شنبه 30 آبان 1388

وقتی که رُم رَم کرد

azam.JPG

صنوبر علفکار

گاهی اوقات بعضی ها خیلی شدید، زیاد، حجیم، عمیق، با سه فصل نان اضافه کیفوری می شوند . وقتی آن اتفاقی که آدم در خواب های آشفته اش هم اگر می دید تا سه روز از خوشی آن به هپروت پناهنده می شد و سریع پاسپورت عالم حقیقتش را هم جر واجر می کرد که احیانا بر نگردد، در عالم واقع اتفاق بیافتد. بعضی از آدم ها هم که کلا اسم درگوشیشان "دوبل سوپر اولترا شانس علی" است. این حالت، دقیقا بازگوی حس و حال "فرست لیدی" ما بود؛ اعظم السادات همسر پزریدنت.

این خانومه بعد از این که شنیده بود "فرست لیدی پیشین" دست به نامه نگاری برده است، شب و روز دندان به هم خائیده بود و طره های مشکین احمدی را که همیشه صبح به صبح با چسب اوهو به تخت پیشانی اش به حالت کج خیلی ملوسی می چسباند، تیک تیک کنده بود و زندگی به کام همسر کوفت و زهرمار کرده بود که "دِهَه. پَ من چی؟ من تشتک دوغ آبعلی که نیستم، زن رِئیس جومهورم، منم موخوام. منم پولیتیخ، منم اکتیویست، منم عرض قد و قامت و قدرت و قوت و خیلی قاف های دیگر". از آنجایی که همیشه چیزهای حرص در بیار و پاتک های زمانه در قطع های سلطانی و استخواندار به جانب ما ساکنین شرق الاوسط در فوت میلیونوم ثانیه ارسال می شوند، این اتفاق نوشگوار هم فی الفور از غیب رسید. از مادام دعوت شد در قامت همسر یک نیناشی که نگاه شرر و خلواره و خمپاره و بمب اتم صلح آمیز اندازش ایران و جهان را به ضرب لزگی مدتهاست که می رقصاند، به رم، شهر بی دفاع حمله کند تا در کنفرانس بین المللی امنیت غذایی سنگر بگیرد و گوهر یتیمه باران کند جماعت را و چقدر به دل می چسبد حرف زدن همسر آن نیناش از چیزی که در مملکتی همه مان میکروسکوپ به دست کف زمین سینه خیز می رویم که پیدایش کنیم ولی نیست که آن چیز همانا باشد سیری مفرط. حبذا که چه هنرمندند این "کوپل"، آن نیناش و این ناناش، در بداهه پرت گویی.

دیگر از آن روز فرست لیدی در ابرها بود و از خوشی قیقاج می رفت. چه شب ها و مهتاب شب ها که ناناش ما از ذوق چشم ها اندازه ی در قابلمه گشاد، خیره به سقف، با نیش باز تا صبح خیال بافت و از ذوق هین کشید. "جونم جون، منم بازی."


منزل افسر:

افسر خانم خودش را چسبانده است سه کنج دیوار. سر رو به دیوار، جواب سووال های احمدی را هم به دیوار می دهد یعنی این که من الان خیلی قهرم. احمدی با بیحوصلگی دارد دلجویی می کند.
- می گی چیکار کنم؟
- برو هیچکار نکن. راست راست مثل قاسم آقا بی غیرت راه برو و انگار نه انگار. هرچی دادم این مدت هولوپ هولوپ خوردی پروار شدی سنگ شه تو اون معده ت. هر شب هر شب سه مااااااااه بالا سر آقا بشین تا صبح که آقا حال نداره، هذیون می گه، شب می شاشه، تف به گور پدرم بیاد.
- (کلافه) ننه بس کن دیگه. از دیروز داری نفرینای سنگین می کنی. مگه نرفتیم با هم آمریکا؟
- چه آمریکایی؟ ما رو کردی تو قوطی بردی آوردی. سفر بود یا برده گی؟ جا خوب خوبا اونو می فرستی بره. خوبه والله. (در ثانیه اشک در چشم می دواند) یادت رفته توهیناش به من؟ یادت رفته چطور ننه تو خوار و خفیف کرد اون شبی خونه ی حاجی کاظمی؟ (با لحن خود احمدی) گفت که گفت. ننه م برام قد خیار چنبر هم ارزش نداره که. اینجا "هتل افسر" ه. بیام بخوابم، بخورم، بشکونم و برم. ننه م هم گور باباش، کلفتیمو کنه. (با لحن خودش) شب به شب اگه من بهت غذا ندم با اون پاره آجرایی که می پزه مثل سگ میندازه جلوت می گه (ادایش را در میاورد) "شااااامی پختم" که الان استخونات تو بی بی سکینه چال بود. اونا رو جلوی کفتار بندازی پیف می کنه. خاک بر سرت. ترسو، بی غیرت.
- چیکار کنم من؟ گفتن همسرتو بفرس بیاد. تو همسرمی؟
- اوووووووووَه، حالا شد همسر؟ اون موقع که از فرط لاغری مثل بند رخت شده بودی (صدایش را ویبر می کند یعنی شکستم) میومدی اینجا شکمت زوزه می کشید همسر بود؟ بی هنر، بی کفایت. حقم داره، خونه شون سال تا سال رنگ گوشت نمی دیدن که. نون کپک زده سق می زدن. نصیبه خانوم می گفت مادرش استخون مینداخته تو آب جوش و آبش رو هفت وعده می داده می خوردن. خونه ی ما اومد سفره ی خوان رنگین دید واسه ما شد خانوم خانوما هیولا.
- حالا قهر نکن.
- معلومه قهر می کنم. میدونی چه خون دلها خوردم تا بزرگ بشی؟ تا بعد این اژدها بیاد تو رو از من بگیره (گریه می کند). من پسرمو می خوام.
- ننه، من خیلی سرم شلوغه. وقت این بحثارو ندارم. رئیس جمهور مملکتو نشوندی اینجا که آبغوره بگیری؟ خودم فردا می برمت گردش. بیا ماچم کن برم.
- برو برو. لبم به تنور داغ بچسبه بهتر از اینه که تو رو ماچت کنم. عیب نداره. آه مادرا میگیره. یا الرحم الراحمین (میکوبد تخت سینه اش) طیاره ی خانوم خانوما رو وسط آسمونا بترکون تو همون هوا پودرشه و زمین نرسه که پودرشم آفته و وبا و خشکسالی میاره. به حق مرتضی علی. پسرمو از من گرفت. اوهو اوهو.
احمدی با عصبانیت یک "اه" می گوید، در را می کوبد و می رود. افسر می بیند سناریوی درام جواب نداد. گذر به سناریوی خشن. عصبانی از جا می پرد و خودش را می رساند به بالکن. دست می اندازد یک دمپایی خاک گرفته از جاکفشی بر می دارد. سر احمدی را نشانه می گیرد، پرتاب می کند. شستش بنازُم، گوووم، یک راست پس سر احمدی.
- (عربده با صدای کلفتی که معلوم نیست کجای حنجره اش ذخیره کرده بود) بی پدر مادر، یک بار دیگه اومدی اینجا لوچه آویزون کردی که من بدبختم، بنزین میریزم روت همین وسط آتیشت می زنم. حالا ببین چیکار می کنم. آی همسایه ها، پسر من مرد. مردی وایستا.

احمدی سرش را می گیرد و مثل باد فرار می کند. می رود منزل، فرست لیدی را می برد در هواپیما فرو می کند تا نعمت های فراوان ما محض تماشا به سایر نقاط جهان هم ارسال شوند تا بقیه هم ببینند و هار هار بخندند که با هم بخندیم بهتر است. آبرو هم که مال این است که چلک چلک بریزد کف زمین، اگر نریزد که دیگر اسمش آبِ رو نیست.


رم، کنفرانس:

اعظم السادات خودش را در چادر پیچانده، عینک را هم کوبانده روی چشمان اغواگرش تا از چشمان بد "کهریزکی" به دور بماند. آرام و قرار ندارد. مدام از ذوق دچار پرش می شود و ناخود آگاه تحت فشار عصبی داد می زند "غزه". محافظان باید بگیرندش که از فرط پرش های هیجانی روی سر نفر جلویی نیافتد.
چادرش را تا دم زبان کوچکش در دهانش فرو کرده. گویی اگر آن را بکشد بیرون باد وجودش فسسسسس خالی می شود و من همواره اندیشه کنان غرق این پندارم که الان چقدر حجم از تفت چسبیده است به آن چادر و اندیشه کنان تر که چقدر هنرمندانه و به دور از انصاف وجهه ی چادر و چادری ها را لت و پار می کنی.
این سر بگو فانوس دریایی، از راست به چپ از چپ به راست که نگاهش با یار آشنایی تلاقی کند و فن بزند. خانمی با کت و دامن نشسته است. فرست لیدی با آرنج می کوبد به حجم سیاهی که همراهش آمده و احتمالا خانم است.
- هرجایی رو نیگا. بی حیا اومده هرزه گی.
- بابا اینا نجابت چه بدونن چیه اعظم جون، همه ش لخت لخت راه میرن. فاحشه ن (از آن برچسب هایی که معمولا در ثانیه با یک نیم نگاه در سایز قدی چاپ و به انسان ها چسبانده می شود و خیلی خیلی در میان بعضی ها مد روز و سال و سی ساله است)
آنقدر وزن نگاهشان را میاندازند روی سر و کله ی زن بینوا و از بالا به پایین، از پایین به بالا وجبش می کنند که زن سرش را برمی گرداند ببیند کیستند این موجودات غریب. تا با هم چشم در چشم می شوند ناناش صورتش را مچاله و هیولا گونه می کند، دماغش را چروک می کند و هرچه نفرت است در چهره اش می چپاند (و چه اصراری دارند در زشت کردن خودشان) لبهایش را از دو ور می کشد و از لای دندان ها با صدای جیغ می گوید:
- بپوشون پر و پاچه تو، جمع کن. غربی کثیف.
و در حین تولید این دردانه ها سرش را هم به حالت "جمع کن بینیم با" به شدت به سمت پایین می کوبد (از آن حرکات غریب ولی آشنا که ما آنقدر دیده ایم که تنها کاری که می کنیم این است که تو دماغی پغی بخندیم ولی کسی که ندیده است تمام موهای بدنش دردم از پیاز خشک می شوند و میریزند)
خانم بینوا وحشت می کند و سریع رویش را برمی گرداند و دیگر تا آخر جلسه سرش را نیم سانت هم به این ور و آن ور متمایل نمی کند.
اعظم خانم دوباره چشم می چرخاند و یک دفعه چشمش میافتد به همسر نخست وزیر پاکستان. تمام هیکلش را می چرخاند به سمتش و وسط جلسه نعره می زند:
- بیگم خانوم هِــــــی.
بیگم خانم وحشت زده نگاه می کند. می بیند یک حجم سیاه دارد از دور تکان می خورد. به زور لبخند می زند بلکم ساکت شود ولی مگر خانم ول کن است.
- بیگم خانوم جون، میگما، غزه ایا دارن از گرسنگی نفله می شن این حرومزاده ها حالیشون نی که. چه خوب که شمام هستی با هم دیگه بریم تو شیکمشون.
چهار پنج نفر نچ می کنند. بیگم خانم خیلی معذب سرش را تکان می دهد و به خودش هزار بار لعنت می فرستد که چرا با ناناش چشم در چشم شد. سوزان خانم هم آن بالا در حال سخنرانیست.
- ببین کبری، این سوزن خانومه. اینم وضع مضعش درست نی. می خوام آدمش کنم. می خوام واستش کاغذ بینویسم.
دست می اندازد از توی لباسش یک تکه کاغذ مچاله می کشد بیرون. با دست صافش می کند و با کبری می پرند سر کاغذ و د بنویس:
- از اعظم السادات به سوزن،
سوزن خانم سلام، خوبی؟ (کبری) سلام نده، پررو میشه، (اعظم خط می زند) اوی سوزنک، یکم وضعت درست نیست ولی من برات نامه می دم که درست شی...(کبری) مثال اینا یادت نره ها اعظم جون، من دیدم هم تو نامه هاشون مثال می زنن که قشنگ شه ... (اعظم فکر می کند ده ساعت تا بالاخره مثال نخ نمای آسیه یادش بیاید) ببین خان جان، این شوورتو تو ایران ما می خوان کله شو بکنن ها، فکر نکن... (کبری) آره بگو پول تعیین کردن برای سر ذلیل مرده ش... (اعظم) یارو عینهو فرعون می مونه... تو هم آسیه باش...ببین خواهرمی، درد دلی دارم می نویسم... همین محمود رو می بینی؟ من کلی بهش اعتماد به نفس دادم... خونه ی ننه ش عین موش مرده بود... (کبری) افسر خانومو می گی؟ والله بخدا خدا صبرت بده، آره بنویس بدونه چیا کشیدی دختر... (اعظم) مادر نبود جلاد بود... بماند... خلاصه من همه ش تو کارای شوورم دماغمو فرو کردم و ایده و اینا دادم... خیلی همه چی خوب شد... ببینی مملکت چطور داره می چرخه.... تو هم مثل من و آسیه باش... ما زنا باید حرف بزنیم... (کبری) آفرین، به حقوق زنان هم زدی ها...(اعظم) دیدی آسیه چطور موسی رو از دست اون سقط شده فرار داد انداخت تو رودخونه؟... تو هم طرف رو خرفهم کن... ببین، غزه خیلی مهمه، تو حالیت نیست، ما می دونیم... همه جا باید در مورد غزه فکر بشه... به شوورت بگو برای غزه ایا اگه قامپوت نفرسه من خیلی ناراحت می شم... برو ببینم چه می کنی... غزه هیچوقت یادت نره سوزن خانم... غزه، غزه.

نامه را می گذارد کنار دستش. چند نفر می آیند و می روند تا بالاخره نوبت می رسد به اعظم جون.
- کبری من از همینجا حرف می زنما. چشمای بد بد منو می خورن.
چادر را از زیر دماغش رد می کند و محکم به سمت بالا می کشد تا بینیش هر چه بیشتر به سمت پایین آویزان شود و تا دم چانه اش برسد که زهره ی همه بترکد از این همه ظرافت و زیبایی زنانه. شروع می کند. جان کلام:
- غذا نه و غزه... تو ایران، همه سیر، نافا بیرون چو انجیر... همه هر روز صبحانه هم ژیگو... غزه، غزه...همه عینهو خودم بوم غلتون... ما نجیب، شما هرزه، جانم فدای غزه ... ایران نگو بگو پارادایس... آی غزه، غزه، غزه... بیگم خانم هم با من هم رأی... آی غزه، وای غزه... بچه فقط تو غزه.... گرسنه فقط تو غزه... مردم ما همه تحت کُنتُرُل حاجی و بابای حاجی، سیر سیر... همه چی ربط به اسرائیل... و در آخر باز هم آی غزه، وای غزه، ایران بره بمیره.

لازم به توضیح نیست که کسی اصلا گوش نداد چون اعظم خانم خیلی نخودی. جلسه روال عادی خود را ادامه داد.

برنامه تمام شد. اعظم خانم تا بیاید خودش را میان سی کیلو لباس حفاظتی اش لقمه کند، بیگم خانم مثل باد فلنگ را بست. اعظم هم دوان دوان پرید جلوی سالن، نامه را پرت کرد در صورت سوزان خانم و "غزه غزه" گویان دوید دنبال بیگم. در مسیر سالن غذا خوری بود که برلوسکونی را دید و طرف یک کلام گفت شام و شکر پاره ی ما سریع به خودش گرفت، چهار تا سیلی هم به برلوسکونی زد و رفت. داخل سالن هم دم میز غذا پرید جلوی بیگم خانم یک "دالی موشه" گفت و یقه ی بینوا را چسبید. از یک طرف تا جاداشت خورد و میز شکاند و از آن طرف تا توانست بیگم و جماعت را غزه باران کرد و بعد از اینکه کل آبروی مارا تا خرتناق چلاند کف خیابان ها آن چنان که سیل رُم را برداشت، نشست در طیاره و برگشت که مال بد، بیخ ریش صاحابش.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/786

Comments

شبیه سازی کامنت های یک وبلاگ که مال یک نفر به اسم صنوبر علفکار شیرازی است به دست متخصصین داخلی با میانگین سن کمتر از بیست و پنج سال:

--عاطفه جون--http://atibala.blogfa.com--
[اسمایل گل] [اسمایل متساعد کننده ی قلب] [اسمایل ماچ!]
واااااااااااااااااااای عززییییزم چقده ناااااااااااز بود چرا هر دو ساعت یه بار نمینویسی؟ دکترم گفته باید روزی دو بار متناتو بخونم! هی هی هی! شوخی کردم! بهم سر بزن با عکسای متین دوحنجره به روزم!
#
--ساسان خفن--https://hakmaknamak.co.cc.uk.as$j.pass--
های! این ایمیلمه! اگه پول اینترنتی خواستی ایمیل بزن.
ifmailityourallprivatedatawillgiventome@gmail.com
#
--پری جون-- --
وای مردم! کجایی پس؟ من از وقتی اینترنت یادگرفتم فقط اینجارو بلدم! دیروز دستم شانسکی خورد رو کلید اف پنج یهو دیدم ده تا متلب گذاشتی! چقده پرکاری همش فکر میکردم تو این چند ماهه داری چکار میکنی.
قربونت برم. فدات بشم.
#
--عباس--http://axekhafan.persianblog.com--
[اسمایل گل] صنوبر بانوجان فدای پیکسل پیکسل ِ اون هِدر سایتت برم، خیلی خوووووب بود. تو حد و اندازه های جویس مینویسی. رماناتو چاپ کن و دنیارو تکون بده!
فدات!
#
--آقای فرهنگ-- --
درود بر شما جوانان پاک خاک گلگون ایران باستان. همانا خون داریوش و کوروش و فردوسی (شاید هم چنگیز-م) در رگهای شما جاری است. بتازید بر این دژخیمان و تاج و تخت را به سزاوارانش بدهید.
سرنگون باد! کلن!
#
--ساناز-- --
عااااالی مس همیشه!
#
--رفیق سرخ--http://jenyate60.blogspot.com--
درود بر رفیق صنوبر یاور طبقات محروم. کلامت گیوتین سرخی است که روزی سر دژخییمان را تکتک از تن جدا میکند.
بار دیگر جنبش کارگری ایران در ردای سبز با زیرپیراهنی سرخ به پا خواست، پرولتاریا جوشید و انقلاب کارگری به راه افتاد وعده ی ما شانزده آذر سرخ!
#
--سوسن جون-- --
مرسی عزیزم خیلی خوب بود.
#
--فریدون-- --
سلام این کتابتو ـوردم پس بدم نبودی گذاشتم زیر در. شرمنده قرار داشتم عجله ای شد.
فعلن قربانت.
#
--حاج سید محمد میبدی--http://yazduni.ac.ir--
الهم عجل لویک الفرج
سلام. (پیامبر میفرماید به دشمنت هم سلام کن)
مطمئن باشید کشتی وصله دار لجنپراکنی های شما امال دست نشانده و بنگاههای به اصطلاح روشنفکریتان به گِل نشسته است. همه تلاشتان برای کوچک نشان دادن خدمتهای بزرگ و بیدریغ برادر ارزشی دکتر محمود احمدی نژاد به ملت ایران بیثمر است. محاکمه سران جریان فتنه ی لجنیتان را به انتظار نشسته ایم.
آن به اصطلاح آقای ابطحی هم که اعتراف کرد من نمیدانم شما چرا هنوز مذبوحانه میکوشید.
#
--فرید-- --
سلام آن قسمت "اعظم السادات همسر پزریدنت" فوقولاده بود. [اسمایل ریسه رفتن]
#

سلام،
بنده اگر اجازه بفرمایید هیچ مخالفتی با کامنت نوشتن و ابراز نظرهای شخصی (حالا هرچی می خواد باشه) ندارم. شما رو نمیدونم.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: آقای D سابق at December 2, 2009 04:16 AM

سلام ؛ یک شاهکار دیگر به شاهکارهای قبلی ات اضافه شد. بعضی قسمتهاش رو برای خواهرم در ایران از پشت تلفن خواندم و با هم غش غش خندیدیم. دست مریزاد... (راستش نمی دونم دست مریزاد یعنی چی فقط میدونم توی مایه های دستت درد نکنه و این صحبتهاست ) جاوید باشی صنوبر ...


سلام،
خیلی ممنون. دست مریزاد یه چیزی تو مایه های دمت گرم خودمونه شکوه خانوم جون. ما از غش غش خنده ی شما خواهر گرامی بسی مشعوف شدیم بخدا.
قربان شما
صنوبر

Posted by: شکوه at November 30, 2009 01:14 AM

سلام یه سوال دارم
حالا که سایت‌ ای نبوی راه افتاده مطالب شما رو از کجا بخونیم از همینجا یا شما هم میخواین اسباب کشی‌ کنید؟

سلام جناب،
والله من هنوز بی خبرم. هر موقع خبردار شدم میگم بهتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Amir at November 29, 2009 09:02 AM

سلام،
نمی دونم حالتتو درست فهمیدم یا نه.
با اون متنی که قبلا از شروع داستان نوشتی، که بسیار شبیه متن های زنده یاد "علی حاتمی"ه، انگار کلمات و عبارات قلنبه شده بودند از بس ننوشته بودی، و حالا که خودتو از بهشت و جهنم آزاد کردی، یک باره هنر فوران کرد.
دست مریزاد.
اما اونجا که به خانم میگه پاهاتو بپوشون و با تکون سر همین مفهومو تکرار می کنه، یک آن خودمو همدرد دختران سرزمین احساس کردم، البته یک عبارت هم به این همه گوهرافشانی باید اضافه کنی و اون هم مار و عقرب هایی که به پاهای سفید نیش می زنند.


سلام،
خوشحالم که خوشتون اومد. بله آقا، ما اینقدر دیدیم دیگه این خرق عادات برامون عادی شده. این نگاه ایییییییینقدر برای من حک شده ست که باورتون نمیشه. البته نه با عصبانیت، خنده م میگیره از این همه حرص. ولی در کل، همه چی درست میشه.
باز هم ممنون
ارادتمند
صنوبر

Posted by: ماهان at November 29, 2009 12:51 AM

سلام صنوبر خانم امیدوارم خوب باشین

شاهکاره جدیدتون رو خوندم همچنین مطالبی که دوستان نوشته بودن ،هرکدوم جمله أی رو انتخاب کرده بودن که از اون لذت برده بودن. من هرچی‌ گشتم چیزی پیدا نکردم چون بایستی کل متن رو اینجا مینوشتم. فقط می‌تونم بگم فوق العاده بود و بسیار زیبا ونکته سنجانه نوشته شده بود. امیدوارم همیشه شادو پیروز باشید و قلمتون همچنان به نوشتن ادامه دهد


سلام آقای امیر عزیز،
خیلی خیلی ممنونم برای تعاریف قشنگتون و خیلی خوشحالتر که خوشتون اومد. امیدوارم که همیشه ی خدا بخندین و شاد باشیم همه مون با هم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Amir at November 27, 2009 06:34 AM

آقا از همه اینها بگذاریم زیره دوش داشتم به شعر هایه ۱۶ آذر فکر میکردم
بهترین شعر به نظرم اینه
مرگ بر آدم کش
دو پهلو و باحال
حالا بیان و مردم به خاطره این كه به آدم کش فش میدیم دستگیر کنن یعنی چی؟..

Posted by: armin at November 27, 2009 06:17 AM

سلام گٔل گلاب انگور بی‌ دونه عرق بیدمشک که نوشتهات نقل اورمیه است و سایتت بقچه نون قندی و حرفات دوشاب تبریز و تیکه‌هات خرمای بم و گذ اصفهون و طالبی ورامین.

ببیب آبجی‌ صنوبر به این با مرام نبوی بگو خوش دست رفته بودی تو کت تلویزون سبز اما بیخیالش شدی چرا؟ یه همتی لوطی ما چش به راهیم ، میگن پول و پله میخواد غمت نباشه یه گلریزون کن آدم با مرام زیاده تو محله ....بابام خدا بیامرز میگفت برا هر کاری پاشنه گیوه رو بکشی بالا نصفش تمومه ...نترس دارمت .. زنگو بزن


آقا بزن زنگوله رو،
شوما خیلی با صفا صوحبت کردین ها. ما خیلی روزمون نورانی شد به موولا. ما به آق مرشد پیام شوما رو میرسونیم در جیک ثانیه.
مرامتونو قربون، صفاتونو غش و ضعف
قربان شما
صنوبر

Posted by: آهنگر سر کوچه at November 27, 2009 02:41 AM

صنوبر عزيز
سلام
لحظاتي از زندگي‌مان شاد است با خواندن نوشته‌هاي زيباي شما.
چشمانم را مي‌بندم و با يادآوري نوشته‌هايتان لبخند مي‌زنم.
الهي مالك لبتان را هميشه پرخنده دارد.

دوستدار همه خوبها: عميد


عمید عزیز سلام،
خیلی خیلی ممنونم برای این همه محبت. امیدوارم که همیشه و همیشه بخندین، یه موقعاییش هم با خوندن متنای من بخندین که منم خوشحال بشم.

قربان شما خیلی زیاد
صنوبر

Posted by: عميد at November 26, 2009 07:32 PM

ناناش صورتش را مچاله و هیولا گونه می کند، دماغش را چروک می کند و هرچه نفرت است در چهره اش می چپاند (و چه اصراری دارند در زشت کردن خودشان)
عجب زیبا نوشته بودی احساس می کردم که همین الان "فرست لیدی" جلوم نشسته و دقیقا داره همین کارها رو می کنه.
مطمئن باش اینو خود "فرست لیدی" هم میخونه و دوباره کلی قیافشو همینجوری که نوشتی زشت می کنه
از نوشته هات لذت می برم سرت سبز و دلت خوش


سلام،
پس شما هم تجربه ش رو داشتین. البته سووالم بسیار یخمک بود برای اینکه مگه میشه که تجربه شو نداشته باشین؟ میدونین هنوز برای من سوواله که "آخه بابا جان من، چرا اینقدر عصبانی میشی؟ مگه من چیکارت کردم که وقتی منو میبینی اینقدر فشارخونت میره بالا دِ آخه عزیز من؟" نه اینکه من اذیت بشم ها، پوستمون کلفته قربون خدا برم. من فقط نگران قلبشون میشم که یه دفه از حرص و نفرت بترکه.
خیلی خیلی هم ممنون از شما. خوشحالم که این تصویر نه چندان دلچسب رو تونستم یه جوری تصویر کنم که هروقت دلتون تنگ شد برای این تجربه، بیاین این تیکه رو بخونین و به وصال برسین.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: فرزین at November 26, 2009 03:59 PM

صنوبر عزیز
دست گلت درد نکنه ...واقعا خوندن نوشته هات برام خیلی لذتبخش است...صنوبر عزیز....من نویسنده نیستم....چیزی هم نمیدونم از این مقوله....ولی اگه ناراحتت نمی کنه ...احساس میکنم از یک جایی دیگه بی حوصله نوشتی یا شاید هم فقط احساس میکنم...شاید بعد از اون شاهکار عرش فرشت یه کمی انتظار خوانندگانی امثال من خیلی بالا رفته....در هر حال .....زنده باشی که ما برای خوندن نوشته هات لحظه شماری میکنیم.


سلام،
من از اینکه یکی اینقدر به نوشتم اهمیت داده که لازم دونسته نظرش رو برام بنویسه و بهم تذکر بده ناراحت که نمیشم هیچی، کلی هم خوشحال میشم. برای نظر دادن، نیازی نیست که نویسنده باشین اصلا. هر کسی نظری داره منم دو تا گوش شنوا دارم. سعی می کنم یه جوری بنویسم که شما حس نکنین بیحوصله بودم. خیلی خیلی ممنونم که گفتین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: jocanon at November 26, 2009 10:26 AM

در شعارهای روز 16 آذر بجاست درد مردم بینوا ایران زمین نیز فریاد شود.
جناب نبوی عزیز اشنا هستم اما بهتر که ندانی. بسیاری از دوستان ما به خاطر چند خط نامه نوشتن و پیغام بازجویی شده اند و تو خود دانی که زن و بچه را با این حرفا نمی شود سیر کرد. پس در اصلاح این شعر ها بکوشید و از دیاری که هستید به هر جا که میتوانید ارسال و تکثیر کنید که لازم به نظر می رسد... همکار مطبوعاتی و دوست قدیمی شما
--------------------------

(شعارهاي بلند تر در دو دسته خوانده شود)
------------------------------------------
يه لقمه نون حرومه
احمدي جون حمومه
-------------------------
خامنه اي شرم کن
اين خونه رو گرم کن
----------------------------
سفره خالي مي گه نفتم کجاست
جناب عالي مي گه کار خداست
------------------------
دانشجويم خون مي دم
با ايرانم جون مي دم
--------------------------
دانشجو ايمان دارد
دشمن نادان دارد
دشمن نادان مرده
اين يارو رادان مرده
-----------------------
خامنه اي گوش کن
فقرو فراموش کن
سگاتو ور دار ببر
حيا کن از کارگر
------------------------
از نفت مي گم، فقر مي گم، راي دروغ و ناله هامو
اين مرتيکه دستور داده زرتي بشکنند پامو
---------------------------
ما را نجنباند ککي
اينک شدم کهريزکي
ما را شهيدي خوش ترست
حقا که در عالم تکي
-------------------------
اين همه خصومت
جهل تو در حکومت
------------------------

Posted by: شاعری از انقلاب at November 26, 2009 02:50 AM

والا باید عرض کنم البته شما نیم نگاهی نداشتی به اوضاع جناب احمدی وقتی این حماسه در "روما" مخلوق دست زبردست بانو می گردید، بنده یه کم تخیل فرمودم، دیدم خیلی جالب بود، گفتم به شما هم بگم. به هر حال صنوبر علفکار بودن سخته، نیس؟
صنوبر و اون قد و بالا، حالا خم شه به کاریدن، اونم علف...
جای تحسین داره...
سپاس و بسیار سپاس...


سلام ندارم، اَت، ندارم، دات کام،
صنوبر بودن؟ والله نه، چه سختی، چه چیزی؟ ولی خب یه چیزایی هم از زیر دستش در میره دیگه. مونده بودم رم و خانوم رو بچسبم یا ایران و آقا رو. طول و درازای متن هم از یک ور بیخ گلومو می فشرد بنابراین لاجرم با خون و گریه مجبور به انتخاب شدم که ماحصلش شد این. حالا حال و احوال حضرت آقا رو خب شما بنویسین، چی میشه؟
خیلی خیلی خیلی خیلی هم ممنون
صنوبر

Posted by: oخودم at November 25, 2009 02:51 PM

فکر کنم اين اعظم خانوم وقتي نامه مسيح علي نژاد رو خوند فهميد بايد يه غلطي کنه تا بگه من وجود دارم.
قبلاً سر اين موضوع که چطوري به پيشنهاد خواستگاري احمدي جواب مثبت داد درگير بودم. اما ديدم نه، اين بدتر ز اون يکيه. حالا درگير اينم که احمدي چرا رفت خواستگاري اين اعجوبه خلقت. (چقدر من الکي درگيرم)
راستي اين فاطي رجبي هم خيلي طنزه ها، چرا اونو سوژه نميکني تا بيشتر بخنديم؟

سلام،
والله بعضی انسان ها اصولا وجنات و سکناتشون به صورت خداداد طنزه. دیگه جایی برای من نمیمونه که بخوام کار کنم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: تورج at November 24, 2009 02:43 PM

سلام
خیلی قشنگ بود.
خسته نباشید.


سلام جناب،
خیلی ممنون. شما بزرگوارید.
قربان شما
صنوبر

Posted by: sir david at November 24, 2009 02:38 PM

سلام . خیلی خیلی باحالی . خدا همیشه برات بسازه و همیشه با عزت باشی. صنوبر جان به امید روزی که تو همه روزنامه ها مطالبتو چاپ کنن . به امید اون روز . موفق و موید باشی .

سلام،
خیلی ممنونم آزیتا خانم عزیز. امیدوارم شما هم همیشه موفق و شاد باشین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: آزیتا at November 24, 2009 11:58 AM

صنوبر عزیز و دوست داشتنی می دونم به من ربطی نداره شما کی مطلب بنویسی کی ننویسی. این رو هم می دونم که نوشتن زورکی نیست.
ولی الان دیگه تقریبا هر 10 روز یک بار پست جدید می ذارید.
قبول کنید برای ما که هر روز به امید شاهکارای شما به دوم دام سر می زنیم سخته تحمل این همه انتظار.

سلام،
کی گفته ربط نداره؟ کاملا هم به شما ربط داره که من کی مینویسم. منم واقعا از خدامه که تند تند بنویسم. کاش میدونستید که نمیتونم بخدا. نمیشه. اگه میشد حتما هر روز مینوشتم. من عاشق نوشتنم. بخدا نمیشه. من سعیم رو دارم می کنم. شما خیلی خیلی لطف دارین که میگین شاهکار.
ارادتمند شدید
صنوبر

Posted by: فرید at November 23, 2009 09:25 PM

سلام صنوبر
دلم درد گرفت از بس خندیدم.این از همه بامزه تر بود :٬ٰطره های مشکین احمدی را که همیشه صبح به صبح با چسب اوهو به تخت پیشانی اش .... ننه افسر هم بامزه بود. تفسیر حجم سیاه هم خیلی جالب بود. دماغ رو که دیگه نگو.. وای خدا مردم از خنده
دستت درد نکنه


سلام،
خیلی خیلی ممنونم. امیدوارم همیشه خوشحال باشین
قربان شما
صنوبر

Posted by: من at November 23, 2009 05:20 PM

صنوربر جان توروخدااااااااااااااا بیشتر بنویس!!!!!!!!!


ساغر جان سلام،
چشم، سعی می کنم بخدا.
قربان شما
صنوبر

Posted by: saghar at November 23, 2009 03:14 PM

in "double super ultra chance ali "ro kheili khub oomadi!


سلام،
ها والو، همینه دیگه. البته ما که بخیل نیستیم. خدا بده برکت.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: ariana at November 23, 2009 02:29 PM

...صنوبر عزیز، قلم و انشاء دهه چهل اوج ادبی زبان نوشتاری فارسی بود . کیهان ماه و سایرین، از توش ساعدی و خیلی ها بیرون آمدند و شما هم از رگ آن قوم اید.انشاالله به خیر نویسید.زیبامی نویسید

سلام آقای حسن عزیز،
خیلی زیاد سپاسگزارم و خیلی خجالت زده م که من رو با ساعدی مقایسه کردین. امیدوارم که واقعا اینجوری که شما میگین باشه یا اگه نیست در آینده بشه. شما خیلی زیباتر تحسین می کنین و تشویق. خیلی خیلی ممنونم ازتون
قربان شما
صنوبر

Posted by: hassan at November 23, 2009 10:33 AM

salam . taghriban dige dashtam shaki mishodam ke chera in safhe update nemishe.
شستش بنازُم، گوووم، یک راست پس سر احمدی.
vay in jomle ra 100 bar khoondam az khanede roode bor shode boodam
dar kol khili ziba bood makhsoosan ke delemoon hesabi bara nane afsar tang shode bood .lotfan va lotfan va lotfan hadeaghal haftei ye matn bezar. ma door az vatan delemoon faghat be in khoshe.
shado sarzende bashi.


سلام،
خیلی بخدا شرمنده م. باور کنین وقت نمی کنم. ولی سعیم رو می کنم. شما خدا نکنه که دور از وطن دلتون فقط به این خوش باشه، ایشالا که دل خوش کنک هاتون خیلی بیشتر از متنای صنوبر باشه. ولی چشم، من تمام تلاشم رو می کنم که بیشتر بنویسم. باور کنین از خدا میخوام.
قربان شما
صنوبر

Posted by: naeem at November 23, 2009 09:53 AM

حبذا که چه هنرمندند این "کوپل"، آن نیناش و این ناناش، در بداهه پرت گویی

معرکــــــه بود!


سلام،
ارادتمند
صنوبر

Posted by: negar at November 23, 2009 09:06 AM

سلام صنوبر خانم
دیگه از رفرش کردن صفحه خسته شده بودم ولی خواستم قبل از خواب یه بار دیگه شانسِ نداشته ی خودمو امتحان کنم ببینم چی می شه که چشتون همیشه روزای خووووووووووب ببینه به حق ابالفضل، دیدم مطلب جدید داره عرض اندام می کنه.
از بس این روزها -دور از جانتان- بد آوردم گفتم شاید توهمه، آقا رفرش رو رفرش (هم ساده F5 هم مرکب ctrl+F5) دیدم که نه، وقعا واقعیه! برای خالی کردن عقده ی چندین روزه و به مصداق قند مکرر 4 بار از اول تا آخر مطلب رو با جمیع سرعت ها و حالات ممکنه قرائت و سیاحت فرمودیم و لذذذذذذذذذذتی بردیم مبسوط. البته به علت پرصدا و بی موقع بودن (گلاب به روی مبارک، حمل بر صحت بفرمایید، نوع فعل مصدور رو توضیح می دم خدمتتون)این لذت فردی بنده، و چون که اینجا محیط خوابگاهیه، 3 نفر از بچه هابه علت خنده های ملیح و بس قبیح و گه گاه شنیع بنده، از خواب ناز بیدار شدن و این حقیر رو مورد انواع افاضات و عنایات کلامی "غیر استاندارد-کهریزکی" قرار دادن و عیش ما را کمی تا قسمتی منقص. حالا سرجمع فکر می کنین بنده باید از شما تعریف و تشکر کنم یا شکایت به مالک برم و داد خواهم؟ چشم انتظاریم تا حکم چه فرمایید و ما امتثال نماییم. والامر علیکم.

ارادتمند : یک خواننده ی لنگ در هوا


سلام ای خواننده ای که ان شاءالله همیشه پا بر زمین باشید،
شما اگر به قهقهه خندیدید گناه را بنده به گردن میگیرم. شما تشکر نکنید اصلا و ابدا که وظیفه بود. حکم می کنم با کلی ابهت و این ها که شما "حتما" شکایت پیش مالک ببرید اگر توانست پیدایم کند مکافاتم دهد تا آنجایی که جای دارد. شما آقا توجه داشته باشید که بنده انسانی هستم بسیار فس فسو و لاکپشت مسلک. رفرش نکنید زود زود. تا این صنوبر بخواهد تکان بخورد و بالاخانه اش را کار بیاندازد هزار بار آفتاب طلوع و غروب کرده است. در مورد این هم من می گویم شکایت پیش مالک ببرید بد نمیشود. کلا شکایت پیش مالک بردن چیز خوبیست.
قلت املاعی جناب آلی را هم خودم با اجاظه درسطش کردم، هیچ خود را ناراحت نکنید.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: rezaali at November 23, 2009 01:48 AM

Post a comment




Remember Me?