جمعه 8 آبان 1388

عرش فرش (2)

nakoja.jpg

صنوبر علفکار

جبرئیل تلفن را برمی دارد و شماره ی منزل ابلیس را می گیرد. چند بار بوق می خورد و می افتد روی پیغام گیر: "اکنون امکان پاسخگویی نمی باشد. پس از شنیدن صدای بوق پیغام خود را بفرمایید تا در اسرع وقت گمراهتان کنم. با تشکر." بووووووووووووووووووق.

- الو، جبرئیلم. بردار گوشی رو. میدونم خونه ای. این وقت روز هیچ جایی نداری بری. خدا می دونه اون تو چه آتیشی داری می سوزونی...الو، الو.... ابلیس... ببین... مالک کارت داره به جان خودم اگه دروغ بگم، فکرکن. بعد از این همه قرن نوری....(یکم فکر می کند، صدایش را پروانه ای می کند) آن چشم نجیب تا ابد خیس کجاست؟/ عصیان گر بی گناه پردیس کجاست؟...دیری است دل خدا برایش تنگ است/ آدم تو بگو حضرت ابلیس کجاست؟... تقدیم به تو... قشنگ نبود؟... الو... (نعره) الووووو..... خاک بر سرت کنن، مقهور درگاه حق... تف تو روم اگه باز بهت زنگ زدم... بمیر.
گوشی را می کوبد.
- (اشک در چشم و شکسته) برنداشت هان؟
- نه قربان. چموشه دیگه.
- از همون اولش همین بود. سریع شلتاق می کرد. ولی من حالیم نیست. (با لحن آمرانه) میکائیل میره سراغش. بدو میکا، تیز مثل قرقی بپر برو بیارش اینجا. برو که ملت دارن پر پر می شن.
- (میکائیل گریه می کند) من نمی رم. من می ترسم.

- (عزرائیل سریع می پرد وسط) بابا ترس نداره هوچی. خونه شم همین نزدیکیاست. از در بهشت که رفتی بیرون، راسته ی همین خیابون برزخ خودمون رو می گیری میری میری، مییییییییییییییری، آخرین کوچه سمت چپ کوچه ی کفار. انتهای کوچه، آخرین در قبل از جهنم. یه در آبیه زنگ زده. پلاک 1+12. می خوای بلد نیستی من برم. هان؟
- (مالک) به به، خوشم باشه. حالا توی خونه چجوریاست؟ چند اتاق خوابه ست هان؟ پس بگو، هر شب، هرشب " من میرم توی باغ پیاده روی کنم غذام هضم بشه" در رو برای خودت باز می کنی و می زنی تو کوچه خیابونا پی یللی تللی با دوستای ناباب (گوش عزرائیل را می پیچاند) قدغن نکرده بودم؟ کرده بودم یا نکرده بودم؟
- کرده بودین آقا، غلط کردم. کندین مالک. به گور پدر نداشته م خندیدم.

وسط این توپ و تشرها، دربان از در کاخ خارج می شود و دوان دوان می رود به سمت در اصلی باغ. جبرئیل هم تلاش می کند تا مالک را راضی کند که او به جای میکائیل برود. دربان در باغ را باز می کند و خارج می شود. یک خیابان خاکی قدیمی، جماعتی آن وسط ویلان. یک عده آن وسط ول معطل ایستاده اند، یک عده تخته نرد بازی می کنند، یک عده با هم سیگار می کشند و بحث می کنند. یک کار چاق کن یک گوشه آرام زیر لب ویز ویز می کند: "هولوگرام بهشت، هولوگرام بهشت برای روی پرونده تون". کردانیل آکسفوردوس است. هولوگرام تقلبی درست کن معروف.
یک طناب دراز که ابتدا و انتهای آن در شرق و غرب ناپدید شده است آن بالاست و یک عالمه چوب رختی به آن آویزان است و یک عده بلا تکلیف و یک لنگه پا با چوب رختی به طناب آویزانند و بین زمین و آسمان معلق مانده اند. دربان نعره می زند:

- کور شوید، دور شوید، مالک دارند می آیند. یاالله. کیشته، کیشته. ( یک عده برزخی دم دست را می ترساند) هوووووو... میام می خورمتون ها. بیخ دیواری دیگه بسه.
یک عده از بلا تکلیفان که تازه واردند و چند صد سال است که آنجا هستند، سریع می ترسند و پا به فرار می گذارند. ولی یک عده ی دیگر از ول معطلان تا دربان را می بینند، پرونده به دست می دوند جلو:
- برادر من قربونت برم، الان دقیقا 14202 ساله که من اینجام. این کار مارو راه بنداز. اینجا نوشته 7643 ساال آخه بابا بی انصاف.
- آقا من محاله از اینجا تکون بخورم. تا حقمو ندی همینجا تحصن می کنم تا رسوات کنم.
- بابا من اشتباهی این وسط بر خوردم. من بهشتیم.
- (یکی از معلق مانده های بین زمین و آسمان) بابا اخوی، ما رو هم دریاب آخه. یه عمره عینهو انگور اینجا آویزون موندیم. کشمش شدیم دیگه. دیوانسالاریتون منو کشته. کار بلد نیستین بکشین کنار بذارین بقیه بیان. مگه من مالک رو نبینم. می گم بهش که پدر همه مونو با این کاغذ بازیا در آوردین. بی کفایت. نفوذی. اصلا قیافته م آشناست. تو کی هستی؟ نیم رخ شو ببینم.

دربان هول هولکی دگمه ی کنار دیوار را فشار می دهد و طناب آن بالا سریع شروع می کند به حرکت و بزرخی های آویزان را به دور دست ها و خارج از دیدرس می برد. رو می کند به بقیه:
- الان مالک خیلی عصبانیه. خودتون می دونین. می خواین بمونین بمونین. ولی از ما گفتن بود. الان غضب آقا همه تون رو می گیره و همه تون تعلیق می خورین.
افراد چند ثانیه ای فکر می کنند و باز هم ندیده باور می کنند. باز هم دریای رحمت و مهربانی و مهر و دوستی و خوبی و انصاف را فراموش می کنند و قهر و غضب و ترکه و کتک و خشم کمر شکن را که ندیده ولی شنیده اند به یاد می آورند. می ترسند و می روند.
جبرئیل می آید بیرون و در خیابان سوت و کور به سمت منزل ابلیس به راه می افتد. (از اینجایش تا دم خانه ی ابلیس را به خاطر پرهیز از روده درازی و پرداختن به حاشیه می گذاریم روی دور تند... درررررررر) می رسد داخل کوچه ی کفار. ته کوچه یک در بزرگ سیاه است. جهنم. جبرئیل یک راست می رود به سمت خانه ی ابلیس. در نیمه باز است. چند بار ابلیس را صدا می زند:

- ابلیس. من اومدم. بیا بیرون.
بعد از چند ثانیه، مار غاشیه فش فش کنان می آید دم در.
- سَلامتشز، مشرفزژ فرمودینژ. ابلیسشز نیستزژ.
(اخم می کند) تو چطوری از ته ویل در اومدی بیرون بچه پررو؟ چه خبره ول خونه ی مردمی؟
- قربانتژ، پیازژ می خواستمز اومدم از خونه ی ابلیسژ بردارمژ. ما با هم نداریمژ.
- پیاز می خوای خودت برو بخر، نیا دم خونه ی مردم قاشق زنی.
در همین حیث که جبرئیل با غاشیه بحث می کند یک عده مامور جهنم با یک دیگ خیلی گنده آب جوش دوان دوان از کنار خانه ی ابلیس رد می شوند و در حال وارد شدن به جهنم فریاد می زنند:
- د بدو دیگه غاشیه. میدونی چند نفر تو صفن؟
غاشیه فش فش کنان فرار می کند و قبل از اینکه در جهنم بسته شود می خزد داخل. جبرئیل چند ثانیه به فکر فرو می رود. سرش را تکان می دهد و فکرهای نامربوط را پرت می کند بیرون. می رود داخل منزل ابلیس. از حیاط می گذرد و وارد خانه می شود.
- ابلیس بیا بیرون. اینقدر با اعصاب من بازی نکن. خودم همینجوری حال و روزم به جا نیست. یاالله.
کمد تکانی می خورد. جبرئیل با قدم های محکم می رود به سمت کمد و یک دفعه دو لنگه در کمد را با شدت باز می کند. ابلیس جیغی می کشد و گوشه ی کمد پشت اسموکی هایش پنهان می شود.
- بیا بیرون خجالت بکش.
- آقا جان عزیزاتون ولم کن. من یه غلط کردم، تا کی باید تقاص پس بدم؟
- بیا بیرون جبرئیلم. اومدم ازت یه درخواستی بکنم.
- من نمیام. به سرت قسم نمیام. برو به مالک بگو به والله کار من نیست. باور کن اگه من باشم. اینا منم درس می دن. اینا خودشون الله بختکی اینجوری شدن. نخواه که من برم اونجا.
جبرئیل یقه ی ابلیس را می گیرد و می کشدش بیرون. ابلیس اشک می ریزد و التماس می کند.
- جان عزیزت نکن. یه سجده نکردم منو پرت کرد بیرون. حالا دیگه چیکارم دارین؟
- کار خودته.
- به شرفم قسم من نکردم. اینا اعجوبه ن. من اینجوری نیستم. من شیطنتام در حد آلوچه دزدی و بچه بازیه. من خودمم از دستشون فرار کردم اومدم عزلت نشین شدم. اگه من کرده بودم که الان حال و روزم این نبود.

- جبرئیل نگاهی به ابلیس می اندازد. حق می دهد. ابلیس شده بود پوست و استخوان. زرد روی، ملول، نزار.
- (جبرئیل مستاصل میافتد روی صندلی) پس کار کیه؟
- کار هیچکس. اینا از همون اولش گلشون نامرغوب بود. بیخود نبود من سجده نمی کردم.
- اوی اوی، تو دهنی می خوری ها ابلیس. همه رو جمع نبند. اینا فرق دارن. ببین سر همین مشت نمونه ی خروار بازیهات پرت شدی بیرون. حالا بگو چیکار کنم؟ تو نمیری بترسونیشون؟
- من؟ با این قیافه ی چوب شور؟ فکر کردی از من می ترسن؟
- راست می گی بابا. تو هم که واقعا گند زدی به قد و هیکلت. اصلا چقدر عوض شدی پسر. (یک آن نوستالژیک می شود) میدونی چند میلیون ساله ندیدمت؟ (سریع خودش را جمع می کند) خب حالا چیکار کنم؟ تو که روزی هزار تا نقشه می کشی بگو.
- صبر کن فکر کنم.
ابلیس سیگاری می گیراند و می نشیند پای میز. تند تند حلقه های دود را به هوا می فرستد و فکر می کند. بعد از چند دقیقه دست می اندازد یک کاغذ و قلم بر میدارد و یک چیزی می نویسد و می گذارد در پاکت. در پاکت را می بندد و می دهد به جبرئیل.
- برو دم در جهنم، اینو بده به دربون. اسم چند نفر رو نوشتم که به دردت می خورن.
- به دربون چرا بدم؟ خودم میرم تو.
- نمیتونی. اجازه نداری.
- معرفی نامه می گیرم از مالک.
- برو بابا. اینا اگه مالک شناس بودن که اینجا نبودن. هیچکس رو راه نمی دن.
- دروغ نگو. دانته رفته. همه ی عالم می دونن.
- اونموقع دربون اینجا یه خان قلی خانی بود که پول میگرفت آدم رد می کرد. الان دیگه اون نیست. برو اینقدر چونه نزن.
- باشه آقا جون ما رفتیم.
جبرئیل بلند می شود و به سمت در می رود. یک آن می ایستد. بدون این که رو کند به ابلیس می گوید:

- ولی جات خالیه اونجا. پیش همه. کاش میومدی یه سری می زدی.
ابلیس هیچ چیز نمی گوید. جبرئیل بیرون می رود. ابلیس پلک هایش را محکم فشار می دهد تا اشک هایش سرازیر نشوند.
- در رو کامل نبند. بذار نور بیاد تو.
جبرئیل به سمت در حیاط می رود. ابلیس آرام دست در جیبش می کند و یک عکس کهنه از جیبش می کشد بیرون. به عکس نگاه می کند. او در کنار مالک و بقیه ی فرشته ها در باغ روی تخت نشسته اند و از ته دل دارند می خندند. قلبش تیر می کشد. زیرلب با صدای لرزان و خیلی یواش می گوید:
- سلام برسون.
و دو قطره اشک از چشمانش بر کف زمین می چکد.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/782

Comments

ُسلام صنوبر جان
من همیشه مطالبت رو میخونم و لذت میبرم. الان این رو تموم کردم و دارم میرم قسمت آخر رو بخونم. از همه قسمتها لذت بردم به جز تیکه زیر که منو یاد سریالهای صداوسیما انداخت. کاش حذفش می کردی:
"باز هم دریای رحمت و مهربانی و مهر و دوستی و خوبی و انصاف را فراموش می کنند و قهر و غضب و ترکه و کتک و خشم کمر شکن را که ندیده ولی شنیده اند به یاد می آورند. می ترسند و می روند."
-
منظورمو که متوجه میشی؟
به هر حال باز هم سپاس

سلام سام جان،
خیلی ممنونم. منظورتونو می فهمم ولی باید اینو می گفتم. شاید باید یه جور دیگه می گفتم که خیلی بالیوود نشه. ولی قضیه اینه که ما همیشه فقط "شنیدیم" که فلانی بده، بعد دیگه خودمون نمی خوایم وایستیم و ببینیم که واقعا بده یا اینا بد جلوه ش میدن. شاید باید با یه سری لغات دیگه توضیحش می دادم. توجه دارین که "صدا و سیما" شده یه اصطلاح منفی؟ خیلی بامزه ست ها. مثلا "طرف خیلی صدا و سیماست" یا "خیلی ضرغامه". جالبه.
ممنون از شما که خوندین و نظر دادین
قربان شما
صنوبر

Posted by: Sam at November 17, 2009 03:28 PM

سلام. راجع به عرش فرش 1: "هِییییییی" را اگر "هِــــــی..." بنویسی یا بین "ی"ها نیم فاصله بگذاری بهتر حس را بیان میکند.
در مورد "پدرسگگگگگ" بهتر بود همان پدرسگ خودمان را میگذاشتی اما حرف آکسان دار "س" یا "گ" (بیشتر "س" رایج است.) را بولد میکردی.
و...
راجع به کل مطلب اینکه انرژی و خلاقیتت خیلی زیاده همین روزاست که ابراهیم خان نبوی استعفا بده! فرمِت داره شکل میگیره و این یعنی آینده داری. دایره ی همه چیزت هم خوبه! فقط کارات شتابزده هست. این ایده میتونست پخته تر از این حرفها بشه.
فعلن قربانت.


سلام،
مرسی از ایده های عالیتون. راست میگین. در مورد پدرسگ خیلی ایده ی خوبی دادین، اصلا نمی دونستم چطوری منظورم رو بگم. بله، س باید آکسان دار باشه، آفرین واقعا به این دقت. در مورد شتابزده، ممکنه. یه موقعایی اینقدر طول میدم تا شروع کنم به نوشتن که موقع نوشتن ممکنه که عجله کنم. مرسی که گفتین که درست هم گفتین واقعا. خیلی ممنونم از این همه توجه. در مورد بقیه ی نظرتون هم شما خیلی خیلی لطف دارین. خیلی ممنون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: آقای D سابق at November 11, 2009 01:55 AM

سلام صنوبر جان
واقعاً یک بود! ما یه اصطلاحی داریم میگیم n1 داشت.
n1 مخفف Nice One
از شوخی که بگذریم صحنه رو خیلی خوب تصویر کردی, خیلی فضا شبیه Graphic Novel ها یا همون Comic ها شده.
به نظرم ایده جای کار گرافیکی واسه ناول شدن داره
ولی قبل از هر کاری سومیشو بنویس که بدجوری تو کفم!
بازم میگم, N1 داری.
میلاد


سلام،
خیلی ممنونم واقعا از این همه قوت قلب. سومیش رو نوشتم تو راهه. در مورد گرافیک شدن، خودم هم یه موقعایی بهش فکر می کنم ولی نمی دونم چیکار میشه کرد و به کجا میشه مراجعه کرد. شما میدونین؟ من در این زمینه ها به قول خودمون بوقم.
قربان شم و باز هم مرسی از نظرتون
صنوبر

Posted by: میلاد at November 11, 2009 01:01 AM

مثل همیشه عالی بود عالی
فرانگیز ;-)

سلام سرکار،
خیلی ممنون از نظرتون
قربان شما
صنوبر

Posted by: محمد at November 10, 2009 07:23 PM


سازمان دفاع از زندانیان اعتقادی »سدازا» برای دفاع از حق و عدالت و پاسداشت آزادی بیان و اندیشه و حمایت از همه کسانی که به جرم ابراز عقیده خود و خانواده هایشان به رنج افتاده اند ضمن اعلام موجودیت، کتابی را با عنوان "دفاع از زندانیان بی دفاع" شامل روشهای موثر دفاع و حمایت از زندانیان عقیدتی - سیاسی هدیه میکند
لطفا در انتشار کتاب به خانواده های زندانیان عقیدتی -سیاسی کمک کنید.

http://www.4shared.com/file/145633082/b0774809/sadaza_book.html کتاب دفاع از زندانیان بی دفاع

http://sedaza.blogspot.com/2009/11/blog-post.html بیانیه شماره 1: آزادی بیان و اندیشه مسلم ترین حق ماست


http://sedaza.blogspot.com/2009/11/blog-post_6076.html بیانیه شماره2: کمپین دفاع از زندانیان اعتقادی


Posted by: سازمان دفاع از زندانیان اعتقادی، سدازا at November 10, 2009 01:30 PM

چی شد دختر پس؟؟!!!
قرار نشد اینقدر دیر کنی ها!
قسمت سوم رو میگم...

سلام،
نوشتم بخدا. تو راهه. میرسه
قربان شما
صنوبر

Posted by: Pearl at November 10, 2009 11:22 AM

سازمان دفاع از زندانیان اعتقادی برای دفاع از حق و عدالت، برای پاسداشت آزادی بیان و اندیشه و برای حمایت ازکسانی که خود و خانواده هایشان به جرم ابراز عقیده به رنج افتاده اند فعالیت خود را آغاز کرده است.

Posted by: sadaza at November 10, 2009 10:59 AM

I really felt sad for myself when I read about your age in o one of Mr Nabavi's note. Could not believe person at my age can be that mature Politically. Btw not that I do not like your attention in replying comments; but still I rather read a new story instead of reply to comments:b. All the best 


Dearest Mohammad,
Thanks for you touching comment. I am sure there is nothing special about my political knowledge that can make you sad about yourself. I am also exactly like you and others. I "might" be in the right track which fits me. I am pretty sure that even if you haven't found your path, sooner or later you will find it and will shine like a desirable diamond.
BTW, if I am not writing that fast it's just because I am terribly busy, but it will be over. Just kindly bear with me until then.
My deep respect
Senobar

Posted by: Mohammad at November 9, 2009 08:06 PM

سلام صنوبر جان
خیلی زیبا بود . شاید بگی که خب تو که هردفعه همینو می گی ولی این دفعه فرق داره .
راستش من خودم مذهبیم ولی برای شیطان و صداقت و صراحتش احترام قائلم و همیشه به دوستانم گفتم که کار شیطان در مورد سجده نکردن به انسان درست بوده ؛ هزار تا هم دلیل میارم و همیشه گفتم که رابطۀ عاشقانۀ خدا و شیطان از دور محفوظ مونده .
این نوشته هم به این دلیل خیلی نظرمو جلب کرد که با نظرات خودم نزدیک بود. اتفاقا من یک سری مطلب نوشتم به اسم دستنوشته های یک شبگرد که یکی از قسمتهاش داستانی شبیه به همین داستان شماست. اگر برات زحمت نبود و خواستی جواب این متنو بدی برام ای میل کن تا بتونم هم یک شعر برات بفرستم هم نوشتمو . به شرط اینکه حتما نظرتو دربارۀ شعرم بگی .
(savior110@live.com)
با بهترین آرزوها
همان مزاحم گاه و بیگاه
که صدای نجوایش می آمد از دل چاه
مدام آه می کشید , آه
هر وقت که به آسمان می کرد نگاه
و می دید صورت زیبای ماه

Posted by: sir david at November 9, 2009 04:28 PM

بازم سلام.
-خيلي كارت درسته خانومي.دستت ودلت درست بابت همه نوشته ها.
خيلي هم ممنون كه واسه تايپ و اين حرفا،بفرما زدي .ميدوني آخه اگه بخوام مطالبو تايپ كنم بخش عمده ايش واسه قبل از فرو ريختن ديوار برلينه.!نترس بابا همش 23 سالمه. منظورم از ديوار برلين انتخابات 22 خرداده،كه مطمئنا ارزش تحليلي نداره.
-ميگم فكر نكني من جاكومتي يا ونگوگ هستما،نه.فقط يه طراح گرافيك تقريبا حرفه اي هستم.خودمم اون وقتا نفهميدم چي شد كه اسم هنرمند رو گذاشتم.الانم تو همه وبلاگها با همين نام كامنت ميذارم.چند روز پيشم با 444تا دردسرتونستم واسه ارشد ثبت نام كنم.
-بعدش اين كه من نفهميدم كه تو از كجا فهميدي من آقا تشريف دارم.البته درست حدس زدي،ولي گفتم يه چشمه كاراگاه بازيم درآورده باشيم.خدارو چه ديدي شايد يه روزي از اين جنگولك بازيهاي هنر خسته شديم،رفتيم تو خط علوي بازي.!(مراد از جمله فوق كاراگاه علوي ميباشد و هيچ ارتباط آشكارونهاني با بروبچ جنبش سبز علوي فرزند ح.ش به شماره شناسنامه0000صادره از دارقوزآباد جنوبي ندارد)
-من اون چاي ديشلمه رو ترجيح ميدم،قربونت فقط تو استكان بلور
كمرباريك باشه كه اينجوري حالش بيشتره.
-ميگم چه باحاله من امروز كامنت ميدم،توفردا جواب،بعدمن پس فردا پاسخ شمارو ميذارم،شمام احتمالا پسون فردا دوباره جواب منو ميدي.با اين وضعيت اگه از تكنولوژي كفتر و چاپار استفاده كنيم، مسلما مقرون به صرفه تره.
-ميدوني من هر شب تا صبح پاي بالاترينم،امشب هرچي التماسش كردم نتونستم بازش كنم.خلاصه بعد 2سال شب زنده داري با هم،امشب پا نداد.
ديگه اينجوري شد روده درازي كردم.
آهان راستي گفتم بالاترين اگه شارژمون نميكني همينجا در محضر شما يه درخواست دعوتنامه بكنم.
آهاي جماعت به خدا اگه نفرستيد نفرينتون ميكنم گير خرچنگ بيافتيد.اصلا هر موقع عضو شدم اينقدر منفي الكي ميدم كه حسابمو ببندن.البته يه وقت خدايي نكرده فكر نكنيد مازوخيسمم،نه. امروز اتفاقي چشمم خورد به كيهان اينجوري شدم.وگرنه سالم سالمم..!

-ديگه ببخشيد طولاني شد.منتظر بخش بعدي شاهكار عرش فرش نشستيم.
با يه گوني ارادت و ادب خدمت سركار علفكار.

سلام،
آقا ما جواب شما رو دادیم ها. رسید؟
ارادتمند
صنوبر

Posted by: هنرمند at November 9, 2009 04:21 AM

دوباره سلام.
ميگم تو واقعا چه حوصله اي داري جواب همه ي نظراتو ميدي.
ما كه الان چند ماهه يه وبلاگ درست كرديم،با يه كشكول پر ازنوشته،ولي هنوز همت نكردم 4خطشو تايپ كنم.
راستي گفتم (تو) مصداق بي ادبي نباشه.ديدم كسي نيست گفتم يه كاپوچينويي بزنيم.!


دوباره سلام،
کامنت جواب دادن کلی کیف داره بخدا. حوصله نمی خواد. حوصله کارای دیگه می خواد که انجام نمی دم. آقا، اگه همت نمی کنی تایپ کنی یه جوری برسون دست من (چجوریشو نمی دونم) من تایپ کنم. بگم منم یه دستی در نوشته جات یک هنرمند داشتم. خلاصه من در خدمتم. "تو" هم خوب کردی گفتی، من یه نفرم دیگه، سنمم اونقدر بالا نیست که بگم احترام بذاری و شما صدام کنی. کاپوچینو هم می زنیم، چای دیشلمه هم می زنیم. برای من اسباب مباهاته.

ارادتمند جناب هنرمند
صنوبر

Posted by: هنرمند at November 8, 2009 02:43 AM

سلام، راستش من اول فکر می کردم که صنوبر علفکار همون ابراهیم نبویه
نگو نبود :))
حواسم نبود، اول عرش فرش 2 را خوندم، وقتی تموم شد با دیدن کامنتها دوزاریم افتاد که این قسمت دومش بود
کلی ذوق کردم و بلافاصله رفتم قسمت یکشو هم خوندم
فوق العاده بود
البته ارباب یه نمه سیاه نمایی هم فرمودند، لطفا از ارباب بپرسید که در دوران قرون وسطی که کلیسا پدر بشریت را در آورده بود کجا تشریف داشتند؟ یا مثلا دوران استالین و غیره
اسرافیل که کلی حقوق می گرفت تا یه بار فقط یه بوق بزنه خیلی باحال بود
:)))

بی صبرانه منتظر قسمت سومشم

سلام،
بله این صنوبر و دوم دام و ابراهیم نبوی کلی مسئله ساز شده بود. البته بنده جسارت نمی کنم خودم رو با آقای نبوی مقایسه کنم. سووالتون رو من حتما می پرسم از حضرت. نه که من خیلی ارتباطم با عالم بالا قویه، حتما جواب می گیرم. منتظر باشین. خیلی هم ممنونم از نظرتون و همه ی محبتهاتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: farzin at November 7, 2009 02:28 PM

سلام دختر ایران زمین!
35-36 سال پیش وقتی که 14-15 ساله بودم یه داستانی نوشتم شبیه همین که نوشتی؛ ولی مال من خیلی خام و ابتدایی بود؛ اگرچه تشخیصم برای به کارگیری پرسوناژها با توجه به سن و سالم خوب بود. حالا تو این قدر خوب و پخته می نویسی که گاهی فکر می کنم یا دختر ترشیده ای یا مادر بزرگی که روش نمیشه سن شو به نوه هاش بگه. در هر صورت هر چند سالت که باشه مطمئنم عمرت به اندازه عمر ایران نازنین خودمونه؛ با همه ی لطافتها و ظرافتهایی که در طنز ایرانی بوده و هست. خدا شما و امثال شما را برای ایران عزیز حفظ کنه که مردم بعد از رفتن این غول بیابونیا خیلی بهتون احتیاج دارن.روز به روز بهتر از دیروز باشی دخترک شیطون دوست داشتنی صد در صد ساخت ایران!


سلام آق تهرونی،
دختر ترشیده خیلی قشنگ بود ها. یه سی ثانیه ای داشتم بلند بلند می خندیدم. روحم پیره من فکر کنم آق تهرونی. در هر صورت نوشته ی شما هم حتما خوب بوده. دیگه هر کسی که تو ایران بزرگ شده باشه از روی نوشته هاش میشه تشخیص داد واقعا (اینو برای جمله ی آخرتون نوشتم). خیلی هم ممنونم از نظر خیلی قشنگتون که کلی به آدم قوت قلب میده.
قربان شما بسیار
صنوبر

Posted by: رضا تهرونی at November 7, 2009 12:28 PM

سلام سید جان شما خودت استاد ی اما یه پیشنهاد داشتم از این پس به جای واژه خبرگزاریهای جمهوری اسلامی یا خبرگزاریهای دولت کودتا از کفتار .ک ف ت ا ر . نیوز که مخفف ( کیهان - فارس - تابناک - ایسناو رجا نیوز) هست استفاده کن.
خیلی مخلصیم

Posted by: amin at November 7, 2009 11:04 AM

سلام
چرا ادامه نمیدن صنوبر خانوم ما منتظریم
داستان جالبیه خیلیم خوب می نویسن
قربون شما


سلام،
مینویسم بخدا. اگه بدونین چقدر گره خوردم بهم حق میدین. البته مشکل شما نیست. مشکل منه، ولی یه چند روز بهم اگه وقت بدین خییییییییییییلی بزرگوارین. مرسی
قربان خود شما
صنوبر

Posted by: محمد-سبز at November 7, 2009 08:13 AM

به نظر میرسد حکومت عده ای مامور مخفی در بین جمعیت ها و گروههای تظاهر کننده قرار میدهد که وظیفه شان ایجاد وحشت در جمعیت و فرار می باشد. هر بار که نیروهای پلیس به طرف جمعیت حمله می کنند این افراد با سر وصدا و هل دادن دیگران شروع به فرار کرده و پیوستگی جمعیت را در مقابل نیروها به هم میزنند و باعث می شوند بقیه افراد نیز بدنبال انها از جلو پلیس فرار کنند که باعث سرکوب راحت جمعیت در حال فرار و احتمالا صدماتی به برخی افراد ناتوانتر بشود. بنظرم هر گروه تظاهر کننده باید یک گروه رهبری داشته باشد تا در صورت مقابله با پلیس؛ دنباله رو افراد فراری نشده و براحتی از هم نپاشیده و سر کوب نشود.

Posted by: رنگین کمان at November 7, 2009 07:00 AM

خسته نباشيد . ايشالا به همين زوديا به همت بچه ها مطالبتونو توي يه روزنامه ي رسمي تو كشور خودتون و خودمون چاپ مي كنيم . سبز باشيد


سلام خانم پریسا خانم،
مرسی، مانده نباشید. ایشالا به همت همه گی خیلی کارا می کنیم. خیلی ممنونم.
صنوبر

Posted by: پريسا at November 6, 2009 10:56 PM

سلام

خسته نباشید....واقعا عالی بود...دستتون درد نکنه...من که کلی کیف کردم

سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. امیدوارم که همیشه شاد و خوشحال باشین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: آزاده at November 6, 2009 05:12 PM

shahkar,
vagean tanha chizi ke khastegi man ro dar mikone khoondan dastanhaye shoma hast..payande bashid


سلام،
خیلی خیلی ممنونم. بنده همواره برای خستگی در کردن در خدمتم. اصلا وظیفه ی ملی میهنی من خستگی در کردنه. اگه بتونم البته.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: ali at November 6, 2009 09:22 AM

سلام.
ميگم به جان مالك اين جماعت اصلا از گل وخاك نيستن كه بخوان مرغوب يا نامرغوب باشن.
باوركن خود طرف هم از دستش در رفت،اينارو خلق كرد.
مگه نميبيني همشون قد دايناسورها عمر ميكنن،خب اگه بنده خدا(همون مالك مذكور)ميدونست كه چي شد كه اينجوري شد،حتما يه حركتي،چيزي ميزد.
به جان خودم راست ميگم.اسنادشم موجوده...!


سلام،
وا، اونجوریه؟ (به قول ننه افسر). ممکنه خب. راجع به عمر حق میدم بهت. البته ما بخیل نیستیم اصلا، ولی کلا آدم به فکر فرو میره دیگه.
قربان شما
صنوبر

Posted by: هنرمند at November 6, 2009 02:24 AM

سرکار خانم علفکار
سلام

عرش فرش ) بهترین قالبی است که انتخاب کرده اید.این قالب (چون قالبی که دانته انتخاب کرد, یا قالب موش و گربه زاکانی یا همچون قالب حیوانات در کلیله و دمنه )قالبی است کامل که با ریختن حوادث این دوره در آن, میتوان اثری هنری و ماندگار خلق کرد و شما شایسته آن هستید که خالق آن اثر باشید.مطمئن باشید اثری که با تپیدن قلب شما برای این مردم شکل گیرد تا ابد در قلب ملت خواهد ماند,همانطور که شما خواهید ماند.
با آرزوی مهر پانی برای شما
جواد

سلام آقای جواد عزیز،
خیلی خیلی ممنونم از این تعاریف قشنگی که کردین و ممنون از اینکه برادرانه به من پیشنهاد میدین و راهنماییم می کنین. واقعا نمی دونم چطوری تشکر کنم. امیدوارم که لایقش باشم. امیدوارم که همیشه شاد و خوشحال باشین.
ارادتمند شما
صنوبر

Posted by: Javad at November 5, 2009 01:10 PM

امروز جایی خواندم که فیلم انتقاد "محمود وحیدنیا" از خامنه توی یوتیوب است . آیا کسی آدرس آنرا میداند؟ متشکرم.

سلام،
من اطلاعی ندارم، اگر کسی اطلاع داره لطفا خانم شکوه خانم رو خبردار کنه.

Posted by: شکوه at November 3, 2009 01:07 PM

سلام صنوبر.
بازم ممنون از ادامهٔ قشنگ "عرصه فرش".
می‌خوام بدونم، آیا کتاب "آیات شیطانی" رو خوندی؟
البته کتاب آیات شیطانی طنز نیست. یک کار ادبی‌ هست.
ولی‌ تعرض فکر این داستان تو خیلی‌ به چیزهایی که سلمان رشتی نوشت نزدیک است.

سلام،
بله، خوندم، البته خودم شباهتی بین نوشته ی سلمان رشدی و این نوشته نمی بینم. داستان سلمان رشدی رو هم البته من صرفا یک داستان می بینم که یک جاهایی هم طبیعتا به تاریخ می زنه، اون هم با دید و موضعگیری "خودش".

قربان شما
صنوبر

Posted by: yek irani roo in zamin at November 3, 2009 02:41 AM

Salam ghorban dastet dard nakoneh roozemoono .sakhti payandeh bashi.
Afshin

سلام،
دست شما هم درد نکنه.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: Afshin at November 3, 2009 02:04 AM

سلام به همه مخصوصا خانم علفکار با معرفت!
بنده حمید رضا متخلص به بچه فردیس از این طریق از خانم علفکار رفع اتهام کرده و چشمان تیزبین خودمو مورد کیفر خواست قرار می دهم !
راستی ما اینجوریم خانم علفکار (خودمو می گم) چون همیشه می خوایم هرجا که اشتباهی کردیم بندازیم گردن یکی دیگه !
حلا کی از خدا بهتر و گردن کلفت تر و بی زبون تر !
مثلا یارو یه بلایی سرش می آد می گه قسمت این بوده نمی گه از ماست که بر ماست !
البته ما ها رو هم اینجوری بار آوردن !
ما نسل سومی های جزغاله شده یه نوع دوگانگی داریم !
نمی دونم میتونم منظورم رو خوب برسونم یا نه ؟ منظورم اینه که ما از دو نقطه نظر درگیر در هم به موضوعات نگاه می کنیم . یکی منطق علمی و دیگری بی منطقی دینی !
مثلا خود من یه بار تلویزیون داشت آقا(توهین به جامعه آقایون نشه) رو نشون می داد به بابام گفتم بزن یه کانال دیگه بابا این بی پدر و مادر و نبینیم !
بابام گفت : جدش رسول خداست ! فحش نده خدا بدش می آد !
جدا از اینکه من اصلا این موضوع رو قبول ندارم و می گم هرکی به مردم ظلم کنه لیاقتش فحشه چه بنده خدا باشه چه رسولش چه خود خدا !
اما یه لحظه حرف بابام داشت منو متأثر می کرد از حرفی که گفتم ! نا خود آگاه احساس گناه می کردم در حالی که منطقم به من می گفت حرفم درسته ! اما وجدانم یه ذره قلقلکم می داد !
قشنگی دنیا به اینه که هیچکس نمی دونه راهی که می ره درسته یا نه ؟ هیج چیز این دنیا صد در صد نیست و هیچ وقت هم خدا نمی آد این پایین راه رو به ما نشون بده ! پیامبراشم فرستاد که راه رو نشون بدنن نه این که آدما رو بندازن رو دوششون بزور ببرن بهشت ! کنترات نیست که !
من روش زندگیم رو انتخاب کردم نه به خاطر بهشت و جهنم به خاطر خدا و خودم ! حالا اگه تهش سونا بخار جهنم ببرنم یا زیر کولر گازی بهشت (که خداکنه LG و دیگر محصولات کره ای جومونگی نباشه ) من مسیرم و به خاطر این تغییر نمی دم و اعتقادم بر اینه که خدا این دنیا رو راه ننداخته که هممونو ببره جهنم عذاب بده و حال کنه ! این خصوصیات مل دراکولاست نه خدا !
از اون بخشنده تر نیست تا جایی که به بندش ظلم نکنی چون بنده هاشو دوست داره!
بازم از خانم علفکار پوزش می خواهم! رفتم چشم پزشکی الساعه !
موفق باشید !
حمید رضا از فردیس !!!!!!!!!!!!!!!!

سلام،
خب خدا رو شکر تبرئه شدم، داشتم الکی الکی روونه ی 209 می شدم. راست میگین، همه ی بامزگی دنیا اینه که معلوم نیست که راهی که داری میری درسته، غلطه، خاکی، آسفالته. هر کسی یه مسیری رو میگیره و میره ، خب اون وسطا هم بالاخره یک علامت راهنمایی چیزی هست دیگه. من موافقم آقا.
پوزش هم دشمنتون بخواد!!!
قربان شما!!!!!!!
صنوبر از پارادایس!!!!!!!!!!!1

Posted by: بچه فردیس at November 2, 2009 09:21 AM

ما منتظر سومیش هستیم!

کلی خندیدم. دست شما درد نکنه.


سلام،
دودورو دودود دود "ایران"... بووووووووق (اینجا استادیوم آزادیست، منم یواشکی وارد شدم).
دست شما درد نکنه که خوندین
قربان شما
صنوبر

Posted by: raadips at November 1, 2009 09:09 PM

با سلام ازت ممنون میشم اگه به وبلاگ من سر بزنی و نظر خودتو درباره مطالبش بدی البته اگه منو حوصله می کنی.اینم اخرین مطلب وباگم:

1- یکی از ویزگی های زندگی در ایران ، این است که هیچ کس انتظار ندارد همیشه ول بچرخد و چرخ زندگی اش را آزادانه به حرکت درآورد.
این به معنی آن است که اگر چند صباحی را در زندانهای ایران ،آب خنک میل بفرمایی،هیچ کسی به غرورش بر نمی خورد و این یک روال طبیعی در زندگی مردم است.وقتی که یک نماینده مجلس، مثل آدمهای دور و ور احمدی نزاد حرفهای عجیبی می زند ،هیچ کسی تعجب نخواهد کرد ،چرا که علی الخصوص بعد از 22 خرداد 88 حرفهای عجیب ، یک ادبیات جدیدی را وارد تاریخ ادبیات کرده است. نام این ادبیات ،ادبیات احمدی نزادی است که نمونه اش تا دلتان بخواهد فراوان است و تنها لازم است که مثلا پیچ رادیو را بچرخانی و آنرا روی موجهای رادیو فردا تنظیم کنی. آن وقت است که مثلا می شنوی یک نماینده مجلس در ادامه اظهار نظرات احمدی نزادی اش ، تئوری جدیدی را از خودش در کرده است و کاشف به عمل آمده که «مهدی کروبی تلاش می کند که هر چه زودتر به زندان بیفتد ».
یعنی ما باید این جور تصور کنیم که کروبی ،آدم می فرستد دنبال مثلا دادستان تهران که هر چه زودتر خانه اش را محاصره کنند و او را در حالیکه سعی می کند از راه پشت بام ،فرار کند دستگیر بنمایند و از این طرف ،یک عده خوشحال شوند از اینکه بالاخره تلاشهای کروبی در هرچه زودتر به زندان اوین رفتنش ،جواب داده و بالاخره می توانند یک نفس راحتی بکشند، ارواح عمه یشان !!!

2- بعد ازاین همه خدمات کوچک و بزرگ که مهدی کروبی برای جایی بنام جمهوری اسلامی ایران نموده است ،حالا یک عده «کوتوله سیاسی» آمده اند و سوراخهای ریز حکومت را با «عربده کشی های خود»،درشت و درشت تر کرده اند تا جایی که حتی یک جای سالم برای غسل «نعش حکومت» باقی نمانده است.
و البته همین روزهاست که بگویند سفارت آمریکا در خیابان طالقانی ،بخشی از خاک آمریکاست و هر چه زودتر آقای اوباما تشریف فرما شوند و با«پیروان خط بوش (ره) »سفارت خودشان را تسخیر کنند و کارکنانش را 444 روز به گروگان بگیرند و انرزی هسته ای را برای ما ایرانیان، آزاد کنند.

3- ما آخرش نفهمیدیم که این اسرائیل چگونه جانوری ست ؟ آیا باید نابود شود یا اینکه قبل از نابود شدن، یک «هیئت گفتگو» از طرف دولت احمدی نزاد به استرالیا برود و با «غده سرطان» مذاکره کند؟آیا آلمانهای نازی ،یهودیهای بی دفاع را در کوره های آدم سوزی زنده زنده کباب کردند یا همه این چیزها افسانه بوده و یکی مثل «روزه گارودی» به کباب شدن یهودیها شک دارد و از «هیتلر» همان برداشتی را دارد که احمدی نزاد دارد؟
آنطور که در خبرها آمده است ،مشاور احمدی نزاد (حالا فرقی نمی کند کدام مشاور) گفته:«احمدی نزاد منکر هولوکاست نیست». احتمالا این بابا هم انتظار دارد همه باورشان شود و برای احمدی نزاد کف و هورا بکشند .

- «برو آقا ... بروووووو... میخوای اوضاع قاراشمیش اربابتو، با این حرفا روبه راه کنی ؟حالا خوبه خودتم فهمیدی که سبزها ،کاسه کوزه ای براتون باقی نذاشتن.
- هیس ! دهنتو سرویس می کنم این جوری باهام حرف بزنی. برو این چیزارو به خانوادت بگو تا دلشون خوش باشه .فکر می کنی همه مثل نرگس من میشن که از نظر ادب ومرام به باباش رفته؟ دخترم قربونش برم ،بدون اجازه من آب نمی خوره .شما یه مشت بی خانواده هستین که وقتی فیلم وسترن می بینید ،هوس می کنید برید به جبهه و شربت شهادتو به یاد اون گانگستره که خیلی مرد بود ،نوش جان کنید.
- مثل اینکه خبر نداری دخترت پناهنده شده و بدون روسری ازش عکس گرفتن و تازه، خیلی چیزای دیگه؟
-نه بابا ! بگو داری دروغ می گی؟بگو نرفته ؟بگو پناهنده نشده ؟باید برام ثابت کنی وگرنه میدم شقه شقه ت کنن .
(توی دلش یه چیزی تکون می خوره .نگرون می شه که نکنه این «هیچی ندار» داره راست میگه .بنابراین شروع می کنه به دعا کردن و رازو نیاز با خداوند)
«خدایا الان یه چیزی شنیدم .این پدر سوخته بی تربیت ،واسه دخترم حرف درآورده که یعنی نرگس بابا، رفته پناهنده شده .خدایا تو باشی باور می کنی؟اگه همین الان یکی برگرده بهت بگه جبرئیل از مملکت تو فرار کرده و پناهنده مملکت شیطون شده ،باور می کنی ؟ خدایا خودت می دونی که من مشاور احمدی نزادم و احمدی نزاد همون کسیه که مشایی، رو اسمش قسم می خوره.خدایا به این «عوضیه به درد نخور» چی بگم که روی «دولت خدمتگزار» سفید بمونه ؟
خدایا ..... »
خلاصه........ (خودتون یه جوری این مکالمه رو تمومش کنین)

4-وازه «هولوکاست» از ترکیب هولو + کاست ساخته شده است. و خوب می دانید که هولوکاست در ادبیات احمدی نزاد یک وازه طلایی ست و هر جا که احمدی نزاد کم می آورد ناخودآگاه این وازه مثل یک حمله قلبی ،به تمام مغز یکصد هزارم مثقالی او هجوم می آورد.
منظور از هولو ،همان هلوی خودمان است که همیشه احمدی نزاد چند تایی از آنرا در جیبهای خود نگه می دارد و هر کدام از این هلوها نشانه یک وزیر یا یک معاون یا یکی که احمدی نزاد خیلی دوستش می دارد ،است .مثلا هیچکس فکر نمی کرد که وزیر بهداشت سابق ،مثل هلو خوردنی باشد تا اینکه احمدی نزاد به همه حالی کرد که حتی اگر ،تمام هلوهای درون جیبهایش را دندان بزند ،هرگز هسته هایشان را دور نمی اندازد و آنها را در باغچه ساختمان خیابان پاستور،می کارد تا برای روز مبادا این هلوهای خوردنی را به خورد آن 63 درصدی بدهد ،که تنها مغزشان به درد «شلنگ تخته بازی» می خورد.و آن بقیه که این گونه «هلوهای گندیده » را تف می کنند در روزی مثل 13 آبان ،مثل خوره بیفتند به جان «علی آقا و دست چلاقش» و به جای گفتن «مرگ بر آمریکا» بگویند «دروغگو دروغگو ،63 درصدت کو» یا « اوباما اوباما، یا با او یا با ما».
13 آبان برای سبزها فرصت دیگری ست تا نه تنها «احمدی نزاد و دار و دسته اش» بلکه حتی آمریکا و سرسپردگان جدیدش(همان احمدی نزاد و دار و دسته اش) تکلیف خود را با «جنبش سبز» بدانند و اینقدر ،سر به سر آنها نگذارند که باید زنده زنده ،پوست خودشان را با دندان بکنند و فاتحه یشان را بخوانند.


سلام،
بنده حتما حوصله ی شما رو دارم.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: شاهزاده شعرپوش at November 1, 2009 08:22 PM

قلمت سبز!
یاد عین القضات همدانی و دفاعیات افتادم.در پاسخ مخاطبینی که تند تند از شما مطلب می خواهندو شکایت دارند که مدتی این مثنوی تاخیر شد بفرمایید که :مهلتی بایست تا خون شیر شد..
خم رنگرزی که نیست نادر ترین چیز دنیاست. طنز!

ویولتا خانم عزیز سلام،
خیلی ممنونم. خب آدم اگر که خبره باشه شاید که تند تند هم بنویسه ولی والله من یکم مدلم عهد بوقیه، استارت که می زنم (نماد از شکار کردن سوژه) تا گرم بشم و آماده ی حرکت (نماد از کیبورد نوازی)، کلی طول میکشه (یعنی یه یک هفته ده روز)، تازه بعدشم اگر سر بالایی برم (نماد از پیچ و تاب دادن موضوع) همه ش خاموش می کنم و پت پت می کنم(نماد از خالی شدن باد خلاقیت). دست شما هم درد نکنه که از من دفاع کردین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: ویولتا at November 1, 2009 06:05 PM

صنوبر نازنین سلام
مثل همیشه بینظیربوووووووووووود

ندا خانم نازنین تر سلام،
خیلی ممنووووووووووون واقعا
قربان شما
صنوبر

Posted by: neda at November 1, 2009 12:47 PM

سلام صنوبر خانم عزیز و بی معرفت !
چرا کامنته منو واسه عرش فرش (1) نذاشتی ؟
درحالی که آقای نبوی کامنتمو گذاشت اونم رو مطلبی که دیرتر اومده بود ؟
می خواستم دیگه برات کامنت نزارم و اعتصاب غذا کنم !
اما انقدر قشنگ نوشتی که اگه دشمنتم بودم نمی تونستم تشکری بابت ایم متن زیبا ازت نکنم ! اعتصاب غذا هم که فایده نداره ! فقط خودمو از بین می برم !
ولی این دفعه اگه کامنتمو نذاری به ود مالک میگم گوشتو ببره !
البته اگه دلش اومد !
حالا از بی معرفتی سرکار خانم که بگذریم همینطور از طنز زیباتون ، اون قسمت که آدما رو روی طناب آویزون کرده بودن و اونا را از ترس عذاب خدا فراری دادن واقعا روی من اثر گذاشت !
واقعا ما انقدر از خدا بیش از حد می ترسیم که یادمون میره که مهربونی را اون آفرید و مادر و پدرو هر عزیزی که داریم !
وبعضی موقع ها انقدر از خدا نترس می شیم که دست به هر جنایتی می زنیم ، انگار که خدایی نیست یا اگه هست قد این مالک هم قدرت نداره !
راستی دلم داشت واسه ابلیس می سوخت !
اما الان دلم برا خودم می سوزه چون نمی دونم کامنتمو میزاری یانه !
در هر صورت هم لذت بردیم هم به فکر فرو رفتیم !
خدا نگهدار سرکار خانم علفکار !

وا مصیبتا، بچه فردیس، نهههههه،
کامنتتون اونجاست. من دارم می بینیمش. تازه اونم با سی کیلو جواب. همون روز اول گذاشتمش به پیر و پیغمبر. عجیبه که ندیدین. یعنی توهین به چشم عقابی شما نشه ولی آخه متن به اون بالا بلندی چطور از چشمان تیزبین و ریزبین شما دور مونده من موندم. اگه بازم ندیدیدنش بگین که من سیانور بخورم.
من خیلی خوشحالم که روتون تاثیر گذاشت. دقیقا منم همین فکرو می کنم. نه به اون ترس بیش از حدمون (خودمو میگم، به بقیه کاری ندارم)، نه به اون بی خیالیمون و به قول شما جنایتامون، حد وسط کلا تعریفی نداره. حالا به نظر شما چرا اینجوریم ما (یعنی من)؟

در مورد ابلیس، داشت می سوخت؟ دل من سوخت خاکستر شد جناب.

قربان شما
صنوبر

Posted by: بچه فردیس at November 1, 2009 11:52 AM

salam.ziba ziba ziba.
bisabrane montazere edamasham.kash hameye mardome iran betoonan in neveshteha ra bekhoonan khili delam mikhad betoonam kari konam ke mardomo bara didane in neveshteha agah konam .

سلام،
خیلی خیلی ممنونم. شما لطف دارین. حالا شما رو بخدا خودتونو تو دردسر نندازین، فردا خدایی نکرده مجبور میشم لپم تاپمو بگیرم دستم بیام دم اوین به حالت تحصن داستان بنویسم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: naeem at November 1, 2009 10:05 AM

khoda mehr e motlaghe pas asabany nemishe pas kasi ro hata fereshte iy ro nemizane

ama dastanet ziba bod mesl e arsh e farsh e khoda
ziba bemonid
adham


سلام،
خیلی ممنونم. شما هم ایشالا همیشه ی خدا خندان باشید. در مورد خداوند، اون که مسلمه که خدا مهر مطلقه. این که من نوشتم در اصل تصویری از تصور نادرست ماست که خدشه ای به مقام خداوند وارد نمی کنه و نمیتونه بکنه. همون ندیده باور کردن ماست.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: adham at November 1, 2009 04:40 AM

نوشته هاتون فوق العاده است. من فقط خواستم در جواب دوستمون در مورد سال نوری بگم که درسته که این یک مقیاس مکانی است ولی بیانگر فاصله زمانی نیز میتواند باشد. مثلا ما گاهی شاهد مرگ ابر اخترهایی در آسمان هستیم و نور حاصل از انفجار و مرگ آنها را در آسمان می بینیم که با ما میلیونها سال نوری فاصله دارند معنی اش اینه که آنها میلیونها سال قبل منفجر شدند ولی نور این انفجار الآن به ما می رسد و ما الآن این رویداد را می بینیم. در واقع شما در متنتون درست از این مقیاس استفاده کردید. راستی ماجراهای احمدی و ننه افسر فراموش نشه این دو تا هم فکر کنم مالک در آفرینششون هزار سال (نوری) تاخیر داشته !!!!


سلام،
مرسی از نظرتون و مرسی از این توضیح. در مورد ننه افسر هم، چشم. آخه نه که تازه از نیویورک برگشته بودن ساعتای خوابشون به هم ریخته بود نمیومدن تو داستانام. میان.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Soheila at November 1, 2009 04:20 AM

سلام صنوبر عزیز
بعد از تغییر محیط داستان یک نامه بلند بالا برات نوشتم، ولی در لحظه آخر صفحه عوض شد و نامه پرید. تو هم شانس آوردی و خیلی وقتت به خواندن نامه گرفته نشد. آخه من فکر می کنم جواب دادن به تک تک کامنت ها تا کی ممکنه ادامه پیدا کنه. برای همینم گفتم این هفته هم دوباره مطالب قبلی رو خلاصه تر برات بنویسم.
اولا تغییر فضای داستان، درد عین برخورداری از پرسناژهای جدید، مفاهیم ریشه ای تر عقیدتی، ... اما از مثل ها، اصطلاحات و شعر کمتر بهره برده. فضای خانه افسر خانوم رو همیشه به خاطر بسیاری از تک بیتی ها دنبال می کردم.
دوم سری قبل، همیک سری کامنت دیدم و هم خودم نگران شدم که اگه یه زمانی سلمان رشدی یه کتابی بیرون داد و اون جاروجنجال درست شد، برای این اثر چه هیاهویی ممکنه درست کنن. ( با توجه به اینکه خیلی ها مثل من با اینکه فعلا در خارج کشور هستم، دوست دارند هنرمندانشونو تو خود ایران ببینند و درسته که هر جا بنویسی، کارات به دست طرفدارانت می رسه، اما خاطره دوران کوتاه بهار مطبوعات با اون سیل آثار نویسندگانی که باورم نمی شد هنوز به این تعداد در ایران وجود دارند، هرگز از یادم نمی ره. و فکر می کنم با این کار احتمالا باید دور گزینه صنوبر در ایران، باید خط بکشیم.) اما بعد که از هیجانم کاسته شد، فکر کردم اگر کار سلمان رشدی 10 بار دیگه تکرار می شد، آیا هر روز اون بساطو علم می کردند؟ یعنی توان و حوصله شو داشتن؟
البته برای توضیح به خوانندگان عزیزت در صورتی که بخوای متن من رو هم به نمایش بذاری، باید بگم که کتاب سلمان رشدی هم چیزی بعنوان توهین نداشت و اون کاری که در اروپا و آمریکا برای داستان نویسی، با عیسی مسیح و بقیه مقدسین کرده اند، یک صدمش رو هم با پیامبر اسلام نکردند. آرزو دارم که یه روز کسانی مثل کسروی، دشتی و... بتونن در کنار کسانی مثل مطهری و رحیم پور ازغدی بنویسند.
سوم اینکه بر خود بالیدم که فکری به نمایندگی انسان های آزاد بسیاری، تصمیم گرفته قبل از آنکه بترسه که ممکنه خط قرمزهایی وجود داشته باشه، سعی کرده خودش خطوط اخلاقی رو برای احترام به عقاید دیگران مد نظر قرار بده و تو فضای داستان هم سعی نکنه خیلی مثل همه فکر کنه.
به هر حال با اینکه مارو از فضای خانه ننه افسر خارج کردی، اما مرحله جدید زندگی هنری تو که شاید خیلی هم آروم نباشه بهت تبریک می گم.
گفتم کوتاه می نویسم ولی باور کن قبلی از این بلندتر بود.

سلام حضرت آقا،
من به همین آدرسی که اینجا داده بودین (که البته یه ال رو هم جا انداخته بودین) و امیدوارم که درست بوده باشه به شما ایمیل زدم. نمیدونم رسید یا نه. اگه نرسید بگین که خودمو بکشم
ممنون
صنوبر

Posted by: ماهان at November 1, 2009 04:15 AM

kheili daastaane khubi hast. ham mozoe jalebi dare,va ham pardaakhte khubi.
man taghriban hameye neveshte haaye shoma ro ke to site aghaye nabavi bude khundam, nasre shivaayi darid va tannaz.
tanha chizi ke be nazaram miad ine ke ba'zi vaghta ziadi dastan ya kesh peida mikone ya ab baste mishe toosh.

omidvaram hamishe movafagh bashid


سلام،
شما خیلی لطف کردین که همه رو خوندین و خیلی بیشتر لطف کردین که انتقاد کردین. در مورد کش اومدن، یه موقعایی دلم نمیاد از داستانه بزنم. بهم گفتن خیلیا که کش میدم. البته اگر درست متوجه شده باشم منظورتونو از کش اومدن. آب بسته میشه هم، خب ممکنه، اگه برام یه مثال میزدین، درستتر می فهمیدم منظورتون چیه و روش کار می کردم.
خیلی ممنونم واقعا
صنوبر

Posted by: maziar at November 1, 2009 03:05 AM

راستی آپدیت های حسنی چی شد ؟؟!!!
اصلا حسنی چی شد؟!


سلام،
اونو از آقای نبوی بپرسین. من خبر ندارم والله.
قربان شما
صنوبر

Posted by: علیرضا at November 1, 2009 03:01 AM

سلام صنوبر عزيز

زيبا مثل هميشه. آن چنان فضا سازي اين داستان شاهكار است كه براي لحظه اي ابليس كز كرده را داخل كمد ديدم و واقعا دلم برايش سوخت وقتي به عكس نگاه كرد. بيشتر بنويس دوست عزيز . امروز ما محتاج لبخندي هستيم كه از لبانمان درو كرده اند.
پاينده باشي و سبز قلم


سلام انوش عزیز،
خیلی ممنونم. چشم، سعی می کنم بیشتر بنویسم.
باز هم ممنون
صنوبر

Posted by: انوش at November 1, 2009 02:25 AM

صنوبر جان دستت طلا واقعا حال کردم. اگه نوشته های دیگه هم داری لطف کن بزار حالشو ببریم. اجرت با آقا امام زمان ایشاللا

سلام،
خیلی ممنونم. والله راستش ما هرچی داریم و نداریم همیناست، ظاهر و باطن. باشد که مقبول افتد.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: مهران at November 1, 2009 02:04 AM

aghaye nabavi aziz
dastanetoon mesle hamishe khali khoob bood
jatoon inja khaliye, kash owza iran injoori nabood ta mardomi ke be einternet dastresi nadaran ham mitoonestan az neveshtehaye ghashang shoma estefade konan

سلام نشاط عزیز،
خیلی ممنونم از نظرتون. خوشحالم که خوشتون اومد. در ضمن من آقای نبوی نیستم. اگه بودم خیلی افتخار می کردم ولی نیستم خب.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Neshat at October 31, 2009 09:17 PM

من کاملا مذهبی ام، ولی ایرادی تو این سطح شوخی با خدا و قیامت نمی بینم و حتی با فکری که پشت این داستان هست موافقم. به نظرم بیشتر از اینکه خدا به ادما سخت بگیره، این ادما هستن که زندگی رو واسه هم سخت کردن.

سلام خانم فاطمه خیلی عزیز،
منم همینو میگم. شوخی اصلا چیز بدی نیست. یک عده اینقدر پافشاری می کنن رو قهر و غضب خدا که انگار فقط خدا غضب می کنه. پس رحمت و محبت و خوبی و مهرش چی؟ خیلی خوشحال شدم از اینکه تونستم منظورم رو بفهمون. مرسی
امیدوارم همیشه موفق باشین
قربان شما
صنوبر

Posted by: فاطمه at October 31, 2009 03:55 PM

سلام من معمولا برای کسی کامنت نمی ذارم،اما اینقدر داستان جالبی بود که دلم نیومد ازتون بابت این همه مطالب قشنگ ،تشکر نکنم.

سلام،
شما خیلی بزرگواری کردین. من ممنونم از "شما" که خوندین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: محمد at October 31, 2009 03:28 PM

نوشته هات مثل هری پات میمونه ، من یادمه وقتی اون سالها کتابشو می خوندم هیچ چیز به من اضافه نمی کرد ولی نمی تونستم بزارمش کنار . به نظرم شما بیشتر یک داستان نویس موفق هستی تا یک طنز پرداز . سوژه داستانت هم خیلی معرکه ست ، یه نویسنده باید خیلی هنرمند باشه که دل مخاطبش حتی به حال ابلیس داستانشم بسوزه. من مطمئنما قبله عالم هم اینطور فکر میکنه

سلام ای بنده ی خدا،
خیلی ممنونم. داستان نویسی رو من خودم هم خیلی دوست دارم. با چاشنی طنز.
در مورد ابلیس هم، من هم دلم براش می سوزه تو این داستان. طفلی تک و تنها یه گوشه. یاد این آدما میندازه منو که در ظاهر اخلاقشون خیلی مزخرفه و خیلی عناد می کنن ولی در باطن خیلی حساسن و احساساتی.
باز هم ممنون
صنوبر

Posted by: یه بنده خدا at October 31, 2009 01:57 PM

سلام .مثل همیشه فوق العاده بود.واقعا شما دردارو با یک زبان دیگه بیان می کنید. امیدوترم روز به روز موفقتر باشید.


سلام آزیتا خانم عزیز،
خیلی ممنونم ازتون. خوشحالم که خوششون اومد. امیدوارم شما هم همیشه موفق و شاد باشین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: azita at October 31, 2009 01:24 PM

با اینکه ته لهجه ی نوشتت به دولت
ابادی شبیه هستش .
اما انصافا یه شاهکار داره متولد میشه.
دست مریزاد


سلام،
ای بابا، شما خیلی بزرگوارین. گفتن من خیلی توضیح واضحاته که آقای دولت آبادی آقاییه برای خودش تو ادبیات. شما خیلی لطف داشتین که اینو گفتین.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: reza at October 31, 2009 01:14 PM

نه به مالک
حالا باید دوباره یه عمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر صبرکنیم تا قسمت بعد.
آقا جان اصلا بنده شکایت به آقا نبوی میبرم.
روزی شونصد و هشت بار صفحه رو باز می کنی تا قسمت دوم و آخر رو بخونی اما باز انتظار و و باز بی صبری ما!
راستی وقتی "افراد چند ثانیه ای فکر می کنند و باز هم ندیده باور می کنند. باز هم دریای رحمت و مهربانی و مهر و دوستی و خوبی و انصاف را فراموش می کنند و قهر و غضب و ترکه و کتک و خشم کمر شکن را که ندیده ولی شنیده اند به یاد می آورند. می ترسند و می روند." رو خوندم یاد خودم افتادم، خدا هدایتم کنه.( اخلاقی-معرفتی شد )
نتیجه گیری الکی:
حسابی خندیدم.
ممنون


سلام،
راست میگین بخدا. باور کنین از خدامه زودتر بنویسم. نیمیشد. شما الان هدایت شدین؟ وای به به، یعنی قبلا همون اول زودی باور می کردین؟ فکر نکنم. در هر صورت خیلی ممنون
ایشالا همیشه بخندین
قربان شما
صنوبر

Posted by: moohammad at October 31, 2009 12:33 PM

salam,
lotf mikoni ye chand ghesmatesho tozih bedi?
yekish:
بیخ دیواری fekr konam in bayad az ye jaei oomade bashe,
yeki dige ham:
مار غاشیه
mamnoonam
bi sabraneh montazere ghesmate 3vom
:O)

Aram

سلام،
حتما میتونم. بیخ دیواری رو تا اونجایی که من میدونم یک سری با تیله بازی می کنن، یک سری با سنگ. شاید انواع دیگه ای هم داشته باشه که من ندونم. اینجوری که دم یک دیواری وای میستی و تیله رو با یه شتابی قل میدی. هر کی باید سعی کنه جوری قل بده که به دیوار نزدیک تر باشه. می تونی با تیله ت تیله ی حریف رو هم بزنی. با سنگ هم همینجوریه قواعدش ولی سنگ رو پرت می کنی. فکر کنم با گردو هم بازی می کنن. نمیدونم ها.

مار غاشیه، ماریه که توی جهنم توی چاه ویل زندگی می کنه.
امیدوارم کافی بوده باشه
قربان شما
صنوبر

Posted by: Aram at October 31, 2009 12:19 PM

kheiiiiiiiiiiiiillllllllllllliiiiiiiiiiiiiiii karet doroste aslan nemidonam chi begam fagat heif az shoma va amsale shomaha ke to iran nistin be omide didar to ira hamishe movaffagh bashi!

سلام قربان،
خیلی خیلی ممنونم از شما. حالا کی گفت تو ایران نیستیم؟ نمیدونم.
ارادتمند شما
صنوبر

Posted by: aidin at October 31, 2009 12:03 PM

من داور رو خیلی دوست دارم، ولی چند وفته به عشق نوشته های صنوبر (که هنوزم معتقدم اونی که داور میگه نیست) این وب سایت رو چک میکنم. "عرش فرش" بی اندازه زیباست.

پاینده باشی

سلام،
خیلی ممنونم. شما لطف دارین. حالا چرا معتقدین من اونی که داور میگه نیستم؟ پس کیم؟
ارادتمند
صنوبر

Posted by: f at October 31, 2009 11:10 AM

آقای نبوی اگر شما لحظه ای به خود اجازه میدهید کشتارهای جوانان را در سال شصت وشصت وهفت توجیه کنید برایتان متاسفم.نوشته های شما را پرینت میگرفتم وبرای کودکانم می خواندم ولی اکنون ازشما بدم آمد خیلی ساده.

Posted by: soosan at October 31, 2009 09:45 AM

سلام
اميدوارم هرچي زود تر ادامه داستانو بذاري آخه يه جورايي در حد افسانه آفرينش صادق هدايت هست

سلام،
سعی می کنم زود بذارمش، چشم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: وحيد at October 31, 2009 09:28 AM

سلام
مرسی بابت نوشته هات. یاد صادق هدایت افتادم و افسانه ی آفرینشش.

سلام،
خیلی ممنون که خوندین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: arash se at October 31, 2009 04:22 AM

بابا تو رو خدا انقدر دیر به دیر ننویس صنوبر جان! من انقدر این سایت رو refresh کردم برای قسمت دوم کف کردم، حالا باز چند روز باید بدون مواد بمونیم تا قسمت سوم رو برسونی؟ مردیم از خماری!


سلام جناب پیمان خان،
چشم قربان، به روی دو دیده ی شرمسار از روی شما. قسمت سوم رو با کاتالیزور می نویسم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Paymaan at October 31, 2009 02:28 AM

وقتی این نوشته ات رو میخونم یاد فیلم زنده یاد ارحام صدر میافتم که در مورد جهنم ساخته بود. اسمشو یادم نیست. ولی ناقلا مگه تو چند سالته که بازی بیخ دیواری رو میدونی. حد اقل سی و چهار پنج ساله که من نه دیدم ونه از اون شنیدم! با تلفیقاتی که از ادبیات کهن و معاصر کردی، نشون میده که خوب پنبه ادبیات معاصر و عتیق رو زدی. زنده باشی و مستدام.


سلام،
اسم فیلمه "شب نشینی در جهنمه". من ندیدمش ها، فقط اسمش رو میدونم. ولی الان که گفتین از زیر زمینم شده میکشمش بیرون. بیخ دیواری رو من خودمم از یکی از دوستام یاد گرفتم. در مورد بقیه ی چیزها هم، شما لطفتون خیلی زیاده.
خیلی ممنون
صنوبر

Posted by: سام at October 30, 2009 11:55 PM

فضا سازی این داستان از قسمت قبل هم با مزه تر بود هم ملموس تر. من چیزی از نویسندگی نمی دونم ولی فکر کنم فسمت قبل چون خودتو تو یه اتاق محدود کرده بودی توصیف هاش ملموس نبود
به نظرم بعضی قسمت ها هم جا داره بیشتر به جزئیات بپردازی کلیه نکته بامزه میشه از توش درآورد
موفق باشی

سلام،
خیلی ممنون از این توضیحات. اگه بدونین چقدر ازشون یاد میگیرم پول میگیرین ازم به خاطر راهنماییهاتون. راست میگین، من خودمم خیلی دوست دارم به جزئیات بپردازم. برای همین فضای کوچیک انتخاب می کنم که قاطی نکنم. ولی سعی می کنم فضاها رو بزرگتر کنم. امیدوارم فقط گیج کننده نباشه. حالا اگه بود شما به من بگین لطفا.
باز هم ممنون
صنوبر

Posted by: محمد at October 30, 2009 11:19 PM

هندی تموم شد!D:


سلام خودش،
:))
مدل سنگام تمومش کردم خودش
هنوز تموم نشده ولی.
قربان شما
صنوبر

Posted by: خودش at October 30, 2009 11:11 PM

to ro khoda bi khial e in senobar sho davar jan. in adam kar hash kheili kheili cheap e.


سلام،
ممنون از نظرتون، ولی دیگه اینقدر عصبانی شدن نداره که، داره؟ شما بزرگواری کنین اگه دیدین وقتی دارین می خونین به نظرتون بد میاد، خب صفحه رو ببندین. این که دیگه کاری نداره. عصبانی هم نمیشین.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: medad at October 30, 2009 10:59 PM

Thank you! I Loved it. keep up the good work.

Hi,
Thanks for reading. Sure, I will. I mean as much as I can find a topic.
Thanks and bests
Senobar

Posted by: J at October 30, 2009 10:38 PM

صتوبر عزيز
سلام
اميدوارم هميشه براي نوشتن پرتوان باشيد،نوشته‌هايتان عالي است.
پاينده باشيد.

سلام عمید عزیز،
خیلی ممنونم.
امیدوارم همیشه شاد باشین
قربان شما
صنوبر

Posted by: عميد at October 30, 2009 10:04 PM

خدایا کی میشه ما نویسنده این داستانهای شاهکار را از نزدیک ملاقات کنیم و دستاشو ببوسیم؟

سلام،
نگین اینو تو رو خدا. دست هیچکس رو نبوسین. آدمه دیگه، یه دفه جو گرفته میشه و دیگه خدا رو بنده نمیشه. ایشالا که یه روز همه مون همدیگه رو ملاقات کنیم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: مسیح at October 30, 2009 08:32 PM

صنوبر عزیز

از خوندنش خیلی لذت بردم....فضا سازی های زیبایی کردی....باور کن اون قسمتی که جبرئیل به ابلیس میگه جات خیلی خالیه و شرح احوالات ابلیس واقعا یه لحظه دلم به حال ابلیس سوخت..........
شاد و موفق باشی.


سلام،
خیلی ممنونم. منم خودم دلم براش خیلی سوخت طفلی.
باز هم ممنون
صنوبر

Posted by: jocanon at October 30, 2009 08:21 PM

هر چی فکر میکنم مات می مونم که آخه مگه میشه یکی آنقدر قلمش شاهکار و خلاق باشه مالک به داور عمر و عزت زیاد دهد که شما را کشف کرد...مبادا روزی بیاد که ننویسی!!!!موفق و پیروز باشی سلام مخصوص به نبوی برسان که صنوبر ما را عیان کرد...

سلام،
خییییلی ممنونم. شما خیلی خیلی لطف دارین. چشم، مینویسم.
امیدوارم که شما هم همیشه موفق و پیروز باشین
قربان شما
صنوبر

Posted by: perola at October 30, 2009 07:58 PM

باز هم میگم صنوبر فوق العادست. فقط یه چیز کوجیک، نمی دونم مخصوصا گذاشتی یا نه، ولی سال و قرن نوری واحد فاصله مکانی است نه زمانی. روی موضوع حقوق بشر تو جهنم هم فکر کنم میشه کار کرد. فکر کنم رتبش از ایران هم پایینتره. عالی بود و زیبا.


سلام،
مرسی از این همه دقت نظر. بله، میدونم، ولی می خواستم بگم یعنی مدت خیلی طولانیه. خیلی هم ممنون از تذکرتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: نامی at October 30, 2009 07:01 PM

سلام
مثل همیشه، خیلی عالی . یه قلم پر سوز و گیرا. آدم یاد افسانه ی آفرینش هدایت و روایتای مثنوی معنوی مولا نا می افته.
مستدام باشید!


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. امیدوارم همیشه خوب و خوش باشین
ارادتمند
صنوبر

Posted by: Marziyeh at October 30, 2009 06:26 PM

age begam kheili bimazast in serial arshe farsh fekr mikonin mazhabiam. aslan ham nistam vali in ghese kheili door o deraz o bi manist.

سلام،
نه کی گفت که من همچین فکری می کنم؟ نظرتونه خب.
خیلی هم ممنون
صنوبر

Posted by: shirin at October 30, 2009 06:20 PM

Post a comment




Remember Me?