سه شنبه 19 آبان 1388

عرش فرش (پایانی)

hell.jpg

صنوبر علفکار

جبرئیل از در خانه ی ابلیس بیرون می آید و می رود ته کوچه، ته دنیا. همانجایی که آخر سقوط و هبوط و نزول و همه ی چیزهای بد و پلید و سیاه و کثیف است. یک در عظیم فلزی سیاه. بر سر در آن بزرگ نوشته اند: "جهنم لند ". از دوردستان نوای موسیقی به گوش می رسد. زنجیری از آسمان آویزان، یعنی که مثلا زنگ در. جبرئیل زنجیر را می کشد. ناگهان آسمان قرنبه می شود و صدها کلاغ قاریدن می آغازند. باد و طوفان و خلاصه صحنه ای بسیار آلفرد هیچکاک. جبرئیل با دهان باز آن وسط میخکوب می شود.

- یا امامزاده قاسم، این جا کجاست؟ یعنی مالک از اینجا خبر داره؟
دریچه ی روی در با غژ و غوژ باز می شود.
- فرمایش؟
- جبرئیلم.
- خب باش.
- خب باش و زقنبود. باز کن در رو. مالک منو فرستاده. وضعیت بحرانیه روی زمین.
- برو. اینجا اجازه نداری بیای. زمین هم به من و تو ربطی نداره. تو سوپرمنی یا فضول محله ؟ حد و مرز حالیت هست یا نه؟ هرکی اختیار محل زندگی خودشو داره. شما نخود نشو. آسایش نداریم از دستشون.
جبرئیل با دو دست دستگیره را می چسبد و دو پایش را می چسباند به در و با شدت و حدت و عصبانیت شروع می کند در را تکان دادن.
- باز کن ملعون، باز کن مقهور، باز کن مطرود.
- (در حالی که می خواهد در را ببندد) بیا، اینم از ادبت. برو بچه. برو حال نداریم.
جبرئیل سریع نامه را دراز می کند.
- حالا چقدرم حساسه. صبر کن بابا. نامه برات آوردم از ابلیس. بگیرش.
و نامه را می اندازد داخل. خرچ خورچ کاغذ و کمی مکث.
- همونجا وایستا تا من اولیشونو پیج کنم.
دریچه را می بندد. از پشت در صدای غیژ میکروفن به گوش می رسد و بعد صدای دربان: "برادر آدولف، برادر آدولف همین الان به درگاه اصلی جهنم. بدو تا ندادم رشمه رشمه ت کنن. برادر آدولف". جبرئیل شروع می کند اطراف و اکناف قدم زدن و کند و کاو کردن. دیوار جهنم تا بی نهایت ادامه دارد. نوشته های روی دیوار را می خواند: "بر پدر و مادر هر برزخی لعنت که اینجا آشغال بریزد." و دقیقا زیرش کپه ای آشغال ، "خدمات لوله بازکنی برادران بلاتکلیف با هزار و چهارصد و سی و دو سال سابقه"، "مرگ بر جهنمی، پاینده باد برزخی". لای در باز می شود. جبرئیل برمی گردد سمت در. آدولف با موی پریشان، سبیل کج و معوج، دمپایی به پا و آشفته می آید بیرون. یک دست ندارد و یک گونی در دست دیگرش است.
- این چه ریختیه؟
- تو دستگاه آدم خرد کنی بودم. اگه گذاشتی خورد بشیم راحت. بیا اینم وضعیتم. نفهمیدم چطوری تیکه هامو جمع کردم و دویدم. نصف دستم رو ریختم تو گونی و اومدم اینجا. چیه حالا؟ کیسه ی آبت پاره شده بود؟
- آدولف، از ایران خبر داری؟
- آره اینجا ماهواره هست دیدم. چی شد؟ عروس تعریفی تون هم که گوزو از آب در اومد.
- به ما چه؟
- نه مگه نماینده ی شما رو زمینه؟
- تو هم هرچی هر کی گفت باور می کنی؟ این بابا نسبش به آب انبار چاه ویل هم نمی رسه چه برسه به عرش اعلا. الان هم داریم یه فکری می کنیم که یه جوری اگه بشه جمعشون کنیم بیاریم اینجا. اومدم از تو راهنمایی بخوام.
یکدفعه هیتلر گوشه ی سبیلش از وحشت می پرد. صدای زیرش را که یک زمانی برای نطق های غرا و مهیج می کشید سرش، بلند می کند و شروع می کند به داد و فریاد. هیچ شباهتی به آن "آقای بزرگ" روی زمین ندارد.
- کجا؟ اینجا. (شروع می کند جیغ زدن و در را کوبیدن) قاپوچی جان جدت باز کن. حمله کردن. کممممک.
- (جبرئیل یقه اش را می گیرد) بابا چته؟
- دستم به دومنت. جان هرکی دوست داری، روزی سه لگن سرب داغ با قیف بریزین ته حلقم، هر شب منو با میخ بکوبین به دیوار، منو بفرست وسط کوره ی آدم پزی ولی اینا رو نیار اینجا. اون جلادارو نیار اینجا. اینجا رو به گند نکش.
- ببین کی داره حرف می زنه. (خرخره اش را می چسبد) فلان فلان شده اون موقع که کرور کرور آدم می فرستادی تو اتاق گاز هم اینقدر تی تیش مامانی فکر می کردی؟ تو هم عین همینا. چه فرقی داری؟
- (اشک هایش با شدت پرتاب می شوند. تف تف می کند و حرف می زند) من غلط کردم. ولی بابا من فرق داشتم، والله فرق داشتم. من می خواستم اصلاح کنم. گیریم اشتباه. تقاصشم دارم پس می دم، چشمم کور. ولی انصاف داشته باش. من با اینا قابل قیاسم؟ من آدمای خودم رو که تو خیابون با تپونچه نزدم. زدم؟ من کی نژاد آلمانی رو تیکه تیکه کردم؟ کی سر پشت بوما با تیرکمون وایستادم؟ کی با قمه وسط جماعت جولون دادم؟ (اشک هایش یک دفعه خشک می شوند) مرگ من دیدی فیلم و عکساشو تو اینترنت؟ اینا چی ان؟ هیولان؟ به مالک بگو بابا دست مریزاد، من فکر می کردم خباثت در من خلاصه شده. ول کن یقه رو داداش. این پیراهن است افسار نیست.
خودش را از دست جبرئیل خلاص می کند. در همین حین چندتا برزخی با سنگ و کلوخ می آیند و شروع می کنند به هیتلر سنگ زدن.
- مرگ بر جهنمی ملعون. این خانه سیاه است، این خانه تاریک است.
آدولف با وحشت پشت جبرئیل پنهان می شود. جبرئیل یک دفعه خونش به جوش می آید. دمپایی هیتلر را از پایش می کشد و با قیافه ی برافروخته به سمت برزخی ها حمله می کند و دمپایی را محکم پرت می کند.
- به شما چه مربوط؟ تو برو خود را باش پدرسوخته. ما اینجا دوربین گذاشتیم. عکساتونو گرفتم. پرونده تون که اومد زیر دستم همه تونو روونه ی همینجا می کنم تا آدم شین. همه تونو شناسایی می کنم. هرررری.
برزخی ها با وحشت فرار می کنند. آدولف سپاسگزارانه جبرئیل را نگاه می کند.
- قربونت برم (می پرد لپ جبرئیل را دو تا ماچ می کند). خیلی آقایی به شیطان. از ما دلخور نشی ها. ولی جان تو اصلا راه نداره کمکت کنم. من کجا اینا کجا؟ ول کن ما بریم. ول کن این اوا به جای من رفته تو صف وایستاده الانه که جیغش در بیاد. خانوما رو هم که می شناسی. سوزنشون رو غر گیر کرد دیگه خلاصی نداریم. آی قربون پسر. چاکریم.
در می زند و قاپوچی در را باز می کند.
- حالا قبل از این که بری یه سووال؟
- چیه؟
- اون تو چه خبر هست؟ صدای موزیک هم میاد. رقاصخونه راه انداختین؟ عیش و عشرته؟ این چه عذابیه؟
- تو چیکار داری ای پاک سرشت، ای سفید بی لکه. اینجا یه جاییه که ما بد کردیم، اونی هم که مسئوله، ما رو داره بد مکافات می ده. چیکار داری که چه خبره؟ می خواستی تو هم خلافکار باشی بیای این تو.
- حالا خورد و خاکشیر شدنا حسابی حالتو جا می آره یا نه؟
- چی؟ دستگاه آدم خورد کنی منظورته؟ (پوزخند می زند) اینا که فرمالیته ست و بر طبق سنت انجامش می دن. یه بیست سی بار اولش بده، بعد عادت می کنی. درد اصلی این نیست. مکافات اصلی این جنایت اینه (سرش را نشان می دهد و صورتش در هم می شکند). درد اینه که فراموش نمی کنی. درد اینه که فکرش ولت نمی کنه. تو از صبح نشستی اونجا تو آفتاب پا رو پا انداختی یکم مطالعه کنی بد نمی شه ها. ملت پست مدرن رو هم رد کردن تو هنوز جفت پا تو عهد عتیق وایستادی. عجبا.

سرش را می اندازد پایین و می رود . کنجکاوی جبرئیل را قلقلک می دهد. تند پشت آدولف می دود که خودش را بیاندازد داخل که در را می بندند و با دماغ می رود توی در.
- (قاپوچی بی توجه به تلاش های مذبوحانه ی جبرئیل) آدولف، قربون دستت، سر راهت برو دم چشمه ی حمیم اون مائو رم گیر بنداز بگو یه تک پا بیاد دم در. بساط چاییشو از صبح اونجا پهن کرده فرت فرت داره چای سبز می خوره. فکر می کنه اومده پیک نیک حروم لقمه.
جبرئیل دوباره دم در چنباتمه می زند و منتظر می ماند. بعد از چند دقیقه مگس پراندن مائو در را باز می کند و می آید بیرون. لباسی از آتش به تن. یک کله ی شیطان مثل سیب گرفته است دستش و گاز می زند.
- به به، آقای "یک گام بزرگ به جلو". فکر کردی آدام اسمیتی؟ قربون اون طرحای اقتصادی فزرتیت بری خودت. میلیون میلیون از قبل این طرح آنتیکت نفله شدن. حقته، بسوز، جزغاله شو.
- حالا چی؟ صدام کردی اینو بگی؟ اینو خودم می دونستم.
- این چیه می خوری؟
- میوه ی درخت زقوم ؟ می خوای؟ (دستش را دراز می کند) بیا بخور، شکلش بده، مزه ش بد نیست. نترس.
- (با وحشت خودش را می چسباند به دیوار) وای مامان. نمی خوام، خودت بخور. گوش کن مائو جونم. یکی پیدا شده رو زمین، یعنی یه چی تو مایه های خودت. طرحای اقتصادی چپ اندر قیچی از گوشش می کشه بیرون در حد "بابا بادام دارد". می خوام بری بیاریش اینجا با هم دوست بشین. اسمش احمدی نژا...
- (دو بال جبرئیل را می گیرد، بلندش می کند و می کوبدش به دیوار جهنم) ببین چاروادار، یه بار دیگه شوخی مزخرف بکنی و من رو با این درب داغونا مقایسه کنی می فرستمت اونجایی که عرب نی انداخت ها.
- (دست و پا می زند و اِه و اوه می کند) ولم کن نخراشیده. پرامو سوزوندی. مگه چی گفتم؟
- (ولش می کند) مرتیکه من رو با کی مقایسه می کنی؟ با یه نماد بلاهت؟ کوته مغز. من اگر طرحم جواب نداد و گند زدم خودم می دونم. ولی من یه ایده ای پشت طرحم بود. بهش فکر کرده بودم. همینجوری خیاری طرح نداده بودم. این اصلا می دونه ایده و طرح و اقتصاد یعنی چی؟ کم اینجا عذاب می کشم که تو حالا در اومدی با این مقایسه های دو قرونیت منو زجر کش می کنی؟ این که شب خواب می بینه صبح نظر می ده رو با من مقایسه می کنی؟ اینی که دوستاش هنوز فرق یارانه و رایانه رو نمیدونن رو با من مقایسه می کنی؟
- خب بابا حالا. چته؟
- یه بار دیگه بیای اینجا مزاحم من بشی و از این حرفا بزنی همه ی بالهات رو گز می دم.
محض گرفتن زهر چشم یک پر هم از جبرئیل می کند و با عصبانیت می رود داخل.
- (به دربان) طرف بی تربیتی می کنه بابا.
- عیب نداره. حالا قربون دستت، برو استالین رو....
- (جبرئیل از بیرون نعره می کشد) نمی خوااااااااااااااااااااام، نمی خوام، اونم نیومده لابد در مقابل این اعجوبه ها قراره بشه مریم باکره. نیار آقا. رفتیم ما.

- آخه برادر من هر چیزی استانداردی داره. اینجا هم قانون خودشو داره. اینا رو بیاری اینجا از همین دم در ردشون می کنن. آقا ما اینجا گزینش داریم. لونا پارک که نیست. برو یه جای دیگه براشون بساز. اینجا بیاری شهروندای اینجا اعتصاب می کنن و همه چی می ریزه به هم ها. از ما گفتن. حالا شما هم به دل نگیر. بیا اینو بگیر آشتی کنیم.
لای در را باز می کند و یک جعبه شیرینی می آورد بیرون. جبرئیل از فرصت استفاده می کند و با کله خودش را به زور فشار می دهد داخل. دربان به زحمت در را می بندد.
- بابا تو خیلی رو داری بخدا. برو. برو دیگه اینورا پیدات نشه. الان زنگ می زنم پلیس 666.
جبرئیل دست از پا درازتر بر می گردد.
آن طرف مالک یک گوشه روی زمین نشسته است و آرنج را روی زانویش گذاشته است، مشتش را به نشانه ی غم و تفکر به پیشانی زده است و آه می کشد. عزرائیل اینترنت پر سرعت دیده است و با قلدری لپ تاپ را غصب کرده است. از بالاترین تا فیسبوک و تویتر، همه ی صفحات را باز کرده است و تند و تند دارد خبر می خواند.
- (مالک) اسرافیل. یه سوزناکشو بزن. میکائیل بخون. از دل خون من بخون.
اسرافیل ناله ی صور را در می آورد و میکائیل می خواند.
- امشب درویشت منم، درویش دل ریشت منم، بیگانه و خویشت منم...
- (مالک های های گریه می کند و می کوبد به سینه اش) وای وای وای، موندین بی کس، موندین تنها. (با دودست از شقیقه هایش تا دم چاه زنخدانش را یک شیار جانانه می اندازد) درویشت منمممم، منممممم، دل ریشت منم، وای وای وای...
ناگهان عزرائیل با خنده فریاد می زند.
- بابا ایولله. اسرافیل خفه ش کن تو رو خدا. لگد کردی اعصاب مارو همه ش زر زر زر زر. قربان بیاین ببین چه می کنن. نشستین گریه می کنین؟ پَه.

مالک خود را چهار دست و پا می کشاند سمت لپ تاپ. فیلم های یو تیوب را دانه دانه می بیند. از کندن عکس بت بزرگ و راه پیمایی روی او تا پول ریختن جلوی صفوف بسیجیان و تمام شجاعت های روز سیزده که بازار تمام دلاوری های افسانه ها را کساد کرد. گل از گل مالک می شکفد.
- ای قربونتون برم که ببین چه خلق کردم. (نوک انگشتانش را به هم می رساند و از آن ها یک ماچ صدادار به نشانه ی تحسین می گیرد) پرررررررررررررچ. ناز شستم. ببین چه کردم. می بینی عزی؟ اینجا کار اصل از تقلبی معلوم میشه ها. اصلا از نوع ترکیب و تراششون معلومه. اون یکیا رو یکی دیگه وقتی در کارگاهم باز بوده اومده ساخته.
- (بی حوصله) بله آقا. شما راست می گین. آقا می گم ببینین، اینا چه نیاز به ماها دارن اصلا؟ جان شما ما دخالت کنیم بهشون هم بر می خوره.
- (کمی فکر می کند) راست می گی ها. اصلا من هم داشتم به همین فکر می کردم. منم بودم بهم بر می خورد. ما دست ببریم، بعد آخرش به اسم ما تموم می شه و زحمت اینا به چشم نمی آد. هان میکا؟
- (میکائیل) بله قربانتان گردم. بابا ما نباید در امور زمینی اونقدر دخالت کنیم. هر کسی باید محدوده ی خودش رو داشته باشه.
- آفرین به این هوش.

جبرئیل با قیافه ی ترکیده وارد می شود.
- قربان الهی که من تیکه پاره تون بشم، شرمنده ی درگاهتو....
- (می پرد جبرئیل را ماچ می کند) حله جبرئیل جانم. گوگوری مگوری من. حله. خودشون منهدم کردن. اصلا ما به این نتیجه رسیدیم که دخالت ما بیخوده. اسباب زحمت هم می شیم. حالا تو هم زحمت کشیدی رفتی تا اونجا عیب نداره، یکم ماهیچه هات سفت می شن. ما از دور باید نظاره گر باشیم. میکا، زنگ بزن بگو چایی بیارن که این روزا جهنم گذشت برامون. اسرافیل بزن بینیم. عزی، بدو بساط دبلنا و لوبیا رو بیار بشینیم یه دست دبلنا بزنیم.
آن پایین جماعت خودشان حق خودشان را می ستانند و آن بالا هم اسرافیل با فراغ بال قطعات کلاسیکش را می نوازد و بقیه ی مقربین و مالک با خوشی و دلی آسوده دبلنا بازی می کنند و اداره ی عرش فرش یا اعلاء یا هرچیزی که می خواهید اسمش را بگذارید را بر عهده می گیرند.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/784

Comments

سلام خانومی
من سه قسمت داستان با هم خوندم برام جذاب بود.خدا دقیقا همینه از ماست که بر ماست.من بر عکس سایرین زیاد نخندیدم نه اینکه مطلبت جالب نباشه نه اما مدتی است که خندیدن برام حرومه ، دلم می خواد وقتی میخندم دلم نلرزه از ماتم لحظه بعد.من مدتی لبی را نبوسیدم چون هراسانم از دوخته شدن آن لب واما دل قوی میدارم به امید آزادی .تو ایرون خودمون خندیدن بهونه نمی خواد ورشد استعداد تو فخر من میشه ان وقت صنوبر میشه یکی مثل فروغ تو هنر خودت راستی بعد از خوندن متن توشعر عصیان خدایی فروغ خوندم .به امید روزی که بشه ازاد خندید و آزاد بوسید.


سلام،
خیلی ممنونم. شبگرد عزیز، خیلیا مثل شما ته دلشون نگران لحظه ی بعد هستن ولی می خندن. حالا شاید از ته دل و قاه قاه نباشه ولی خندیدن تو این شرایط هم امکان پذیره. البته من حالتونو کاملا می فهمم. من خود هم به زووووور از ته دل می خندم، یعنی کل عالم رو جون به لب می کنم تا یه "هاها هوهویی" بکنم ولی خب دروغ چرا، نیشم تقریبا اکثر مواقع بازه.
واقعا از ته دل آرزو می کنم که شما همیشه بخندین و شاد باشین. خود شما مایه ی فخر هستین و خواهید بود حتما. ما هم ایشالا در رکاب شما شمشیر میزنیم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: شبگرد at November 29, 2009 12:36 AM

سلام در یک کامنت دیدم که نوشته بودید تازه کاری!! شکسته نفسی کردی؟ اگر واقعا تازه کار باشید بقول بچه ها باید گفت بزرگ بشی چی میشی!!؟؟؟ واقعا عالیییییی مینویسید سپاس گزارم


سلام،
نه واقعا. من یک سال هم نیست که می نویسم. قبل از اون به جز دو سه تا نوشته ی کوچیک چیزی ننوشته بودم. یکدفه منفجر شدم آقا. منم از شما بسیار سپاسگزارم قربان.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: ساسان at November 25, 2009 03:18 PM

چرا دیگه آپ نمی کنین برادر من؟؟؟؟ ای بابا.

سلام،
خوبین؟ به زودی یه متن جدید احتمالا آپ می کنم. دیگه سرعت لاکپشتیه، شما ببخشین.

قربان شما
صنوبر

Posted by: آنیما at November 22, 2009 02:28 PM

یعنی فقط بگم آخرش بود!!

در طول ۵ سال گذشته از هیچ متنی به اندازه این سه گانه لذت نبرده بودم!!

یکی از دوستان از طریق ایمیل فرستاده بود. بزودی برا هرکسی که می شناسم فوروارد می کنم (حداقل ۲۰۰۰ نفر).

سلام،
خیلی خوشحالم که خوشتون اومد. شما خیلی خیلی لطف می کنین که می خواین فوروارد کنین.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: M.S. Babaei at November 22, 2009 02:25 PM

آقا مژده مژده سوخت مورد نياز براي نوشتن يك سال طنز آمادهشد ( آماده بود آماده تر شد ) . فاطمه رجبي نامه نگاري هايش رو شروع كرد ... اوليش علي مطهري .

سلام،
وای ایشالا سفید بخت بشی دختر که خبر از این خوشتر نمی تونستی بدی. خانم افتاد رو دور بالاخره. فسفرای مغزم داشتن فاسد میشدن کم کم.
مرسی
صنوبر

Posted by: پريسا at November 22, 2009 12:30 AM

man alan aslan hale ruhie khubi nadara, . fek konam hale jesmim ham dare bad mishe . ama kolli khandidam . merrrsiiii !
kamelan be ja bud . mesle hamishe 1
az khalam mamnunam ke addresse inja- ro behem dad


سلام،
خدا رو شکر که خندیدین. ای داد بر من، حال روحی و جسمی چرا بده؟ مگه ما مردیم؟ در ضمن خیلی هم خوشحالم که خوشتون اومد. مرسی از شما و از خاله جان گرامی هر دو باهم. حالتونم خوب باشه لطفا.
قربان شما
صنوبر

Posted by: medi girl at November 21, 2009 10:04 PM

What I enjoy the most about your writing is the ease of the flow accompanied by abrupt changes in the conversations and atmosphere. It leaves the reader surprised every often and then and forces him to laugh.
Lovely style, keep up the good work!:)

dearest Mohammad hi,
thanks a lot for your kind comment and all your compliments. I am so glad that you liked it and wish you will always have a big smile on your face.
Don't worry, be happy ;)
Regards
Senobar

Posted by: Mohammad at November 21, 2009 05:56 PM

سلام صنوبر عزیز
من كه باورم نمیشه کسی انقدر خلاقیت داشته باشه كه شما داری ,اصلا محال ممکنه !! بابا بادام دارد !!!:)))))) واقعا دست مریزاد ، امیدوارم همیشه سالم و تندرست باشی ،بتونیم از شاهکارهایی كه خلق میکنی لذت ببریم.


سلام،
دست شما درد نکنه. خیلی خیلی ممنون. خوشحالم که خوشتون اومد. ایشالا شما هم همیشه سالم و تندرست و خندون باشین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: BIG B at November 21, 2009 05:40 PM

bi nazeer bood,hezar bar tashakkor


سلام،
میلیون بار تشکر از شما که خوندین خانم خانما.

قربان شما
صنوبر

Posted by: aida at November 20, 2009 07:33 PM

سرو سرافراز باشی صنوبر .


سلام،
شما هم همینطور.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: artim at November 20, 2009 09:49 AM

خیلی حیوانی که فکر می کنی هیتلر شریف تر از اینها بود چون نژاد آلمانی (هم نژاد خودش) رو تکه تکه نکرد .... در ضمن من کمونیست نیستم ، ولی تو جوجه بورژوا هم در حدی نیستی که مائو یا حتّی استالین رو مسخره کنی.

سلام آقای کمی تا حدودی محترم،
من فکر کنم شما "اصلا" نخوندین من چی نوشتم. کاش می خوندین کامل. سخت نبود اون چیزی که نوشتم. گرفتن حیات، فرقی نمیکنه از انسان یا حیوان یا گیاه باشه، کثیف ترین کاریه که یک نفر می تونه بکنه. مطمئنا هیتلر یک آدمکش بزرگه، اینو دیگه بچه ی منم میدونه. من منظورمو فکر کنم دقیق بیان کردم، کاش شما هم دقیق می خوندین بعد من رو تیربارون می کردین.
در مورد مائو و استالین هم فکر نکنم اگر دلم بخواد ازشون حرف بزنم باید از کسی اجازه بگیرم. آدمه، منم آزادم در موردشون حرف بزنم همونجوری که راجع به دوستام و آدمای دیگه و بقال سر کوچه مون هم می تونم حرف بزنم و نظر بدم و به کسی بر نمی خوره. فاشیست و بورژوا هم یکم لغات بزرگین، اگه جوجه هم باشم فکر کنم میدونم که اینا رو به این راحتی به آدما نسبت نمیدن. این برچسب چسبوندن در عرض دو ثانیه بنا به تعبیر شخصی و عصبانیت هم یکی از اون خصلت هاست ها، که البته از یک آدم محترم که مطمئنم شما هستین به دوره.

در ضمن در مورد "شما فارسها"یی که گفته بودین، من فارس کامل نیستم قربان که البته اصلا هم برام فرقی نمی کنه که چی باشم. نژاد و رنگ و زبان هم یک دوزاری برای من ارزش نداره. کسی که آدمه، آدمه. اونیم که آدمیت نداره، کل وجودش زیر سوواله می خواد مال ایران باشه یا جزایر کریسمس، می خواد هیتلر باشه یا صدیقه خانم؛ جاری نوه عموی هاشم آقا.
میگم احیانا شما نژاد پرست نبودید که گفتید شما فارس ها؟
در ضمن شما کمونیست هم باشید به من ربطی نداره. نظرتونه.
یک مقدار از کامنتتونو پاک کردم چون همه رو با هم دیگه برده بودین توی چرخ گوشت و به غیر از من کس دیگه ای اینجا حق دفاع نداشت.

صنوبر

Posted by: احسان at November 20, 2009 03:53 AM

درود
بر شما

سلام،
قربان شما
صنوبر

Posted by: بهزاد jj at November 19, 2009 10:30 PM

ُسلام آقای نبوی. من یک درخواست داشتم می خواستم یه ایمیل بدید ما به ما ازون طریق مکاتبه کنیم.اگه ممکنه مرسی

آقای الیاس عزیز سلام،
فکر کنم اگر روی نوشته های خود آقای نبوی کامنت بذارین و ازشون آدرس ایمیل بخواین بهتر باشه، برای اینکه بعید می دونم کامنت های من رو بخونن.
قربان شما
صنوبر

Posted by: elyas at November 19, 2009 10:06 PM

aali bod mese hamishe//
faghat ye chizi/ emroz barname zane emrozo didam// onja rajebe tajavoze 6 nafar b on khanom chanta shokhi kardi// albate kheili bad nagofti vali age eine khabaro montaghel mikardi tanzesh bishtar bod ta inke on chanta tikaro bendazi//
sabz bashi refigh// vase atefe doa mikonim zodtar azad she//


سلام،
خیلی ممنونم. فقط من متوجه نشدم کجا رو می گین. من اشاره کردم؟ مطمئنین من بودم؟
در هر صورت خیلی ممنون. اگه منم نبودم این تعریفای قشنگتونو به خودم گرفتم
ارادتمند
صنوبر

Posted by: جواد at November 18, 2009 11:49 PM

سلام و یک دنیا سپاس
_______________(▒)(▒)
______________(▒)(█)(▒)
_______________(▒)(▒)
__ __(▒)(▒)______________(▒)(▒)
___(▒)(█)(▒)___________(▒)(█)(▒)
____(▒)(▒)_____(▒)(▒)___(▒)(▒)
_____________(▒)(█)(▒)
______________(▒)(▒)
سبز باشی و مانا


سلام،
خیلی خیلی ممنونم از شما. این شکله من نتونستم بفهمم چیه (آهان، ببخشید، گله. وقتی روی صفحه میاد ترتیبش درسته. اول ترتیبش بهم ریخته بود. وای دست شما درد نکنه از این سه تا گل).
شما هم امیدوارم همیشه شاد و راضی باشین
قربان شما
صنوبر

Posted by: روشنک at November 18, 2009 03:35 PM

toooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooop bood
paydar bashid senobar
sam


سلام،
خییییییییییییییییییییییییلی ممنون برای این توووووووووووووووووووپی که نوشتین. خوشحالم که خوشتون اومد.

شما هم ایشالا همیشه خوشحال و شاد باشید
قربان شما
صنوبر

Posted by: sam at November 18, 2009 03:17 PM

سلام. ایراد کار همه ی اندیشه ها و اندیشمندان ِ بشری که منجر به مرگ و قتل عام شدند این بود که یک تناقض ساده را ندیدند: اگر اندیشه ی ما بشری است و انسان محور نباید موحبات مرگ انسان را فراهم آورد.
این تناقض تا زمان حاضر هم به پیش آمده و در عراق و افغانستان نمودش را میبینیم.
اما منظور این نبود.
وقتی متن را میخوانم صدای متن باید طبیعی باشد یعنی هم داستان روالش از منطقش پیروی کند هم دیالوگها به شرایط و وضعیت بیایند. اما حرفهایی که آن دوتا میزدند یک جوری بود، انگار وسط صحرای محشر نشسته اند از روی کاغذ واو به واو تقریر میکنند. اگر کمی دیالوگها صمیمی تر و عامبانه تر (به لحاظ محتوایی) میبود صدای متن توی ذوق نمیزد.
منظورم این بود که این بالاست کمی استعاره ها را بد انتخاب کرده بودم. شرمنده.


سلام،
آهااااان، الان ژتونم افتاد. مرسی از توضیح. من به یمن این توجه مبسوط شما اصلاح میشم اگر خدا خواست. درست میگین. شاید عجله کردم، شایدم حوصله نداشتم یا خیلی شایدهای دیگر...
خیلی ممنون
صنوبر

Posted by: آقای D سابق at November 18, 2009 12:07 AM

صنوبر عزیز
خیر ببینی ،اینقدر خندیدم که دل و روده ام به هم پیچید ، دور از جونت چند روزی میشه که این خس خس سینه و فس فس بینی امانم را بریده ، ولی ازبس الان خندیدم که تخت سینه ام انگاری میخواد از جاش در بیاد ، قلم که دست اهلش بیفته سوای اینکه میشه ممیزی اهل و نا اهل ، محصولش میشه دست نوشته های صنوبر علفکار . زنده باشی .


سلام،
خب خدا رو شکر که با این خس خس سینه و فس فس بینی به قه قه خنده افتادین و تخت سینه تون "می خواست" از جاش در بیاد و در نیومد که بدبخت می شدیم. امیدوارم که همیشه خندون باشین. شما خیلی خیلی لطف دارین. ممنونم.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: jocanon at November 16, 2009 08:03 AM

سلام یادم رفت اینو بگم: مونولوگای هیتلر و مائو یکم تصنعی بود، مانیفست میخوندن عوض دفاعیه ی غیر رسمی!

سلام،
ممکنه ولی خب دلیل داره. به خاطر این که داستان کوتاه بود و من اگر که می خواستم دفاعیه ی غیر رسمی بنویسم باید خیلی طولانی می نوشتم تا سوء تعبیر نشه و کسی فکر نکنه که من طرفدار هیتلر یا مائو هستم. باید رمان می نوشتم. اتفاقا دفاعیه هم داشتم براشون. نه این که بگم خوب کاری کردن اگر که کشتن. نه. ولی ایده داشتن. شاید ایده مزخرف ولی به ایده شون "ایمان" داشتن. در مورد هیتلر خب کل ایده ی اصلاح، در کل چیز بدی نیست. اصلاح رو همه دوست دارن ولی راهی که رفت مزخرف محض بود. مائو هم به نظر من در اون برهه ی زمانی تقریبا مجبور به یک چنین کاری شد و در کل به قول ما "نیتش خیر بود" ولی نتیجه ش خیلی شر از آب در اومد. مهم تر از همه ی اینا این که جفتشون "ایده مند" بودن. بحث بغض و کینه و حرص "صرف" نبود، نه، ایدئولوژی بود. ایدئولوژی که تا وقتی در حد تئوری بود خیلی ناز و قشنگ بود. هر آدمی اگر که توی هر ظرف ایدئولوژی قرار بگیره ولو ذاتا فرشته، دیگه بر طبق قواعد اون ایدئولوژی رفتار می کنه. مگر این که کامل نره غوطه بخوره توش که متاسفانه نشد دیگه. این یه خلاصه ای از دفاعیات نامکتوب. ولی هنوز هم می گم جاش نبود که بخوام اونجا ازش حرف بزنم. فقط می خواستم مقایسه کنم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: آقای D سابق at November 16, 2009 04:41 AM

بسیار زیبا .نمیدانم ساکن کجا هستی امیدوارم اگر جناب نبوی هنوز هم سفر برای شو انجام میدهند وجود شما در کنار ایشان خیلی‌‌ها را شاد میکند در سفر‌های آمریکا میتونم کمک باشم با افتخار و کمی هم تجربه خدا چی‌ میشه دمت آتیش

سلام آقای داوود خان عزیز،
خیلی ممنونم از نظرتون. ممنونم از پیشنهادتون و لطفتون. دم شما هم آتشفشان.
قربان شما
صنوبر

Posted by: داوود at November 16, 2009 12:14 AM

خیلی محشری. نبوغت بیسته بیسته! جون من بیشتر بنویس. ننه افسر و احمدی رو هم فراموش نکن.


سلام حدیث جان عزیز،
خیلی ممنونم. چشم، حتما سعی می کنم. ننه افسر مگه میشه فراموش بشه؟
قربان شما
صنوبر

Posted by: حدیث at November 15, 2009 02:46 PM

سلام به صنوبر عزیز و دوستان !
یعنی درست می بینم دوم دام آپدیت شد ؟
ما که دیگه داشتیم قطع امید می کردیم ! می خواستیم بریم در خونه مالک دنبالت بگردیم ، نکنه یه وقت ممنوع القلمت کرده باشه ؟
خلاصه دستت درد نکنه صنوبر خانم ، مثل همه متن های قبلیت قشنگ بود ، ولی از عرش فرش 1 و 2 هم مایه طنز بیشتری داشت هم با معنا تر و مفهومی تر بود !
درحالی اصلا فکرشو نمی کردم که بتونی انقدر خوب تمومش بکنی ، البته به توانایی سرکارخانوم توهین نشه ها!
یعنی داشتم فکر می کردم حال که کلیات مطلب عرش فرش از تازگیش افتاده چجوری می خوای بازم سرپا نگه داریش و تمومش کنی ولی غافلگیرمون کردی کلک !
فکر کنم خیلی فسفر سوزوندی ! خودتو از بین نبری ها !
واقعا با اون قسمت که مالک می گه بهتره تو کارشون دخالت نکنیم موافقم ! فیلم کنستانتین رو که دیدین ، یه چیزی تو همون مایه ها البته نه دقیقا همون !
همینطور اون قسمت که از آدولف می پرسه پس عذاب شما چیه و اون سرش رو نشون می ده !
وسط طنزت نکات فلسفی می ندازی که بابهش هم عقیده ام ولی مطلب به درازا کشید !
از بذل توجه سرکار خانوم به کامنتها و سلایق مخاطبین بسیار بسیار کیفوریم !
پیروز باشید ....

سلام بچه ی فردیس،
خوشتون اومد از جمع کردنم؟ راستش رو بخواین ها (بذار خودمو لو بدم)، آخرش رو از اول می دونستم چطوری می خوام تموم کنم.در این که نکات فلسفی داشته باشه، تا فلسفه رو چی بدونیم. ولی نکاتیه که همه مون یه جورایی بهشون فکر می کنیم دیگه، هم شما هم من. مطلب هم اگر به درازا کشید شما ببخشین. بنده هم از بذل توجه شما و کامنت های شما کمال تشکر را دارم با کلی غش و ضعف و سکته و گریه و جیغ و فغان از فرط شادی
قربان شما
صنوبر

Posted by: بچه فردیس at November 15, 2009 08:53 AM

سلام صنوبر عزیز،
من دیر رسیدم و شرمنده اثر انگشت سابیدتم که برای همه نوشتی و احتمالا برای من هم مرام می ذاری و می نویسی.
همه چیزای درستو همه گفتند. من می خواستم از یک صحنه توفیلم "صمد و آقا (عج)" یاد کنم که کاراکتر دروغی امام زمان، برای تحریک سربازها به حمله، به اونا کلید بهشت می داد و صمد گفت آقا اگه میشه یک کلید جهنم هم به ما بدید. آقا پرسید برای چی می خوای؟ صمد گفت آخه ملا علی می گه توبهشت فقط آدمای خوبند، و همه مثل خود نکبتشن، ولی همه خواننده ها توجهنم هستند، حالا یه دونه هم کلید جهنم بدبد بتونیم خواننده ها رو هم ببینیم.
واقعا مفهوم جهنم خیلی ایده و فضای قوی تری داره. با توصیف هایی که روحانیون ما از بهشت کردند، آدم اگه فقط یه کم تو جامعه مدنی زندگی کرده باشه، خجالت می کشه بگه می خوام برم بهشت. یعنی جایی که فقط به خوراک و پوشاک و هوس هات برسند.
اما در مقابل وقتی به جهنم فکر می کنی، کلی ایده می گیری.
چه چیزایی تو جهنم بده که اگه همه اونا رو کنترل کنی، می تونی بهشتو تصویر کنی.
همین ایده رو اگه آدم ها تو زندگی شون هم دنبال کنن، اون بهشتی رو که بعد از تجربه همه بدی ها و اصلاح اون بدی ها به مرور زمان، تونستن تصور کنند، شاید با هیچ چیز عوض نکنند.
آدمای بهشتی امروز وقتی شروع به دعا می کنن، فقط می خوای انگشتتو بکنی تو گوشت تا این همه دعاهای پر از نفرتو نشنوی. "خدایا دشمنان ما رو ریز ریز بفرما" " خدایا ما رو روی زانوهای پیامبر اکرم بنشان" خدایا ما را در همه آن چیزهایی که به پیامبر و امامان می دی شریک کن" "خدایا اینقدر صمیمی کن که لپ های علی اصغر رو بتونیم بکشیم"...
هر کدومو باز می کنی می بینی کلی از عقده های گشوده نشده توشون نهفته است، از بدخواهی گرفته تا از خودممنونی، از چرتکه انداختن گرفته تا این که حتی ندونی چی باید بخوای.
اما وقتی به جهنم نگاه می کنی می بینی هر چی آدم با جرأته تو جهنم جمع شده. (البته لازم نیست بگم با اون طرز تفکر)
بنابراین فکر می کنم بد نباشه گهگاهی که محمود با خدای خود خلوت می کنه ببینیم شماره کجا رو می گیره.
وقتی یه عده رو می فرسته سنگ قبر ندا رو بشکنن، یه عده دیگه رو هم می فرسته "آرش حجازی" رو از انگلیس درخواست کنند، شاید در نیتش هیچ تردیدی وجود نداشته باشه، اما حتما خط رو خط افتاده و اگه جبرئیل هم براش پیغام آورده، حتما سر نهار بوده و خواسته این مزاحمو از سرش باز کنه و یه چیزی سر هم کرده.
صحنه خلوت کردن با آفریدگار هم تو سریال های ایرونی، که تو خونه قمر بازی می شه، تواتاق باصطلاح شاه نشین (یا در وقع قمرنشین) گرفته می شه، اما در مورد محمود می تونه کنار بشکه نفت تو زیرزمین باشه، اونم موقعی که داره کتب عتیقو می خونه.
خلاصه باید دید موقعی که محمود داره راز و نیاز می کنه تو بهشت چند نفر خودشونو قایم می کنن تا با یارو رودررو نشن و تو جهنم چه طوفانی برپا می شه.

سلام آقا ماهان،
انگشت سابیده ی من فدای سر شما. یه تایپم اگه نتونم بکنم برم بمیرم دیگه. منم همیشه فکر می کنم بهشت با این اوصاف قراره اینقدر تنک و خلوت باشه که آدم حوصله ش سر بره. همه آدمای پاکیزه ی اطو کشیده، همه چی فراهم، سیب می خوای، تا بهش فکر می کنی تو دهنته، حوری یا غلمان اراده کنی کرور کرور.... خیلی حوصله ی آدم سر میره، نه هیجانی نه چیزی. یعنی این بهشتیه که برای ما گفتن. بابا نخواستیم. یکم هم بالاخره خنده و غش غش و گردش و سیاحت هم می خوایم. نمی خوایم که رو تخت بشینیم همه چی رو بیارن بکنن تو دماغمون.
خلاصه از این دست مسائل بحث برانگیز.
قربان شما
صنوبر

Posted by: ماهان at November 15, 2009 03:09 AM

سلام مرسی از توجهی که به کامنتم داشتی. ایده جالب بود، سه-چهار بار به قهقهه افتادم که تو شرایط فعلی ایران یعنی خیلی! آخرش یکم به دلم ننشست اگر به جای نتیجه گیری هالیوودی (!) این قضیه ی "توان مردم برای تغییر" در حاشیه ی متنی مثل "جستجوی جبرییل برای سر در آوردن از سِر ِ جهنم" قرار میگرفت کار جالبتری میشد. البته این نظر من هست و اصلن هم مهم نیست چون زیاد نظر میدم. ؛-)

سلام،
خواهش می کنم قربان. این ایده ای که شما برای پایان دادین اتفاقا خیلی خوبه ولی یه جورایی نمی خواستم سرنوشت پایین رو ول کنم. به خاطر این که کل موضوع اصلا به خاطر همین مسائل توی ایران شروع شد. البته قبول دارم یکم هالیوودی تموم شد. نمی خواستم سیاه تموم بشه. اون جستجوی جبرئیل میتونه خودش برای خودش یه داستان باشه. شما هم خوب می کنین نظر میدین.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: آقای D سابق at November 14, 2009 10:01 PM

صنوبر جان سلام!
نگران حالتم، سنگ كه نشدي خداي نكرده؟
يه خبري بده از نگراني در بيايم...
خيلي داستان قشنگي بود


سلام،
نه والله، سنگ و سوسک رو وقتی بچه بودیم می گفتن که قراره بشیم. الان ماشاءالله ماشاءالله چهار ستون بدن بزنم به چوب سالم.
خیلی ممنون از این که در نگرانی فرو رفته بودین. این کمال محبت رو میرسونه ها.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: مهران at November 14, 2009 12:32 PM

سلام صنوبر جان،

بابا یه دونه ای! بالاخره رسوندی ما رو از خماری نجات دادی، اما یادت باشه 6 روز تاخیر، هر روز هم حداقل 20 بار صفحتو refresh کردیم تا این آخری رو بزاری، یادت باشه بعدا این 1200 تا رو باهات حساب کنیم :)

راستش داشتم فکر میکردم یکی از چیزای خیلی بامزه ای که انشاالله بعد از پیروزی مردم اتفاق میفته اینه که هممون بفهمیم نوشته های به این شیرینی رو اون این دوران تلخ کی می نوشته و کنار هنرمندای دیگرمون دلمون رو گرم میکرده. بی صبرانه منتظر اون روز هستم. همونقدر که منتظرم این ظالم ها نمیرند و فرار نکنند و شبا بشینیم جلوی تلویزون واقعی خودمون و تخمه بشکنیم و ساعتها دلتشون رو توی یه دادگاه عادلانه نگاه کنیم و حالشو ببریم!
به خدا بیست و چند ساله بزرگترین آرزوم این بوده که این مردک علیل ذلیل رو توی یه دادگاه عادلانه ببینم، و ببینم چجوری میخواد جواب دنیا و ملت و مسلمانان جهان (که فکر میکنه صاحابشونه) رو بده.


سلام،
خیلی طول دادم می دونم. ولی بخدا شما آخه نمیدونین چقدر گره ی کور خورده بودم در زندگانی. حالا شما سرجمع یکم ارزون تر حساب کن دیگه. چی میشه؟
اون روز هم میرسه آقا پیمان خان. یکم صبر کنین. یعنی این که مثلا من خیلی پیشگوئم ها. ولی خب این نظر منه دیگه.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Paymaan at November 14, 2009 10:13 AM

سلام
مدت های طولانی از طنزهای "همشهری جوان" لذت می بردم و به هوش و ذکاوتشون آفرین می گفتم. نمی دونم چرا زودتر نفهمیدم که اونا فقط از سبک شما الگوبرداری و حتی گاهی تقلید می کنن.
آرزومه که در زمینه طنزنویسی مثل شما بشم. دارم تمرین می کنم و فکر کنم به کمکتون نیاز پیدا کنم.
راستی به چه آدرسی می تونم براتون ای میل بفرستم؟


سرکار خانم سلام،
من آقای نبوی نیستم. یعنی این صفحه ی آقای نبوی هست ولی بعضی نوشته های من رو هم آقای نبوی لطف کردن گذاشتن اینجا. متنایی که اولش "صنوبر علفکار" نوشته شده نوشته ی منه، ما بقی همه مال آقای نبوی هستن.
قربان شما
صنوبر

Posted by: ساناز at November 14, 2009 08:16 AM

ba salam khedmate shoma
nemishnasametoon va avalin bariye ke matalebe zibatoon ro mikhonam,omidvaram harja hastin salem va piroz bashin .az matalebe va dastan haye zibatoon besiyar lezat bordam va bishtar be in dalil ke matalebetoon az yek pishzamine kamelan elmi ,adabi va hamrah ba aghahiye kamel hamrah bod ke in neshan az derayat va deqat nazar va motalaaye negharandehye anhast.omidvaram ke har roz matalebe behtar va porbar tari az shoma bekhanim dar payan az in ke az font farsi estefade nakardam ozr khahi mikonam
sabzo piroz bashid.


سلام آقای امیر عزیز،
خیلی خیلی ممنونم ازتون. خیلی خوشحالم که خوشتون اومد. امیدوارم واقعا نوشته م اونجوری که شما گفتین بوده باشه. در هر صورت خیلی ممنون. با فونت انگلیسی هم نوشتین اصلا اصلا عیب نداره ولی کلا اگه بخواین فارسی بنویسین می تونین برین به این وبسایت:
www.behnevis.com
امیدوارم همیشه خوب و خوش باشین
ارادتمند
صنوبر

Posted by: Amir at November 14, 2009 05:50 AM

دوباره سلام.
ممنون كه پيداش كردي.يواش يواش داشتم نگران ميشدم نكنه از 209 سر درآورده باشه.خيالم راحت شد.
راستي اگه وقت كردي يه سري هم به خود جهنم بزن!
كوچيك سركار علفكار.


سلام،
خواهش می کنم بابا. همین دور و ور بود. حتما اینکار رو می کنم.
شما بزرگی
صنوبر

Posted by: هنرمند at November 14, 2009 01:58 AM

EBRAHIM JAN TAVALODET MOBARAK, OMIDVARAM SALIANE SAL BARGHARAR BASHI VA BARAMON BENEVISI,ENSAFAN HAGH GARDANEMON DARI, MAKHSOSAN AMSALE MAN KE KOLAN BA SARNEVESHTEMON GHAHR KARDE BODIM VA TO DOBARE ASHTIMON DADI.SENOBAR DASTE SHOMA HAM DARD NAKONE VAGHAN LEZAT BORDAM AZ GHESMATE PAYANISH.


سلام،
خیلی ممنونم ازتون. امیدوارم که همیشه خوشحال و خندان باشید.
قربان شما
صنوبر

Posted by: siamak at November 13, 2009 04:33 PM

سلام صنوبر جان
خیلی خوب بود. من خودم از قسمت دوم بیشتر خوشم اومد.
راستش ترتیبی بخوام بگم اول قسمت دوم , دوم قسمت اول , سوم قسمت سوم.اما به نظر من این اتفاق طبیعیه چون معمولا تو قسمت اول که سوژه برای اولین بار به ذهن می رسه شاید کمی خام و ناپخته از کار دربیاد ولی تو قسمت دوم ایده کاملا در ذهن جاافتاده و نویسنده سعی در رفع نواقص سوژه می کنه که باعث می شه نوشته کاملتر بشه . ولی در قسمت سوم که نویسنده خودش رو مقید می کنه به پایان داستان در واقع یک محدودیتی برای خودش ایجاد می کنه و اون اینه که باید ماجرا رو طوری پیش ببره که نوشته تموم بشه و این محدودیت ممکنه از قدرت نوشته کم کنه . البته این جملات یک قاعدۀ کلی بود که گفتم و گرنه منظورم این نبود که قسمت اول ناپخته بود یا قسمت سوم ضعیف . در قیاس سه تا قسمت با هم می شه این تحلیلو دید.
برای اینکه نفرینم نکنی یا وقتی می خوای دربارۀ شعرام نظر بدی تلافی نکنی اینم بگم که این قسمت دو تا تیکۀ فوق العاده داشت :1- عکسی که برای این متن انتخاب کرده بودی که دقیقا حس رو منتقل می کنه
2-تیکۀ پلیس 666 هم که دقت نظرتو می رسونه.
با بهترین آرزوها
دیگه اینجا شعر نمی نویسم چون قافیۀ اه کم دارم . از قدیم هم گفتن جون قافیه تنگ آید شاعر به جفنگ آید که جفنگ گفتن از من ؟؟؟؟ خاک عالم ! بلا به دور!

سلام سر دیوید گرامی،
تحلیل شما کاملا متین و منکوب کننده. من صنوبرم آقا دیوید، ننه افسر نیستم که بخوام نفرین کنم. تازه اونم وقتی که یکی حق میگه. دست شما درد نکنه که توضیح دادین و من رو از این جهل جوهر مرکب بدون لیقه نجات دادین. بنده به این مسئله دقت خواهم کرد اگر خدا بخواهد.
قربان شما
صنوبر

Posted by: sir david at November 13, 2009 02:03 PM

بابا ایول. خیلی قشنگ بود. من كه واقعا لذت بردم.
بابک

سلام،
خیلی خوشحالم که خوشتون اومد. خیلی هم ممنون
قربان شما
صنوبر

Posted by: babak at November 13, 2009 04:53 AM

سلام.
نميدونم چرا كامنت قبليمو نذاشتي.من كه عذرخواهي كردم جواب ايميلو ديردادم.
ولي بيخيال با سماجت و يكدندگي جبرئيل اين هوا حال كردم.
خوب تموم شد.با اين كارت توقع ملتو چسبوندي به سقف.
از الان منتظر داستان ديگري هستيم.
راستي با اين آدرس به ايميلت پاسخ دادم.
كلي ارادت خدمت سركارعلفكار.

سلام،
ای بابا از دستم در رفته. الان میرم از زیر گنجه هم شده می کشمش بیرون میذارمش. مگه دست خودشه؟ خیلی هم ممنون.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: هنرمند at November 13, 2009 01:19 AM

بابا دست مریزاد دختر! بی نظیری...احسنت به این نبوغت! دبلنا رو دوست داشتم زیاد چون خودم هر بار که زیادی قاطی پاطی میشه به مالک میگم آقا جان اون گیم نتو یه دقه بذاری زمین برگردی سر کارو زندگیت به جایی بر نمی خوره ها!
به هر حال که زنده باد! البته ما همچنان به داور خان ارادت داریم ولی صنوبره یه چی دیگس:)


سلام،
بابا دست شما درد نکنه با این نظر فوق تشویقیتون. خیلی خوشحالم که خوشتون اومد. طنز آقای نبوی واقعا هم ارادت برانگیزه (لغت اختراع کردم!). البته نیازی به گفتن من نداره، خودتون میدونین. باز هم ممنونم ازتون
قربان شما
صنوبر

Posted by: Perola at November 12, 2009 03:36 PM

ino faghat behet begam ke kheili khodaii .man asheghe in neveshte haye shoma hastam

movafagh bashi


سلام،
اینو فقط بهتون بگم که شما خداتری حالا که اینجوری شد. خیلی ممنونم ازتون واقعا. ایشالا که همیشه خوشحال و شاد و راضی و از این چیزا باشین
قربان شما
صنوبر

Posted by: Behnam at November 12, 2009 12:06 PM

Sanubar jan
Vaghan khasteh nabashi,man harvaght neveshteha shoma ro mikhonam vaghaen lezat mibaram va khosha beh malek keh chenin ba zogh shoma ro afarid...
kheli momnon.
All the Best.


لیلا خانوم عزیز سلام،
دست شما درد نکنه که خوندین. خوش به حال مالک که همه مونو آفرید که نوبریم بخدا.
خیلی ممنونم ازتون
صنوبر

Posted by: Ilia at November 12, 2009 09:58 AM

سلام

چند روز بود داشتم فکر می کردم چی شد این قسمت سوم عرش فرش!!!

می دونی چی برام جالب بود! ابنکه داری سبک های مختلف بیان، جمله بندی و فضاسازی رو امتحان می کنی. اینو از مقایسه قسمتهای مختلف برداشت کردم D:

قشنگ بود فقط کاشکی تمومش نمی کردی. اون قسمت که عرشیان پای اینترنت اوضاع رو دنبال می کنن خودش می تونست یه قسمت با مزه باشه!

موفق باشی


سلام،
خیلی ممنون از نظرتون. تمومش کردم برای این که دیگه داشت خیلی طولانی میشد. یعنی نمیدونم ها، به نظر من توی وبلاگ، نوشتن داستان هزار قسمتی یکم لوسه. شایدم اشتباه می کنم. شما بگین.
باز هم ممنونم
قربان شما
صنوبر

Posted by: محمد at November 12, 2009 08:40 AM

Great Senobar jan,
I had been thinking ke in mozakhrafa chie neveshti. Then I realized the great idea behind it all. It is great.
az zamane safavie be ma amukhtan ke hame chiz be ohdeye khodast va shoma beshinid o zaar bezanid ke khoda khodesh hal kone. ini ke to neveshti aali tamum shod.
ye talangor ke: ei bikhabaraan, pashid ke omidetuno az khodetun kandan ke hame chizetuno bebaran.
melate ma niaz dare ke bavar kone ke kaar kaare khodeshe. masuliate ghamo shadisho be ohde begire.
1000 ta mamnun.
khoshhalim ke bargashti :)


سلام،
این گردش متن حقیر بنده در نگاه تیزبین و ریزبین و نکته سنج شما از محدوده ی قرمز "مزخرف" به "گرین زون" "گریت" خیلی اسباب مباهات شد ها. من خیلی از شما ممنونم. حالا البته اگر مزخرف هم نوشتم، که خیلی زیاد امکانش هست، شما رو به خدا بگین بهم.
من خوشحالترم که شما خوندین.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: Arash at November 12, 2009 07:02 AM

دو قسمت اول خیلی باحال تر بود! نه که این نبود ها! نه... فقط مثل بقیه می گم که یکهو سرسری تموم شد!


سلام نگار خانم،
نه خدایی همه تون راست می گین. داشت خیلی پیچیده میشد ترسیدم. من عذر میخوام.
قربان شما
صنوبر

Posted by: negar at November 12, 2009 05:00 AM

سلام
به همين مالك قسم شرمنده.اين 2روزه نتونستم وب چرخي كنم.
همين الان ايميلو چك كردم.ميدوني چون اين آدرس ايميل اصليم نيست دير به دير چك ميكنم.بعداينكه موردي نداشت گذاشتي تو دوم دام ،اصلا من آخر نظرم يه درخواست اينوايت بالاترين كردم.خب اين يعني همه ببينند ديگه.
در رابطه با داستان هم هنوز نخوندم،ولي خب مطمئنم شاهكاره.
با ارادت زياد خدمت سركار علفكار.


سلام،
پیداش کردم، ایناهاش. ببخشید که دیر گذاشتمش.
قربان شما
صنوبر

Posted by: هنرمند at November 12, 2009 03:19 AM

سلام عزیز
مدتها بودنوشته ای خنده و فکر و گریه روبرام نساخته بودکه 2 قسمت اول این کارو کرد
ممنون
اما متاسفانه بد تمومش کردی
یه خواهش
دوباره واسه دل خودتم شده قسمت اخرو بنویس اگه دیدی شاهکاری شد مثه دو تای اول بذارش عجله هم نکن
شاهکاری رو سراغ نداریم که یک شبه زاده شده باشه
زیبا باش و زیبایی خلق کن


سلام،
چشم حتما سعی می کنم. آخه می دونین، حقیقتش اگر می خواستم وارد جهنم بشم باید خییییییییلی طولانی می نوشتم. ولی حتما یه بار فقط راجع به جهنم می نویسم. قول.
قربان شما
صنوبر

Posted by: ادهم at November 12, 2009 03:16 AM

صنوبر خانم
به نظر من، عرش اعلا رو نباید ول کنید. گاهی یک سرکی لازم است توی عرش بکشی و از اون طریق همه دنیای گذشته و حال و حتی برنامه های آینده رو هم میشه نقل و نقد کرد. همونطور که یک تک مضرابی به اندیشه های جهانی زدی و فکر میکنم هنوز جا برای کار زیاد داره و حیفه زود کنار گذاشته بشه!! و از طرف دیگه هم فکر میکنم فقط شاید طنز توی کشور ما بتونه حریف خرافات و تفکرات نابخردانه ناشی از بسیاری از تفکرات رسوبی دینی بشه که هر جا رو نگاه میکنی از رنگ ورو انداخته و گرد مرده روی همه تفکرات دیگه پاشیده و هیچکس بطور جدی و نرم وغیر رادیکال! جرات تطهیرش رو نداره. ولی برای هر کاتولیکیسمی بالاخره باید یک لوتری دست بالا کنه!!!؟؟
در ضمن یک اسم هم برای سبک بدیعت گذاشتم: ادبیات شیطنت آمیز معاصر!!
پاینده باشی و قلمت استوار


سلام،
یا بی بی سکینه، لووووتر!!!! نه والله. خیلی بزرگ بود این اسم. خوبه جو گرفته نشدم ها.
من خودم هم خیلی دوست دارم در این زمینه کار کنم. نه اینکه بخوام عقاید بقیه رو انگولک کنم، در اصل دارم عقاید خودم رو انگولک می کنم و از این طریق منظورمو میرسونم. برای من راحت تره. ادبیات شیطنت آمیز معاصر خیلی اسم قشنگی بود ها. "خانم صنوبر سبکت چیه؟" " والله، راستیتش، من به سبک ادبیات شیطنت آمیز معاصر قلم میزنم." "اوه، اوه، چه سطح بالا." "بله، میدونم، مرسی." (دیالوگه همینجوری اومد تو ذهنم، از تصور قیافه ی خودم که دارم با ژست اینو میگم خنده م گرفت، برای همین نوشتمش)
خیلی خیلی خیلی ممنونم
صنوبر

Posted by: سام at November 12, 2009 03:10 AM

خوب شروع کردی و اخرش کمی‌ مثل دستایفسکی زیبا و متری تمومش کردی به نظرم حیف شد چه خوب بود در همون وزن ادامه میدادی واقعا شانه میزد به کار افسانه آفرینش هدایت اما این شوخی با مقدسات بینظیر است تا یادم میاد خدا رو همیشه ترسناک دیدم (بترس از خدا ) رو آنقدر گفتن به جای ترس از خدا، خدا ترسناک شده اما در نوشته شما همه دوستداشتنی میشن مخصوصا اعّز گرامی‌ ...حقیقتاً باید اینها را زمینی کرد


سلام،
در مورد تموم کردن شما درست میگین. یه موقعایی تموم کردن خیییلی کار سختیه، حداقل برای من. در مورد این داستانای چند قسمتی هم، گفتم قبلا هم، هنوز نمیدونم کشش بدم یا ندم. یک سری میگن طول میدی، یک سری میگن کوتاهه، خود من راستش رو بخواین از طول دادن خیلی خوشم میاد. حالا باید تصمیم بگیرم.
خدا رو ترسناک دیدیم، چون همه ش ما رو ازش ترسوندن. هر کاری کردیم گفتن خدا تو کمرت میزنه، وااااای بترس از قهر خدا، از خشم خدا. یکی نگفت بابا خدا هم شوخی حالیش میشه، می خنده، مرض نداره، ننشسته اون بالا که همه رو فلک کنه. خلاصه از این حرفا.
قربان شما
صنوبر

Posted by: بهروز at November 12, 2009 02:48 AM

مجدداً سلام!
راستی صنوبر جان، البته فضولیه ها؛ ولی قسمت اون مردک استالین رو چرا ادامه ندادی. خیلی به مبحث می خورد، مثلاً می شد بنویسی :
-ای بابا این خره که روی ما رو سفید کرده از بلاهت، من دیگه چه راهنمایی می تونم به تو بکنم. آخه آدم عاقل -منو بگو، آدمم نیستی که تو. عوض این که تو بیای از من راه چاره بخوای اونا باید بیان این جا که من راهنمایی شون کنم، چون مث که تاریخو نخوندن. آخه دقیقاً دارن از من اسکی می رن؛ یارای قدیمی رو حذف می کنن، بی دادگاه نمایشی را می ندازن، عکس با فتوشاپ روتوش می کنن. راستی گفتم فتوشاپ داغم تازه شد اگه زمان ما این چیزا بود اون وقت به همه نشون می دادم که دنیا دست کیه، ولی نه غلط کردم، اون موقع که اینترنت نبود اون جوری مفتضح شدیم و این حال و روزمونه اگه بود که دیگه هیچی. واقعاً اینارو ببین که چه رویی، نه چه حماقتی دارن دیگه، دست همه رو از پشت بستن.

سلام،
میدونی چرا؟ دیدم داره خیلی طولانی میشه ترسیدم داد همه در بیاد که بس کن بابا اینقدر کشش نده.
قربان تو
صنوبر

Posted by: کاوه at November 12, 2009 02:35 AM

سلام!
مرسی، مرسی، مرسی و مرسی. عالی بود صنوبر جان، مخصوصاً اون تیکه ی مائوش.
راستی یه چیزی هم بگم، این قسمت چی بود جان من :
"خانوما رو هم که می شناسی. سوزنشون رو غر گیر کرد دیگه خلاصی نداریم."
از شما بعیده، آقای نبوی که هر چیزی دلش بخواد می گه و کاریش هم نمی شه کرد، چون بالاخره سنی ازش گذشته و اصلاح و اینا ... ولی شما که فمینیست بودی !!!


سلام،
مرسی از شما. این حرف رو که من نزدم، از زبون هیتلر بود. خب لابد اوا غر میزده دیگه. در ضمن این جمله ی "خانوما رو که میشناسی..." بین بعضی از آقایون خیلی رواج داره، خواستم یه یادی از اون آقایون بکنم.
در مورد فمینیسم هم، حقیقتش من از این که برم تو قالبای "ایسم" و اینا خیلی میترسم. توضیحش سخته که چرا ولی کلا من هیچ "ایستی" نیستم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: کاوه at November 12, 2009 01:09 AM

سلام صنوبر جان . تراوشات سلول های خاکستری شما مایه نشاط ماست . حیف شد که زود تموم شد . خیلی سریع جمعش کردید . ولی هرچی که شما بنویسی و تشخیص بدی به دل ما میشینه . کاش از اون شایعه مرگش هم که تو سایت ها اومده بود استفاده میکردی . به نظرم تم ماجرائی باحالی میداد به قضیه .


سلام،
خیلی ممنونم. نشاظ شما مایه ی سرافرازی ماست. در مورد زود و دیر تموم کردن راستش رو بخواین هنوز سردرگمم. کم کم دستم میاد. از شایعه ی مرگش تو قسمت اول استفاده کردم دیگه. همونجا که عزرائیل گفت تو بالاترین هم نوشتن.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: ... at November 12, 2009 01:02 AM

سلام صنوبر
دو قسمت قبلی رو که خوندم فکر می کردم چی جوری می خوای داستان رو تمام کنی ؟! خیلی جالب تمام شد . واقعا لذت بردم. از این ایده که خود انسانها باید تغییرات رو ایجاد کنن نه یه قدرت ماوراطبیعی .

منتظر نمایش بعدی هستم. بابا یه احمدی و افسر ننه بنویس دیگه . دق کردم

سلام "من" جان، خوبی؟
ممنونم از نظرت. ننه افسر اینا هم میان. چشم. خیلی هم ممنون که خوندی.
قربان تو
صنوبر

Posted by: من at November 12, 2009 12:07 AM

سلام.یاد قسمتهای پایانی کتاب صحرای محشر از مرحوم جمالزاده افتادم.به هر حال زیبا مینویسی و مهمتر اینه که از نوشتن هدفی ناب رو دنبال میکنی.منتظر کارهای جدیدت هستم


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. من در خدمتم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Sos at November 11, 2009 11:23 PM

مرسی صنوبر جان، خیلی لذت بردم.
در ضمن آقای نبوی بخش نظرات پست قبلیشون "مبارزه مسالمت آمیز، هم استراتژی هم تاکتیک" رو بستن. میخواستم بگم كه به جای یارانه، رایانه نوشتن .

ارادتمند
نیکی


سلام،
خیلی ممنونم ازتون. خوشحالم که خوشتون اومد. یارانه رو هم من میگم بهشون حتما.
باز هم ممنونم
صنوبر

Posted by: ali at November 11, 2009 09:00 PM

خسته نباشی صنوبر، خیلی باحال بود.
هرچند گمونم چهار ستون قبر دانته الان داره 10 ریشتر می لرزه


سلام،
مانده نباشید. مرسی از نظرتون. دانته یه پارچه آقاست. به دل نمی گیره.
قربان شما
صنوبر

Posted by: farzin at November 11, 2009 07:24 PM

صنوبر، باز هم فوق العاده بود. اشک و خنده را توامان در آورد. تو هم از اون کارای اربجینال مالکی.


سلام،
خوشحالم خوشتون اومد. نه بابا، اریجینال کجا بود؟ من جزو اون تولیدات انبوه "مِید این چاینا"م.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: نامی at November 11, 2009 07:17 PM

خوب شروع شد و بد و سریع تمام! ولی در کل جالب بود...
فقط 13 آبان مخصوصا توی چشم میزد؛ کاش روز نمی آوردی که تاریخ دار نشه.


سلام جناب "بابا نمیشه جون تو"،
سریع تموم شد برای اینکه احساس کردم دیگه اگه بخوام کشش بدم میشه رمان. البته شاید بد هم نمیشد ولی خب آخه جاش اینجا نبود. مرسی از نظرتون واقعا.
قربان شما
صنوبر

Posted by: ناشناس! at November 11, 2009 07:10 PM

از دیدتون نسبت به خدا و ... خیلی خوشم اومد . این دقیقا همون چیزی بود که من نیاز داشتم و حالا شما با زبانی واقعا زیبا عنوانش کردین . ممنون ممنون واقعا ممنون .


سلام،
ممنون از شما که خوندین. خوشحالم که خوشتون اومد. وقتی آدم میبینه نظرش در مورد بعضی مسائل پیچیده، با یه نفری که اصلا هم نمیشناسدش یکیه خیلی کیف داره ها، نه؟ من خودم کلی هیجان زده میشم. البته با نظر مخالف هم هیجان زده میشم، سوء تعبیر نشه یه دفه.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: hoda at November 11, 2009 06:54 PM

Merci, kheili aali bood.
آن پایین جماعت خودشان حق خودشان را می ستانند و آن بالا هم اسرافیل با فراغ بال قطعات کلاسیکش را می نوازد و بقیه ی مقربین و مالک با خوشی و دلی آسوده دبلنا بازی می کنند و اداره ی عرش فرش یا اعلاء یا هرچیزی که می خواهید اسمش را بگذارید را بر عهده می گیرند.
vagheiatesh ham hamine. roo hichkas joz khodemoon nemitoonim va nabayad hesab konim.
bazam Merci.
rasti to "shamlou" mikhooni?


سلام روژان عزیز،
از اونجایی که من خییییلی فضولم، تا اسمتونو دیدم بدو بدو رفتم توی دهخدا نگاه کردم دیدم یعنی روزها، روشنایی و بعضی وقت ها آفتاب. چه اسم قشنگی. حالا از این حرفا بگذریم، منم با شما هم عقیده م. مرسی هم از شما که خوندین. راستی شاملو هم کم و بیش می خونم. یعنی متاسفانه اونقدری که خیلیا شاملو خوندن، من نخوندم. ولی حالا که اینجوریه، بیشتر می خونم روژان عزیز(خیلی ذوق کردم با این اسمه ها)
قربان تو
صنوبر

Posted by: Rojan at November 11, 2009 05:15 PM

سلام
داشت خوب پیش میرفت ولی یهو شد مث سریال ایرانیا
همش مشکل ساخته شد بعد تو یه پاراگراف همهچی به خوبیو خوشی تموم شد.
یکم کش می دادی صنوبر جان
من تازه عاشق عزی شده بودم!


سلام،
همین الانشم در اصل دارم طولانی و کش دار می نویسم. یکم سخته تعادل برقرار کردن. حالا کم کم دستم میاد. مرسی که گفتین. آخرش رو گفتم یه یادی از گذشته بکنیم، برای همین "آینه ی عبرتی" تمومش کردم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: میلاد at November 11, 2009 04:51 PM

صنوبر عزيز و گرامي
ميدانم كه به اين زيبايي و در اين سطح نوشتن بسيار سخت است و شما هم احتمالا گرفتار. اما خواهش ميكنم بيشتر بنويسيد.
قربان سرپنجه‌هاي طلايي شما
دوستدار شما
عميد

عمید عزیز سلام،
باور کنین آرزومه که فقط بشینم و بنویسم ولی یه موقعایی نمیشه. سخت هم اگر هست برای اینه که تازه کارم. خیلی ممنونم و خجل از تعریفتون.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: عميد at November 11, 2009 04:10 PM

salam.belakhare bad az koli entezar ghesmate arshe farsh update shod.az ghesmate aroose tarofish khili khili khandidam ,va vaghean jaye tafakor dare ke bozogtarin diktatorhaye donya ham kari ke ina ba melateshoon kardano hargez anjam nadadand.omidvaram roozi berese ke inha az oon arshi ke be khiyale khodeshoon daresh hastan be farsh beresan.in sabke jadidi ke shoroo kardi khili por tarafdare omidvaram bazam shahede injoor matnha bashim. dar zemn delemoon bara ahmadio nane afsar khili tabg shode montazerim.


سلام،
خیلی ممنونم نعیم عزیز. ای کاش همیشه بخندین. ننه افسر و احمدی هم از خداشونه بیان. فرصت بشه جناب، اینا دم در وایستادن منتظر که بپرن داخل.
قربان شما
صنوبر

Posted by: naeem at November 11, 2009 03:33 PM

Post a comment




Remember Me?