<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>دوم دام دات کام</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/" />
<modified>2008-04-27T15:25:38Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.121">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2008, editor1</copyright>
<entry>
<title>من چراغ ها را خاموش می کنم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000375.php" />
<modified>2008-04-27T15:25:38Z</modified>
<issued>2008-04-27T15:18:12Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.375</id>
<created>2008-04-27T15:18:12Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>شش ماهی است که وقتی به سیاست و انتخابات و وضع کشور فکر می کنم، حالم به هم می خورد. در تمام این مدت هر گاه که مجبور بودم در مورد انتخابات بنویسم، و همیشه همین طور بود، انگار یکی با مشت محکم کوبیده بود توی شکمم. </p>

<p><img alt="headlight.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/headlight.jpg" width="380" height="241" /><br />
</p>]]>
<![CDATA[<p>از این که مثل یک تبلیغاتچی باید برای دعوت مردم از انتخابات می نوشتم و به جای اینکه چهار تا مطلب درست و حسابی طنز بنویسم، سه ماه آزگار، هر روز خودم را اسگل می کردم و مطلب درپیتی مربوط به انتخابات می نوشتم، مریض می شدم. نه اینکه خدای ناکرده فکر کنید از اینکه برای انتخابات وقت گذاشتم ناراحتم، اصلا چنین نیست. از اینکه دیگرانی که باید این کار را می کردند، وظیفه شان را رها کردند و گذاشتند هرچه می خواهد بشود، ناراحتم. روزهای آخر به سایت " امروز" که وب سایت اصلی اصلاح طلبان بود، مراجعه می کردم و می دیدم از هر ده تا مطلب حتی یکی هم برای دعوت مردم به انتخابات نیست. من کاری را انجام دادم که احساس می کردم تا آخرین لحظه باید انجام داد. انگار که شاعری باشم که به سربازی رفته باشم و در حالی که اکثر سربازهایی که باید نگهبانی بدهند، یا دارند با خودشان ور می روند یا خوابیده اند، یا مطمئن هستند که دشمن هیچ غلطی نمی تواند بکند، شاهد این بودم که دشمن با چهار تا و نصفی سرباز و کلی سروصدا حمله کرد و پادگان را زرتی گرفت. حالا بماند که همه سربازان این پادگان از جناب سرهنگ و فرماندهی کل و دژبان ها و سرداران و همه و همه حال شان به هم می خورد و می گویند، ما که می دانیم نمی توانیم کاری بکنیم، پس حداقل بگذار راحت بخوابیم. من و خیلی های دیگر تا آخرین لحظه فریادمان را کشیدیم، هشدارمان را دادیم، تا می توانستیم مقاومت کردیم و موفق نشدیم. نه اینکه آنها کسی بودند، نه، ما نتوانستیم بازی را پیش ببریم. ساده تر از اینکه حتی اگر مردم تهران مثل مرحله قبل در انتخابات شرکت کرده بودند، و پائین ترین رای نامزد انتخاب شده شان برای دور اول 216000 رای آورده بود، در مرحله دوم، بالاترین رای دور دوم 216000 بود و اگر مردم نه با شصت درصد حضور، با همان حضور سی درصدی مرحله اول هم آمده بودند، ده نفر اول تهران اصلاح طلب می بودند. اما نشد، امید من این بود که در این انتخابات، با توجه به همه مشکلات و موانع و مسائل مختلف، یک اقلیت هفتاد نفری اصلاح طلب انتخاب شود، این اقلیت به جای هفتاد نفر شد پنجاه نفر. اصولا بازی ای که واردش شدیم، از ابتدا معلوم بود و ما هم از ابتدا می دانستیم که بین صفر تا هفتاد شانس داریم، اما نفس این بازی آزاردهنده بود. این که می دانی در هر صورت بازنده ای و تنها چیزی که می خواهی این است که به جای هشت بر صفر با نتیجه سه بر صفر ببازی، حالا چهار بر صفر باختیم. می خواهم بگویم که این نود دقیقه خیلی وحشتناک بود، بخصوص اینکه تماشاگران هم در وقت اضافی گذاشتند و رفتند و به هر حال همین شد که شد. از داستان خودم دور نشوم. بازی گند و مزخرفی بود، اما از خودم و از همه کسانی که تلاش کردند که حتی یک نفر بیشتر وارد مجلس بشود، راضی ام. ما مسوولانه بازی کردیم، هر کسی که به فهم شرایط خطرناک کشور نائل آمد و توانست بفهمد این انتخابات چقدر مهم است کار درستی کرد. همه آنهایی هم که یا منتظر شکست اصلاح طلبان ماندند، یا خوابیدند، یا در روز واقعه سرشان با دست شان بازی کرد، فردا چنان پشیمان خواهند شد که جای گازشان روی دست شان تا سالها خواهد ماند. در هر حال بگویم که من فقط بخاطر احساس مسوولیت تمام تلاشم را کردم. اما از تمام این روزها حالم به هم می خورد. به همین دلیل تا اطلاع ثانوی سعی می کنم به جای دفاع از یک گروه و تبلیغ برای آن گروه، بیشترین نیروی خودم را برای نوشتن طنز در مورد مسائل کلی کشور کنم. تمام این حرف ها را سه ماه قبل می خواستم بنویسم، ولی واقعیت این بود که نمی خواستم حتی اگر دو هزار نفر هم بخاطر نوشته های من رای می دهند، آنها در انتخابات حاضر نشوند. البته، شش ماه دیگر برمی گردیم. فعلا می خواهم بیشتر طنز بنویسم و کمتر خودم را درگیر سیاست آنهم از نوع تبلیغاتی آن بکنم. بدبختی این است که من موجودی دوزیست شدم، از یک طرف دوست دارم داستان بنویسم و طنز بسازم و کار ادبی کنم، از طرف دیگر هر کاری می کنم یک گوشه اش به سیاست می خورد. گمشو که حالم ازت به هم خورد. </p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>هیلاری! ما فقط دو تا گیلاسیم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000374.php" />
<modified>2008-04-27T00:03:34Z</modified>
<issued>2008-04-26T23:52:22Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.374</id>
<created>2008-04-26T23:52:22Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>ترانه ها</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>این شعر از اشعار شاعره میانسال نازلی احساس در برنامه هفته گذشته « از این ستون به آن ستون» رادیو زمانه پخش شد. تا دو سه روز دیگر شعر را می توانید از سایت رادیو زمانه بشنوید، اما فعلا فقط می توانید آن را بخوانید</p>

<p><img alt="hillary.bmp" src="http://www.doomdam.com/archives/hillary.bmp" width="333" height="333" /></p>

<p>ما را نزن! ما را نزن!<br />
ما گیلاسیم<br />
فقط دو تا گیلاس</p>]]>
<![CDATA[<p>گفتی که می خواهی ما را از زمین محو کنی<br />
گفتی که ما را محو می کنی<br />
ما را محو نکن، ما را نزن<br />
ما گیلاسیم</p>

<p>هیلاری گفت، می خواهم ایران را از صحنه روزگار محو کنم<br />
هیلاری!<br />
ما را محو نکن، ما را نزن<br />
ما گناه داریم<br />
ما فقط دو تا گیلاسیم</p>

<p>هیلاری! وقتی وارد آشپزخانه شدی<br />
در کمد زیر دستشویی<br />
سحری است نوشته بر ظرفی<br />
دستت را سه بار بر ظرف بکش<br />
آیا معجزه ای رخ داد؟<br />
آیا غولی حاضر شد؟<br />
نه، معجزه ای رخ نخواهد داد<br />
هیچ غولی از بطری وایتکس خارج نمی شود<br />
حالا درش را دو دور به سمت راست بچرخان<br />
محلول را به آب اضافه کن<br />
همه چیز آماده است<br />
آن را روی تاریخ بریز<br />
حالا می توانی تاریخ را با وایتکس بشویی</p>

<p>تو می توانی با محلولی از وایتکس<br />
پرچم سرخ ویتنامی ها را به پرچم سفید صلح تبدیل کنی<br />
و می توانی اجساد را از « دین بین فو» محو کنی<br />
تو می توانی مارتین لوتر کینگ سیاه را در وایتکس بیندازی<br />
تا از جان وین هم سفید تر شود<br />
تو می توانی افغانستان طالبان را چنان با وایتکس پاک کنی<br />
که پاک تر از پاکستان شود<br />
تو می توانی صدام را با وایتکس از تاریخ عراق محو کنی<br />
اما، هنگام پاکسازی مواظب باشی جایی منفجر نشود</p>

<p>هیلاری!<br />
کمد زیر دستشویی را باز کن<br />
تو می توانی، تو توانستی<br />
تو با همان محلول وایتکس لکه بیل را از دامن مونیکا پاک کردی<br />
حتما با همان وایتکس می توانی ایران را هم از صحنه روزگار محو کنی<br />
اصولا وایتکس برای همین است<br />
و محو کردن ما کار دشواری نیست<br />
ما چندین هزار کیلومتر جغرافیاییم<br />
و چندین هزار سال تاریخ<br />
فقط ده دقیقه ما را در وایتکس بخیسان <br />
و دکمه قرمز را فشار بده <br />
ما محو خواهیم شد</p>

<p>اما نه، دست نگه دار<br />
ما را محو نکن<br />
ما را نزن، ما را نزن<br />
ما گیلاسیم</p>

<p>پیش از آغاز دکترین وایتکس<br />
شبی پیش از آن<br />
وقتی که به باغ رفتی، سری به مغولها بزن<br />
با عرب ها ملاقات کن<br />
و محمود افغان را ببین<br />
مواظب باش!<br />
آنها پیش از این به ما تجاوز کردند<br />
لکه های آنها هنوز روی دامن تاریخ ماست<br />
ما آن لکه ها را نتوانستیم محو کنیم<br />
و مغولها و افغانها و عربها هم ما را محو نکردند<br />
تجاوز سختی بود، اما محو نشدیم<br />
آنها می دانستند که تاریخ با سفره فرق می کند<br />
تاریخ سفره نیست که لکه اش را محو کنی<br />
و سرزمین یک نقشه کاغذی نیست <br />
که پاره اش کنی</p>

<p>هیلاری! ای محو کن بزرگ<br />
ای کاش خاطرات خودت را می خواندی<br />
تا شیوه درست استفاده از وایتکس را فراموش نکنی<br />
هیلاری! هیلاری!<br />
ما را محو نکن، ما را نزن<br />
ما گیلاسیم، فقط دو تا گیلاس</p>

<p>پیش از آنکه تو تصمیم بگیری ما را محو کنی<br />
ما سی سال آتش سوزاندیم <br />
تا همان یک چهارشنبه هم محو نشود<br />
و سی سال سبزه ها را گره زدیم <br />
تا روی زردمان را کسی نبیند<br />
و هشت سال زیر تانک ها له شدیم<br />
له شدیم، اما محو نشدیم<br />
و بیست و پنج سال لگد خوردیم<br />
آنها هم می خواستند با لگد محومان کنند<br />
عقب ماندگی همین است!<br />
وایتکس وقتی ندارند، لگد می زنند<br />
ما له شدیم و لگد خوردیم و آتش سوزاندیم<br />
هیلاری!<br />
لگد خورده ها را محو می کنی؟</p>

<p>هیلاری!<br />
سری به گوگل مپ بزن<br />
آیا هرگز فکر کرده ای تمام خانه هایی که گوگل مپ از بالا نشان می دهد<br />
خانه های آدمهاست<br />
آدم هایی که رویا دارند<br />
آدم هایی که کابوس می بینند<br />
آدم هایی که نفس می کشند<br />
آدم هایی که عاشق می شوند<br />
آدم هایی که می خندند<br />
آدم هایی که سالهاست آرزوهایشان را<br />
یک روز باد برده است<br />
لطفا پیش از مصرف وایتکس به آدمهایی که زیر نقشه زندگی می کنند فکر کن</p>

<p>هیلاری!<br />
لطفا ما را محو نکن<br />
ما یک باغ گیلاسیم</p>

<p>بانوی خندان!<br />
می دانم که هنوز به آرای نبراسکا و فلوریدا و پنسیلوانیا احتیاج داری<br />
اما لطفا در مصرف وایتکس زیاده روی نکن<br />
ممکن است آنقدر زیاده روی کنی<br />
که مردم آمریکا از وایتکس و محو کردن و هر چیز سفیدی متنفر شوند<br />
و اوبامای سیاه را به کاخ سفید بفرستند</p>

<p><br />
ما را نزن! ما را نزن!<br />
ما گیلاسیم</p>

<p>نازلی احساس( معصومه مستشار)</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>هجویه و خاطرات علی دائی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000373.php" />
<modified>2008-04-13T21:55:42Z</modified>
<issued>2008-04-13T21:42:49Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.373</id>
<created>2008-04-13T21:42:49Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>گاهی اوقات آدم وسوسه می شود که شوخی هایی را که در ملاء خاص چندان هم بد نیست و ‏شاید بامزه هم باشد، در ملاء عام و برای مخاطب عام بگوید. هفته قبل چیزی نوشتم با عنوان ‏‏« کتاب خاطلات علی دایی» که منتشر شد و بعد از دو سه روزی که در موردش فکر کردم، ‏اسباب شرمندگی شد برای خودم و از نوشتن اش بسیار شرمگینم.<br />
 <br />
<img alt="ali daei 111.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/ali daei 111.jpg" width="386" height="512" /></p>

<p>مطلبی که نوشته بودم، و از ‏نظر خودم می توانست طنز بامزه و خوبی باشد، بخاطر یک شوخی با شیوه حرف زدن علی ‏دایی از یک طنز شریف و خوب، تبدیل به یک هجویه شد. از نوشتن و منتشر کردن این ‏مطلب عذرخواهی می کنم. امیدوارم علی دایی، خوانندگان طنزهای من و طنزنویسان کشور ‏این هجو ناگوار را بر من ببخشند.</p>]]>
<![CDATA[<p>واقعیت این است که هجو کردن هم یک شیوه شوخ طبعی ‏است و بی آنکه بخواهم آن را تخطئه کنم و یا در همه موارد نادرست بدانم، می گویم که هجو ‏شیوه من نیست و من بخاطر بکارگیری هجو در آن نوشته عذرخواهی می کنم. حاضرم برای ‏جبران آن نوشته تعهد کنم اگر زمانی علی دایی خواست خاطراتش را منتشر کند و دوست ‏داشت عذر مرا بپذیرد، ویرایش کتابش را انجام دهم. ‏</p>

<p>به همین دلیل، متن طنز خاطرات علی دائی را اصلاح کرده و مجددا منتشر می کنم.</p>

<p>کتاب خاطلات علی دائی</p>

<p>پیروزی پشت پیروزی، خاطره پشت خاطره، تاریخ ایران ثبت خواهد شد و ما برگ های زرین آن را خواهیم خواند. چه باشکوه است حضوری چنان در تاریخی چنین.<br />
بله! علی دائی اعلام کرد که بزودی کتاب خاطراتش را منتشر خواهد کرد. علی دائی که به دلیل پافشاری بی دلیل در جایی که آدم نباید پایش را فشار می داد، از یک قهرمان بزرگ تبدیل به یک سوژه ملی شده است، مشغول نوشتن کتاب خاطراتش است. بخشی از کتاب خاطرات علی دائی که دست ما رسیده است، منتشر می شود</p>

<p>شنبه چهارم دوازده سال قبل: صبح بازی داشتیم، دو بار مجبور شدم برگردم توی زمین خودمون، خیلی خسته شدم. </p>

<p>دو شنبه، هشتم بهمن یازده سال قبل: با عراق مسابقه داشتیم، اومدم برگردون بزنم، توپ رفت یه جای دیگه، گل خوردیم، خیلی عصبانی شدم، به دوربین نگاه کردم.</p>

<p>جمعه، دوم اردیبهشت هشت سال قبل: پنج ماهه اومدم آلمان، نیمکت های اینجا خیلی خوبه، اگه نود دقیقه هم روش بشینی خسته نمی شی. خیلی ملت آلمان آدمهای باحالی هستن، پر بنز و ب ام و هست.</p>

<p>یک شنبه سوم مارس هفت سال قبل: امروز توی مونیخ بازی داشتیم، یه توپ محکم اومد خورد به سرم، هر کاری کردم سرم رو بکشم کنار فایده نداشت، گل شد، دویدم طرف نیمکت تماشاچی ها.</p>

<p>جمعه، چهارم تابستان پنج سال قبل: برگشتم ایران، رفتیم اردبیل، مملکت یه چیز دیگه است، مقداری سرمایه گذاری کردم.</p>

<p>دو شنبه چند سال قبل: ازدواج کردم، با یه خانوم. عکس های خانومم رو تو اینترنت دیدم.</p>

<p>جمعه سه سال قبل: با کراوات رفتم جایزه بهترین گلزن تاریخ فوتبال رو گرفتم.</p>

<p>سه شنبه، دو ماه قبل: این کلمنته اومد و رفت. به من گفتن بشو سر مربی تیم ملی، می خواستم با خدا لابی کنم، وقت نداشت، جواب مثبت دادم، بعدش خدا با من لابی کرد واسه یه زلزله توی اندونزی بهش جواب ندادم.</p>

<p>.... متن کامل خاطرات بعدا منتشر می شود. </p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>کتاب خاطلات علی دائی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000372.php" />
<modified>2008-04-06T23:12:41Z</modified>
<issued>2008-04-06T23:09:36Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.372</id>
<created>2008-04-06T23:09:36Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>پیروزی پشت پیروزی، خاطره پشت خاطره، تاریخ ایران ثبت خواهد شد و ما برگ های زرین آن را خواهیم خواند. چه باشکوه است حضوری چنان در تاریخی چنین.</p>

<p><img alt="ali daei.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/ali daei.jpg" width="340" height="443" /></p>

<p> بله! علی دائی اعلام کرد که بزودی کتاب خاطراتش را منتشر خواهد کرد. علی دائی که به دلیل پافشاری بی دلیل در جایی که آدم نباید پایش را فشار می داد، از یک قهرمان بزرگ تبدیل به یک سوژه ملی شده است، مشغول نوشتن کتاب خاطراتش است. بخشی از کتاب خاطرات علی دائی که دست ما رسیده است، منتشر می شود</p>]]>
<![CDATA[<p>شنبه چهارم دوازده سال قبل: صبح بازی داشتیم، دو بال مجبول شدم بلگلدم توی زمین خودمون، خیلی خسته شدم. </p>

<p>دو شنبه، هشتم بهمن یازده سال قبل: با علاق مسابقه داشتیم، اومدم بلگلدون بزنم، توپ لفت یه جای دیگه گل خولدیم، خیلی عصبانی شدم، به دول بین نگاه کلدم.</p>

<p>جمعه، دوم اردیبهشت هشت سال قبل: پنج ماهه اومدم آلمان، نیمکت های اینجا خیلی خوبه، اگه نود دقیقه هم لوش بشینی خسته نمی شی. خیلی ملت آلمان آدمهای باحالی هستن، پر بنز و ب ام و هست.</p>

<p>یک شنبه سوم مارس هفت سال قبل: املوز توی مونیخ بازی داشتیم، یه توپ محکم اومد خولد به سرم، هر کالی کلدم سلم لو بکشم کنال فایده نداشت، گل شد، دویدم طلف نیمکت تماشاچی ها.</p>

<p>جمعه، چهارم تابستان پنج سال قبل: بلگشتم ایلان، لفتیم الدبیل، مملکت یه چیز دیگه است، مقدالی سلمایه گذالی کلدم.</p>

<p>دو شنبه چند سال قبل: ازدواج کلدم، با یه خانوم. عکس های خانومم لو تو اینتلنت دیدم.</p>

<p>جمعه سه سال قبل: با کلاوات لفتم جایزه بهترین گلزن تالیخ فوتبال لو گلفتم.</p>

<p>سه شنبه، دو ماه قبل: این کلمنته اومد و لفت. به من گفتن بشو سل ملبی تیم ملی، می خواستم با خدا لابی کنم، وقت نداشت، جواب مثبت دادم، بعدش خدا با من لابی کلد واسه یه زلزله توی اندونزی بهش جواب ندادم.</p>

<p>.... متن کامل خاطرات بعدا منتشل می شود.  </p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>یک چیز درباره پاریس فوبیا و هما ناطق</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000371.php" />
<modified>2008-04-01T18:11:58Z</modified>
<issued>2008-03-31T23:31:12Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.371</id>
<created>2008-03-31T23:31:12Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>فکر فریدون آدمیت بودم و به داستانهای نیمه مانده و نیمه نوشته فکر می کردم و به آدمهایی که در مهمانخانه روحت راه می روند. به هما ناطق فکر می کردم، وقتی که آدمیت نیست، به او هم فکر می کنی. به رضا قاسمی هم خیلی فکر می کردم در این روزها و نامه ای که وقتی خانه اش بودم نوشتم. در پاریس. می خواهم به پاریس بروم اما از این شهر می ترسم، شاید اسمش پاریس فوبیا باشد و هزار درد بی درمان دیگر. </p>

<p>اصولا شوخی بامزه ای بود. واقعا باور می کنید که این حسین چه استعدادی دارد در این کارها؟<br />
<img alt="reza.JPG" src="http://www.doomdam.com/archives/reza.JPG" width="350" height="467" /></p>

<p>بیا، این هم یک عکس از رضا قاسمی که یک میلیون تا دلم برایش تنگ شده.داور نبوی عکس می گیرد.</p>]]>
<![CDATA[<p>امروز کلی درباره فریدون آدمیت فکر کردم. فکر دموکراسی اجتماعی در جنبش مشروطه ایران آدمیت یک اثر منحصر بفرد است در مورد تاریخ مشروطه و نکته این که این اثر و آثار دیگر آدمیت انگار همیشه خواندنی و ماندنی هستند. با رفتن آدمیت تازه یادم افتاد به یک آدم بسیار ارزشمند که سالهاست نیست و از آنهاست که گویی جوانمرگ سیاست شد. «هماناطق» تاریخ شناس و شخصیت برجسته آکادمیک ایرانی که قربانی توفان سیاست دهه شصت شد. ده سالی قبل شبی در پاریس میهمانش بودم. می گفت که پس از رها کردن سیاست در دهه شصت گوشه ای نشسته است و در فرانسه کار آکادمیک می کند. و همین. البته کتابی مفصل درآورد به نام « کارنامه فرهنگی فرنگی در ایران» او نیز مثل خیلی های دیگر قربانی سیاست شد. لامروت می بلعد و هرچه هم می خورد سیر نمی شود. </p>

<p>دارم فکر می کنم داستان های نصفه و نیمه ام را باید تمام کنم. داستان وقتی شروع می شود انگار شخصیت هایش وارد خانه روح ات می شوند و وقتی تمام اش نمی کنی، انگار سالها نگاه شان داشتی توی میهمانخانه، نه می گذاری بروند، نه راهی نشان شان می دهی که زندگی شان را بکنند، کم کم خاک می نشیند روی سروتن شان و ممکن است پس از سالها که اتاق کار به میهمانخانه آمدی، یک دفعه می بینی « رعنا» ی داستان « نیلوفرهای مرداب» نگاهت می کند و نگاهش می کنی و یادت نمی آید که او را کجا دیده ای. کاغذها را پاره می کنی و شاید سالها بعد یکباره خوابش را ببینی. باید به میهمانخانه سری بزنم و شاید که هنوز کسانی آنجا نشسته باشند. شاید.</p>

<p>سیزده روزی است طنز ننوشتم، از نبوی بودنم فاصله گرفتم. فردا دوباره روز از نو و روزی از نو. گاهی زمانه چنان گرفتارت می کند که به کار روز هم نمی رسی، فعلا از این ستون به آن ستون فرجی است. تصمیم دارم یک برنامه ادبی هنری برای زمانه بسازم، درباره موسیقی هایی که دوست دارم، داستان نویسان، ادمهایی که گم شده اند در کوچه پس کوچه های کتابخانه ام و دوستانی که از پنجره های تازه بازمی یابم شان. </p>

<p>فکر کنم « پاریس فوبیا» گرفتم. قرار است یک روز بروم پاریس به دیدن رفیقی که از ایران آمده است و می خواهد برگردد. اما مثل روستائیان عزیزی که موقع رفتن به شهر بیمار می شوند و حال شان خراب می شود و گلاب به رویتان اسهال پست مدرنیستی می گیرند، از این شهر می ترسم. پاریس را دوست دارم، ولی فکر کنم پاریس مرا دوست ندارد. شنبه شاید بروم، نه حتما می روم، باید بروم. </p>

<p> یک میلیون سال است از «رضا قاسمی» خبر ندارم. چه حالی کردم از خواندن رمان همنوایی اش و چه حالی کردم از یک زندگی چند روزه با رضا در پاریس، با هم مقادیر معتنابهی در جنگل های بولونی گشتیم و خندیدیم و حرف زدیم و به رمان و داستان فکر کردیم، رضا چشم مرا به رمان متفکر باز کرد. چه کار جالبی هم کرد. باعث شد بفهمم رمان امروز با تفکر چنان در هم آمیخته که بهتر است در رمان نویسی را گل بگیرم. واقعا کشف بزرگی بود که باعث شد دیگر دست از رمان نوشتن بردارم. تا قبل از آن خیلی به خودم امیدوار بودم، از آن پس از بقیه هم ناامید شدم. پیشنهاد می کنم از این به بعد مواظب باشید که با آدمهای باشعور زیاد حرف نزنید، ممکن است از خودتان نومید شوید.</p>

<p>آمارکورد، به خاطر می آورم. <br />
دانشجوها شلوغ کرده بودند، آقای خامنه ای گفته بود: با آنها برخورد بیرحمانه کنید. تصور این گفته حالم را خراب می کرد. دلم می خواست چیزی بنویسم، باید می نوشتم، از آن زمانهایی بود که وقتی کسی چیزی می گوید یا حادثه ای اتفاق می افتد، انگار یکی محکم با مشت توی شکمت زده است. نشستم روبروی مونیتور، شروع کردم تایپ کردن. تا ساعت دو نیمه شب نوشتم. رضا گفت: شراب می خوری؟ گفتم: نه. گفت: چرا؟ گفتم: می خواهم دقیقا بفهمم دارم چه می کنم. سه ساعتی طول کشید، نامه که تمام شد خواندمش، فکر کردم. به رضا گفتم بیا این را بخوان، خواند. پرسیدم: چطور است؟ گفت: خوب. منتشرش کن. آن روزها هنوز « نبوی آنلاین» بود و هنوز یک ماهی از عمرش باقی مانده بود. یک ماه؟ دقیقا یادم نیست. رضا دید که نشستم و دارم خیره به مونیتور نگاه می کنم. گفت: چه می کنی؟ گفتم: دارم فکر می کنم. گفت: به چه؟ گفتم: به اینکه اگر این را منتشر کنم، آیا بعدا می توانم به ایران برگردم. گفت: نه، نمی توانی. گفتم: دارم به همین فکر می کنم. فکر کردم. یک ساعتی گذشت. رضا خوابید. من تا صبح بیدار نشستم، نقره ای که شد آسمان گفتم، بزن برو. زدم رفت. مطلب را منتشر کردم و خوابیدم. چهار سال بیشتر گذشته، کمتر از پنج سال.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>چیز نوشتن</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000370.php" />
<modified>2008-03-30T23:42:27Z</modified>
<issued>2008-03-30T23:37:34Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.370</id>
<created>2008-03-30T23:37:34Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>کار را برای خودم سخت کردم. به شکل عجیبی دارم به خودم سخت می گیرم که حتما باید چیز مهمی بنویسم تا منتشر کنم. </p>

<p><img alt="chizz.JPG" src="http://www.doomdam.com/archives/chizz.JPG" width="380" height="285" /></p>

<p>تصمیم گرفتم گاهی اوقات چیزهای ساده ای در دوم دام بنویسم، شاید یادداشت های تنهایی، شاید حس های خیلی ساده در مورد مسائل و وقایع روز، گاهی اوقات یک داستان کوتاه، شاید شعر، شاید هم یک عکس. </p>]]>
<![CDATA[<p>دوست دارم در دوم دام بیشتر کارهای شخصی بکنم. راستش رو بخواهید به من می گه رفتم دوم دام دیدم چیزی ننوشتی، ناراحت شدم. واسه چی چیزی نمی نویسی؟ بیا، اینم چیز. سعی می کنم از این به بعد بیشتر چیز بنویسم، ممکنه فقط اسمش چیز باشه. </p>

<p>اینم یه عکس چیز در مورد یک حالت چیز. دو سال قبل در یک فستیوال موسیقی این عکس چیز رو گرفتم، می شه گفت هیچ ربطی به فستیوال و موسیقی نداره، فقط چیزه.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>دختر پاسبون و چند داستان کوتاه دیگه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000369.php" />
<modified>2008-03-30T23:18:05Z</modified>
<issued>2008-03-30T23:12:50Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.369</id>
<created>2008-03-30T23:12:50Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>داستان</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><strong>دختر پاسبون</strong><br />
<img alt="aks 5 dastan kootah.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/aks 5 dastan kootah.jpg" width="380" height="250" /><br />
دختر یه پاسبون یه روز تو رختخوابش جیش کرد. ننه اش بچه رو کتک زد. پاسبونه اومد خونه دید بچه داره زار زار گریه می کنه. یه فصل زنش رو خونین و مالین کرد. همون شب دکتر دندانپزشک که داشت توی خیابون می رفت برخورد کرد با همون پاسبانه که عصبانی بود. پاسبونه از غیظش که با زنش دعوا کرده بود دکتره رو انداخت زندون. رئیس کارخونه که شب دندونش درد گرفته بود، صبح رفت سراغ دندونپزشک که دندونش رو بکشه، اما دید مطب یارو بسته است. آخه دندانپزشک رو دیشب پاسبون گرفته بود. رفت کارخونه با دندون درد و چون دندونش درد می کرد عصبانی شد و سه تا کارگر رو اخراج کرد. کارگرها چون بیکار شده بودن دزد شدن و پاسبونه دزدها رو دستگیر کرد و به همین خاطر بهش پاداش دادن، اون هم با پاداشی که گرفته بود واسه زنش النگو خرید. زنه هم که النگودار شده بود بچه اش رو ناز کرد و بهش گفت: دیگه سرجات جیش نکنی ها!</p>]]>
<![CDATA[<p>تام و جری<br />
یه روز که تلویزیون داشت « تام و جری» نشون می داد، « جری» از دست تام فرار کرد. تهیه کننده تلویزون بهش گفت از این به بعد هر وقت تام اومد باید صبر کنی تا بخوردت. گفت: واسه چی؟ گفتن واسه این که مدیر عامل صدا و سیما گفته. گفت: اگه این طوره برمی گردم آمریکا پیش والت دیسنی، قرارداد هم بی قرارداد. بهش گفتن: زکی! تو ممنوع الخروجی!</p>

<p>باران می آمد<br />
باران می آمد. مردم عاشق بودند. کسی انگیزه کار کردن نداشت. بوی گل ها در هوای نمناک می پیچید. میزان تورم افزایش می یافت. ماشین ها گل ها را به عاشقانی که قدم می زدند، می پاشیدند. مردم دنبال کار می گشتند. شاعران شعر می سرودند.</p>

<p>سبیلوها<br />
یه روز یه آقای سبیلو اومد گفت: از این به بعد همه باید مثل هم باشن. مردم مجبور شدن همه شون سبیل هاشون رو اینقدر بلن کنن تا روی سینه هاشون بیاد.<br />
وقتی اینطوری شد خوش تیپ ها ناراحت شدن و انقلاب کردن و گفتن: از امروز همه باهاس سبیل هاشون رو بزنن و موهاشون رو بلن کنن، اینقده که تا پشت کمرشون برسه.<br />
اینجوری که شد سلمونی ها ناراحت شدن و انقلاب کردن و گفتن: همه باهاس موهاشون رو اصلاح کنن و ریششون رو دراز کنن اینقده که تا رو شیکمشون برسه.</p>

<p>دعوا شده بود ناجور<br />
اول دعوا شده بود بین نظامی های سرکوبگر و سیاستمداران دیکتاتور، بعدا دعوا شد بین سیاستمداران دیکتاتور و سیاستمداران میانه رو، بعدا دعوا شد بین سیاستمداران میانه رو و سیاستمداران آزادیخواه، بعدا دعوا شد بین طرفداران آزادی و آنارشیست ها و.... بالاخره نظامی های سرکوبگر آنارشیست ها رو سرکوب کردند.</p>

<p>از سوز دل گفت<br />
یه نفر داشت گریه می کرد. بهش گفتن: چرا گریه می کنی؟ <br />
گفت: واسه اینکه اون آقاهه رو کشتن.<br />
بهش گفتن: مگه اون آقاهه رو خودت نکشتی؟<br />
گفت: آره.<br />
گفتن: واسه چی کشتی؟ گفت: از سوز دل!<br />
گفتن: پس چرا گریه می کنی؟ گفت: از سوز دل!<br />
بردنش دکتر و براش دوای دل درد خریدن.</p>

<p>رئیس<br />
یه روز رئیس سخنرانی تندی کرد، فرداش همه رو زندونی کردن.<br />
دو ماه بعد خندید، فرداش همه رو آزاد کردن.</p>

<p>جاسوس<br />
یه آدمی با دقت به همه چیز نگاه می کرد.<br />
با دقت به حرف های همه گوش می داد.<br />
به آرومی قدم می زد و یواش حرف می زد.<br />
مامورا گرفتنش.<br />
گفتن: تو کارهای یه جاسوس رو انجام می دی.<br />
پنج سال رفت زندون، توی زندون جاسوسی یاد گرفت.</p>

<p>امپریالیسم<br />
اول، برای اینکه سرمایه داری نابود بشود، کارخانه دارها را گرفتند و تولید را متوقف کردند.<br />
بعدا، برای اینکه امپریالیسم نابود بشود، واردات را متوقف کردند و روابط خودشان را با جهان قطع کردند.<br />
بعدا، برای اینکه دولت فاسد نشود اجازه اداره کارخانه ها را از دولت گرفتند.<br />
بعدا، همه مردم دراز کشیدند زیر آفتاب و در حالی که از نابودی سرمایه داری و امپریالیسم غرق شادی بودند، از گرسنگی مردند.<br />
 <br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>نوبت به اولیا که رسید آسمان تپید</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000368.php" />
<modified>2008-03-13T01:31:53Z</modified>
<issued>2008-03-13T01:17:32Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.368</id>
<created>2008-03-13T01:17:32Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>

<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>این نوشته در پاسخ به مقاله علی کشتگر که در گویا منتشر شد، نوشته شده است.</p>

<p><img alt="fingers.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/fingers.jpg" width="370" height="276" /></p>

<p>دوست عزیز علی کشتگر!</p>

<p>خود می دانی که برای تو احترامی فراوان قائلم و می دانی که تندترین انتقادات را از شیوه و رفتار سیاسی ات رودررو کرده ام و از تو نیز نقدها را شنیده ام و می دانم و می دانی که نقد و نظر من درباره تو هرگز انگیزه شخصی نداشته و ندارد. به لحاظ شخصی من در میان ایرانیان فراوانی که در پاریس زندگی می کنند، به هیچ کس نزدیک تر از تو نبوده ام و مهربان تر از تو در میان آنان کسی نمی شناسم. از همین رو معتقدم که هیچ انگیزه شخصی مرا به مخالفت و نقد تو ترغیب نمی کند. همچنان که می دانم که تو نیز هیچ انگیزه شخصی برای مخالفت با من نداری. <br />
</p>]]>
<![CDATA[<p>اما بعد، در مقاله ای که بخش اعظم آن به نوشته من اختصاص دارد، نوشته ای که « عجيب اما اين است که عده ای به نام دفاع از اصلاح طلبی و آزادی خواهی نه فقط هم چنان مردم را به شرکت در انتخابات فرمايشی فرا می خوانند، بلکه به خود اجازه می دهند هر کس که فرياد اعتراضی عليه نمايشی که اهانت به شعور و اراده ی ملت است بلند کند را مورد طعنه و ريشخند قرار دهند. و هم صدا با سخنگويان استبداد او را به تند روی متهم می کنند. (مقاله ی آقای ابراهيم نبوی با عنوان پنج، چهار، سه، دو، يک بوم را به عنوان نمونه ای از اين گونه موارد بخوانيد).» </p>

<p>اول: چرا وقتی مرا خطاب می کنی، می گویی « عده ای به نام اصلاح طلبی و آزادی» مگر شکی در اصلاح طلب بودن و آزادیخواه بودن من هم داری؟ و مگر من سالها برای همین تلاش نکردم و به همین دلیل هم با تو دوست نشدم؟ و مگر نه اینکه معتقدی اصلاح طلبان عده ای زبون و سازشکار و ترسو هستند؟ چرا قبول نمی کنی که من واقعا همین اصلاح طلب سازشکار ترسو باشم؟ حتی در این حد هم قبول ندارید که من اصلاح طلب هستم و کار مرا « به نام» اصلاح طلبی می دانی؟ </p>

<p>دوم: من نمی دانم چرا وقتی علیه خاتمی و هاشمی و خامنه ای و احمدی نژاد طنز می نویسم، همه نوشته من را طنز می دانند، ولی وقتی در مورد خودشان طنز می نویسم، آن را اهانت و هجو می دانند؟ آیا فکر نمی کنی لازم است آدم تحمل طنز در مورد خودش را هم داشته باشد؟ مگر طنزی که من در مورد تو نوشتم اهانت آمیز است؟ من تو را تندرو دانستم، آیا این غلط است؟ آیا تو به تندرو بودن خودت افتخار نمی کنی؟ چرا از این طنز ساده برمی آشوبی؟ مگر تو و کسانی که مبارزه می کنند و خیلی هم آدمهای خوبی هستند، نمی توانند موضوع طنز قرار بگیرند؟ </p>

<p>سوم: از نظر من نوشته تو تندروانه است؛ به واژه هایت دقت کن: « انتخابات فرمایشی»، « حرکت ظالمانه»، « استبداد هار»، « گستاخ»، « انتخاباتی که از قبل معلوم است»، « مغالطه کاری» و دهها واژه دیگر که از نظر من نشانه تندروی است. من حرف عجیبی نمی زنم، من صرفا روشی را که تو به آن افتخار می کنی می گویم. مگر نه اینکه تو روش ما را سازشکارانه می دانی؟ یعنی سرعت آن را برای برخورد با وضعیت مناسب ارزیابی نمی کنی، من هم به همین معتقدم. به همین دلیل کار من از نظر تو کندروانه یا میانه روانه و کار تو از نظر من تندروانه است. من چیزی جز این نوشتم؟</p>

<p>چهارم: نوشته ای که « کسانی که شرکت در اين انتخابات فرمايشی را تبليغ می کنند طبعاَ حق دارند نظرات من و امثال مرا نقد کنند و نادرستی آن را نشان دهند. استقبال از گفتگو و برخورد نقادانه از ضرورت های اوليه ی نهادينه شدن فرهنگ دموکراسی است. اما مغالطه کاری و تحريف نظر مخالف و به کار بستن روشهای اهانت آميزی که ابراهيم نبوی به آن متوسل شده از ضروريات حتمی استبداد و فرهنگ استبدادی است. برای نمونه چند سطر از نوشته ابراهيم نبوی که با روش کيهان شريعتمداری منتقدان انتخابات فرمايشی را هجو می کند در پانويس بخوانيد!» </p>

<p>علی عزیز!<br />
من طنز نویسم، نوشتن به این شیوه کار من است. ده سال هم هست به همین شیوه می نویسم، چرا انتظار داری من هم مانند تو از روش مقاله نویسی جدی استفاده کنم؟ آیا نمی دانی اثر طنز در خواننده بیشتر است؟ و آیا طنز گفتن از نظر تو کار بدی است؟ چرا به طنز من نام « مغالطه» می دهی و ان را « تحریف» می دانی و « اهانت آمیز»ش می گویی. و چرا نوشته مرا پیرو شیوه شریعتمداری می دانی؟ خودت بگو، در طول این ده سال شریعتمداری با من بیشتر مخالفت کرده یا با تو؟ بارها در همه این سالها به من گفته ای که طنزهای مرا در خانه برای اعضای خانواده می خوانی، مگر چنین نیست؟ حالا چگونه است « نوبت به اولیاء که رسید آسمان تپید؟» من چه گناهی کردم که طنزنویسم؟ از تو می خواهم با خودت خلوت کنی و ببینی که آیا نوشته طنز من درباره تو فقط به این دلیل اهانت آمیز نیست که موضوع طنز آن توئی؟ آیا من به عنوان یک طنزنویس باید تو و گنجی و افرادی دیگر را « مقدس» بدانم و درباره آنها طنز ننویسم؟ چرا؟ چرا وقتی نوبت به « من » می رسد طنز می شود هجو و من می شوم مقدس؟</p>

<p>پنجم: نوشته ای که من مدعی شده ام که « دعوت اکبر گنجی و امثال من به تحريم موجب روی کار آمدن احمدی نژاد شده و ما هم چنان بدون عبرت گرفتن از گذشته به روش خود ادامه می دهيم. در پاسخ فقط کافی است ياد آور شوم که نوشته ها و گفته های همه تحريم کنندگان با هم تاثير تعيين کننده ای بر انتخابات دوره نهم رياست جمهوری که احمدی نژاد را روی کار آورد و انتخابات مجلس هشتم که قرار است مجلسی کاملا گوش به فرمان خامنه ای باشد، ندارد.»</p>

<p>علی عزیز!<br />
من این ادعا را دارم و بارها از آن دفاع کرده ام. از نظر من تحریم انتخابات توسط دوستانی مانند گنجی موجب روی کار آمدن احمدی نژاد شد. در مورد تو چنین ادعایی ندارم، چون همانطور که گفتی تحریم انتخابات توسط تو تاثیر چندانی نداشت، اما کار گنجی تاثیر بسیار فراوان و ویران کننده ای داشت. پس از تحریم گنجی بود که صدای آمریکا و همه رسانه های لس آنجلسی چوب تحریم را برداشتند و زدند تا از صندوق انتخابات احمدی نژاد درآمد. از نظر من تحریم انتخابات نهم توسط تو خیلی تند نبود. امیدوارم یادت باشد، در خانه تو نشسته بودیم و من از تو سووال کردم که به نظر تو از میان این داوطلبان، کدام شان اگر بیایند به نفع آینده ایران است؟ بدون تردید گفتی: شکی نیست که اگر هاشمی از میان اینها بیاید به نفع آینده کشور است. به همین دلیل من از تو خواستم حالا که می دانی منافع ملی کشور چیست، و به قول خودت نمی توانی حیثیت سی ساله خودت در پاریس و بین دوستان را برای یک انتخابات به باد بدهی، حداقل علیه هاشمی ننویس تا احمدی نژاد انتخاب نشود. حتما یادت هست که تا آخرین روزها هم چیزی ننوشتی و آخر هم طاقت نیاوردی و نامه ای نوشتی که آغاز آن علیه احمدی نژاد بود و پایان آن علیه هاشمی و نتیجه گرفتی که باید انتخابات را تحریم کرد. آیا تو نمی دانستی که در انتخاب بین این دو نفر بالاخره یکی شان انتخاب می شود؟ آیا تو نمی دانستی که اگر به هاشمی رای ندهیم، احمدی نژاد روی کار می آید؟ از یک سو می گویی تحریم در انتخابات اثر ندارد و از سویی تحریم می کنی، این چه منطقی است؟ آیا جز این است که برای تو خوشنامی اپوزیسیون تحریم کننده بودن، بر تلاش برای حفظ مصالح کشور ترجیح دارد؟ تو می دانستی که اگر به هاشمی رای ندهیم، احمدی نژاد می آید و اتفاقا تو از آنها بودی که می دانستی احمدی نژاد خطرناک است، چیزی که واقعا رخ داد. با این حال همین حیثیت اپوزیسیون بودن را به منافع کشور ترجیح دادی؟ دروغ می گویم؟ هرگز در پاکدامنی و شرافت تو تردید ندارم. اما متاسفانه تو نیز مانند بسیاری از سیاست ورزان کشور به حیثیتی چسبیده اید که معلوم نیست چه زمانی می خواهید برای دفاع از کشور از آن استفاده کنید؟ </p>

<p>ششم: گفته ای که « آقايان نبوی و نگهدار که مردم را به شرکت در انتخابات فرمايشی فرا خوانده اند بهتر است به اين پرسش ها پاسخ دهند» من کاری به فرخ ندارم، هم خودش زبان دارد و هم لابد بلد است از نظرش دفاع کند، اما من به دلیل احترامی که برای تو قائلم، به سووالاتی که پرسیدی پاسخ می دهم.</p>

<p>سووال اول: پرسیدی « دعوت شما به شرکت در انتخاباتی که نتيجه ی آن از پيش معلوم است چه تا ثيری در نتيجه انتخابات دارد ؟ چه کسانی به آن عمل می کنند و چه کسانی می توانند از آن بهره برداری کنند ؟» </p>

<p>پاسخ اول: تاثیر اول آن احتمال افزایش تعداد کرسی نمایندگان اصلاح طلب در مجلس هشتم است. این دعوت مردم به انتخابات باعث می شود که مردم به نمایندگان اصلاح طلب رای بدهند و جلوی یکدست شدن بیشتر استبداد گرفته شود و خطر توسعه فاشیسم و حمله خارجی کمتر شود. افرادی که به نظر من ممکن است عمل کنند، مردمی هستند که دوست دارند در ایران شرایط شان کمی بهتر شود، برای آنها بهبودی اندک در شرایط زندگی هم موثر است. آنها تاثیر انتخابات را مستقیما در زندگی شان می بینند. دعوت مردم به مشارکت در انتخابات به نفع آزادی و دموکراسی در ایران است. من معتقدم که برخلاف نظر شما نتیجه انتخابات از پیش معلوم نیست، در انتخابات قبلی پیش بینی تو این بود که هاشمی در هر حال انتخاب می شود. به همین دلیل من معتقدم تو توانایی کافی برای سنجش « انتخاباتی که نتیجه آن از پیش معلوم است» را نداری. قبلا پیش بینی کردی و غلط بوده. الآن هم می پرسم، یک روز وقت داری پاسخ بدهی، اگر واقعا نتیجه انتخابات قابل پیش بینی است، بنویس که این نتیجه چیست. من معتقدم اگر اوضاع به همین صورت پیش برود، اصلاح طلبان می توانند چهل درصد مجلس را در اختیار بگیرند، لطفا تو هم بنویس که « نتیجه این انتخابات از پیش معلوم» چیست.</p>

<p>سووال دوم: پرسیدی « آيا برای شما پرنسيپ و خط قرمزی در اين مورد وجود دارد؟ مقصودم آن است که آيا شرايطی را می شناسيد که تحريم برايتان قابل قبول باشد و يا آن که معتقديد در هر شرايطی و به هر قيمتی بايد در هر انتخابات فرمايشی شرکت کرد و تحريم هميشه غلط است؟»</p>

<p>پاسخ دوم: از نظر من منافع ملی و جلوگیری از توسعه استبداد از طریق ممانعت از یکدست شدن بیشتر حکومت خط قرمز است. برای من تحریم انتخابات زمانی معقول است که اولا فایده داشته باشد، یعنی ما بتوانیم با تحریم انتخابات حداقل بیست یا سی درصد از مشارکت کنندگان را از صندوق های رای دور کنیم و بتوانیم اثبات کنیم که رای نداده ها در اثر تحریم ما رای نداده اند. از سوی دیگر تحریم باید در صورتی رخ بدهد که امکان انتخاب وجود نداشته باشد، از نظر من در حال حاضر امکان انتخاب یک اقلیت قدرتمند از نیروهای میانه رو و اصلاح طلب با وجود رد صلاحیت های گسترده وجود دارد. با این توضیحات، من در حال حاضر با تحریم مخالفم، اما معتقدم تحریم همیشه غلط نیست.</p>

<p>سووال سوم: پرسیدی « چه راهی برای اعتراض به فرمايشی بودن انتخابات پيشنهاد می کنيد؟»</p>

<p>پاسخ سوم: راه اعتراض کردن به انتخابات فرمایشی، نوشتن و گفتن است. نه صرف نظر کردن از منافع ملت. ما تا زمانی که ساعت تبلیغات انتخابات آغاز نشده است، باید تمام تلاش مان را بکنیم تا انتخابات فرمایشی را افشا کنیم و اگر می توانیم از شدت فرمایشات بکاهیم، اما وقتی زمان رای گیری آغاز شد، طبیعی است که باید تا حدی که می توانیم برای به دست آوردن کرسی های بیشتر تلاش کنیم. </p>

<p>سووال چهارم: پرسیدی « آقای نبوی توضيح دهد که روش ها و جملات به کار گرفته وی در برخورد با اکبر گنجی و ديگران از جمله خود من با روش ها و ادبيات کيهان چه تفاوتی دارد؟» </p>

<p>پاسخ چهارم: علی عزیز! تو ده سال است که همیشه گفته ای که از کارهای طنز من خوش ات می آید. علت این که الآن احساس می کنی که روش من در برخورد با تو و گنجی شبیه روش کیهان است، این است که تا دیروز من طنزی درباره تو نگفته بودم، به همین دلیل مشکلی نداشتی، امروز چون خودت موضوع طنز قرار گرفته ای، آن را اهانت می دانی و می خواهی آیینه ای که تو را منعکس کرده است، بشکنی، بهتر است کمی هم فرض را براین بگذاری که ممکن است تو اشتباه کرده باشی. از خودت سووال کن آیا طاقت طنز را داری؟ به نکته دیگری هم توجه کن، نوشته ای که طنزهای من در مورد تو شبیه طنزهای کیهان است. من که خبر ندارم، ولی بگو ببینم، مگر کیهان در مورد تو هم چیزی نوشته است؟<br />
ابراهیم نبوی<br />
22 اسفند 1386 </p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>همراه شو عزیز!</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000367.php" />
<modified>2008-03-12T18:55:22Z</modified>
<issued>2008-03-12T18:50:22Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.367</id>
<created>2008-03-12T18:50:22Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>وقت زیادی نداریم. با این فرض حرکت کنیم که گروهی تصمیم دارند رای سازماندهی شده به اصولگرایان بدهند، گروهی هم قطعا در انتخابات شرکت نمی کنند، در این میان گروهی هستند که به دلیل از دست رفتن فرصت تبلیغاتی اصلاح طلبان، بدون اینکه موضع مخالفی با حضور در انتخابات داشته باشند، در جریان انتخابات و حضور اصلاح طلبان نیستند، برای اینکه در این دو روز باقی مانده بتوانیم تعداد رای اصلاح طلبان را بالا ببریم برخی موارد را مورد توجه قرار دهیم.</p>

<p><img alt="entekhabat101.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/entekhabat101.jpg" width="400" height="278" /><br />
</p>]]>
<![CDATA[<p>سیستم آنتی کیهان: کیهان و رسانه های دولتی به بهانه این که بگویند تحریم بی تاثیر است، هر روز خبرهای تحریم را پوشش می دهند.</p>

<p>سیستم گوش مفید: برای قانع کردن کسانی که قصد تحریم دارند وقت نگذارید، وقت مان را برای تبلیغ برای کسانی بگذاریم که اطلاعات کافی ندارند یا انگیزه زیادی ندارند.</p>

<p>سیستم سریش: هر کسی را که می توانید قانع کنید، با تمام افرادی که آشنا هستید تماس بگیرید و با آنها قرار شرکت در انتخابات را بگذارید و تا روز برگزاری انتخابات وقتی مطمئن نشدید رای داده اند، آنها را رها نکنید. </p>

<p>سیستم میخ: تمام وقت آزادمان را یک نفری و چند نفری در خیابان بگذرانیم، تا می توانیم سعی کنیم در مقابل تلاش دولت که می خواهد فضای انتخابات سرد باشد، کوشش کنیم. خلاء تبلیغاتی و رسانه ای را از طریق حضور دائمی در خیابان پر کنیم. </p>

<p>سیستم لیستی: به نظر می رسد که خیلی ها اطلاعات کافی در مورد نامزدها ندارند، سعی کنیم از هر طریق فهرست اصلاح طلبان را به دست کسانی که اطلاعات کافی ندارند بدهیم. </p>

<p>سیستم برو مستقیم، نزن چپ: به هیچ وجه علیه رقبای هم خانواده اصلاح طلبان تبلیغ نکنید، مستقیما برای لیست اصلاح طلبان تبلیغ کنید. مشکل کروبی را بعدا در الیگودرز حل می کنیم.</p>

<p>سیستم دیواری: تا می توانید سعی کنید از فضای شخصی مثل اتومبیل، دیوار خانه، فضاهای در دسترس خیابانی برای تبلیغ لیست اصلاح طلبان استفاده کنید. به جای استفاده از پوسترهای رسمی از نوشته های شخصی استفاده کنیم، به لیست اصلاح طلبان رای دهیم.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>اخلاق انتخاباتی ما ایرانیان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000366.php" />
<modified>2008-03-12T18:55:42Z</modified>
<issued>2008-03-12T18:38:59Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.366</id>
<created>2008-03-12T18:38:59Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>به این جمله های قصار انتخاباتی که ایرانیان معمولا به کار می برند، دقت کنید.</p>

<p><img alt="entekhabat100.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/entekhabat100.jpg" width="380" height="264" /></p>

<p>فرصت: دولت و شورای نگهبان می خواستند فرصت را تلف کنند تا ما نتوانیم در انتخابات حضور فعال داشته باشیم، به همین دلیل ما هم در تمام این مدت فرصت را از دست دادیم.</p>

<p>دولت: مردمی که به خاتمی رای دادند، در حقیقت با نظام بیعت کردند، مردمی که علیه خاتمی هم رای دادند، با نظام بیعت کردند، در هر حال هر کسی به هر کسی رای داده باشد با نظام بیعت کرده است.</p>]]>
<![CDATA[<p>دقت در سیاست: ما فکر کردیم اینها می خوان رفسنجانی رای بیاره، رفتیم به احمدی نژاد رای دادیم، نگو اصلا بازی شون همین بود، ما هم اصلا حواس مون نبود. </p>

<p>رای: عجب غلطی کردیم دفعه قبل رای ندادیم، حالا اگر رای بدیم فایده نداره، این دفعه رای نمی دیم.</p>

<p>من: من دوست دارم خاتمی رای بیاره، ولی هرگز حاضر نیستم توی انتخابات اینها شرکت کنم، افتخار می کنم که شناسنامه من تا به حال یک مهر هم نخورده.</p>

<p>دوم خرداد: دوم خرداد مردم رای دادن، نتیجه اش این شد، حالا دیگه ما رای نمی دیم، البته من دوم خرداد هم رای ندادم.</p>

<p>صندوق: ما به هر کی رای بدیم، اینها همونی که دل شون می خواد از توی صندوق درمی آرن.</p>

<p>کار یک سره: ما رای نمی دیم که کار اینها یک سره بشه، دنیا بیاد بزنه پدر اینها رو دربیاره، ولی اگر تمام دنیا هم بخواد به ایران حمله کنه خودم می رم باهاشون می جنگم و نمی گذارم مملکتم دست اونها بیفته.</p>

<p>تحریم: ما اگر تحریم کنیم سی درصد هم توی انتخابات شرکت نمی کنن، البته اگر احمدی نژاد سرکار اومد بخاطر تحریم کردن ما نبود، مگه ما چند درصد هستیم؟</p>

<p>صلاحیت: ما می دونیم اونها صلاحیت های نامزدهای ما رو رد می کنن که ما در انتخابات شرکت نکنیم، تا خودشون پیروز بشن، ما هم در انتخابات شرکت نمی کنیم تا اونها پیروز بشن.</p>

<p>نامزدها: ما گفته بودیم در انتخاباتی که صلاحیت نامزدمان را رد کنند، شرکت نمی کنیم... اما اکنون با وجود اینکه صلاحیت نامزدهای مان را رد کردند لازم است در انتخابات شرکت کنیم.</p>

<p>مردم: مردم هرگز به خاتمی رای ندادند، آنها برای لج کردن با ناطق به خاتمی رای دادند، مردم از لج هاشمی به اصلاح طلبان مجلس ششم رای دادند، مردم از لج هاشمی به احمدی نژاد رای دادند، یک سال بعد هم مردم از لج احمدی نژاد برای انتخابات خبرگان به هاشمی رای دادند.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>سلطانیسم و دشمنیسم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000365.php" />
<modified>2008-03-11T18:41:51Z</modified>
<issued>2008-03-11T17:02:02Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.365</id>
<created>2008-03-11T17:02:02Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>در راستای بررسی انتخابات مجلس هشتم، تصمیم گرفتیم با برخی شخصیت های تاثیرگذار در ‏انتخابات مصاحبه کنیم. این برخی شخصیت ها مواضع موافق و مخالف با انتخابات دارند که ‏چون ما خیلی مثل صدای آمریکا دموکراتیک می باشیم، در وهله اول با یکی از مخالفان ‏مشارکت در انتخابات گفتگو می کنیم. در این مصاحبه با آقای اکبر مذکور گفتگو می کنیم.‏</p>]]>
<![CDATA[<p>ما: آقای اکبر مذکور! لطفا بفرمائید موضع شما در قبال انتخابات چیست؟<br />
اکبر مذکور: برای مشارکت سلطانی در انتخابات باید بررسی کنیم که آیا اصولا رفتن جمعی ‏از اصلاح طلبان سلطانی از حزب مشارکت سلطانی به مجلس سلطانی فایده ای دارد یا نه؟ و ‏آیا وجود یک اقلیت سلطانی در مجلسی که اکثریت آن سلطانی است، ما را به مقصود می ‏رساند یا نه؟ طبیعی است که پاسخ درست نه است، چرا که وقتی کشور سلطانی است و ‏مخالفان آن هم با آن مشارکت سلطانی می کنند، نماینده سلطانی نمی تواند علیه حکومت ‏سلطانی حرفی بزند. پس همه متفق القول هستیم که در این انتخابات دو راه در پیش داریم، یا با ‏سلطان همکاری کنیم، یا انتخابات را تحریم کنیم. البته من نمی خواهم بگویم همه چیز ‏صددرصدی و سلطانی است، ولی همین طور است.‏</p>

<p>ما: برخی معتقدند که اگر نمایندگان اصلاح طلب بتوانند وارد مجلس شوند، ممکن است از آن ‏تریبون برای بیان حقایق و دفاع از حقوق مردم استفاده کنند، آیا با این نظر مخالفید؟<br />
اکبر مذکور: اولا سلطان تمام این نامزدها را رد صلاحیت کرده است، ثانیا سلاطینی که ‏انتخابات را برگزار می کنند نمی گذارند چنین نامزدی که رد صلاحیت هم شده انتخاب شود، ‏ثالثا اگر هم انتخاب شد موقع رفتن به مجلس سلطان او را دستگیر می کند و به فرض که وارد ‏مجلس شد و توانست از دست سلطان فرار کند، مطمئنا سلطان برق را موقع سخنرانی او قطع ‏می کند، در همین مدت شما فکر می کنید قطع برق ناشی از الکترونیک سلطانی کم بوده؟ ‏سووال من این است که اگر هم نماینده ای پشت تریبون رفت، آیا می تواند در مجلس سلطانی ‏علیه کشتار 67 موضع بگیرد؟ پاسخ شما هم مطمئنا این است که نمی تواند... در حالی که می ‏دانید استالینیسم بسیار سخت تر از سلطانیسم است.‏</p>

<p>ما: گروهی از اصلاح طلبان گفته اند که داشتن یک اقلیت در مجلس هشتم بهتر از نداشتن آن ‏است، آیا با این نظر مخالفید؟<br />
اکبر مذکور: بله، همه مخالفند، شما هم مخالفید، مگر اینکه بخواهید وارد مشارکت سلطانی ‏شوید که تکلیف ملت ایران با شما معلوم است. این ملت در انتخابات رای نمی دهند، من آنها را ‏می شناسم. وقتی من در بیمارستان بودم، همین ملت میلیون میلیون آمدند و از من علیه سلطان ‏حمایت کردند. البته عجیب است این شعور مردم که تا آن زمان که هنوز سلطانی هم کشف ‏نشده بود، اینها چگونه با سلطان مخالفت می کردند. به همین دلیل به نظر من اگر اقلیتی وارد ‏مجلس هشتم شوند، کاری نمی توانند بکنند. آیا آنها می توانند قانون وضع کنند؟ نه، نمی توانند. ‏آیا آنها می توانند سخنرانی کنند؟ نه، نمی توانند. آیا آنها می توانند حتی راه بروند؟ نه، تا ‏زمانی که اداره راهنمایی و رانندگی با شیوه سلطانی اداره می شود، به کسی اجازه راه رفتن ‏نمی دهند، کما این که در این مدت هم نمی دادند. ‏</p>

<p>ما: خیلی از صاحب نظران معتقدند حضور در انتخابات مانع یکدست شدن مجلس هشتم می ‏شود. آیا به نظر شما چنین اتفاقی ممکن است رخ بدهد؟<br />
اکبر مذکور: چنین چیزی صد درصد غیرممکن است، چه بسا بیشتر. چرا که اصولا اقلیت در ‏نظام های سلطانی نمی تواند شکل بگیرد، همان طور که اکثریت هم نمی تواند شکل بگیرد. ‏شما نمی دانید این نظام های سلطانی چقدر چیز بدی است! حتی چیزهای ساده ای مثل مخالفت ‏با کشتار 67 در نظام سلطانی نمی تواند شکل بگیرد. حتی ائتلاف هم نمی تواند شکل بگیرد، ‏حتی عالیجناب، حالا سرخ پوشش را کاری ندارم، صورتی پوشش را هم نمی گذارند افشا ‏کنیم. اصولا در نظام های سلطانی پارلمان هم وجود ندارد، ممکن است یک مجلس وجود ‏داشته باشد، ولی معنی این مجلس این نیست که پارلمان وجود دارد، چون نظام سلطانی است. ‏پس می بینید که اقلیت نمی تواند وجود داشته باشد، مگر اینکه بیست نفر یا سی نفر یا چهل نفر ‏یا هشتاد نفر یا صد و سی نفر نماینده مخالف باشند که نمی شود به آنها گفت اقلیت، چون یک ‏اقلیت اگر مجلس سلطانی نباشد، حداقل باید هشتاد درصد مجلس باشد. در نظام های ‏دموکراتیک که من چند بار با آنها ملاقات کردم، اقلیت همیشه حداقل شصت درصد مجلس را ‏در اختیار دارد. پس نتیجه قطعی می گیریم که نمایندگان مجلس چه به آن بروند و چه نروند و ‏به هر تعداد باشند، نه می توانند اقلیت باشند، نه اکثریت، چون نظام سلطانی است.‏</p>

<p>ما: با توجه به اینکه تحریم انتخابات در دور گذشته اثر زیادی نداشت، فکر می کنید این بار ‏روش تحریم موثر واقع شود؟<br />
اکبر مذکور: در انتخابات گذشته به گفته سلاطین بیش از 49 درصد از مردم در انتخابات ‏شرکت نکردند، که همین نشان می دهد که حداقل هفتاد درصد آنها مخالف مشارکت در ‏انتخابات بودند، اما در دور جدید فکر می کنم کسی در انتخابات شرکت نکند، مگر جریانهای ‏وابسته به سلطان از جمله اصولگرایان سلطان، تمامیت خواهان سلطانی، اصلاح طلبان ‏سلطانگرا، کارگزاران سلطان، نهضت آزادی سلطان ایران، ملی سلطانی، سلطانی مذهبی ، ‏جبهه مشارکت با سلطان، مردم سلطانزده برخی شهرها و روستاها، ارتش سلطانی و کارمندان ‏سلطان وقت. البته من نمی خواهم به افرادی که از مردم می خواهند در انتخابات شرکت کنند، ‏اتهام بزنم که آنان با سلطان مشارکت می کنند، ولی این اتهام را می زنم. چه کنم، دست خودم ‏نیست.‏</p>

<p>ما: به نظر شما نتیجه تحریم انتخابات چیست؟ و اگر آن را تحریم کنیم چه اتفاقی می افتد؟<br />
اکبر مذکور: ما با تحریم انتخابات سلطانی قصد داریم مشروعیت نظام را بگیریم، که فکر می ‏کنم اگر نتایج انتخابات را تا دوشنبه عصر اعلام کنند، ما قبل از ساعت ده صبح سه شنبه ‏مشروعیت نظام را گرفته داریم. در آن صورت ما از صبح چهارشنبه می توانیم سفارتخانه ‏های جمهوری اسلامی را در اختیار نیروهای ضد سلطان قرار دهیم. در این صورت یک ‏اجماع جهانی علیه نظام سلطانی و نامشروع ایران صورت می گیرد، که در حال حاضر چنین ‏اجماعی وجود ندارد، اگر اجماع جهانی علیه حکومت ایران صورت بگیرد، ما از طریق ‏سازمان ملل فشارهای سیاسی اقتصادی به نظام وارد می کنیم، که حتی ممکن است شورای ‏امنیت علیه ایران قطعنامه صادر کند و می دانید که سلطان خیلی از قطعنامه می ترسد. ‏</p>

<p>ما: اگر در سطح جهانی از نظام مشروعیت زدائی بشود، چه فایده ای دارد؟<br />
اکبر مذکور: همین مشروعیت زدائی نظام سلطانی باعث می شود که نظام در فشار جهانی ‏قرار بگیرد که حتی ممکن است جهان علیه ایران وارد جنگ شود که در آن صورت ما با ‏قدرت جمع می شویم و سعی می کنیم که دوباره مشروعیت ایجاد کنیم که به ایران حمله نکنند. ‏البته مشروعیت زدائی باعث می شود مردم ایران هم که تا همین دیروز فکر می کردند نظام ‏سلطانی مشروعیت دارد، متوجه شوند که مشروعیت ندارد و نافرمانی مدنی شکل بگیرد که ‏البته سلطان آن را با خشونت سرکوب می کند و ما هم که با خشونت مخالفیم.‏</p>

<p>ما: لطفا برای روشن شدن ذهن ملت تاریک ایران، بفرمائید که چگونه می شود با نظام ‏سلطانی از طریق تحریم مبارزه کرد و اصولا از نظر شما نظام سلطانی چه خصوصیتی ‏دارد؟<br />
اکبر مذکور: نظام سلطانی نظامی است که در آن سلطان همه را دشمن می داند، او آمریکا و ‏خارجی ها را دشمن خطاب می کند، روشنفکران را دشمن می داند، زنان را دشمن می داند، ‏حتی همجنسگرایان را دشمن می داند، او ملت را هم دشمن می داند. او معتقد است همه چیز ‏زیر سر دشمنان است و قصدش از زندگی مبارزه با دشمن است. در حالی که ما اینطوری ‏نیستیم، از نظر ما نظام کنونی نظام سلطانی است، آمریکا نیز با جهان برخوردی سلطانی ‏دارد، روشنفکران هم در خیلی موارد با سلطان مشارکت می کنند و عوامل مزدور سلطان می ‏شوند، بسیاری از زنان به اوامر سلطان گوش می دهند، افزایش اعتیاد و فحشا یکی از توطئه ‏های سلطان است، سلطان از طریق رسانه های خود تلاش می کند تا با شبیخون فرهنگی ‏هجمه کند به ملت ما، در حالی که سلطان دشمن ملت است، به نظر ما همه چیز زیر نظر ‏سلطان است، سلطان انتخابات را کنترل می کند، سلطان مجلس فرمایشی درست می کند. البته ‏ما مثل سلطان فکر نمی کنیم که همه دشمن هستند، بلکه بدرستی فکر می کنیم که همه چیز ‏زیر نظر سلطان است. این فرق مهم ماست.‏</p>

<p>ما: آیا می توان گفت هر چیزی که ایرانی است در حال حاضر سلطانی است؟<br />
اکبر مذکور: نه، هنوز کوبیده و برگ در ایران داریم، اما حکومت در حال تلاش است که حتی ‏در چلوکبابی ها هم فقط چلوکباب سلطانی بفروشند. که ما باید از طریق اعتصاب غذا و ‏نافرمانی مدنی جلوی این اقدام سلطانی را هم بگیریم. ‏</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>یک، دو، سه، چهار، پنج روز تا انتخابات</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000364.php" />
<modified>2008-03-09T18:41:44Z</modified>
<issued>2008-03-09T18:18:54Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.364</id>
<created>2008-03-09T18:18:54Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>پنج روز دیگر تا انتخابات مانده است. ایستگاه خلوت است، اکثر مسافران دیر به قطار می رسند، ‏ده قدم به ده قدم پلیس ایستاده است، راننده قطار سرهنگ بازنشسته ای است که معلوم نیست می ‏خواهد قطار را به محل تعیین شده ببرد. در بیرون ایستگاه مسافران دارند تصمیم می گیرند که ‏سوار قطار بشوند یا نه و می دانند که اگر سوار قطار نشوند، باز هم جا می مانند. ‏</p>

<p><img alt="ray1.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/ray1.jpg" width="380" height="475" /><br />
</p>]]>
<![CDATA[<p>اصولگرایان می خواهند بطور کامل اصلاح طلبان را از همه حکومت حذف کنند. خاتمی دیروز ‏گفت: « باید نقشه حذف اصلاح طلبان را به هم زد.» ظاهرا طرف مقابل می خواهد اصلاح طلبان ‏را کاملا از حکومت بیرون کند و نکته جالب اینکه خود اصلاح طلبان هم می خواهند بیرون ‏بروند. به نظر من که باید دست و پای اصلاح طلبان را ببندند که فرار نکنند. توجه به موارد زیر پیشنهاد می شود.‏<br />
اول: خیلی از اصلاح طلبان از مردم می خواهند که به آنها رای بدهند، آنها می گویند: « ای مردم! ‏برای مقابله با کسانی که انتخابات نمایشی برگزار می کنند، به ما رای بدهید.» وقتی از مردم می ‏خواهیم در انتخابات شرکت کنند، نباید بگوئیم شرکت در انتخابات بیهوده است، چون اگر بتوانیم ‏این را ثابت کنیم، مردم به خودمان رای نمی دهند.‏<br />
دوم: با همین وضع موجود فکر می کنم گروه مخالفان دولت( اصلاح طلبان و اعتماد ملی) بین ‏چهل تا شصت درصد مجلس را می گیرند. مهم ترین موضوع این است که اصلاح طلبان باید ده ‏نفر اول تهران را ببرند، ما انتخابات را می بریم. رای اول تهران متعلق به اصلاح طلبان است و ‏به همین دلیل باید از طرفداران اصلاح طلبان خواست به لیست رای بدهند. ‏<br />
سوم: هیچ فرقی نمی کند که نماینده مجلس چقدر آدم بزرگ و مهمی باشد، از نظر واقعی نطق پیش ‏از دستور مهم نیست، رای دادن پس از دستور مهم است. ‏<br />
چهارم: هر کاری می توانیم باید بکنیم که طرفداران دولت رای کمتری بیاورند و مخالفان دولت ‏رای بیشتری بیاورند. این مجلس، مجلس شش ماه آینده نیست، هرکسی در سال آینده رئیس جمهور ‏شود باید از همین مجلس رای اعتماد بگیرد. مجلس هشتم شاهد جنگ یا صلح، شاهد توافق با ‏آمریکا و اروپا یا مجادله با آنها، شاهد ادامه عمر دولت احمدی یا پایان عمر آن و مهم تر از همه ‏تغییراتی است که به یقین در یکی دو ساله آینده رخ داده است. به همین دلیل حتی اگر کاری کنیم ‏تعداد 36 نفر نماینده اصلاح طلب بشود 38 نفر کاری بزرگ کردیم. ‏<br />
پنجم: به نظر من حضور افرادی مانند لاریجانی و توکلی در مجلس لازم است، خیلی هم لازم ‏است، ولی قطعا ما نباید رای بدهیم که آنها به مجلس بیایند.‏<br />
ششم: به قول یکی از اصلاح طلبان، " شورای نگهبان فرصت سازماندهی و تبلیغات را از اصلاح ‏طلبان گرفت." این اصلاح طلبان آدمهای بامزه ای هستند، جوری حرف می زنند انگار اگر وقت ‏داشتند سازماندهی می کردند یا جایی برای تبلیغات پیدا می کردند. باز هم خدا را شکر که وقت ‏ندارند، وگرنه در دو هفته همه به جان هم می افتادند. البته شانس بزرگ این است که ملت برای ‏تصمیم گرفتن به 24 ساعت وقت بیشتر نیاز ندارند، احمدی نژاد که از یادمان نرفته.‏<br />
هفتم: تیترهای خبرگزاری فارس عبرت آموز است؛ تیتر اولش این بود: " تحکیم وحدت گفت، ‏گروههای اصلاح طلب کاملا متفرق در انتخابات شرکت کرده اند." تیتر دوم اش هم این بود: " ‏انشقاقی در میان اصولگرایان رخ نداده است." لامصب ها تلاش کوچکی هم نمی کنند که نشان ‏ندهند که دارند بازی روانی می کنند. خواهش می شود اصلاح طلبان تا آخرین ساعت رای گیری ‏جلوی دهان کسانی را که دعوا راه می اندازند بگیرند. برای این کار از چسب مناسب هم می شود ‏استفاده کرد، البته چسب کاغذی به درد نمی خورد، از چسب های پلاستیکی مخصوص بسته بندی ‏کارتون یا چسب مخصوص پانسمان استفاده شود.‏</p>

<p>پهلوان اکبر و سلطان علی شاه<br />
راستش را بخواهید می خواستم در روزهای انتخابات وارد گفتگوی اینترنتی با اکبر گنجی بشوم، ‏به همین دلیل منتظر بودم نوشته او در مورد انتخابات منتشر شود و به آن پاسخ بدهم. دو روز قبل ‏مقاله ای را در اینترنت خواندم با تیتر « به کام سلطان، به زیان دموکراسی» تیتر را که دیدم ‏متوجه شدم مطلبی از « علی کشتگر» است. دو سه بخش از مقاله را که خواندم از شدت جراحات ‏وارده حالم بد شد، با خودم فکر کردم « این علی کشتگر چرا اینقدر تند برخورد می کند؟» مطلب ‏را ادامه دادم و دیدم تحمل این حجم از بزن بزن را ندارم، لامصب این علی کشتگر جوری نوشته ‏بود که انگار آیت الله خامنه ای دارد سخنرانی می کند. البته با خودم فکر کردم، آدم وقتی مدتی ‏طولانی در خارج باشد همین جوری می شود. راستش را بخواهید جرات نکردم مقاله را تمام کنم، ‏ترسیدم چنان اثری روی من بگذارد که همین فردا برگردم ایران و در یک عملیات انتحاری هم ‏خودم را بکشم و دیگران را. هر جوری فکر می کنم می بینم این علی کشتگر خیلی تند برخورد ‏می کند. از همه کسانی که قلب شان ضعیف نیست و بالای هجده سال دارند، درخواست می کنم ‏مقاله « به کام سلطان، به زیان دموکراسی» را حتما بخوانند. البته مطلب اشتباه چاپی دارد، نمی ‏دانم چرا بالای مقاله نام اکبر گنجی نوشته شده است. البته من مطمئنم بزودی مطلب اکبر گنجی در ‏مورد انتخابات منتشر می شود، به محض انتشار قصد دارم چیزی در مورد آن بنویسم، خدا کند ‏قبل از انتخاب مطلب را ببینم.‏</p>

<p>چرا نباید انتخابات را به هیچ دلیل تحریم کرد؟</p>

<p>یک مقاله از ابراهیم نبوی پیدا کردم که درباره انتخابات شوراها نوشته شده بود، به نظرم این مقاله ‏را الآن هم می شود خواند. به همین دلیل با اجازه او تغییراتی در مقاله دادم تا منتشر شود.‏</p>

<p>اول: مهم ترین دلیل تحریم انتخابات این است که تحریم کنندگان می خواهند مردم در انتخابات ‏شرکت نکنند تا نظام مشروعیتش را از دست بدهد و در نتیجه مردم و جوامع بین المللی این نظام ‏را تغییر دهند. در حالی که تجربه نشان می دهد که با وجودی که احمدی نژاد با کمترین رای و ‏بیشترین تحریم انتخاباتی پیروز ش و همه فهمیدند این نظام مشروعیت ندارد، نه تنها قدرت نظام ‏کمتر نشد، بلکه بیشتر هم شد. ‏<br />
دوم: یکی دیگر از دلایل تحریم این است که با شرکت نکردن در انتخابات نظام یکدست شود و ‏مردم و جهان کار حکومت را یکسره کنند. در حالی که الآن دو سال و نیم است که حکومت کاملا ‏یکدست است و نه مردم و نه جهانیان هیچ نشانه ای برای اینکه کار حکومت را یکسره کنند از ‏خودشان بروز نمی دهند، فقط زندگی مردم سخت تر شده است.‏<br />
سوم: دلیل سوم تحریم این است که یک گروه از پیرمردها در داخل و خارج از ایران زندگی می ‏کنند که نه حوصله دارند وارد حکومت شوند و نه بلدند حکومت کنند. این افراد در هر چهار سال ‏یک ماه برای تحریم انتخابات ظاهر می شوند، و بعد از اینکه زندگی ملت را ضایع کردند به ادامه ‏زندگی شان می پردازند. ‏<br />
چهارم: دلیل چهارم انتخابات این است که خیلی از ایرانیان هنوز فرق انقلاب و انتخاب را نمی ‏فهمند و به همین دلیل دوست دارند با یک انتخاب حکومت تغییر کند. به همین دلیل فرق بین دو ‏گروه رقیب را نمی فهمند. البته با توجه به اینکه در سه انتخابات قبلی و بخصوص پس از احمدی ‏نژاد تفاوت میان شورت مردانه و زنانه مشخص شد و فرق این دو گروه توی چشم همه ملت ایران ‏رفت، فکر می کنم این دلیل هم فعلا منتفی است.‏<br />
پنجم: مهم ترین دلیل تحریم در انتخابات ایران این است که ما ایرانی ها در هر کاری باید ثابت ‏کنیم از همه تندتر هستیم، و این کار را هم باید بدون پرداخت هیچ هزینه ای و بدون تکان خوردن ‏از جای مان انجام دهیم. تحریم سیاست کسانی است که هیچ کاری نمی کنند، اما از همه هم تندتر ‏هستند.‏<br />
ششم: در گذشته حکومت ایران از حضور 80 درصدی و 60 درصدی و 50 درصدی مردم در ‏انتخابات نتیجه می گرفت که مردم حکومت را دوست دارند و اصولا سیاست حکومت در ایران ‏این بود که تعداد بیشتری در انتخابات شرکت کنند، در حالی که در دو سه سال اخیر، حکومت ‏حضور 40 درصدی و 30 درصدی و 20 درصدی مردم را هم نشانه حمایت ملت از نظام می ‏داند و اصولا سیاست حکومت در سه سال گذشته این است که تلاش کند تا انتخابات تحریم شود. و ‏لذا به کسانی که می خواهند با این حکومت مبارزه جدی کنند، پیشنهاد می کنیم حالا که حکومت ‏طرفدار تحریم انتخابات است، حداقل برای زدن توی دهان حکومت هم که شده، در انتخابات ‏شرکت کنیم. ‏</p>

<p>لطفا نظرتان را بنویسید، در روزهای آینده کامنت ها را به روز می کنم</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>مردان زن پوش و زنان پرده نشین</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000363.php" />
<modified>2008-02-17T00:03:22Z</modified>
<issued>2008-02-16T23:40:08Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.363</id>
<created>2008-02-16T23:40:08Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>البته طبیعی است که آدم از کسی که برای اصلاح بشریت آفتابه به گردن متهمان می اندازد، انتظار ندارد که روی کارشان خدای ناکرده فکر کنند و به معنای کارشان فکر کنند. اصولا ما هم مدتی است خیال مان را راحت کردیم و به جای اینکه فکر کنیم « بشر قابل اصلاح است»، فکر می کنیم « انسان گرگ انسان است» بالاخره جای دوری نمی رود، ژان ژاک روسو نشد، تامس هابز. البته ما فرق این دو تا را خوب نمی فهمیم، ولی در عوض فرق خاتمی و احمدی نژاد را می فهمیم، درست برخلاف اکبر گنجی که تفاوت کانت و روسو و هابز و مارکس و بقیه فلاسفه جهان را با هم بلد است، منتهی فقط تفاوت احمدی نژاد را با خاتمی نمی فهمد. </p>

<p><img alt="aftabeh.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/aftabeh.jpg" width="350" height="218" /><br />
</p>]]>
<![CDATA[<p>طبیعی است که من در این نوشته قصد نداشتم در مورد گنجی نظر بدهم، فعلا هم تا زمانی که آخرین نتایج صلاحیت ها را اعلام نکنند و آخرین موی خرس از این شورای نگهبان محترم کنده نشود، اصولا جوابیه ای را که توی آب نمک خواباندیم، منتشر نمی کنم. </p>

<p>در واقع می خواستم به یک خبر مهم اشاره کنم که آدم وقتی به آن توجه کند، مثل آن آقایی که رفته بود لباس زیر بخرد و فروشنده فرق زن و مرد را نمی فهمید، ممکن است فرقش توی چشم فروشنده برود. </p>

<p>لازم است که بگویم که زن و مرد با هم فرق دارند. مثلا وقتی دزدها را می گیرند، تقریبا صد درصد شان( صد درصد تقریبی هم داریم) مرد هستند، ولی درست برعکس وقتی اراذل و اوباش را می گیرند، صد درصد آنها مرد هستند. در حالی که بیش از صد درصد قاچاقچی ها نه تنها زن نیستند، بلکه همه شان مرد هستند. </p>

<p>البته زنان هم در بسیاری از پرونده های جرم و جنایت حضور جدی دارند، مثلا در حدود صد درصد تجاوز های به عنف توسط مردان در مورد زنان صورت می گیرد و بسیاری از زنان به قتل هم می رسند. پس می بینید که طبیعی است که ما بپذیریم که یک مجرم وقتی قرار است به بدترین شکل مجازات شود، باید شبیه زنانی بشود که قبلا بارها مورد جرم واقع شده اند. </p>

<p>به همین دلیل در کرمانشاه نیروی انتظامی برای رسوا کردن یک زورگیر، به او لباس زنانه پوشید تا مردم بفهمند که این مجرم چقدر آدم بدی است که لباس زنانه پوشیده است. </p>

<p>چقدر جالب است! چقدر می خندیم، چه حالی می کنیم، هم زنان را می کشیم و به آنها تجاوز می کنیم و هم وقتی مجازات شدیم شبیه آنها لباس می پوشیم، وای!!! مردم از خنده.....</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>اسمش احمد بود، احمد بورقانی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000362.php" />
<modified>2008-02-03T10:06:29Z</modified>
<issued>2008-02-03T09:50:52Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.362</id>
<created>2008-02-03T09:50:52Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>مقالات</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>احمد بورقانی رفت. نمی دانم چرا به رفتن هرکسی فکر می کردم، جز همین یکی. انگاری که دلت نمی تواند رفتن کسی را بپذیرد که جز خوبی و زیبایی و جوانمردی و آزادگی از او چیزی ندیده ای؛ از آنها بود که پشت صحنه آزادی بیان و جنبش دموکراسی و تولید فکر و اندیشه حضور دارند و بودن شان اینقدر بزرگ است که نبودنش را نمی توانی باور کنی. خبرش می رسد و زیر پایت خالی می شود و باورت نمی شود که ممکن است رفته باشد. </p>

<p><img alt="bourghani300.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/bourghani300.jpg" width="300" height="180" /><br />
</p>]]>
<![CDATA[<p>روزهای رنج و جنگ<br />
اسمش احمد بود، احمد بورقانی. از همان هایی که وقتی انقلاب شد هجده سال شان شده بود. و وقتی که جنگ شد، لباس شهر را درآوردند و رفتند که با دشمن کشور بجنگند. گلوله جنگ از پنجره خانواده اش رد شده بود و مثل هزار هزار نازنین دیگر خانواده شهید بود. مثل خیلی ها، مثل همه آنهایی که سالها بعد از جنگ با دشمن میهن، با مخالفان آزادی هم جنگیدند. بالاخره اگر مرض نداشته باشی که امنیت خانه ات را نمی گذاری که بروی وسط خاک و خل هویزه و خرمشهر و شلمچه و فاو. و اگر پای کشورت ایستاده باشی و صدای سوت خمپاره را بالای سرت شنیده باشی، لابد می توانی از جانت نترسی و پای حرف ات هم بایستی. از نظر فرهنگی و سیاسی جزو حانواده ای بود که با سید محمد خاتمی تعریف می شد، زمانی که سید در وزارت ارشاد بود و ضمنا ریاست ستاد تبلیغات جنگ را داشت، بورقانی هم رفت به ستاد تبلیغات جنگ و بعد که گروهی از بچه های ستاد تبلیغات جنگ رفتند به دفتر ایران در سازمان ملل، او هم رفت به همان جا. اگر می خواهی ببینی دوروبرش چه خبر بود، می توانی این نام ها را در ذهنت مرور کنی؛ نادر داوودی، جهانشاه جاوید، سیف الله صمدیان و کلی نام و اعتبار دیگر. </p>

<p>خیابان انقلاب، روبروی دانشگاه<br />
بلد بود پای حرفش بایستد. می ایستاد، ایستاده بود، ایستاد. وقتی اولین بار دیدمش وسط کوچه ایستاده بود. همان جور می توانم ببینمش. تصویرش را می بینم. تصویرها هجوم می آورد به ذهنت و لبخندی که در تمام خاطره های مشترک تکرار می شود. نشرنی و کوچه ای جلوی دانشگاه تهران، پیاده می شوی که بروی داخل، خنده اش اول می رسد و خودش پس از آن، دست می دهد، حالی می پرسد و می رود که به کارش برسد. نشرنی چندی است که یکی از مهم ترین ناشران کشور شده است و یک پای آن احمد بورقانی است که در کنار احمد ستاری و جعفر همایی و دوستانی دیگر کتابهایی را چاپ می کنند که دیگران جسارت چاپش را ندارند. کتاب نوبت عاشقی مخملباف را که چاپ کردند، ارشاد کتاب را توقیف کرد، گفتند باید بنویسید که داستان در هند اتفاق افتاده، پنج هزار نسخه کتاب را مجبور کردند که در صفحه اول مهری خورده شود که « ماجرا در بمبئی اتفاق افتاده است.» موضوع مدتها اسباب خنده بود. نشرنی در آن سالها جایی بود که بتدریج داشت وزنه ای در حوزه نشر می شد. همین هم شد.</p>

<p>طلسم صندلی جادو شده <br />
خاتمی که آمد هوای تهران تمیز شد، البته که خاتمی از آسمان نیامده بود و پشت سرش صدها آدمی بودند که آرزوی آزادی و پیشرفت کشور را داشتند. تا مدتها پس از آمدنش همه می دانستند اتفاق خوبی افتاده، اما هنوز کسی اثری از آن را نمی دید. تا این که مهاجرانی به وزارت ارشاد رفت و احمد بورقانی شد معاون مطبوعاتی او. بورقانی نشست روی همان صندلی که هرکس قبل از او روی آن نشسته بود، کارش جلوگیری از مطبوعات بود. انگار آن صندلی و آن میز ساخته شده بود برای آن که قلم ها را از دست نویسندگان کشور بگیرد و آنها را پنهان کند در جایی که دیگر ننویسند. بورقانی که آمد، لشگرش هم آمدند، احمد ستاری و عیسی سحرخیز و علی اصغر رمضانپور و چندین تن دیگر که قرار بود طلسم صندلی جادو شده را باطل کنند. با یکی از دوستانم برای گرفتن مجوز نشریه ای به دفتر یکی از معاونین بورقانی رفتم، طبیعی بود که راهم ندهند و سربدوانند، اما اسمم را که گفتم درها باز شد. فکر کردم شوخی می کنند. با احتیاط رفتم بالا. شرح دادم که می خواهم کاری بکنم و می دانم که اجازه نمی دهید و نمی گذارید و نمی شود. گفت: اجازه می دهیم و می گذاریم و می شود. نگاهش کردم. شوخی می کند؟ نه، شوخی نمی کرد. دید که دودل شده ام، شروع کرد راه نشان دادن. گفتم یعنی می توانم بنویسم؟ گفت: بنویس. گفتم از نظر شما مشکلی ندارد؟ گفت: نه. گفتم: اگر دردسری درست شد چه کنم؟ گفت: تا روزی که ما هستیم، حمایت می کنیم، وقتی هم که رفتیم، همان دردسری که تو داری ما هم داریم. نگاهش کردم. نه، شوخی نبود. به میزش نگاه کردم. مگر همیشه از همین میز نمی ترسیدیم. بلند شد از آن طرف میز آمد این طرف و کنارم نشست. این همان کاری بود که احمد بورقانی کرده بود. همان کاری بود که احمد ستاری کرده بود. همان کاری بود که اصغر رمضانپور کرده بود. از پشت میزشان بلند شده بودند و کنار روزنامه نگاری که این سوی میز همیشه محکوم می شد، نشسته بودند. همین که آمده بودند این سوی میز طلسم صندلی باطل شده بود. حالا دیگر از صندلی های سبز و قرمز نمی ترسیدیم، ما بودیم و قلمی در دست و قلبی که باید شهامت نوشتن می کرد. بعدها همه شان رفتند دادگاه و همان دادگاهی که ما را محاکمه می کرد، آنها را هم محاکمه می کرد. </p>

<p>شب ناامیدی میدان جوانان<br />
عکس خاتمی آن روزها همیشه پر بود از خنده. آنقدر که به او می گفتند سید خندان. از سید خندان باید رد می شدی و مسیر شریعتی را ادامه می دادی، خیلی هم لازم نبود بالای شهر بروی، حالا بپیچ سمت چپ. می رسی به میدان جوانان. همین جاست. روزنامه جامعه شهر را تکان داد. چنان تکان خورده بود که قاضی کوتوله یزدی را با چکشی در دست مامورش کردند که بالای سر جامعه بایستد. هنوز به شماره 120 نرسیده بود که حکم توقیف آمد. شب بود و همه بچه های روزنامه عزادار امیدی بودند که به روزنامه بسته بودند. نیروی انتظامی هم مامور بود و معذور و به دستور قاضی رفته بود چاپخانه تا جلوی چاپ را بگیرد. احمد بورقانی که مسوول مطبوعات بود شدیدا به دخالت نیروی انتظامی اعتراض کرده بود. شب بود و بچه های روزنامه عزادار. ستاری آمد و بورقانی آمد و سحرخیز. آمدند که کاری کنند که روزنامه حتی یک روز هم معطل نشود و فردا خوانندگان جامعه که حالا دیگر روزنامه جامعه از نان شب شان واجب تر شده بود، ناامید از دکه ها برنگردند. در عرض چهار پنج ساعت روزنامه جدید طراحی شد و همان که باید راه را می بست، که سالها بود پیشینیانش راه را بسته بودند، راه را نشان داد. فردا صبح « توس» به جای « جامعه» رفت روی دکه. احمد بورقانی پای روزنامه ایستاده بود. مرتضوی حالا دیگر اسلحه را نشانه گرفته بود برای زدن او، احضارش کرد به دادگاه.     </p>

<p>تخت جمشید، طبقه هشتم<br />
جوانک تازه از روستا آمده یزدی احمد بورقانی را به دادگاه احضار کرد. حالا دیگر بورقانی که خودش باید پشت میز دولتی می نشست، این سوی میز محاکمه می شد. مرتضوی تهدیدش کرده بود که فلان می کنم و بهمان می کنم و پدرت را در می آورم و زندانت می اندازم و می خواست که بترساندش. بورقانی هم گذاشته بود همه حرف هایش را بزند و بعد از جا بلند شده بود و یکی از همان جملات چارواداری را که باید به مرتضوی گفته می شود، گفته بود و از دفتر مردک آمده بود، بیرون. لابد فکر می کنی که چه گفته بود. در شرح واقعه آن روز این نوشته را در کتاب « در سال 1377 اتفاق افتاد» به طنز نوشتم. « بورقانی استعفا داد، احمد بورقانی شجاع ترین و سنگین ترین وزنه فرهنگی وزارت ارشاد اسلامی پس از یک دوره طلایی اداره مطبوعات کشورپس از اینکه پیشنهادات سازنده ای به قاضی دادگاه مطبوعات داد و جایگاه ویژه ای برای قاضی دادگاه در درون معاونت مطبوعات مشخص کرد، در تفاهم کامل با وزیر ارشاد خانه نشین شد. پس از احمد بورقانی، شعبان شهیدی معاون مطبوعاتی وزارت ارشاد شد.» شاید مرتضوی نمی توانست به پیشنهادی که بورقانی به او داده بود، عمل کند، اما دادن این پیشنهاد در آن شرایط برای قاضی جوان یزدی لازم بود. توس پس از 45 شماره توقیف شد. بچه هایش یک ماهی زندان رفتند و احمد بورقانی از بالا و پائین تحت فشار قرار گرفت. مهاجرانی که وزیر بود، در لبنان مصاحبه ای کرد و گفت که « من هم اگر جای دادگاه انقلاب بودم، همین برخورد را می کردم.» البته مهاجرانی هم بعدها اثری ماندگار بر وضع فرهنگی کشور گذاشت. اما بورقانی با مهاجرانی تفاوتی عمده داشت، مهاجرانی هرگاه سخن می گفت، کلمات را گوئی که که بارها با ادیبان و سیاستمداران به مشورت گذاشته است و کلمه ای را بی مصلحت به زبان نمی آورد، اما بورقانی شهامت بچه جنوب شهر تهران را همیشه داشت، دلت می خواهی بگویی مشتی بود، می خواهی بگویی صریح بود، می خواهی بگوئی شجاع بود، کلمه را خودت انتخاب کن. البته که مودب نبودن هم گاهی اوقات لازم است. برای ذکر صفات مرتضوی چه کلمه ای را می توانی انتخاب کنی که فحش نباشد و ضمنا همه چیز را درست بیان کند؟ </p>

<p>مرد تپل مپل مجلس ششم<br />
برای مطبوعات ایران فاصله سال 1377 تا سال 1378 یک ساله طی نشد، زمینی که بورقانی و دوستانش با رنج و مرارت بسیار برای روزنامه های جنبش اصلاحات فراهم کرده بودند، چنان بسرعت به ثمر نشست، انگار نه انگار که این زمین سی سال است و راحت تر بگوئیم صد سال است که جز بعضی فصل ها که باران دلش خواسته و باریده، کویری است خشک و بی ثمر که دانه ننشانده، سرمی رسند مباشران ارباب و درو می کنند آنچه را کشته ای، پیش از آنکه خرمن طلای گندم بگیرد و زمین بارور شود و مردمان سیر و شاد و دلگرم شوند. سال 1377 یکی دو روزنامه بودند و چهل پنجاه روزنامه نگار، هنوز به دو سال نرسیده بود که تعداد روزنامه ها داشت به بیست تا می رسید و مدرسه روزنامه نگاری اصلاحات داشت شاگرد تربیت می کرد. از زمین طلا بیرون می زد. کار بورقانی و تیمش در روزنامه ها تمام نشده بود. وقتی وارد هر روزنامه ای می شدی، نگهبانی نشسته بود و بالا که می رفتی تحریریه پر بود از بچه های جوان و پرنشاط و وارد اتاق سردبیری که می شدی ده دوازده تا آدم پر انرژی آستین شان را بالا زده بودند و حروف و کلمات را نشانه رفته بودند به مغز نادانی و جهل و استبداد. در آخر را که باز می کردی دو سه تایی از دوستان نشسته بودند، از همان هایی که زمانی پشت میزهای ریاست و سیاست بودند و حالا آمده بودند این سو تا با مردمی سخن بگویند که اصلاح وضع را می خواستند. همین شد که مردمی که همیشه به روزنامه بی اعتماد بودند، روز 29 بهمن رفتند پای صندوق رای و به فهرست مطبوعات رای دادند. احمد بورقانی نامزد تهران بود. دلم می خواست ببینمش که روی صندلی نمایندگی ملت نشسته است. روز 28 بهمن، یک روز قبل از رای گیری در نوشته ای که جدی بود و طنز بود و نگران بود، این آرزو را نوشتم. در نوشته ای با عنوان « جمعه صبح، هشت صبح» چنین آمد: « جدی نوشتن هم عجب کار نامربوطی است! وقتی چشم را می بندم و تصور می کنم یه آقای کپل مپل باحال که پای مردم می ایستد نماینده اول تهران شده عشق می کنم. گاهی فکر می کنم یکی از بهترین کارهای دنیا رو کم کنی دموکراتیک است. » انتخابات انجام شد و رضا خاتمی رای اول تهران را آورد و نه تنها رای اول که بالاترین رای یک منتخب در شهر تهران را در تاریخ انتخابات کشور آورد. احمد بورقانی نیز جزو اولین ها به مجلس رفت. مجلسی که از مادر مطبوعات زاده شده بود، در زایمانی پر درد مادرش را از دست داد. وقتی نمایندگان مجلس ششم روی صندلی های مجلس نشستند، بیش از بیست روزنامه و هفته نامه توقیف شده بود و روزنامه نگاران و سردبیران در سلول های زندان بازجویی پس می دادند.  بورقانی روی صندلی نمایندگی ملت نشست، عضو هیات رئیسه شد و همیشه جزو شجاع ترین نمایندگان مجلس بی نظیر ششم بود. او جزو نمایندگانی بود که در تحصن مجلس ششم که یکی از مهم ترین اتفاقات تاریخ پارلمان در ایران است، شرکت کرد و تا آخرین روزها ماند و ماند و ماند. </p>

<p>از آدمهای چاق نترسید<br />
البته که این جمله کلیشه ای است و لابد که چندان هم منطقی نیست، اما از من می شنوید از آدمهای لاغر بیشتر از آدمهای چاق بترسید، آدمهای چاق یکی از خوبی هایی که دارند این است که احتمالا مهربان تر و راحت ترند و زیاد هم حرص نمی خورند، اگر بدجنس و حسود و بدذات بودند که چاق نمی شدند. بورقانی از آن چاق های مهربان و شیرین بود. انگار لبخند سنجاق شده بود به صورت گرد و مهربانش، همیشه هم جیب هایش پر بود از کلمه های بامزه، شوخی شوخی کنارش که می نشستی شوخی پر می شد در هوا، شوخ طبعی اش را اضافه کن به زبان صریح و راحت و بی تکلف و نگاه آزادمنش و دموکرات و ببین که وقتی حرف می زند، می توانی بلند بشوی و از کنارش بروی؟ همین بود که با گذشت سه ساعت از برنامه هفتگی پنجشنبه آن روز نمی توانستم آنجا را ترک کنم. نادر داوودی از بچه های مطبوعات دعوت کرده بود. از آن نشست هایی بود که بچه های اداره کننده مطبوعات بصورت هفتگی برگزار می کردند. نشستی ساده بود، چلوکباب و شوخی و گفتن و شنیدن از آنچه می گذرد. بورقانی تصمیم قاطع داشت که در اولین فرصت رژیم بگیرد و وزنش را کم کند. البته با چنان شوخی و خنده ای از این موضوع حرف می زد که به نظر بعید می آمد که این موجود نازنین و بامزه بتواند از آن غذاهای خوشمزه دست بردارد. </p>

<p>ژنرالی که یک فرشته را به جاسوسی متهم کرد<br />
البته چندان غیرطبیعی نبود وقتی که بورقانی را متهم کردند که در پرونده موسسه نظرسنجی « آئینه» که عباس عبدی و بهروز گرانپایه و حسین قاضیان اداره اش می کردند، با اختلاس اموال وزارت ارشاد حمایت مالی کرده است. به عباس عبدی که روزی « جاسوس گرفته بود در سفارت آمریکا» و زمانی به « جاسوسی آمریکا» متهم شده بود، چنین تهمتی زده بودند و چنان کرده بودند که او نیز با تمام وجود اعتراف کرده بود. طبیعی بود که به بورقانی هم چنین اتهامی بزنند. مگر هفتاد نماینده مجلس ششم به اتهاماتی از همین دست تا پای زندان نرفته بودند و یکی دو تای شان را زندانی نکرده بودند؟ دندان های مجلس ششم که کشیده شد و فلجش که کردند، همه پرونده های جاسوسی و اختلاس و اقدام علیه امنیت ملی دود شد و رفت هوا، انگار نه انگار که پرونده ای بود و اتهامی. سرانجام عمر مجلس ششم هم تمام شد و بورقانی هم مثل سایر نمایندگان مردم قربانی خام طبعی ساده لوحان تندروی جبهه دوم خرداد شد و مجلس هفتم را با یک بازی ساده، دادند دست راست ها که نماینده تهران با 150 هزار رای بنشیند روی صندلی نمایندگی تهران 15 میلیون نفری. مجلس هفتم چنین تشکیل شد.</p>

<p>زمستان پس از انتخابات احمدی نژاد باعث شد که هوا دلگیر شود و درها بسته بماند و سرها در گریبان فرو برود و دستها پنهان شود و نفس ها ابر...</p>

<p>احمد بورقانی هم مثل بسیاری از مردان اصلاحات در گنگی و گیجی روزهای سرد ماند، نه اهل رفتن بود که از خراجات شهر بگریزد و جورکش غول بیابان غربت شود، نه اهل بازی های سیاسی بود که بتواند حقیقت را یکسره کناری نهد و بازی سیاست را در پیش بگیرد. ساکت نشست و در کنار رفیق قدیمی سی ساله اش خاتمی ماند. ماند تا شاید مثل همان روزهای بهار 1376 زمستان دروغ و فریب بگذرد و روسیاهی به دل سیاه زمستان دروغگوهای مردم فریب بماند. </p>

<p>خبرش که رسید سخت و تلخ بود. یک ساعت قبل نیکان می گفت که هنوز پسرش کمال که در کاناداست خبر ندارد، مانده بود که چگونه خبرش را بدهد. خبرهای تلخ را سخت می شود داد.</p>

<p>ابراهیم نبوی<br />
13 بهمن 1386         </p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>بازگشت به بالاترین</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000361.php" />
<modified>2008-01-07T13:52:08Z</modified>
<issued>2008-01-07T13:40:50Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2008://1.361</id>
<created>2008-01-07T13:40:50Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p>مدتی قبل نوشتم که می خواهم از بالاترین بروم، برای این رفتن دلیلی داشتم و آن این بود که کارهای دیگر من عملا تا حد زیادی تحت تاثیر حضور در بالاترین قرار گرفته بود؛ نه می خواستم برای همیشه بروم، نه موضوع رفتنم اعتراض به بالاترین بود، و نه حتی گفته بودم می خواهم دائمی بروم. گفته بودم می خواهم حضورم را کمرنگ کنم و تقریبا در این مدت همین کار را کردم. اما اتفاقاتی که در بالاترین افتاده است من را دچار بحران کرده است، بحرانی که گمان می کنم باید در مورد آن روشنگری کرد. </p>

<p><img alt="S719~Unity-Posters.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/S719~Unity-Posters.jpg" width="380" height="381" /></p>]]>
<![CDATA[<p>تصمیم من تغییر کرده است. من نه تنها می خواهم مثل گذشته حضور فعالی در بالاترین داشته باشم، البته نه این که روزی شش ساعت برای ماندن در بالاترین وقت بگذارم، بلکه می خواهم به کسانی که از بالاترین رفته اند بگویم که بهتر است برگردند، برای این دیدگاه نظراتی دارم که دوست دارم بخوانید و بدانید و اگر دوست داشتید در مورد آن نظر بدهید.</p>

<p>اول: بالاترین مثل جامعه ایران است، نوعی دموکراسی ناقص در آن وجود دارد. از طرفی بخش اعظم جامعه ایران و بالاترین به دموکراسی نیاز دارد، از طرف دیگر بخش اعظم این دو به قانون و دموکراسی تعهد ندارد. برای من که از جامعه ایران، بر اساس تصمیمی شتابزده بیرون آمده و در عادت ماندن، گرفتار این وضع شده ام، بالاترین یک راه تنفس است. جایی است که در آن نفس ایرانی جریان دارد، یک ایران است که در آن عرق خور و بی دین در کنار حزب اللهی و متعصب زندگی می کنند. جامعه ای است که از طرفداران رهبری و اصلاح طلبان و اپوزیسیون تا لائیک ها و سلطنت طلب و چپ زندگی می کنند. و البته مثل ایران آدمها در بالاترین دروغ هم می گویند، و البته اسم مستعار باعث می شود تا کمتر از جامعه واقعی دروغ بگوئیم، در جامعه مجازی البته آدمها این شانس را دارند که اگر در زندگی واقعی نمی توانند چنان باشند که می خواهند، در جامعه مجازی چنان شوند که دوست دارند. تا آنجا که دوستان بالاترینی را از نزدیک می شناسم، تقریبا جز یکی دو نفرشان( منظورم شما هستید) چیزی را می گویند که در واقعیت به آن اعتقاد ندارند. با تمام این احوال، شاید شبیه ترین جامعه مجازی در اینترنت به جامعه واقعی ایران، بالاترین است و من به آن نیاز دارم، برای این که می خواهم تا حد امکان خودم را به روز کنم. اگرچه فاصله همیشه آشنایی را کمرنگ می کند. </p>

<p>دوم: بالاترین مثل ایران است، در جامعه بالاترین هم آدمهایی که نمی توانند وضع را تحمل کنند، اولین چیزی که به ذهن شان می رسد رفتن است. می رویم تا چیزی بهتر پیدا کنیم، اما بعدا به این نتیجه می رسیم که باید برگردیم تا همان چیزی که رها کردیم درست کنیم و البته معمولا وقتی برمی گردیم دیگر وضع موجود را نمی شناسیم. در بالاترین و ایران، وقتی کسی می رود، همه عزای رفتنش را می گیریم، اما وقتی دو ماه از رفتنش گذشت پشت سر او حرف می زنیم و اگر بدانیم می شود حقی از او ضایع کرد می کنیم و اگر خدای ناکرده برگردد به او می گوئیم غلط کردی برگشتی. چنان براحتی از دل می رود کسی که از دیده رفته است که از این بی اخلاقی و فرصت طلبی بی نظیر دهانت به گشادی تاریخ وامی ماند. البته در جامعه واقعی کسانی که می روند، معمولا این شهامت را ندارند که برگردند، اما در بالاترین این شانس را داریم که دوباره برگردیم، به همین دلیل من از دوستانی که رفته اند، می خواهم برگردند.</p>

<p>سوم: در بالاترین هم مثل جامعه ایران، ما تمامیت طلب هستیم، اگر مذهبی باشیم از حضور افرادی که مخالف دین هستند ناراحت می شویم و اگر مخالف دین باشیم، از حضور آدمهای مذهبی ناراحت می شویم، در حالی که می دانیم و معلوم است که بخش وسیعی از جامعه ایران مذهبی است و بخش مهمی ازآن لائیک است. اگر بخش وسیعی از جامعه واقعی معتقد به دین است، چرا نباید در حکومت و دولت و جامعه مجازی افرادی که اهل دین هستند حضور داشته باشند. نکته این که بسیاری از دوستان می خواهند انتقام جامعه مجازی را از جامعه واقعی بگیرند. می گویند حالا که در جامعه واقعی دین دولت را در دست دارد، پس در جامعه مجازی دین نباید وجود داشته باشد؟ عکس قضیه هم البته که صادق است، بسیاری از افرادی که باورهای دینی دارند، گمان می کنند که چون در جامعه واقعی دولت به زور قدرت، جلوی حضور اندیشه های لائیک را در جامعه گرفته است، در بالاترین هم مجاز هستیم که چنین کنیم. در حالی که به نظر من در جامعه مجازی ما باید تلاش کنیم تا اشتباهاتی را که در جامعه واقعی می کنیم تکرار نکنیم. </p>

<p>چهارم: البته که در جامعه واقعی ایران، بسیاری از افرادی که جریان های فکری را اداره می کنند و یا مانع حضور اندیشه های دیگر در جامعه می شوند، ماموران گمنام یا رسمی حکومت اند و برای این کار پول می گیرند. دولت ایران به عنوان ثروتمند ترین تولید کننده فرهنگی که میلیونها برابر موسسات خصوصی سرمایه گذاری فرهنگی می کند، بسیاری از روزنامه ها، صدا و سیما، سایت های اینترنتی را اداره می کند، در بالاترین هم قطعا دوستان وزارت اطلاعات حضور دارند و حتما تلاش می کنند که این جامعه مجازی را چنان که می خواهند اداره کنند. البته خیال تان راحت باشد، آنها را نمی توانید نابود کنید. همان طور که ماموران وزارت اطلاعاتی که سالها به عنوان یکی از مهم ترین سازمان های اطلاعاتی جهان با قدرت عمل کردند و سیاست شان را فراتر از دولت پیش بردند، در اینجا هم حضور آنان هست و خواهد بود. اتفاقا آنهایی که فکر می کنید هستند، نیستند و بسیاری از آنهایی که فکر می کنید نیستند، هستند. در بالاترین هم مثل داخل ایران شما باید واقعیت نیروی امنیتی را بپذیرید. البته من مخالف نابودی سازمان اطلاعاتی کشور نیستم، منتهی اولا شما نمی توانید این کار را بکنید، ثانیا من تردید دارم کسی که بعدا اطلاعات را تشکیل می دهد، بدتر از این نباشد، که تقریبا مطمئنم بدتراز این خواهد بود.</p>

<p>پنجم: در جامعه واقعی ایران بسیاری از کسانی که مخالف وضع موجود هستند، پس از مدتی مخالفت، یا حذف می شوند و منزوی می شوند و یا فرار می کنند و