چهارشنبه 10 اسفند 1390
چهارشنبه 10 اسفند 1390
![]()
صنوبر علفکار
زمان:
یک روزی
مکان:
خیابان «مَیَعان در خان»٬ خیابان اصلی ده
یک عده در حال چراغانی و تزئین هستند. چراغهای پلاستیکی به رنگ های زرد و بنفش و قرمز به رنگ پرچم سنگتاب و پرچمک های کاغذی با عکس خان اخم و تخم کرده.
محمود قریه فلفلکی٬ به عنوان دیزاینر به رتق و فتق امور می پردازد. محمود قریه پیشتر سم پاش بود. آن زمانها که هنوز دِدِتِ مفید بود٬ محمود قریه با امشی در کوچه ها دور میافتاد و به زور هم که شده ملت را فیشت فیشت دِدِتِ اندود می کرد. البته می گفتند شبانه هم گربه در گونی می کرد و محض تخلیه انرژی با چماق ورزشان میداد. می گویند اثرات همین دِدِتِ بود که به این کارهای ناروا روی آورد. اما کسی نمی داند چه شد که یک دفعه شد آرتیست. یک عدهای بیکار سوالاتی را در این خصوص مطرح کردند اما پی اش را نگرفتند چون محمود هم دِدِتِ داشت٬ هم گونی٬ هم چماق. بگذریم٬ اصلا به ما چه. اصلا به تو چه؟
محمود قریه مشغول است.
- قاسم خان بیا برو بالای نَوَردِبون این چراغ رو بپیچ دور این درخته٬ این چراغا که روشن میشن عین مائدههای الهی دیده میشن روی درخت. پرسپکتیوش اینجوری موج نویی میشه.
- محمود خان پرنده لونه کرده اینجا. گناه داره
- پرنده گه خورده. بزن تو سرش پدرسگو٬ کل محله رو به گند کشیدن٬ دو تا ارزن می خورن سه تا بشقاب می رینن.
بعد هم خم می شود دو تا سنگ بر میدارد و می کوبد به لانه پرنده و یک قمری٬ بی پدر مادر و پرنده آزار گویان می پرد.
- خب دیگه٬ پرنده ننشسته. اینو یاد بگیر قاسم خان که برای آفرینش هنری از همه چیز میشه گذشت. این که چیزی نبود. ون گول مگه نبود٬ گوش خودش رو هم برید. پاش بیافته سنبل هم می بریم تا هنر زنده بمونه.
یکی از کارگرا زیر لبی:
- مال خودتو ببر با تمام مخلفات نسلت ور بیافته.
محمود قریه می ترکد:
- کی بود؟ کدوم بیشرفی بود؟
سکوت.
محمود قریه همچنان می غرد و دهانش کف می کند. ناگهان دست می کند در تنبانش یک تفنگ بادی در می آورد و هفت هشت ده تا تیر مشقی به چپ و راست در می کند تا آرام بگیرد. بعد هم می نشیند گوشه دیوار و زبانش از دهان افتاده بیرون هن و هن می کند.
یکی از کارگران چشمکی به بغل دستی اش می زند و می گوید:
- محمود جان داداش٬ کسی چیزی نگفت. صدا تو سرت شنیدی. صلوات برفست لعنت نثار شیطون کن پاشو.
محمود نفسی تازه می کند. پلک هایش را می بندد و چشمانش را در کاسه چند دوری می چرخاند٬ گردنش رو چپ و راست می کند و تتق توتوقش را در می آورد و بلند می شود.
- لعنت به فرق سر شیطون بی پدر... کجا بودیم؟ ابرام نشستی باز؟ وقت نیست. پرچمکا کو؟ کجاست؟ بده من لامصب سیمامو قاطی نکن. از این سر خیابون به اون سر هفت هشت ردیف پرچم می زنین حسابی پرش می کنین. خساست به خرج ندین که خان دشمن خست نفسه.
از دور دست یک گروه دختر بچه مدرسه ای که تازه تعطیل شدهاند نزدیک می شوند.
این طرف حاجی دریانی می آید دم مغازه یک تفی بکند در جوب. چشمش میافتد به محمود. کاری هم ندارد. مگس می پراند. محمود را می بیند.
- خسته نباشی محمود خان.
- مونده نباشی حاجی.
- خیر باشه. چه خبره؟
- حاجی می ذارم به حساب شوخی این سوالت رو. سالگرد استقلال سنگتابه.
- هاااااا... اون که الان نبود که. الانه؟ پیشباز رفتین؟
- پیشباز چیه مرد مومن؟ هفت هشت ده روز دیگه ست. به من بود از سه ماه پیش شروع می کردم.
- هاااااااا... خب برنامه مرنامه چیا دارین؟
- داریم یه چیزایی... شما اگر سرت رو فقط مشغول مویز و انجیر خشک نکرده باشی تشریف میاری می بینی.
- حاجی کرمش می گیرد. با لبخند: اتفاقا علاقمندم.
- راست میگی. از همه سالهای پیش که سر سلسله کارناوال بودی معلومه. همه عالم شادی می کردن داشتی تو مغازهت گونی گونی خوراک می تپوندی. چه خبره تلنبار می کنی؟ عروسی شوهر ننه مه؟ برای فردای محشر داری ذخیره می کنی؟ می خوای توی برزخ ویلون موندی تخمه بشکونی حوصله ت سر نره؟ تـــــــــــــــــــــــــــــــف.
- من اگه تلنبار نکنم که فردا ناله شکم تو و خانوادهت میشه یه ارکستر و یه نقاره کم داره فقط.
- حاجی حوصله ت اگه سر رفته تو رو سر جدت برو بشین تو مغازهت با اموالت یه قل دو قل بازی کن اعصاب منو نکِش.
- (حاجی خندهاش می گیرد) واااا! خدا بده یه جو اخلاق.
- نداریم. شما هم برو شیرجه بزن توی خوراکیات و پا بذار روی ارزشهات. ما با چنگ و دندون این ده رو نگه داشتیم که شما با بی خیالیتون بدینش دست اغیار.
- (پُغی می زند زیر خنده) کدوم اغیار؟ کی هست این طرفا؟ نکنه بیرون رفتی.
- نخیــــــــــــــــرم٬ بیرون چیه؟ حتما مگه باید بیرون رفت؟ اغیار همه جا هست. همیشه هست. هفت سال پیش یادت نیست؟
راست می گوید. هفت سال پیش از این یک مسیر گم کردهای با الاغش در دوردست های ده دیده شده بود که محمودخان به همراه جمال آل ابو عطا و قاسم لنگی و چند نفر دیگر پس از مقادیر زیادی سنگ اندازی و شعار «اغیار برو گمشو» سر دادن٬ یک نشادر هم به ماتحت الاغ فرو کردند و الاغ بیچاره هم در جهت مخالف به تاخت رفت. هیچ کس هم نفهمید چه بلایی به سر آن مسافر آمد.
- ما نبودیم٬ پشت سرش یه کاروان میومد اینجا. قدر نمیشناسین؟ مهم نیست. من در راه خان رفتم جلو از تو مدال و پاگون که نمی خوام.
- نه٬ جون من بخوا.
- برو حاجی احترام سنت رو دارم نگه می دارم نذارم دهنم به هتاکی باز بشه که خودت می دونی من وقتی...
دختر بچه ها می رسند و می دوند سمت مغازه پفک و کیک بخرند و حاجی خنده کنان می رود تو. یک عده از دختر بچه ها سر بالا٬ دهان باز٬ مبهوت چراغ ها شدهاند و یک عده داد و قال به راه انداخته اند.
محمودخان چون اصولا به همه کار کار دارد پارازیت می شود:
- اینجا وای نستین. گاری میاد از روتون رد میشه. برین ببینم. ده دقیقه دیگه مدرسه پسرای تخم جلب میخواد تعطیل بشه چشم و چارشونم پاک نیست. برین بینم. راضیه٬ به بابات میام میگم که صدات رو انداختی سرت توی خیابون ها. برو بینم. بدو بدو.
تا شب کل ده چراغانی می شود. آب نیست اما گور باباش٬ چراغهای پر نور زرد و قرمز و بنفش از همان لحظه آویزان شدن شروع به نورپاشانی می کنند و پرچم ها مثل یک ردیف سینه بند از سر تا ته تمام کوچه ها آویزان می شوند و میان پرچم ها هم به حالت یک درمیان یک ماکت ژ-۳ به نشان اقتدار خان و یک پروانه پلاستیکی به نشان روح لطیف خان قرار می گیرد..
خان از پنجره اتاقش صحنه را می بیند٬ تبسم فیلسوفانه ای می زند و به زیر لحافش می خزد.
برای شنیدن فایل صوتی اینجا را کلیک کنید .
_______________________________
قصه های سنگتاب٬ سری داستان هایی است که برای «رادیو سنگتاب» تهیه می شود. برای مراجعه به «رادیو سنگتاب» می توانید به صفحه فیسبوک آن سر بزنید:
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/794