<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>دوم دام دات کام</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/" />
<modified>2009-12-18T15:44:30Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.doomdam.com,2010://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.121">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2009, editor1</copyright>
<entry>
<title>یک مجله و یک خبرنامه و یک ای نبوی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000791.php" />
<modified>2009-12-18T15:44:30Z</modified>
<issued>2009-12-18T14:46:25Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.791</id>
<created>2009-12-18T14:46:25Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>enabavi</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="koocheh2.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/koocheh2.jpg" width="320" height="482" /></p>

<p><br />
<a href="http://www.enabavi.com/">ای نبوی دات کام وارد شد</a> و با هزار دردسر و مشکل که اول کار همیشه همین هاست و هر چقدر هم تلاش کنی ذره بین به دست بگیری و مواظب باشی از دستت درد نرود و کنترل کیفیت کنی و هزار تا کار درد گرم خورده، باز هم آخرش یا قیر نیست، یا قیف نیست، یا رئیس رفته مرخصی. و صد البته که اخیرا فرار مغزها به بهشت هم اضافه شده به جهنم ایرانی. به همین دلیل یک چندی آهندلی کردیم و دل به هیچ دلبندی نبستیم و فقط دل در گرو مهر مهربان سایت مان بستیم، تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد.</p>]]>
<![CDATA[<p>از اینها که گذشته تا یکی دو روز دیگر به محصولات سایت دو چیز اضافه می شود، اول از همه یک خبرنامه است که هر روز و شب قرار است خبرها را در سایت بگذاریم تا از آن طریق کورباش دورباش برای دشمنان جنبش سبز راه بیاندازیم و از طرف دیگر یک هفته نامه از دو روز دیگر منتشر می شود، که البته شاید تا همین فردا هم منتشر شد که یک کمکی تئوریک است و سرش را که بگیری قرار است تهش برسد به همان تلویزیون کذایی که در سنه جرت مائه امرش را فرموده بودیم و مواجبش معطل شد بخاطر سال بلا و وبا و علا. </p>

<p>دوم دام قرار است محفوظ بماند با دقت تمام و بشود یک سایت برای موسیقی و داستان، فرض کن این جوری اگر بشود چه خواهد شد، از یک طرف خبر راه بیاندازیم به مقصد یک خبرگزاری، بعد یک هفته نامه راه بیاندازیم به مقصد سامان دادن مطالبی که پشتوانه مطالب محتوایی، فیچرانه تلویزیون بشود و یک سایت هم که اموراتش به موسیقی و داستان کوتاه بگذرد. فکر کنم چیزکی بشود. فعلا داریم بکوب کار می کنیم، اگر یک وقتی صدای کوبیدن نشنیدید نگران نشوید، بکوب که می گویم، دیجیتال است، بیل که نمی زنیم.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>ای نبوی دات کام وارد می شود</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000790.php" />
<modified>2009-11-28T13:34:27Z</modified>
<issued>2009-11-28T13:13:18Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.790</id>
<created>2009-11-28T13:13:18Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>enabavi</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="enabavi.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/enabavi.jpg" width="384" height="240" /></p>

<p><a href="http://www.enabavi.com/">سایت ای نبوی دات کام از امروز کار خودش را آغاز می کند، یعنی آغاز کرد. با این وب سایت کلیه دوستان و همراهان ما می توانند به همه نوشته های منتشر شده و منتشر نشده، و حتی نوشته نشده ابراهیم نبوی دسترسی پیدا کنند. نه سال قبل، من و دوستانم در نبوی آنلاین که بعد از توقیف عمومی نشریات اصلاح طلب مطالب مرا منتشر می کرد، سعی کرده بودیم یک سایت اینترنتی خاص ایجاد کنیم تا کسانی که می خواهند نوشته های مرا بخوانند، یا مجموعه آن را در دسترس داشته باشند، بتوانند به یک سایت اینترنتی مشخص دسترسی پیدا کنند. نبوی آنلاین، بعد از یکی دو سال حضور موفق، اول نبوی آندرلاین شد و بعد برای همیشه در معرض آفلاین کامل قرار گرفت.</a> </p>

<p>اینکه این مثنوی مدت زیادی تاخیر شد و مدتی گویا بودیم و داستان دوم دام که برخی مطالب من در آن منتشر می شد، شرحش نه هفتاد من کاغذ که هفتاد گیگ اطلاعات می شود و حالا چه لزومی دارد که اصلا درباره خون و شیر و این چیزها حرف بزنیم؟ فعلا " ای نبوی دات کام" کارش را آغاز کرده است، کاری که آغازش همین است که می بینید. یک گروه از دوستان من از همه جای ایران و بیرون تلاش می کنند تا این سایت بتواند همه مطالب مرا که در این بیست سال منتشر شده یک جا گرد بیاورند و همه مطالبی که روزانه نوشته می شود نیز بسرعت در ای نبوی منتشر شود. <br />
</p>]]>
<![CDATA[<p>نمی خواهم بگویم که چه برنامه هایی داریم و نمی خواهم بگویم که قصد داریم بتدریج از سایت کنونی که حدودا یک پنجم مطالب نهایی سایت است، و امیدواریم تا دو سه ماه آینده حدود چهار تا پنج هزار فایل نوشته و صدا و تصویر در آن منتشر شود، به سایت افزوده شود. و همچنین نمی خواهم بگویم که تا یک ماهی دیگر تلاش خواهیم کرد که خبرهای روزانه و یک هفته نامه از شما را هم در سایت بگذاریم، و طبیعی است وقتی نمی خواهیم درباره خبرهای روزانه و مجله ای هفتگی ای نبوی اطلاعاتی بدهیم، جزئیات آن را هم الآن نمی گوئیم، اما چون ما خیلی " سر مخفی قاتل ناپیدا" هستیم، و در طول تاریخ یکی از عادت های مان این است که یواش یواش چیزهای مان را نشان می دهیم، بگذارید سر صبر و با حوصله کارمان را بکنیم. </p>

<p>اینجا سایت شماست. هم می توانید مطالب تان را برای انتشار به من بدهید، هم می توانید خبرهای روز را خودتان با دسترسی که پیدا می کنید منتشر کنید، هم می توانید نظرتان را منعکس کنید، هم می توانید در کار سایت با ما همکاری کنید، هم می توانید اصلا وارد این سایت هم نشوید، اما به نفع خودتان است که وارد شوید، با من و دوستانی که سایت را اداره می کنند، همراه شوید، و برای بهتر شدن سایت ما را هم راهنمایی کنید. به تنها چیزی که نیاز نداریم بی اعتنایی شماست، در بقیه موارد نیاز شدید و جانکاهی به حضور شما داریم، حالا این حضور سبز باشد یا قرمز، یا مشکی کلاس بالا، یا نوک مدادی، یا صورتی شاعرانه، یا آبی آسمانی و یک بنفش جیغ افزون، هر جوری که بخواهید، ما هستیم و تا آخرین لکه خون، فکر بد نکنید، منظورمان قطره خون نیست، فقط همین، ما در کنار شما هستیم. </p>

<p>فعلا یک دور بزنید، نظری اگر دارید بدهید، کارهای زیادی داریم که با هم دنبال خواهیم کرد. یادتان نرود که ای نبوی سایت شماست، هر خاکی به سر ما بریزید، گلی است که به سر خودتان زده اید. نظراتتان را در کامنت ها بگذارید، یا به آدرس......؟؟؟؟؟؟ میل کنید. فعلا و در اولین قدم از شما می خواهیم که سایت را همه جوره معرفی کنید، می توانید بترکونید، می توانید بلینکونید، می توانید در وبلاگ تان حال پخش کنید، می توانید راست راست به ما نگاه کنید و چپ چپ نظر بدهید. این جا خانه شماست، بیایید و در را هم پشت سرتان باز بگذارید که بقیه هم بیایند، جا زیاد داریم، درست است که ظاهرا مثل خانه خاله پیرزن است، اما برای همه کسانی که هوای دل شان طوفانی است و یا حال شان خوب است، یا می خواهند شبی از شبهای زمستان را که مسافرند، پیش ما باشند، جا داریم، بیایید و بمانید که می خواهیم حالا حالا ها باشیم.</p>

<p>ابراهیم نبوی<br />
شنبه هفتم آذر 1388</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>وقتی که رُم رَم کرد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000789.php" />
<modified>2009-11-22T23:04:59Z</modified>
<issued>2009-11-21T17:45:18Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.789</id>
<created>2009-11-21T17:45:18Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="azam.JPG" src="http://www.doomdam.com/archives/azam.JPG" width="380" height="334" /></p>

<p><strong>صنوبر علفکار</strong></p>

<p>گاهی اوقات بعضی ها خیلی شدید، زیاد، حجیم، عمیق، با سه فصل نان اضافه کیفوری می شوند .  وقتی آن اتفاقی که آدم در خواب های آشفته اش هم اگر می دید تا سه روز از خوشی آن به هپروت پناهنده می شد و سریع پاسپورت عالم حقیقتش را هم جر واجر می کرد که احیانا بر نگردد، در عالم واقع اتفاق بیافتد.  بعضی از آدم ها هم که کلا اسم درگوشیشان "دوبل سوپر اولترا شانس علی" است.  این حالت، دقیقا بازگوی حس و حال "فرست لیدی" ما بود؛ اعظم السادات همسر پزریدنت.</p>]]>
<![CDATA[<p>  این خانومه بعد از این که شنیده بود "فرست لیدی پیشین" دست به نامه نگاری برده است، شب و روز دندان به هم خائیده بود و طره های مشکین احمدی را که همیشه صبح به صبح با چسب اوهو به تخت پیشانی اش به حالت کج خیلی ملوسی می چسباند، تیک تیک کنده بود و زندگی به کام همسر کوفت و زهرمار کرده بود که "دِهَه.  پَ من چی؟  من تشتک دوغ آبعلی که نیستم، زن رِئیس جومهورم، منم موخوام.  منم پولیتیخ، منم اکتیویست، منم عرض قد و قامت و قدرت و قوت و خیلی قاف های دیگر".  از آنجایی که همیشه چیزهای حرص در بیار و پاتک های زمانه در قطع های سلطانی و استخواندار به جانب ما ساکنین شرق الاوسط در فوت میلیونوم ثانیه ارسال می شوند، این اتفاق نوشگوار هم فی الفور از غیب رسید.  از مادام دعوت شد در قامت همسر یک نیناشی که نگاه شرر و خلواره و خمپاره و بمب اتم صلح آمیز اندازش ایران و جهان را به ضرب لزگی مدتهاست که می رقصاند، به رم، شهر بی دفاع حمله کند تا در کنفرانس بین المللی امنیت غذایی سنگر بگیرد و گوهر یتیمه باران کند جماعت را و چقدر به دل می چسبد حرف زدن همسر آن نیناش از چیزی که در مملکتی همه مان میکروسکوپ به دست کف زمین سینه خیز می رویم که پیدایش کنیم ولی نیست که آن چیز همانا باشد سیری مفرط.  حبذا که چه هنرمندند این "کوپل"، آن نیناش و این ناناش، در بداهه پرت گویی.</p>

<p>دیگر از آن روز فرست لیدی در ابرها بود و از خوشی قیقاج می رفت.  چه شب ها و مهتاب شب ها که ناناش ما از ذوق چشم ها اندازه ی در قابلمه گشاد، خیره به سقف، با نیش باز تا صبح خیال بافت و از ذوق هین کشید. "جونم جون، منم بازی."  </p>

<p><br />
منزل افسر:</p>

<p>افسر خانم خودش را چسبانده است سه کنج دیوار.  سر رو به دیوار، جواب سووال های احمدی را هم به دیوار می دهد یعنی این که من الان خیلی قهرم.  احمدی با بیحوصلگی دارد دلجویی می کند. <br />
-	می گی چیکار کنم؟<br />
-	برو هیچکار نکن.  راست راست مثل قاسم آقا بی غیرت راه برو و انگار نه انگار.  هرچی دادم این مدت هولوپ هولوپ خوردی پروار شدی سنگ شه تو اون معده ت.  هر شب هر شب سه مااااااااه بالا سر آقا بشین تا صبح که آقا حال نداره، هذیون می گه، شب می شاشه، تف به گور پدرم بیاد.  <br />
-	(کلافه) ننه بس کن دیگه.  از دیروز داری نفرینای سنگین می کنی.  مگه نرفتیم با هم آمریکا؟<br />
-	چه آمریکایی؟  ما رو کردی تو قوطی بردی آوردی.  سفر بود یا برده گی؟ جا خوب خوبا اونو می فرستی بره. خوبه والله.  (در ثانیه اشک در چشم می دواند)  یادت رفته توهیناش به من؟  یادت رفته چطور ننه تو خوار و خفیف کرد اون شبی خونه ی حاجی کاظمی؟ (با لحن خود احمدی) گفت که گفت.  ننه م برام قد خیار چنبر هم ارزش نداره که.  اینجا "هتل افسر" ه.  بیام بخوابم، بخورم، بشکونم و برم.  ننه م هم گور باباش، کلفتیمو کنه.  (با لحن خودش) شب به شب اگه من بهت غذا ندم با اون پاره آجرایی که می پزه مثل سگ میندازه جلوت می گه (ادایش را در میاورد) "شااااامی پختم" که الان استخونات تو بی بی سکینه چال بود.  اونا رو جلوی کفتار بندازی پیف می کنه.  خاک بر سرت.  ترسو، بی غیرت.<br />
-	چیکار کنم من؟  گفتن همسرتو بفرس بیاد.  تو همسرمی؟  <br />
-	اوووووووووَه، حالا شد همسر؟  اون موقع که از فرط لاغری مثل بند رخت شده بودی (صدایش را ویبر می کند یعنی شکستم)  میومدی اینجا شکمت زوزه می کشید همسر بود؟ بی هنر، بی کفایت.  حقم داره، خونه شون سال تا سال رنگ گوشت نمی دیدن که.  نون کپک زده سق می زدن.  نصیبه خانوم می گفت مادرش استخون مینداخته تو آب جوش و آبش رو هفت وعده می داده می خوردن.  خونه ی ما اومد سفره ی خوان رنگین دید واسه ما شد خانوم خانوما هیولا.<br />
-	حالا قهر نکن.<br />
-	معلومه قهر می کنم.  میدونی چه خون دلها خوردم تا بزرگ بشی؟ تا بعد این اژدها بیاد تو رو از من بگیره (گریه می کند).  من پسرمو می خوام.  <br />
-	ننه، من خیلی سرم شلوغه.  وقت این بحثارو ندارم.  رئیس جمهور مملکتو نشوندی اینجا که آبغوره بگیری؟  خودم فردا می برمت گردش.  بیا ماچم کن برم.<br />
-	برو برو.  لبم به تنور داغ بچسبه بهتر از اینه که تو رو ماچت کنم.  عیب نداره.  آه مادرا میگیره.  یا الرحم الراحمین (میکوبد تخت سینه اش) طیاره ی خانوم خانوما رو  وسط آسمونا بترکون تو همون هوا پودرشه و زمین نرسه که پودرشم آفته و وبا و خشکسالی میاره.  به حق مرتضی علی.  پسرمو از من گرفت.  اوهو اوهو.<br />
احمدی با عصبانیت یک "اه" می گوید، در را می کوبد و می رود.  افسر می بیند سناریوی درام جواب نداد. گذر به سناریوی خشن.  عصبانی از جا می پرد و خودش را می رساند به بالکن.  دست می اندازد یک دمپایی خاک گرفته از جاکفشی بر می دارد.  سر احمدی را نشانه می گیرد، پرتاب می کند.  شستش بنازُم،  گوووم، یک راست پس سر احمدی.  <br />
-	(عربده با صدای کلفتی که معلوم نیست کجای حنجره اش ذخیره کرده بود) بی پدر مادر، یک بار دیگه اومدی اینجا لوچه آویزون کردی که من بدبختم، بنزین میریزم روت همین وسط آتیشت می زنم. حالا ببین چیکار می کنم.  آی همسایه ها، پسر من مرد.  مردی وایستا.</p>

<p>احمدی سرش را می گیرد و مثل باد فرار می کند.  می رود منزل، فرست لیدی را می برد در هواپیما فرو می کند تا نعمت های فراوان ما محض تماشا به سایر نقاط جهان هم ارسال شوند تا بقیه هم ببینند و هار هار بخندند که با هم بخندیم بهتر است.  آبرو هم که مال این است که چلک چلک بریزد کف زمین، اگر نریزد که دیگر اسمش آبِ رو نیست.  </p>

<p><br />
رم، کنفرانس:</p>

<p>اعظم السادات خودش را در چادر پیچانده، عینک را هم کوبانده روی چشمان اغواگرش تا از چشمان بد "کهریزکی" به دور بماند.  آرام و قرار ندارد.  مدام از ذوق دچار پرش می شود و ناخود آگاه تحت فشار عصبی داد می زند "غزه".  محافظان باید بگیرندش که از فرط پرش های هیجانی روی سر نفر جلویی نیافتد. <br />
چادرش را تا دم زبان کوچکش در دهانش فرو کرده.  گویی اگر آن را بکشد بیرون باد وجودش فسسسسس خالی می شود و من همواره اندیشه کنان غرق این پندارم که الان چقدر حجم از تفت چسبیده است به آن چادر و اندیشه کنان تر که چقدر هنرمندانه و به دور از انصاف وجهه ی چادر و چادری ها را لت و پار می کنی.<br />
این سر بگو فانوس دریایی، از راست به چپ از چپ به راست که نگاهش با یار آشنایی تلاقی کند و فن بزند.  خانمی با کت و دامن نشسته است.  فرست لیدی با آرنج می کوبد به حجم سیاهی که همراهش آمده و احتمالا خانم است.<br />
-	هرجایی رو نیگا.  بی حیا اومده هرزه گی.<br />
-	بابا اینا نجابت چه بدونن چیه اعظم جون، همه ش لخت لخت راه میرن.  فاحشه ن (از آن برچسب هایی که معمولا در ثانیه با یک نیم نگاه در سایز قدی چاپ و به انسان ها چسبانده می شود و خیلی خیلی در میان بعضی ها مد روز و سال و سی ساله است)<br />
آنقدر وزن نگاهشان را میاندازند روی سر و کله ی زن بینوا و از بالا به پایین، از پایین به بالا وجبش می کنند که زن سرش را برمی گرداند ببیند کیستند این موجودات غریب.  تا با هم چشم در چشم می شوند ناناش صورتش را مچاله و هیولا گونه می کند، دماغش را چروک می کند و هرچه نفرت است در چهره اش می چپاند (و چه اصراری دارند در زشت کردن خودشان) لبهایش را از دو ور می کشد و از لای دندان ها با صدای جیغ می گوید:<br />
-	بپوشون پر و پاچه تو، جمع کن.  غربی کثیف.<br />
و در حین تولید این دردانه ها سرش را هم به حالت "جمع کن بینیم با" به شدت به سمت پایین می کوبد (از آن حرکات غریب ولی آشنا که ما آنقدر دیده ایم که تنها کاری که می کنیم این است که تو دماغی پغی بخندیم ولی کسی که ندیده است تمام موهای بدنش دردم از پیاز خشک می شوند و میریزند)<br />
خانم بینوا وحشت می کند و سریع رویش را برمی گرداند و دیگر تا آخر جلسه سرش را نیم سانت هم به این ور و آن ور متمایل نمی کند.<br />
اعظم خانم دوباره چشم می چرخاند و یک دفعه چشمش میافتد به همسر نخست وزیر پاکستان.  تمام هیکلش را می چرخاند به سمتش و وسط جلسه نعره می زند:<br />
-	بیگم خانوم هِــــــی.<br />
بیگم خانم وحشت زده نگاه می کند.  می بیند یک حجم سیاه دارد از دور تکان می خورد.  به زور لبخند می زند بلکم ساکت شود ولی مگر خانم ول کن است.<br />
-	بیگم خانوم جون، میگما، غزه ایا دارن از گرسنگی نفله می شن این حرومزاده ها حالیشون نی که.  چه خوب که شمام هستی با هم دیگه بریم تو شیکمشون.  <br />
چهار پنج نفر نچ می کنند.  بیگم خانم خیلی معذب سرش را تکان می دهد و به خودش هزار بار لعنت می فرستد که چرا با ناناش چشم در چشم شد.  سوزان خانم هم آن بالا در حال سخنرانیست.<br />
-  ببین کبری، این سوزن خانومه.  اینم وضع مضعش درست نی.  می خوام آدمش کنم.  می خوام واستش کاغذ بینویسم.  <br />
 دست می اندازد از توی لباسش یک تکه کاغذ مچاله می کشد بیرون.  با دست صافش می کند و با کبری می پرند سر کاغذ و د بنویس:<br />
-	از اعظم السادات به سوزن،<br />
سوزن خانم سلام، خوبی؟ (کبری) سلام نده، پررو میشه، (اعظم خط می زند) اوی سوزنک، یکم وضعت درست نیست ولی من برات نامه می دم که درست شی...(کبری) مثال اینا یادت نره ها اعظم جون، من دیدم هم تو نامه هاشون مثال می زنن که قشنگ شه ... (اعظم فکر می کند ده ساعت تا بالاخره مثال نخ نمای آسیه یادش بیاید)  ببین خان جان، این شوورتو تو ایران ما می خوان کله شو بکنن ها، فکر نکن... (کبری) آره بگو پول تعیین کردن برای سر ذلیل مرده ش... (اعظم) یارو عینهو فرعون می مونه... تو هم آسیه باش...ببین خواهرمی، درد دلی دارم می نویسم... همین محمود رو می بینی؟  من کلی بهش اعتماد به نفس دادم... خونه ی ننه ش عین موش مرده بود... (کبری) افسر خانومو می گی؟  والله بخدا خدا صبرت بده، آره بنویس بدونه چیا کشیدی دختر... (اعظم) مادر نبود جلاد بود... بماند... خلاصه من همه ش تو کارای شوورم دماغمو فرو کردم و ایده و اینا دادم... خیلی همه چی خوب شد... ببینی مملکت چطور داره می چرخه.... تو هم مثل من و آسیه باش... ما زنا باید حرف بزنیم... (کبری)  آفرین، به حقوق زنان هم زدی ها...(اعظم) دیدی آسیه چطور موسی رو از دست اون سقط شده فرار داد انداخت تو رودخونه؟... تو هم طرف رو خرفهم کن... ببین، غزه خیلی مهمه، تو حالیت نیست، ما می دونیم... همه جا باید در مورد غزه فکر بشه... به شوورت بگو برای غزه ایا اگه قامپوت نفرسه من خیلی ناراحت می شم... برو ببینم چه می کنی... غزه هیچوقت یادت نره سوزن خانم... غزه، غزه.</p>

<p>نامه را می گذارد کنار دستش.  چند نفر می آیند و می روند تا بالاخره نوبت می رسد به اعظم جون.<br />
-	کبری من از همینجا حرف می زنما.  چشمای بد بد منو می خورن.<br />
چادر را از زیر دماغش رد می کند و محکم به سمت بالا می کشد تا بینیش هر چه بیشتر به سمت پایین آویزان شود و تا دم چانه اش برسد که زهره ی همه بترکد از این همه ظرافت و زیبایی زنانه.  شروع می کند.  جان کلام:<br />
-	غذا نه و غزه...  تو ایران، همه سیر، نافا بیرون چو انجیر... همه هر روز صبحانه هم ژیگو...  غزه، غزه...همه عینهو خودم بوم غلتون... ما نجیب، شما هرزه، جانم فدای غزه ... ایران نگو بگو پارادایس... آی غزه، غزه، غزه... بیگم خانم هم با من هم رأی... آی غزه، وای غزه... بچه فقط تو غزه.... گرسنه فقط تو غزه... مردم ما همه تحت کُنتُرُل حاجی و بابای حاجی، سیر سیر... همه چی ربط به اسرائیل... و در آخر باز هم آی غزه، وای غزه، ایران بره بمیره. </p>

<p>لازم به توضیح نیست که کسی اصلا گوش نداد چون اعظم خانم خیلی نخودی.  جلسه روال عادی خود را ادامه داد.  </p>

<p>برنامه تمام شد.  اعظم خانم تا بیاید خودش را میان سی کیلو لباس حفاظتی اش لقمه کند،  بیگم خانم مثل باد فلنگ را بست.  اعظم هم دوان دوان پرید جلوی سالن، نامه را پرت کرد در صورت سوزان خانم و "غزه غزه" گویان دوید دنبال بیگم.  در مسیر سالن غذا خوری بود که برلوسکونی را دید و طرف یک کلام گفت شام و شکر پاره ی ما سریع به خودش گرفت، چهار تا سیلی هم به برلوسکونی زد و رفت.  داخل سالن هم دم میز غذا پرید جلوی بیگم خانم یک "دالی موشه" گفت و یقه ی بینوا را چسبید.  از یک طرف تا جاداشت خورد و میز شکاند و از آن طرف تا توانست بیگم و جماعت را غزه باران کرد و بعد از اینکه کل آبروی مارا تا خرتناق چلاند کف خیابان ها آن چنان که سیل رُم را برداشت،  نشست در طیاره و برگشت که مال بد، بیخ ریش صاحابش.  <br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>عرش فرش (پایانی)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000787.php" />
<modified>2009-11-11T15:01:10Z</modified>
<issued>2009-11-10T16:40:22Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.787</id>
<created>2009-11-10T16:40:22Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="hell.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/hell.jpg" width="224" height="380" /></p>

<p><strong>صنوبر علفکار</strong></p>

<p>جبرئیل از در خانه ی ابلیس بیرون می آید و می رود ته کوچه، ته دنیا.  همانجایی که آخر سقوط و هبوط و نزول و همه ی چیزهای بد و پلید و سیاه و کثیف است.  یک در عظیم فلزی سیاه.  بر سر در آن بزرگ نوشته اند:  "جهنم لند ".  از دوردستان نوای موسیقی به گوش می رسد.  زنجیری از آسمان آویزان، یعنی که مثلا زنگ در.  جبرئیل زنجیر را می کشد.  ناگهان آسمان قرنبه می شود و صدها کلاغ قاریدن می آغازند.  باد و طوفان و خلاصه صحنه ای بسیار آلفرد هیچکاک.  جبرئیل با دهان باز آن وسط میخکوب می شود.</p>]]>
<![CDATA[<p>-	یا امامزاده قاسم، این جا کجاست؟  یعنی مالک از اینجا خبر داره؟<br />
دریچه ی روی در با غژ و غوژ باز می شود.<br />
-	فرمایش؟<br />
-	جبرئیلم.<br />
-	خب باش.<br />
-	خب باش و زقنبود.  باز کن در رو.  مالک منو فرستاده.  وضعیت بحرانیه روی زمین.<br />
-	برو.  اینجا اجازه نداری بیای.  زمین هم به من و تو ربطی نداره.  تو سوپرمنی یا فضول محله ؟  حد و مرز حالیت هست یا نه؟  هرکی اختیار محل زندگی خودشو داره.  شما نخود نشو.  آسایش نداریم از دستشون.  <br />
جبرئیل با دو دست دستگیره را می چسبد و دو پایش را می چسباند به در و با شدت و حدت و عصبانیت شروع می کند در را تکان دادن.<br />
-	باز کن ملعون، باز کن مقهور، باز کن مطرود.  <br />
-	(در حالی که می خواهد در را ببندد) بیا، اینم از ادبت.  برو بچه.  برو حال نداریم. <br />
جبرئیل سریع نامه را دراز می کند.<br />
-	حالا چقدرم حساسه.  صبر کن بابا.  نامه برات آوردم از ابلیس.  بگیرش.<br />
و نامه را می اندازد داخل.  خرچ خورچ کاغذ و کمی مکث.<br />
-	همونجا وایستا تا من اولیشونو پیج کنم.<br />
دریچه را می بندد.  از پشت در صدای غیژ میکروفن به گوش می رسد و بعد صدای دربان:  "برادر آدولف، برادر آدولف همین الان به درگاه اصلی جهنم.  بدو تا ندادم رشمه رشمه ت کنن.  برادر آدولف".  جبرئیل شروع می کند اطراف و اکناف قدم زدن و کند و کاو کردن.  دیوار جهنم تا بی نهایت ادامه دارد.  نوشته های روی دیوار را می خواند:  "بر پدر و مادر هر برزخی لعنت که اینجا آشغال بریزد." و دقیقا زیرش کپه ای آشغال ،  "خدمات لوله بازکنی برادران بلاتکلیف با هزار و چهارصد و سی و دو سال سابقه"، "مرگ بر جهنمی، پاینده باد برزخی".  لای در باز می شود.  جبرئیل برمی گردد سمت در.  آدولف با موی پریشان، سبیل کج و معوج، دمپایی به پا و آشفته می آید بیرون.  یک دست ندارد و یک گونی در دست دیگرش است.<br />
-	این چه ریختیه؟<br />
-	تو دستگاه آدم خرد کنی بودم.  اگه گذاشتی خورد بشیم راحت.  بیا اینم وضعیتم.  نفهمیدم چطوری تیکه هامو جمع کردم و دویدم.  نصف دستم رو ریختم تو گونی و اومدم اینجا.  چیه حالا؟  کیسه ی آبت پاره شده بود؟<br />
-	آدولف، از ایران خبر داری؟<br />
-	آره اینجا ماهواره هست دیدم.  چی شد؟  عروس تعریفی تون هم که گوزو از آب در اومد.<br />
-    به ما چه؟<br />
-	نه مگه نماینده ی شما رو زمینه؟<br />
-	تو هم هرچی هر کی گفت باور می کنی؟  این بابا نسبش به آب انبار چاه ویل هم نمی رسه چه برسه به عرش اعلا.  الان هم داریم یه فکری می کنیم که یه جوری اگه بشه جمعشون کنیم بیاریم اینجا.  اومدم از تو راهنمایی بخوام.<br />
یکدفعه هیتلر گوشه ی سبیلش از وحشت می پرد.  صدای زیرش را که یک زمانی برای نطق های غرا و مهیج می کشید سرش، بلند می کند و شروع می کند به داد و فریاد.  هیچ شباهتی به آن "آقای بزرگ" روی زمین ندارد.<br />
-	 کجا؟  اینجا.  (شروع می کند جیغ زدن و در را کوبیدن)  قاپوچی جان جدت باز کن.  حمله کردن.  کممممک.<br />
-	(جبرئیل یقه اش را می گیرد) بابا چته؟<br />
-	دستم به دومنت.  جان هرکی دوست داری، روزی سه لگن سرب داغ با قیف بریزین ته حلقم، هر شب منو با میخ بکوبین به دیوار، منو بفرست وسط کوره ی آدم پزی ولی اینا رو نیار اینجا.  اون جلادارو نیار اینجا.  اینجا رو به گند نکش.<br />
-	ببین کی داره حرف می زنه.  (خرخره اش را می چسبد) فلان فلان شده اون موقع که کرور کرور آدم می فرستادی تو اتاق گاز هم اینقدر تی تیش مامانی فکر می کردی؟  تو هم عین همینا.  چه فرقی داری؟<br />
-	(اشک هایش با شدت پرتاب می شوند.  تف تف می کند و حرف می زند)  من غلط کردم. ولی بابا من فرق داشتم، والله فرق داشتم.  من می خواستم اصلاح کنم.  گیریم اشتباه.  تقاصشم دارم پس می دم، چشمم کور.  ولی انصاف داشته باش.  من با اینا قابل قیاسم؟  من آدمای خودم رو که تو خیابون با تپونچه نزدم.  زدم؟  من کی نژاد آلمانی رو تیکه تیکه کردم؟  کی سر پشت بوما با تیرکمون وایستادم؟  کی با قمه وسط جماعت جولون دادم؟  (اشک هایش یک دفعه خشک می شوند)  مرگ من دیدی فیلم و عکساشو تو اینترنت؟  اینا چی ان؟  هیولان؟  به مالک بگو بابا دست مریزاد، من فکر می کردم خباثت در من خلاصه شده.  ول کن یقه رو داداش.  این پیراهن است افسار نیست.<br />
خودش را از دست جبرئیل خلاص می کند.  در همین حین چندتا برزخی با سنگ و کلوخ می آیند و شروع می کنند به هیتلر سنگ زدن.<br />
-	مرگ بر جهنمی ملعون.  این خانه سیاه است، این خانه تاریک است.<br />
آدولف با وحشت پشت جبرئیل پنهان می شود.  جبرئیل یک دفعه خونش به جوش می آید.  دمپایی هیتلر را از پایش می کشد و با قیافه ی برافروخته به سمت برزخی ها حمله می کند و دمپایی را محکم پرت می کند.<br />
-	به شما چه مربوط؟  تو برو خود را باش پدرسوخته.  ما اینجا دوربین گذاشتیم.  عکساتونو گرفتم.  پرونده تون که اومد زیر دستم همه تونو روونه ی همینجا می کنم تا آدم شین.  همه تونو شناسایی می کنم.  هرررری.<br />
برزخی ها با وحشت فرار می کنند.  آدولف سپاسگزارانه جبرئیل را نگاه می کند.<br />
-	قربونت برم (می پرد لپ جبرئیل را دو تا ماچ می کند).  خیلی آقایی به شیطان.  از ما دلخور نشی ها.  ولی جان تو اصلا راه نداره کمکت کنم.  من کجا اینا کجا؟  ول کن ما بریم.  ول کن این اوا به جای من رفته تو صف وایستاده الانه که جیغش در بیاد.  خانوما رو هم که می شناسی.  سوزنشون رو غر گیر کرد دیگه خلاصی نداریم.  آی قربون پسر.  چاکریم.<br />
در می زند و قاپوچی در را باز می کند.<br />
-	حالا قبل از این که بری یه سووال؟<br />
-	چیه؟<br />
-	اون تو چه خبر هست؟  صدای موزیک هم میاد.  رقاصخونه راه انداختین؟  عیش و عشرته؟  این چه عذابیه؟<br />
-	تو چیکار داری ای پاک سرشت، ای سفید بی لکه.  اینجا یه جاییه که ما بد کردیم، اونی هم که مسئوله،  ما رو داره بد مکافات می ده.  چیکار داری که چه خبره؟  می خواستی تو هم خلافکار باشی بیای این تو.<br />
-	حالا خورد و خاکشیر شدنا حسابی حالتو جا می آره یا نه؟<br />
-	چی؟ دستگاه آدم خورد کنی منظورته؟ (پوزخند می زند)  اینا که فرمالیته ست و بر طبق سنت انجامش می دن.  یه بیست سی بار اولش بده، بعد عادت می کنی.  درد اصلی این نیست.  مکافات اصلی این جنایت اینه (سرش را نشان می دهد و صورتش در هم می شکند).  درد اینه که فراموش نمی کنی.  درد اینه که فکرش ولت نمی کنه.  تو از صبح نشستی اونجا تو آفتاب پا رو پا انداختی یکم مطالعه کنی بد نمی شه ها.  ملت پست مدرن رو هم رد کردن تو هنوز جفت پا تو عهد عتیق وایستادی.  عجبا.</p>

<p>سرش را می اندازد پایین و می رود . کنجکاوی جبرئیل را قلقلک می دهد. تند پشت آدولف می دود که خودش را بیاندازد داخل که در را می بندند و با دماغ می رود توی در.<br />
-	(قاپوچی بی توجه به تلاش های مذبوحانه ی جبرئیل) آدولف، قربون دستت، سر راهت برو دم چشمه ی حمیم اون مائو رم گیر بنداز بگو یه تک پا بیاد دم در.  بساط چاییشو از صبح اونجا پهن کرده فرت فرت داره چای سبز می خوره.  فکر می کنه اومده پیک نیک حروم لقمه.<br />
جبرئیل دوباره دم در چنباتمه می زند و منتظر می ماند.  بعد از چند دقیقه مگس پراندن مائو در را باز می کند و می آید بیرون.  لباسی از آتش به تن.  یک کله ی شیطان مثل سیب گرفته است دستش و گاز می زند.<br />
-	به به، آقای "یک گام بزرگ به جلو".  فکر کردی آدام اسمیتی؟  قربون اون طرحای اقتصادی فزرتیت بری خودت.  میلیون میلیون از قبل این طرح آنتیکت نفله شدن.  حقته، بسوز، جزغاله شو.<br />
-	حالا چی؟  صدام کردی اینو بگی؟  اینو خودم می دونستم.<br />
-	این چیه می خوری؟<br />
-	میوه ی درخت زقوم ؟  می خوای؟  (دستش را دراز می کند)  بیا بخور، شکلش بده، مزه ش بد نیست.  نترس.<br />
-	(با وحشت خودش را می چسباند به دیوار)  وای مامان.  نمی خوام، خودت بخور.  گوش کن مائو جونم.  یکی پیدا شده رو زمین، یعنی یه چی تو مایه های خودت.  طرحای اقتصادی چپ اندر قیچی از گوشش می کشه بیرون در حد "بابا بادام دارد".  می خوام بری بیاریش اینجا با هم دوست بشین.  اسمش احمدی نژا...<br />
-	(دو بال جبرئیل را می گیرد، بلندش می کند و می کوبدش به دیوار جهنم)  ببین چاروادار، یه بار دیگه شوخی مزخرف بکنی و من رو با این درب داغونا مقایسه کنی می فرستمت اونجایی که عرب نی انداخت ها. <br />
-	(دست و پا می زند و اِه و اوه می کند) ولم کن نخراشیده.  پرامو سوزوندی.  مگه چی گفتم؟<br />
-	(ولش می کند)  مرتیکه من رو با کی مقایسه می کنی؟  با یه نماد بلاهت؟  کوته مغز.  من اگر طرحم جواب نداد و گند زدم خودم می دونم.  ولی من یه ایده ای پشت طرحم بود.  بهش فکر کرده بودم.  همینجوری خیاری طرح نداده بودم.  این اصلا می دونه ایده و طرح و اقتصاد یعنی چی؟  کم اینجا عذاب می کشم که تو حالا در اومدی با این مقایسه های دو قرونیت منو زجر کش می کنی؟  این که شب خواب می بینه صبح نظر می ده رو با من مقایسه می کنی؟  اینی که دوستاش هنوز فرق یارانه و رایانه رو نمیدونن رو با من مقایسه می کنی؟  <br />
-	خب بابا حالا.  چته؟ <br />
-	یه بار دیگه بیای اینجا مزاحم من بشی و از این حرفا بزنی همه ی بالهات رو گز می دم.<br />
محض گرفتن زهر چشم یک پر هم از جبرئیل می کند و با عصبانیت می رود داخل.<br />
-	(به دربان) طرف بی تربیتی می کنه بابا.<br />
-	عیب نداره.  حالا قربون دستت، برو استالین رو....<br />
-	(جبرئیل از بیرون نعره می کشد)  نمی خوااااااااااااااااااااام، نمی خوام، اونم نیومده لابد در مقابل این اعجوبه ها قراره بشه مریم باکره.  نیار آقا.  رفتیم ما.  </p>

<p>-	آخه برادر من هر چیزی استانداردی داره.  اینجا هم قانون خودشو داره.  اینا رو بیاری اینجا از همین دم در ردشون می کنن.  آقا ما اینجا گزینش داریم.  لونا پارک که نیست.  برو یه جای دیگه براشون بساز.  اینجا بیاری شهروندای اینجا اعتصاب می کنن و همه چی می ریزه به هم ها.  از ما گفتن.  حالا شما هم به دل نگیر.  بیا اینو بگیر آشتی کنیم.<br />
لای در را باز می کند و یک جعبه شیرینی می آورد بیرون.  جبرئیل از فرصت استفاده می کند و با کله خودش را به زور فشار می دهد داخل.  دربان به زحمت در را می بندد.<br />
-	بابا تو خیلی رو داری بخدا.  برو.  برو دیگه اینورا پیدات نشه.  الان زنگ می زنم پلیس 666.<br />
جبرئیل دست از پا درازتر بر می گردد. <br />
آن طرف مالک یک گوشه روی زمین نشسته است و آرنج را روی زانویش گذاشته است، مشتش را به نشانه ی غم و تفکر به پیشانی زده است و آه می کشد.  عزرائیل اینترنت پر سرعت دیده است و با قلدری لپ تاپ را غصب کرده است.   از بالاترین تا فیسبوک و تویتر، همه ی صفحات را باز کرده است و تند و تند دارد خبر می خواند.<br />
-	(مالک) اسرافیل.  یه سوزناکشو بزن.  میکائیل بخون.  از دل خون من بخون.<br />
اسرافیل ناله ی صور را در می آورد و میکائیل می خواند.<br />
-	امشب درویشت منم، درویش دل ریشت منم، بیگانه و خویشت منم...<br />
-	(مالک های های گریه می کند و می کوبد به سینه اش) وای وای وای، موندین بی کس، موندین تنها.  (با دودست از شقیقه هایش تا دم چاه زنخدانش را یک شیار جانانه می اندازد) درویشت منمممم، منممممم، دل ریشت منم، وای وای وای...<br />
ناگهان عزرائیل با خنده فریاد می زند.<br />
-	بابا ایولله. اسرافیل خفه ش کن تو رو خدا.  لگد کردی اعصاب مارو همه ش زر زر زر زر.  قربان بیاین ببین چه می کنن.  نشستین گریه می کنین؟ پَه.</p>

<p>مالک خود را چهار دست و پا می کشاند سمت لپ تاپ.  فیلم های یو تیوب را دانه دانه می بیند.  از کندن عکس بت بزرگ و راه پیمایی روی او تا پول ریختن جلوی صفوف بسیجیان و تمام شجاعت های روز سیزده که بازار تمام دلاوری های افسانه ها را کساد کرد.  گل از گل مالک می شکفد.<br />
-	ای قربونتون برم که ببین چه خلق کردم.   (نوک انگشتانش را به هم می رساند و از آن ها یک ماچ صدادار به نشانه ی تحسین می گیرد)  پرررررررررررررچ. ناز شستم.  ببین چه کردم.  می بینی عزی؟  اینجا کار اصل از تقلبی معلوم میشه ها.  اصلا از نوع ترکیب و تراششون معلومه.  اون یکیا رو یکی دیگه وقتی در کارگاهم باز بوده اومده ساخته. <br />
-	(بی حوصله) بله آقا.  شما راست می گین.  آقا می گم ببینین، اینا چه نیاز به ماها دارن اصلا؟  جان شما ما دخالت کنیم بهشون هم بر می خوره.<br />
-	(کمی فکر می کند) راست می گی ها.  اصلا من هم داشتم به همین فکر می کردم.  منم بودم بهم بر می خورد.  ما دست ببریم، بعد آخرش به اسم ما تموم می شه و زحمت اینا به چشم نمی آد. هان میکا؟<br />
-	(میکائیل) بله قربانتان گردم.  بابا ما نباید در امور زمینی اونقدر دخالت کنیم.  هر کسی باید محدوده ی خودش رو داشته باشه.<br />
-	آفرین به این هوش.</p>

<p>جبرئیل با قیافه ی ترکیده وارد می شود.<br />
-	قربان الهی که من تیکه پاره تون بشم، شرمنده ی درگاهتو....<br />
-	(می پرد جبرئیل را ماچ می کند) حله جبرئیل جانم. گوگوری مگوری من.  حله.  خودشون منهدم کردن.  اصلا ما به این نتیجه رسیدیم که دخالت ما بیخوده.  اسباب زحمت هم می شیم.  حالا تو هم زحمت کشیدی رفتی تا اونجا عیب نداره، یکم ماهیچه هات سفت می شن.  ما از دور باید نظاره گر باشیم.  میکا، زنگ بزن بگو چایی بیارن که این روزا جهنم گذشت برامون.  اسرافیل بزن بینیم.  عزی، بدو بساط دبلنا و لوبیا رو بیار بشینیم یه دست دبلنا بزنیم.  <br />
آن پایین جماعت خودشان حق خودشان را می ستانند و آن بالا هم اسرافیل با فراغ بال قطعات کلاسیکش را می نوازد و بقیه ی مقربین و مالک با خوشی و دلی آسوده دبلنا بازی می کنند و اداره ی عرش فرش یا اعلاء یا هرچیزی که می خواهید اسمش را بگذارید را بر عهده می گیرند.<br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>مبارزه مسالمت آمیز، هم استراتژی هم تاکتیک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000788.php" />
<modified>2009-11-15T14:52:12Z</modified>
<issued>2009-11-10T10:51:50Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.788</id>
<created>2009-11-10T10:51:50Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>مقالات</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="qods 6.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/qods 6.jpg" width="380" height="254" /></p>

<p>تصاویر منتشره از رفتار وحشیانه پلیس علیه مردم معترض و گزارش هایی که از سراسر کشور از وقایع روز سیزده آبان می رسد، نشان می داد که:</p>

<p>اول، حکومت در فشار شدید و خستگی مفرط است و قصد دارد با خشونت بدون گلوله، مردم را بشدت بترساند تا جلوی این حضور خیابانی یکپارچه را بگیرد. </p>

<p>دوم، حکومت بیش از هر چیز از شعار " دروغگو شصت و سه درصدت کو؟" که نشان می دهد حکومت در انتخابات تقلب کرده و حضور گسترده مخالفان همین را ثابت می کند، می هراسد. مصداق شعار فوق یعنی اینکه ما سبزها می توانیم میلیونها نفر را در سراسر کشور به خیابان بکشیم، اما آنها نمی توانند صدهزار نفر را برای استقبال از احمدی نژاد سامان بدهند، می ترسد. تجربه این چند ماه نشان می دهد آنها از جمعیت های کوچک با شعارهای تند نمی ترسند، ولی از جمعیت بزرگ با شعار عادی یا حتی سکوت هم می ترسند، چرا که جمعیت کوچک را هم می توان کنترل و شناسایی کرد و هم شعار تند را می توان از نظر حقوقی به عنوان جرم بزرگ شناخت.</p>]]>
<![CDATA[<p>سوم، استمرار تظاهرات گسترده و کشانده شدن آن به شهرهای کوچک، حکومت را زمین گیر کرده است، دولت سه ماه است عملا نمی تواند تشکیل شود، مذاکرات خارجی( وین و ژنو و غیره) کاملا وابسته به حرکت سبزهاست، تعیین تکلیف زندانیان سیاسی برایشان دشوار شده و نمی دانند آزاد کنند یا بگیرند، چرا که اگر آزاد کنند حضور سبزها بیشتر می شود و اگر بگیرند، نمی دانند با آنها چه بکنند. سیستم تبلیغاتی حکومت عملا نمی تواند به تبلیغ دولت و رهبری بپردازد و تنها مشغول پاسخگویی علیه سبزها و در نتیجه کمک به رسانه ای تر شدن سبزها می شود و در کنار همه این مشکلات جدی برای حکومت، جنبش های کارگری هم با سیاستهای اقتصادی دولت در مورد یارانه ها در راهند. روزی نیست که خبر تغییر یک یا دو مدیر صنعتی منتشر نشود و اخبار یک یا چند اعتصاب کارگری پخش نشود.</p>

<p>چهارم، تاکید رهبران جنبش سبز بر " رهبری مردمی" باعث شده حکومت عملا به این نتیجه برسد که با وجود اهمیت مثلث کروبی، خاتمی و موسوی، آنها نیستند که تعیین کننده اند، به همین دلیل دستگیر کردن آنها مشکلی را حل نمی کند، بلکه جنبش را جدی تر می کند. دستگیر کردن رهبران دیگر هم ممکن نیست، چون رهبران جنبش دهها هزار انسان نامعلوم هستند که بسیار جدی و قدرتمند و بدون ارتباط شناخته شده تشکیلاتی رایج یا سابقه دار، کارشان را انجام می دهند. رهبری جنبش در حال حاضر منقطع از جریان رهبری تشکل های عضو جنبش است و در حقیقت این " رهبران دوم" دهها هزار نفری هستند که جنبش را به پیش می برند.</p>

<p>همه اینها وضع حکومتی عاجز را نشان می دهد که نمی داند چه کند، با برگزاری پیروزمندانه و بسیار دشوار و پر تنش سیزدهم آبان، که تعداد بسیاری در اثر خشونت وحشیانه پلیس زخمی و مجروح شدند، تفکر خشونت در برابر خشونت، توسط گروهی از دوستان جنبش سبز و بسیاری از مردم خشمگین مطرح شده است. این تفکر را باید ارزیابی کرد و به بحث گذاشت تا جنبش در یک گفتگوی بزرگ و همگانی بتواند استراتژی خود را برای ماههای آینده روشن کند. با توجه به اینکه ما روز 16 آذر را در پیش رو داریم، و این روز با روز قدس و سیزده آبان که هر دو روزهای رسمی و حکومتی بودند فرق می کند. </p>

<p>شانزدهم آذر هم متکی به یک گروه خاص اجتماعی، یعنی دانشجویان است و هم علیرغم داشتن اهمیت تقویمی، یک مراسم دولتی پشتوانه آن نیست که عموم مردم بدون مجوز قبلی بتوانند در آن حاضر شوند. اما شانزده آذر بهترین فرصت برای حضور فعال دانشجویان و حضور احتمالی مردم برای کمک به دانشجویان است. با این فرض که در بیش از پنجاه شهر، دانشگاههای مهم وجود دارد، شانزده آذر بهترین فرصت برای فعال کردن نیروهای جوان جنبش در همه جاست. این پراکندگی به شدت به حکومت فشار می آورد، بخصوص اینکه چون اجتماعات در دانشگاه برگزار می شود، خطر لو رفتن و ایجاد ارتباط و هماهنگی بسیار کمتر از روز قدس و سیزده آبان خواهد بود. اما از آن مهم تر، روزهای دهه اول محرم است که ما فرصت شبانه مهمی برای هر شب و روز تظاهرات کردن داریم. با توجه به اینکه افرادی که هر سال در عزاداری های محرم حضور پیدا می کردند، همین گروههایی هستند که در جنبش سبز فعالند. </p>

<p>به نظر من در تدوین یک تاکتیک خوب برای دو ماه آینده، از حالا تا دهم دی ماه، پایان دهه محرم، و رفتن به استقبال 22 بهمن که بقول میرحسین موسوی " میقات" ماست، موارد زیر را در انتخاب یک تاکتیک مناسب دخیل می دانم. همه این گفته ها می تواند مواد خام یک گفتگوی گسترده برای انتخاب بهترین تاکتیک یا بهترین تاکتیک ها باشد. در این گفتار در صدد هستم که بگویم چرا مبارزه مسالمت آمیز نه فقط یک شیوه مطلوب و سازگار با اخلاق و روانشناسی اجتماعی جنبش سبز است، بلکه تنها شیوه ممکن برای پیروزی این جنبش و رسیدن آن به هدف نهایی جنبش است.</p>

<p>1) مهم ترین راه جلوگیری از خشونت و حرکت مسالمت آمیز، رفتن به سوی حضور قانونی است. این خود ناسازه ای دشوار است، یعنی حکومت می داند که اگر اجازه یک راهپیمایی قانونی به جنبش سبز بدهد، جمعیت میلیونی در خیابان حاضر خواهد شد و همان می شود که رهبری با عبارت " آبروریزی برای نظام" از آن یاد کرد، به همین دلیل احتمال دادن مجوز یا کاهش خشونت کمتر به نظر می رسد، اما، حکومت می داند که دو راه بیشتر در پیش رو ندارد، یا باید اجازه بدهد که دو میلیون نفر با شعارهای متعادل به خیابان بیایند، یا اینکه همین دو میلیون نفر در تمام شهر پراکنده می شوند و با تندترین شعارها مراسم را برگزار می کنند. به همین دلیل، دولت راههای زیادی برای انتخاب ندارد، آنها اگر می توانستند همین الآن رهبران جنبش را بگیرند و با اعدام بیست نفر این جنبش را تمام کنند، لحظه ای در این کار تردید می کردند، آنها اگر می توانستند مثل روز سی ام آبان با کشتن 70 نفر در خیابان، مانع از ادامه اعتراضات خیابانی شوند، لحظه ای تردید نمی کردند. اگر آنها سیاست " باتوم به جای گلوله" را انتخاب کرده اند و رهبران را دستگیر و زندانیان را اعدام نمی کنند از ترس ملت است و این ترس کاملا واقعی است. چون مردم بشدت انگیزه جنگیدن با حکومت را دارند و دائما پرانگیزه تر می شوند. در حقیقت دولت بدون هیچ تمایلی باید به جنبش امتیاز بدهد و می دهد، چرا که اگر امتیاز ندهد، زودتر نابود می شود. </p>

<p>از این رو اعمال فشار اجتماعی بر دولت تا رسیدن به خواسته های مردم باید ادامه بیابد، اما جنبش سبز باید از هر نوع عقب نشینی دولت و حکومت، استقبال کند. اگر آنان بپذیرند که مردم با شعار مشخص و حتی سکوت به خیابان بیایند، باید بلافاصله از آن استقبال کنیم. یا اگر در اثر فشارهای وارده حاضر شوند حضور حزب مخالف را بپذیرند، باید حزبی فراگیر را تشکیل دهیم. اصولا باید بدانیم که ما نه می خواهیم خشونت بورزیم و نه دوست داریم رفتار غیرقانونی کنیم، تا امروز هم هرچه قربانی داده ایم، بخاطر خشونت ورزی حکومت بوده نه تندروی ما، اما جنبش سبز نمی تواند و نباید معطل بازی های دولتی و حزبی شود. ما نمی ایستیم تا آنها امتیاز بدهند، اما اگر امتیاز دادند، آن را می گیریم و به کارمان ادامه می دهیم. این که شعارهای روز سیزده آبان بشدت تند شده است، حاصل تصمیم و خواست ما نیست، حاصل فشارهای آنهاست، اگر خشونت را تشدید نکنند، ما نیز اعتراض را مسالمت آمیز می کنیم. </p>

<p>2) برخی از دوستان جنبش سبز با دیدن صحنه های وحشیانه حمله پلیس بخصوص به زنان و دختران، در نوشته های شان گفته اند که باید خشونت را با خشونت پاسخ داد. این پاسخی از سر احساس مسوولیت و دلسوزی و خشم است و کاملا طبیعی است، اما آیا چون طبیعی است، لازم و ممکن نیز هست؟ آیا منظور مبارزه قهرآمیز است، یا دفاع خشونت آمیز. اصولا اعمال خشونت در برابر خشونت، دو شیوه دارد. نخست آنکه ما خشونت را آغاز کنیم و بطور مسلح، سرد یا گرم وارد صحنه شویم و سعی کنیم با حمله به پلیس آنها را وادار به عقب نشینی کنیم. حالت دوم این است که ما بطور مسالمت آمیز وارد صحنه می شویم، اما در مقابل حملات پلیس به مردم و خودمان آرام نمانیم، نه تن به دستگیری بدهیم و نه بگذاریم دیگران دستگیر شوند و در حقیقت در مقابل خشونت از خودمان دفاع می کنیم. </p>

<p>از نظر حقوقی در حالت اول که می خواهیم حمله خشونت آمیز بکنیم، ما از زمانی که نقشه می کشیم، و قبل از هر عملی مجرم هستیم، اما در حالت دوم ما حتی در صورت زدن پلیس هم به لحاظ حقوقی مجرم نیستیم، چون مجبور شده ایم از خودمان واکنش نشان دهیم. در اینجا بحث از این واقعیت نمی کنیم که پلیس و قوه قضائیه جمهوری اسلامی برای صدور هر حکمی یا اعمال هر مجازاتی به ادله حقوقی نیاز ندارد، بلکه به دفاع خشونت آمیز از منظر حقوقی نگاه می کنیم. دفاع خشونت آمیز در برابر خشونت باید از جائی آغاز شود که ما در معرض حمله مرگبار و خشونت آمیز خیابانی قرار می گیریم و تا جایی ادامه بیابد که پلیس عقب نشینی کند. این رفتار باید باعث شود که پلیس هم از قبل بترسد و بفهمد که نمی تواند براحتی مردم را کتک بزند. به عبارت دیگر پلیس باید از ما بترسد، پیش از آنکه کاری بکنیم، اما نباید هیچ دلیلی برای دستگیری ما وجود داشته باشد.</p>

<p>3) یارگیری مقدم بر درگیری است. در هیچ حالتی، مبارزه سیاسی که حکومت تلاش می کند آن را به خشونت بکشد، تا قبل از افزایش نیروی حامیان جنبش، در مقابل حامیان حکومت، به مصلحت نیست. کار ما تا قبل از درگیری، یارگیری است، ما نیروی در حال رویش و بالنده ایم و آنان نیروی در حال ریزش و میرنده. ما در حال قدرت گرفتن و رو به پیش هستیم و آنها در حال از دست دادن قدرت و رو به انحطاط. به همین دلیل است که حکومت تلاش می کند تا درگیری با ما را به جلو بیاندازد تا مانع افزایش نیروی ما و کاهش نیروی خودش شود. در چنین شرایطی ما باید دائما به فکر حفظ نیروی اجتماعی و سازماندهی آن، پائین آوردن هزینه حضور اجتماعی برای جذب نیروی بیشتر و جلب نیروهای سرگردان و بلاتکلیف و تلاش برای افزایش ریزش نیرو در جبهه استبداد باشیم. ما باید خبر ریزش نیروی حامیان استبداد را دائما منتشر کنیم و به آنان برای حضورشان در جبهه مردم و پشت کردن به استبداد خوش آمد بگوئیم. در مقابل ایجاد هرنوع تنش و آشفتگی در جبهه ملت امری خطا و خلاف است. در حال حاضر نیروهای حکومتی قصد ایجاد تفرقه میان رهبران جنبش، بخصوص کروبی و موسوی را دارند و روی این موضوع کار جدی می کنند. </p>

<p>آنچه گفته شد، نه یک دستورالعمل موقت، بلکه یک برنامه استراتژیک است. اگر ما به دموکراسی فکر می کنیم، نمی توانیم نیروهایی که مانع دموکراسی نیستند، از خود برانیم. جنبش باید قابلیت خود را با محدود نشدن به یک ایدئولوژی سیاسی، یا یک نگره دینی، یا یک گرایش جناحی افزایش دهد، تا به اندازه یک ملت دموکرات برسد. فریب دادن و دروغ گفتن به مردم و ایجاد ائتلاف های موقت، اگر چه راهی ممکن است، اما بی فایده است. بهترین شکل این است که ظرفیت جنبش را بالا ببریم. تاکید بر جمهوری اسلامی یا جمهوری ایرانی یا هر موضعی که باید در یک شرایط دموکراتیک توسط انتخاب ملت روشن شود، امری نادرست است. ضمن اینکه در حال حاضر باید بتوانیم با افزایش ظرفیت جنبش، رهبران را وادار کنیم که نگاه شان را در اندازه های ایدئولوژیک محدود نکنند. هرگز فراموش نکنیم که رهبران جنبش و حامیان آن در جریان جنبش تغییر ماهیت می دهند و به شکل مطلوب در می آیند. وقتی رئیس یک حزب می خواهد دولتی را اداره کند، باید خواسته های ملی را جایگزین خواسته های حزبی کند تا بتواند سخنگوی یک ملت شود، یا بپذیرد که در رهبری یک جبهه قرار بگیرد تا وحدت عمل را در عین حفظ رنگارنگی نیروها ایجاد کند.</p>

<p>4) هیچ کسی نیست که مجازاتش مرگ یا حذف باشد. این را باید به یک باور تبدیل کرد. این باور زمانی جا می افتد که حجم نفرت در یک پروسه زمانی طولانی کاهش پیدا کند؛ مشکل اصلی و بزرگ بسیاری از کسانی که در سیاست ایران درگیر می شوند، این است که عادت سنتی " حذف مخالف" را باید تغییر دهند، حذف دیگری در هیچ حالتی راه رسیدن به دموکراسی نیست. همانطور که آنها نمی توانند اصلاحات یا جنبش سبز را حذف کنند، چون سبزها ریشه و پایگاه اجتماعی دارند، به همان دلیل هم ما نمی توانیم اندیشه انقلابیگری و تندروی و بنیادگرایی دینی را حذف کنیم، چون آنها واقعا ریشه اجتماعی دارند. اینکه تبلیغات رسانه ای و تزریق پول نفت باعث شده است تا چنین اندیشه ای اجتماعی شود و پایگاه واقعی داشته باشد، ممکن است درست باشد، اما با این همه چیزی عوض نمی شود. چون تا زمانی که تفکری دارای پایگاه اجتماعی است، باید در محاسبات ما لحاظ شود. اصولا علت اعمال خشونت در بخش وسیعی از مجادلات امروز دنیای شرق، به دلیل همین اندیشه حذف است. وقتی حکومت مطمئن است که ما در صورت در دست گرفتن قدرت، آنان را از قدرت و ثروت و منزلت اجتماعی حذف می کنیم، برای ماندن خود دست به هر کاری و اول از همه اعمال خشونت می زند. ما باید این نقشه را تغییر بدهیم. ما باید راهی را پیدا کنیم که بتوانیم در کنار مخالفان مان، که دشمن شان می دانیم و دشمن مان می دانند، زندگی کنیم. اگر این اتفاق نیافتد، آنها برای ماندن هر کاری خواهند کرد. </p>

<p>این نظر، فقط یک سفارش به جنبش سبز نیست، بلکه حکومت هم باید همین را بفهمد. ممکن است فکر کنیم که ما وقتی هیچ قدرتی نداریم، چگونه می توانیم برای کسی که می خواهد ما را کاملا نابود کند، اطمینان بدهیم که وقتی قدرت را در دست گرفتیم، حقوق همه را حفظ خواهیم کرد؟ این کار دشوار است، چرا که برخلاف روندی است که همیشه بوده و ناخودآگاه هر کسی که به قدرت می رسد، اولین فکرش حذف دیگران برای تضمین بقای خود است. جنبش سبز باید این اطمینان را برای کلیه نیروهای اجتماعی، از جمله اقلیتی که قدرت را در دست دارند، ایجاد کند که وقتی به قدرت رسید، در اندیشه انحصار آن نیست. طبیعتا یکی از روش هایی که به ذهن هر ساده لوحی می رسد این است که ما باید موقتا دیگران را تحمل کنیم، ما باید موقتا غیرمذهبی ها یا مذهبی ها یا بنیادگراها یا چپ ها یا راست ها را تحمل کنیم، تا بتوانیم به پیروزی برسیم و بعدا با آنها درگیر شویم. </p>

<p>این نگاه از بنیاد ریشه استبدادی دارد، ما نباید احترام به دیدگاه و حقوق دیگران را بصورت یک برنامه و نقشه سیاسی ببینیم، بلکه باید آن را به عنوان یک اندیشه و استراتژی پایدار دنبال کنیم. ما وقتی می توانیم خشونت را کاهش بدهیم که راهی برای ماندن یا فرار برای دشمن مان بگذاریم، باید جایی را برای او تعیین کنیم تا او بداند که نابود نخواهد شد، در غیر این صورت آنها برای ماندن می زنند و می کشند و به جای اینکه به سی درصد از قدرت رضایت بدهند، نه صد درصد قدرت را حفظ می کنند و نه می گذارند ما به راحتی به حق طبیعی مان و سهم قانونی مان از قدرت برسیم. علت ایجاد گروههای فشار، این است که چون یک نیروی اجتماعی سهمی در قدرت ندارد، تبدیل به گروهی می شود که دائم به قدرت فشار می آورد که سهمش را بگیرد. روش هایی مانند ائتلاف، دولت ائتلافی، مصلحت اندیشی برای به دست آوردن بخشی از قدرت و حفظ آن برای به دست آوردن بخش بیشتری از قدرت، باید جایگزین روش هایی مانند حذف مخالف شود. در غیر این صورت خشونت ریشه کن نخواهد شد. </p>

<p> 5) وقتی با این سووال مواجه می شویم که با دست های خالی دیگر کاری نمی شود کرد و فقط قربانی بیشتری می دهیم و حامیان و نیروهای جنبش برای حفظ خودشان یا بهترین دفاع را حمله می دانند یا تنها دفاع در برابر خشونت را خشونت فرض می کنند، باید به این سووال پاسخ بدهیم که آیا انتخاب روش قهرآمیز مشکل ما را کمتر و راه ما را کوتاه تر و امکان پیروزی ما را کمتر می کند، یا ما را از پیروزی دورتر می کند؟ </p>

<p>اصولا اعمال خشونت، بخصوص خشونت ابتدایی، به معنای دینی جهاد ابتدایی، و به معنای مبارزاتی مبارزه قهرآمیز، دو تئوری اصلی دارد، یکی مبارزه برای پیروزی است و دوم مبارزه برای ایجاد آگاهی. در حالت اول، می جنگیم تا حکومت یا دولت را ساقط کنیم، اما در حالت دوم، می جنگیم تا جو سکوت را بشکنیم( تئوری حرکت چرخدنده کوچک چریکی برای راه انداختن چرخدنده بزرگ ملت). در شرایط کنونی مردم ایران در شرایط آگاهی کامل قرار دارند. آنها آگاه شده اند و می دانند برای چه چیزی می جنگند، به همین دلیل مبارزه چریکی برای آگاه سازی بی معناست. </p>

<p>ما جو سکوت را شکسته ایم و برای آگاه کردن مردم هزار راه یافته ایم، و اصولا جامعه و ارتباطات کنونی جامعه ایران در شرایط بسته خبری نیست. از این رو ما فقط وقتی عقلا می توانیم وارد مبارزه قهرآمیز بشویم که بیش از پنجاه درصد احتمال بدهیم حکومت یا دولت سقوط می کند. وقتی که ما مطمئن هستیم که اگر به یک پایگاه بسیج حمله کنیم و آن را بگیریم، حکومت با هلی کوپتر و تانک و آرپی جی هفت ما را تکه تکه می کند و بعد از دستگیری اعدام می کند، آغاز عمل خشونت ابتدایی کاملا بی معناست، مگر آنکه همه مردم( در یک فرآیند مشخص و در یک مرحله نهایی) چنین قصدی کرده باشند و تمهیدات آن هم اندیشیده شده باشد. حتی در این حال هم باید تا آخرین لحظه تلاش کرد که در نیروی مقابل ریزش نیرو ایجاد کرد تا امکان پیروزی مان افزایش یابد.</p>

<p>6) جنبش سبز تاکنون قربانیانی داشته و خواهد داشت، این قربانیان، اعم از کشتگان و اسرا و فراریان و آسیب دیدگان، از لحظه ای که دچار مشکل می شوند باید مورد حمایت عمومی و بدون تبعیض جنبش باشند. ما نمی توانیم شهیدی مانند ندا یا سهراب را به هر دلیل به شمار بیاوریم اما شهدای دیگر را فراموش کنیم. ما نمی توانیم زندانیانی که به دلیل مقاومت نستوه و استوار با لبخندی بر لب اسوه مردم می شوند مورد حمایت قرار دهیم، و زندانیانی را که در اثر فشارهای زندانبانان و بازجویان می برند و اعتراف می کنند، ناخودآگاه از حمایت خود محروم کنیم. شکستن زندانی بیش از آنکه به محکم بودن او برگردد، به فشار زندانبانان برمی گردد. طبیعی است که آدمهای بزرگی مثل بهزاد نبوی، رمضانزاده و میردامادی که روز 22 خرداد قبل از هر اتفاقی دستگیر شدند، بسیار بیشتر می توانند در مقابل فشار زندانبان مقاومت کنند تا کسی مثل شریعتی یا ابطحی که مدتها بعد از اعتراضات خیابانی دستگیر شدند و به همین دلیل تحت فشار سنگین قرار گرفتند. </p>

<p>در حقیقت در تمام این دوران شخصیتی مثل سعید شریعتی بار زندانی بودن تاج زاده را هم می کشید، حالا ما نمی توانیم بخاطر باری که او کشیده است، بار مضاعفی از بی اعتنایی را به او تحمیل کنیم. این در مورد زندانیان سرشناس است، از سوی دیگر برخی زندانیان هستند که اصولا هیچ نامی از آنان نمی دانیم یا کمترین حمایت را از آنان می کنیم. ما باید بطور متمرکز در مورد زندانیان و اسرا کار دقیق بکنیم و تلاش کنیم تا حمایت بی تبعیض و بی دریغ همه جنبش را از هر زندانی و اسیری که می دهیم اعلام و ابراز کنیم. طبیعتا ما می دانیم که حمایت از آسیب دیدگان در داخل کاری بسیار دشوار است، به نظر می رسد یاران جنبش سبز در خارج از ایران تا حد زیادی بتوانند کار ثبت وقایع، ثبت اسامی و وضع قربانیان و حمایت رسانه ای از آنان را بیشتر و در امنیت بهتری انجام دهند. آزادی افرادی مثل هنگامه شهیدی یا محمدرضا جلایی پور، پس از ایجاد موج اعتراض نشان می دهد که حمایت از زندانیان و ایجاد موج اعتراض تاثیر مستقیم و روشن دارد. این اقدام را باید جدی بگیریم.</p>

<p>7) کاهش هزینه ارتباطی، کاهش هزینه خشونت. یکی از مهم ترین دلایل خشونت خیابانی جز برای ترساندن سبزها، هزینه ناشی از رهبری تظاهرات و برقراری ارتباط تشکیلاتی در داخل است. این ارتباطات را باید با حمایت منظم و روشن سبزهای خارج از نیروهای فعال داخل کاهش داد. من معتقدم جمعیت عظیم ایرانیان سبز خارج از کشور که در امنیت هستند، باید فشارهای وارده بر نیروهای داخل برای ارتباط گیری و خبررسانی را هرچه بیشتر کاهش دهند. ایجاد ارتباط از طریق سایت های اطلاع رسانی مانند فیس بوک و تویتر و بالاترین از یک سو و ایجاد پاساژ های اطلاع رسانی ای میلی که می تواند دستورالعمل های احتیاطی، شعارهای تظاهرات، انتشار خبرهای روز و انتشار سریع خبرهای روزهای تظاهرات، ایجاد حداقل یک شبکه رادیویی موج کوتاه یا موج متوسط برای خبررسانی تا روز شانزده خرداد، می تواند بخشی از فشار اطلاع رسانی را کم کند. </p>

<p>ادامه این فعالیت که قطعا باید با حفاظت کامل برای حفظ امنیت نیروهای داخل صورت بگیرد، باید به یک فعالیت دوسویه بیانجامد، در بیرون کشور گروه های مجازی وظیفه اطلاع رسانی به فرد فرد یاران خود را باید ایفا کنند، ای میل بزنند، فیلم ها را تدوین کنند و تصاویر مناسب را منتشر کنند و مثل آینه ای بازتابنده خبرها به داخل شوند و برنامه ها و شعارها را منظم و مرتب کنند. در داخل هم گروههای محلی باید اطلاعاتی را که از طریق اینترنت آماده شده، به صورت قابل انتشار غیراینترنتی، مثلا دیوارنویسی یا تهیه اطلاعیه کاغذی و تولید نشریات کاغذی ساده، به مخاطبانی که با اینترنت ارتباط ندارند برسانند. از این طریق افرادی که در تظاهرات شرکت می کنند، در معرض خطر سازماندهی و دستگیری ناشی از آن نخواهند بود. به عبارتی رهبری جمعی از طریق همه رسانه ها اتفاق می افتد. </p>

<p>8) ما در معادله ای نابرابر قرار داریم، جنبشی شش ماهه با یک سیستم اطلاعاتی سی ساله که تجربیات فراوان دارد، مشغول نبرد هستند. پلیس ضد شورش اگرچه تا چند سال قبل تجربه زیادی در سرکوب نداشت، و این بی تجربگی همین حالا هم دیده می شود، اما سیستم اطلاعاتی تجربه ای سی ساله دارد. در مقایسه با برخی از جنبش های اجتماعی مانند اوکراین یا چک یا جنبش های مشابه، این وضع اصلا قابل قیاس نیست، در کشوری مثل اوکراین یک جنبش شش ماهه به جنگ یک سیستم اطلاعاتی سه ساله می رفت. وضع ما از این لحاظ متفاوت است. معنی حرف من این است که بخشی از تلفات و آسیب هایی که به جنبش می رسد، بخاطر جوانی و بی تجربگی آن و بخشی دیگر به دلیل قدرت نیروی اطلاعاتی و سرکوب است. البته این خبر خوش نیز باید داده شود که جنبش دارد بسرعت بالغ و رشید و عمیق می شود، اما در هر حال به نظر می رسد رهبری عملی و اجرایی جنبش، نیازمند تجربه بیشتر است.</p>

<p>البته باید بگویم عقلانیتی که جنبش سبز تا امروز نشان داده، در تاریخ ایران بی مانند است، اما در هر حال ما مطمئنا راههایی برای کاستن آسیب بر جنبش داریم. این راهها باید کاملا عملی و روشن و با تاکید بر جزئیات باشد. مثلا دسترسی نیروهای اطلاعاتی بر اطلاعات اینترنتی مثلا در فیس بوک یا بسیاری شبکه های دیگر نیروهای جنبش را در خطر قرار می دهد و برنامه های ما را لو می دهد. لو رفتن بسیاری از مسیرهای راهپیمایی یا پیدا نکردن یک راه درست برای به هم پیوستن تظاهرات پراکنده به دلیل نداشتن طرح های جایگزین برای ساماندهی اعتراضات حجم خشونت را بالا می برد. ما نباید تا قبل از این که جمعیت بزرگ را بوجود بیاوریم پلیس را تحریک به درگیری کنیم. ما تا آنجا که می توانیم باید برنامه های مان را قبل از ورود به خیابان بریزیم. و حاصل همه این فکرها را بصورت برنامه روشن و با حفظ حداکثر امنیت در ارتباط به دیگران منتقل کنیم. این برنامه ها باید تا حد امکان متکی به حرکت های آشکار و علنی باشد، چرا که باید بتواند همه حامیان را به خیابان بکشد. در این حالت وقتی می توانیم برنامه حضور مسالمت آمیز بدهیم که همه مردم، و نه فقط نیروهای جوان و پرتحرک، بلکه خانواده ها و گروههای مختلف سنی بتوانند در اعتراضات حضور پیدا کنند. جنبش سبز تمام پیروزی اش را مدیون شامل بودن و گستردگی خود است. این را هرگز نباید از دست بدهیم.</p>

<p>9) جنبش سبز یک جنبش همگانی است و رمز پیروزی آن همین است که بتواند شامل همه گروههای اجتماعی و جمعیتی و سنی و قومی و جغرافیایی در داخل و خارج از ایران شود. این جنبش یک مبارزه حرفه ای و چریکی یا صنفی نیست که برای پیشبرد آن لزومی به توقف زندگی باشد. مردم می خواهند به حقوق از دست رفته شان برسند، نه اینکه حق زندگی کردن را هم از دست بدهند. به همین دلیل انتخاب تاکتیک هایی که نیازمند فداکاری، رنج و فشار، تنش، یا حضور دائمی در صحنه مبارزه است، باید جای خود را به تاکتیک های عمومی بدهد، راههایی که مردم بدون اینکه زندگی شان دچار مشکل شود انجام دهند. </p>

<p>نمونه بسیار موفق تاکتیک متناسب با زندگی گفتن الله اکبر بر پشت بام است، این کار هم قدرت مردم را نشان می دهد و هم آنان را دچار خطر نمی کند. انتخاب مناسبت ها و مراسم عرفی و سنتی و قانونی یکی دیگر از این راههاست، مثلا ایام دهه محرم بهترین فرصت برای چنین حضوری است. چرا که تکایا و مساجد در این ایام فعال است، رنگ سبز در این روزها رنگ اصلی است، و در سی سال گذشته گروههای اجتماعی طبقه متوسط به عنوان یکی از مهم ترین نیروهای بدنه جنبش سبز با آن ارتباط سنتی برقرار کرده اند. به عبارت دیگر مردم در همه شهرها و همه جای شهرها، در اقشار و طبقات گوناگون، بطور عادی در این ده روز زندگی ویژه ای دارند که کاملا برای یک اعتراض ده روزه تناسب دارد. ما باید بتوانیم جنبش را وارد زندگی عادی مردم کنیم. از این طریق حجم خشونت در جنبش نیز کاهش پیدا می کند. </p>

<p>10) جنبش سبز یک جنبش جهانی شده است. این نه فقط در محدوده ایرانیانی که در جهان زندگی می کنند، بلکه جنبشی است که مردم جهان نیز از آن می آموزند. اما این آموزش سویه دیگری هم دارد. در حقیقت در جنبش سبز ما مشغول آموختن دموکراسی و مبارزه با استبداد هم هستیم. به همین دلیل است که ادامه جنبش سبز، اگر همراه با زندگی طبیعی مردم شود، از نظر زمانی به نفع ما و به زیان حکومت است. زمان جنبش جوان سبز را بالغ و پخته و حکومت کهنه و پیر را فرسوده و خسته می کند. از خسته شدن مردم و بخصوص تندروها نباید ترسید، آنها جایی ندارند که بروند و دیگر برنگردند یا به خانه پناه ببرند و خلوت گزینی کنند. ما باید در مدرسه جنبش سبز بیاموزیم و یاد بدهیم و یاد بگیریم. روزهای جنبش سبز ملت را به هم نزدیک و حامیان استبداد را از هم دور می کند و شکاف درون استبداد را تشدید می کند. </p>

<p>یکی از مهم ترین چیزهایی که باید در جنبش سبز رخ بدهد، ایجاد جریان " رهبری دوم" است. در حقیقت ما باید رهبری اعتراضات را بصورت گروه فشاری قدرتمند و رهبران واقعی( موسوی، خاتمی، کروبی و دیگران) را به عنوان گروه مذاکره ببینیم. باید شبکه ارتباطی وسیع و غیرتشکیلاتی و مدرنی متکی به ارتباطات مجازی، جزء به جزء خبررسانی و سازماندهی و ارتباطات را در دست داشته باشند، اما رهبران واقعی باید از این فشارها برای رسیدن به خواسته های مردم استفاده کنند. خطر مهم در حال حاضر ایجاد اختلاف در میان رهبران جنبش است. </p>

<p>طبیعی است که آنان باید ملاحظاتی مانند احتمال خطر برای مردم را در محاسبات شان لحاظ کنند، اما نیروی اجتماعی نمی تواند متکی به تصمیمات آنان در جزئیات رفتار کند، چون آنان در فشار کامل قرار دارند و در حقیقت ما هستیم که با ادامه اعتراضات امنیت رهبران، زندانیان و نیروهای جنبش سبز را حفظ می کنیم. حکومت در حال حاضر تلاش می کند تا میان بخش تندروی جنبش و بخش میانه روی آن تضاد ایجاد کند. آنها یک هفته طرفدار کروبی می شوند و می خواهند موسوی را اعدام کنند، هفته بعد اعلام می کنند که به موسوی حزب می دهند و علیه کروبی حرف می زنند. ما نباید درگیر این بازی بشویم. شجاعت تنها معیار و حتی مهم ترین معیار رهبری جنبش سبز نیست، اما پیش رفتن در شرایط کنونی قطعا به شجاعت نیاز دارد. </p>

<p>11) خشونت جز آنکه یک واکنش حکومت و پلیس درمانده است، و حکایت از خسته شدن نیروی سرکوب و میل آن برای تمام کردن تنش ها دارد، یک جنگ روانی برای ایجاد ریزش در نیروی مقابل است. به همان میزان که خشونت می تواند باعث  ریزش حامیان دولت کودتا بشود، می تواند نیروهای جنبش سبز را هم وحشت زده کند و آنان را به خانه بفرستد. به همین دلیل است که افشاگری خشونت، از طرفی حکومت را بی اعتبار می کند، و از سوی دیگر نیروهای جنبش را می ترساند. از این رو نیروهای جنبش باید در افشای خشونت کاملا متکی به واقعیت عمل کنند، اگر تعداد تجاوز به زنان یا مردان زندانی معدود و محدود است و سیستماتیک نیست، ما نباید با سیستماتیک قلمداد کردن تجاوز، وحشت را در نیروهای جنبش و بخصوص زنان و خانواده ها ایجاد کنیم. اگر شکنجه زندانیان به مدت دو ماه وجود داشت و بعد در اثر فشارهای جنبش کاهش پیدا کرد، ما نباید بگوئیم که شکنجه زندانیان افزایش یافته است. ایجاد ترس واهی، و نه ترس واقعی، یک عمل غیرعاقلانه و ماجراجویانه است. در این مورد ملاحظه کردن روا نیست. اگر کسی یا کسانی با دادن اخبار غیرواقعی و تاکید بر خشونتی که رخ نداده، بخواهند جنبش را رادیکالیزه کنند یا با انگیزه های خودخواهانه و ماجراجویانه نیروهای جنبش را ملتهب و نگران کنند، باید در این مورد هشدار داده شود و چه بسا که لازم باشد که مانع رفتارهای ماجراجویانه این افراد بشویم.  </p>

<p>12) در این میان استفاده از حامیان جهانی جنبش سبز به ما کمک می کند تا مبارزه مسالمت آمیز را قدرت ببخشیم، ما باید شرکای جهانی جنبش سبز را جذب کنیم و از این طریق احترام و اعتبار و اقتدار برای ملت و بی احترامی و فشار برای حکومت استبدادی ایجاد کنیم. در شرایطی که حکومت استبدادی که حتی روحانیت ایرانی شیعه را هم قبول ندارد، چه رسد به اهل سنت یا نحله های دیگر اسلامی یا دگر اندیشان، از هر مسلمان ضد غربی و کمونیستهای سابق و اکنون و یهودی تندرو و مسیحیان ضد غرب و سبزهای اروپا و تروریستهای بنیادگرا و مخالفان فکری خودش را با استفاده از پول نفت جذب می کند و حکومت استبداد دینی را تقویت می کند، ما نمی توانیم نسبت به جذب و جلب کسانی که به لحاظ عاطفی به جنبش سبز نزدیک شده اند، اما چیزی از آن نمی دانند بی تفاوت باشیم. نیروی عظیمی که در اختیار ماست، و سبزهای ایرانی که دل شان برای کشور می طپد، لشگر عظیم تبلیغاتی ما برای جنبش سبز باید باشند. </p>

<p>آنچه گفته شد، نظری نه چندان کامل و پخته از من است که در اثر ساعتها گفتگو با دوستان مختلف در فضاهای مجازی و حقیقی شکل گرفته است و نیازمند کامل شدن و شکل گرفتن است. بی تردید انتقادات و نظرات شما می تواند این نوشته را دقیق و مشخص و واقعی کند. نظرات تان را برای من بفرستید.</p>

<p>سید ابراهیم نبوی<br />
16 آبان 1388</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>آقای خامنه ای! جای شما در فردای ایران نیست</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000786.php" />
<modified>2009-11-11T10:37:03Z</modified>
<issued>2009-11-04T06:54:24Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.786</id>
<created>2009-11-04T06:54:24Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>مقالات</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="khamenei 100.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/khamenei 100.jpg" width="400" height="266" /></p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>این نامه را ساعاتی قبل از حضور مردم در مراسم سیزده آبان می نویسم. همانقدر که مطمئن هستم که مردم در راهپیمایی فردا حاضر می شوند و سبزترین روز سال را می سازند، همانقدر هم نگران آن هستم که اراذل و اوباش حاکم بر پلیس امنیتی و کارگزاران شما روز شیرین پیروزی ملت را تلخ کنند، اما همواره جمله ای از دوستان افغانی ام را در ذهن دارم که می گویند: " از تلخ پروا نیست". پروا نیست، نه به این خاطر که شجاعتی بسیار در خود سراغ دارم که هر دردی را تاب می آورم، نه، بخاطر اینکه چنان زندگی را بر مذاق و مزاج مان تلخ کرده اید که به درد عادت کرده ایم و دیگر نه تهدیدها و اشتلم کردن ها، که بازی های ساده لوحانه عقب مانده های سیاسی دوروبرتان هم در تحبیب و تطمیع مردم، اثر نمی کند. </p>]]>
<![CDATA[<p>دوستی عزیز که در تهران است و هر روز می نویسد، دیروز برایم می گفت که هرگز ندیده است در این ماهها که مردم این همه تدارک حضور علیه دولت را دیده باشند. می گویم دولت و خیال تان را راحت نکنید که دولتی می رود و شما می مانید و باز هم همان بازی قبلی را به سر ملت می آورید. شما از همان روزی که تبریک پیروزی کودتا را گفتید، تبدیل به سخنگوی دولت شدید و دیگر کسی برای شما به عنوان رهبر تره هم خورد نمی کند. دوستی دیگر ساعتی قبل می گفت که صدای الله اکبر مردمی که از روزگار تلخ خود به خدای بزرگ پناه برده اند، چنان بلند است که بعید می دانم خداوند صدای شان را نشنیده باشد. شنیده است و می داند که چگونه از مردمی که صدایش می کنند حمایت کند. </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>سرتان را از پنجره بیرون ببرید، اگر شهامت دارید هلی کوپتر سوار شوید و به دیدن شهر بروید، اگر ندارید بگوئید فیلمبرداران صدا و سیما تصویر مردم را بگیرند و بدهند تا ببینید، یا بگوئید که تصاویری که هزاران ایرانی از خیابان می گیرند و در اینترنت منتشر می کنند، برایتان آماده کنند تا ببینید و حداقل چشم تان به واقعیت مردمی که فکر می کنید رهبر آنان هستید، روشن شود. مردم شما را و دولت منتخب شما را و آدمهای منتخب شما را نمی خواهند. چرا نمی فهمید؟ چرا نمی فهمید که مردم حق دارند حکومت خود را خودشان انتخاب کنند. شما فعلا رهبر " نظام جمهوری اسلامی ایران" هستید. چهار کلمه موهوم که هر چهار کلمه اش علیه شما شهادت می دهند. هم نظامی که موجود است شما را نمی خواهد، هم جمهور مردم شما را نمی خواهند، هم مسلمانان و مراجع مسلمانان شما را نمی خواهند و هم ایران با وجود شما مشکل دارد. </p>

<p> </p>

<p>خودتان می دانید و خوب هم می دانید که هفتاد درصد کل نمایندگانی که در هشت دوره مجلس قانونگذاری حضور داشتند، دولت منتخب شما را غاصب و نامشروع می داند و هشتاد درصد کل قوه مجریه ایران در این سی سال، اعم از روسای جمهور و نخست وزیر و وزیران، و بخش وسیعی از سپاه و حتی وزارت اطلاعات، این دولت را نمی خواهند. نه به آن رای داده اند، نه وجودش را در جهت منافع ایران می دانند، نه حتی گذشته بیست سال قبل این کشور را با این حجم بزرگ حماقت امروز قابل قیاس می دانند. چرا نمی فهمید؟ چرا نمی خواهید احساس کنید که وقتی دوستان و همدلان دیروزتان و منتخبان همان انتخاب های صدبار کنترل شده تان وقتی از وجود دولت احمدی نژاد احساس خفت و خواری می کنند، شما حق ندارید خود را و این دولت را به این ملت تحمیل کنید. این از نظام که سنگش را همیشه به سینه می زنید، تکلیف جمهور مردم که مشخص است. </p>

<p> </p>

<p>شش ماه است که مردم ایران، در روستاها و شهرهای کوچک و استانهای کشور، در اصفهان و شیراز و تهران، و در میان همه ایرانیانی که در سراسر جهان زندگی می کنند، فریاد می زنند که شما را نمی خواهند و از دولت دروغگوی مورد حمایت شما بیزارند. فریاد می زنند و گوش تان چنان سنگین است که انگار دارید در دستگاه چهارگاه موسیقی ایرانی گوش می کنید. آواز می خوانند و سرود خوانان در خیابان آزادی شان را می خواهند و نمی شنوید، شعار می دهند و شما و منتخب تان را دیکتاتور معرفی می کنند و نمی شنوید. این چه گرانگوشی است که به جان شما افتاده است که این همه صدا را انکار می کنید؟ مردم دوست تان ندارند، مردم از شما بدشان می آید، مردم از دیدن ریخت و قیافه منتخبین شما که هر کدام مصداق بارز " یعرف المجرمون بسیماهم" هستند، منزجرند و این حق آنهاست که دولت را نخواهند. حق شان است که شما را نخواهند. </p>

<p> </p>

<p>با زور و قدرت شورای نگهبانی را بر سر مردم مسلط کردن، با زور رئیس جمهوری را به مردم تحمیل کردن، با زور جلوی انتخاب مردم را گرفتن، شرط مروت و آدمیت نیست، چگونه باید مردم بگویند که شما را نمی خواهند؟ من نمی فهمم، رهبری ملتی که هر روز به شما فحش می دهند و بدترین کلمات را نثارتان می کنند، چه فایده ای دارد؟ نه قماربازید که آدم دلش خوش باشد که حداقل هوس قمار دیگری داشتید و مملکت را به این دلیل نابود کردید، نه آدم دلش خوش است که بگوید رهبر ما مثل چاوز از علاقمندان واحد خواهران است و دنیا را بخاطر نفس اماره اش می خواهد، نه بچه پولدار و خان زاده و شاهزاده بودید که دل کندن از تجملات کاخ نیاوران و ملک آباد و نوشهر و رامسر برایتان سخت باشد، بالاخره آدمی بودید که در زندگی هم سطح مردم زمانی زندگی کردید و فرزندان تان در کودکی طعم زندگی فقیرانه مردم را هم احتمالا چشیده اند و آدم نمی تواند خودش را قانع کند این رهبری که مثل رولپلاک چسبیده به سقف این دنیای مادی، شاهزاده ای است که با هیچ کس نه در یک گلیم می خسبد و نه در یک اقلیم می گنجد. </p>

<p> </p>

<p>من مطمئنم که احتمالا اگر به کاخ فلان هم بروید، جز به گند کشیدن آن کاری نمی کنید، بالاخره کاخ نشینی هم آدمش را می خواهد. همین است که آدم درمی ماند که مرد حسابی! تو به چه چیز این دنیا چسبیدی؟ این قدرت را می خواهی چه کنی؟ احترام مردم را که نداری، فحش هم که از دهان مردم طیبات است، این چه علاقه وافری است به دنیایی که به همه مردم می گوئید چرک کف دست است؟ ولی خودتان صد نفر را می کشید تا حتی یک ذره از قدرت به صاحبان آن نرسد؟ لابد می خواهید بگوئید که همه این کارها را بخاطر خدا و اسلام می کنید و چیزی جز اعتلای دین را نمی خواهید؟ چنین است؟ </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>افتادن به سراشیبی سقوط خطرناک است، آدمی دچار وسوسه قمار روی تمام زندگی اش می شود، بدون اینکه فکر کند که این سقوط اجتناب ناپذیر نیست، و می شود در یک جا ایستاد و به گوشه ای رفت و خود را و ملت را حفظ کرد. حتی محمدرضاپهلوی هم می توانست با عقلانیت خودش را حفظ کند و ما را به این بلا دچار نکند، چنانکه آیت الله خمینی در پایان عمرش حداقل سعی کرد، اشتباه ادامه جنگ را در پذیرش قطعنامه 598 جبران کند. شما هم مجبور نیستید که همه اشتباهات را تا آخر بروید. سیزده آبان، روز انتخاب شماست. من نمی دانم فردا مردم چگونه و به چه میزان به خیابان خواهند آمد و چه خواهند گفت. اما به نفع شما و ایران و حتی جمهوری اسلامی و ملت است که اگر می بینید مردم یک بار دیگر می گویند که شما را نمی خواهند، کنار بکشید و کشور را به صاحبانش که مردم هستند بدهید و هم خودتان و هم ما و هم ایران را از شر نابودی بیشتر نجات دهید. </p>

<p> </p>

<p>فکر نکنید که ماندن شما به نفع اسلام و مسلمین است، این همه مراجع و روحانیون معتقد بزرگتر از شما که هم به خدا معتقدند و هم نسبت به شما اصلح و افقه و اعلم هستند، دولت مورد تائید شما را نامشروع می دانند و برای شما جز یکی دو مرجع تقلید و تعدادی روحانی مواجب بگیرتان که به زور تجارت شکر و لاستیک و میوه و وام های میلیاردی مجیزتان را می گویند کسی باقی نمانده است. اگر صانعی و منتظری و دستغیب و موسوی اردبیلی و جوادی آملی و بقیه را که همه از دست شما و دولت تان شکایت دارند، نمی بینید، مشکل از شماست. می دانید و خوب می دانید که روحانیت شیعه اگر مردمدار نباشند، دلیل وجودی ندارند. درباری های شان که مواجب بگیر می شوند و عمله ظلمه، باقی شان جز رفتن به سوی ملت راهی ندارند، چنانکه در این ماهها اکثر روحانیون قم به طرف ملت آمده اند. </p>

<p> </p>

<p>من شک می کنم در درایت و کیاست و سیاست شما که چطور چیزی را که سوهان فروش های قم می فهمند، شما نمی فهمید؟ مطمئنم که شما جزو باهوش ترین روحانیون کشور هستید، ولی آیا به این فکر کردید که چطور فقط شما مصلحت دین را تشخیص می دهید و دیگر روحانیون همه ساده لوح و بی بصیرت اند؟ این بصیرت تان را در این چند ماه از کجا آوردید؟ چطور کسی که شما را بر آن صندلی نشانده مصلحت نمی داند، و شمایی که همه فقها معتقدند شروط اصلی رهبری را که عدالت و فقاهت و سیاست است، ندارید می فهمید؟ چطور است که ملتی که روبروی شما ایستاده برای مواجهه با شما از شعارهای دینی استفاده می کند، و طرفداران شما در بسیج ادبیات شان ادبیات اراذل و اوباش است؟ کاری کردید که مراجع تقلید بزرگ کشور شما و دولت منتخب تان را به هیچ می انگارند و به دامان ملت پناه می آورند. </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>در این ماههای سخت و دشوار، از جعبه جادویی تان هر شعبده ای می شد بیرون آوردید تا ثابت کنید که موجودی فرزانه و اهل علم و خردمند هستید، و چون حق ندارید، هرچه کردید بدتر از قبل شد. شاعران را به ذلت کشیدید تا مجیزتان را بگویند و اکثرشان دامن از لوث این دولت پاک کردند و جز یکی دوتایی، باقی شان به کنایه و به صراحت علیه این دولت و این سیاست که حاکم کردید شعر گفتند، هنرمندان را به زور ممنوع الفعالیت کردن، به بیت کشاندید تا بیتی مجیز بگویند، نه سید مهدی شجاعی که همیشه رفیق شما بود، یک کلمه در تائیدتان حرف زد، نه یوسفعلی میرشکاک که زمانی خودش را کلب آستان ولایت خوانده بود، مجیزگوی شما شد، مجید مجیدی هم که نورچشم تان بود گله کرد و از بدی زمانه و دوران گفت. نوری زاد هم که زمانی فخر شما بود که به فیلم " بشاگرد" ش افتخار می کردید شما را کنار گذاشت و آخر کار هم نخبگان و نوابغ کشور را آوردید تا چفیه به دست شان بدهید و آخرش شد افضل الجهاد حمید وحید نیا که جاری کرد کلمه حق را در حضور سلطان جائر. </p>

<p> </p>

<p>به شما اطمینان می دهم، هر چه بیشتر آب بجوئید تشنگی به دست می آورید. شما درست می گفتید که مکروا و مکروالله والله خیرالماکرین، ولی فراموش کردید که اگر امروز هر سنگی می زنید به در بسته می خورد، به این خاطر است که حق با شما نیست. حق با شما نیست، چون حق ملت را غصب کردید. دولت سبز مردم را دزدیدید و آن را به چاپلوسان فرومایه و بی عرضه ای دادید که سرمایه ملی و آبروی ایران و اقتدار کشور را به لجن کشیدند و روز به روز ایران عزیز را حقیرتر و فقیرتر کردند. </p>

<p> </p>

<p>حالا ایران ما را پس بدهید. ایران بارها و بارها هم مورد هجوم اجانب و بیگانگان بوده و هم سالهای سال زیر چکمه دیکتاتورها له شده. حالا ملت ایران سرزمین شان را می خواهند، می خواهند خودشان حاکم بر سرنوشت شان باشند. مردم حال شان از شما و احمدی نژاد و جنتی به هم می خورد. شما لیاقت ایران را ندارید. ایران، جواهر درخشانی است که در گند و کثافت دولت احمدی چند روزی ممکن است آلوده شود، ولی جواهر را وقتی که جلا بدهیم پاک و درخشان و قیمتی خواهد بود. مالک این جواهر این ملت است. ما ایران مان را از شما پس می گیریم. </p>

<p> </p>

<p>ما در تمام این سالها، در ایران دستآوردهای بزرگ فرهنگی و هنری داشتیم، ما موسیقی و سینما و ادبیات خلق کردیم، ما شعر و ترانه و سرود ساختیم، ما فرهنگی ویژه ایران در همین سی سال هم ساختیم که این فرهنگ و ادب و هنر متعلق به این ملت است، ربطی به جمهوری اسلامی هم ندارد. دستاوردهای تلاش یک ملت را نمی توانید نابود کنید، ما همه آنها را می خواهیم. می خواهیم و می گیریم و حفظ می کنیم. امروز از قرن یازدهم، هیچ کس نام شاه عباس را نمی برد، یا کسی اصلا نمی داند حاکم اصفهان که بود، اما مسجد شیخ لطف الله مثل جواهری از آن دوران هنوز که هنوز است می درخشد و خواهد درخشید. ما ایران مان را بزرگ و عظیم و پراز افتخار پس خواهیم گرفت. </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>به این بچه های تازه به دوران رسیده یا تازه به چفیه رسیده گوش نکنید، سرنوشت زورگویان را ببینید، کسی خون نریخته که نامش به نیکی بماند، شما خون بهترین جوانان کشورمان را ریختید، شما زیباترین جنبش مردمی کشور را فدای مشتی عقب مانده سالوس و بی کفایت کردید. دیگر تمامش کنید. فردا را ببینید، اگر مردم همچنان بر همان عهد بودند که تا دیروز، سنت استبداد را بشکنید و بگذارید یک بار این ملت بی خون و خونریزی و بی آتش و دود، دولتی را که می خواهد مستقر کند. شما دو راه دارید، یا با آرامش کنار بروید و کاری کنید که سنت با آرامش کنار رفتن جا بیافتد، و مردم بپذیرند که هر کسی که پیش از این بوده است، حق دارد پس از این هم در گوشه ای زندگی اش را بکند، حتی اگر مردم همه با او مخالف باشند. یا اینکه با مردم لجاجت کنید و مردم را وادار کنید که تا آخر خط بروند. ما فردا برای شانزده آذر فرصت دیدار تعیین می کنیم. انقلاب ایران را به یاد دارید؟ </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>سیستم شما به بحران افتاده است، هر کار کنید اوضاع به ضرر شماست. و هر چه زودتر کنار بکشید و بگذارید مردم و رهبران مورد پذیرش آنان کشور را به شکلی که مردم می خواهند دربیاورند، آسیب کمتری خواهید خورد. به بخشش این مردم امید داشته باشید، مردم امروز مردم سالهای گذشته نیستند که کینه ورزی کنند و خون را با خون بشویند. مردم آزادی می خواهند و اگر آزادی و دموکراسی را به دست بیاورند، بخاطر خونخواهی و انتقام آن را به خطر نمی اندازند. </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>فردا روز سیزدهم آبان است. سیزدهم آبان سالگرد اشغال سفارت آمریکا توسط نسل من است. من و دوستانم در سن بیست سالگی سفارت رسمی یک دولت خارجی را که امنیت آن برعهده دولت و مردم بود، اشغال کردیم. ما این کار را نه با اجازه دولت کردیم و نه با اجازه رهبری کشور. جوانی و تحلیل شتابزده و نداشتن شناخت درست از ادب و آداب سیاست ما را به چنین کنشی کشاند، بعدا بالغ تر شدیم و دانستیم که این کار بکلی غلط بود و اگرچه در عرف آن روز شیوه های انقلابیگری این چنین ارج و قربی داشت، اما عواقب این رفتار را مردم به مدت سی سال دادند و برای ما پشیمانی باقی ماند. </p>

<p> </p>

<p>ما بارها و به اشکال مختلف به این اشتباهمان اعتراف و اقرار کردیم و هر کدام بارها و بارها عواقب آن را با زندانی شدن و به اسارت گرفته شدن و گروگان شدن و غربت چشیدیم. اما بسیاری از ما شهامت آن را داشتیم که بگوئیم اشغال سفارت یک کشور که در حکم خاک آن کشور است، در هیچ حالتی درست نیست، حتی اگر لانه جاسوسی باشد. و مگر در کجای دنیا سفارتخانه ها لانه جاسوسی نیست؟ ما به اشتباه مان اقرار کردیم و سالهای طولانی عواقب آن 444 روز را دادیم و خواهیم داد. حالا ما می دانیم که ایجاد دشمنی با یک کشور و یک ملت امری خطرناک و زشت است. حالا دیگر زمانی است که باید بگوئیم که صلح و دوستی می خواهیم و بگوئیم که نفرت و دشمنی رفتار ملتی بالغ و عاقل و خردمند نیست. </p>

<p> </p>

<p>ما به این خطای آشکار خویش معترفیم، اما یک نکته در این سالها ناگفته مانده است و آن اینکه وقتی سفارت آمریکا به اشغال دانشجویان درآمد، آیت الله خمینی دو نماینده از سوی خود برای ارتباط با دانشجویان تعیین کرد. یکی از آنان آیت الله موسوی خوئینی ها و دیگری شما بودید، شما و موسوی خوئینی ها آمدید نزد دانشجویان و آنها موسوی خوئینی ها را پذیرفتند و شما را نپذیرفتند و از همان در برگشتید. این حکایت بهر آن آوردم که از یاد مبرید که وقتی دیگران شما را نمی پذیرند، به زور نباید خودتان را به آنها تحمیل کنید. به حرف آقای مصباح و دیگر همپالکی های ایشان که می گویند مردم حق ندارند و جمهوریت کشک است و دموکراسی پشم است، گوش نکنید. آنها به فکر میلیاردها پولی هستند که هر سال از شما می گیرند تا دکان شان را رونق دهند. اگر مواجب شان را قطع کنید، آنها هم شما را رها می کنند. و اگر بخواهید پول نفت مردم را به آنها اختصاص بدهید، آن وقت است که بدهکار مردم خواهید بود. </p>

<p> </p>

<p>حالا دیگر وقت این حرف ها نیست، سبویی شکستید و ماستی ریختید و کاسه لیسان نظامی و بسیجی مشغول سیر شدن شان در این بازار شام سیاست کشور هستند. شما را آن به که فکر خود و مملکت کنید. کار امروز را به فردا نیاندازید، امروز سیزدهم آبان است، مردم به خیابان می آیند تا شما را مطمئن کنند که حکومت شما پشتوانه مردمی ندارد و جهان را مطمئن کنند که انتخابات 22 خرداد با تقلب برگزار شده است و خودشان مطمئن شوند که راهی که می روند، راهی درست و رو به آینده است. شما دو انتخاب دارید، یا حالا و پیش از آنکه مردم خشمگین تر و عاصی تر شوند راهی بسوی کناره گیری از قدرت پیدا کنید، یا اینکه منتظر توفان بمانید. باور کنید که در سرنوشت فردای کشور نام شما نوشته نشده است. اگر لجاجت کنید نام تان در تاریخ جز به زشتی نخواهد رفت. </p>

<p> </p>

<p>سید ابراهیم نبوی </p>

<p>سیزدهم آبان 1388 </p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>عرش فرش (2)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000785.php" />
<modified>2009-10-31T10:22:07Z</modified>
<issued>2009-10-29T23:29:06Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.785</id>
<created>2009-10-29T23:29:06Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="nakoja.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/nakoja.jpg" width="367" height="380" /></p>

<p><strong>صنوبر علفکار</strong></p>

<p>جبرئیل تلفن را برمی دارد و شماره ی منزل ابلیس را می گیرد.  چند بار بوق می خورد و می افتد روی پیغام گیر:  "اکنون امکان پاسخگویی نمی باشد.  پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بفرمایید تا در اسرع وقت گمراهتان کنم. با تشکر."  بووووووووووووووووووق.</p>]]>
<![CDATA[<p>-	الو، جبرئیلم.  بردار گوشی رو.  میدونم خونه ای.  این وقت روز هیچ جایی نداری بری.  خدا می دونه اون تو چه آتیشی داری می سوزونی...الو، الو.... ابلیس... ببین... مالک کارت داره به جان خودم اگه دروغ بگم، فکرکن.  بعد از این همه قرن نوری....(یکم فکر می کند، صدایش را پروانه ای می کند) آن چشم نجیب تا ابد خیس کجاست؟/ عصیان گر بی گناه پردیس کجاست؟...دیری است دل خدا برایش تنگ است/ آدم تو بگو حضرت ابلیس کجاست؟... تقدیم به تو... قشنگ نبود؟... الو... (نعره) الووووو..... خاک بر سرت کنن، مقهور درگاه حق... تف تو روم اگه باز بهت زنگ زدم... بمیر.<br />
گوشی را می کوبد.  <br />
-	(اشک در چشم و شکسته) برنداشت هان؟<br />
-	نه قربان.  چموشه دیگه.<br />
-	از همون اولش همین بود.  سریع شلتاق می کرد.  ولی من حالیم نیست.  (با لحن آمرانه) میکائیل میره سراغش.  بدو میکا، تیز مثل قرقی بپر برو بیارش اینجا.  برو که ملت دارن پر پر می شن.  <br />
-	(میکائیل گریه می کند)  من نمی رم.  من می ترسم.</p>

<p>-	(عزرائیل سریع می پرد وسط)  بابا ترس نداره هوچی.  خونه شم همین نزدیکیاست.  از در بهشت که رفتی بیرون، راسته ی همین خیابون برزخ خودمون رو می گیری میری میری، مییییییییییییییری، آخرین کوچه سمت چپ کوچه ی کفار.  انتهای کوچه، آخرین در قبل از جهنم.  یه در آبیه زنگ زده. پلاک 1+12.  می خوای بلد نیستی من برم. هان؟<br />
-	(مالک) به به، خوشم باشه.  حالا توی خونه چجوریاست؟  چند اتاق خوابه ست هان؟  پس بگو، هر شب، هرشب " من میرم توی باغ پیاده روی کنم غذام هضم بشه" در رو برای خودت باز می کنی و می زنی تو کوچه خیابونا پی یللی تللی با دوستای ناباب (گوش عزرائیل را می پیچاند) قدغن نکرده بودم؟  کرده بودم یا نکرده بودم؟<br />
-	کرده بودین آقا، غلط کردم.  کندین مالک.  به گور پدر نداشته م خندیدم.</p>

<p>وسط این توپ و تشرها، دربان از در کاخ خارج می شود و دوان دوان می رود به سمت در اصلی باغ.  جبرئیل هم تلاش می کند تا مالک را راضی کند که او به جای میکائیل برود.  دربان در باغ را باز می کند و خارج می شود.  یک خیابان خاکی قدیمی، جماعتی آن وسط ویلان.  یک عده آن وسط ول معطل ایستاده اند، یک عده تخته نرد بازی می کنند، یک عده با هم سیگار می کشند و بحث می کنند.  یک کار چاق کن یک گوشه آرام زیر لب ویز ویز می کند:  "هولوگرام بهشت، هولوگرام بهشت برای روی پرونده تون".  کردانیل آکسفوردوس است.  هولوگرام تقلبی درست کن معروف. <br />
یک طناب دراز که ابتدا و انتهای آن در شرق و غرب ناپدید شده است آن بالاست و یک عالمه چوب رختی به آن آویزان است و یک عده بلا تکلیف و یک لنگه پا با چوب رختی به طناب آویزانند و بین زمین و آسمان معلق مانده اند. دربان نعره می زند:</p>

<p>-	کور شوید، دور شوید، مالک دارند می آیند.  یاالله.  کیشته، کیشته. ( یک عده برزخی دم دست را می ترساند) هوووووو... میام می خورمتون ها. بیخ دیواری دیگه بسه.<br />
یک عده از بلا تکلیفان که تازه واردند و چند صد سال است که آنجا هستند، سریع می ترسند و پا به فرار می گذارند. ولی  یک عده ی دیگر از ول معطلان تا دربان را می بینند، پرونده به دست می دوند جلو:<br />
-	برادر من قربونت برم، الان دقیقا 14202 ساله که من اینجام. این کار مارو راه بنداز.  اینجا نوشته 7643 ساال آخه بابا بی انصاف.<br />
-	آقا من محاله از اینجا تکون بخورم.  تا حقمو ندی همینجا تحصن می کنم تا رسوات کنم.<br />
-	بابا من اشتباهی این وسط بر خوردم.  من بهشتیم.<br />
-	(یکی از معلق مانده های بین زمین و آسمان) بابا اخوی، ما رو هم دریاب آخه.  یه عمره عینهو انگور اینجا آویزون موندیم.   کشمش شدیم دیگه.  دیوانسالاریتون منو کشته.  کار بلد نیستین بکشین کنار بذارین بقیه بیان.  مگه من مالک رو نبینم.  می گم بهش که پدر همه مونو با این کاغذ بازیا در آوردین.  بی کفایت.  نفوذی.  اصلا قیافته م آشناست.  تو کی هستی؟  نیم رخ شو ببینم.</p>

<p>دربان هول هولکی دگمه ی کنار دیوار را فشار می دهد و طناب آن بالا سریع شروع می کند به حرکت و بزرخی های آویزان را به دور دست ها و خارج از دیدرس می برد.  رو می کند به بقیه:<br />
-	الان مالک خیلی عصبانیه.  خودتون می دونین.  می خواین بمونین بمونین.  ولی از ما گفتن بود.  الان غضب آقا همه تون رو می گیره و همه تون تعلیق می خورین.  <br />
افراد چند ثانیه ای فکر می کنند و باز هم ندیده باور می کنند.  باز هم دریای رحمت و مهربانی و مهر و دوستی و خوبی و انصاف را فراموش می کنند و قهر و غضب و ترکه و کتک و خشم کمر شکن را که ندیده ولی شنیده اند به یاد می آورند.  می ترسند و می روند. <br />
جبرئیل می آید بیرون و در خیابان سوت و کور به سمت منزل ابلیس به راه می افتد. (از اینجایش تا دم خانه ی ابلیس را به خاطر پرهیز از روده درازی و پرداختن به حاشیه می گذاریم روی دور تند... درررررررر)  می رسد داخل کوچه ی کفار.  ته کوچه یک در بزرگ سیاه است.  جهنم.    جبرئیل یک راست می رود به سمت خانه ی ابلیس.  در نیمه باز است.  چند بار ابلیس را صدا می زند:</p>

<p>-	ابلیس.  من اومدم.  بیا بیرون.<br />
بعد از چند ثانیه، مار غاشیه فش فش کنان می آید دم در.<br />
-	سَلامتشز، مشرفزژ فرمودینژ.  ابلیسشز نیستزژ.<br />
(اخم می کند)  تو چطوری از ته ویل در اومدی بیرون بچه پررو؟   چه خبره ول خونه ی مردمی؟  <br />
-	قربانتژ، پیازژ می خواستمز اومدم از خونه ی ابلیسژ بردارمژ.  ما با هم نداریمژ.<br />
-	پیاز می خوای خودت برو بخر، نیا دم خونه ی مردم قاشق زنی.<br />
در همین حیث که جبرئیل با غاشیه بحث می کند یک عده مامور جهنم با یک دیگ خیلی گنده آب جوش دوان دوان از کنار خانه ی ابلیس رد می شوند و در حال وارد شدن به جهنم فریاد می زنند:<br />
-        د بدو دیگه غاشیه.  میدونی چند نفر تو صفن؟  <br />
غاشیه فش فش کنان فرار می کند و قبل از اینکه در جهنم بسته شود می خزد داخل.  جبرئیل چند ثانیه به فکر فرو می رود.   سرش را تکان می دهد و فکرهای نامربوط را پرت می کند بیرون.  می رود داخل منزل ابلیس.  از حیاط می گذرد و وارد خانه می شود. <br />
-         ابلیس بیا بیرون.  اینقدر با اعصاب من بازی نکن.  خودم همینجوری حال و روزم به جا نیست.  یاالله.<br />
کمد تکانی می خورد.  جبرئیل با قدم های محکم می رود به سمت کمد و یک دفعه دو لنگه در کمد را با شدت باز می کند.  ابلیس جیغی می کشد و گوشه ی کمد پشت اسموکی هایش پنهان می شود.<br />
-	بیا بیرون خجالت بکش.<br />
-	آقا جان عزیزاتون ولم کن.  من یه غلط کردم، تا کی باید تقاص پس بدم؟<br />
-	بیا بیرون جبرئیلم.  اومدم ازت یه درخواستی بکنم.<br />
-	من نمیام.  به سرت قسم نمیام.  برو به مالک بگو به والله کار من نیست.  باور کن اگه من باشم.  اینا منم درس می دن. اینا خودشون الله بختکی اینجوری شدن.  نخواه که من برم اونجا.<br />
جبرئیل یقه ی ابلیس را می گیرد و می کشدش بیرون.  ابلیس اشک می ریزد و التماس می کند.<br />
-	جان عزیزت نکن.  یه سجده نکردم منو پرت کرد بیرون.  حالا دیگه چیکارم دارین؟<br />
-	کار خودته.<br />
-	به شرفم قسم من نکردم.  اینا اعجوبه ن.  من اینجوری نیستم.  من شیطنتام در حد آلوچه دزدی و بچه بازیه.   من خودمم از دستشون فرار کردم اومدم عزلت نشین شدم.  اگه من کرده بودم که الان حال و روزم این نبود. <br />
   <br />
-	جبرئیل نگاهی به ابلیس می اندازد.  حق می دهد.  ابلیس شده بود پوست و استخوان.  زرد روی، ملول، نزار.<br />
-	(جبرئیل مستاصل میافتد روی صندلی)  پس کار کیه؟<br />
-	کار هیچکس.  اینا از همون اولش گلشون نامرغوب بود.  بیخود نبود من سجده نمی کردم.<br />
-	اوی اوی، تو دهنی می خوری ها ابلیس.  همه رو جمع نبند.  اینا فرق دارن.  ببین سر همین مشت نمونه ی خروار بازیهات پرت شدی بیرون.  حالا بگو چیکار کنم؟  تو نمیری بترسونیشون؟<br />
-	من؟  با این قیافه ی چوب شور؟  فکر کردی از من می ترسن؟<br />
-	راست می گی بابا.  تو هم که واقعا گند زدی به قد و هیکلت.  اصلا چقدر عوض شدی پسر. (یک آن نوستالژیک می شود)  میدونی چند میلیون ساله ندیدمت؟ (سریع خودش را جمع می کند) خب حالا چیکار کنم؟  تو که روزی هزار تا نقشه می کشی بگو.<br />
-	صبر کن فکر کنم.<br />
ابلیس سیگاری می گیراند و می نشیند پای میز.  تند تند حلقه های دود را به هوا می فرستد و فکر می کند.  بعد از چند دقیقه دست می اندازد یک کاغذ و قلم بر میدارد و یک چیزی می نویسد و می گذارد در پاکت.  در پاکت را می بندد و می دهد به جبرئیل.<br />
-	برو دم در جهنم، اینو بده به دربون.  اسم چند نفر رو نوشتم که به دردت می خورن.<br />
-	به دربون چرا بدم؟  خودم میرم تو.<br />
-	نمیتونی.  اجازه نداری.<br />
-	معرفی نامه می گیرم از مالک.<br />
-	برو بابا.  اینا اگه مالک شناس بودن که اینجا نبودن.  هیچکس رو راه نمی دن.  <br />
-	دروغ نگو.  دانته رفته.  همه ی عالم می دونن.<br />
-	اونموقع دربون اینجا یه خان قلی خانی بود که پول میگرفت آدم رد می کرد.  الان دیگه اون نیست.  برو اینقدر چونه نزن.<br />
-	باشه آقا جون ما رفتیم.<br />
جبرئیل بلند می شود و به سمت در می رود.  یک آن می ایستد.  بدون این که رو کند به ابلیس می گوید:</p>

<p>-	 ولی جات خالیه اونجا.  پیش همه.  کاش میومدی یه سری می زدی.  <br />
ابلیس هیچ چیز نمی گوید.  جبرئیل بیرون می رود.  ابلیس پلک هایش را محکم فشار می دهد تا اشک هایش سرازیر نشوند.  <br />
-	در رو کامل نبند.  بذار نور بیاد تو.<br />
جبرئیل به سمت در حیاط می رود.  ابلیس آرام دست در جیبش می کند و یک عکس کهنه از جیبش می کشد بیرون.  به عکس نگاه می کند.  او در کنار مالک و بقیه ی فرشته ها در باغ روی تخت نشسته اند و از ته دل دارند می خندند.  قلبش تیر می کشد.  زیرلب با صدای لرزان و خیلی یواش می گوید:<br />
-	سلام برسون.<br />
و دو قطره اشک از چشمانش بر کف زمین می  چکد.<br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>مراقبت های ویژه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000784.php" />
<modified>2009-10-27T11:09:44Z</modified>
<issued>2009-10-27T13:00:26Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.784</id>
<created>2009-10-27T13:00:26Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="ahamdi4.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/ahamdi4.jpg" width="300" height="375" /></p>

<p>به گفته خبرگزاری ها، محمود احمدی نژاد، دو سال به دلیل مشکلات روانی تحت مراقبت های ویژه بود. </p>

<p>هشت سال قبل، روز، داخلی، بیمارستان روانی </p>

<p>پزشک نشسته است، یک بیمار را که با کت مخصوص بیماران روانی بسته اند، نزد او می آورند، پزشک احمدی نژاد بیمار را روی تخت مخصوص می خواباند و او را روانکاوی می کند. </p>]]>
<![CDATA[<p><br />
پزشک: سلام دوست عزیز! اسم شما چیه؟ </p>

<p>احمدی نژاد: سلام دکتر! اسم ما دکتر احمدی نژاده. </p>

<p>پزشک: حالت نسبت به قبل بهتره؟ چطوری؟ دواهاتو می خوری؟ </p>

<p>احمدی نژاد: حالم خیلی خوبه، دواهام رو می خورم، فقط اگر زودتر مرخص می کردین می رفتم خیلی خوب بود، خیلی کار دارم. </p>

<p>پزشک: چه جالب! بگو ببینم، شما الآن چه کاری داری؟ </p>

<p>احمدی نژاد: ما الآن باید بریم منتظرمون هستن، می خوایم بریم برای مدیریت جهان. </p>

<p>پزشک: چه عالی! چطوری می خوای جهان رو مدیریت کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: برنامه شو ریختم، ما اول اسرائیل رو از روی نقشه جهان پاک می کنیم؟ </p>

<p>پزشک: چطوری؟ به این فکر کردی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، حساب کردم، پنج شش میلیون نفر هستند، می بریمشون آلاسکا. </p>

<p>پزشک: با چی پنج میلیون نفر رو می بری آلاسکا، حالا فرض کنیم بردی، بعد چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بعدش می رم سازمان ملل، اونجا دعای فرج می خونم.... </p>

<p>پزشک: توی سازمان ملل؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، کاری نداره، اونجا علیه اسرائیل سخنرانی می کنم و بعد همه برام دست می زنن، بعد تشکیلات سازمان ملل رو تغییر می دیم. </p>

<p>پزشک: مگر شما چی کاره هستی که می ری سازمان ملل و تشکیلات اونجا رو به هم می زنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: من به عنوان رئیس جمهور می رم، اول می خواستم به عنوان رهبری برم، ولی حساب کردم به عنوان رئیس جمهور راحت تره، ضمنا من از طریق آقا رحیم با آقا امام زمان ارتباط دارم، ایشون گفته که برو دارمت! </p>

<p>پزشک: امام زمان گفته؟ چطوری گفته؟ </p>

<p>احمدی نژاد: ایشون با رحیم تماس داره و پیغام های من رو به ایشون می ده. </p>

<p>پزشک: رحیم کیه؟ همون رحیم مشائی که توی بخش هشت روانی بستری یه؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، ایشون هم اونجاست، ولی اون هم حالش خوبه، من خیلی تماس دارم، نه که فکر کنین از پیش خودم می گم، روزی پنجاه نفر از رهبران و نخست وزیران جهان به من زنگ می زنن، می خوان زنبیل شون رو بگذارن توی صف ما بهشون نظر بدیم و کمک شون کنیم. </p>

<p>پزشک: جالبه! شما چه کمکی می خواهید به اونها بکنید؟ </p>

<p>احمدی نژاد: ما وقتی تپه های پاستور رو فتح کردیم، می شیم رئیس جمهور، بعدا شروع می کنیم به کمک کردن به ملت های محروم، و با اروپا و آمریکا می جنگیم. همه از ما حمایت می کنن. رهبری هم از ما حمایت می کنه. </p>

<p>پزشک: یعنی شما می خوای رئیس جمهور بشی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله دیگه، چاره ای نداریم، چون باید برای اداره جهان از یک جایی شروع کنیم، بعدا که اومدیم سرکار، لبنان و فلسطین و آفریقا و افغانستان و عراق رو می کنیم پایگاه، همین جوری جارو می کنیم می ریم جلو. </p>

<p>پزشک: چرا فکر می کنی می تونی رئیس جمهور بشی و همه ازت حمایت می کنن؟ </p>

<p>احمدی نژاد: نمی تونم بگم چرا، خود آقا به ما گفتن. شما هم قبول کنی بهتره، مثلا رحیم گفته که دور من هاله نوری می بینه، خودمم می بینم، اکثر بچه های بخش وقتی من سخنرانی می کنم یک هاله نوری دور سر من می بینن. </p>

<p>پزشک: این هاله نور چطوری هست؟ بگو ببینم، تو فیلم های علمی تخیلی زیاد می بینی. </p>

<p>احمدی نژاد: نه، سینما دوست ندارم، ولی هاله نور بصورت یک نور سبز تمام دور منو می گیره، بعد هر کسی حرفمو گوش می ده، دندوناش کلید می شه و این صدای من مثل امواج مغناطیسی اکترومگنتیک توی مغزشون حک می شه. </p>

<p>پزشک: اینها رو خودت احساس می کنی یا کسی بهت می گه؟ </p>

<p>احمدی نژاد: ما با رحیم با هم احساس می کنیم. البته اون اولش می گه، بعد من احساس می کنم بعدا بقیه بچه ها هم می بینن. </p>

<p>پزشک: غیر از بیماران آسایشگاه کسی هاله نورت رو دیده؟ </p>

<p>احمدی نژاد: نه، این یک رازه، ما به کسی لو ندادیم، فقط رحیم و من و آقا می دونیم. </p>

<p>پزشک: محمود جان! بگو ببینم شما برای چی می خوای مردم جهان رو مدیریت کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: چون من باید این کار رو بکنم، خداوند به من دستور داده و من دستور خداوند رو هرگز کنار نمی گذارم. </p>

<p>پزشک: خوب، بگو ببینم، شما اگر رفتی نیویورک، چکار می کنی، شما که زبان بلد نیستی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: مهم نیست دکتر! ما تصمیم گرفتیم زبان همه جهان رو فارسی کنیم. من وقتی نظراتم رو درباره دفاع از محرومان بگم، همه فقرای جهان می آن به کمک ما، ما اول با کمونیست ها وحدت می کنیم، بعد با اروپایی ها و بعد وقتی با استفاده از رسانه های ارتباط جمعی شون با اونها حرف زدیم و خودمون رو معرفی کردیم، انقلاب جهانی علیه غرب راه می اندازیم. من در بزرگترین دانشگاه جهان سخنرانی می کنم. </p>

<p>پزشک: خوب، خیلی عالیه! حالا اگر اونها تو رو مسخره کردن چی کار می کنی؟ من نمی خوام بگم که اونها مسخره می کنن، ناراحت نشی، فقط می خوام ببینم نظرت چیه؟ </p>

<p>احمدی نژاد: برای ما مسخره کردن مهم نیست، اونها اگر ما رو مسخره هم بکنند، ملت های می دونن که ما مثل سیدالشهدا مظلوم هستیم، ما در صحنه های بزرگ حاضر می شیم، در مقابل یک میلیارد جمعیت، اونها منو با انگشت نشون می دن، می گن این محمود احمدی نژاده. </p>

<p>پزشک: دیگه چه تصوراتی داری؟ هیچ وقت فکر کردی قهرمان فوتبال بشی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، من قهرمان فوتبال دانشگاه بودم، وقتی رهبری جهانی رو در دست گرفتم، خودم در بازی پایانی المپیک با لباس گرم می رم وسط میدون و به فابیان بارتز گل می زنم. </p>

<p>پزشک: وقتی رئیس جمهور شدی می خوای چی کار کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: دولت تشکیل می دم، یک دولت از دانشمندان و نخبگان. </p>

<p>پزشک: دانشمندان رو چطوری راضی می کنی باهات همکاری کنند؟ </p>

<p>احمدی نژاد: راضی شون کردم، ما لیست مون آماده است. </p>

<p>پزشک: چه عالی! بگو ببینم از وزرای تو من کسی رو می شناسم؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، اکثرا توی همین بخش هشت هستند، دو تا هم مرخص شدند. ولی قول دادن با هم همکاری کنیم. </p>

<p>پزشک: یعنی با همین بچه های بخش روانی می خوای دولت تشکیل بدی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، اکثرا بچه های دانشگاه خودمونن. مشکلی نداریم. </p>

<p>پزشک: خوب، آقا محمود! </p>

<p>احمدی نژاد: بگو دکتر احمدی نژاد </p>

<p>پزشک: چشم، آقای دکتر احمدی نژاد! شما اگر رئیس جمهور شدی چه سیاستی انتخاب می کنی که با دولت های دیگه فرق کنه؟ </p>

<p>احمدی نژاد: هر روز با هیات دولت می ریم مسافرت، یک هفته با دولت می ریم شهرستان سرمی زنیم، یک هفته می ریم خارج.... </p>

<p>پزشک: نشد که، پس کی می خوای مملکت رو اداره کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: دکتر! مملکت رو خدا اداره می کنه، تازه، فرض کن ما هم نباشیم، چی می شه؟ </p>

<p>پزشک: معلومه چی می شه، همه چیز گرون می شه، همه جا ناامنی می شه، ملت ناراضی می شن و می ریزن توی خیابون. </p>

<p>احمدی نژاد: خوب، چه بهتر. </p>

<p>پزشک: یعنی شما دوست داری که همه جا بریزه به هم؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، اولین کاری که می کنم همین سازمان برنامه و سازمان مدیریت رو منحل می کنم. بودجه سالانه رو هم به جای هزار صفحه توی ده صفحه می دم. یک کاری می کنیم که همه نظم و انضباط استکباری بریزه به هم، آقا گفته این کار رو بکن. </p>

<p>پزشک: خوب، اون جوری که همون سال اول برکنار می شی، بهتره با برنامه رفتار کنی. با مردم چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: هر هفته می رم به دهات و شهرستان، بودجه رو می ریزم توی گونی، به هر کی مشکل داشته باشه و نامه بنویسه پول می دم. </p>

<p>پزشک( می خندد): خوب، اگر مجلس جلوتو گرفت چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: هیچ به حرف شون گوش نمی دم، هر کاری دلم خواست می کنم، چی کارم می کنن، جرات پدرشون رو ندارن برکنارم کنن، حرف بزنن هم می رم به رهبری می گم، چون رهبری اگر بدونه من مخلصشم، می زنه توی دهن مجلس. </p>

<p>پزشک: حالا فرض کن که همه دنیا علیه تو بخواد وارد جنگ بشه، چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: باهاشون می جنگیم، خودم نفر اول، ما تمام منافع استکباری رو نابود می کنیم، بعد اگر اونها حمله کردند، بمب اتم می زنیم بهشون. </p>

<p>پزشک: بمب اتم از کجا می آری؟ </p>

<p>احمدی نژاد: درست می کنیم، کاری نداره، پول باشه، بقیه اش حله، توی همین مملکت دختر ها و پسرهای شونزده ساله هستند که اگر بهشون فرصت بدیم بمب اتم هم درست می کنن. </p>

<p>پزشک( می خندد): دخترای شونزده ساله برات بمب می سازن؟ جالبه، بگو ببینم وقتی بری دیدار مردم چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد چشمهایش برق می زند: با بیست تا ماشین می ریم سفر استانی، مردم برامون دست تکون می دن، موتورسوارها برامون بوق می زنن، ملت عکس ما رو می گیرن دست شون، همه جا می گن احمدی نژاد... </p>

<p>پزشک: یعنی فکر می کنی دنیا محمودنژادی می شه؟ </p>

<p>احمدی نژاد عصبانی می شود: اسم بنده محمود احمدی نژاده، دنیا احمدی نژادی می شه... </p>

<p>پزشک: بسیار عالی، شما عصبانی نشو، حالا یک سووال دارم، اگر فرضا رهبری با شما مخالفت کرد و شما رو برکنار کرد، چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: نه، برکنار نمی شم، اولا رهبری از من حمایت می کنه، ثانیا همه کسانی که جلوی پیشرفت مملکت رو بگیرن می اندازیم توی زندان. </p>

<p>پزشک: می شه بگی رهبری چطوری از تو حمایت می کنه؟ از کجا به این نتیجه رسیدی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: من خیلی مطالعه کردم. این کارهایی که من می خوام بکنم، دقیقا همون کارهایی هست که رهبری دوست داره، اونم مثل خودمونه..... </p>

<p>پزشک: یعنی چی اونم مثل خودمونه؟ ببین! دکتر! این حرفا رو بیرون نزنی، پدرتو در می آرن، حالا ممکنه منم مثل تو فکر کنم این یارو دیوونه است، ولی هیچ جا نمی گم. الآنم فقط به این دلیل بهت چیزی نمی گم که مریضی، وگرنه برای ما مسوولیت داره. </p>

<p>احمدی نژاد: دکتر! ازت ممنون، منم وقتی رئیس جمهور شدم قول می دم جلوی اعدامت رو بگیرم. </p>

<p>پزشک می خندد: حالا یک سووال آخر( فکری می کند) خسته که نیستی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: نه دکتر، من روزی سه ساعت می خوابم، و روزی ده کیلومتر می دوم و هر دو روز یک بار غذا می خورم، من هیچ وقت خسته نمی شم. </p>

<p>پزشک: باریکلا به این همه انرژی دکتر. فقط بگو ببینم، فرض کن مردم به تو رای ندادن، چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: کاری نداره، می گم من رای آوردم، هر کسی هم اعتراض کنه می زنم توی دهنش، یک هفته زر می زنن، بعدش یادشون می ره.... </p>

<p>پزشک: حالا اگر نشد چی؟ اگر مردم اعتراض شون ادامه پیدا کرد چی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: اگر نشد؟( فکری می کند) اگر نشد؟ می شه.( فکری می کند) به نشدنش تا حالا فکر نکرده بودم، ولی می شه، اگر نشد چی کار کنم؟.... چی کار کنم؟ </p>

<p>احمدی نژاد یک دفعه چشمانش می افتد به تاق، حالش خراب می شود، دکتر بلافاصله به او دارو تزریق می کند و زنگ می زند، دو سه دستیار وارد می شوند. دست و پای محمود را می گیرند و او را می برند بیرون. </p>

<p>دکتر با خودش فکری می کند، نگاهی به عکس خامنه ای که روی دیوار است می کند، یک دفعه عکس خامنه ای برای او شکلک درمی آورد. دکتر سرش را تکان می دهد و نگاهی از پنجره به بیرون می کند.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>عرش فرش (1)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000783.php" />
<modified>2009-10-23T07:39:47Z</modified>
<issued>2009-10-22T12:57:29Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.783</id>
<created>2009-10-22T12:57:29Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="clip_image002.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/clip_image002.jpg" width="380" height="285" /></p>

<p><strong>صنوبر علفکار</strong></p>

<p>مکان:  عرش اعلاء<br />
مالک زمین و آسمان روی مبل راحتی نشسته است.  بسیار مغموم و در عین حال عصبانی است.  صورتش سرخ شده و عرق سرد روی پیشانی اش نشسته است.  سه فرشته ی مقرب مدام در حال بال بال زدن دور و بر مالک هستند.  جبرئیل شانه های مالک را می مالد، میکائیل مالک را باد می زند، اسرافیل با خونسردی درشیپور خودش می دمد و نواهای جاز و بلوز به هوا پرتاب می کند بلکم حال مالک کمی جا بیاید.  چهارمین مقرب هم (عزرائیل) مظلوم و خاک بر سر گوشه ی پنجره کز کرده است.  معلوم است که کتک مفصلی خورده است.<br />
</p>]]>
<![CDATA[<p>گوی بزرگی روی میز جلوی مالک قرار دارد که تمامی وقایع اخیر ایران را لحظه به لحظه به نمایش می گذارد.  مالک پلک هایش را محکم فشار می دهد. ناگهان عضله ی لبش شروع می کند به پریدن.  از جا می پرد و در یک لحظه گوی رابر می دارد و به سمت عزرائیل پرتاب می کند.  عزرائیل سرش را سریع می دزدد و گوی محکم می خورد به دیوار بالای سرش و هزار تکه می شود.  مالک نعره می زند:<br />
-	پدر سگ الااااااغ.  پدرتو در میارم.  اوندفه گفتم برو احمدی رو وردار بیار، اتوبوستو با یه گردان آدم مظلوم بیگناه پر کردی و اومدی، این دفعه هم که برات لیست نوشتم، تاکید کردم، بیسواد عامی مکتب نرفته، عقب مونده، اینا کین ورداشتی آوردی؟  تو چه جانوری هستی؟  من تورو خلق کردم؟  غلط کردم.<br />
با انگشت کشته شدگان ترور سیستان را نشان می دهد که هاج و واج یک گوشه ایستاده اند و هنوز متوجه نیستند چه شده است.<br />
عزرائیل شروع می کند به حالت خیلی طفلکی های های ضجه زدن.<br />
-	عجب ...هی خوردم من اومدم اینجا.  اینقدر هم یه فرشته باید خوار و حقیر بشه؟  بابا نافرشته ها، به دادم برسین.  نمی بینین داره منو می کشه؟  چه امید عبثی بستم به شما بی انصافا، هِییییییی.<br />
آن طرف هم جبرئیل و میکائیل مالک را به زور چسبیده اند و سعی دارند او را سر جایش بنشانند.  اسرافیل هم که مثل مسخ شده ها فقط در شیپورش می دمد.<br />
-	(جبرئیل)قربان قدتان بروم قبله ی عالم، نکنید.  <br />
-	(میکائیل) ای وای قربان، زشته به خدا، اگر به گوش جهانیان برسه رسواییم.<br />
-	(فریاد) بذار برسه، بذار برسه.  بدونن من اینقدر بدبخت شدم که این ابله (اشاره می کند به عزرائیل) حرف منو میندازه زمین.  تو این عمر ابدی با عزتم هیچکس جرئت نکرده بود روی حرف من حرف بزنه. (نعره) ولم کنین برم از همین پنجره لخت و پاپتی پرتش کنم وسطای صحرای کربلا تا از گرما له له بزنه خاک برسر.  ولم کنین.<br />
-	(جبرئیل) قربان قباحت داره، خواهش می کنم.<br />
-	(عزرائیل با مف آویزان)  بیاین، بیاین منو بکشین خلاصم کنین.  منو بندازین تو چاه فاضلاب بهتر ازینه که منو بدین دست این موجودات.  (یک دفعه اشکش خشک می شود، بلند می شود می ایستد و با صدای بلند) آقاجان، من اعتراف می کنم، من بی لیاقتم، من حمالم، من پفیوزم، من همه چی هستم.  من جرئت ندارم برم سمت کاخ مرمر.  اینا رو هم بیخود آوردم.  مثلا آوردم که دل شما خوش بشه.  همین الان هم استعفامو می نویسم.  هرچی حقوق و مزایا هم دادین چشمم کور عملگی می کنم پس می دم.  من می ترسم برم سمت دار و دسته ی علی بابا و احمدی اینا، عین همه ی شماها، خلاص.</p>

<p>-	(دوباره مالک حمله می برد به سمتش) پدرسگگگگگ، تو روی من وایمیستی؟  (جبرئیل و میکائیل دوباره مالک را می چسبند و نمی گذارند که دستش به عزرائیل برسد.  اسرافیل کماکان عین شوت ملنگ ها روبرو را نگاه می کند و در صورش می دمد) زنده زنده کبابت می کنم، ببین چه به روزت بیارم، تقصیر منه.  اون موقع که وسط ابرا تو اون سرما تک و تنها با یه لنگ نشسته بودی و تیک تیک می لرزیدی، بیخود دلم رحم اومد آوردمت زیر پر و بالم.  (می کوبد به سر خودش) ای خاک بر سر من. (یک دفعه رو می کند به سمت اسرافیل، قندان را از روی میز برمی دارد و پرت می کند به سمتش)  دِ خفه کن اون صدای مزخرفو، تو این هیرو ویر عروسی ننه تو جشن گرفتی؟  خفه ش کن تا اون ماسماسکو تو حلقت نکردم.</p>

<p>قندان بغل گوش اسرافیل می خورد به دیوار.  اسرافیل خونسرد، بی هیچ حرکت اضافه و خیره به روبرو دست از دمیدن بر می دارد و راست و مودب می ایستد.  جبرئیل می بیند اینطوری نمی شود، با دو بالش دست مالک را می چسبد و با دودستش شروع می کند سرنگی را از آرامبخش پر کردن.  مالک هم کماکان دست و پا می زند و سعی دارد خود را از دست آن ها خلاص کند.<br />
-	(جبرئیل) دیگه شورشو دارید در می آرید قبله ی عالم.  مجبورم می کنین جور دیگه بر خورد کنم. <br />
سرنگ را به بازوی قبله فرو می کند و محتویاتش را در رگ قبله خالی می کند.  قبله شل می شود.  جبرئیل و میکائیل قبله را روی مبل جای می دهند.  میکائیل شروع می کند قبله را باد زدن و جبرئیل هم موهای قبله را نوازش می کند.<br />
-	(جبرئیل) قربانتان گردم، با خودتان اینطور نکنید.  وضعیتی است که پیش آمده.  ما هم داریم تمام تلاشمان را می کنیم تا حلش کنیم.<br />
-	(میکائیل) بله قربان، می دانیم که خیلی دل نازک و حساسید ولی خوب باید بعد از این همه جنگ و خون ریزی و بمب گذاری در اقصی نقاط دنیا دیگر عادت کرده باشید.</p>

<p>-	(قبله با صدای آرام و اشک) نمی تونم.  نمی بینین چه می کنن؟ اینا همه به اسم من در می ره.  می گن من آفریدمشون.  کار من نبوده به خودم قسم.  من کار دستم رو می شناسم.  این قالب گیری مزخرف و کج و کوله کار من نیست.  جنس تقلبیه، کاملاً معلومه.  من اگه از روح خودم دمیده بودم تو بدن این لامصبا مگه اینطوری به همه دندون نشون می دادن؟  من که همه رحمتم و شفقت. نیستم؟ (جبرئیل و میکائیل تند تند سر تکان می دهند) کار یکی دیگه ست.  حالا آبرو برام نمونده.  همه منتظرن من یه کاری بکنم.  منم چیکار می تونم بکنم؟  بیا، این بدبختو (به عزرائیل اشاره می کند) پدرشو در آوردم.  الان ده روزه که دارم بهش فشار می آرم (عزرائیل هم گریه می کند).  خوب شرمنده می شم.  از اون ور می گم خوب چیکار می شه کرد؟ وظیفه شه بره جون آدما رو بگیره.   من می گم هر روز چهار پنج بار دست کم داری می ری اون سمتی و این جوونای بینوا رو می آری بالا، یه تُک پا هم برو یه نفرشونو، اصلا نمی خوام همه شونو، اون علی رو که به من افترا می زنه و میگه با من در ارتباطه بردار بیار.  آبرومو برده، رسوام کرده.  دیگه ملت همه ش دارن کل عالم بالا رو مسخره می کنن.  این چه دردیه؟</p>

<p>-	(عزرائیل با اشک روان) قربان فکر می کنین نمی خوام؟  باور کنین این دفعه ی آخر که داشتم می رفتم سر پستم، اینقدر دل خودم خون بود و حواسم پرت که راهمو سه بار گم کردم.  سرمم شلوغ، هی برو ایران، برو پاکستان.   بالاخره به زور راه رو پیدا کردم و تا دم کاخ هم رفتم.  تو بالاترین هم نوشتن.  موجم آقا رو گرفته بود.  ولی بعد دیدین که چی شد؟  کلی بهم شلیک کردن، بیا اینم سندش (بال های سوراخ شده اش را نشان مالک می دهد)، باتوم هم خوردم، اسپری فلفل هم پاشیدن بهم چشمام کور شد.  بخوری شده بودم.  یه دفه دیدم تو سیستانم و یه گروه آدم انداختم پشتم دارم می آرم.  باور کنین منو چیزخور کرده بودن.  راه برگشت رو هم خدایی بود که پیدا کردم،  چند ساعت تو این آسمون با اینا و با این بال های لت و پار ول ول چرخیدیم.  یه بار که اشتباهی رفتم معبد دلف، در باز شد دیدم هفتصد هزار تا بعض شما نباشه خدا نما یه دفه حمله کردن سرم، ولی سریع فرار کردم. هی چرخیدم، هی چرخیدم، آخر سر هم دربون اومد پیدامون کرد.  وگرنه تو ابرا از گشنگی سقط شده بودیم.   </p>

<p>-	(قبله) بله، چقدر هم من نگران شده بودم.  راست می گی.  چه میدونم.  منم زورم به تو می رسه. حالا این آقایون رو چیکار کنیم؟<br />
-	(جبرئیل) قربان دفترچه ی اعمالشون رو دادم زیر بغلشون برن اتاق بغلی نکیر منکر دونه دونه شون رو یه مرور مفصل بکنن و به شما راپورت بدن.  بعد بنده خودم مسئولیت حملشون رو به عهده می گیرم.<br />
-	قربون اوناییشون برم که مظلوم رفتن (های های گریه می کند).  چقدر بیگناه.  بهشت ظرفیت داره حالا؟  من اونموقع که با پیمانکار برای ساختمونا قرارداد می بستم به این همه جماعت فکر نمی کردم.  الان ما با پدیده ی انفجار جمعیت مواجه شدیم.  خودتون درستش کنین.  بهترین ساختمان ها با بهترین امکانات.  به کارگرا بگین دودمانشونو بر باد می دم اگه کم کاری کنن یا از سیمان و بتونا و اینا بدزدین.  اگه کسی نگاه چپ بهش بکنه جاش ور دل عقرب جراره ست.  گفته باشم.  هیچ کس منعشون نمی کنه از هیچ کاری.  در تمام اتاقا و باغ ها و آسمونا به روشون بازه.  اگه بشنوم به حرفم گوش ندادین از آتش جهنم در امان نخواهید بود، حتی شما فرشته ی عزیز.  دیگه مرد اون خدایی که نازتونو می کشید.</p>

<p>-	(جبرئیل) چشم قبله ی عالم.  (رو به مسافران از راه رسیده) دوستان عزیز لطف کنین به خط،  حاجی دیدم ها، هول نده، توی صف لطفا، همه آماده،  منو همراهی کنین لطفا.  حرکککککت.<br />
جبرئیل در را باز می کند و خارج می شود و به دنباش مسافران به حالت رژه خارج می شوند.  اسرافیل مارش روسی اشتراوس را می نوازد.  عالمتاب چشم غره می رود.<br />
-  تو خودتو می زنی به نفهمی و هر مزه ای داری می ریزی.  اون بوق رو ندادم دستت که بازی کنی.  کی به تو اجازه داد برای من خنیاگری کنی؟  هان؟  تازه گفتن آهنگ هم می سازی.  سینما هم برو، آدامس هم بجو.  به حرف من گوش نمی دی؟  عیب نداره.  وقتی آفتابه دار مستراحت کردم می فهمی. (اسرافیل دست از نواختن بر می دارد و روبرو را نگاه می کند)</p>

<p>-	خوب، اخبار رو از دست ندیم.  گویم که شکست، یکی دیگه بیارین برام.<br />
-	(میکائیل)  قربان نداریم دیگه تموم شد.  ولی به جاش یک چیز بهتر میارم براتون.<br />
به سرعت از در خارج می شود.  جبرئیل باز می گردد.  قبله رو می کند به عزرائیل.<br />
-	عزی جان، یعنی هیچ جوره حاضر نیستی بری؟  اصرار بیهوده دارم می کنم؟<br />
-	(عزرائیل) امیر به سلامت باد، میدونین که نمی خوام روتون رو زمین بندازم ولی واقعاً نمی تونم.  دیدین که  جواب نمی ده.  یه راه دیگه در پیش بگیرین.</p>

<p>-	(قبله آه می کشد) یه راه دیگه، یه راه دیگه (یک دفعه  چهره اش باز می شود، رو می کند به جبرئیل) فهمیدم.  جبرئیل جانم، ببین چیکار می کنم.  من، یه نامه ی تند و تیز می نویسم و این جماعت خونخوار رو تهدید جدی می کنم که اگه کوتاه نیان به طور جدی باهاشون برخورد می کنم.  سعی می کنم خیلی برا بنویسم بلکه ترسیدن.  تو که رابط من و آدم ها هستی باید ببری بدی دستشون.<br />
-	(رنگ جبرئیل می شود گچ دیوار) من؟ من کی گفته رابط شما و آدم هام؟  من رابط شما و پیامبرها بودم.  کو پیامبر تو این دوره زمونه؟  قربان شرمنده تونم، هر چیزی حساب کتابی داره.  یک عمر پیام شما رو به محمد و عیسی و موسی رسوندم، الان اینقدر بدبخت شدم که پیغومتونو بدم دست اینا؟  خیلی عذر می خوام.  نمی شه.  تمام کلاس و وقار تاج و تخت ملکوتیمون میره زیر سووال.  چطور این فکر به سرتون زد؟<br />
-	(با اندوه) آره، راست میگی.  اینم نمیشه.  <br />
 <br />
در همین حین میکائیل با یک لپ تاپ وارد می شود.  لپ تاپ را روی میز جلوی قبله می گذارد و روشنش می کند.<br />
-	این چیه؟  از کجا برش داشتی؟<br />
-	قربان این رو در یکی از سفرهای اخیر عزرائیل، ازش خواستم که از پاساژ پایتخت برام بیاره.<br />
-	یعنی چی بیاره؟  دزدیدین؟  <br />
-	قربان شدیداً لازم داشتیم و پول نقد هم همراه عزرائیل نبود.<br />
قبله یک پس گردنی محکم می زند پس سر میکائیل.<br />
-	تو غلط کردی.  هر دم از این باغ بری می رسد.  حالا برای من افتادی به کف زنی؟  فرشتگان مقرب درگاه من که دزد باشن معلومه دار و دسته ی علی و احمدی هم تفنگ انداز می شن و گرد و خاک می کنن.  ابله.  شما سر سفره ی من بزرگ شدین، من شما رو این جوری تربیت نکردم، از کی این کارا رو یاد گرفتین؟  با کیا می گردین شماها؟  هاروت و ماروت از توی چاه هم دست نمی کشن؟  گند زدن به اخلاق همه تون.  می دونم چیکارتون کنم.  الان وقتش نیست، به موقعش به حساب شماها میرسم که این روزا خیلی یاغی شدین.  اصلا انگار نه انگار که اینجا بارگاه مقدس بنده ست.  چقدر من بدبختم که شما دسته بیل ها رو دور و بر خودم جمع کردم.  </p>

<p>-	(میکائیل در حالی که گردنش را می مالد)  قربان حالا بعداً پولشو می دیم، نخواستیم که پولشونو بخوریم.  شما هم این روزا تِپ و تِپ می زنین.  <br />
-	زارت و زورت موقوف.  حالا روشنش کن ببینم چی می گه.<br />
میکائیل صفحه ی فیسبوک و تویتر خودش را باز می کند.<br />
-	قربان در این دوصفحه دوستان من لحظه به لحظه اخبار رو می نویسن.<br />
-	(قبله)  خوب منبعش کو؟  از کجا بدونم موثقه؟ <br />
-	قربان منبع ها هم معمولاً ذکر می شه.  شما نگران نباشین.  کم کم دستتون میاد که کدوم اخبارا درسته.<br />
-	بیا مثلاً اینجا الان چی نوشته؟ (عینکش را می گذارد)  دانشگاها شلوغه.  شیره دانشجوها.  خیلی خوشم می آد.   والله اگه من یادشون داده باشم.  خودشون اینا رو یاد گرفتن.  به به، 13 آبان هم که خبراییه.  حواسم باید باشه ایندفه اشتباهی پیش نیاد.</p>

<p>قبله تکیه می دهد به پشتی مبل.<br />
-	(رو به میکائیل) خوب این دستگاه بذار کار خودشو بکنه.  تو هر از گاهی خبرا رو برام بخون. ما باید یه فکر اساسی بکنیم.  جبرئیل هم که گفت نمیره.  درست هم می گه.  تو چی میکائیل؟  آخر سر هم ما نفهمیدیم بالاخره تو چیکاره ای؟  هفتصد تا پست داری.  روزی رسانی، نگهبان سابق زمین، فرشته ی بخشش و شفقت.  با غلامحسین الهام نسبتی احیاناً نداری؟  والله به جان خودم.  این که نمیشه.  در این مورد بعداً حتماً فکر می کنم.   حالا بگذریم.  تو که فرشته ی شفقت و بخششی، من از خیر سران مملکتی گذشتم.  حداقل نمی تونی یکم پودر بخشش و شفقت بپاشی سر این جماعت چماق به دست از من بی خبر؟</p>

<p>-	قربان ای بابا، پودر و اینها که دیگه قدیمی شده.  دیگه وقتی کار به حماقت رسید مگه من می تونم کاری بکنم؟  به قول مولانا:  گفت: رنج احمقی قهر خداست/  رنج کوری قهر نیست، آن ابتلاست- ابتلا رنجی است کان رحم آورد/ احمقی رنجیست کان زخم آورد.  <br />
-	وا مولانا چه از جانب من واسه ی خودش حرف زده.  البته عیب نداره راست می گه.  من اینجوریم.  یه دفعه قهرم می گیره.  خوب، چیکار کنیم پس؟  <br />
-	 (قبله رو می کند به اسرافیل) تو به جای این که این جا جنگولک بازی در بیاری الان وقتشه که تو اون صور بدمی.  مفت مفت داری حقوق می گیری که یه بار قراره در کل زندگیت بوق بزنی و قیامت راه بندازی.  انگار من رو گنج قارون نشستم.  بزن قیامت شه جمع کنیم بریم پی کارمون.  <br />
-	(اسرافیل خیره به روبرو، خبردار) قربان، نمی شود.  الان وقتش نیست.  نه تمام عالم به هم ریخته است، نه ارتفاع خون تا یک وجب آمده است بالا.  ما دستور داریم که در چنین شرایطی بدمیم.  قرار نیست که برای یک کشور ما تمام جهان را به هم بریزیم.  <br />
-	وا، چه پررو و حاضر جواب هم هست.  جیره تو که قطع کردم یاد می گیری اینقدر هارت و پورت نکنی.  می دم بوقتو تو سرت بشکونن.<br />
-	هر طور مایلید قربان.<br />
-	(عصبانی) من اینطوری مایلم.  سکوت.<br />
قبله ی عالم تکیه میدهد و شقیقه هایش را می مالد و مدام سرش را تکان می دهد. <br />
-	(پس از چند دقیقه، میکائیل)  قربان، پیام دادن برای شما:  پس چرا فریاد ما به گوشت نمی رسد؟  پس کجایی؟  چرا ساکت نشسته ای؟  نمی بینی این همه ظلم را؟...<br />
ناگهان شانه های قبله شروع می کند به لرزیدن.  <br />
-	(باگریه) دیگه نمی تونم تحمل کنم.  تا الان خودمو نگه داشته بودم که نرم رو بندازم جلوی این ابلیس.  قسم خورده بودم که همیشه مقهور بارگاه من می مونه.  ولی دیگه بسه.  بیارینش اینجا ازش بخوام که دست بکشه.  تمام اینا تربیت شده ی دست اونن.  صداش کنین بیاد.<br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>رصدخانه ستارگان بازداشت شده</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000779.php" />
<modified>2009-10-15T20:05:11Z</modified>
<issued>2009-10-15T19:48:03Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.779</id>
<created>2009-10-15T19:48:03Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="rasadkhaneh.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/rasadkhaneh.jpg" width="380" height="265" /></p>

<p>ماجرای کلهر پیچیده شد، معلوم نشد که اول پیچیده شد، بعد جدا شد، یا اول جدا شد، بعد پیچیده شد. به نظرم مشکل والدین و فرزندان است، و خیلی ربطی به کلهر ندارد. او فقط مشکلش این است که چون عضو کابینه احمدی نژاد است، خودش را ملزم می بیند که حتما دروغ بگوید که از کابینه بیرونش نکنند. وگرنه قضیه خیلی هم طبیعی بود؛ ما که می دانیم که فرزندان اکثر آقایانی که نان حکومت و قدرت را می خورند، همین سبزهایی هستند که در تمام کشور وجود دارند. حتی همین آقای کلهر هم اگر واقعا یک روز درست فکر کند و به کشورش بیاندیشد و راست بگوید و کاری را بکند که عقلش می گوید، او هم یک دفعه می بیند دور دستش یک مچ بند سبز شده و دیگر نمی تواند هر مزخرفی را بپذیرد. </p>]]>
<![CDATA[<p>همسر آقای کلهر که استاد دانشکده صدا و سیماست، در یک نامه سرگشاده اظهارات مهدی شهید کلهری را تکذیب کرد و گفت که اولا ما از هم جدا نشدیم، ثانیا من اصلا سیاسی نیستم و ثالثا چند تا چیز دیگر. نکته مهم در سخن نرگس کلهر این بود که " ما مسیر زندگی مان را خودمان تعیین می کنیم." و اینکه مشکل ما این نیست که رای ما را پس بدهید، زندگی ما را پس بدهید. به نظرم اصل جنبش سبز همین است، مردم می خواهند زندگی کنند و از این همه مزخرفاتی که جلوی خود بودن و زندگی نکردن را گرفته است، خسته شده اند. اصولا جنبش سبز حرکت مردمی است که می خواهند وضع کشور را تغییر بدهند بدون اینکه زندگی شان نابود شود. چرا می خواهند تغییر بدهند، بخاطر اینکه حکومت مانع زندگی طبیعی مردم است. به همین سادگی! </p>

<p><strong>بسیجی سهمیه، همینه همینه</strong></p>

<p>دانشگاه رفت هوا، و حتی بالاتر! تقریبا هیچ دانشگاهی نیست که راحت و ساده نشسته باشد و جدا به این وضع معترض نباشد، دیروز دانشکده فنی دانشگاه تهران شدیدا شلوغ بود، برادران سیاهپوش، که دوست داشتند شبیه دانشجویان به نظر برسند، ولی به دلیل اینکه صبح یادشان رفته بود توی آینه نگاه کنند، شبیه قصاب ها به نظر می رسیدند، و یک بیست سالی اضافه سن و پنجاه کیلویی اضافه وزن نسبت به یک دانشجوی معمولی داشتند، با دانشجویان فنی درگیر شدند و برای اثبات اینکه حکومت به علم خیلی اهمیت می دهد، مقادیر معتنابهی آزمایشات شیمیایی با گاز و عملیات فیزیکی با اشیاء طولانی و شتابدار کردند و آخرش هم شنیدند که " بسیجی برو گمشو"، " نصرمن الله و فتح قریب، مرگ بر این دولت مردم فریب"، " بسیجی سهمیه همینه همینه". در دانشگاه آزاد تهران هم که معمولا همیشه آرام بود، اوضاع جنگی بود. در همین راستا دانشجویان سالن سخنرانی رحیم پور ازغدی را ترک کردند که تنها بماند و کمی فکر کند. دولت هم اعلام کرد مدارس از فردا باز است، به نظرم مدارس هم روی هواست. وزارت آموزش و پرورش استفاده از رنگ سبز را ممنوع کرد. </p>

<p><strong>علیرضا افتخاری و غم زمانه محمود</strong></p>

<p>اصولا خبرهایی که در سایت های معتقد به اخلاق و ولایت می خوانید دو نوعند، اول خبرهایی که بعدا تکذیب می شوند، دوم خبرهایی که در سایت های دیگر تکذیب شده اند. به همین دلیل است که وقتی مثلا گفته می شود که " یاسر هاشمی ثمره" فرزند هاشمی ثمره برای شرکت در مسابقه اسبدوانی به مجارستان رفت، لطفا به این بچه فحش ندهید، بیخودی به او مزدور نگوئید، او را خائن نخوانید، چون به احتمال زیاد او هم از دست پدرش باید پناهنده بشود و هم از دست جمهوری اسلامی، مشکل یکی دوتا نیست. صبر کنید اگر خبری تکذیب نشد، آن وقت هرچقدر دلتان خواست فحش بدهید. سه روز قبل خبرگزاری فالس نیوز، زبانم می گیرد، اعلام کرد که به جای محمد اصفهانی که اعلام کرده در مراسمی که احمدی نژاد وارد شود، آواز نخواهم خواند و فورا قطع می کنم، علیرضا افتخاری گفته است که " من با افتخار در مراسمی که احمدی نژاد باشد شرکت می کنم".</p>

<p> سی ثانیه بعد از اعلام این نظر، فروش نوارهای افتخاری به یک هفتم رسید و قیمت خانه در محله شان ده درصد پائین آمد. اما این خبر بسرعت تکذیب شد و علیرضای مذکور گفت: " من هرگز چنین چیزی نگفتم، من اگر در مراسمی باشم و آقای احمدی نژاد وارد شود، دیگر در مورد عشق و دوستی نمی خوانم، بلکه حقیقت را خواهم خواند." آگاهان اطلاع دادند که احتمالا در صورت حضور احمدی نژاد علیرضا افتخاری ابتدا ترانه " غم زمانه" را خواهد خواند و سپس به خواندن ترانه های " خنده بارون"، " سفر"، " بردی از یادم" خواهد پرداخت.</p>

<p><strong>هاشمی تکذیب کرد</strong></p>

<p>و یک تکذیب دیگر. البته اصولا تکذیب نشدن یک خبر در این روزها از تکذیب شدنش طبیعی تر است، به همین دلیل شما هم خیلی تعجب نکنید. به دنبال اعلام این نظر هاشمی رفسنجانی که در وب سایت های علمی تخیلی فالس نیوز و دجال نیوز آمده بود که " من بعد از تنفیذ احمدی نژاد دولت او را مشروع می دانم" و چند خبر دیگر در مورد تائید مقام معظم رهبری و حال گیری از اصلاح طلبان، طی اطلاعیه شدیداللحنی دفتر هاشمی رفسنجانی این خبرها را تکذیب کرد. از کلیه دوستان مقیم لندن خواهش می شود تا قبل از اینکه برادر نوری زاده خشتک آقای هاشمی را بر سرش بادبان کند، به ایشان خبر بدهند که عجله نکن، گفت خبرش تکذیب شده.</p>

<p><strong>حفظ نظام خیلی هم واجب نیست</strong></p>

<p>بیخودی داشتم هی خودم را جر می دادم که این نظام را حفظ کنم، پدرم در آمد. از یک طرف تا می آمدی حفظش کنی آقای خامنه ای زرتی به نماز جمعه می رفت و سخنرانی می کرد و نظام را به خطر می انداخت، بدو بدو می آمدیم حفظش کنیم، یک دفعه احمدی نژاد دهانش را باز می کرد، هنوز یک کلمه نگفته، صد تا موشک و تحریم و قطعنامه پرت می شد طرف ایران، باید سپر امنیتی درست می کردیم تا نظام را حفظ کنیم. بعد هم که می گفتیم بیایید یک رئیس جمهور معقول مثل موسوی را بگذاریم رئیس جمهور، که نظام را حفظ کنیم، زرتی محصولی و نقدی و احمدی نژاد و خامنه ای کودتا می کنند و دوباره نظام را بخطر می اندازند. دیگر خسته شدیم، هی دائم ما داریم نظام را حفظ می کنیم، آن وقت رهبر و رئیس جمهورش دارند آن را به ففنا می دهند. به من چه ربطی دارد! از امروز من طرفدار آیت الله منتظری هستم که گفته است، " حفظ نظام واجب نفسی نیست" یعنی به زبان کلانتری " حفظ نظام خیلی هم واجب نیست" بقول یارو " بده بره"</p>

<p><strong>حقوق بشر و ایران و عبادی</strong></p>

<p>بالاخره این آمریکای بدبخت باید چکار کند؟ در مسائل ایران دخالت بکند یا نکند؟ دخالت کند که ما خشتکش را سرش می کشیم، دخالت نکند هم به او فحش می دهیم. حمله نظامی کند، طبیعی است که می رویم و برای مملکتی که به خاک سیاهمان نشانده شهید می شویم، تحریم اقتصادی هم که نمی گذاریم بکند. اگر از مخالفان حمایت کند، محکم می زنیم توی سر مخالفان که خاک برسرتان ای آمریکایی های مزدور، حمایت هم نکند که می گوئیم چرا از آزادی و دموکراسی حمایت نمی کنی. خودمانیم، اگر آمریکایی ها و اروپایی ها هم می خواستند مثل ما تصمیم بگیرند، الآن سه هزار سال بود علاف بودند که بالاخره باید بروند به شرق یا به غرب، بچسبند به عدالت یا آزادی، گیر بدهند به حقوق بشر یا انرژی هسته ای؟ </p>

<p>از همه اینها گذشته تعدادی ایرانی هم مشاور آمریکایی ها شده اند، که هر هفته یک تصمیم می گیرند. باز خدا پدر شیرین عبادی را خدا بیامرزد که هر دو هفته یک تصمیم می گیرد. شیرین خانم که حسابی تفاوت خاتمی و احمدی نژاد را فهمیده است، دیروز اعلام کرد که با اوباما به عنوان برنده جایزه نوبل صلح ملاقات می کند. جان مادرتان تا پشیمان نشده، بگوئید بیاید و ملاقات کند. البته خانم عبادی امروز گفت " آمریکا چشم بر نقض حقوق بشر در ایران بسته است." این حرف البته حرف حساب است. به همین دلیل هم سازمان ملل متحد امروز درخواست تجدید نظر برای احکام اعدام های اخیر کرد. </p>

<p><strong>هاله نور به قبرش بباره</strong><br />
یکی می گوید که آقا به رحمت ایزدی رفته است. مایکل لدین گفته است که آقای خامنه ای دیروز رفته سی سی یو و در حال کماست، ما هم که تا به حال یک کلمه دروغ از این مایکل نشنیدیم ولی احتمالا امیرعباس فخرآور راوی ماجراست، به همین دلیل نمی توانیم خیلی اطمینان کنیم. حالا اطمینان هم بکنیم، کاری از دستمان ساخته نیست. بالاخره ایشان هم ریق رحمت را سربکشد، مشکل تمام که نمی شود، فقط کم می شود. اصولا بهتر است به مرگ فکر نکنیم، چون تجربه نشان می دهد که مرگ مشکلی از ما را حل نمی کند. ولی به نظر من اگر بناست ایشان تشریف ببرند، باید زودتر به فکر جانشین باشیم، حالا چرا ما باید به فکر جانشین باشیم؟ لابد وقتی ایشان تشریف بردند، یک افرادی هستند که خودشان به این فکر باشند. </p>

<p>فقط نمی دانم چرا وقتی در مورد رهبری و بیت فکر می کنم و یاد این جمله آقای محمدی گلپایگانی می افتم که " دشمن در کمرنگ شدن رابطه رهبری و ملت ناکام شد." فورا توی گوشم شعارهای این روزها می پیچد و اینکه " مجتبی بمیری رهبری رو نبینی" آخر این چه شعاری است؟ حکومت که سلطنتی نیست، فوقش سلطانی است. یعنی جدا آقای محمدی گلپایگانی که دوهزار سال است، مسوول بیت رهبری است، در این دو سه ماه شعارهای مردم و نظر مردم را نشنیده؟ فقط ده تا از هشت تا بچه های دبش طرفدار رهبری تو پوز طرف زدند و حالش را اخذ کردند. البته آدم که پررو باشد، همین می شود دیگر. نمی دانم این روزها وقتی به حکومت و احمدی نژاد وقتی فکر می کنم چرا یاد کلمه " پررو" می افتم.</p>

<p><strong>سبزها بالاتر از همه</strong><br />
نیست بالاتراز سیاهی رنگ، طبیعتا ضرب المثل است و ممکن است در عمل رنگی بالاتر از سبز نباشد. به نظر من دوره ضایع کردن رنگ سبز گذشت، خیلی از دوستان سبز فعلی کلی تلاش کردند تا رنگ مذکور را ضایع کنند، ولی حالا الزامی ندارد که حتما خدا یک چراغی روشن کرده باشد که اگر کسی پف کند، ریشش بسوزد، ممکن است این چراغ را مردم روشن کرده باشند، و کسانی هم که پف می کنند همه مثل آقای نورعلی بالاخان ریش نداشته باشند و یا ریش شان بزی باشد، خب، سبیل شان می سوزد، قضیه سوختن است، حالا محل اش خیلی مهم نیست. به نظرم این چراغی که سبز می سوزد، تا این خانه را روشن نکند، خاموش نمی شود، کلی ملت بخاطرش زحمت کشیدند، مثلا همین آقای کلهر، بخاطرش آبرو داده، یا همین آقای خامنه ای، اگر ایشان آن سخنرانی کوفتی را در نماز جمعه نکرده بود، الآن برگ درخت ها هم بنفش شده بود. </p>

<p>به هر تقدیر منظورم این است که فکر نکنید چون حسین مرعشی خواهرزاده آقای رفسنجانی است و پدرش بلایی سر کارگزاران آورده، پس این حرفش درست نیست که " نهادهای قدرت در برابر جنبش سبز بالاخره تسلیم می شوند" به نظرم دیر و زود دارد، ولی سوخت و سوز ندارد. اصولا جنبش سبز تمام بشو نیست. فقط باید صبر کرد، تحمل کرد، طرف را خسته کرد، ریزش نیرو ایجاد کرد و تا قبل از اینکه طرف خسته شود، نباید درگیر شد، آینده مال ماست، بهتر است با حوصله و آرامش و فکر دقیق حرکت کنیم. این هم که یکی از نمایندگان حامی دولت گفته است " در راهپیمایی 25 خرداد فقط 100 هزار نفر شرکت داشتند." حرف خیلی بدی نیست. وقتی دولت بگوید پنج هزار نفر بودند یعنی صد هزار نفر بودند، با این معادله فکر کنم مردم حدود دو میلیون نفر بودند. البته همین نماینده حامی دولت که اخیرا با رئیس جمهور می خواست به شیراز برود با سعدی وارد یک اتاقی شد و یک کارهایی کرد و صداهای عجیبی از بیرون می آمد و وقتی بیرون آمد، همه دیدند که نشسته روی دوش سعدی پیرمرد، و دارد می گوید " صدهزار نفر بیشتر نبودند" و " من فلان کار را کردم" و سعدی هم می خندید و هی می گفت: " عاقلان دانند."</p>

<p><strong>مسیر درست احزاب</strong></p>

<p>به این می گویند کار درست و حسابی، اینکه فرمانده ارتش، یعنی برادر گروهبان گارسیا <br />
فیروزآبادی بگوید: " از این پس ما مسیر درست حرکت احزاب را مشخص می کنیم." حسن جان! پسرم! یک یا اللهی! یک اهنی! یک سرفه ای! درست است که آدم زیاد تحت فشار قرار می گیرد، ولی یکدفعه سرش را پائین نمی اندازد که بگوید " از این پس ما مسیر درست حرکت احزاب را تعیین می کنیم." یک دفعه می بینی که شایعه درست کردند که این ارتش کودتا کرده. یا خدای ناکرده می گویند نظامیان در سیاست دخالت کردند. بامزه شده، یک زمانی مشکل این بود که بقول آیت الله خمینی نظامیان نباید مطلقا عضو احزاب باشند، حالا نظامیان قرار است مسیر درست احزاب را تعیین کنند، نکته این است که اگر بگوئی این حکومت نظامی است ناراحت می شوند. انگار خدای ناکرده گفته باشیم مصباح دموکرات است. </p>

<p><strong>یک عذرخواهی از بیماران روانی</strong></p>

<p>دیروز یک مطلب نوشته بودم درباره آتش زدن بیمارستان آزادی توسط بیماران روانی و گفته بودم که بیماران روانی نه فقط یک بیمارستان بلکه کل کشور را به آتش کشیدند، یکی از عزیزان که ظاهرا مدتی در بیمارستان روانی مذکور بستری بودند، از این مطلب بسیار ناراحت شدند و توضیح دادند که بیماران روانی آن بیمارستان بسیار انسانهای هوشمند و خردمندی هستند و اصلا قابل مقایسه با دولت احمدی نژاد نیستند. من صمیمانه از کلیه بیماران روانی بیمارستان آزادی عذر می خواهم.</p>

<p><strong>رصد خانه و ستاره های بازداشت شده</strong></p>

<p>جوادترین جوادهای وطن، لاریجانی ترین لاریجانی های وطن، هیچکاره همه کاره، رئیس کلیه موضوعات دقیق و عمیق با اهداف احمقانه، آقای جواد لاریجانی اعلام کرد: " اجرای سه طرح بزرگ تحقیقاتی رصدخانه ملی، شتابگر ملی، و  ابررایانه ملی در دولت احمدی نژاد آغاز شد." آگاهان توضیح دادند که اصولا رصدخانه ملی برای کشف ستارگان و ستاره دار کردن دانشجویان و بازداشت ستاره دارها، شتابگر ملی برای ایجاد شتاب در انجام امور خطرناک و ابررایانه ملی که با دقت کامل مشغول کنترل اینترنت، بخصوص بخش علمی و خبررسانی آن است، در دولت احمدی نژاد ایجاد شده است. البته این حرف را چون یکی از طرفداران دولت زده احتمال دروغ در آن بسیار است، اگر حداقل هر ده بار یک بار دروغ نمی گفتند، ما خیلی تردید نمی کردیم، ولی حالا خیلی تردید داریم.</p>

<p><strong>نه غزه نه لبنان، دارام دارام دارام دام</strong><br />
فکر کنید، واقعا یارو دیدن قیافه اش شکنجه است، آمده می گوید من را با جنیفرلوپز انداخته بودند توی یک سلول تا من را شکنجه بدهند. هیچی برای حمله اسرائیل به فلسطین پیدا نکردند، گیر دادند به محمد عمر، خبرنگار برجسته فلسطینی، که در تمام تاریخ فلسطین جز همین یک بار که در خبرگزاری فارس اسمش منتشر شده، کسی اسمش را نشنیده. این آقای محمد عمر، خبرنگار برجسته فلسطینی در مطلبی تحت عنوان " اسرائیل چگونه روان کودکان فلسطینی را نابود می کند؟" گفت: " در غزه هنگام استفاده از مداد پاک کن، کاغذها براحتی پاره می شوند." وی گفت: " در غزه دفتر نداریم."، " کیف مدرسه نداریم" و " اسرائیل مانع ورود 1750  کامیون حاوی نوشت افزار به قیمت 150 میلیون دلار به غزه شده اند." وی توضیح داد: " 456 هزار دانش آموز با مشکل مواجهند." </p>

<p>یعنی اگر این لوازم تحصیلی به دست دانش آموزان فلسطینی برسد، هر دانش آموز 320 دلار لوازم التحریر خواهد داشت. یعنی به اندازه ده برابر دانش آموزان آسیایی و پنج برابر دانش آموزان اروپایی و آمریکایی لوازم التحریر مصرف می کند. لااقل یک چیزی هم نمی گویند که گنجایش داشته باشد. البته درس خواندن بسیار خوب است و بسیار هم ضروری است، منتهی فعلا ما در ایران برای دانش آموزان و دانشجویان مان امنیت جانی نداریم و دائما تحت حملات عناصر مزدوری که مثل حماس فکر می کنند هستیم. کاش مشکلات ما هم مثل مردم غزه بود، حداقل می دانستیم که اگر بخواهیم می توانیم به جای حماس به فتح رای بدهیم که دیگر اینقدر زندگی مان نابود نشود. </p>

<p><strong>احمدی نژاد، هر سه دقیقه یک دروغ</strong></p>

<p>آقا رفتیم سراغ دکتر در بلژیک یک آقایی مرا که دید گفت ایرانی هستی؟ گفتم بله. گفت از دستبند سبزت فهمیدم، بعد گفت که 35 سال است کارآگاه خصوصی است و سالها در پلیس کارش این بود که از روی حرف زدن مجرمین می فهمید دروغ می گویند یا نه، می گفت: می دانی از کجا فهمیدم رئیس جمهور شما دروغ می گوید؟ گفتم نه، گفت: از اینجا که در همه مصاحبه ها وقتی از او سووال می کنند، فورا به زمین نگاه می کند. آدمی که راست می گوید معمولا به بالا تر از سطح برابر نگاه می کند، یعنی دارد فکر می کند، ولی وقتی کسی زمین را نگاه می کند، یعنی دارد دروغ می سازد. </p>

<p>یکی از دوستان محاسبه کرده، بطور متوسط در طول سخنان احمدی نژاد در این مدت، بخصوص در نیویورک او در هر سه دقیقه یک بار یک دروغ می گوید. دیروز احمدی نژاد گفت: " هم اکنون ایران بالاترین آزادی سیاسی را در دنیا در حال تجربه کردن است." آگاهان احساسی عمیق از سوزش و درد کردند، دردش بخاطر این بود که چون دست شان بسته بود و آزادی سیاسی نداشتند درد می کرد، سوزش هم بخاطر حرف های احمدی نژاد بود. وی در مورد وقایع اخیر گفت: " ای کاش این وقایع هیچ گاه اتفاق نمی افتاد." آگاهان از وی درخواست کردند که دیگر تقلب نکند، رای مردم را ندزدد و مردم را نکشد تا چنین اتفاقاتی نیافتد. وی بدون توجه به صندلی های خالی سالن افزود " در سازمان ملل متحد کسی جز نماینده ملت ایران حرفی برای گفتن نداشت." این موجود گفت: " فقط چهار پنج نفر از سخنرانی ام در سازمان ملل خارج شدند که مهم نیست، مهم نیست، مهم نیست، مهم نیست، مهم نیست( این جمله ده بار توسط وی تکرار شد) آنها هم بیرون گوش می دادند.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>فرهنگنامه سبز(69)، اسکناس</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000778.php" />
<modified>2009-10-15T20:08:48Z</modified>
<issued>2009-10-14T19:13:59Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.778</id>
<created>2009-10-14T19:13:59Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>فرهنگنامه سبز</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="eskenas 69.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/eskenas 69.jpg" width="350" height="371" /></p>

<p>اسکناس( Eskenas ): پول کاغذی. تنها رسانه ملی باارزش. وسیله انتقال نظرات مردم درباره حکومت. نوت. نوعی از کاغذ مرغوب که مردم روی آن شعار می نویسند تا از نظر همدیگر خبردار شوند. وسیله ارتباط جمعی. نوعی رسانه سبز. انواع دیگر رسانه سبز: " بادکنک، دستبند، شال، روسری، جوراب، دیوار، ماژیک سبز، خودکار سبز، ای میل، غیره سبز." نوعی کاغذ بهادار که بهای آن و نظر مردم روی آن نوشته شده و برای خرید و فروش و اطلاع رسانی بکار می رود. اسکن؛ مخفف اسکناس. کاربرد در جمله: " سردار طلایی گفت، مردم اسکناس های شعارنویسی شده را نگیرند" کاربرد دوم مخفی در جمله: " برو بینیم بابا حال نداری!" </p>]]>
<![CDATA[<p><strong>انواع اسکناس</strong><br />
صد تومانی: رای ما رو پس بده<br />
دویست تومانی: از طوفان خس و خاشاک بترس<br />
پانصد تومانی: دروغگو، شصت و سه درصدت کو؟<br />
هزارتومانی: عکس سهراب اعرابی با زیرنویس<br />
دوهزار تومانی: مرگ بر دیکتاتور <br />
پنج هزار تومانی: ننگ ما صدا و سیمای ما</p>

<p>چرا عکس رهبران کشورها را روی اسکناس چاپ می کنند؟ چون مردم اگر آنها را پاره کنند پول شان از بین می رود.<br />
چرا طلایی گفته است که اسکناس های شعارنوشته را نگیرند؟ چون لابد خیلی اثر داشته است.<br />
اگر گفته شد روی اسکناس شعار ننویسید چون نمی گیریم باید چه کنیم؟ باید دائم شعارهای خوشگل بنویسیم چون مجبورند بگیرند.</p>

<p><strong>اسکناس در فرهنگ عامیانه</strong><br />
"مثل سکه می مونه سه تاشو بذاری جیبت جرینگی صدا می کنه، نه مثل اسکناس که صدتاشو بذاری تو جیبت شعار مرگ بر دیکتاتور می ده."، " یا مجوز بده حرفمو بزنم یا رو اسکناس می نویسم"، " شعار روی اسکناس سبز شد"، " کله اش بوی قورمه سبزی می ده، اسکناسش بوی سبزی"، " بوی اسکناس به دماغش خورد، صدای شعارشم شنید."، " گل بی خار نمی شه اسکناس بی شعار"، " گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من/ چون به جایی نرسد، روی اسکناس اینقدر شعار می نویسم تا برسد."  </p>

<p><strong>بیت</strong><br />
مخالف تاب مستوری ندارد<br />
ز روی بام و اسکن سر برآرد</p>

<p><strong>رباعی</strong><br />
آن کهنه ورق که اسکناس اش نام است<br />
رویش دو شعار علیه آن بدنام است<br />
یک جاش نوشته مرگ بر دیکتاتور<br />
جای دگرش ندای این ایام است</p>

<p><strong>دوبیتی اسکناسی</strong><br />
هزاری اسکناسون روش شعاره<br />
صدی هم روش شعار بی شماره<br />
تموم جیب مو گشتم ندیدم<br />
یه پولی که شعاری روش نداره</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>فرهنگنامه سبز( 68)، پارازیت</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000777.php" />
<modified>2009-10-15T22:14:40Z</modified>
<issued>2009-10-13T19:11:57Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.777</id>
<created>2009-10-13T19:11:57Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>فرهنگنامه سبز</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="parasit 68.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/parasit 68.jpg" width="380" height="285" /></p>

<p>پارازیت( Parazit ): موجود اضافی. کسی یا سازمانی یا دولتی که با هزینه دیگری یا دیگران زندگی می کند و مزاحمت هم برای آنها ایجاد می کند. انگل. جانور طفیلی یا گیاهی که از جانوران و آبادگران و گیاهان دیگر مایه حیاتی می گیرد. امواج مغناطیسی که دولت ول می کند تا ملت نبیند و نشنود. حشو. زاید. چیزی زیادی که ضرورت ندارد، ولی هست. میان سخنان دیگران حرف زدن. حرف بیجا زدن یا زرتی وسط حرف دیگران موج پرداندن. امواج الکترومغناطیسی طبیعی که در نواحی تحتانی جو زمین تولید می شوند و مبدا آن برقهایی است که در ابرها ایجاد می شود. پارازیت: انداختن امواج بیخودی توسط دولت روی تلویزیون ها یا رادیوهایی که خبرهای واقعی را می گویند، برای اینکه دولت بتواند بطور کامل دروغ بگوید. یکی از راههای تولید سرطان برای کاهش خبر. انواع پارازیت: احمدی نژاد، کوچک زاده، فیروزآبادی، پارازیت صوتی مخابرات، پارازیت تصویری، کامران نجف زاده. کاربرد در جمله: " علی مطهری گفت، چرا پارازیت را روی برنامه های غیراخلاقی نمی اندازند و روی برنامه های سیاسی می اندازند."، کاربرد دوم در جمله: " مخابرات گفت ما پارازیت نمی اندازیم، پس عمه مان می اندازد؟" کاربرد سوم در جمله: " دولت با انداختن پارازیت سلامت مردم را به خطر انداخته است." </p>]]>
<![CDATA[<p><strong>کلمه ها و ترکیب</strong><br />
پارازیت: عضو دولت، اقوام و همکلاسی های رئیس جمهور که به دولت تحمیل شده اند. <br />
پارازیت ول کردن: تولید وزززززززززززه برای جلوگیری از انتشار خبر.<br />
پارازیت دادن: ول کردن نظر و فرمایش در سازمان ملل یا در میان مردم.<br />
پارازیت بودن: عضویت دائمی در بسیج یا سپاه.<br />
پارازیت شدن: خرید مخابرات توسط سپاه برای تسخیر چشم و گوش مردم.<br />
پارازیتی: کارمند مخابرات که هنوز سرکارش می رود.<br />
پارازیت اللهی: کارمند جدید مخابرات یا عضو حراست مخابرات.</p>

<p><strong>پارازیت در فرهنگ عامیانه</strong><br />
" هیچ سپاهی برای رضای خدا مخابرات رو نمی خره، لابد توش ده تا پارازیت هم ول می کنه."، " بی بی سی بود و صدای آمریکا، اونم امسال رفت زیر پارازیت"، " یک ملت رو بخاطر یک تلویزیون به سرطان دچار نمی کنن."، " گفتن بدبخت سرطان می گیری می میری، گفت عوضش کسی دیگه صدای بقیه رو نمی شنفه"، " پارازیت میندازی که نشنوم و نبینم، ولی نگو که نفهمم."، " با پارازیت روسی، مخابراتت شده خصوصی؟"، " حرف راست از شبکه یک بگو، اینهمه پارازیت رو بی بی سی ننداز"، " گفتند خرس شنود می خواد بکنه یا پارازیت بندازه، گفتن از فیروزآبادی هرچی بگی برمی آد."، " پارازیت وسط شعار مردم، مثل چیز تو بازار مسگرهاست."</p>

<p><strong>دوبیتی پارازیتی</strong><br />
پارازیتت پارازیتت منو کشت<br />
پارازیت ول نکن، از پیش و از پشت<br />
به مجنون می رسه اخبار لیلی<br />
همی سوراخ گشاده، نازک انگشت</p>

<p><strong>تریلوژی دوبیتی</strong> <br />
مسلمانان سه درد آمو به یک بار<br />
پارازیت و شنود و قبض بسیار<br />
پارازیت و شنود سهله، با ئی میل<br />
که این قبض، قبض روحم کرده سردار</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>فرهنگنامه سبز(67)، پاستور</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000776.php" />
<modified>2009-10-15T22:16:37Z</modified>
<issued>2009-10-12T19:06:16Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.776</id>
<created>2009-10-12T19:06:16Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>فرهنگنامه سبز</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="pastor 67.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/pastor 67.jpg" width="300" height="194" /></p>

<p>پاستور( Pastor ): نام یک محل و یک منطقه و یک دانشمند که کار هر سه تای آنها از گرم کردن فضا برای از بین بردن موجودات اضافی است. لوئی پاستور: دانشمند فرانسوی که در وقایع اخیر انتخاباتی نقش نداشت و دستگیر نشد. منطقه پاستور: محلی که رئیس جمهور در آن جهان را مدیریت و ایران را نابود می کند. محلی که رئیس جمهور از آنجا برای سخنرانی در سایر جاها حرکت می کند. انستیتو پاستور: یک آزمایشگاه که در آن علیه بیماری های ناشی از رئیس جمهور، مانند بیماری های عفونی یا هاری واکسن می زنند. مدیر انستیتو پاستور: دکتر روح الامینی مشاور محسن رضایی. محسن روح الامینی: یکی از شهدای جنبش سبز که در اثر اقامت طولانی در کهریزک دچار مننژیت شده و پس از شکستگی استخوان و دندان هایش درگذشت. کاربرد استثنایی در جمله: " مرتضوی گفت در کهریزک هیچ کس کشته نشده است." کاربرد پاستور در جمله: " 190 نماینده مجلس به دعوت رئیس جمهور پاسخ ندادند و به مهمانی شبانه پاستور نرفتند و جوایزشان را نگرفتند." کاربرد دوم در جمله: " باهنر گفت، بهارستان نباید دنبال پاستور راه بیافتد." کاربرد سوم در جمله: " احمدی نژاد پنج سال قبل گفت، بزودی تپه های پاستور را فتح خواهیم کرد." کاربرد چهارم در جمله: " احمدی نژاد از ترس مردم با هلیکوپتر از پاستور به بهارستان رفت."</p>]]>
<![CDATA[<p>لوئی پاستور: شیمی دان، زیست شناس( 1895- 1822)، وی فرزند یک گروهبان شکست خورده ناپلئون بود که نظریه خلق الساعه بودن را رد کرد و به فرضیه خودانگیزی( خود بخودی) پایان داد. وی اثبات کرد که اگر در محدوده پاستور را باز بگذاریم بوی گند فساد همه جا را برمی دارد. وی همچنین برای کنترل منطقه پاستور، واکسن ضدهاری را کشف کرد. لوئی پاستور در پایان عمر، بخش چپ بدنش از کار افتاد، و با بخش راست بدنش تصمیم می گرفت و به همین دلیل هاری گسترش زیادی پیدا کرد.</p>

<p><strong>نظریات پاستوریزه مهم</strong><br />
نظریه بودار: اگر در فضایی را مثلا منطقه پاستور را باز کنیم، بوی گند همه جا را می گیرد، ولی اگر درش را ببندیم، ممکن است به نظر بیاید همه چیز درست است.<br />
نظریه سگ هار: وقتی از محدوده پاستور سگ های هار را به جان مردم می اندازیم، مردم کشته می شوند، بهتر است قبل از سخنرانی نماز جمعه به واکسیناسیون توجه شود.<br />
نظریه خلق الساعه: غیرممکن است که در یک صندوق بدون اینکه کسی در آن چیزی انداخته باشد، 989 رای به صورت خلق الساعه به نفع کسی پیدا شود. <br />
فرضیه خودانگیزی( خود بخودی): همیشه یک عامل بیرونی( اقتصادی یا عفونی) در انجام اعمال فیزیکی( زدن، خوردن، گاز گرفتن، زنجیرکشی، باتوم زنی) نقش دارد.<br />
نظریه پاستوریزه کردن: برای پاستوریزه کردن یک حکومت، ابتدا تنور انتخابات را گرم و سپس کلیه موجوداتی که به رنگ سبز درمی آیند، شناسایی و حذف می کنیم، بعد می رویم چالوس یا نیویورک.</p>

<p><strong>ترکیبات و معانی</strong><br />
پاستوریزه شد: به دیدار احمدی نژاد رفت.<br />
پاستوریزه کردن: زندانی مخالف را موافق کردن.<br />
رفته بودم پاستور: درد شدیدی در ناحیه پشت کمر احساس می کنم.<br />
واکسیناسیون: شرکت در مراسم تحلیف یا تنفیذ </p>

<p><strong>دوبیتی پاستوریزه(1)</strong><br />
تو که پاستورنشینی، از چه بویی؟<br />
مگر واکسن نداری، از چه بویی؟<br />
به پاستور آمدم، گازم گرفتی<br />
مگر هاری الفنون، از چه بویی؟</p>

<p><strong>دوبیتی پاستوریزه( 2)</strong><br />
فلک پاستورنشینش کرده آخر<br />
چو اشکی بر جبینش کرده آخر<br />
فلک؟ این کار بی با مو تو کردی؟<br />
فلک بی یا وزارت کشور آخر؟ </p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>احمدی در فرنگ (پایانی)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000766.php" />
<modified>2009-10-15T08:49:04Z</modified>
<issued>2009-10-12T14:20:56Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.766</id>
<created>2009-10-12T14:20:56Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="sandali.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/sandali.jpg" width="380" height="251" /><br />
<strong><br />
صنوبر علفکار</strong></p>

<p>صبح.  احمدی گوشه ی تخت دمر افتاده است.  دماغش گرفته.  دهانش به سان غار باز و دریایی از تف از لب و لوچه اش روان است.  آنقدر در خواب وولیده و خزیده است که شلوارش دور ساق هایش پیچیده و تا نزدیک زانو بالا آمده است.  پتویش هم وسط اتاق پرت شده است.  دارد خواب می بیند.  خواب آن دشمن بدبخت (مجموعه ای از آمریکا و اروپا و من و شما و ماژیک سبز و هرکس که خوشگل باشد و او عصبانی شود و ...)  . در حال کشتی گرفتن هستند.  با یک دوخم او را خاک می کند، بعد فتیله پیچ و دیگر هر قر قنبیله ای که دلش بخواهد (شتر هم در خواب دیس دیس پنبه دانه می خورد، صنوبر هم در خواب یک کارهایی می کند آن سرش ناپیدا.  کیست که جلویش را بگیرد؟).  </p>]]>
<![CDATA[<p>افسر زودتر بیدار شده است.  زنگ زده است آب جوش آورده اند، دم نوش احمدی را آماده کرده است.  قربان علی در می زند و از افسر خانم می خواهد که احمدی را بیدار کند.<br />
افسر آرام می رود سمت احمدی:<br />
-	قربون اون خوابیدنت برم که مثل علی اصغر معصومی، لطیف.</p>

<p>دستش را می برد جلو و آرام سر احمدی را نوازش می کند.  یک دفعه احمدی مثل فنر به پشت می خزد و حمله می کند گلوی افسر را می چسبد:<br />
-	می کششششششششششششششمت.<br />
-	(افسر وحشت زده چهار پنج تا ضربتی بر سر احمدی می کوبد) چته ذلیل مرده ی مرده شور برده؟  ول کن خرخره مو.  </p>

<p>از شدت ضربه احمدی از خواب می پرد.  منگ نگاه می کند.<br />
 <br />
-	چته تخمه ی جلب؟  هی بهت می گم بازیای جنگی نکن.  اون ماسماسکو گرفتی دستت (ادایش را در می آورد) دوف دوف دوف دوف.  دوف دوف و زهر هلاهل.  اینم نتیجه ش.</p>

<p>احمدی را کشان کشان می برد در دستشویی،  شیر آب را باز می کند، دستش را می گیرد زیر شیر و با شدت مادرانه که گاهی خیلی غلیظ می شود کف دستش را مثل سنباده از تارک مو تا چانه ی احمدی پایین می کشد.  موهایش را آب و جارو می کند، هاله اش را بر سرش جاساز می کند و لباس هایش را تنش می کند.   دم نوش را به حلق احمدی می ریزد و دوباره تحت عملیات مافوق سری مثل دو محموله درون ماشین ضد گلوله پرتاب می شوند.  </p>

<p>احمدی خیلی خوشحال است.  واقعه ی قبلی در ژنو کاملا از ذهنش پاک شده است.  آنقدر در طول این مدت مسائل را در ذهنش اینور آنور کرده است که کل داستان اصلا چیز دیگری  شده است.  </p>

<p>-	مادر قربونت بره. هیجان زده نشی ها.  تو بیست می شی.<br />
-	آره بابا، ننه.  تا بوده همین بوده.  <br />
-	هرکی هرچی گفت تو با منطق قشنگت جواب بده ننه.  عین بابای خدا بیامرزت.<br />
-	غلط می کنه کسی حرف بزنه.  مرتیکه های چس نفس.  اومدم لهشون کنم.<br />
-	حالا هیجان زده نشو، بادوم بخور.<br />
-	(یک مشت بادام می اندازد در دهانش) می گم که می خوام....<br />
-	با دهن پر؟<br />
-	برو بابا، اینجا آمریکاست.  مردم با دهن باز حرف می زنن.  می خوام برم دنیا رو عوض کنم.  آخه می دونی که هولوکاست دوروغه.<br />
-	(متوجه نمی شود، حوصله هم ندارد دوباره بپرسد)  باشه، هرکار دوست داری بکن.  من پشت در وایمیستم تا بیای.  برات ساندیس و تیتاپ هم که دوست داری آوردم که تا امتحانت تموم شد بیای بهت بدم غش نکنی از بس که لاجونی.</p>

<p>ماشین وارد جماعت سبز می شود.  یک دفعه، اسفند دونه دونه و الهام و بقیه ی اعضای تیارت شروع می کنند شامورتی بازی.  بلند دست می زنند و با صداهای لت و پار شروع می کنند به خواندن تا حواس احمدی پرت بشود.<br />
-	احمدی چقدر قشنگه، ایشالا مبارکش باد، احمدی مثه پلنگه، ایشالا مبارکش باد.  وای وای، کی تو رو قشنگت کرده، مست و ملنگت کرده؟  احمدی شیره، مثل شمشیره، آمریکا پنیره، دست بزنی میمیمره...<br />
احمدی هم نیشش باز آن وسط شروع می کند سر و گردن آمدن و بالا پایین پریدن تا به در پشتی می رسند.  افسر احمدی را پانزده بار ماچ می کند، از زیر قرآن رد می کند، باسنش را نیشگون می گیرد، اسپند در جیبش می ریزد و پچ پچ پچ پچ ورد می خواند.  احمدی خم می شود از روی زمین چندتا سنگ بر میدارد.</p>

<p>-	(افسر) سنگ چیه، بنداز زمین طاعون می شی.<br />
-	می خوام بکوبم تو سر اسرائیل.<br />
-	وای خاک عالم.  از کی تاحالا تو اینقدر لات شدی؟  (به قربان علی چشم غره می رود)  تو یادش دادی ها.  اوباش خیابونی.</p>

<p>حمله می کند به سمت احمدی.  احمدی با جیغ و گریه فرار می کند، افسر هم به دنبالش تا بالاخره ته کوچه گیرش می اندازد و آنقدر می کوبد روی دستش تا سنگ ها را می اندازد.  بعد هم در حالی که زیر لب تمام ایل و تباری پدری احمدی را لعنت می کند،  با بی رحمی تمام شروع می کند بدن احمدی را وارسی کردن.  شلوار کشی اش را از پشت محکم می کشد و یک تیرکمان هم آن جا پیدا می کند.  با عصبانیت آن را می کشد و هلش می دهد به سمت در ساختمان.</p>

<p>هنگام ورود به ساختمان هم، در بخش بازرسی سی کیلو پنجه ی بوکس و چاقوی ضامن دار و قفل فرمان و آچار چرخ و سایر آلات گفتگوی تمدن ها  از وجود رفقای احمدی بیرون می کشند و بالاخره احمدی و دوستانش با هم وارد ساختمان می شوند.  همه اخم می کنند.  گروه، تا به صندلیهایشان برسند به هر کسی که دم دست بود لنترانی بار می کنند و خط و نشان می کشند:<br />
-	فاسد ، اوا خواهر،  بعد از جلسه وایستا دم در، چغر، قیافه رو، پودرت می کنیم، فاحشه، حمال...</p>

<p>همه با تعجب در سکوت به این کارناوال نگاه می کنند.  خب ندیده اند بیچاره ها.   احمدی می رود و مثل موش سر قالب صابون می پرد سر صندلیش.  سخنرانی شروع می شود اما کیست که گوش کند.  اصلا برای گوش کردن نیامده اند که.  احمدی با دگمه ها بازی می کند،  هاله اش را برمی دارد و با انگشت اشاره اش تند تند آن را می چرخاند، سرش را مثل جغد مدام چپ و راست می کند.  برای یکی زبان در می آورد، برای آن یکی چشمانش را چپ می کند، گوشی اش را بر میدارد و می گذارد،  با اسفند پچ پچ می کند و هار هار می خندند.  ما بقی تیم هم کفش ها را کنده اند تا پاهایشان هوایی بخورد.  تخمه می شکانند و پوستش را خیلی فنی به دور دست ها تف می کنند.  سخنران ها هم می گویند، می جوشند.  توپ و تشرهایشان می روند می خورند به در و دیوار و لوستر و مثل انجیر خشک می افتند زمین.  <br />
نوبت می رسد به قذافی. آهان، رفیق شفیق، اصلا گویی جولز و جولی، دوقلوهای افسانه ای.  احمدی یک دفعه مثل کفتر چک و پر می زند:</p>

<p>-	ای واااااااااااااااااااای رفیقمه.  (دستش را جلوی دهانش شیپور می کند و هوار)  چاااااااااکر آقا قذاف خودمون.  گو، آی هَو یو (برو دارمت).  (رو به اسفند)  از اون بچه های با صفای روزگاره.  آدم افتاده.  تو چادر زندگی می کنه.  بخدا.  یه جورایی با هم هم فکریم.   سیبیلارو  داری؟  کلارک گیبلیه ها.</p>

<p>قذافی می رود آن بالا و یک فصل قصه تعریف می کند. ده دقیقه، بیست دقیقه، نیمساعت، یک ساعت... همه گوشی ها را می گذارند کنار و یک چرتی می زنند.  در تیم احمدی این ها ولی بلواست،  اسفند سوت بلبلی می زند، احمدی داد می زند:</p>

<p>-	ناز نفست قناریییییییییییییییییی<br />
-	بگو بذار تا ته نافشون بسوزه.</p>

<p>مسئول سالن می آید تذکر می دهد.</p>

<p>-	پلیز بی کوایت اُر گِت اَوت.  </p>

<p>الهام شیشکی می بندد.</p>

<p>-	(احمدی) اَ دَ دَ دَ، چخه بابا، چخه مرتیکه ی مزقون زن.  هولوکاست ایز لای.  حالیته یا با کف گرگی حالیت کنم؟</p>

<p>ما بقی تیم قهقه می خندند.</p>

<p>قذافی می جوشد، می جوشد و آخر سر هم  طبق دویست و پنجاه بار تمرینی که کرده است کتاب منشور ملل متحد را به سان بشقاب پرنده به سمت هیئت رئیسه پرتاب می کند تا با دوست ما دست در دست مثال نقضی بشوند برای تکامل بشریت و تمدن.  تیم احمدی این ها نعره می زنند، یقه می جرانند و دست می زنند:<br />
-	ماشاااااءالله، دست داشت این حرکت.  دستا شلهههههه...</p>

<p>پس از این که تا می شد حرمت مکان از بین رفت، نوبت به احمدی می رسد.  هاله اش را می گذارد روی سرش و تاپ توپ، تاپ توپ می دود به سمت تریبون.  همه نیم خیز می شوند.  چشمانش را می بندد و دهان باز می کند.  کلامش شلیک حرکت اعضاء به سمت در خروج، محرک خشم جماعت سبز پشت درها.  نوار ضبط شده، تکرار مکررات:</p>

<p>-	هارت، پورت، هارت، پورت، هلدرم، پلدرم، ویز، ویز، ویز، ویز، تق، توق، دیش، دوش، بد، بد، بد، بد، من خوب، من خوب، من خوب، منِ عاقل، منِ عاقل، من نماینده ی جامعه ی بشریت، من، من، من، من...</p>

<p>بلوایی به پا می شود.  بازار شام.  جماعت همدیگر را هول می دهند تا زودتر خارج شوند که یعنی مثلا اعتراض.  آن وسط هم رفقای احمدی می پرند و هر که دم دستشان می رسد به عبارتی خِفت می کنند:<br />
-	اوهوی، کجا؟  برگرد سر جات تا شیردونتو نذاشتم کف دستت.<br />
-	کجا با این عجله، وایستا با هم بریم، بیشین بینیم.</p>

<p>جماعت به هر زوری بود خود را از این رنج مکرر نجات می دهند.  صندلیشان حلال جانشان آزاد بابا.  احمدی پس از این که چشم بسته همه را شست و از بند آویزان کرد، لای پلک ها را کمی باز می کند و می بیند.  یک سالن بزرگ، چند نفر آدم که آن خانم نماینده ی ایرلند که همه جا بینوا عکسش پخش شد جزوشان است، لوستر آویزان از سقف، سکوت، احمدی و هاله اش.  افتخار ملی، عظمت، قدرت.  تا احمدی بیاید حالیش بشود و چانه بلرزاند اسفند و دوستان و چند نفر آدم باقیمانده دست به کار می شوند.  شروع می کنند به کف و سوت و هوار:</p>

<p>-	هوراااااااااااااااااااااااااااااا، آفرین،  آفرین.</p>

<p>هراسان می دوند و احمدی را سردست می گیرند و آنقدر حلوا حلوایش می کنند تا دوباره بخوری می شود که الحق و والانصاف به چه سرعتی نسیان عارضش آید همی:</p>

<p>-	(چپ و چپ ماچش می کنند) رفیق ترکوندی، همه ترسیدن.  بابا تو دیگه کی هستی؟   تو معرکه ای.  قذاف رو هم گذاشتی جیبت...</p>

<p>و احمدی را روی دست می برند.  قذاف به چادرش بازمی گردد و احمدی هم در توهم پیروزی، خندان به غارش  تا خوشحال برای دوستان تعریف کند آنچه را که اتفاق نیافتاد ولی او می گوید افتاد و آنچه را که او صعود و ما هبوط می نامیم و خیلی آنچه های دیگر تا جمع تنکشان خوشحال اقتدارشان را جشن بگیرند و دور آتش برقصند.  ما هم که کور بودیم و اصلا ندیدیم.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>فرهنگنامه سبز(66)، نقدی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000775.php" />
<modified>2009-10-15T22:19:49Z</modified>
<issued>2009-10-09T19:02:26Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.775</id>
<created>2009-10-09T19:02:26Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>فرهنگنامه سبز</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="naghdi 66.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/naghdi 66.jpg" width="380" height="253" /></p>

<p>نقدی( Naghdi ): بروزن عقدی. بهای مال و غیره که بهنگام خرید آنا داده شود. غیر نسیه. زر و سیم رایج. نان به نرخ روز خوردن. حال را نشان دادن. مبین وضع حال. زبان وضع حال. نام یک سردار. متولد نقده از توابع نجف عراق. از وقتی به ایران آمد نقدی شد یعنی به وجه نقد قابل حصول شد. نقدا: بوسیله وجه نقد " دین خود را به آقا نقدا ادا کرد و سه تن بمردند."( احوال الکهریزک، ص23) نقد گیر: رشوه گیر. رشوت خوار. پاره خوار. تلویحا به معنای پاچه خوار و پاچه گیر و ابروی پاچه بزی و خوش پروپاچه هم آمده است. نقدی: منسوب به نقد. آنچه بوجه نقد و رایج پرداخته شود. جوایز نقدی: جوایزی که نقدی بدهد، مثل گاز اشک آور، باتوم، نوشابه، زنجیر. معامله نقدی: آنچه که بهایش فی المجلس پرداخته شود.<br />
دست به معامله نقدی زد: " به کهریزک رفته و معامله ای عظیم بر وی وارد شد." کاربرد در جمله: " سردار نقدی فرمانده بسیج شد." کاربرد در حالت ماضی بعید: " سردار نقدی به دلیل تشکیل باند کلاهبرداری و مسائل اخلاقی زندانی شد." کاربرد در ماضی استمراری: " معمولا در پرونده نقدی کسانی شکنجه می شدند."<br />
</p>]]>
<![CDATA[<p><strong>زندگینامه سردار نقدی</strong><br />
وی در سال 1332 با نام مستعار در نجف به دنیا آمد. وقتی پنج ساله بود به دلیل صغر سن نتوانست در کودتای عبدالکریم قاسم شرکت کند، به همین دلیل مجبور شد به مدرسه برود. وی بارها از اینکه نتوانست قبل از تولد در کنار استاد شعبان جعفری قرار بگیرد گله کرد. در سال 1358 به ایران آمد و بعد از اینکه تصمیم گرفت چند نفر از ایرانیان را ترور کند، مجبور شد فارسی یاد بگیرد. او مدتی به همکاری با دفتر مجلس اعلای عراق در ارومیه همکاری کرد و در جریان سخنرانی های استاد حسنی با درک عمیق فلسفه آشنا شد. سپس برای ادامه تحصیل به لبنان رفت و فعالیت های چریکی را فراگرفت. </p>

<p>او برای ادامه تحصیل به ایران برگشت و در تشکیل سپاه بدر شرکت کرد و چون دوست داشت زبان مادری عربی اش کامل شود به بازجویی از عراقی ها و کفن و دفن کسانی که به سووالات پاسخ نمی دادند، پرداخت. وی در تشکیل حزب الله لبنان و چند تشکیلات غیرانتفاعی تروریستی دیگر شرکت کرد و چون زبان آلمانی نمی دانست موفق به همکاری با گروه بادرماینهوف نشد. نقدی در ایران از طریق ربودن چند فرانسوی در سال 1362 با فرهنگ فرانسه نیز آشنا شد. و چون فرهنگ اروپایی شیفته اش کرده بود، مدتی نیز به بوسنی و هرزگووین رفت. در آنجا بزرگترین ناراحتی اش این بود که چرا یوگسلاو ها عربی حرف نمی زنند که بتواند آنها را بازجویی کند. </p>

<p>وی پس از مدتها که از خانواده اش دور بود، پسرعموی خود را در آلمان یافته و او را به ایران کشاند و او را به سزای اعمالش رساند( بهشت زهرا، قطعه 26، ردیف 34) آنگاه به فراگیری زبان فارسی پرداخته و برای تمرین فارسی در بازجویی 164 شهردار دوره کرباسچی همت کرد. وی این دوره را جزو بهترین سالهای زندگی اش می داند و می گوید: " بازجویی کردن در جایی غیر از صحرا و نزدیک به خانه بسیار لذتبخش می باشد." او علاقه شدیدی به کشف روابط نامشروع متهمان مالی، سیاسی، جاسوسان، اوباش و سایرین داشت. هفته نامه پلی بوی در مورد او نوشته است: " او یکی از داستانپردازان پرمایه رمان سکسی بود که وقتش را در بازجویی هدر کرد." </p>

<p>نقدی در حین عبور از خیابان امیرآباد در سال 78 به سازماندهی حمله به کوی دانشگاه پرداخت و چند ماه بعد در ضرب و شتم عطاء الله مهاجرانی و عبدالله نوری شرکت کرد. وی دو سال بعد، تصمیم گرفت تا از استعداد خودش برای زندگی مستقل استفاده کند، به همین دلیل باند مسلحی را با همکاران سابقش تشکیل داد و به فعالیت های پردرآمدی مانند آدم ربایی، تجاوز در حین سرقت، سرقت مسلحانه و برخی فعالیت های اقتصادی دیگر پرداخت. وی در این جریان دستگیر و مدتی زندانی شد و سپس با وساطت مقام معظم رهبری از زندان آزاد شد. رهبر معظم انقلاب در این مورد فرمودند: " من قلبم می سوزد وقتی می بینم این استعدادهای جوان تلف می شوند." نقدی سپس تصمیم گرفت از کار شرافتمندانه دست بردارد و این مصادف با روی کار آمدن احمدی نژاد بود. وی معاون احمدی نژاد شد و در دوره او به یک کودتا، تعدادی عملیات خیابانی و صدها بازجویی پرداخت. سرانجام آیت الله خامنه ای وی را به دلیل " تجربیات گرانبهایش" به عنوان فرمانده بسیج مستضعفان منصوب کرد.</p>

<p><strong>نقدی در ادبیات قدیم</strong><br />
" نقد جان می برد از هستی مشتاقان/ ساق سیمینش در آن دامن مینایی" ( شرح: اوی! نقدی! چشم و چارتو جمع کن، چی کار به لنگ و پاچه مردم داری! توللی، ص43) " بشنوید ای دوستان این داستان/ خود حقیقت نقدی است مصداق آن/ نقدی ار حال خودش پی می برد/ هم ز دنیا هم ز عقبی برخورد" ( شرح: طرف هم از توبره می خوره هم از آخور. مثنوی، کلاله خاور، ص3) این دو بیت در مثنوی نیکلسون نیامده، نیکلسون در این ماجرا به همکاری با جرج سوروس متهم شد. " نثار خاک ره نقدی است جان هر چند/ که رفته تا به اوین تا به چند مقداری" ( شرح: پات که به اوین باز شد قضیه دست به نقده. حافظ، ص 309) جمله گفتند این زمان ما را به نقد/ پیشوایی باید اندر حل و عقد( خیلی کارها درست بود، آقا نقدی رو گذاشت برای حل مشکلی که خودش درست کرده بود. منطق الطیر، تصحیح دکتر گوهرین، ص 89) " بجز بدنامی نقدی در کیسه ایشان نماند."( بدون شرح! عالم آرای عباسی، چاپ امیرکبیر، ص 215)</p>

<p><strong>نقدی در ادبیات زندان</strong><br />
آپاچی، آدم فروشی به نقدی، از دور پارس می کنه، از جلو جر می ده، اسگل شخصی آقاست، اصل جنسه، اگه بچلونیش شیش تا تانک ازش می ریزه، این کاره، باباش تیمساره( پشتش قرص می باشد)، بابا ننه این کاره است، با مرده در حال فرار هم لواط کرده( در همه زمینه ها صاحب نظر است.) یزیدیه که شمر از دستش به کوفه پناهنده شد، پاترولش پره( از امکانات کافی برخوردار است)، پوزکسیونش به سمت راست راهنما می زنه، یه تپه آبیاری نشده باقی نگذاشته، چاغال شخصی محمود جغله است، خاله اش با آقا مجتبی جوشه، تا می تونه آدم می فروشه، خر پیشش انیشتنه، ولی فعلا روزگار پنش تنه، خلافی داره از عقب یه ربع از جلو نیم ساعت، دست می دی باهاس انگشتاتو بشمری، دولتی خوره، ملتی زن، صد بار پستون ننه شو گاز گرفته، سوتی داده، پرونده شو موش خورد، صورتش تابلوئه، هیکلش موزه لوور، واسه همه قاطی یه، واسه آقا آبجی فاطی، متدیوثی یه که دومی نداره، می برتت جزیره اسمیت بهش می گن کهریزک.</p>]]>
</content>
</entry>

</feed>