یکشنبه 24 بهمن 1389
یکشنبه 24 بهمن 1389

لباس هایم را آماده می کنم، مثل اینکه می خواهی به مهمانی بروی، کفش ورزشی، شلوار لی، مانتویی که از همان اول به تو گیر ندهند، و یک دستبند سبز در گوشه جیب. برای دهمین بار همه را نگاه می کنم. مبادا که چیزی کم بیاید، یک کیسه پلاستیکی هم برمی دارم، باید همراهت باشد وقتی که ماموری می گوید کجا می روی. می گویم می خواهم یک کیلو گوجه فرنگی بخرم.
نان هم خواهم خرید، دلم می خواهد فندک را هم همراهم بردارم، وقتی گاز اشک آور می زنند به دردت می خورد ولی قطعا مشکوک خواهند شد، هم ماموران، هم مادر.
مادر می گوید: حالا اگر تو نروی چه می شود؟ مثلا فکر می کنی همه مردم جمع شده اند که تو سر برسی؟ اگر رفتی و گیر افتادی به زندان نخواهم آمد. نگاهش می کنم، از آن نگاههایی که معمولا فریب می خورد. می گوید بخاطر من نرو، می روی و گرفتار می شوی، بخاطر من. خواهش می کنم. به او می گویم: اتفاقا می خواهم بخاطر تو بروم. من که سالها وقت برای زندگی کردن دارم، به هر حال جوانی من در یک ایران آزاد خواهد گذشت. می خواهم بروم تا تو هم آزادی را احساس کنی.
مادر بزرگ می گوید: گنجشکک، بخاطر من نرو. می دانی که مادربزرگ چقدر دوستت دارد، می دانی که همیشه به تو فکر می کند، می دانی که اگر تو نباشی آب از گلوی من پائین نمی رود. همه اینها را می دانم. به پدرم اشاره می کند، و به عکس عمویی که دیگر در میان ما نیست، می گوید به اینها گفتم نروید، گفتند اگر انقلاب بشود، همه چیز خوب می شود، همه جا آزاد می شود، همه چیز ارزان می شود، آن یکی که رفت و دلم را سوزاند، تو نرو. می گویم: مامانی! ما با نسل عمویم فرق داریم، آنها نمی دانستند چه می خواهند، ما می دانیم چه می خواهیم، در آن روزها همه همسن من بودند، ولی امروز همه از پیروجوان می آیند.
پدر می گوید: اگر بگویم نرو، حرفم را گوش می کنی؟ می گویم: اگر بگویم تو نرو حرفم را گوش می کنی. می خندد و بغلم می کند. می گوید با هم می رویم و مواظب هم هستیم. برادرم آن گوشه تر ریز ریز می خندد، می داند که او هم با من و پدر می آید. می داند که مثل پسرعمو ها و پسرخاله ها و دختر عموها و دخترخاله ها می آید، می داند که همسایه هایی که دیشب صدای الله اکبر و مرگ بر دیکتاتورشان همه آسمان را پر کرده بود می آیند. می داند که همه شهر می آیند. من از چشمها خوانده ام که فردا روزخوبی است، روز خداست. روزی که مردم برای آزادی و حق شان می آیند و من می روم چون ایرانی ام، چون زن هستم، چون فردا را می خواهم.
24 بهمن 1389
این نوشته را یکی از خوانندگانم به نام نیلگون اخوان برایم ارسال کرد که منتشرش می کنم.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/791