<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed version="0.3" xmlns="http://purl.org/atom/ns#" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xml:lang="en">
<title>دوم دام دات کام</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/" />
<modified>2012-02-29T10:20:36Z</modified>
<tagline></tagline>
<id>tag:www.doomdam.com,2012://1</id>
<generator url="http://www.movabletype.org/" version="3.121">Movable Type</generator>
<copyright>Copyright (c) 2012, editor1</copyright>
<entry>
<title>قصه های سنگتاب (۲)- ختنه سوران استقلال سنگتاب</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000797.php" />
<modified>2012-02-29T10:20:36Z</modified>
<issued>2012-02-29T12:57:41Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2012://1.797</id>
<created>2012-02-29T12:57:41Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="thumb.jpeg" src="http://www.doomdam.com/archives/thumb.jpeg" width="380" height="248" /></p>

<p><strong>صنوبر علفکار</strong></p>

<p><strong>زمان:</strong><br />
<strong>یک روزی</strong></p>

<p><strong>مکان:</strong><br />
<strong>خیابان «مَیَعان در خان»٬ خیابان اصلی ده</strong></p>

<p>یک عده در حال چراغانی و تزئین هستند. چراغ‌های پلاستیکی به رنگ های زرد و بنفش و قرمز به رنگ پرچم سنگتاب و پرچمک های کاغذی با عکس خان اخم و تخم کرده.</p>

<p>محمود قریه فلفلکی٬ به عنوان دیزاینر به رتق و فتق امور می پردازد. محمود قریه پیشتر سم پاش بود. آن زمان‌ها که هنوز دِدِتِ مفید بود٬ محمود قریه با امشی در کوچه ها دور میافتاد و به زور هم که شده ملت را فیشت فیشت دِدِتِ اندود می کرد. البته می گفتند شبانه هم گربه در گونی می کرد و محض تخلیه انرژی با چماق ورزشان میداد. می گویند اثرات همین دِدِتِ بود که به این کارهای ناروا روی آورد. اما کسی نمی داند چه شد که یک دفعه شد آرتیست. یک عده‌ای بیکار سوالاتی را در این خصوص مطرح کردند اما پی اش را نگرفتند چون محمود هم دِدِتِ داشت٬ هم گونی٬ هم چماق.  بگذریم٬ اصلا به ما چه. اصلا به تو چه؟ </p>]]>
<![CDATA[<p>محمود قریه مشغول است.</p>

<p>- قاسم خان بیا برو بالای نَوَردِبون این چراغ رو بپیچ دور این درخته٬ این چراغا که روشن میشن عین مائده‌های الهی دیده میشن روی درخت. پرسپکتیوش اینجوری موج نویی میشه.</p>

<p>- محمود خان پرنده لونه کرده اینجا. گناه داره</p>

<p>- پرنده گه خورده. بزن تو سرش پدرسگو٬ کل محله رو به گند کشیدن٬ دو تا ارزن می خورن سه تا بشقاب می رینن.</p>

<p>بعد هم خم می شود دو تا سنگ بر میدارد و می کوبد به لانه پرنده و یک قمری٬ بی پدر مادر و پرنده آزار گویان می پرد.</p>

<p>- خب دیگه٬ پرنده ننشسته. اینو یاد بگیر قاسم خان که برای آفرینش هنری از همه چیز میشه گذشت. این که چیزی نبود. ون گول مگه نبود٬ گوش خودش رو هم برید. پاش بیافته سنبل هم می بریم تا هنر زنده بمونه. </p>

<p>یکی از کارگرا زیر لبی:</p>

<p>- مال خودتو ببر با تمام مخلفات نسلت ور بیافته.</p>

<p>محمود قریه می ترکد:</p>

<p>- کی بود؟ کدوم بی‌شرفی بود؟</p>

<p>سکوت.</p>

<p>محمود قریه همچنان می غرد و دهانش کف می کند. ناگهان دست می کند در تنبانش یک تفنگ بادی در می آورد و هفت هشت ده تا تیر مشقی به چپ و راست در می کند تا آرام بگیرد. بعد هم می نشیند گوشه دیوار و زبانش از دهان افتاده بیرون هن و هن می کند.</p>

<p>یکی از کارگران چشمکی به بغل دستی اش می زند و می گوید:</p>

<p>- محمود جان داداش٬ کسی چیزی نگفت. صدا تو سرت شنیدی. صلوات برفست لعنت نثار شیطون کن پاشو.</p>

<p>محمود نفسی تازه می کند. پلک هایش را می بندد و چشمانش را در کاسه چند دوری می چرخاند٬ گردنش رو چپ و راست می کند و تتق توتوقش را در می آورد و بلند می شود.</p>

<p>- لعنت به فرق سر شیطون بی پدر... کجا بودیم؟ ابرام نشستی باز؟ وقت نیست. پرچمکا کو؟ کجاست؟ بده من لامصب سیمامو قاطی نکن. از این سر خیابون به اون سر هفت هشت ردیف پرچم می زنین حسابی پرش می کنین. خساست به خرج ندین که خان دشمن خست نفسه.</p>

<p>از دور دست یک گروه دختر بچه مدرسه ای که تازه تعطیل شده‌اند نزدیک می شوند.</p>

<p>این طرف حاجی دریانی می آید دم مغازه یک تفی بکند در جوب. چشمش میافتد به محمود. کاری هم ندارد. مگس می پراند. محمود را می بیند.</p>

<p>- خسته نباشی محمود خان.<br />
- مونده نباشی حاجی.<br />
- خیر باشه. چه خبره؟<br />
- حاجی می ذارم به حساب شوخی این سوالت رو. سالگرد استقلال سنگتابه.<br />
- هاااااا... اون که الان نبود که. الانه؟ پیشباز رفتین؟<br />
- پیشباز چیه مرد مومن؟ هفت هشت ده روز دیگه ست. به من بود از سه ماه پیش شروع می کردم.<br />
- هاااااااا... خب برنامه مرنامه چیا دارین؟<br />
- داریم یه چیزایی... شما اگر سرت رو فقط مشغول مویز و انجیر خشک نکرده باشی تشریف میاری می بینی.<br />
-  حاجی کرمش می گیرد. با لبخند: اتفاقا علاقمندم.<br />
- راست میگی. از همه سال‌های پیش که سر سلسله کارناوال بودی معلومه. همه عالم شادی می کردن داشتی تو مغازه‌ت گونی گونی خوراک می تپوندی. چه خبره تلنبار می کنی؟ عروسی شوهر ننه مه؟ برای فردای محشر داری ذخیره می کنی؟ می خوای توی برزخ ویلون موندی تخمه بشکونی حوصله ت سر نره؟ تـــــــــــــــــــــــــــــــف.<br />
- من اگه تلنبار نکنم که فردا ناله شکم تو و خانواده‌ت میشه یه ارکستر و یه نقاره کم داره فقط.<br />
- حاجی حوصله ت اگه سر رفته تو رو سر جدت برو بشین تو مغازه‌ت با اموالت یه قل دو قل بازی کن اعصاب منو نکِش.<br />
- (حاجی خنده‌اش می گیرد) واااا! خدا بده یه جو اخلاق.<br />
- نداریم. شما هم برو شیرجه بزن توی خوراکیات و پا بذار روی ارزش‌هات. ما با چنگ و دندون این ده رو نگه داشتیم که شما با بی خیالیتون بدینش دست اغیار.<br />
- (پُغی می زند زیر خنده)  کدوم اغیار؟ کی هست این طرفا؟ نکنه بیرون رفتی.<br />
- نخیــــــــــــــــرم٬ بیرون چیه؟ حتما مگه باید بیرون رفت؟ اغیار همه جا هست. همیشه هست. هفت سال پیش یادت نیست؟</p>

<p>راست می گوید. هفت سال پیش از این یک مسیر گم کرده‌ای با الاغش در دوردست های ده دیده شده بود که محمود‌خان به همراه جمال آل ابو عطا و قاسم لنگی و چند نفر دیگر پس از مقادیر زیادی سنگ اندازی و شعار «اغیار برو گمشو» سر دادن٬ یک نشادر هم به ماتحت الاغ فرو کردند و الاغ بیچاره هم در جهت مخالف به تاخت رفت. هیچ کس هم نفهمید چه بلایی به سر آن مسافر آمد.</p>

<p>- ما نبودیم٬ پشت سرش یه کاروان میومد اینجا. قدر نمیشناسین؟ مهم نیست. من در راه خان رفتم جلو از تو مدال و پاگون که نمی خوام.</p>

<p>- نه٬ جون من بخوا.</p>

<p>- برو حاجی احترام سنت رو دارم نگه می دارم نذارم دهنم به هتاکی باز بشه که خودت می دونی من وقتی...</p>

<p>دختر بچه ها می رسند و می دوند سمت مغازه پفک و کیک بخرند و حاجی خنده کنان می رود تو. یک عده از دختر بچه ها سر بالا٬ دهان باز٬ مبهوت چراغ ها شده‌اند و یک عده داد و قال به راه انداخته اند.</p>

<p>محمودخان چون اصولا به همه کار کار دارد پارازیت می شود:</p>

<p>- اینجا وای نستین. گاری میاد از روتون رد میشه. برین ببینم. ده دقیقه دیگه مدرسه پسرای تخم جلب میخواد تعطیل بشه چشم و چارشونم پاک نیست. برین بینم. راضیه٬ به بابات میام میگم که صدات رو انداختی سرت توی خیابون ها. برو بینم. بدو بدو.</p>

<p>تا شب کل ده چراغانی می شود. آب نیست اما گور باباش٬ چراغ‌های پر نور زرد و قرمز و بنفش از همان لحظه آویزان شدن شروع به نورپاشانی می کنند و پرچم ها مثل یک ردیف سینه بند از سر تا ته تمام کوچه ها آویزان می شوند و میان پرچم ها هم به حالت یک درمیان یک ماکت ژ-۳ به نشان اقتدار خان و یک پروانه پلاستیکی به نشان روح لطیف خان قرار می گیرد..</p>

<p>خان از پنجره اتاقش صحنه را می بیند٬ تبسم فیلسوفانه ای می زند و به زیر لحافش می خزد.</p>

<p>برای شنیدن فایل صوتی <a href="http://soundcloud.com/radio-sangetab-1/radio2/"> اینجا را کلیک کنید</a> .</p>

<p>_______________________________</p>

<p>قصه های سنگتاب٬ سری داستان هایی است که برای «رادیو سنگتاب» تهیه می شود. برای مراجعه به «رادیو سنگتاب» می توانید به <a href="https://www.facebook.com/Sangetab">صفحه فیسبوک </a> آن سر بزنید:<br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>قصه های سنگتاب (۱)؛ توپو-پسیکوگرافی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000796.php" />
<modified>2012-02-28T12:04:09Z</modified>
<issued>2012-02-28T12:07:00Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2012://1.796</id>
<created>2012-02-28T12:07:00Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="sang.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/sang.jpg" width="380" height="244" /></p>

<p><strong>صنوبر علفکار</strong></p>

<p><br />
<strong>کلوز آپ: </strong></p>

<p><strong>یک نوشته:</strong><br />
 همی گویند از همان ابتداهای خلقت٬ دادار هور سنگتاب را به مثال لعل بدخشانی بر نوک عالم کوبیدی تا نورپاشان باشدی. ده سنگتاب همی قرار داشتی در مرکز چندین لایه سلسله جبال تا از چشم بدان در امان بودی. </p>

<p>سنگتاب دهی بودستی همه چیز تمام که هیچ کس را نیازی نبودی به خروج از ده. گویند بسی پیشترها٬ به قبل از شیوع وبا و طاعون و تراخم و ایدز٬ عده‌ای بس ناقابل طمع کرده همانا و ده را همی ترک کردی که آن عده نیز یا باز نگشتندی یا اگر باز گشتی شیرین عقل بودی که چوب خدا همی صامت باشد.</p>]]>
<![CDATA[<p>همی مثل روز منور هستی که دهی با این همه حسن٬ بایدستی هم که باشدی خار چشم کورشدگان بد ذات. بدخواهانی با چشمانی خونبار به سرخی خون کفتر چاهی و نفرینی بس تیز و بز که هر جنبنده‌ای را کردی کوه نمک. خود همی در مسیر پر خطر هزار خوان به سنگتاب چندین سنگ و کوه نمک به عینه دیدستی که از سبب غفلت در حال پس دادن عقوبت بودندی تا به ابد.</p>

<p>مردمانش را همی دیدم مردمانی ماه٬ مموش٬ عالی٬ همه چیز را به غایت تمام کرده. گویند همین مستتر ماندنشان سبب حلاوت این بتان عیار بودستی. خلاصه زبان ما قاصر و پاره خشت بودی در توضیح محاسن مردمان این دهی که اصلا نام آن در قدیم بودستی مجمع المحاسن. خود این حقیر که دنیا را سه دور از خاور به باختر و سه دور بالعکس زده‌ بودی اتوپیایی اینگونه هیچ ندیده‌ای. حمار هستندی آنانی که از اینجا بیرون جستی و یا همی خواستی دیده کور کردی و خوبی هایش ندیدی و به زور بخورجات مسموم عدو طلسمی و هوایی شدی.</p>

<p> ده یک طرف به کنار٬ خانانش را گوی که جملگی به سان گل هندوانه جمله شیرینی ها در آن ها خلاصه همی بودستی و خود شکرک می باشندی. همی همه دانند که جد اندر جد این خانان آریستوکرات بودی و خواهند بودی. خان سنگتاب گویی یعنی همان تجسم ملموس عدالت و تبلور خداوندگار که خان خود٬ خودِ خداوندگار بودی به نشان خ مشترک که داشتی. که هر کس هم غیر این گفتی تراب به حلقش بادا.»</p>

<p>امضاء<br />
پیتر دل را واله<br />
 <br />
پ. ن: تنها نسخه به جا مانده از صفحه ضمیمه سیاحت نامه بزرگ مرد سفر</p>

<p></p>

<p><strong>لانگ شات:</strong></p>

<p>خان سنگتاب٬ سن و سال دار٬ نشسته پشت میز چوب گردویی خود٬ چپق به دهان٬ پا دوچرخه زنان در دریای دود و خیال با چشمان خمار. </p>

<p>بالای سرش تابلویی با قابی براق و جلب توجه کن تن فروشی می کند. درون قاب٬ متن بالا٬ نوشته شده بر روی یک چیزی شبیه به پاپیروس. کنار آن هم عکس خان با اخم به نشانه تفکر در عمق.</p>

<p>روی میزش ست کامل خودکار و مداد و خودنویس و روان‌نویس و جوهر خشک کن و قلم و دوات ‍پلیکان. آن طرف تر هزاران کاغذ روی هم تلنبار یعنی اینکه خان مشغول به کار می باشد. این طرف چند جلد کتاب روی هم سوار شده٬ روی همه آن‌ها یک کتاب کوچک با عنوان «تا»٬ یعنی اینکه واقعا لازم است توضیح بدهم که خان کتابخوان و فکور و فهیم است؟ یکم این طرفتر یک مگس مرده. کمی آنطرف‌ترش یک بشقاب خالی.</p>

<p>آن سمت اتاق یک تلسکوپ به همراه مقادیری پرگار و گونیا و نقاله خودنمایی می کند. چندین ورق مچاله شده هم دور و بر ریخته‌ شده‌اند به معنای بیرون روی تراوشات مغزی خان.</p>

<p>خان خیره مانده است. خان کار می کند.</p>

<p></p>

<p><strong> اکستریم لانگ شات:</strong></p>

<p>ده سنگتاب. یک روز آفتابی. مردم در رفت و آمد. بچه ها در راه مدرسه. پسر بچه ای با سنگ دنبال سگ گر دم بریده ده می دود. یک گروه دختر بچه در راه مدرسه هستند و ریز ریز می خندند. مردی «پدر سگ» گویان دنبال پسر نوجوانش گذاشته است. خانمی دمپایی به پا با قدم‌های کوتاه می رود سر خیابان سبزی بخرد. کارکنان تنها روزنامه ده و تنها شبکه رادیویی ده و مابقی تنها جاهای ده به سر کار خود می روند. نانوا نان می پزد٬ فراش می روبد٬ همه به کار خود مشغولند. گربه ای در آشغال‌ها میلولد و دارد خودش را خفه می کند تا کله اش را داخل کنسرو خالی تن ماهی بکند. کلاغی خلاصه روی آنتن غار غار می کند و روز دلگشایی است و زندگی در سنگتاب جریان دارد و هوای سنگتاب آبستن جریانات همه روزه است که یک روز بی ماجرا در این ده هیشکی تا حال ندیده.</p>

<p>سنگتاب کتاب‌فروشی دارد٬ یک دانه. سنگتاب مدرسه دارد٬ یک دانه. سنگتاب دانشگاه دارد٬ یک دانه. سینمای سیار دارد٬ یک دانه. پارک دارد٬ یک دانه. غذاخوری دارد٬ هزار دانه</p>

<p></p>

<p><strong>دبل اکستریم لانگ شات:</strong></p>

<p>سنگتاب را که قربان قد و قامتش بروم٬ دور تا دور کوه گرفته. همین طور کوه گرفته و گرفته و گرفته تا آخر سر بعد از هزار لایه یک چیزهایی دیده می شود٬ جنبش هایی به چشم می خورد٬ انگار زندگی جریان دارد که البت با چشم غیر مسلح مردم سنگتاب اصلا این حیات دیده نمی شود٬ تازه اگر هم دیده می شد سنگتاب را در دبل اکستریم لانگ شات ندیده اند و نیازشان هم نیست. چه مرضی است؟ تا الان که نمی دانستند همه شان از همه تان بهتر زندگی کرده‌اند و راضی بوده‌اند و گور پدر جد ناراضی. یک عده هم که یک بوهایی از این دبل اکستریم لانگ شات برده‌اند مواظبند که بقیه زیادی ندانند تا خودشان از بورس نقالی خارج نشوند خاک به سرشان شود. خودشان لازم باشد به حالت قطره‌چکانی اطلاع‌رسانی می کنند.</p>

<p>و این است سنگتاب سنگتاب که میگن.</p>

<p> و دست به گیرنده‌های خود نزنید و این تصویر را در ذهن مبارک داشته باشدی تا زوم کنیم روی جنبندگان سنگتاب و وقایع روزمره که این ده رامدام می جنباند... </p>

<p>_______________________________</p>

<p>قصه های سنگتاب٬ سری داستان هایی است که برای «رادیو سنگتاب» تهیه می شود. برای مراجعه به «رادیو سنگتاب» می توانید به <a href="https://www.facebook.com/Sangetab">صفحه فیسبوک </a> آن سر بزنید.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>باز آمدم٬ باز آمدم/ با توضیح دلیل غیبتم آمدم</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000798.php" />
<modified>2012-02-28T12:02:43Z</modified>
<issued>2012-02-28T11:37:21Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2012://1.798</id>
<created>2012-02-28T11:37:21Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="pine.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/pine.jpg" width="572" height="380" /></p>

<p><strong>صنوبر علفکار</strong></p>

<p>سلام٬<br />
حالتون خوبه؟ امیدوارم که باشین. منم خوبم مرسی. خیلی وقته که ننوشتم و خیلی وقته که از هیچکدومتون خبر ندارم. میدونم که شاید خیلی ها رو ناراحت کرده باشم که بی خبر رفتم و هیچ توضیحی هم ندادم اما به خدا دلیل داشتم.</p>

<p>نمی خوام خیلی کشش بدم و فقط یک توضیح کوچیک میدم تا کسی رو نرنجونده باشم که واقعا قصدم این نبوده.</p>]]>
<![CDATA[<p>در تمام مدتی که روی صفحه دوم دام نوشتم٬ هیچ چیزی من رو اندازه این موضوع خوشحال نمی کرد که می دیدم آدما با نوشته هام می خندن. من نه نویسنده بودم نه تجربه داشتم٬ فقط یک شانس بزرگ به من رو کرد و اون هم آقای نبوی عزیز بود که به من یک فرصت طلایی داد و صفحه ش رو تماما در اختیار من آماتور گذاشت تا بنویسم و تازه بفهمم که همیشه دلم می خواسته که بنویسم.</p>

<p>از نوشته ها برای من مهم تر رابطه ای بود که با خواننده هام برقرار کرده بودم و همه شون برام شده بودن دوست و هنوز هم هستن. از این که می دیدم با آدم هایی که اصلا نمی دونم کی هستن و اونا هم نمی دونن من کیم اینقدر نزدیک شدم خیلی خوشحال بودم و کلی کیف می کردم. از این که یک سری اول فکر می کردن که من آقای نبویم٬ دروغ چرا٬ کلی دلم غنج می رفت. از این که نمی دونستن این صنوبر کیه و چیه ولی هنوز از دستش می خندیدن از فرط ذوق پس می رفتم ولی یک دفعه غیب شدم.</p>

<p>یک توضیح بدم که اینا رو نمی نویسم که همه مون بشینیم با هم برای من گریه کنیم که از مظلوم نمایی حالم به هم می خوره. فقط می خوام که بدونین دلیل داشته که رفتم. نمی خواستم بی معرفت باشم اما مجبورا شدم دیگه.</p>

<p>یک دفعه غیب شدم چون که حادثه خبر نمی کنه و یک دفعه زندگی من آنچنان بالا و پایین شد که یکم جمع کردنش برام سخت بود. متاسفانه خواهرم رو بر اثر یک اتفاق از دست دادم و تمام زندگیم به هم ریخت. خیلی سعی کردم که باهاش کنار بیام و غمم رو برای خودم نگه دارم و همچنان بنویسم. حتی سری «فرش عرش» رو بعد از اون اتفاق ها و زمانی نوشتم که به مصداق اون جوکه «هنوز گرم بودم و نمی فهمیدم»٬ اما بالاخره دوران داغی هم تموم شد و فهمیدم و مغزم خوابید.</p>

<p>بعدش برای مدت ها (دو سال) هیچ چیز ننوشتم. اصلا نمی تونستم بنویسم٬ نمی خواستم بنویسم. اصلا دلم نمی خواست هیچ کاری بکنم.</p>

<p>به شماها فکر نمی کردم؟ اولش اصلا. اولش به خودم هم فکر نمی کردم٬ اما بعد از چند ماه چرا٬ عذاب وجدان گرفتم٬ میومدم کامنت هاتون رو می خوندم و از عذاب وجدانی که یک دفعه ولتون کردم و رفتم می مردم. برای همین تصمیم گرفتم اصلا صفحه دوم دام رو باز نکنم دیگه. حتی یوزرنیم و پسووردم رو یادم رفت و دیگه اصلا به اینجا سر نزدم.</p>

<p>اما الان حالم بهتر شده. خیلی بهتر شده. دلم هم هم برای شما و هم برای نوشتن تنگ شده. برای همین می خوام دوباره بنویسم. نمی دونم آیا باز شماها رو اینجا می بینم و باز با هم دیگه هم صحبت می شیم٬ امیدوارم که بشه٬ اما حتی اگر هم نشد فقط امیدوارم که یک روزی روزگاری گذرتون به اینجا بیافته که اگه فقط و فقط همین یک مطلب رو بخونین و بدونین که برام همه تون خیلی عزیز بودین و هستین٬ چه باشین و چه نباشین٬ مرا بس.</p>

<p>قربان همه شما<br />
صنوبر</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>انقلاب می خواهی برو لیبی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000792.php" />
<modified>2011-10-30T22:32:03Z</modified>
<issued>2011-10-30T22:25:43Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2011://1.792</id>
<created>2011-10-30T22:25:43Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="salahshoor.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/salahshoor.jpg" width="387" height="595" /></p>

<p><br />
فرج سلحشور باز هم باز شد و این چهره سینمایی که می رود بتدریج تبدیل به یک " حسنی" در ابعاد سینمایی شود، مجددا و برای خالی نبودن عریضه طویله اعلام کرد: " سینما به درد جمهوری اسلامی نمی خورد." این نظر به دلایل مختلف اشکال دارد. برخی اشکالات آن به شرح زیر است:<br />
1) آقای سلحشور 33 سال دیر این حرف را زده است. در طول این 33 سال بیش از 1500 فیلم تولید شده و حداقل 200 فیلم آن جزو آثار برجسته تاریخ فرهنگ ایران است. از این فرج درخواست می گردد از این پس بموقع نظر بدهند، تا سه سال تاخیر را می شود کاری کرد، ولی 33 سال کمی زیاد است.<br />
</p>]]>
<![CDATA[<p>2) بعضی اوقات افراد از یک مفهوم به جای نام خودشان استفاده می کنند. همین جمله با کمی تغییر یعنی " سلحشور به درد سینما نمی خورد" می توانست درست باشد، از این پس رعایت ادبیات و نحوه نگارش و جمله بندی را بکنید.<br />
3) آدمی که فیلم بازی کرده، فیلمنامه دزدی کرده یا بفرض فیلمنامه نوشته، کارگردانی کرده، دخترش بازیگر و فعال این سینماست، نباید بگوید سینما به درد جمهوری اسلامی نمی خورد، باید بگوید " من یک عمر اشتباه کردم و اصلا باید بقال می شدم." خواهش می کنیم شغل مناسبی انتخاب کنند و دوباره تا یک خبرنگار می بینید، فرج مذکور نظریه صادر نکند.</p>

<p>آقاجان! شوخی کردیم، چرا جدی می گیرید؟<br />
بدبختی داریم ها! انگار این وزارت اطلاعات این همه کارشناس پهن و دراز خودش را ول کرده و از روی نوشته های حقیر سراپاتقصیر اقدام به عملیات می کند. من یک هفته قبل فهرست دشمنان جمهوری اسلامی را در صد مورد منتشر کردم، یکی از آنها " طراح لباس" بود. عزیزان من! دوستان! طراح لباس که دشمن نمی شود. ما شوخی کردیم، شما چرا جدی می گیرید؟ امروز اعلام شد که " هفتاد طراح لباس در تهران دستگیر شدند." احتمالا جرائم آنها چنین است و به همین دلیل دستگیر شدند:<br />
1) دست استکبار جهانی از آستین لباس هایی که طراحی کرده بودند در می آمد.<br />
2) می خواستند خشتک نظام را با قیچی پاره کنند.<br />
3) پای شان را توی کفش جمهوری اسلامی کرده بودند و با آن لباس شان را ست نکرده بودند.<br />
4) کلاهی که برای مردم دوخته بودند بسختی برداشته می شد و نظام را دچار مشکل می کرد.<br />
5) برای پابرهنگان جوراب طراحی کرده بودند و عدالت محوری را دچار بحران کرده بودند.<br />
6) جیب لباسی که برای مسوولان اقتصادی درست کرده بودند گشاد نبود و سه میلیارد در آن جا نمی گرفت.</p>

<p>لیبی تونس، ایران نتونس<br />
حالا چرا عصبانی شدید؟ قذافی کشته شد، به دست یک جوان هجده ساله لیبیایی، مردم لیبی هم با جسد قذافی عکس گرفتند. شما چرا حال تان به هم خورد؟ در تونس اسلام گرایان که باز جای شکرش باقی است یک کمی شبیه اصلاح طلبان ترکیه و ایران هستند روی کار آمدند، در مصر هم ملت انقلابی زدند مسیحی ها را کشتند. چرا ناراحت می شوید؟ انقلاب همین است. مگر در انقلاب اسلامی ایران چندین و چند مقر ساواک را مردم تسخیر نکردند و جسدشان را تکه تکه نکردند؟ مگر فاحشه ها را نسوزاندند؟ مگر آرزوی همه دوستداران انقلاب این نیست که به هر درخت یک آخوند آویزان کنند، درخت قذافی فقط یکی اش بود. آدم انقلابی که نباید این همه دل نازک باشد. من که طرح اسب تروا می دهم، جد اندر جد ترسو و ضد انقلابم، شما که از دو سالگی چریک بودید چرا حال تان به هم خورد؟ هی گفتید چرا جنبش سبز مثل تونس در 47 روز و مثل مصر در 19 روز پیروز نشد؟ بروید هزار بار خدا را شکر کنید، فرض کنید در ایران انقلاب شده بود، ملت هم همه مراکز قدرت بخصوص صدا و سیما که مورد علاقه وافر انقلابیون است گرفته بودند، حالا دسته های تروریست حزب الله درست شده بود و یکی یکی تان را در تهران تکه تکه می کردند. من بخاطر خودتان می گویم، آش با جاش! انقلاب همین است. روشنفکران آغازش می کنند و لات ها آن را به نتیجه می رسانند. البته حکومت دلش خوش نباشد که چون در مصر اراذل و اوباش تعدادی مسیحی را کشتند، پس جنبش مصر اسلامی است، یا چون در تونس اسلامگراها به قدرت رسیدند، پس انقلاب تونس اسلامی است، اینها که در تونس به قدرت رسیدند، همانها هستند که شما در تهران زندانی شان کردید. در ایران هم انتخابات آزاد بشود، رضا پهلوی که خیلی هم دوستش دارم نامزد انتخابات بشود، باز هم یا موسوی انتخاب می شود یا خاتمی. </p>

<p>چطور سریال سکسی نسازیم؟<br />
ماهنامه " راه" که یک ماهنامه بسیار اصولگراست. آنها هم مثل مرحوم حاج آقا احسانبخش امام جمعه سابق یا اسبق رشت فکر می کند نشان دادن چانه زنان در عکس خیلی با فیلم پورنوگرافی فرق ندارد. یک زمانی همین آقای احسانبخش در نماز جمعه گفته بود: " زنان شهر ما لخت و برهنه به خیابان می آیند، تمام چانه آنها پیداست" در این ماهنامه راه یکی از نوابیغ اخیرا استراتژیست شده که دائم مشغول کشف شیطان پرستی از لای خشتک مردم هستند و عقده های جنسی شان را از این طریق نشان می دهند، با ذکر سریال هایی مثل " یوسف و زلیخا" و برخی فیلمها و سریال های دیگر تلویزیون، ده نکته مهم را برای اینکه سریالی که ساخته می شود سکسی نباشد، ذکر کرده است. من نکات مهم دیگری را یادآوری می کنم.<br />
اول، زن در سریال نباشد، در نتیجه اصلا مشکلی برای رعایت حجاب یا نگاه زن به دوربین یا نحوه حرف زدن زنان با مردان نخواهد بود.<br />
دوم، با توجه به اخلاقیات برادران حزب الله از مردان جوان و بخصوص خوش قیافه که دماغ و دهان و چشم دارند، استفاده نشود.<br />
سوم، مردها در فیلم درباره هیچ زنی حتی مادرشان نه فکر کنند و نه حرف بزنند، اگر خواستند درباره مردان پیر حرف بزنند.<br />
چهارم، مردان سعی کنند شلوار نپوشند، بلکه از قبا و ردا و چیزهای دراز تا نوک زانو استفاده کنند. <br />
پنجم: فیلمبرداری در شهر صورت نگیرد که ممکن است زنی در آن از جلوی دوربین رد بشود.<br />
ششم: نویسنده فیلمنامه قبل از نوشتن آن حداقل ده بار سرش را به دیوار بکوبد که به چیزی جز خدا فکر نکند.<br />
هفتم: حتی الامکان فیلم یا سریال در روستایی ساخته شود که هیچ زنی در آن وجود نداشته و مردها هم پشمالو باشند و گل به سرشان بمالند که مردم از دیدن آنها وحشت کنند.<br />
هشتم: در صورت پیدا نشدن لوکیشن روستایی مناسب، فیلم در پادگان یا بیابان ساخته شود ولی سربازان همه بالاتر از پنجاه سال سن داشته باشند.<br />
نهم: همه شخصیت های فیلم سعی کنند دائم دعا بخوانند و ذکر بگویند و در صورتی که یاد زن و مادرشان افتادند، بروند قمه زنی کنند که دچار مشکلات جنسی نشوند.<br />
دهم: حتی الامکان از کارگردانانی که از بیخ بریده اند، منظور در زندان است، استفاده شود.</p>

<p>رای ندزدید، رای نخرید، تقلب نکنید<br />
من می دانستم که این مجتبی آقا تهرانی گرین کارت دارد، ولی نمی دانستم تا این حد دشمن نظام است. وی گفته است: " در انتخابات رای ندزدید، رای نخرید و تقلب نکنید." یکهو بگو رهبر و رئیس جمهور حکومت را بدهند دست مخالفان و بروند کاراکاس. یعنی دشمنی با جمهوری اسلامی و اسلام تا این حد؟ باورکردنی نیست.</p>

<p>موسیقی زیرزمینی نداریم<br />
مدیرکل موسیقی ارشاد گفت: " ما موسیقی زیرزمینی نداریم" فکر کنید! بچه های موسیقی زیرزمینی از دست یارو رفته اند زیر زمین بعد می گوید نداریم. شما درست می گوئید. بقول احمدی نژاد که گفته بود " ما در ایران همجنس باز نداریم" و حالا مراسم ازدواج اش با مشائی قرار است دو ماه دیگر برگزار شود. شما هم وقتی رفتی زیرزمین خودت می بینی شون.</p>

<p>خائنین بالفطره<br />
واقعا چقدر شعور می خواهد درک این موضوع و یقین آوردن به آن. انتخاباتی هنوز برگزار نشده. هنوز معلوم نیست چه کسی می خواهد در انتخابات نامزد شود و انتخاب شود. معلوم نیست در انتخابات چه کسی می خواهد انتخاب کند، معلوم نیست چه کسی انتخابات را برگزار می کند. اصولا طبیعی است که اول آدم خریدی بکند، بعدا بفهمد سرش کلاه رفته یا نرفته. یعنی چه که این آقای حمیدرضا مقدم فر گفته است: " هر کس در سلامت انتخابات تشکیک کند، قطعا خائن است." اصلا انتخابات کجا بود؟ </p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>پیام گیر الکترونیکی </title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000793.php" />
<modified>2011-10-30T22:38:54Z</modified>
<issued>2011-10-24T22:34:23Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2011://1.793</id>
<created>2011-10-24T22:34:23Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روز شمار انقلاب</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="telephone-posters.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/telephone-posters.jpg" width="380" height="380" /></p>

<p>با توجه به اهمیت پیامگیر در اسلام و جمهوری اسلامی و اینکه باید از پیامگیر الکترونیکی تا حد امکان استفاده بهینه کرد، متن پیام برخی مسوولان بشرح زیر تقدیم می شود.</p>]]>
<![CDATA[<p>خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی: با سلام و درود به اینجانب و شهدای مورد تائید جبهه های جنگ تحمیلی و رزمندگان جبهه های وال استریت و لبنان و جاهای دیگر، اگر پیامی در مورد اختلاس دارید دکمه یک را فشار دهید، اگر می خواهید شعری در مدح من بخوانید دکمه دو را فشار دهید، اگر می خواهید تاکید کنید که دیگر طرفدار احمدی نژاد و هاشمی نیستید دکمه سه را فشار دهید، اگر می خواهید برای گرفتن قند تبرک شده و چفیه بیایید دکمه چهار را فشار دهید، اگر می خواهید در مورد فیس بوک استفتاء کنید دکمه پنج را فشار دهید، اگر می خواهید خبری از پدرسوختگی های جدید مشائی بگوئید دکمه شش را فشار دهید، اگر از اروپا و آمریکا زنگ زدید که بگوئید آماده عملیات استشهادی هستید دکمه هفت را فشار دهید، اگر می خواهید راجع به افزایش گرانی و فحشا و فساد حرف بزنید دکمه هشت را فشار بدهید، اگر فلسطینی و لبنانی هستید و می خواهید بگوئید که من رهبر مسلمین جهان هستم، من دارم گوش می کنم و گوشی را برمی دارم. آورین آورین!</p>

<p>محمود احمدی نژاد: با سلام و درود به آقا امام زمان و برادر رزمنده حاج آقا کورش کبیر، و با احترام به شهدای گلگون کفن جبهه های نبرد حق و باطل در جنگ با باطل و حق و آرزوی رسیدن به ایرانی پر از عدالت، آزادی، ایرانیت، چفیه، رژلب، کت و شلوار سفید و پرچم سرخ، اگر پیامی علیه آقا دارید دکمه یک را فشار دهید، اگر می خواهید بگوئید من دروغ می گویم دکمه دو را فشار دهید، اگر می خواهید از من در مقابل رهبر حمایت کنید دکمه سه را فشار دهید، اگر می خواهید در مقابل من از رهبر حمایت کنید دکمه چهار را فشار دهید، اگر می خواهید بگوئید دیگر من را قبول ندارید دکمه پنج را فشار دهید، اگر می خواهید بگوئید من بروم جلو و شما تا آخر از من حمایت می کنید دکمه شش را فشار دهید، اگر می خواهید اطلاعاتی در مورد بیت و اطرافیان آقا و هاشمی بدهید دکمه هفت را فشار دهید، اگر از لبنان و فلسطین هستید و می خواهید مرا یاد حرفهای قدیمی ام بیاندازید هیچ دکمه ای را فشار ندهید، اگر می خواهید بپرسید رحیم کجاست دکمه هشت را فشار دهید، اگر می خواهید پیشگوئی هایتان را که از طریق جادو و کف بینی دیده اید اطلاع دهید دکمه نه را فشار دهید، اگر می خواهید بگوئید چرا همه چیز دارد گران می شود به بیت رهبری زنگ بزنید و فوت کنید و اگر از همکلاسی های قدیمی هستید و می خواهید از من حمایت کنید، اسم تان را بگوئید تا من گوشی را بردارم.</p>

<p>علی لاریجانی رئیس مجلس: با سلام و درود به بنیانگذار انقلاب امام خمینی و رهبر معظم انقلاب آیت الله خامنه ای و عرض احترام به ریاست محترم قوه قضائیه اخوی اینجانب و برادران اصولگرا و آرزوی ایجاد وحدت میان اصولگرایان و نفاق میان فتنه گران و منحرفین، اگر طرحی برای وحدت در انتخابات دارید دکمه یک را فشار دهید، اگر پیشنهادی برای برکناری احمدی نژاد دارید دکمه دو را فشار دهید، اگر شکایتی از وزارتخانه ها برای طرح سووال از آنها دارید دکمه سه را فشار دهید، اگر می خواهید گله کنید که چرا ما رئیس جمهور را برکنار نمی کنیم دکمه چهار را فشار دهید، اگر می خواهید بگوئید ما نوکر رهبر هستیم و نماینده مردم نیستیم دکمه پنج را فشار دهید، اگر می خواهید از وضع قیمت ها شکایت کنید، به دفتر ریاست جمهوری تلفن کنید و دکمه پنج تلفن آنها را فشار دهید، اگر می خواهید بگوئید که در هیچ صورتی در انتخابات شرکت نمی کنید دکمه شش را فشار دهید، اگر می خواهید بگوئید به جای مزخرف گفتن در نطق های پیش از دستور باید مسائل واقعی جامعه را مطرح کنیم دکمه هفت را فشار دهید، اگر می خواهید بگوئید برویم گم شویم و ما اصلا لایق اسم نماینده ملت نیستیم دکمه هشت را فشار دهید، اگر با علی لاریجانی کار خانوادگی یا فلسفی دارید، اسم تان را بگوئید تا گوشی را بردارم.</p>

<p>اکبر هاشمی رفسنجانی: با درود به روح پرفتوح رهبر معظم و بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران امام خمینی و دوستان قدیمی اش و مراجع عالیقدر شیعه و رهبر نظام که اینجانب از همان روز معرفی ایشان به عنوان رهبر، که اگر هیچ کسی نداند، خودشان می داند، با ایشان دوست بوده و همه مسوولان نقش ما را در همه جا می دانند، و با تاکید بر دوستی با آمریکا و مخالفت با برخی سیاستهای این کشور، و تاکید بر چشم انداز بیست ساله و تاکید مجدد بر راه حل های چهارگانه در آخرین نماز جمعه اینجانب، اگر می خواهید طرحی برای برکناری رهبری بدهید دکمه یک را فشار دهید، اگر می خواهید طرحی برای برکناری رئیس جمهور بدهید دکمه دو را فشار دهید، اگر می خواهید طرحی برای تغییر حکومت پیشنهاد کنید هیچ دکمه ای را فشار ندهید، اگر می خواهید اطلاعاتی از آقای رحیم مشائی بدهید دکمه سه را فشار دهید، اگر از اصولگرایان هستید و می خواهید بگوئید هنوز به ما ارادت دارید دکمه چهار را فشار دهید، اگر از اصلاح طلبان هستید و می خواهید بگوئید من دیگر عالیجناب سرخپوش نیستم دکمه پنج را فشار دهید، اگر می خواهید از مجلس خبرگان فحش بدهید دکمه شش را فشار دهید، اگر از خارج زنگ می زنید و می خواهید در مورد آخرین مذاکرات ایران و آمریکا اطلاعات بدهید دکمه هفت را فشار بدهید، اگر می خواهید در مورد ثروت مهدی و قضیه توتال سووال کنید دکمه هشت را فشار بدهید، اگر می خواهید پیامی برای خود اکبر آقا بگذارید دکمه نه را فشار دهید، اگر با عفت خانم کار دارید اسم تان را بگوئید تا ایشان گوشی را بردارد.</p>

<p>تقی مصباح یزدی: با سلام بر آقا امام زمان صلوات الله علیه و با درود بر رهبر جمهوری اسلامی ارواحنا له الفداء حضرت آیت الله خامنه ای و با یاد یک آقایی به نام خمینی که زمانی ایشان را در تلویزیون دیدم و با آرزوی نابودی همه جهان، بجز جمهوری اسلامی ایران، بالاخص منطقه قم و مشهد، اگر از مسلمانان اسپانیایی زبان هستید و می خواهید ابراز ارادت کنید دکمه یک را فشار دهید، اگر از مسلمانان انگلیس هستید و می خواهید آخرین اطلاعات مرکز را بدهید دکمه دو را فشار دهید، اگر از مسلمانان فرانسه زبان هستید و می خواهید در مورد حرمت فرنچ کیس و سایر افعال حرام استفتاء کنید دکمه سه را فشار دهید، اگر می خواهید بصورت تلفنی حکم تکفیر عناصر مساله دار را بگیرید دکمه چهار را فشار دهید، اگر چپ بودید و اخیرا مسلمان شدید و می خواهید ختنه کنید و سن تان بالاتر از بیست سال است دکمه پنج را فشار دهید، اگر از زنان مسلمانان سودان و موریتانی هستید و می خواهید احکام نسوان را سووال کنید دکمه شش را فشار دهید، اگر طرح انفجار یا ترور دارید و طرح تان آماده است دکمه هفت را فشار دهید، اگر همین حالا به شما فشار می آید و می خواهید تلفنی عقد موقت یا دائم کنید دکمه هشت را فشار دهید، اگر بحث فلسفی دارید دکمه نه را فشار دهید، اگر می خواهید بگوئید من گه خوردم از احمدی نژاد حمایت کردم دکمه صفر را فشار دهید، اگر از دفتر آقا تماس می گیرید و امری دارید اسم تان را بفرمائید تا تقی گوشی را بردارد.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>ما بیشماریم، جهان از آن ماست</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000795.php" />
<modified>2011-10-30T23:29:26Z</modified>
<issued>2011-02-13T23:25:26Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2011://1.795</id>
<created>2011-02-13T23:25:26Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="The-green-movement-was-a--007.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/The-green-movement-was-a--007.jpg" width="380" height="228" /></p>

<p>آقایان! اگر لشگر به خیابان بیاورید، طبیعی است که پذیرفته اید که از جمع بیشمار مردم واهمه دارید، اگر واقعا ما را گروهی کوچک می دانید چه هراسی از ما دارید؟ از همین روست که ما می گوئیم و می نویسیم که جمعی بیشماریم.</p>]]>
<![CDATA[<p>فردا روز امتحان حکومت است، اگر نیروهای ضد شورش و سپاه و بسیج کنار ایستاد، تا مردم شعارهای شان را در حمایت از مصر و تونس  و مخالفت با دیکتاتوری بدهند، ما شاخه های گل روز " دوست داشتن" را به آنان خواهیم داد. این دوستی میان مردم و ارتش مبارک باد، اما اگر لباس شخصی ها، یا بسیجیان کت و شلواری اسلحه به سوی مردم گرفتند، مطمئن باشند که پاسخ شان را بزودی، بسیار زودتر از آنچه فکر می کنند، خواهند گرفت.</p>

<p>گفته بودیم بیشماریم و لشگر به خیابان کشیدید. حالا، جلوی چشم ما، در فاصله ای کمتر از دو ماه، دو حکومت مقتدر سقوط کرده و ما ایمان داریم که راه همان است که بود، راه سبز امید. </p>

<p>به ما گفتید که ما جمعی کوچکیم و در شهرهای بزرگ زندگی می کنیم و نگفتید که آن روستائیان و رنجدیدگان دور از رسانه و تکنولوژی بیش از ما شما را دشمن می دارند، مگر نه اینکه بخش اعظم آنها که کشته اید و زندان شان کرده اید برادران و خواهران کرد و مرزنشینان ما بودند، بی هیچ جرمی.</p>

<p>اگر ما بیشمار نیستیم چرا وحشت به جانتان افتاده و خود را به اندازه یک جنگ مسلح کرده اید؟ مگر نه اینکه ما نه تلویزیون داریم، نه رادیو داریم، نه رسانه های مجازی مان آزاد است، نه احزاب مان حق حیات دارند، نه دانشجویان مان را از زندان آزاد می کنید؟ اگر به قول آقای شریعتمداری 50 میلیون نفر در مراسم سالگرد پیروزی انقلاب شرکت کرده اند، برای چه از یک راهپیمایی در حمایت از مصر و تونس چنین هراس به جان تان افتاده؟ مگر یک سال نیست که می گوئید جنبش سبز مرده است؟ این چه مرده ای است که به اندازه یک قله دماوند خاک بر مزارش ریختید و هر شب کابوس زنده بودنش را می بینید و هر کس به نحوی از آن حرف بزند، زندانش می کنید و حتی آن پیرمرد ما را هم که در خانه حبس شده، ممنوع الملاقات می کنید که حق نداشته باشد فرزندانش را ببیند.</p>

<p>مردم مصر به خیابان آمدند و خواستار رفتن حسنی مبارک شدند و او هم رفت. شما هم می روید. اگرچه حکومت مصر که شما فرعونی اش می خواندید و آن را مصداق بارز دیکتاتوری می دانستید، هرگز اجتماع مردم در میدان التحریر را ممنوع نکرد، یا حتی اگر هم کرد مثل شما وحشیانه بر مردم نتاخت و با خرید مزدور به جان مردم نیافتاد. شما بی تردید از مبارک هم بدترید و شرم شیوخ تان تنها جایگاهتان باد. این چه راز غریبی است که شما، از انقلاب مصر حمایت می کنید، اما اجازه راهپیمایی در حمایت از آن را نمی دهید. مگر نگفتید حضور مردم مصر شجاعانه است، چرا حضور مردم تهران برای خواستن آزادی شجاعانه نیست؟ مگر رسانه های مصری هم مثل شما جنبش مردم را فتنه نخواندند؟ حالا این مائیم و این شما، جنگ میان حامیان آزادی و مزدوران استبداد.</p>

<p>سهراب ما پیراهن سبزش را پوشید و به خیابان رفت و در کنار مادرش که حالا دیگر مادر همه شهدای جوان ماست، برای کسب حقوق مدنی اش مبارزه کرد. ندای ما در خیابان چشم به جهان فروبست، چرا که شما از هر که در خیابان بود می هراسیدید. محسن ما آنقدر در کهریزک تان کتک خورد تا جسدی از او بیرون آمد، محمد کامرانی ما قربانی شد، بی آنکه در مقابل خشونت وحشیانه شما مقاومتی نشان داده باشد. ما نام آنان را در صدر تاریخ جدید ایران خواهیم نوشت، چرا که آنان قربانیان جنبش مبارزه مدنی ما بودند. ما هرگز نمی خواستیم دست به خشونت بزنیم. تاریخ خاورمیانه که هیچ، تاریخ اروپا هم به خاطر ندارد که دو میلیون نفر به خیابان آمده باشند و در سکوت، حق شان را خواسته باشند.</p>

<p>یک سال و نیم است که هر روز می زنید، هر روز زندان می کنید، برخی را بارها زندانی کرده اید، این چه جنبش مرده ای است که هر روز جوانه تازه ای از آن را می برید، و گل می دهد. ما زنده ایم، زنده ایم و پایدار. آنها که هستند می مانند تا حق شان را بگیرند، و آنها که رفته اند باز می گردند تا کشورشان را باز پس بگیرند.</p>

<p>فردا ما برای حمایت از بیشمار مردمانی که در سراسر جهان، قصد مبارزه با دیکتاتورها را دارند، به خیابان می رویم. کیهان گله کرده بود که فیس بوک مصری ها را محدود کرده است، دروغی چنین از دروغگویی چنان بعید نیست، ولی مگر خودتان همه راههای تماس مردم را نبسته اید؟ فیلترها را بردارید، تلفن ها را کنترل نکنید، سرباز به خیابان نیاورید، بگذارید مثل همه جهان معترضان اعتراض شان را بکنند، تا ببینید که از تمام این ملت 75 میلیونی 5 میلیون هم به ولایت این رهبر و اطاعت آن دولت گردن نمی گذارد. ما رای مان را می خواستیم و ندادید، بعد مجازات کودتاچیان و وحشی های مهاجم و عوامل جنایت را خواستیم و نکردید، بعدا رهبران جنبش خواستند از رسانه های ملی حرف شان را بزنند و نگذاشتید. حتی نماز را هم بر سبزها بستید و خیابان را به انحصار خود درآوردید. </p>

<p>دیکتاتورها نمی فهمند که از کجا این همه خشم بر آنان جاری می شود که وقتی در تلویزیون به التماس می افتند دیگر هیچ کس ناله و تقاضای شان را هم نمی شنود. شما هم به همین روز خواهید افتاد.</p>

<p>ارتش مصر غیرت کرد و شرافت خود را نشان داد و اثبات کرد که ارتشی است برای حفظ کشور. اگر فرمانده سپاه رسما اعلام کند که اگر روز عاشورا دو روز دیگر ادامه داشت تهران سقوط می کرد، چه معنایی جز این دارد که این ارتش در مقابل مردم ایستاده است؟ مگر روز عاشورا غیر از مردم ایران کسی در خیابان بود؟ </p>

<p>ما سپاه و بسیج را دشمن نمی دانیم. ما فراموش نکرده ایم که در سخت ترین روزهای کشور، چه کسانی مدافعان جان و ناموس این مردم شدند و هشت سال زندگی را بر خودشان و خانواده شان حرام کردند تا زندگی جریان یابد. اما یادمان هم نمی رود که بزرگترین قاتلین مردم از همین سربازان جوان و فداکاری که فاسد شدند و منافع مالی و قدرت باعث شد تا گذشته پر افتخارشان را به هیچ بفروشند، تشکیل شده است. ما میان شهید همت و باکری و هزاران شهید که رفقای ملت بودند، با بسیجی هایی که در سال 84 به سن بلوغ رسیدند فرق می گذاریم. ما از بسیج و سپاه می خواهیم راه خودشان را از قاتلان و دشمنان ملت جدا کنند. </p>

<p>ارتش مصر انتخاب کرد و همواره عزیز مصریان خواهد ماند. یک مبارک رفت و تمام شد. ارتش و بسیج و پلیس ایران امروز در معرض انتخابی دشوار است. اگر ارتش و بسیج و سپاه رودرروی مردم بایستد و مردم خشمگین حکومت را ساقط کنند، مسوولیت مستقیما متوجه ارتش خواهد بود. حفظ انقلاب، در شرایطی که کشور در خطر است، موضوعیت ندارد. مردم ایران این حکومت و این دولت را نمی خواهند. یک سال مماشات با حکومت فقط نشان داد آیت الله خامنه ای مصر است که به اشتباهاتش رنگی مقدس بزند. آیا سپاه می خواهد تمام افتخارات هشت ساله مقاومت در برابر متجاوز و تمام پیشرفت های نظامی را قربانی دفاع از یک دیکتاتور کند؟ ما سپاه و بسیج را دشمن خود نمی دانیم. ما می دانیم مجرم پرونده دار فاسدی به اسم سردار نقدی روستائیانی را با پول به خیابان آورد تا مردم را کتک بزند، اراذل را در کهریزک به کمک گرفتند تا مردم را شکنجه کنند و هنوز راه بازگشت سپاه و بسیج را بسوی مردم بسته نمی دانیم.</p>

<p>نظرسنجی دوستانی که بصورت تلفنی از داخل و خارج از ایران از مردم کشور برای راهپیمایی فردا دعوت کردند، با هفتاد درصد استقبال مواجه شد. ما انتظار نداریم فردا یک یا دو یا سه میلیون نفر به خیابان بیایند، هر چقدر بیایند کافی است. آنچه مهم است این است که اگر کسی بخواهد جلوی تشکیل هسته اولیه جمعیت را بگیرد، مردم پاسخ او را خواهند داد. امروز با سه ماه قبل فرق می کند، سه ماه قبل ما جنبش سبزی بودیم که حرکتی برای مبارزه با حکومت را از یک سال قبل آغاز کرده بودیم. اما امروز مردم تونس و مصر چشم به راه ما هستند، ما باید راه را باز کنیم تا فردا بشار اسد و پادشاه اردن و حاکم الجزایر برود و ما این کار را خواهیم کرد. </p>

<p>فردا آغاز مرحله تازه ای از جنبش است. جنبش آزادی برای همه کشورهایی که زیر سیطره استبداد زندگی می کنند و ما مرحله نوینی از جنبش را آغاز می کنیم. در کنار ما چشمان منتظر خواهران و برادران مصری مان گشوده است، مسلمانان نوگرایی که استبداد را بخصوص در شکل دینی تحمل نمی کنند، چپ هایی که عدالت می خواهند و سبز رنگ آنها نیز هست، آزادیخواهانی که با هر مرام و عقیده، از جنبش ضد دیکتاتوری حمایت می کنند تا جهان را از دست مفتخورهایی که در کاخ های شان در تهران و الجزیره و اردن و تونس و مصر و سوریه و لیبی نشسته اند نجات دهند. </p>

<p>یک سال و نیم قبل نوشتیم ما بیشماریم و این نوشته شعار ماست و امروز که جوانان و دختران و پسران تونس و قاهره و اردن و الجزایر و تمام کشورهایی که یک مشت پیرمرد مستبد بر آنها حکومت می کردند، یا تا چند صباحی دیگر حکومت خواهند کرد، به خیابان آمده اند. می توانیم بدانیم و ایمان بیاوریم به پایان فصل سرد استبداد، و با یقین بگوئیم که ما بیشماریم. نه تنها در تهران، که در همه شهرهای ایران، نه تنها در تمام ایران، که در تمام خاورمیانه، و بدانید و ایمان داشته باشید که این جنبش برای آزادی که سالی قبل در ایران آغاز شد، در تمام گستره جهان استبداد خواهد ماند و مجسمه های پوسیده دیکتاتورها را یک به یک روانه موزه های تاریخ طبیعی، و نه حتی تاریخ سیاسی خواهد کرد.</p>

<p>جهان چشم به راه ماست و از ما حمایت می کند، اما حامی بزرگ ما ملتی هستند که دیگر استبداد را برنمی تابند. آنها به خیابان خواهند آمد و تا تغییر اتفاق نیافتد به خانه نمی روند. ایران از آن ایرانیان است، خیابان حیاط خانه ماست و ما آزادی می خواهیم. آزادی به مفهوم مطلق کلمه. دشمنان آزادی باید بروند. </p>

<p>ابراهیم نبوی، 25 بهمن 1389</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>خیابانهای سبز تاریخ من، نیلگون اخوان</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000794.php" />
<modified>2011-10-30T23:18:54Z</modified>
<issued>2011-02-12T23:14:18Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2011://1.794</id>
<created>2011-02-12T23:14:18Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>انتخابات</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="green street.bmp" src="http://www.doomdam.com/archives/green street.bmp" width="380" height="254" /></p>

<p>لباس هایم را آماده می کنم، مثل اینکه می خواهی به مهمانی بروی، کفش ورزشی، شلوار لی، مانتویی که از همان اول به تو گیر ندهند، و یک دستبند سبز در گوشه جیب. برای دهمین بار همه را نگاه می کنم. مبادا که چیزی کم بیاید، یک کیسه پلاستیکی هم برمی دارم، باید همراهت باشد وقتی که ماموری می گوید کجا می روی. می گویم می خواهم یک کیلو گوجه فرنگی بخرم. </p>]]>
<![CDATA[<p>نان هم خواهم خرید، دلم می خواهد فندک را هم همراهم بردارم، وقتی گاز اشک آور می زنند به دردت می خورد ولی قطعا مشکوک خواهند شد، هم ماموران، هم مادر. </p>

<p>مادر می گوید: حالا اگر تو نروی چه می شود؟ مثلا فکر می کنی همه مردم جمع شده اند که تو سر برسی؟ اگر رفتی و گیر افتادی به زندان نخواهم آمد. نگاهش می کنم، از آن نگاههایی که معمولا فریب می خورد. می گوید بخاطر من نرو، می روی و گرفتار می شوی، بخاطر من. خواهش می کنم. به او می گویم: اتفاقا می خواهم بخاطر تو بروم. من که سالها وقت برای زندگی کردن دارم، به هر حال جوانی من در یک ایران آزاد خواهد گذشت. می خواهم بروم تا تو هم آزادی را احساس کنی.</p>

<p>مادر بزرگ می گوید: گنجشکک، بخاطر من نرو. می دانی که مادربزرگ چقدر دوستت دارد، می دانی که همیشه به تو فکر می کند، می دانی که اگر تو نباشی آب از گلوی من پائین نمی رود. همه اینها را می دانم. به پدرم اشاره می کند، و به عکس عمویی که دیگر در میان ما نیست، می گوید به اینها گفتم نروید، گفتند اگر انقلاب بشود، همه چیز خوب می شود، همه جا آزاد می شود، همه چیز ارزان می شود، آن یکی که رفت و دلم را سوزاند، تو نرو. می گویم: مامانی! ما با نسل عمویم فرق داریم، آنها نمی دانستند چه می خواهند، ما می دانیم چه می خواهیم، در آن روزها همه همسن من بودند، ولی امروز همه از پیروجوان می آیند.</p>

<p>پدر می گوید: اگر بگویم نرو، حرفم را گوش می کنی؟ می گویم: اگر بگویم تو نرو حرفم را گوش می کنی. می خندد و بغلم می کند. می گوید با هم می رویم و مواظب هم هستیم. برادرم آن گوشه تر ریز ریز می خندد، می داند که او هم با من و پدر می آید. می داند که مثل پسرعمو ها و پسرخاله ها و دختر عموها و دخترخاله ها می آید، می داند که همسایه هایی که دیشب صدای الله اکبر و مرگ بر دیکتاتورشان همه آسمان را پر کرده بود می آیند. می داند که همه شهر می آیند. من از چشمها خوانده ام که فردا روزخوبی است، روز خداست. روزی که مردم برای آزادی و حق شان می آیند و من می روم چون ایرانی ام، چون زن هستم، چون فردا را می خواهم.</p>

<p>24 بهمن 1389</p>

<p>این نوشته را یکی از خوانندگانم به نام نیلگون اخوان برایم ارسال کرد که منتشرش می کنم.<br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>یک مجله و یک خبرنامه و یک ای نبوی</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000791.php" />
<modified>2009-12-18T15:44:30Z</modified>
<issued>2009-12-18T14:46:25Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.791</id>
<created>2009-12-18T14:46:25Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>enabavi</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="koocheh2.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/koocheh2.jpg" width="320" height="482" /></p>

<p><br />
<a href="http://www.enabavi.com/">ای نبوی دات کام وارد شد</a> و با هزار دردسر و مشکل که اول کار همیشه همین هاست و هر چقدر هم تلاش کنی ذره بین به دست بگیری و مواظب باشی از دستت درد نرود و کنترل کیفیت کنی و هزار تا کار درد گرم خورده، باز هم آخرش یا قیر نیست، یا قیف نیست، یا رئیس رفته مرخصی. و صد البته که اخیرا فرار مغزها به بهشت هم اضافه شده به جهنم ایرانی. به همین دلیل یک چندی آهندلی کردیم و دل به هیچ دلبندی نبستیم و فقط دل در گرو مهر مهربان سایت مان بستیم، تا یار که را خواهد و میلش به چه باشد.</p>]]>
<![CDATA[<p>از اینها که گذشته تا یکی دو روز دیگر به محصولات سایت دو چیز اضافه می شود، اول از همه یک خبرنامه است که هر روز و شب قرار است خبرها را در سایت بگذاریم تا از آن طریق کورباش دورباش برای دشمنان جنبش سبز راه بیاندازیم و از طرف دیگر یک هفته نامه از دو روز دیگر منتشر می شود، که البته شاید تا همین فردا هم منتشر شد که یک کمکی تئوریک است و سرش را که بگیری قرار است تهش برسد به همان تلویزیون کذایی که در سنه جرت مائه امرش را فرموده بودیم و مواجبش معطل شد بخاطر سال بلا و وبا و علا. </p>

<p>دوم دام قرار است محفوظ بماند با دقت تمام و بشود یک سایت برای موسیقی و داستان، فرض کن این جوری اگر بشود چه خواهد شد، از یک طرف خبر راه بیاندازیم به مقصد یک خبرگزاری، بعد یک هفته نامه راه بیاندازیم به مقصد سامان دادن مطالبی که پشتوانه مطالب محتوایی، فیچرانه تلویزیون بشود و یک سایت هم که اموراتش به موسیقی و داستان کوتاه بگذرد. فکر کنم چیزکی بشود. فعلا داریم بکوب کار می کنیم، اگر یک وقتی صدای کوبیدن نشنیدید نگران نشوید، بکوب که می گویم، دیجیتال است، بیل که نمی زنیم.</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>ای نبوی دات کام وارد می شود</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000790.php" />
<modified>2012-02-21T14:48:51Z</modified>
<issued>2009-11-28T13:13:18Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.790</id>
<created>2009-11-28T13:13:18Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>enabavi</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="enabavi.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/enabavi.jpg" width="384" height="240" /></p>

<p><a href="http://www.enabavi.com/">سایت ای نبوی دات کام از امروز کار خودش را آغاز می کند، یعنی آغاز کرد. با این وب سایت کلیه دوستان و همراهان ما می توانند به همه نوشته های منتشر شده و منتشر نشده، و حتی نوشته نشده ابراهیم نبوی دسترسی پیدا کنند. نه سال قبل، من و دوستانم در نبوی آنلاین که بعد از توقیف عمومی نشریات اصلاح طلب مطالب مرا منتشر می کرد، سعی کرده بودیم یک سایت اینترنتی خاص ایجاد کنیم تا کسانی که می خواهند نوشته های مرا بخوانند، یا مجموعه آن را در دسترس داشته باشند، بتوانند به یک سایت اینترنتی مشخص دسترسی پیدا کنند. نبوی آنلاین، بعد از یکی دو سال حضور موفق، اول نبوی آندرلاین شد و بعد برای همیشه در معرض آفلاین کامل قرار گرفت.</a> </p>

<p>اینکه این مثنوی مدت زیادی تاخیر شد و مدتی گویا بودیم و داستان دوم دام که برخی مطالب من در آن منتشر می شد، شرحش نه هفتاد من کاغذ که هفتاد گیگ اطلاعات می شود و حالا چه لزومی دارد که اصلا درباره خون و شیر و این چیزها حرف بزنیم؟ فعلا " ای نبوی دات کام" کارش را آغاز کرده است، کاری که آغازش همین است که می بینید. یک گروه از دوستان من از همه جای ایران و بیرون تلاش می کنند تا این سایت بتواند همه مطالب مرا که در این بیست سال منتشر شده یک جا گرد بیاورند و همه مطالبی که روزانه نوشته می شود نیز بسرعت در ای نبوی منتشر شود. <br />
</p>]]>
<![CDATA[<p>نمی خواهم بگویم که چه برنامه هایی داریم و نمی خواهم بگویم که قصد داریم بتدریج از سایت کنونی که حدودا یک پنجم مطالب نهایی سایت است، و امیدواریم تا دو سه ماه آینده حدود چهار تا پنج هزار فایل نوشته و صدا و تصویر در آن منتشر شود، به سایت افزوده شود. و همچنین نمی خواهم بگویم که تا یک ماهی دیگر تلاش خواهیم کرد که خبرهای روزانه و یک هفته نامه از شما را هم در سایت بگذاریم، و طبیعی است وقتی نمی خواهیم درباره خبرهای روزانه و مجله ای هفتگی ای نبوی اطلاعاتی بدهیم، جزئیات آن را هم الآن نمی گوئیم، اما چون ما خیلی " سر مخفی قاتل ناپیدا" هستیم، و در طول تاریخ یکی از عادت های مان این است که یواش یواش چیزهای مان را نشان می دهیم، بگذارید سر صبر و با حوصله کارمان را بکنیم. </p>

<p>اینجا سایت شماست. هم می توانید مطالب تان را برای انتشار به من بدهید، هم می توانید خبرهای روز را خودتان با دسترسی که پیدا می کنید منتشر کنید، هم می توانید نظرتان را منعکس کنید، هم می توانید در کار سایت با ما همکاری کنید، هم می توانید اصلا وارد این سایت هم نشوید، اما به نفع خودتان است که وارد شوید، با من و دوستانی که سایت را اداره می کنند، همراه شوید، و برای بهتر شدن سایت ما را هم راهنمایی کنید. به تنها چیزی که نیاز نداریم بی اعتنایی شماست، در بقیه موارد نیاز شدید و جانکاهی به حضور شما داریم، حالا این حضور سبز باشد یا قرمز، یا مشکی کلاس بالا، یا نوک مدادی، یا صورتی شاعرانه، یا آبی آسمانی و یک بنفش جیغ افزون، هر جوری که بخواهید، ما هستیم و تا آخرین لکه خون، فکر بد نکنید، منظورمان قطره خون نیست، فقط همین، ما در کنار شما هستیم. </p>

<p>فعلا یک دور بزنید، نظری اگر دارید بدهید، کارهای زیادی داریم که با هم دنبال خواهیم کرد. یادتان نرود که ای نبوی سایت شماست، هر خاکی به سر ما بریزید، گلی است که به سر خودتان زده اید. نظراتتان را در کامنت ها بگذارید، یا به آدرس......؟؟؟؟؟؟ میل کنید. فعلا و در اولین قدم از شما می خواهیم که سایت را همه جوره معرفی کنید، می توانید بترکونید، می توانید بلینکونید، می توانید در وبلاگ تان حال پخش کنید، می توانید راست راست به ما نگاه کنید و چپ چپ نظر بدهید. این جا خانه شماست، بیایید و در را هم پشت سرتان باز بگذارید که بقیه هم بیایند، جا زیاد داریم، درست است که ظاهرا مثل خانه خاله پیرزن است، اما برای همه کسانی که هوای دل شان طوفانی است و یا حال شان خوب است، یا می خواهند شبی از شبهای زمستان را که مسافرند، پیش ما باشند، جا داریم، بیایید و بمانید که می خواهیم حالا حالا ها باشیم.</p>

<p>ابراهیم نبوی<br />
شنبه هفتم آذر 1388</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>وقتی که رُم رَم کرد</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000789.php" />
<modified>2012-02-21T12:27:26Z</modified>
<issued>2009-11-21T17:45:18Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.789</id>
<created>2009-11-21T17:45:18Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="azam.JPG" src="http://www.doomdam.com/archives/azam.JPG" width="380" height="334" /></p>

<p><strong>صنوبر علفکار</strong></p>

<p>گاهی اوقات بعضی ها خیلی شدید، زیاد، حجیم، عمیق، با سه فصل نان اضافه کیفوری می شوند .  وقتی آن اتفاقی که آدم در خواب های آشفته اش هم اگر می دید تا سه روز از خوشی آن به هپروت پناهنده می شد و سریع پاسپورت عالم حقیقتش را هم جر واجر می کرد که احیانا بر نگردد، در عالم واقع اتفاق بیافتد.  بعضی از آدم ها هم که کلا اسم درگوشیشان "دوبل سوپر اولترا شانس علی" است.  این حالت، دقیقا بازگوی حس و حال "فرست لیدی" ما بود؛ اعظم السادات همسر پزریدنت.</p>]]>
<![CDATA[<p>  این خانومه بعد از این که شنیده بود "فرست لیدی پیشین" دست به نامه نگاری برده است، شب و روز دندان به هم خائیده بود و طره های مشکین احمدی را که همیشه صبح به صبح با چسب اوهو به تخت پیشانی اش به حالت کج خیلی ملوسی می چسباند، تیک تیک کنده بود و زندگی به کام همسر کوفت و زهرمار کرده بود که "دِهَه.  پَ من چی؟  من تشتک دوغ آبعلی که نیستم، زن رِئیس جومهورم، منم موخوام.  منم پولیتیخ، منم اکتیویست، منم عرض قد و قامت و قدرت و قوت و خیلی قاف های دیگر".  از آنجایی که همیشه چیزهای حرص در بیار و پاتک های زمانه در قطع های سلطانی و استخواندار به جانب ما ساکنین شرق الاوسط در فوت میلیونوم ثانیه ارسال می شوند، این اتفاق نوشگوار هم فی الفور از غیب رسید.  از مادام دعوت شد در قامت همسر یک نیناشی که نگاه شرر و خلواره و خمپاره و بمب اتم صلح آمیز اندازش ایران و جهان را به ضرب لزگی مدتهاست که می رقصاند، به رم، شهر بی دفاع حمله کند تا در کنفرانس بین المللی امنیت غذایی سنگر بگیرد و گوهر یتیمه باران کند جماعت را و چقدر به دل می چسبد حرف زدن همسر آن نیناش از چیزی که در مملکتی همه مان میکروسکوپ به دست کف زمین سینه خیز می رویم که پیدایش کنیم ولی نیست که آن چیز همانا باشد سیری مفرط.  حبذا که چه هنرمندند این "کوپل"، آن نیناش و این ناناش، در بداهه پرت گویی.</p>

<p>دیگر از آن روز فرست لیدی در ابرها بود و از خوشی قیقاج می رفت.  چه شب ها و مهتاب شب ها که ناناش ما از ذوق چشم ها اندازه ی در قابلمه گشاد، خیره به سقف، با نیش باز تا صبح خیال بافت و از ذوق هین کشید. "جونم جون، منم بازی."  </p>

<p><br />
منزل افسر:</p>

<p>افسر خانم خودش را چسبانده است سه کنج دیوار.  سر رو به دیوار، جواب سووال های احمدی را هم به دیوار می دهد یعنی این که من الان خیلی قهرم.  احمدی با بیحوصلگی دارد دلجویی می کند. <br />
-	می گی چیکار کنم؟<br />
-	برو هیچکار نکن.  راست راست مثل قاسم آقا بی غیرت راه برو و انگار نه انگار.  هرچی دادم این مدت هولوپ هولوپ خوردی پروار شدی سنگ شه تو اون معده ت.  هر شب هر شب سه مااااااااه بالا سر آقا بشین تا صبح که آقا حال نداره، هذیون می گه، شب می شاشه، تف به گور پدرم بیاد.  <br />
-	(کلافه) ننه بس کن دیگه.  از دیروز داری نفرینای سنگین می کنی.  مگه نرفتیم با هم آمریکا؟<br />
-	چه آمریکایی؟  ما رو کردی تو قوطی بردی آوردی.  سفر بود یا برده گی؟ جا خوب خوبا اونو می فرستی بره. خوبه والله.  (در ثانیه اشک در چشم می دواند)  یادت رفته توهیناش به من؟  یادت رفته چطور ننه تو خوار و خفیف کرد اون شبی خونه ی حاجی کاظمی؟ (با لحن خود احمدی) گفت که گفت.  ننه م برام قد خیار چنبر هم ارزش نداره که.  اینجا "هتل افسر" ه.  بیام بخوابم، بخورم، بشکونم و برم.  ننه م هم گور باباش، کلفتیمو کنه.  (با لحن خودش) شب به شب اگه من بهت غذا ندم با اون پاره آجرایی که می پزه مثل سگ میندازه جلوت می گه (ادایش را در میاورد) "شااااامی پختم" که الان استخونات تو بی بی سکینه چال بود.  اونا رو جلوی کفتار بندازی پیف می کنه.  خاک بر سرت.  ترسو، بی غیرت.<br />
-	چیکار کنم من؟  گفتن همسرتو بفرس بیاد.  تو همسرمی؟  <br />
-	اوووووووووَه، حالا شد همسر؟  اون موقع که از فرط لاغری مثل بند رخت شده بودی (صدایش را ویبر می کند یعنی شکستم)  میومدی اینجا شکمت زوزه می کشید همسر بود؟ بی هنر، بی کفایت.  حقم داره، خونه شون سال تا سال رنگ گوشت نمی دیدن که.  نون کپک زده سق می زدن.  نصیبه خانوم می گفت مادرش استخون مینداخته تو آب جوش و آبش رو هفت وعده می داده می خوردن.  خونه ی ما اومد سفره ی خوان رنگین دید واسه ما شد خانوم خانوما هیولا.<br />
-	حالا قهر نکن.<br />
-	معلومه قهر می کنم.  میدونی چه خون دلها خوردم تا بزرگ بشی؟ تا بعد این اژدها بیاد تو رو از من بگیره (گریه می کند).  من پسرمو می خوام.  <br />
-	ننه، من خیلی سرم شلوغه.  وقت این بحثارو ندارم.  رئیس جمهور مملکتو نشوندی اینجا که آبغوره بگیری؟  خودم فردا می برمت گردش.  بیا ماچم کن برم.<br />
-	برو برو.  لبم به تنور داغ بچسبه بهتر از اینه که تو رو ماچت کنم.  عیب نداره.  آه مادرا میگیره.  یا الرحم الراحمین (میکوبد تخت سینه اش) طیاره ی خانوم خانوما رو  وسط آسمونا بترکون تو همون هوا پودرشه و زمین نرسه که پودرشم آفته و وبا و خشکسالی میاره.  به حق مرتضی علی.  پسرمو از من گرفت.  اوهو اوهو.<br />
احمدی با عصبانیت یک "اه" می گوید، در را می کوبد و می رود.  افسر می بیند سناریوی درام جواب نداد. گذر به سناریوی خشن.  عصبانی از جا می پرد و خودش را می رساند به بالکن.  دست می اندازد یک دمپایی خاک گرفته از جاکفشی بر می دارد.  سر احمدی را نشانه می گیرد، پرتاب می کند.  شستش بنازُم،  گوووم، یک راست پس سر احمدی.  <br />
-	(عربده با صدای کلفتی که معلوم نیست کجای حنجره اش ذخیره کرده بود) بی پدر مادر، یک بار دیگه اومدی اینجا لوچه آویزون کردی که من بدبختم، بنزین میریزم روت همین وسط آتیشت می زنم. حالا ببین چیکار می کنم.  آی همسایه ها، پسر من مرد.  مردی وایستا.</p>

<p>احمدی سرش را می گیرد و مثل باد فرار می کند.  می رود منزل، فرست لیدی را می برد در هواپیما فرو می کند تا نعمت های فراوان ما محض تماشا به سایر نقاط جهان هم ارسال شوند تا بقیه هم ببینند و هار هار بخندند که با هم بخندیم بهتر است.  آبرو هم که مال این است که چلک چلک بریزد کف زمین، اگر نریزد که دیگر اسمش آبِ رو نیست.  </p>

<p><br />
رم، کنفرانس:</p>

<p>اعظم السادات خودش را در چادر پیچانده، عینک را هم کوبانده روی چشمان اغواگرش تا از چشمان بد "کهریزکی" به دور بماند.  آرام و قرار ندارد.  مدام از ذوق دچار پرش می شود و ناخود آگاه تحت فشار عصبی داد می زند "غزه".  محافظان باید بگیرندش که از فرط پرش های هیجانی روی سر نفر جلویی نیافتد. <br />
چادرش را تا دم زبان کوچکش در دهانش فرو کرده.  گویی اگر آن را بکشد بیرون باد وجودش فسسسسس خالی می شود و من همواره اندیشه کنان غرق این پندارم که الان چقدر حجم از تفت چسبیده است به آن چادر و اندیشه کنان تر که چقدر هنرمندانه و به دور از انصاف وجهه ی چادر و چادری ها را لت و پار می کنی.<br />
این سر بگو فانوس دریایی، از راست به چپ از چپ به راست که نگاهش با یار آشنایی تلاقی کند و فن بزند.  خانمی با کت و دامن نشسته است.  فرست لیدی با آرنج می کوبد به حجم سیاهی که همراهش آمده و احتمالا خانم است.<br />
-	هرجایی رو نیگا.  بی حیا اومده هرزه گی.<br />
-	بابا اینا نجابت چه بدونن چیه اعظم جون، همه ش لخت لخت راه میرن.  فاحشه ن (از آن برچسب هایی که معمولا در ثانیه با یک نیم نگاه در سایز قدی چاپ و به انسان ها چسبانده می شود و خیلی خیلی در میان بعضی ها مد روز و سال و سی ساله است)<br />
آنقدر وزن نگاهشان را میاندازند روی سر و کله ی زن بینوا و از بالا به پایین، از پایین به بالا وجبش می کنند که زن سرش را برمی گرداند ببیند کیستند این موجودات غریب.  تا با هم چشم در چشم می شوند ناناش صورتش را مچاله و هیولا گونه می کند، دماغش را چروک می کند و هرچه نفرت است در چهره اش می چپاند (و چه اصراری دارند در زشت کردن خودشان) لبهایش را از دو ور می کشد و از لای دندان ها با صدای جیغ می گوید:<br />
-	بپوشون پر و پاچه تو، جمع کن.  غربی کثیف.<br />
و در حین تولید این دردانه ها سرش را هم به حالت "جمع کن بینیم با" به شدت به سمت پایین می کوبد (از آن حرکات غریب ولی آشنا که ما آنقدر دیده ایم که تنها کاری که می کنیم این است که تو دماغی پغی بخندیم ولی کسی که ندیده است تمام موهای بدنش دردم از پیاز خشک می شوند و میریزند)<br />
خانم بینوا وحشت می کند و سریع رویش را برمی گرداند و دیگر تا آخر جلسه سرش را نیم سانت هم به این ور و آن ور متمایل نمی کند.<br />
اعظم خانم دوباره چشم می چرخاند و یک دفعه چشمش میافتد به همسر نخست وزیر پاکستان.  تمام هیکلش را می چرخاند به سمتش و وسط جلسه نعره می زند:<br />
-	بیگم خانوم هِــــــی.<br />
بیگم خانم وحشت زده نگاه می کند.  می بیند یک حجم سیاه دارد از دور تکان می خورد.  به زور لبخند می زند بلکم ساکت شود ولی مگر خانم ول کن است.<br />
-	بیگم خانوم جون، میگما، غزه ایا دارن از گرسنگی نفله می شن این حرومزاده ها حالیشون نی که.  چه خوب که شمام هستی با هم دیگه بریم تو شیکمشون.  <br />
چهار پنج نفر نچ می کنند.  بیگم خانم خیلی معذب سرش را تکان می دهد و به خودش هزار بار لعنت می فرستد که چرا با ناناش چشم در چشم شد.  سوزان خانم هم آن بالا در حال سخنرانیست.<br />
-  ببین کبری، این سوزن خانومه.  اینم وضع مضعش درست نی.  می خوام آدمش کنم.  می خوام واستش کاغذ بینویسم.  <br />
 دست می اندازد از توی لباسش یک تکه کاغذ مچاله می کشد بیرون.  با دست صافش می کند و با کبری می پرند سر کاغذ و د بنویس:<br />
-	از اعظم السادات به سوزن،<br />
سوزن خانم سلام، خوبی؟ (کبری) سلام نده، پررو میشه، (اعظم خط می زند) اوی سوزنک، یکم وضعت درست نیست ولی من برات نامه می دم که درست شی...(کبری) مثال اینا یادت نره ها اعظم جون، من دیدم هم تو نامه هاشون مثال می زنن که قشنگ شه ... (اعظم فکر می کند ده ساعت تا بالاخره مثال نخ نمای آسیه یادش بیاید)  ببین خان جان، این شوورتو تو ایران ما می خوان کله شو بکنن ها، فکر نکن... (کبری) آره بگو پول تعیین کردن برای سر ذلیل مرده ش... (اعظم) یارو عینهو فرعون می مونه... تو هم آسیه باش...ببین خواهرمی، درد دلی دارم می نویسم... همین محمود رو می بینی؟  من کلی بهش اعتماد به نفس دادم... خونه ی ننه ش عین موش مرده بود... (کبری) افسر خانومو می گی؟  والله بخدا خدا صبرت بده، آره بنویس بدونه چیا کشیدی دختر... (اعظم) مادر نبود جلاد بود... بماند... خلاصه من همه ش تو کارای شوورم دماغمو فرو کردم و ایده و اینا دادم... خیلی همه چی خوب شد... ببینی مملکت چطور داره می چرخه.... تو هم مثل من و آسیه باش... ما زنا باید حرف بزنیم... (کبری)  آفرین، به حقوق زنان هم زدی ها...(اعظم) دیدی آسیه چطور موسی رو از دست اون سقط شده فرار داد انداخت تو رودخونه؟... تو هم طرف رو خرفهم کن... ببین، غزه خیلی مهمه، تو حالیت نیست، ما می دونیم... همه جا باید در مورد غزه فکر بشه... به شوورت بگو برای غزه ایا اگه قامپوت نفرسه من خیلی ناراحت می شم... برو ببینم چه می کنی... غزه هیچوقت یادت نره سوزن خانم... غزه، غزه.</p>

<p>نامه را می گذارد کنار دستش.  چند نفر می آیند و می روند تا بالاخره نوبت می رسد به اعظم جون.<br />
-	کبری من از همینجا حرف می زنما.  چشمای بد بد منو می خورن.<br />
چادر را از زیر دماغش رد می کند و محکم به سمت بالا می کشد تا بینیش هر چه بیشتر به سمت پایین آویزان شود و تا دم چانه اش برسد که زهره ی همه بترکد از این همه ظرافت و زیبایی زنانه.  شروع می کند.  جان کلام:<br />
-	غذا نه و غزه...  تو ایران، همه سیر، نافا بیرون چو انجیر... همه هر روز صبحانه هم ژیگو...  غزه، غزه...همه عینهو خودم بوم غلتون... ما نجیب، شما هرزه، جانم فدای غزه ... ایران نگو بگو پارادایس... آی غزه، غزه، غزه... بیگم خانم هم با من هم رأی... آی غزه، وای غزه... بچه فقط تو غزه.... گرسنه فقط تو غزه... مردم ما همه تحت کُنتُرُل حاجی و بابای حاجی، سیر سیر... همه چی ربط به اسرائیل... و در آخر باز هم آی غزه، وای غزه، ایران بره بمیره. </p>

<p>لازم به توضیح نیست که کسی اصلا گوش نداد چون اعظم خانم خیلی نخودی.  جلسه روال عادی خود را ادامه داد.  </p>

<p>برنامه تمام شد.  اعظم خانم تا بیاید خودش را میان سی کیلو لباس حفاظتی اش لقمه کند،  بیگم خانم مثل باد فلنگ را بست.  اعظم هم دوان دوان پرید جلوی سالن، نامه را پرت کرد در صورت سوزان خانم و "غزه غزه" گویان دوید دنبال بیگم.  در مسیر سالن غذا خوری بود که برلوسکونی را دید و طرف یک کلام گفت شام و شکر پاره ی ما سریع به خودش گرفت، چهار تا سیلی هم به برلوسکونی زد و رفت.  داخل سالن هم دم میز غذا پرید جلوی بیگم خانم یک "دالی موشه" گفت و یقه ی بینوا را چسبید.  از یک طرف تا جاداشت خورد و میز شکاند و از آن طرف تا توانست بیگم و جماعت را غزه باران کرد و بعد از اینکه کل آبروی مارا تا خرتناق چلاند کف خیابان ها آن چنان که سیل رُم را برداشت،  نشست در طیاره و برگشت که مال بد، بیخ ریش صاحابش.  <br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>عرش فرش (پایانی)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000787.php" />
<modified>2009-11-11T15:01:10Z</modified>
<issued>2009-11-10T16:40:22Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.787</id>
<created>2009-11-10T16:40:22Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="hell.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/hell.jpg" width="224" height="380" /></p>

<p><strong>صنوبر علفکار</strong></p>

<p>جبرئیل از در خانه ی ابلیس بیرون می آید و می رود ته کوچه، ته دنیا.  همانجایی که آخر سقوط و هبوط و نزول و همه ی چیزهای بد و پلید و سیاه و کثیف است.  یک در عظیم فلزی سیاه.  بر سر در آن بزرگ نوشته اند:  "جهنم لند ".  از دوردستان نوای موسیقی به گوش می رسد.  زنجیری از آسمان آویزان، یعنی که مثلا زنگ در.  جبرئیل زنجیر را می کشد.  ناگهان آسمان قرنبه می شود و صدها کلاغ قاریدن می آغازند.  باد و طوفان و خلاصه صحنه ای بسیار آلفرد هیچکاک.  جبرئیل با دهان باز آن وسط میخکوب می شود.</p>]]>
<![CDATA[<p>-	یا امامزاده قاسم، این جا کجاست؟  یعنی مالک از اینجا خبر داره؟<br />
دریچه ی روی در با غژ و غوژ باز می شود.<br />
-	فرمایش؟<br />
-	جبرئیلم.<br />
-	خب باش.<br />
-	خب باش و زقنبود.  باز کن در رو.  مالک منو فرستاده.  وضعیت بحرانیه روی زمین.<br />
-	برو.  اینجا اجازه نداری بیای.  زمین هم به من و تو ربطی نداره.  تو سوپرمنی یا فضول محله ؟  حد و مرز حالیت هست یا نه؟  هرکی اختیار محل زندگی خودشو داره.  شما نخود نشو.  آسایش نداریم از دستشون.  <br />
جبرئیل با دو دست دستگیره را می چسبد و دو پایش را می چسباند به در و با شدت و حدت و عصبانیت شروع می کند در را تکان دادن.<br />
-	باز کن ملعون، باز کن مقهور، باز کن مطرود.  <br />
-	(در حالی که می خواهد در را ببندد) بیا، اینم از ادبت.  برو بچه.  برو حال نداریم. <br />
جبرئیل سریع نامه را دراز می کند.<br />
-	حالا چقدرم حساسه.  صبر کن بابا.  نامه برات آوردم از ابلیس.  بگیرش.<br />
و نامه را می اندازد داخل.  خرچ خورچ کاغذ و کمی مکث.<br />
-	همونجا وایستا تا من اولیشونو پیج کنم.<br />
دریچه را می بندد.  از پشت در صدای غیژ میکروفن به گوش می رسد و بعد صدای دربان:  "برادر آدولف، برادر آدولف همین الان به درگاه اصلی جهنم.  بدو تا ندادم رشمه رشمه ت کنن.  برادر آدولف".  جبرئیل شروع می کند اطراف و اکناف قدم زدن و کند و کاو کردن.  دیوار جهنم تا بی نهایت ادامه دارد.  نوشته های روی دیوار را می خواند:  "بر پدر و مادر هر برزخی لعنت که اینجا آشغال بریزد." و دقیقا زیرش کپه ای آشغال ،  "خدمات لوله بازکنی برادران بلاتکلیف با هزار و چهارصد و سی و دو سال سابقه"، "مرگ بر جهنمی، پاینده باد برزخی".  لای در باز می شود.  جبرئیل برمی گردد سمت در.  آدولف با موی پریشان، سبیل کج و معوج، دمپایی به پا و آشفته می آید بیرون.  یک دست ندارد و یک گونی در دست دیگرش است.<br />
-	این چه ریختیه؟<br />
-	تو دستگاه آدم خرد کنی بودم.  اگه گذاشتی خورد بشیم راحت.  بیا اینم وضعیتم.  نفهمیدم چطوری تیکه هامو جمع کردم و دویدم.  نصف دستم رو ریختم تو گونی و اومدم اینجا.  چیه حالا؟  کیسه ی آبت پاره شده بود؟<br />
-	آدولف، از ایران خبر داری؟<br />
-	آره اینجا ماهواره هست دیدم.  چی شد؟  عروس تعریفی تون هم که گوزو از آب در اومد.<br />
-    به ما چه؟<br />
-	نه مگه نماینده ی شما رو زمینه؟<br />
-	تو هم هرچی هر کی گفت باور می کنی؟  این بابا نسبش به آب انبار چاه ویل هم نمی رسه چه برسه به عرش اعلا.  الان هم داریم یه فکری می کنیم که یه جوری اگه بشه جمعشون کنیم بیاریم اینجا.  اومدم از تو راهنمایی بخوام.<br />
یکدفعه هیتلر گوشه ی سبیلش از وحشت می پرد.  صدای زیرش را که یک زمانی برای نطق های غرا و مهیج می کشید سرش، بلند می کند و شروع می کند به داد و فریاد.  هیچ شباهتی به آن "آقای بزرگ" روی زمین ندارد.<br />
-	 کجا؟  اینجا.  (شروع می کند جیغ زدن و در را کوبیدن)  قاپوچی جان جدت باز کن.  حمله کردن.  کممممک.<br />
-	(جبرئیل یقه اش را می گیرد) بابا چته؟<br />
-	دستم به دومنت.  جان هرکی دوست داری، روزی سه لگن سرب داغ با قیف بریزین ته حلقم، هر شب منو با میخ بکوبین به دیوار، منو بفرست وسط کوره ی آدم پزی ولی اینا رو نیار اینجا.  اون جلادارو نیار اینجا.  اینجا رو به گند نکش.<br />
-	ببین کی داره حرف می زنه.  (خرخره اش را می چسبد) فلان فلان شده اون موقع که کرور کرور آدم می فرستادی تو اتاق گاز هم اینقدر تی تیش مامانی فکر می کردی؟  تو هم عین همینا.  چه فرقی داری؟<br />
-	(اشک هایش با شدت پرتاب می شوند.  تف تف می کند و حرف می زند)  من غلط کردم. ولی بابا من فرق داشتم، والله فرق داشتم.  من می خواستم اصلاح کنم.  گیریم اشتباه.  تقاصشم دارم پس می دم، چشمم کور.  ولی انصاف داشته باش.  من با اینا قابل قیاسم؟  من آدمای خودم رو که تو خیابون با تپونچه نزدم.  زدم؟  من کی نژاد آلمانی رو تیکه تیکه کردم؟  کی سر پشت بوما با تیرکمون وایستادم؟  کی با قمه وسط جماعت جولون دادم؟  (اشک هایش یک دفعه خشک می شوند)  مرگ من دیدی فیلم و عکساشو تو اینترنت؟  اینا چی ان؟  هیولان؟  به مالک بگو بابا دست مریزاد، من فکر می کردم خباثت در من خلاصه شده.  ول کن یقه رو داداش.  این پیراهن است افسار نیست.<br />
خودش را از دست جبرئیل خلاص می کند.  در همین حین چندتا برزخی با سنگ و کلوخ می آیند و شروع می کنند به هیتلر سنگ زدن.<br />
-	مرگ بر جهنمی ملعون.  این خانه سیاه است، این خانه تاریک است.<br />
آدولف با وحشت پشت جبرئیل پنهان می شود.  جبرئیل یک دفعه خونش به جوش می آید.  دمپایی هیتلر را از پایش می کشد و با قیافه ی برافروخته به سمت برزخی ها حمله می کند و دمپایی را محکم پرت می کند.<br />
-	به شما چه مربوط؟  تو برو خود را باش پدرسوخته.  ما اینجا دوربین گذاشتیم.  عکساتونو گرفتم.  پرونده تون که اومد زیر دستم همه تونو روونه ی همینجا می کنم تا آدم شین.  همه تونو شناسایی می کنم.  هرررری.<br />
برزخی ها با وحشت فرار می کنند.  آدولف سپاسگزارانه جبرئیل را نگاه می کند.<br />
-	قربونت برم (می پرد لپ جبرئیل را دو تا ماچ می کند).  خیلی آقایی به شیطان.  از ما دلخور نشی ها.  ولی جان تو اصلا راه نداره کمکت کنم.  من کجا اینا کجا؟  ول کن ما بریم.  ول کن این اوا به جای من رفته تو صف وایستاده الانه که جیغش در بیاد.  خانوما رو هم که می شناسی.  سوزنشون رو غر گیر کرد دیگه خلاصی نداریم.  آی قربون پسر.  چاکریم.<br />
در می زند و قاپوچی در را باز می کند.<br />
-	حالا قبل از این که بری یه سووال؟<br />
-	چیه؟<br />
-	اون تو چه خبر هست؟  صدای موزیک هم میاد.  رقاصخونه راه انداختین؟  عیش و عشرته؟  این چه عذابیه؟<br />
-	تو چیکار داری ای پاک سرشت، ای سفید بی لکه.  اینجا یه جاییه که ما بد کردیم، اونی هم که مسئوله،  ما رو داره بد مکافات می ده.  چیکار داری که چه خبره؟  می خواستی تو هم خلافکار باشی بیای این تو.<br />
-	حالا خورد و خاکشیر شدنا حسابی حالتو جا می آره یا نه؟<br />
-	چی؟ دستگاه آدم خورد کنی منظورته؟ (پوزخند می زند)  اینا که فرمالیته ست و بر طبق سنت انجامش می دن.  یه بیست سی بار اولش بده، بعد عادت می کنی.  درد اصلی این نیست.  مکافات اصلی این جنایت اینه (سرش را نشان می دهد و صورتش در هم می شکند).  درد اینه که فراموش نمی کنی.  درد اینه که فکرش ولت نمی کنه.  تو از صبح نشستی اونجا تو آفتاب پا رو پا انداختی یکم مطالعه کنی بد نمی شه ها.  ملت پست مدرن رو هم رد کردن تو هنوز جفت پا تو عهد عتیق وایستادی.  عجبا.</p>

<p>سرش را می اندازد پایین و می رود . کنجکاوی جبرئیل را قلقلک می دهد. تند پشت آدولف می دود که خودش را بیاندازد داخل که در را می بندند و با دماغ می رود توی در.<br />
-	(قاپوچی بی توجه به تلاش های مذبوحانه ی جبرئیل) آدولف، قربون دستت، سر راهت برو دم چشمه ی حمیم اون مائو رم گیر بنداز بگو یه تک پا بیاد دم در.  بساط چاییشو از صبح اونجا پهن کرده فرت فرت داره چای سبز می خوره.  فکر می کنه اومده پیک نیک حروم لقمه.<br />
جبرئیل دوباره دم در چنباتمه می زند و منتظر می ماند.  بعد از چند دقیقه مگس پراندن مائو در را باز می کند و می آید بیرون.  لباسی از آتش به تن.  یک کله ی شیطان مثل سیب گرفته است دستش و گاز می زند.<br />
-	به به، آقای "یک گام بزرگ به جلو".  فکر کردی آدام اسمیتی؟  قربون اون طرحای اقتصادی فزرتیت بری خودت.  میلیون میلیون از قبل این طرح آنتیکت نفله شدن.  حقته، بسوز، جزغاله شو.<br />
-	حالا چی؟  صدام کردی اینو بگی؟  اینو خودم می دونستم.<br />
-	این چیه می خوری؟<br />
-	میوه ی درخت زقوم ؟  می خوای؟  (دستش را دراز می کند)  بیا بخور، شکلش بده، مزه ش بد نیست.  نترس.<br />
-	(با وحشت خودش را می چسباند به دیوار)  وای مامان.  نمی خوام، خودت بخور.  گوش کن مائو جونم.  یکی پیدا شده رو زمین، یعنی یه چی تو مایه های خودت.  طرحای اقتصادی چپ اندر قیچی از گوشش می کشه بیرون در حد "بابا بادام دارد".  می خوام بری بیاریش اینجا با هم دوست بشین.  اسمش احمدی نژا...<br />
-	(دو بال جبرئیل را می گیرد، بلندش می کند و می کوبدش به دیوار جهنم)  ببین چاروادار، یه بار دیگه شوخی مزخرف بکنی و من رو با این درب داغونا مقایسه کنی می فرستمت اونجایی که عرب نی انداخت ها. <br />
-	(دست و پا می زند و اِه و اوه می کند) ولم کن نخراشیده.  پرامو سوزوندی.  مگه چی گفتم؟<br />
-	(ولش می کند)  مرتیکه من رو با کی مقایسه می کنی؟  با یه نماد بلاهت؟  کوته مغز.  من اگر طرحم جواب نداد و گند زدم خودم می دونم.  ولی من یه ایده ای پشت طرحم بود.  بهش فکر کرده بودم.  همینجوری خیاری طرح نداده بودم.  این اصلا می دونه ایده و طرح و اقتصاد یعنی چی؟  کم اینجا عذاب می کشم که تو حالا در اومدی با این مقایسه های دو قرونیت منو زجر کش می کنی؟  این که شب خواب می بینه صبح نظر می ده رو با من مقایسه می کنی؟  اینی که دوستاش هنوز فرق یارانه و رایانه رو نمیدونن رو با من مقایسه می کنی؟  <br />
-	خب بابا حالا.  چته؟ <br />
-	یه بار دیگه بیای اینجا مزاحم من بشی و از این حرفا بزنی همه ی بالهات رو گز می دم.<br />
محض گرفتن زهر چشم یک پر هم از جبرئیل می کند و با عصبانیت می رود داخل.<br />
-	(به دربان) طرف بی تربیتی می کنه بابا.<br />
-	عیب نداره.  حالا قربون دستت، برو استالین رو....<br />
-	(جبرئیل از بیرون نعره می کشد)  نمی خوااااااااااااااااااااام، نمی خوام، اونم نیومده لابد در مقابل این اعجوبه ها قراره بشه مریم باکره.  نیار آقا.  رفتیم ما.  </p>

<p>-	آخه برادر من هر چیزی استانداردی داره.  اینجا هم قانون خودشو داره.  اینا رو بیاری اینجا از همین دم در ردشون می کنن.  آقا ما اینجا گزینش داریم.  لونا پارک که نیست.  برو یه جای دیگه براشون بساز.  اینجا بیاری شهروندای اینجا اعتصاب می کنن و همه چی می ریزه به هم ها.  از ما گفتن.  حالا شما هم به دل نگیر.  بیا اینو بگیر آشتی کنیم.<br />
لای در را باز می کند و یک جعبه شیرینی می آورد بیرون.  جبرئیل از فرصت استفاده می کند و با کله خودش را به زور فشار می دهد داخل.  دربان به زحمت در را می بندد.<br />
-	بابا تو خیلی رو داری بخدا.  برو.  برو دیگه اینورا پیدات نشه.  الان زنگ می زنم پلیس 666.<br />
جبرئیل دست از پا درازتر بر می گردد. <br />
آن طرف مالک یک گوشه روی زمین نشسته است و آرنج را روی زانویش گذاشته است، مشتش را به نشانه ی غم و تفکر به پیشانی زده است و آه می کشد.  عزرائیل اینترنت پر سرعت دیده است و با قلدری لپ تاپ را غصب کرده است.   از بالاترین تا فیسبوک و تویتر، همه ی صفحات را باز کرده است و تند و تند دارد خبر می خواند.<br />
-	(مالک) اسرافیل.  یه سوزناکشو بزن.  میکائیل بخون.  از دل خون من بخون.<br />
اسرافیل ناله ی صور را در می آورد و میکائیل می خواند.<br />
-	امشب درویشت منم، درویش دل ریشت منم، بیگانه و خویشت منم...<br />
-	(مالک های های گریه می کند و می کوبد به سینه اش) وای وای وای، موندین بی کس، موندین تنها.  (با دودست از شقیقه هایش تا دم چاه زنخدانش را یک شیار جانانه می اندازد) درویشت منمممم، منممممم، دل ریشت منم، وای وای وای...<br />
ناگهان عزرائیل با خنده فریاد می زند.<br />
-	بابا ایولله. اسرافیل خفه ش کن تو رو خدا.  لگد کردی اعصاب مارو همه ش زر زر زر زر.  قربان بیاین ببین چه می کنن.  نشستین گریه می کنین؟ پَه.</p>

<p>مالک خود را چهار دست و پا می کشاند سمت لپ تاپ.  فیلم های یو تیوب را دانه دانه می بیند.  از کندن عکس بت بزرگ و راه پیمایی روی او تا پول ریختن جلوی صفوف بسیجیان و تمام شجاعت های روز سیزده که بازار تمام دلاوری های افسانه ها را کساد کرد.  گل از گل مالک می شکفد.<br />
-	ای قربونتون برم که ببین چه خلق کردم.   (نوک انگشتانش را به هم می رساند و از آن ها یک ماچ صدادار به نشانه ی تحسین می گیرد)  پرررررررررررررچ. ناز شستم.  ببین چه کردم.  می بینی عزی؟  اینجا کار اصل از تقلبی معلوم میشه ها.  اصلا از نوع ترکیب و تراششون معلومه.  اون یکیا رو یکی دیگه وقتی در کارگاهم باز بوده اومده ساخته. <br />
-	(بی حوصله) بله آقا.  شما راست می گین.  آقا می گم ببینین، اینا چه نیاز به ماها دارن اصلا؟  جان شما ما دخالت کنیم بهشون هم بر می خوره.<br />
-	(کمی فکر می کند) راست می گی ها.  اصلا من هم داشتم به همین فکر می کردم.  منم بودم بهم بر می خورد.  ما دست ببریم، بعد آخرش به اسم ما تموم می شه و زحمت اینا به چشم نمی آد. هان میکا؟<br />
-	(میکائیل) بله قربانتان گردم.  بابا ما نباید در امور زمینی اونقدر دخالت کنیم.  هر کسی باید محدوده ی خودش رو داشته باشه.<br />
-	آفرین به این هوش.</p>

<p>جبرئیل با قیافه ی ترکیده وارد می شود.<br />
-	قربان الهی که من تیکه پاره تون بشم، شرمنده ی درگاهتو....<br />
-	(می پرد جبرئیل را ماچ می کند) حله جبرئیل جانم. گوگوری مگوری من.  حله.  خودشون منهدم کردن.  اصلا ما به این نتیجه رسیدیم که دخالت ما بیخوده.  اسباب زحمت هم می شیم.  حالا تو هم زحمت کشیدی رفتی تا اونجا عیب نداره، یکم ماهیچه هات سفت می شن.  ما از دور باید نظاره گر باشیم.  میکا، زنگ بزن بگو چایی بیارن که این روزا جهنم گذشت برامون.  اسرافیل بزن بینیم.  عزی، بدو بساط دبلنا و لوبیا رو بیار بشینیم یه دست دبلنا بزنیم.  <br />
آن پایین جماعت خودشان حق خودشان را می ستانند و آن بالا هم اسرافیل با فراغ بال قطعات کلاسیکش را می نوازد و بقیه ی مقربین و مالک با خوشی و دلی آسوده دبلنا بازی می کنند و اداره ی عرش فرش یا اعلاء یا هرچیزی که می خواهید اسمش را بگذارید را بر عهده می گیرند.<br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>مبارزه مسالمت آمیز، هم استراتژی هم تاکتیک</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000788.php" />
<modified>2009-11-15T14:52:12Z</modified>
<issued>2009-11-10T10:51:50Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.788</id>
<created>2009-11-10T10:51:50Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>مقالات</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="qods 6.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/qods 6.jpg" width="380" height="254" /></p>

<p>تصاویر منتشره از رفتار وحشیانه پلیس علیه مردم معترض و گزارش هایی که از سراسر کشور از وقایع روز سیزده آبان می رسد، نشان می داد که:</p>

<p>اول، حکومت در فشار شدید و خستگی مفرط است و قصد دارد با خشونت بدون گلوله، مردم را بشدت بترساند تا جلوی این حضور خیابانی یکپارچه را بگیرد. </p>

<p>دوم، حکومت بیش از هر چیز از شعار " دروغگو شصت و سه درصدت کو؟" که نشان می دهد حکومت در انتخابات تقلب کرده و حضور گسترده مخالفان همین را ثابت می کند، می هراسد. مصداق شعار فوق یعنی اینکه ما سبزها می توانیم میلیونها نفر را در سراسر کشور به خیابان بکشیم، اما آنها نمی توانند صدهزار نفر را برای استقبال از احمدی نژاد سامان بدهند، می ترسد. تجربه این چند ماه نشان می دهد آنها از جمعیت های کوچک با شعارهای تند نمی ترسند، ولی از جمعیت بزرگ با شعار عادی یا حتی سکوت هم می ترسند، چرا که جمعیت کوچک را هم می توان کنترل و شناسایی کرد و هم شعار تند را می توان از نظر حقوقی به عنوان جرم بزرگ شناخت.</p>]]>
<![CDATA[<p>سوم، استمرار تظاهرات گسترده و کشانده شدن آن به شهرهای کوچک، حکومت را زمین گیر کرده است، دولت سه ماه است عملا نمی تواند تشکیل شود، مذاکرات خارجی( وین و ژنو و غیره) کاملا وابسته به حرکت سبزهاست، تعیین تکلیف زندانیان سیاسی برایشان دشوار شده و نمی دانند آزاد کنند یا بگیرند، چرا که اگر آزاد کنند حضور سبزها بیشتر می شود و اگر بگیرند، نمی دانند با آنها چه بکنند. سیستم تبلیغاتی حکومت عملا نمی تواند به تبلیغ دولت و رهبری بپردازد و تنها مشغول پاسخگویی علیه سبزها و در نتیجه کمک به رسانه ای تر شدن سبزها می شود و در کنار همه این مشکلات جدی برای حکومت، جنبش های کارگری هم با سیاستهای اقتصادی دولت در مورد یارانه ها در راهند. روزی نیست که خبر تغییر یک یا دو مدیر صنعتی منتشر نشود و اخبار یک یا چند اعتصاب کارگری پخش نشود.</p>

<p>چهارم، تاکید رهبران جنبش سبز بر " رهبری مردمی" باعث شده حکومت عملا به این نتیجه برسد که با وجود اهمیت مثلث کروبی، خاتمی و موسوی، آنها نیستند که تعیین کننده اند، به همین دلیل دستگیر کردن آنها مشکلی را حل نمی کند، بلکه جنبش را جدی تر می کند. دستگیر کردن رهبران دیگر هم ممکن نیست، چون رهبران جنبش دهها هزار انسان نامعلوم هستند که بسیار جدی و قدرتمند و بدون ارتباط شناخته شده تشکیلاتی رایج یا سابقه دار، کارشان را انجام می دهند. رهبری جنبش در حال حاضر منقطع از جریان رهبری تشکل های عضو جنبش است و در حقیقت این " رهبران دوم" دهها هزار نفری هستند که جنبش را به پیش می برند.</p>

<p>همه اینها وضع حکومتی عاجز را نشان می دهد که نمی داند چه کند، با برگزاری پیروزمندانه و بسیار دشوار و پر تنش سیزدهم آبان، که تعداد بسیاری در اثر خشونت وحشیانه پلیس زخمی و مجروح شدند، تفکر خشونت در برابر خشونت، توسط گروهی از دوستان جنبش سبز و بسیاری از مردم خشمگین مطرح شده است. این تفکر را باید ارزیابی کرد و به بحث گذاشت تا جنبش در یک گفتگوی بزرگ و همگانی بتواند استراتژی خود را برای ماههای آینده روشن کند. با توجه به اینکه ما روز 16 آذر را در پیش رو داریم، و این روز با روز قدس و سیزده آبان که هر دو روزهای رسمی و حکومتی بودند فرق می کند. </p>

<p>شانزدهم آذر هم متکی به یک گروه خاص اجتماعی، یعنی دانشجویان است و هم علیرغم داشتن اهمیت تقویمی، یک مراسم دولتی پشتوانه آن نیست که عموم مردم بدون مجوز قبلی بتوانند در آن حاضر شوند. اما شانزده آذر بهترین فرصت برای حضور فعال دانشجویان و حضور احتمالی مردم برای کمک به دانشجویان است. با این فرض که در بیش از پنجاه شهر، دانشگاههای مهم وجود دارد، شانزده آذر بهترین فرصت برای فعال کردن نیروهای جوان جنبش در همه جاست. این پراکندگی به شدت به حکومت فشار می آورد، بخصوص اینکه چون اجتماعات در دانشگاه برگزار می شود، خطر لو رفتن و ایجاد ارتباط و هماهنگی بسیار کمتر از روز قدس و سیزده آبان خواهد بود. اما از آن مهم تر، روزهای دهه اول محرم است که ما فرصت شبانه مهمی برای هر شب و روز تظاهرات کردن داریم. با توجه به اینکه افرادی که هر سال در عزاداری های محرم حضور پیدا می کردند، همین گروههایی هستند که در جنبش سبز فعالند. </p>

<p>به نظر من در تدوین یک تاکتیک خوب برای دو ماه آینده، از حالا تا دهم دی ماه، پایان دهه محرم، و رفتن به استقبال 22 بهمن که بقول میرحسین موسوی " میقات" ماست، موارد زیر را در انتخاب یک تاکتیک مناسب دخیل می دانم. همه این گفته ها می تواند مواد خام یک گفتگوی گسترده برای انتخاب بهترین تاکتیک یا بهترین تاکتیک ها باشد. در این گفتار در صدد هستم که بگویم چرا مبارزه مسالمت آمیز نه فقط یک شیوه مطلوب و سازگار با اخلاق و روانشناسی اجتماعی جنبش سبز است، بلکه تنها شیوه ممکن برای پیروزی این جنبش و رسیدن آن به هدف نهایی جنبش است.</p>

<p>1) مهم ترین راه جلوگیری از خشونت و حرکت مسالمت آمیز، رفتن به سوی حضور قانونی است. این خود ناسازه ای دشوار است، یعنی حکومت می داند که اگر اجازه یک راهپیمایی قانونی به جنبش سبز بدهد، جمعیت میلیونی در خیابان حاضر خواهد شد و همان می شود که رهبری با عبارت " آبروریزی برای نظام" از آن یاد کرد، به همین دلیل احتمال دادن مجوز یا کاهش خشونت کمتر به نظر می رسد، اما، حکومت می داند که دو راه بیشتر در پیش رو ندارد، یا باید اجازه بدهد که دو میلیون نفر با شعارهای متعادل به خیابان بیایند، یا اینکه همین دو میلیون نفر در تمام شهر پراکنده می شوند و با تندترین شعارها مراسم را برگزار می کنند. به همین دلیل، دولت راههای زیادی برای انتخاب ندارد، آنها اگر می توانستند همین الآن رهبران جنبش را بگیرند و با اعدام بیست نفر این جنبش را تمام کنند، لحظه ای در این کار تردید می کردند، آنها اگر می توانستند مثل روز سی ام آبان با کشتن 70 نفر در خیابان، مانع از ادامه اعتراضات خیابانی شوند، لحظه ای تردید نمی کردند. اگر آنها سیاست " باتوم به جای گلوله" را انتخاب کرده اند و رهبران را دستگیر و زندانیان را اعدام نمی کنند از ترس ملت است و این ترس کاملا واقعی است. چون مردم بشدت انگیزه جنگیدن با حکومت را دارند و دائما پرانگیزه تر می شوند. در حقیقت دولت بدون هیچ تمایلی باید به جنبش امتیاز بدهد و می دهد، چرا که اگر امتیاز ندهد، زودتر نابود می شود. </p>

<p>از این رو اعمال فشار اجتماعی بر دولت تا رسیدن به خواسته های مردم باید ادامه بیابد، اما جنبش سبز باید از هر نوع عقب نشینی دولت و حکومت، استقبال کند. اگر آنان بپذیرند که مردم با شعار مشخص و حتی سکوت به خیابان بیایند، باید بلافاصله از آن استقبال کنیم. یا اگر در اثر فشارهای وارده حاضر شوند حضور حزب مخالف را بپذیرند، باید حزبی فراگیر را تشکیل دهیم. اصولا باید بدانیم که ما نه می خواهیم خشونت بورزیم و نه دوست داریم رفتار غیرقانونی کنیم، تا امروز هم هرچه قربانی داده ایم، بخاطر خشونت ورزی حکومت بوده نه تندروی ما، اما جنبش سبز نمی تواند و نباید معطل بازی های دولتی و حزبی شود. ما نمی ایستیم تا آنها امتیاز بدهند، اما اگر امتیاز دادند، آن را می گیریم و به کارمان ادامه می دهیم. این که شعارهای روز سیزده آبان بشدت تند شده است، حاصل تصمیم و خواست ما نیست، حاصل فشارهای آنهاست، اگر خشونت را تشدید نکنند، ما نیز اعتراض را مسالمت آمیز می کنیم. </p>

<p>2) برخی از دوستان جنبش سبز با دیدن صحنه های وحشیانه حمله پلیس بخصوص به زنان و دختران، در نوشته های شان گفته اند که باید خشونت را با خشونت پاسخ داد. این پاسخی از سر احساس مسوولیت و دلسوزی و خشم است و کاملا طبیعی است، اما آیا چون طبیعی است، لازم و ممکن نیز هست؟ آیا منظور مبارزه قهرآمیز است، یا دفاع خشونت آمیز. اصولا اعمال خشونت در برابر خشونت، دو شیوه دارد. نخست آنکه ما خشونت را آغاز کنیم و بطور مسلح، سرد یا گرم وارد صحنه شویم و سعی کنیم با حمله به پلیس آنها را وادار به عقب نشینی کنیم. حالت دوم این است که ما بطور مسالمت آمیز وارد صحنه می شویم، اما در مقابل حملات پلیس به مردم و خودمان آرام نمانیم، نه تن به دستگیری بدهیم و نه بگذاریم دیگران دستگیر شوند و در حقیقت در مقابل خشونت از خودمان دفاع می کنیم. </p>

<p>از نظر حقوقی در حالت اول که می خواهیم حمله خشونت آمیز بکنیم، ما از زمانی که نقشه می کشیم، و قبل از هر عملی مجرم هستیم، اما در حالت دوم ما حتی در صورت زدن پلیس هم به لحاظ حقوقی مجرم نیستیم، چون مجبور شده ایم از خودمان واکنش نشان دهیم. در اینجا بحث از این واقعیت نمی کنیم که پلیس و قوه قضائیه جمهوری اسلامی برای صدور هر حکمی یا اعمال هر مجازاتی به ادله حقوقی نیاز ندارد، بلکه به دفاع خشونت آمیز از منظر حقوقی نگاه می کنیم. دفاع خشونت آمیز در برابر خشونت باید از جائی آغاز شود که ما در معرض حمله مرگبار و خشونت آمیز خیابانی قرار می گیریم و تا جایی ادامه بیابد که پلیس عقب نشینی کند. این رفتار باید باعث شود که پلیس هم از قبل بترسد و بفهمد که نمی تواند براحتی مردم را کتک بزند. به عبارت دیگر پلیس باید از ما بترسد، پیش از آنکه کاری بکنیم، اما نباید هیچ دلیلی برای دستگیری ما وجود داشته باشد.</p>

<p>3) یارگیری مقدم بر درگیری است. در هیچ حالتی، مبارزه سیاسی که حکومت تلاش می کند آن را به خشونت بکشد، تا قبل از افزایش نیروی حامیان جنبش، در مقابل حامیان حکومت، به مصلحت نیست. کار ما تا قبل از درگیری، یارگیری است، ما نیروی در حال رویش و بالنده ایم و آنان نیروی در حال ریزش و میرنده. ما در حال قدرت گرفتن و رو به پیش هستیم و آنها در حال از دست دادن قدرت و رو به انحطاط. به همین دلیل است که حکومت تلاش می کند تا درگیری با ما را به جلو بیاندازد تا مانع افزایش نیروی ما و کاهش نیروی خودش شود. در چنین شرایطی ما باید دائما به فکر حفظ نیروی اجتماعی و سازماندهی آن، پائین آوردن هزینه حضور اجتماعی برای جذب نیروی بیشتر و جلب نیروهای سرگردان و بلاتکلیف و تلاش برای افزایش ریزش نیرو در جبهه استبداد باشیم. ما باید خبر ریزش نیروی حامیان استبداد را دائما منتشر کنیم و به آنان برای حضورشان در جبهه مردم و پشت کردن به استبداد خوش آمد بگوئیم. در مقابل ایجاد هرنوع تنش و آشفتگی در جبهه ملت امری خطا و خلاف است. در حال حاضر نیروهای حکومتی قصد ایجاد تفرقه میان رهبران جنبش، بخصوص کروبی و موسوی را دارند و روی این موضوع کار جدی می کنند. </p>

<p>آنچه گفته شد، نه یک دستورالعمل موقت، بلکه یک برنامه استراتژیک است. اگر ما به دموکراسی فکر می کنیم، نمی توانیم نیروهایی که مانع دموکراسی نیستند، از خود برانیم. جنبش باید قابلیت خود را با محدود نشدن به یک ایدئولوژی سیاسی، یا یک نگره دینی، یا یک گرایش جناحی افزایش دهد، تا به اندازه یک ملت دموکرات برسد. فریب دادن و دروغ گفتن به مردم و ایجاد ائتلاف های موقت، اگر چه راهی ممکن است، اما بی فایده است. بهترین شکل این است که ظرفیت جنبش را بالا ببریم. تاکید بر جمهوری اسلامی یا جمهوری ایرانی یا هر موضعی که باید در یک شرایط دموکراتیک توسط انتخاب ملت روشن شود، امری نادرست است. ضمن اینکه در حال حاضر باید بتوانیم با افزایش ظرفیت جنبش، رهبران را وادار کنیم که نگاه شان را در اندازه های ایدئولوژیک محدود نکنند. هرگز فراموش نکنیم که رهبران جنبش و حامیان آن در جریان جنبش تغییر ماهیت می دهند و به شکل مطلوب در می آیند. وقتی رئیس یک حزب می خواهد دولتی را اداره کند، باید خواسته های ملی را جایگزین خواسته های حزبی کند تا بتواند سخنگوی یک ملت شود، یا بپذیرد که در رهبری یک جبهه قرار بگیرد تا وحدت عمل را در عین حفظ رنگارنگی نیروها ایجاد کند.</p>

<p>4) هیچ کسی نیست که مجازاتش مرگ یا حذف باشد. این را باید به یک باور تبدیل کرد. این باور زمانی جا می افتد که حجم نفرت در یک پروسه زمانی طولانی کاهش پیدا کند؛ مشکل اصلی و بزرگ بسیاری از کسانی که در سیاست ایران درگیر می شوند، این است که عادت سنتی " حذف مخالف" را باید تغییر دهند، حذف دیگری در هیچ حالتی راه رسیدن به دموکراسی نیست. همانطور که آنها نمی توانند اصلاحات یا جنبش سبز را حذف کنند، چون سبزها ریشه و پایگاه اجتماعی دارند، به همان دلیل هم ما نمی توانیم اندیشه انقلابیگری و تندروی و بنیادگرایی دینی را حذف کنیم، چون آنها واقعا ریشه اجتماعی دارند. اینکه تبلیغات رسانه ای و تزریق پول نفت باعث شده است تا چنین اندیشه ای اجتماعی شود و پایگاه واقعی داشته باشد، ممکن است درست باشد، اما با این همه چیزی عوض نمی شود. چون تا زمانی که تفکری دارای پایگاه اجتماعی است، باید در محاسبات ما لحاظ شود. اصولا علت اعمال خشونت در بخش وسیعی از مجادلات امروز دنیای شرق، به دلیل همین اندیشه حذف است. وقتی حکومت مطمئن است که ما در صورت در دست گرفتن قدرت، آنان را از قدرت و ثروت و منزلت اجتماعی حذف می کنیم، برای ماندن خود دست به هر کاری و اول از همه اعمال خشونت می زند. ما باید این نقشه را تغییر بدهیم. ما باید راهی را پیدا کنیم که بتوانیم در کنار مخالفان مان، که دشمن شان می دانیم و دشمن مان می دانند، زندگی کنیم. اگر این اتفاق نیافتد، آنها برای ماندن هر کاری خواهند کرد. </p>

<p>این نظر، فقط یک سفارش به جنبش سبز نیست، بلکه حکومت هم باید همین را بفهمد. ممکن است فکر کنیم که ما وقتی هیچ قدرتی نداریم، چگونه می توانیم برای کسی که می خواهد ما را کاملا نابود کند، اطمینان بدهیم که وقتی قدرت را در دست گرفتیم، حقوق همه را حفظ خواهیم کرد؟ این کار دشوار است، چرا که برخلاف روندی است که همیشه بوده و ناخودآگاه هر کسی که به قدرت می رسد، اولین فکرش حذف دیگران برای تضمین بقای خود است. جنبش سبز باید این اطمینان را برای کلیه نیروهای اجتماعی، از جمله اقلیتی که قدرت را در دست دارند، ایجاد کند که وقتی به قدرت رسید، در اندیشه انحصار آن نیست. طبیعتا یکی از روش هایی که به ذهن هر ساده لوحی می رسد این است که ما باید موقتا دیگران را تحمل کنیم، ما باید موقتا غیرمذهبی ها یا مذهبی ها یا بنیادگراها یا چپ ها یا راست ها را تحمل کنیم، تا بتوانیم به پیروزی برسیم و بعدا با آنها درگیر شویم. </p>

<p>این نگاه از بنیاد ریشه استبدادی دارد، ما نباید احترام به دیدگاه و حقوق دیگران را بصورت یک برنامه و نقشه سیاسی ببینیم، بلکه باید آن را به عنوان یک اندیشه و استراتژی پایدار دنبال کنیم. ما وقتی می توانیم خشونت را کاهش بدهیم که راهی برای ماندن یا فرار برای دشمن مان بگذاریم، باید جایی را برای او تعیین کنیم تا او بداند که نابود نخواهد شد، در غیر این صورت آنها برای ماندن می زنند و می کشند و به جای اینکه به سی درصد از قدرت رضایت بدهند، نه صد درصد قدرت را حفظ می کنند و نه می گذارند ما به راحتی به حق طبیعی مان و سهم قانونی مان از قدرت برسیم. علت ایجاد گروههای فشار، این است که چون یک نیروی اجتماعی سهمی در قدرت ندارد، تبدیل به گروهی می شود که دائم به قدرت فشار می آورد که سهمش را بگیرد. روش هایی مانند ائتلاف، دولت ائتلافی، مصلحت اندیشی برای به دست آوردن بخشی از قدرت و حفظ آن برای به دست آوردن بخش بیشتری از قدرت، باید جایگزین روش هایی مانند حذف مخالف شود. در غیر این صورت خشونت ریشه کن نخواهد شد. </p>

<p> 5) وقتی با این سووال مواجه می شویم که با دست های خالی دیگر کاری نمی شود کرد و فقط قربانی بیشتری می دهیم و حامیان و نیروهای جنبش برای حفظ خودشان یا بهترین دفاع را حمله می دانند یا تنها دفاع در برابر خشونت را خشونت فرض می کنند، باید به این سووال پاسخ بدهیم که آیا انتخاب روش قهرآمیز مشکل ما را کمتر و راه ما را کوتاه تر و امکان پیروزی ما را کمتر می کند، یا ما را از پیروزی دورتر می کند؟ </p>

<p>اصولا اعمال خشونت، بخصوص خشونت ابتدایی، به معنای دینی جهاد ابتدایی، و به معنای مبارزاتی مبارزه قهرآمیز، دو تئوری اصلی دارد، یکی مبارزه برای پیروزی است و دوم مبارزه برای ایجاد آگاهی. در حالت اول، می جنگیم تا حکومت یا دولت را ساقط کنیم، اما در حالت دوم، می جنگیم تا جو سکوت را بشکنیم( تئوری حرکت چرخدنده کوچک چریکی برای راه انداختن چرخدنده بزرگ ملت). در شرایط کنونی مردم ایران در شرایط آگاهی کامل قرار دارند. آنها آگاه شده اند و می دانند برای چه چیزی می جنگند، به همین دلیل مبارزه چریکی برای آگاه سازی بی معناست. </p>

<p>ما جو سکوت را شکسته ایم و برای آگاه کردن مردم هزار راه یافته ایم، و اصولا جامعه و ارتباطات کنونی جامعه ایران در شرایط بسته خبری نیست. از این رو ما فقط وقتی عقلا می توانیم وارد مبارزه قهرآمیز بشویم که بیش از پنجاه درصد احتمال بدهیم حکومت یا دولت سقوط می کند. وقتی که ما مطمئن هستیم که اگر به یک پایگاه بسیج حمله کنیم و آن را بگیریم، حکومت با هلی کوپتر و تانک و آرپی جی هفت ما را تکه تکه می کند و بعد از دستگیری اعدام می کند، آغاز عمل خشونت ابتدایی کاملا بی معناست، مگر آنکه همه مردم( در یک فرآیند مشخص و در یک مرحله نهایی) چنین قصدی کرده باشند و تمهیدات آن هم اندیشیده شده باشد. حتی در این حال هم باید تا آخرین لحظه تلاش کرد که در نیروی مقابل ریزش نیرو ایجاد کرد تا امکان پیروزی مان افزایش یابد.</p>

<p>6) جنبش سبز تاکنون قربانیانی داشته و خواهد داشت، این قربانیان، اعم از کشتگان و اسرا و فراریان و آسیب دیدگان، از لحظه ای که دچار مشکل می شوند باید مورد حمایت عمومی و بدون تبعیض جنبش باشند. ما نمی توانیم شهیدی مانند ندا یا سهراب را به هر دلیل به شمار بیاوریم اما شهدای دیگر را فراموش کنیم. ما نمی توانیم زندانیانی که به دلیل مقاومت نستوه و استوار با لبخندی بر لب اسوه مردم می شوند مورد حمایت قرار دهیم، و زندانیانی را که در اثر فشارهای زندانبانان و بازجویان می برند و اعتراف می کنند، ناخودآگاه از حمایت خود محروم کنیم. شکستن زندانی بیش از آنکه به محکم بودن او برگردد، به فشار زندانبانان برمی گردد. طبیعی است که آدمهای بزرگی مثل بهزاد نبوی، رمضانزاده و میردامادی که روز 22 خرداد قبل از هر اتفاقی دستگیر شدند، بسیار بیشتر می توانند در مقابل فشار زندانبان مقاومت کنند تا کسی مثل شریعتی یا ابطحی که مدتها بعد از اعتراضات خیابانی دستگیر شدند و به همین دلیل تحت فشار سنگین قرار گرفتند. </p>

<p>در حقیقت در تمام این دوران شخصیتی مثل سعید شریعتی بار زندانی بودن تاج زاده را هم می کشید، حالا ما نمی توانیم بخاطر باری که او کشیده است، بار مضاعفی از بی اعتنایی را به او تحمیل کنیم. این در مورد زندانیان سرشناس است، از سوی دیگر برخی زندانیان هستند که اصولا هیچ نامی از آنان نمی دانیم یا کمترین حمایت را از آنان می کنیم. ما باید بطور متمرکز در مورد زندانیان و اسرا کار دقیق بکنیم و تلاش کنیم تا حمایت بی تبعیض و بی دریغ همه جنبش را از هر زندانی و اسیری که می دهیم اعلام و ابراز کنیم. طبیعتا ما می دانیم که حمایت از آسیب دیدگان در داخل کاری بسیار دشوار است، به نظر می رسد یاران جنبش سبز در خارج از ایران تا حد زیادی بتوانند کار ثبت وقایع، ثبت اسامی و وضع قربانیان و حمایت رسانه ای از آنان را بیشتر و در امنیت بهتری انجام دهند. آزادی افرادی مثل هنگامه شهیدی یا محمدرضا جلایی پور، پس از ایجاد موج اعتراض نشان می دهد که حمایت از زندانیان و ایجاد موج اعتراض تاثیر مستقیم و روشن دارد. این اقدام را باید جدی بگیریم.</p>

<p>7) کاهش هزینه ارتباطی، کاهش هزینه خشونت. یکی از مهم ترین دلایل خشونت خیابانی جز برای ترساندن سبزها، هزینه ناشی از رهبری تظاهرات و برقراری ارتباط تشکیلاتی در داخل است. این ارتباطات را باید با حمایت منظم و روشن سبزهای خارج از نیروهای فعال داخل کاهش داد. من معتقدم جمعیت عظیم ایرانیان سبز خارج از کشور که در امنیت هستند، باید فشارهای وارده بر نیروهای داخل برای ارتباط گیری و خبررسانی را هرچه بیشتر کاهش دهند. ایجاد ارتباط از طریق سایت های اطلاع رسانی مانند فیس بوک و تویتر و بالاترین از یک سو و ایجاد پاساژ های اطلاع رسانی ای میلی که می تواند دستورالعمل های احتیاطی، شعارهای تظاهرات، انتشار خبرهای روز و انتشار سریع خبرهای روزهای تظاهرات، ایجاد حداقل یک شبکه رادیویی موج کوتاه یا موج متوسط برای خبررسانی تا روز شانزده خرداد، می تواند بخشی از فشار اطلاع رسانی را کم کند. </p>

<p>ادامه این فعالیت که قطعا باید با حفاظت کامل برای حفظ امنیت نیروهای داخل صورت بگیرد، باید به یک فعالیت دوسویه بیانجامد، در بیرون کشور گروه های مجازی وظیفه اطلاع رسانی به فرد فرد یاران خود را باید ایفا کنند، ای میل بزنند، فیلم ها را تدوین کنند و تصاویر مناسب را منتشر کنند و مثل آینه ای بازتابنده خبرها به داخل شوند و برنامه ها و شعارها را منظم و مرتب کنند. در داخل هم گروههای محلی باید اطلاعاتی را که از طریق اینترنت آماده شده، به صورت قابل انتشار غیراینترنتی، مثلا دیوارنویسی یا تهیه اطلاعیه کاغذی و تولید نشریات کاغذی ساده، به مخاطبانی که با اینترنت ارتباط ندارند برسانند. از این طریق افرادی که در تظاهرات شرکت می کنند، در معرض خطر سازماندهی و دستگیری ناشی از آن نخواهند بود. به عبارتی رهبری جمعی از طریق همه رسانه ها اتفاق می افتد. </p>

<p>8) ما در معادله ای نابرابر قرار داریم، جنبشی شش ماهه با یک سیستم اطلاعاتی سی ساله که تجربیات فراوان دارد، مشغول نبرد هستند. پلیس ضد شورش اگرچه تا چند سال قبل تجربه زیادی در سرکوب نداشت، و این بی تجربگی همین حالا هم دیده می شود، اما سیستم اطلاعاتی تجربه ای سی ساله دارد. در مقایسه با برخی از جنبش های اجتماعی مانند اوکراین یا چک یا جنبش های مشابه، این وضع اصلا قابل قیاس نیست، در کشوری مثل اوکراین یک جنبش شش ماهه به جنگ یک سیستم اطلاعاتی سه ساله می رفت. وضع ما از این لحاظ متفاوت است. معنی حرف من این است که بخشی از تلفات و آسیب هایی که به جنبش می رسد، بخاطر جوانی و بی تجربگی آن و بخشی دیگر به دلیل قدرت نیروی اطلاعاتی و سرکوب است. البته این خبر خوش نیز باید داده شود که جنبش دارد بسرعت بالغ و رشید و عمیق می شود، اما در هر حال به نظر می رسد رهبری عملی و اجرایی جنبش، نیازمند تجربه بیشتر است.</p>

<p>البته باید بگویم عقلانیتی که جنبش سبز تا امروز نشان داده، در تاریخ ایران بی مانند است، اما در هر حال ما مطمئنا راههایی برای کاستن آسیب بر جنبش داریم. این راهها باید کاملا عملی و روشن و با تاکید بر جزئیات باشد. مثلا دسترسی نیروهای اطلاعاتی بر اطلاعات اینترنتی مثلا در فیس بوک یا بسیاری شبکه های دیگر نیروهای جنبش را در خطر قرار می دهد و برنامه های ما را لو می دهد. لو رفتن بسیاری از مسیرهای راهپیمایی یا پیدا نکردن یک راه درست برای به هم پیوستن تظاهرات پراکنده به دلیل نداشتن طرح های جایگزین برای ساماندهی اعتراضات حجم خشونت را بالا می برد. ما نباید تا قبل از این که جمعیت بزرگ را بوجود بیاوریم پلیس را تحریک به درگیری کنیم. ما تا آنجا که می توانیم باید برنامه های مان را قبل از ورود به خیابان بریزیم. و حاصل همه این فکرها را بصورت برنامه روشن و با حفظ حداکثر امنیت در ارتباط به دیگران منتقل کنیم. این برنامه ها باید تا حد امکان متکی به حرکت های آشکار و علنی باشد، چرا که باید بتواند همه حامیان را به خیابان بکشد. در این حالت وقتی می توانیم برنامه حضور مسالمت آمیز بدهیم که همه مردم، و نه فقط نیروهای جوان و پرتحرک، بلکه خانواده ها و گروههای مختلف سنی بتوانند در اعتراضات حضور پیدا کنند. جنبش سبز تمام پیروزی اش را مدیون شامل بودن و گستردگی خود است. این را هرگز نباید از دست بدهیم.</p>

<p>9) جنبش سبز یک جنبش همگانی است و رمز پیروزی آن همین است که بتواند شامل همه گروههای اجتماعی و جمعیتی و سنی و قومی و جغرافیایی در داخل و خارج از ایران شود. این جنبش یک مبارزه حرفه ای و چریکی یا صنفی نیست که برای پیشبرد آن لزومی به توقف زندگی باشد. مردم می خواهند به حقوق از دست رفته شان برسند، نه اینکه حق زندگی کردن را هم از دست بدهند. به همین دلیل انتخاب تاکتیک هایی که نیازمند فداکاری، رنج و فشار، تنش، یا حضور دائمی در صحنه مبارزه است، باید جای خود را به تاکتیک های عمومی بدهد، راههایی که مردم بدون اینکه زندگی شان دچار مشکل شود انجام دهند. </p>

<p>نمونه بسیار موفق تاکتیک متناسب با زندگی گفتن الله اکبر بر پشت بام است، این کار هم قدرت مردم را نشان می دهد و هم آنان را دچار خطر نمی کند. انتخاب مناسبت ها و مراسم عرفی و سنتی و قانونی یکی دیگر از این راههاست، مثلا ایام دهه محرم بهترین فرصت برای چنین حضوری است. چرا که تکایا و مساجد در این ایام فعال است، رنگ سبز در این روزها رنگ اصلی است، و در سی سال گذشته گروههای اجتماعی طبقه متوسط به عنوان یکی از مهم ترین نیروهای بدنه جنبش سبز با آن ارتباط سنتی برقرار کرده اند. به عبارت دیگر مردم در همه شهرها و همه جای شهرها، در اقشار و طبقات گوناگون، بطور عادی در این ده روز زندگی ویژه ای دارند که کاملا برای یک اعتراض ده روزه تناسب دارد. ما باید بتوانیم جنبش را وارد زندگی عادی مردم کنیم. از این طریق حجم خشونت در جنبش نیز کاهش پیدا می کند. </p>

<p>10) جنبش سبز یک جنبش جهانی شده است. این نه فقط در محدوده ایرانیانی که در جهان زندگی می کنند، بلکه جنبشی است که مردم جهان نیز از آن می آموزند. اما این آموزش سویه دیگری هم دارد. در حقیقت در جنبش سبز ما مشغول آموختن دموکراسی و مبارزه با استبداد هم هستیم. به همین دلیل است که ادامه جنبش سبز، اگر همراه با زندگی طبیعی مردم شود، از نظر زمانی به نفع ما و به زیان حکومت است. زمان جنبش جوان سبز را بالغ و پخته و حکومت کهنه و پیر را فرسوده و خسته می کند. از خسته شدن مردم و بخصوص تندروها نباید ترسید، آنها جایی ندارند که بروند و دیگر برنگردند یا به خانه پناه ببرند و خلوت گزینی کنند. ما باید در مدرسه جنبش سبز بیاموزیم و یاد بدهیم و یاد بگیریم. روزهای جنبش سبز ملت را به هم نزدیک و حامیان استبداد را از هم دور می کند و شکاف درون استبداد را تشدید می کند. </p>

<p>یکی از مهم ترین چیزهایی که باید در جنبش سبز رخ بدهد، ایجاد جریان " رهبری دوم" است. در حقیقت ما باید رهبری اعتراضات را بصورت گروه فشاری قدرتمند و رهبران واقعی( موسوی، خاتمی، کروبی و دیگران) را به عنوان گروه مذاکره ببینیم. باید شبکه ارتباطی وسیع و غیرتشکیلاتی و مدرنی متکی به ارتباطات مجازی، جزء به جزء خبررسانی و سازماندهی و ارتباطات را در دست داشته باشند، اما رهبران واقعی باید از این فشارها برای رسیدن به خواسته های مردم استفاده کنند. خطر مهم در حال حاضر ایجاد اختلاف در میان رهبران جنبش است. </p>

<p>طبیعی است که آنان باید ملاحظاتی مانند احتمال خطر برای مردم را در محاسبات شان لحاظ کنند، اما نیروی اجتماعی نمی تواند متکی به تصمیمات آنان در جزئیات رفتار کند، چون آنان در فشار کامل قرار دارند و در حقیقت ما هستیم که با ادامه اعتراضات امنیت رهبران، زندانیان و نیروهای جنبش سبز را حفظ می کنیم. حکومت در حال حاضر تلاش می کند تا میان بخش تندروی جنبش و بخش میانه روی آن تضاد ایجاد کند. آنها یک هفته طرفدار کروبی می شوند و می خواهند موسوی را اعدام کنند، هفته بعد اعلام می کنند که به موسوی حزب می دهند و علیه کروبی حرف می زنند. ما نباید درگیر این بازی بشویم. شجاعت تنها معیار و حتی مهم ترین معیار رهبری جنبش سبز نیست، اما پیش رفتن در شرایط کنونی قطعا به شجاعت نیاز دارد. </p>

<p>11) خشونت جز آنکه یک واکنش حکومت و پلیس درمانده است، و حکایت از خسته شدن نیروی سرکوب و میل آن برای تمام کردن تنش ها دارد، یک جنگ روانی برای ایجاد ریزش در نیروی مقابل است. به همان میزان که خشونت می تواند باعث  ریزش حامیان دولت کودتا بشود، می تواند نیروهای جنبش سبز را هم وحشت زده کند و آنان را به خانه بفرستد. به همین دلیل است که افشاگری خشونت، از طرفی حکومت را بی اعتبار می کند، و از سوی دیگر نیروهای جنبش را می ترساند. از این رو نیروهای جنبش باید در افشای خشونت کاملا متکی به واقعیت عمل کنند، اگر تعداد تجاوز به زنان یا مردان زندانی معدود و محدود است و سیستماتیک نیست، ما نباید با سیستماتیک قلمداد کردن تجاوز، وحشت را در نیروهای جنبش و بخصوص زنان و خانواده ها ایجاد کنیم. اگر شکنجه زندانیان به مدت دو ماه وجود داشت و بعد در اثر فشارهای جنبش کاهش پیدا کرد، ما نباید بگوئیم که شکنجه زندانیان افزایش یافته است. ایجاد ترس واهی، و نه ترس واقعی، یک عمل غیرعاقلانه و ماجراجویانه است. در این مورد ملاحظه کردن روا نیست. اگر کسی یا کسانی با دادن اخبار غیرواقعی و تاکید بر خشونتی که رخ نداده، بخواهند جنبش را رادیکالیزه کنند یا با انگیزه های خودخواهانه و ماجراجویانه نیروهای جنبش را ملتهب و نگران کنند، باید در این مورد هشدار داده شود و چه بسا که لازم باشد که مانع رفتارهای ماجراجویانه این افراد بشویم.  </p>

<p>12) در این میان استفاده از حامیان جهانی جنبش سبز به ما کمک می کند تا مبارزه مسالمت آمیز را قدرت ببخشیم، ما باید شرکای جهانی جنبش سبز را جذب کنیم و از این طریق احترام و اعتبار و اقتدار برای ملت و بی احترامی و فشار برای حکومت استبدادی ایجاد کنیم. در شرایطی که حکومت استبدادی که حتی روحانیت ایرانی شیعه را هم قبول ندارد، چه رسد به اهل سنت یا نحله های دیگر اسلامی یا دگر اندیشان، از هر مسلمان ضد غربی و کمونیستهای سابق و اکنون و یهودی تندرو و مسیحیان ضد غرب و سبزهای اروپا و تروریستهای بنیادگرا و مخالفان فکری خودش را با استفاده از پول نفت جذب می کند و حکومت استبداد دینی را تقویت می کند، ما نمی توانیم نسبت به جذب و جلب کسانی که به لحاظ عاطفی به جنبش سبز نزدیک شده اند، اما چیزی از آن نمی دانند بی تفاوت باشیم. نیروی عظیمی که در اختیار ماست، و سبزهای ایرانی که دل شان برای کشور می طپد، لشگر عظیم تبلیغاتی ما برای جنبش سبز باید باشند. </p>

<p>آنچه گفته شد، نظری نه چندان کامل و پخته از من است که در اثر ساعتها گفتگو با دوستان مختلف در فضاهای مجازی و حقیقی شکل گرفته است و نیازمند کامل شدن و شکل گرفتن است. بی تردید انتقادات و نظرات شما می تواند این نوشته را دقیق و مشخص و واقعی کند. نظرات تان را برای من بفرستید.</p>

<p>سید ابراهیم نبوی<br />
16 آبان 1388</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>آقای خامنه ای! جای شما در فردای ایران نیست</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000786.php" />
<modified>2009-11-11T10:37:03Z</modified>
<issued>2009-11-04T06:54:24Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.786</id>
<created>2009-11-04T06:54:24Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>مقالات</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="khamenei 100.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/khamenei 100.jpg" width="400" height="266" /></p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>این نامه را ساعاتی قبل از حضور مردم در مراسم سیزده آبان می نویسم. همانقدر که مطمئن هستم که مردم در راهپیمایی فردا حاضر می شوند و سبزترین روز سال را می سازند، همانقدر هم نگران آن هستم که اراذل و اوباش حاکم بر پلیس امنیتی و کارگزاران شما روز شیرین پیروزی ملت را تلخ کنند، اما همواره جمله ای از دوستان افغانی ام را در ذهن دارم که می گویند: " از تلخ پروا نیست". پروا نیست، نه به این خاطر که شجاعتی بسیار در خود سراغ دارم که هر دردی را تاب می آورم، نه، بخاطر اینکه چنان زندگی را بر مذاق و مزاج مان تلخ کرده اید که به درد عادت کرده ایم و دیگر نه تهدیدها و اشتلم کردن ها، که بازی های ساده لوحانه عقب مانده های سیاسی دوروبرتان هم در تحبیب و تطمیع مردم، اثر نمی کند. </p>]]>
<![CDATA[<p>دوستی عزیز که در تهران است و هر روز می نویسد، دیروز برایم می گفت که هرگز ندیده است در این ماهها که مردم این همه تدارک حضور علیه دولت را دیده باشند. می گویم دولت و خیال تان را راحت نکنید که دولتی می رود و شما می مانید و باز هم همان بازی قبلی را به سر ملت می آورید. شما از همان روزی که تبریک پیروزی کودتا را گفتید، تبدیل به سخنگوی دولت شدید و دیگر کسی برای شما به عنوان رهبر تره هم خورد نمی کند. دوستی دیگر ساعتی قبل می گفت که صدای الله اکبر مردمی که از روزگار تلخ خود به خدای بزرگ پناه برده اند، چنان بلند است که بعید می دانم خداوند صدای شان را نشنیده باشد. شنیده است و می داند که چگونه از مردمی که صدایش می کنند حمایت کند. </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>سرتان را از پنجره بیرون ببرید، اگر شهامت دارید هلی کوپتر سوار شوید و به دیدن شهر بروید، اگر ندارید بگوئید فیلمبرداران صدا و سیما تصویر مردم را بگیرند و بدهند تا ببینید، یا بگوئید که تصاویری که هزاران ایرانی از خیابان می گیرند و در اینترنت منتشر می کنند، برایتان آماده کنند تا ببینید و حداقل چشم تان به واقعیت مردمی که فکر می کنید رهبر آنان هستید، روشن شود. مردم شما را و دولت منتخب شما را و آدمهای منتخب شما را نمی خواهند. چرا نمی فهمید؟ چرا نمی فهمید که مردم حق دارند حکومت خود را خودشان انتخاب کنند. شما فعلا رهبر " نظام جمهوری اسلامی ایران" هستید. چهار کلمه موهوم که هر چهار کلمه اش علیه شما شهادت می دهند. هم نظامی که موجود است شما را نمی خواهد، هم جمهور مردم شما را نمی خواهند، هم مسلمانان و مراجع مسلمانان شما را نمی خواهند و هم ایران با وجود شما مشکل دارد. </p>

<p> </p>

<p>خودتان می دانید و خوب هم می دانید که هفتاد درصد کل نمایندگانی که در هشت دوره مجلس قانونگذاری حضور داشتند، دولت منتخب شما را غاصب و نامشروع می داند و هشتاد درصد کل قوه مجریه ایران در این سی سال، اعم از روسای جمهور و نخست وزیر و وزیران، و بخش وسیعی از سپاه و حتی وزارت اطلاعات، این دولت را نمی خواهند. نه به آن رای داده اند، نه وجودش را در جهت منافع ایران می دانند، نه حتی گذشته بیست سال قبل این کشور را با این حجم بزرگ حماقت امروز قابل قیاس می دانند. چرا نمی فهمید؟ چرا نمی خواهید احساس کنید که وقتی دوستان و همدلان دیروزتان و منتخبان همان انتخاب های صدبار کنترل شده تان وقتی از وجود دولت احمدی نژاد احساس خفت و خواری می کنند، شما حق ندارید خود را و این دولت را به این ملت تحمیل کنید. این از نظام که سنگش را همیشه به سینه می زنید، تکلیف جمهور مردم که مشخص است. </p>

<p> </p>

<p>شش ماه است که مردم ایران، در روستاها و شهرهای کوچک و استانهای کشور، در اصفهان و شیراز و تهران، و در میان همه ایرانیانی که در سراسر جهان زندگی می کنند، فریاد می زنند که شما را نمی خواهند و از دولت دروغگوی مورد حمایت شما بیزارند. فریاد می زنند و گوش تان چنان سنگین است که انگار دارید در دستگاه چهارگاه موسیقی ایرانی گوش می کنید. آواز می خوانند و سرود خوانان در خیابان آزادی شان را می خواهند و نمی شنوید، شعار می دهند و شما و منتخب تان را دیکتاتور معرفی می کنند و نمی شنوید. این چه گرانگوشی است که به جان شما افتاده است که این همه صدا را انکار می کنید؟ مردم دوست تان ندارند، مردم از شما بدشان می آید، مردم از دیدن ریخت و قیافه منتخبین شما که هر کدام مصداق بارز " یعرف المجرمون بسیماهم" هستند، منزجرند و این حق آنهاست که دولت را نخواهند. حق شان است که شما را نخواهند. </p>

<p> </p>

<p>با زور و قدرت شورای نگهبانی را بر سر مردم مسلط کردن، با زور رئیس جمهوری را به مردم تحمیل کردن، با زور جلوی انتخاب مردم را گرفتن، شرط مروت و آدمیت نیست، چگونه باید مردم بگویند که شما را نمی خواهند؟ من نمی فهمم، رهبری ملتی که هر روز به شما فحش می دهند و بدترین کلمات را نثارتان می کنند، چه فایده ای دارد؟ نه قماربازید که آدم دلش خوش باشد که حداقل هوس قمار دیگری داشتید و مملکت را به این دلیل نابود کردید، نه آدم دلش خوش است که بگوید رهبر ما مثل چاوز از علاقمندان واحد خواهران است و دنیا را بخاطر نفس اماره اش می خواهد، نه بچه پولدار و خان زاده و شاهزاده بودید که دل کندن از تجملات کاخ نیاوران و ملک آباد و نوشهر و رامسر برایتان سخت باشد، بالاخره آدمی بودید که در زندگی هم سطح مردم زمانی زندگی کردید و فرزندان تان در کودکی طعم زندگی فقیرانه مردم را هم احتمالا چشیده اند و آدم نمی تواند خودش را قانع کند این رهبری که مثل رولپلاک چسبیده به سقف این دنیای مادی، شاهزاده ای است که با هیچ کس نه در یک گلیم می خسبد و نه در یک اقلیم می گنجد. </p>

<p> </p>

<p>من مطمئنم که احتمالا اگر به کاخ فلان هم بروید، جز به گند کشیدن آن کاری نمی کنید، بالاخره کاخ نشینی هم آدمش را می خواهد. همین است که آدم درمی ماند که مرد حسابی! تو به چه چیز این دنیا چسبیدی؟ این قدرت را می خواهی چه کنی؟ احترام مردم را که نداری، فحش هم که از دهان مردم طیبات است، این چه علاقه وافری است به دنیایی که به همه مردم می گوئید چرک کف دست است؟ ولی خودتان صد نفر را می کشید تا حتی یک ذره از قدرت به صاحبان آن نرسد؟ لابد می خواهید بگوئید که همه این کارها را بخاطر خدا و اسلام می کنید و چیزی جز اعتلای دین را نمی خواهید؟ چنین است؟ </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>افتادن به سراشیبی سقوط خطرناک است، آدمی دچار وسوسه قمار روی تمام زندگی اش می شود، بدون اینکه فکر کند که این سقوط اجتناب ناپذیر نیست، و می شود در یک جا ایستاد و به گوشه ای رفت و خود را و ملت را حفظ کرد. حتی محمدرضاپهلوی هم می توانست با عقلانیت خودش را حفظ کند و ما را به این بلا دچار نکند، چنانکه آیت الله خمینی در پایان عمرش حداقل سعی کرد، اشتباه ادامه جنگ را در پذیرش قطعنامه 598 جبران کند. شما هم مجبور نیستید که همه اشتباهات را تا آخر بروید. سیزده آبان، روز انتخاب شماست. من نمی دانم فردا مردم چگونه و به چه میزان به خیابان خواهند آمد و چه خواهند گفت. اما به نفع شما و ایران و حتی جمهوری اسلامی و ملت است که اگر می بینید مردم یک بار دیگر می گویند که شما را نمی خواهند، کنار بکشید و کشور را به صاحبانش که مردم هستند بدهید و هم خودتان و هم ما و هم ایران را از شر نابودی بیشتر نجات دهید. </p>

<p> </p>

<p>فکر نکنید که ماندن شما به نفع اسلام و مسلمین است، این همه مراجع و روحانیون معتقد بزرگتر از شما که هم به خدا معتقدند و هم نسبت به شما اصلح و افقه و اعلم هستند، دولت مورد تائید شما را نامشروع می دانند و برای شما جز یکی دو مرجع تقلید و تعدادی روحانی مواجب بگیرتان که به زور تجارت شکر و لاستیک و میوه و وام های میلیاردی مجیزتان را می گویند کسی باقی نمانده است. اگر صانعی و منتظری و دستغیب و موسوی اردبیلی و جوادی آملی و بقیه را که همه از دست شما و دولت تان شکایت دارند، نمی بینید، مشکل از شماست. می دانید و خوب می دانید که روحانیت شیعه اگر مردمدار نباشند، دلیل وجودی ندارند. درباری های شان که مواجب بگیر می شوند و عمله ظلمه، باقی شان جز رفتن به سوی ملت راهی ندارند، چنانکه در این ماهها اکثر روحانیون قم به طرف ملت آمده اند. </p>

<p> </p>

<p>من شک می کنم در درایت و کیاست و سیاست شما که چطور چیزی را که سوهان فروش های قم می فهمند، شما نمی فهمید؟ مطمئنم که شما جزو باهوش ترین روحانیون کشور هستید، ولی آیا به این فکر کردید که چطور فقط شما مصلحت دین را تشخیص می دهید و دیگر روحانیون همه ساده لوح و بی بصیرت اند؟ این بصیرت تان را در این چند ماه از کجا آوردید؟ چطور کسی که شما را بر آن صندلی نشانده مصلحت نمی داند، و شمایی که همه فقها معتقدند شروط اصلی رهبری را که عدالت و فقاهت و سیاست است، ندارید می فهمید؟ چطور است که ملتی که روبروی شما ایستاده برای مواجهه با شما از شعارهای دینی استفاده می کند، و طرفداران شما در بسیج ادبیات شان ادبیات اراذل و اوباش است؟ کاری کردید که مراجع تقلید بزرگ کشور شما و دولت منتخب تان را به هیچ می انگارند و به دامان ملت پناه می آورند. </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>در این ماههای سخت و دشوار، از جعبه جادویی تان هر شعبده ای می شد بیرون آوردید تا ثابت کنید که موجودی فرزانه و اهل علم و خردمند هستید، و چون حق ندارید، هرچه کردید بدتر از قبل شد. شاعران را به ذلت کشیدید تا مجیزتان را بگویند و اکثرشان دامن از لوث این دولت پاک کردند و جز یکی دوتایی، باقی شان به کنایه و به صراحت علیه این دولت و این سیاست که حاکم کردید شعر گفتند، هنرمندان را به زور ممنوع الفعالیت کردن، به بیت کشاندید تا بیتی مجیز بگویند، نه سید مهدی شجاعی که همیشه رفیق شما بود، یک کلمه در تائیدتان حرف زد، نه یوسفعلی میرشکاک که زمانی خودش را کلب آستان ولایت خوانده بود، مجیزگوی شما شد، مجید مجیدی هم که نورچشم تان بود گله کرد و از بدی زمانه و دوران گفت. نوری زاد هم که زمانی فخر شما بود که به فیلم " بشاگرد" ش افتخار می کردید شما را کنار گذاشت و آخر کار هم نخبگان و نوابغ کشور را آوردید تا چفیه به دست شان بدهید و آخرش شد افضل الجهاد حمید وحید نیا که جاری کرد کلمه حق را در حضور سلطان جائر. </p>

<p> </p>

<p>به شما اطمینان می دهم، هر چه بیشتر آب بجوئید تشنگی به دست می آورید. شما درست می گفتید که مکروا و مکروالله والله خیرالماکرین، ولی فراموش کردید که اگر امروز هر سنگی می زنید به در بسته می خورد، به این خاطر است که حق با شما نیست. حق با شما نیست، چون حق ملت را غصب کردید. دولت سبز مردم را دزدیدید و آن را به چاپلوسان فرومایه و بی عرضه ای دادید که سرمایه ملی و آبروی ایران و اقتدار کشور را به لجن کشیدند و روز به روز ایران عزیز را حقیرتر و فقیرتر کردند. </p>

<p> </p>

<p>حالا ایران ما را پس بدهید. ایران بارها و بارها هم مورد هجوم اجانب و بیگانگان بوده و هم سالهای سال زیر چکمه دیکتاتورها له شده. حالا ملت ایران سرزمین شان را می خواهند، می خواهند خودشان حاکم بر سرنوشت شان باشند. مردم حال شان از شما و احمدی نژاد و جنتی به هم می خورد. شما لیاقت ایران را ندارید. ایران، جواهر درخشانی است که در گند و کثافت دولت احمدی چند روزی ممکن است آلوده شود، ولی جواهر را وقتی که جلا بدهیم پاک و درخشان و قیمتی خواهد بود. مالک این جواهر این ملت است. ما ایران مان را از شما پس می گیریم. </p>

<p> </p>

<p>ما در تمام این سالها، در ایران دستآوردهای بزرگ فرهنگی و هنری داشتیم، ما موسیقی و سینما و ادبیات خلق کردیم، ما شعر و ترانه و سرود ساختیم، ما فرهنگی ویژه ایران در همین سی سال هم ساختیم که این فرهنگ و ادب و هنر متعلق به این ملت است، ربطی به جمهوری اسلامی هم ندارد. دستاوردهای تلاش یک ملت را نمی توانید نابود کنید، ما همه آنها را می خواهیم. می خواهیم و می گیریم و حفظ می کنیم. امروز از قرن یازدهم، هیچ کس نام شاه عباس را نمی برد، یا کسی اصلا نمی داند حاکم اصفهان که بود، اما مسجد شیخ لطف الله مثل جواهری از آن دوران هنوز که هنوز است می درخشد و خواهد درخشید. ما ایران مان را بزرگ و عظیم و پراز افتخار پس خواهیم گرفت. </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>به این بچه های تازه به دوران رسیده یا تازه به چفیه رسیده گوش نکنید، سرنوشت زورگویان را ببینید، کسی خون نریخته که نامش به نیکی بماند، شما خون بهترین جوانان کشورمان را ریختید، شما زیباترین جنبش مردمی کشور را فدای مشتی عقب مانده سالوس و بی کفایت کردید. دیگر تمامش کنید. فردا را ببینید، اگر مردم همچنان بر همان عهد بودند که تا دیروز، سنت استبداد را بشکنید و بگذارید یک بار این ملت بی خون و خونریزی و بی آتش و دود، دولتی را که می خواهد مستقر کند. شما دو راه دارید، یا با آرامش کنار بروید و کاری کنید که سنت با آرامش کنار رفتن جا بیافتد، و مردم بپذیرند که هر کسی که پیش از این بوده است، حق دارد پس از این هم در گوشه ای زندگی اش را بکند، حتی اگر مردم همه با او مخالف باشند. یا اینکه با مردم لجاجت کنید و مردم را وادار کنید که تا آخر خط بروند. ما فردا برای شانزده آذر فرصت دیدار تعیین می کنیم. انقلاب ایران را به یاد دارید؟ </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>سیستم شما به بحران افتاده است، هر کار کنید اوضاع به ضرر شماست. و هر چه زودتر کنار بکشید و بگذارید مردم و رهبران مورد پذیرش آنان کشور را به شکلی که مردم می خواهند دربیاورند، آسیب کمتری خواهید خورد. به بخشش این مردم امید داشته باشید، مردم امروز مردم سالهای گذشته نیستند که کینه ورزی کنند و خون را با خون بشویند. مردم آزادی می خواهند و اگر آزادی و دموکراسی را به دست بیاورند، بخاطر خونخواهی و انتقام آن را به خطر نمی اندازند. </p>

<p> </p>

<p>آقای خامنه ای! </p>

<p>فردا روز سیزدهم آبان است. سیزدهم آبان سالگرد اشغال سفارت آمریکا توسط نسل من است. من و دوستانم در سن بیست سالگی سفارت رسمی یک دولت خارجی را که امنیت آن برعهده دولت و مردم بود، اشغال کردیم. ما این کار را نه با اجازه دولت کردیم و نه با اجازه رهبری کشور. جوانی و تحلیل شتابزده و نداشتن شناخت درست از ادب و آداب سیاست ما را به چنین کنشی کشاند، بعدا بالغ تر شدیم و دانستیم که این کار بکلی غلط بود و اگرچه در عرف آن روز شیوه های انقلابیگری این چنین ارج و قربی داشت، اما عواقب این رفتار را مردم به مدت سی سال دادند و برای ما پشیمانی باقی ماند. </p>

<p> </p>

<p>ما بارها و به اشکال مختلف به این اشتباهمان اعتراف و اقرار کردیم و هر کدام بارها و بارها عواقب آن را با زندانی شدن و به اسارت گرفته شدن و گروگان شدن و غربت چشیدیم. اما بسیاری از ما شهامت آن را داشتیم که بگوئیم اشغال سفارت یک کشور که در حکم خاک آن کشور است، در هیچ حالتی درست نیست، حتی اگر لانه جاسوسی باشد. و مگر در کجای دنیا سفارتخانه ها لانه جاسوسی نیست؟ ما به اشتباه مان اقرار کردیم و سالهای طولانی عواقب آن 444 روز را دادیم و خواهیم داد. حالا ما می دانیم که ایجاد دشمنی با یک کشور و یک ملت امری خطرناک و زشت است. حالا دیگر زمانی است که باید بگوئیم که صلح و دوستی می خواهیم و بگوئیم که نفرت و دشمنی رفتار ملتی بالغ و عاقل و خردمند نیست. </p>

<p> </p>

<p>ما به این خطای آشکار خویش معترفیم، اما یک نکته در این سالها ناگفته مانده است و آن اینکه وقتی سفارت آمریکا به اشغال دانشجویان درآمد، آیت الله خمینی دو نماینده از سوی خود برای ارتباط با دانشجویان تعیین کرد. یکی از آنان آیت الله موسوی خوئینی ها و دیگری شما بودید، شما و موسوی خوئینی ها آمدید نزد دانشجویان و آنها موسوی خوئینی ها را پذیرفتند و شما را نپذیرفتند و از همان در برگشتید. این حکایت بهر آن آوردم که از یاد مبرید که وقتی دیگران شما را نمی پذیرند، به زور نباید خودتان را به آنها تحمیل کنید. به حرف آقای مصباح و دیگر همپالکی های ایشان که می گویند مردم حق ندارند و جمهوریت کشک است و دموکراسی پشم است، گوش نکنید. آنها به فکر میلیاردها پولی هستند که هر سال از شما می گیرند تا دکان شان را رونق دهند. اگر مواجب شان را قطع کنید، آنها هم شما را رها می کنند. و اگر بخواهید پول نفت مردم را به آنها اختصاص بدهید، آن وقت است که بدهکار مردم خواهید بود. </p>

<p> </p>

<p>حالا دیگر وقت این حرف ها نیست، سبویی شکستید و ماستی ریختید و کاسه لیسان نظامی و بسیجی مشغول سیر شدن شان در این بازار شام سیاست کشور هستند. شما را آن به که فکر خود و مملکت کنید. کار امروز را به فردا نیاندازید، امروز سیزدهم آبان است، مردم به خیابان می آیند تا شما را مطمئن کنند که حکومت شما پشتوانه مردمی ندارد و جهان را مطمئن کنند که انتخابات 22 خرداد با تقلب برگزار شده است و خودشان مطمئن شوند که راهی که می روند، راهی درست و رو به آینده است. شما دو انتخاب دارید، یا حالا و پیش از آنکه مردم خشمگین تر و عاصی تر شوند راهی بسوی کناره گیری از قدرت پیدا کنید، یا اینکه منتظر توفان بمانید. باور کنید که در سرنوشت فردای کشور نام شما نوشته نشده است. اگر لجاجت کنید نام تان در تاریخ جز به زشتی نخواهد رفت. </p>

<p> </p>

<p>سید ابراهیم نبوی </p>

<p>سیزدهم آبان 1388 </p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>عرش فرش (2)</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000785.php" />
<modified>2009-10-31T10:22:07Z</modified>
<issued>2009-10-29T23:29:06Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.785</id>
<created>2009-10-29T23:29:06Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>صنوبر</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="nakoja.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/nakoja.jpg" width="367" height="380" /></p>

<p><strong>صنوبر علفکار</strong></p>

<p>جبرئیل تلفن را برمی دارد و شماره ی منزل ابلیس را می گیرد.  چند بار بوق می خورد و می افتد روی پیغام گیر:  "اکنون امکان پاسخگویی نمی باشد.  پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بفرمایید تا در اسرع وقت گمراهتان کنم. با تشکر."  بووووووووووووووووووق.</p>]]>
<![CDATA[<p>-	الو، جبرئیلم.  بردار گوشی رو.  میدونم خونه ای.  این وقت روز هیچ جایی نداری بری.  خدا می دونه اون تو چه آتیشی داری می سوزونی...الو، الو.... ابلیس... ببین... مالک کارت داره به جان خودم اگه دروغ بگم، فکرکن.  بعد از این همه قرن نوری....(یکم فکر می کند، صدایش را پروانه ای می کند) آن چشم نجیب تا ابد خیس کجاست؟/ عصیان گر بی گناه پردیس کجاست؟...دیری است دل خدا برایش تنگ است/ آدم تو بگو حضرت ابلیس کجاست؟... تقدیم به تو... قشنگ نبود؟... الو... (نعره) الووووو..... خاک بر سرت کنن، مقهور درگاه حق... تف تو روم اگه باز بهت زنگ زدم... بمیر.<br />
گوشی را می کوبد.  <br />
-	(اشک در چشم و شکسته) برنداشت هان؟<br />
-	نه قربان.  چموشه دیگه.<br />
-	از همون اولش همین بود.  سریع شلتاق می کرد.  ولی من حالیم نیست.  (با لحن آمرانه) میکائیل میره سراغش.  بدو میکا، تیز مثل قرقی بپر برو بیارش اینجا.  برو که ملت دارن پر پر می شن.  <br />
-	(میکائیل گریه می کند)  من نمی رم.  من می ترسم.</p>

<p>-	(عزرائیل سریع می پرد وسط)  بابا ترس نداره هوچی.  خونه شم همین نزدیکیاست.  از در بهشت که رفتی بیرون، راسته ی همین خیابون برزخ خودمون رو می گیری میری میری، مییییییییییییییری، آخرین کوچه سمت چپ کوچه ی کفار.  انتهای کوچه، آخرین در قبل از جهنم.  یه در آبیه زنگ زده. پلاک 1+12.  می خوای بلد نیستی من برم. هان؟<br />
-	(مالک) به به، خوشم باشه.  حالا توی خونه چجوریاست؟  چند اتاق خوابه ست هان؟  پس بگو، هر شب، هرشب " من میرم توی باغ پیاده روی کنم غذام هضم بشه" در رو برای خودت باز می کنی و می زنی تو کوچه خیابونا پی یللی تللی با دوستای ناباب (گوش عزرائیل را می پیچاند) قدغن نکرده بودم؟  کرده بودم یا نکرده بودم؟<br />
-	کرده بودین آقا، غلط کردم.  کندین مالک.  به گور پدر نداشته م خندیدم.</p>

<p>وسط این توپ و تشرها، دربان از در کاخ خارج می شود و دوان دوان می رود به سمت در اصلی باغ.  جبرئیل هم تلاش می کند تا مالک را راضی کند که او به جای میکائیل برود.  دربان در باغ را باز می کند و خارج می شود.  یک خیابان خاکی قدیمی، جماعتی آن وسط ویلان.  یک عده آن وسط ول معطل ایستاده اند، یک عده تخته نرد بازی می کنند، یک عده با هم سیگار می کشند و بحث می کنند.  یک کار چاق کن یک گوشه آرام زیر لب ویز ویز می کند:  "هولوگرام بهشت، هولوگرام بهشت برای روی پرونده تون".  کردانیل آکسفوردوس است.  هولوگرام تقلبی درست کن معروف. <br />
یک طناب دراز که ابتدا و انتهای آن در شرق و غرب ناپدید شده است آن بالاست و یک عالمه چوب رختی به آن آویزان است و یک عده بلا تکلیف و یک لنگه پا با چوب رختی به طناب آویزانند و بین زمین و آسمان معلق مانده اند. دربان نعره می زند:</p>

<p>-	کور شوید، دور شوید، مالک دارند می آیند.  یاالله.  کیشته، کیشته. ( یک عده برزخی دم دست را می ترساند) هوووووو... میام می خورمتون ها. بیخ دیواری دیگه بسه.<br />
یک عده از بلا تکلیفان که تازه واردند و چند صد سال است که آنجا هستند، سریع می ترسند و پا به فرار می گذارند. ولی  یک عده ی دیگر از ول معطلان تا دربان را می بینند، پرونده به دست می دوند جلو:<br />
-	برادر من قربونت برم، الان دقیقا 14202 ساله که من اینجام. این کار مارو راه بنداز.  اینجا نوشته 7643 ساال آخه بابا بی انصاف.<br />
-	آقا من محاله از اینجا تکون بخورم.  تا حقمو ندی همینجا تحصن می کنم تا رسوات کنم.<br />
-	بابا من اشتباهی این وسط بر خوردم.  من بهشتیم.<br />
-	(یکی از معلق مانده های بین زمین و آسمان) بابا اخوی، ما رو هم دریاب آخه.  یه عمره عینهو انگور اینجا آویزون موندیم.   کشمش شدیم دیگه.  دیوانسالاریتون منو کشته.  کار بلد نیستین بکشین کنار بذارین بقیه بیان.  مگه من مالک رو نبینم.  می گم بهش که پدر همه مونو با این کاغذ بازیا در آوردین.  بی کفایت.  نفوذی.  اصلا قیافته م آشناست.  تو کی هستی؟  نیم رخ شو ببینم.</p>

<p>دربان هول هولکی دگمه ی کنار دیوار را فشار می دهد و طناب آن بالا سریع شروع می کند به حرکت و بزرخی های آویزان را به دور دست ها و خارج از دیدرس می برد.  رو می کند به بقیه:<br />
-	الان مالک خیلی عصبانیه.  خودتون می دونین.  می خواین بمونین بمونین.  ولی از ما گفتن بود.  الان غضب آقا همه تون رو می گیره و همه تون تعلیق می خورین.  <br />
افراد چند ثانیه ای فکر می کنند و باز هم ندیده باور می کنند.  باز هم دریای رحمت و مهربانی و مهر و دوستی و خوبی و انصاف را فراموش می کنند و قهر و غضب و ترکه و کتک و خشم کمر شکن را که ندیده ولی شنیده اند به یاد می آورند.  می ترسند و می روند. <br />
جبرئیل می آید بیرون و در خیابان سوت و کور به سمت منزل ابلیس به راه می افتد. (از اینجایش تا دم خانه ی ابلیس را به خاطر پرهیز از روده درازی و پرداختن به حاشیه می گذاریم روی دور تند... درررررررر)  می رسد داخل کوچه ی کفار.  ته کوچه یک در بزرگ سیاه است.  جهنم.    جبرئیل یک راست می رود به سمت خانه ی ابلیس.  در نیمه باز است.  چند بار ابلیس را صدا می زند:</p>

<p>-	ابلیس.  من اومدم.  بیا بیرون.<br />
بعد از چند ثانیه، مار غاشیه فش فش کنان می آید دم در.<br />
-	سَلامتشز، مشرفزژ فرمودینژ.  ابلیسشز نیستزژ.<br />
(اخم می کند)  تو چطوری از ته ویل در اومدی بیرون بچه پررو؟   چه خبره ول خونه ی مردمی؟  <br />
-	قربانتژ، پیازژ می خواستمز اومدم از خونه ی ابلیسژ بردارمژ.  ما با هم نداریمژ.<br />
-	پیاز می خوای خودت برو بخر، نیا دم خونه ی مردم قاشق زنی.<br />
در همین حیث که جبرئیل با غاشیه بحث می کند یک عده مامور جهنم با یک دیگ خیلی گنده آب جوش دوان دوان از کنار خانه ی ابلیس رد می شوند و در حال وارد شدن به جهنم فریاد می زنند:<br />
-        د بدو دیگه غاشیه.  میدونی چند نفر تو صفن؟  <br />
غاشیه فش فش کنان فرار می کند و قبل از اینکه در جهنم بسته شود می خزد داخل.  جبرئیل چند ثانیه به فکر فرو می رود.   سرش را تکان می دهد و فکرهای نامربوط را پرت می کند بیرون.  می رود داخل منزل ابلیس.  از حیاط می گذرد و وارد خانه می شود. <br />
-         ابلیس بیا بیرون.  اینقدر با اعصاب من بازی نکن.  خودم همینجوری حال و روزم به جا نیست.  یاالله.<br />
کمد تکانی می خورد.  جبرئیل با قدم های محکم می رود به سمت کمد و یک دفعه دو لنگه در کمد را با شدت باز می کند.  ابلیس جیغی می کشد و گوشه ی کمد پشت اسموکی هایش پنهان می شود.<br />
-	بیا بیرون خجالت بکش.<br />
-	آقا جان عزیزاتون ولم کن.  من یه غلط کردم، تا کی باید تقاص پس بدم؟<br />
-	بیا بیرون جبرئیلم.  اومدم ازت یه درخواستی بکنم.<br />
-	من نمیام.  به سرت قسم نمیام.  برو به مالک بگو به والله کار من نیست.  باور کن اگه من باشم.  اینا منم درس می دن. اینا خودشون الله بختکی اینجوری شدن.  نخواه که من برم اونجا.<br />
جبرئیل یقه ی ابلیس را می گیرد و می کشدش بیرون.  ابلیس اشک می ریزد و التماس می کند.<br />
-	جان عزیزت نکن.  یه سجده نکردم منو پرت کرد بیرون.  حالا دیگه چیکارم دارین؟<br />
-	کار خودته.<br />
-	به شرفم قسم من نکردم.  اینا اعجوبه ن.  من اینجوری نیستم.  من شیطنتام در حد آلوچه دزدی و بچه بازیه.   من خودمم از دستشون فرار کردم اومدم عزلت نشین شدم.  اگه من کرده بودم که الان حال و روزم این نبود. <br />
   <br />
-	جبرئیل نگاهی به ابلیس می اندازد.  حق می دهد.  ابلیس شده بود پوست و استخوان.  زرد روی، ملول، نزار.<br />
-	(جبرئیل مستاصل میافتد روی صندلی)  پس کار کیه؟<br />
-	کار هیچکس.  اینا از همون اولش گلشون نامرغوب بود.  بیخود نبود من سجده نمی کردم.<br />
-	اوی اوی، تو دهنی می خوری ها ابلیس.  همه رو جمع نبند.  اینا فرق دارن.  ببین سر همین مشت نمونه ی خروار بازیهات پرت شدی بیرون.  حالا بگو چیکار کنم؟  تو نمیری بترسونیشون؟<br />
-	من؟  با این قیافه ی چوب شور؟  فکر کردی از من می ترسن؟<br />
-	راست می گی بابا.  تو هم که واقعا گند زدی به قد و هیکلت.  اصلا چقدر عوض شدی پسر. (یک آن نوستالژیک می شود)  میدونی چند میلیون ساله ندیدمت؟ (سریع خودش را جمع می کند) خب حالا چیکار کنم؟  تو که روزی هزار تا نقشه می کشی بگو.<br />
-	صبر کن فکر کنم.<br />
ابلیس سیگاری می گیراند و می نشیند پای میز.  تند تند حلقه های دود را به هوا می فرستد و فکر می کند.  بعد از چند دقیقه دست می اندازد یک کاغذ و قلم بر میدارد و یک چیزی می نویسد و می گذارد در پاکت.  در پاکت را می بندد و می دهد به جبرئیل.<br />
-	برو دم در جهنم، اینو بده به دربون.  اسم چند نفر رو نوشتم که به دردت می خورن.<br />
-	به دربون چرا بدم؟  خودم میرم تو.<br />
-	نمیتونی.  اجازه نداری.<br />
-	معرفی نامه می گیرم از مالک.<br />
-	برو بابا.  اینا اگه مالک شناس بودن که اینجا نبودن.  هیچکس رو راه نمی دن.  <br />
-	دروغ نگو.  دانته رفته.  همه ی عالم می دونن.<br />
-	اونموقع دربون اینجا یه خان قلی خانی بود که پول میگرفت آدم رد می کرد.  الان دیگه اون نیست.  برو اینقدر چونه نزن.<br />
-	باشه آقا جون ما رفتیم.<br />
جبرئیل بلند می شود و به سمت در می رود.  یک آن می ایستد.  بدون این که رو کند به ابلیس می گوید:</p>

<p>-	 ولی جات خالیه اونجا.  پیش همه.  کاش میومدی یه سری می زدی.  <br />
ابلیس هیچ چیز نمی گوید.  جبرئیل بیرون می رود.  ابلیس پلک هایش را محکم فشار می دهد تا اشک هایش سرازیر نشوند.  <br />
-	در رو کامل نبند.  بذار نور بیاد تو.<br />
جبرئیل به سمت در حیاط می رود.  ابلیس آرام دست در جیبش می کند و یک عکس کهنه از جیبش می کشد بیرون.  به عکس نگاه می کند.  او در کنار مالک و بقیه ی فرشته ها در باغ روی تخت نشسته اند و از ته دل دارند می خندند.  قلبش تیر می کشد.  زیرلب با صدای لرزان و خیلی یواش می گوید:<br />
-	سلام برسون.<br />
و دو قطره اشک از چشمانش بر کف زمین می  چکد.<br />
</p>]]>
</content>
</entry>
<entry>
<title>مراقبت های ویژه</title>
<link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.doomdam.com/archives/000784.php" />
<modified>2009-10-27T11:09:44Z</modified>
<issued>2009-10-27T13:00:26Z</issued>
<id>tag:www.doomdam.com,2009://1.784</id>
<created>2009-10-27T13:00:26Z</created>
<summary type="text/plain"></summary>
<author>
<name>editor1</name>


</author>
<dc:subject>روزنوشت</dc:subject>
<content type="text/html" mode="escaped" xml:lang="en" xml:base="http://www.doomdam.com/">
<![CDATA[<p><img alt="ahamdi4.jpg" src="http://www.doomdam.com/archives/ahamdi4.jpg" width="300" height="375" /></p>

<p>به گفته خبرگزاری ها، محمود احمدی نژاد، دو سال به دلیل مشکلات روانی تحت مراقبت های ویژه بود. </p>

<p>هشت سال قبل، روز، داخلی، بیمارستان روانی </p>

<p>پزشک نشسته است، یک بیمار را که با کت مخصوص بیماران روانی بسته اند، نزد او می آورند، پزشک احمدی نژاد بیمار را روی تخت مخصوص می خواباند و او را روانکاوی می کند. </p>]]>
<![CDATA[<p><br />
پزشک: سلام دوست عزیز! اسم شما چیه؟ </p>

<p>احمدی نژاد: سلام دکتر! اسم ما دکتر احمدی نژاده. </p>

<p>پزشک: حالت نسبت به قبل بهتره؟ چطوری؟ دواهاتو می خوری؟ </p>

<p>احمدی نژاد: حالم خیلی خوبه، دواهام رو می خورم، فقط اگر زودتر مرخص می کردین می رفتم خیلی خوب بود، خیلی کار دارم. </p>

<p>پزشک: چه جالب! بگو ببینم، شما الآن چه کاری داری؟ </p>

<p>احمدی نژاد: ما الآن باید بریم منتظرمون هستن، می خوایم بریم برای مدیریت جهان. </p>

<p>پزشک: چه عالی! چطوری می خوای جهان رو مدیریت کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: برنامه شو ریختم، ما اول اسرائیل رو از روی نقشه جهان پاک می کنیم؟ </p>

<p>پزشک: چطوری؟ به این فکر کردی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، حساب کردم، پنج شش میلیون نفر هستند، می بریمشون آلاسکا. </p>

<p>پزشک: با چی پنج میلیون نفر رو می بری آلاسکا، حالا فرض کنیم بردی، بعد چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بعدش می رم سازمان ملل، اونجا دعای فرج می خونم.... </p>

<p>پزشک: توی سازمان ملل؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، کاری نداره، اونجا علیه اسرائیل سخنرانی می کنم و بعد همه برام دست می زنن، بعد تشکیلات سازمان ملل رو تغییر می دیم. </p>

<p>پزشک: مگر شما چی کاره هستی که می ری سازمان ملل و تشکیلات اونجا رو به هم می زنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: من به عنوان رئیس جمهور می رم، اول می خواستم به عنوان رهبری برم، ولی حساب کردم به عنوان رئیس جمهور راحت تره، ضمنا من از طریق آقا رحیم با آقا امام زمان ارتباط دارم، ایشون گفته که برو دارمت! </p>

<p>پزشک: امام زمان گفته؟ چطوری گفته؟ </p>

<p>احمدی نژاد: ایشون با رحیم تماس داره و پیغام های من رو به ایشون می ده. </p>

<p>پزشک: رحیم کیه؟ همون رحیم مشائی که توی بخش هشت روانی بستری یه؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، ایشون هم اونجاست، ولی اون هم حالش خوبه، من خیلی تماس دارم، نه که فکر کنین از پیش خودم می گم، روزی پنجاه نفر از رهبران و نخست وزیران جهان به من زنگ می زنن، می خوان زنبیل شون رو بگذارن توی صف ما بهشون نظر بدیم و کمک شون کنیم. </p>

<p>پزشک: جالبه! شما چه کمکی می خواهید به اونها بکنید؟ </p>

<p>احمدی نژاد: ما وقتی تپه های پاستور رو فتح کردیم، می شیم رئیس جمهور، بعدا شروع می کنیم به کمک کردن به ملت های محروم، و با اروپا و آمریکا می جنگیم. همه از ما حمایت می کنن. رهبری هم از ما حمایت می کنه. </p>

<p>پزشک: یعنی شما می خوای رئیس جمهور بشی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله دیگه، چاره ای نداریم، چون باید برای اداره جهان از یک جایی شروع کنیم، بعدا که اومدیم سرکار، لبنان و فلسطین و آفریقا و افغانستان و عراق رو می کنیم پایگاه، همین جوری جارو می کنیم می ریم جلو. </p>

<p>پزشک: چرا فکر می کنی می تونی رئیس جمهور بشی و همه ازت حمایت می کنن؟ </p>

<p>احمدی نژاد: نمی تونم بگم چرا، خود آقا به ما گفتن. شما هم قبول کنی بهتره، مثلا رحیم گفته که دور من هاله نوری می بینه، خودمم می بینم، اکثر بچه های بخش وقتی من سخنرانی می کنم یک هاله نوری دور سر من می بینن. </p>

<p>پزشک: این هاله نور چطوری هست؟ بگو ببینم، تو فیلم های علمی تخیلی زیاد می بینی. </p>

<p>احمدی نژاد: نه، سینما دوست ندارم، ولی هاله نور بصورت یک نور سبز تمام دور منو می گیره، بعد هر کسی حرفمو گوش می ده، دندوناش کلید می شه و این صدای من مثل امواج مغناطیسی اکترومگنتیک توی مغزشون حک می شه. </p>

<p>پزشک: اینها رو خودت احساس می کنی یا کسی بهت می گه؟ </p>

<p>احمدی نژاد: ما با رحیم با هم احساس می کنیم. البته اون اولش می گه، بعد من احساس می کنم بعدا بقیه بچه ها هم می بینن. </p>

<p>پزشک: غیر از بیماران آسایشگاه کسی هاله نورت رو دیده؟ </p>

<p>احمدی نژاد: نه، این یک رازه، ما به کسی لو ندادیم، فقط رحیم و من و آقا می دونیم. </p>

<p>پزشک: محمود جان! بگو ببینم شما برای چی می خوای مردم جهان رو مدیریت کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: چون من باید این کار رو بکنم، خداوند به من دستور داده و من دستور خداوند رو هرگز کنار نمی گذارم. </p>

<p>پزشک: خوب، بگو ببینم، شما اگر رفتی نیویورک، چکار می کنی، شما که زبان بلد نیستی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: مهم نیست دکتر! ما تصمیم گرفتیم زبان همه جهان رو فارسی کنیم. من وقتی نظراتم رو درباره دفاع از محرومان بگم، همه فقرای جهان می آن به کمک ما، ما اول با کمونیست ها وحدت می کنیم، بعد با اروپایی ها و بعد وقتی با استفاده از رسانه های ارتباط جمعی شون با اونها حرف زدیم و خودمون رو معرفی کردیم، انقلاب جهانی علیه غرب راه می اندازیم. من در بزرگترین دانشگاه جهان سخنرانی می کنم. </p>

<p>پزشک: خوب، خیلی عالیه! حالا اگر اونها تو رو مسخره کردن چی کار می کنی؟ من نمی خوام بگم که اونها مسخره می کنن، ناراحت نشی، فقط می خوام ببینم نظرت چیه؟ </p>

<p>احمدی نژاد: برای ما مسخره کردن مهم نیست، اونها اگر ما رو مسخره هم بکنند، ملت های می دونن که ما مثل سیدالشهدا مظلوم هستیم، ما در صحنه های بزرگ حاضر می شیم، در مقابل یک میلیارد جمعیت، اونها منو با انگشت نشون می دن، می گن این محمود احمدی نژاده. </p>

<p>پزشک: دیگه چه تصوراتی داری؟ هیچ وقت فکر کردی قهرمان فوتبال بشی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، من قهرمان فوتبال دانشگاه بودم، وقتی رهبری جهانی رو در دست گرفتم، خودم در بازی پایانی المپیک با لباس گرم می رم وسط میدون و به فابیان بارتز گل می زنم. </p>

<p>پزشک: وقتی رئیس جمهور شدی می خوای چی کار کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: دولت تشکیل می دم، یک دولت از دانشمندان و نخبگان. </p>

<p>پزشک: دانشمندان رو چطوری راضی می کنی باهات همکاری کنند؟ </p>

<p>احمدی نژاد: راضی شون کردم، ما لیست مون آماده است. </p>

<p>پزشک: چه عالی! بگو ببینم از وزرای تو من کسی رو می شناسم؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، اکثرا توی همین بخش هشت هستند، دو تا هم مرخص شدند. ولی قول دادن با هم همکاری کنیم. </p>

<p>پزشک: یعنی با همین بچه های بخش روانی می خوای دولت تشکیل بدی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، اکثرا بچه های دانشگاه خودمونن. مشکلی نداریم. </p>

<p>پزشک: خوب، آقا محمود! </p>

<p>احمدی نژاد: بگو دکتر احمدی نژاد </p>

<p>پزشک: چشم، آقای دکتر احمدی نژاد! شما اگر رئیس جمهور شدی چه سیاستی انتخاب می کنی که با دولت های دیگه فرق کنه؟ </p>

<p>احمدی نژاد: هر روز با هیات دولت می ریم مسافرت، یک هفته با دولت می ریم شهرستان سرمی زنیم، یک هفته می ریم خارج.... </p>

<p>پزشک: نشد که، پس کی می خوای مملکت رو اداره کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: دکتر! مملکت رو خدا اداره می کنه، تازه، فرض کن ما هم نباشیم، چی می شه؟ </p>

<p>پزشک: معلومه چی می شه، همه چیز گرون می شه، همه جا ناامنی می شه، ملت ناراضی می شن و می ریزن توی خیابون. </p>

<p>احمدی نژاد: خوب، چه بهتر. </p>

<p>پزشک: یعنی شما دوست داری که همه جا بریزه به هم؟ </p>

<p>احمدی نژاد: بله، اولین کاری که می کنم همین سازمان برنامه و سازمان مدیریت رو منحل می کنم. بودجه سالانه رو هم به جای هزار صفحه توی ده صفحه می دم. یک کاری می کنیم که همه نظم و انضباط استکباری بریزه به هم، آقا گفته این کار رو بکن. </p>

<p>پزشک: خوب، اون جوری که همون سال اول برکنار می شی، بهتره با برنامه رفتار کنی. با مردم چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: هر هفته می رم به دهات و شهرستان، بودجه رو می ریزم توی گونی، به هر کی مشکل داشته باشه و نامه بنویسه پول می دم. </p>

<p>پزشک( می خندد): خوب، اگر مجلس جلوتو گرفت چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: هیچ به حرف شون گوش نمی دم، هر کاری دلم خواست می کنم، چی کارم می کنن، جرات پدرشون رو ندارن برکنارم کنن، حرف بزنن هم می رم به رهبری می گم، چون رهبری اگر بدونه من مخلصشم، می زنه توی دهن مجلس. </p>

<p>پزشک: حالا فرض کن که همه دنیا علیه تو بخواد وارد جنگ بشه، چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: باهاشون می جنگیم، خودم نفر اول، ما تمام منافع استکباری رو نابود می کنیم، بعد اگر اونها حمله کردند، بمب اتم می زنیم بهشون. </p>

<p>پزشک: بمب اتم از کجا می آری؟ </p>

<p>احمدی نژاد: درست می کنیم، کاری نداره، پول باشه، بقیه اش حله، توی همین مملکت دختر ها و پسرهای شونزده ساله هستند که اگر بهشون فرصت بدیم بمب اتم هم درست می کنن. </p>

<p>پزشک( می خندد): دخترای شونزده ساله برات بمب می سازن؟ جالبه، بگو ببینم وقتی بری دیدار مردم چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد چشمهایش برق می زند: با بیست تا ماشین می ریم سفر استانی، مردم برامون دست تکون می دن، موتورسوارها برامون بوق می زنن، ملت عکس ما رو می گیرن دست شون، همه جا می گن احمدی نژاد... </p>

<p>پزشک: یعنی فکر می کنی دنیا محمودنژادی می شه؟ </p>

<p>احمدی نژاد عصبانی می شود: اسم بنده محمود احمدی نژاده، دنیا احمدی نژادی می شه... </p>

<p>پزشک: بسیار عالی، شما عصبانی نشو، حالا یک سووال دارم، اگر فرضا رهبری با شما مخالفت کرد و شما رو برکنار کرد، چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: نه، برکنار نمی شم، اولا رهبری از من حمایت می کنه، ثانیا همه کسانی که جلوی پیشرفت مملکت رو بگیرن می اندازیم توی زندان. </p>

<p>پزشک: می شه بگی رهبری چطوری از تو حمایت می کنه؟ از کجا به این نتیجه رسیدی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: من خیلی مطالعه کردم. این کارهایی که من می خوام بکنم، دقیقا همون کارهایی هست که رهبری دوست داره، اونم مثل خودمونه..... </p>

<p>پزشک: یعنی چی اونم مثل خودمونه؟ ببین! دکتر! این حرفا رو بیرون نزنی، پدرتو در می آرن، حالا ممکنه منم مثل تو فکر کنم این یارو دیوونه است، ولی هیچ جا نمی گم. الآنم فقط به این دلیل بهت چیزی نمی گم که مریضی، وگرنه برای ما مسوولیت داره. </p>

<p>احمدی نژاد: دکتر! ازت ممنون، منم وقتی رئیس جمهور شدم قول می دم جلوی اعدامت رو بگیرم. </p>

<p>پزشک می خندد: حالا یک سووال آخر( فکری می کند) خسته که نیستی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: نه دکتر، من روزی سه ساعت می خوابم، و روزی ده کیلومتر می دوم و هر دو روز یک بار غذا می خورم، من هیچ وقت خسته نمی شم. </p>

<p>پزشک: باریکلا به این همه انرژی دکتر. فقط بگو ببینم، فرض کن مردم به تو رای ندادن، چی کار می کنی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: کاری نداره، می گم من رای آوردم، هر کسی هم اعتراض کنه می زنم توی دهنش، یک هفته زر می زنن، بعدش یادشون می ره.... </p>

<p>پزشک: حالا اگر نشد چی؟ اگر مردم اعتراض شون ادامه پیدا کرد چی؟ </p>

<p>احمدی نژاد: اگر نشد؟( فکری می کند) اگر نشد؟ می شه.( فکری می کند) به نشدنش تا حالا فکر نکرده بودم، ولی می شه، اگر نشد چی کار کنم؟.... چی کار کنم؟ </p>

<p>احمدی نژاد یک دفعه چشمانش می افتد به تاق، حالش خراب می شود، دکتر بلافاصله به او دارو تزریق می کند و زنگ می زند، دو سه دستیار وارد می شوند. دست و پای محمود را می گیرند و او را می برند بیرون. </p>

<p>دکتر با خودش فکری می کند، نگاهی به عکس خامنه ای که روی دیوار است می کند، یک دفعه عکس خامنه ای برای او شکلک درمی آورد. دکتر سرش را تکان می دهد و نگاهی از پنجره به بیرون می کند.</p>]]>
</content>
</entry>

</feed>
