پنجشنبه 30 مهر 1388

عرش فرش (1)

clip_image002.jpg

صنوبر علفکار

مکان: عرش اعلاء
مالک زمین و آسمان روی مبل راحتی نشسته است. بسیار مغموم و در عین حال عصبانی است. صورتش سرخ شده و عرق سرد روی پیشانی اش نشسته است. سه فرشته ی مقرب مدام در حال بال بال زدن دور و بر مالک هستند. جبرئیل شانه های مالک را می مالد، میکائیل مالک را باد می زند، اسرافیل با خونسردی درشیپور خودش می دمد و نواهای جاز و بلوز به هوا پرتاب می کند بلکم حال مالک کمی جا بیاید. چهارمین مقرب هم (عزرائیل) مظلوم و خاک بر سر گوشه ی پنجره کز کرده است. معلوم است که کتک مفصلی خورده است.

گوی بزرگی روی میز جلوی مالک قرار دارد که تمامی وقایع اخیر ایران را لحظه به لحظه به نمایش می گذارد. مالک پلک هایش را محکم فشار می دهد. ناگهان عضله ی لبش شروع می کند به پریدن. از جا می پرد و در یک لحظه گوی رابر می دارد و به سمت عزرائیل پرتاب می کند. عزرائیل سرش را سریع می دزدد و گوی محکم می خورد به دیوار بالای سرش و هزار تکه می شود. مالک نعره می زند:
- پدر سگ الااااااغ. پدرتو در میارم. اوندفه گفتم برو احمدی رو وردار بیار، اتوبوستو با یه گردان آدم مظلوم بیگناه پر کردی و اومدی، این دفعه هم که برات لیست نوشتم، تاکید کردم، بیسواد عامی مکتب نرفته، عقب مونده، اینا کین ورداشتی آوردی؟ تو چه جانوری هستی؟ من تورو خلق کردم؟ غلط کردم.
با انگشت کشته شدگان ترور سیستان را نشان می دهد که هاج و واج یک گوشه ایستاده اند و هنوز متوجه نیستند چه شده است.
عزرائیل شروع می کند به حالت خیلی طفلکی های های ضجه زدن.
- عجب ...هی خوردم من اومدم اینجا. اینقدر هم یه فرشته باید خوار و حقیر بشه؟ بابا نافرشته ها، به دادم برسین. نمی بینین داره منو می کشه؟ چه امید عبثی بستم به شما بی انصافا، هِییییییی.
آن طرف هم جبرئیل و میکائیل مالک را به زور چسبیده اند و سعی دارند او را سر جایش بنشانند. اسرافیل هم که مثل مسخ شده ها فقط در شیپورش می دمد.
- (جبرئیل)قربان قدتان بروم قبله ی عالم، نکنید.
- (میکائیل) ای وای قربان، زشته به خدا، اگر به گوش جهانیان برسه رسواییم.
- (فریاد) بذار برسه، بذار برسه. بدونن من اینقدر بدبخت شدم که این ابله (اشاره می کند به عزرائیل) حرف منو میندازه زمین. تو این عمر ابدی با عزتم هیچکس جرئت نکرده بود روی حرف من حرف بزنه. (نعره) ولم کنین برم از همین پنجره لخت و پاپتی پرتش کنم وسطای صحرای کربلا تا از گرما له له بزنه خاک برسر. ولم کنین.
- (جبرئیل) قربان قباحت داره، خواهش می کنم.
- (عزرائیل با مف آویزان) بیاین، بیاین منو بکشین خلاصم کنین. منو بندازین تو چاه فاضلاب بهتر ازینه که منو بدین دست این موجودات. (یک دفعه اشکش خشک می شود، بلند می شود می ایستد و با صدای بلند) آقاجان، من اعتراف می کنم، من بی لیاقتم، من حمالم، من پفیوزم، من همه چی هستم. من جرئت ندارم برم سمت کاخ مرمر. اینا رو هم بیخود آوردم. مثلا آوردم که دل شما خوش بشه. همین الان هم استعفامو می نویسم. هرچی حقوق و مزایا هم دادین چشمم کور عملگی می کنم پس می دم. من می ترسم برم سمت دار و دسته ی علی بابا و احمدی اینا، عین همه ی شماها، خلاص.

- (دوباره مالک حمله می برد به سمتش) پدرسگگگگگ، تو روی من وایمیستی؟ (جبرئیل و میکائیل دوباره مالک را می چسبند و نمی گذارند که دستش به عزرائیل برسد. اسرافیل کماکان عین شوت ملنگ ها روبرو را نگاه می کند و در صورش می دمد) زنده زنده کبابت می کنم، ببین چه به روزت بیارم، تقصیر منه. اون موقع که وسط ابرا تو اون سرما تک و تنها با یه لنگ نشسته بودی و تیک تیک می لرزیدی، بیخود دلم رحم اومد آوردمت زیر پر و بالم. (می کوبد به سر خودش) ای خاک بر سر من. (یک دفعه رو می کند به سمت اسرافیل، قندان را از روی میز برمی دارد و پرت می کند به سمتش) دِ خفه کن اون صدای مزخرفو، تو این هیرو ویر عروسی ننه تو جشن گرفتی؟ خفه ش کن تا اون ماسماسکو تو حلقت نکردم.

قندان بغل گوش اسرافیل می خورد به دیوار. اسرافیل خونسرد، بی هیچ حرکت اضافه و خیره به روبرو دست از دمیدن بر می دارد و راست و مودب می ایستد. جبرئیل می بیند اینطوری نمی شود، با دو بالش دست مالک را می چسبد و با دودستش شروع می کند سرنگی را از آرامبخش پر کردن. مالک هم کماکان دست و پا می زند و سعی دارد خود را از دست آن ها خلاص کند.
- (جبرئیل) دیگه شورشو دارید در می آرید قبله ی عالم. مجبورم می کنین جور دیگه بر خورد کنم.
سرنگ را به بازوی قبله فرو می کند و محتویاتش را در رگ قبله خالی می کند. قبله شل می شود. جبرئیل و میکائیل قبله را روی مبل جای می دهند. میکائیل شروع می کند قبله را باد زدن و جبرئیل هم موهای قبله را نوازش می کند.
- (جبرئیل) قربانتان گردم، با خودتان اینطور نکنید. وضعیتی است که پیش آمده. ما هم داریم تمام تلاشمان را می کنیم تا حلش کنیم.
- (میکائیل) بله قربان، می دانیم که خیلی دل نازک و حساسید ولی خوب باید بعد از این همه جنگ و خون ریزی و بمب گذاری در اقصی نقاط دنیا دیگر عادت کرده باشید.

- (قبله با صدای آرام و اشک) نمی تونم. نمی بینین چه می کنن؟ اینا همه به اسم من در می ره. می گن من آفریدمشون. کار من نبوده به خودم قسم. من کار دستم رو می شناسم. این قالب گیری مزخرف و کج و کوله کار من نیست. جنس تقلبیه، کاملاً معلومه. من اگه از روح خودم دمیده بودم تو بدن این لامصبا مگه اینطوری به همه دندون نشون می دادن؟ من که همه رحمتم و شفقت. نیستم؟ (جبرئیل و میکائیل تند تند سر تکان می دهند) کار یکی دیگه ست. حالا آبرو برام نمونده. همه منتظرن من یه کاری بکنم. منم چیکار می تونم بکنم؟ بیا، این بدبختو (به عزرائیل اشاره می کند) پدرشو در آوردم. الان ده روزه که دارم بهش فشار می آرم (عزرائیل هم گریه می کند). خوب شرمنده می شم. از اون ور می گم خوب چیکار می شه کرد؟ وظیفه شه بره جون آدما رو بگیره. من می گم هر روز چهار پنج بار دست کم داری می ری اون سمتی و این جوونای بینوا رو می آری بالا، یه تُک پا هم برو یه نفرشونو، اصلا نمی خوام همه شونو، اون علی رو که به من افترا می زنه و میگه با من در ارتباطه بردار بیار. آبرومو برده، رسوام کرده. دیگه ملت همه ش دارن کل عالم بالا رو مسخره می کنن. این چه دردیه؟

- (عزرائیل با اشک روان) قربان فکر می کنین نمی خوام؟ باور کنین این دفعه ی آخر که داشتم می رفتم سر پستم، اینقدر دل خودم خون بود و حواسم پرت که راهمو سه بار گم کردم. سرمم شلوغ، هی برو ایران، برو پاکستان. بالاخره به زور راه رو پیدا کردم و تا دم کاخ هم رفتم. تو بالاترین هم نوشتن. موجم آقا رو گرفته بود. ولی بعد دیدین که چی شد؟ کلی بهم شلیک کردن، بیا اینم سندش (بال های سوراخ شده اش را نشان مالک می دهد)، باتوم هم خوردم، اسپری فلفل هم پاشیدن بهم چشمام کور شد. بخوری شده بودم. یه دفه دیدم تو سیستانم و یه گروه آدم انداختم پشتم دارم می آرم. باور کنین منو چیزخور کرده بودن. راه برگشت رو هم خدایی بود که پیدا کردم، چند ساعت تو این آسمون با اینا و با این بال های لت و پار ول ول چرخیدیم. یه بار که اشتباهی رفتم معبد دلف، در باز شد دیدم هفتصد هزار تا بعض شما نباشه خدا نما یه دفه حمله کردن سرم، ولی سریع فرار کردم. هی چرخیدم، هی چرخیدم، آخر سر هم دربون اومد پیدامون کرد. وگرنه تو ابرا از گشنگی سقط شده بودیم.

- (قبله) بله، چقدر هم من نگران شده بودم. راست می گی. چه میدونم. منم زورم به تو می رسه. حالا این آقایون رو چیکار کنیم؟
- (جبرئیل) قربان دفترچه ی اعمالشون رو دادم زیر بغلشون برن اتاق بغلی نکیر منکر دونه دونه شون رو یه مرور مفصل بکنن و به شما راپورت بدن. بعد بنده خودم مسئولیت حملشون رو به عهده می گیرم.
- قربون اوناییشون برم که مظلوم رفتن (های های گریه می کند). چقدر بیگناه. بهشت ظرفیت داره حالا؟ من اونموقع که با پیمانکار برای ساختمونا قرارداد می بستم به این همه جماعت فکر نمی کردم. الان ما با پدیده ی انفجار جمعیت مواجه شدیم. خودتون درستش کنین. بهترین ساختمان ها با بهترین امکانات. به کارگرا بگین دودمانشونو بر باد می دم اگه کم کاری کنن یا از سیمان و بتونا و اینا بدزدین. اگه کسی نگاه چپ بهش بکنه جاش ور دل عقرب جراره ست. گفته باشم. هیچ کس منعشون نمی کنه از هیچ کاری. در تمام اتاقا و باغ ها و آسمونا به روشون بازه. اگه بشنوم به حرفم گوش ندادین از آتش جهنم در امان نخواهید بود، حتی شما فرشته ی عزیز. دیگه مرد اون خدایی که نازتونو می کشید.

- (جبرئیل) چشم قبله ی عالم. (رو به مسافران از راه رسیده) دوستان عزیز لطف کنین به خط، حاجی دیدم ها، هول نده، توی صف لطفا، همه آماده، منو همراهی کنین لطفا. حرکککککت.
جبرئیل در را باز می کند و خارج می شود و به دنباش مسافران به حالت رژه خارج می شوند. اسرافیل مارش روسی اشتراوس را می نوازد. عالمتاب چشم غره می رود.
- تو خودتو می زنی به نفهمی و هر مزه ای داری می ریزی. اون بوق رو ندادم دستت که بازی کنی. کی به تو اجازه داد برای من خنیاگری کنی؟ هان؟ تازه گفتن آهنگ هم می سازی. سینما هم برو، آدامس هم بجو. به حرف من گوش نمی دی؟ عیب نداره. وقتی آفتابه دار مستراحت کردم می فهمی. (اسرافیل دست از نواختن بر می دارد و روبرو را نگاه می کند)

- خوب، اخبار رو از دست ندیم. گویم که شکست، یکی دیگه بیارین برام.
- (میکائیل) قربان نداریم دیگه تموم شد. ولی به جاش یک چیز بهتر میارم براتون.
به سرعت از در خارج می شود. جبرئیل باز می گردد. قبله رو می کند به عزرائیل.
- عزی جان، یعنی هیچ جوره حاضر نیستی بری؟ اصرار بیهوده دارم می کنم؟
- (عزرائیل) امیر به سلامت باد، میدونین که نمی خوام روتون رو زمین بندازم ولی واقعاً نمی تونم. دیدین که جواب نمی ده. یه راه دیگه در پیش بگیرین.

- (قبله آه می کشد) یه راه دیگه، یه راه دیگه (یک دفعه چهره اش باز می شود، رو می کند به جبرئیل) فهمیدم. جبرئیل جانم، ببین چیکار می کنم. من، یه نامه ی تند و تیز می نویسم و این جماعت خونخوار رو تهدید جدی می کنم که اگه کوتاه نیان به طور جدی باهاشون برخورد می کنم. سعی می کنم خیلی برا بنویسم بلکه ترسیدن. تو که رابط من و آدم ها هستی باید ببری بدی دستشون.
- (رنگ جبرئیل می شود گچ دیوار) من؟ من کی گفته رابط شما و آدم هام؟ من رابط شما و پیامبرها بودم. کو پیامبر تو این دوره زمونه؟ قربان شرمنده تونم، هر چیزی حساب کتابی داره. یک عمر پیام شما رو به محمد و عیسی و موسی رسوندم، الان اینقدر بدبخت شدم که پیغومتونو بدم دست اینا؟ خیلی عذر می خوام. نمی شه. تمام کلاس و وقار تاج و تخت ملکوتیمون میره زیر سووال. چطور این فکر به سرتون زد؟
- (با اندوه) آره، راست میگی. اینم نمیشه.

در همین حین میکائیل با یک لپ تاپ وارد می شود. لپ تاپ را روی میز جلوی قبله می گذارد و روشنش می کند.
- این چیه؟ از کجا برش داشتی؟
- قربان این رو در یکی از سفرهای اخیر عزرائیل، ازش خواستم که از پاساژ پایتخت برام بیاره.
- یعنی چی بیاره؟ دزدیدین؟
- قربان شدیداً لازم داشتیم و پول نقد هم همراه عزرائیل نبود.
قبله یک پس گردنی محکم می زند پس سر میکائیل.
- تو غلط کردی. هر دم از این باغ بری می رسد. حالا برای من افتادی به کف زنی؟ فرشتگان مقرب درگاه من که دزد باشن معلومه دار و دسته ی علی و احمدی هم تفنگ انداز می شن و گرد و خاک می کنن. ابله. شما سر سفره ی من بزرگ شدین، من شما رو این جوری تربیت نکردم، از کی این کارا رو یاد گرفتین؟ با کیا می گردین شماها؟ هاروت و ماروت از توی چاه هم دست نمی کشن؟ گند زدن به اخلاق همه تون. می دونم چیکارتون کنم. الان وقتش نیست، به موقعش به حساب شماها میرسم که این روزا خیلی یاغی شدین. اصلا انگار نه انگار که اینجا بارگاه مقدس بنده ست. چقدر من بدبختم که شما دسته بیل ها رو دور و بر خودم جمع کردم.

- (میکائیل در حالی که گردنش را می مالد) قربان حالا بعداً پولشو می دیم، نخواستیم که پولشونو بخوریم. شما هم این روزا تِپ و تِپ می زنین.
- زارت و زورت موقوف. حالا روشنش کن ببینم چی می گه.
میکائیل صفحه ی فیسبوک و تویتر خودش را باز می کند.
- قربان در این دوصفحه دوستان من لحظه به لحظه اخبار رو می نویسن.
- (قبله) خوب منبعش کو؟ از کجا بدونم موثقه؟
- قربان منبع ها هم معمولاً ذکر می شه. شما نگران نباشین. کم کم دستتون میاد که کدوم اخبارا درسته.
- بیا مثلاً اینجا الان چی نوشته؟ (عینکش را می گذارد) دانشگاها شلوغه. شیره دانشجوها. خیلی خوشم می آد. والله اگه من یادشون داده باشم. خودشون اینا رو یاد گرفتن. به به، 13 آبان هم که خبراییه. حواسم باید باشه ایندفه اشتباهی پیش نیاد.

قبله تکیه می دهد به پشتی مبل.
- (رو به میکائیل) خوب این دستگاه بذار کار خودشو بکنه. تو هر از گاهی خبرا رو برام بخون. ما باید یه فکر اساسی بکنیم. جبرئیل هم که گفت نمیره. درست هم می گه. تو چی میکائیل؟ آخر سر هم ما نفهمیدیم بالاخره تو چیکاره ای؟ هفتصد تا پست داری. روزی رسانی، نگهبان سابق زمین، فرشته ی بخشش و شفقت. با غلامحسین الهام نسبتی احیاناً نداری؟ والله به جان خودم. این که نمیشه. در این مورد بعداً حتماً فکر می کنم. حالا بگذریم. تو که فرشته ی شفقت و بخششی، من از خیر سران مملکتی گذشتم. حداقل نمی تونی یکم پودر بخشش و شفقت بپاشی سر این جماعت چماق به دست از من بی خبر؟

- قربان ای بابا، پودر و اینها که دیگه قدیمی شده. دیگه وقتی کار به حماقت رسید مگه من می تونم کاری بکنم؟ به قول مولانا: گفت: رنج احمقی قهر خداست/ رنج کوری قهر نیست، آن ابتلاست- ابتلا رنجی است کان رحم آورد/ احمقی رنجیست کان زخم آورد.
- وا مولانا چه از جانب من واسه ی خودش حرف زده. البته عیب نداره راست می گه. من اینجوریم. یه دفعه قهرم می گیره. خوب، چیکار کنیم پس؟
- (قبله رو می کند به اسرافیل) تو به جای این که این جا جنگولک بازی در بیاری الان وقتشه که تو اون صور بدمی. مفت مفت داری حقوق می گیری که یه بار قراره در کل زندگیت بوق بزنی و قیامت راه بندازی. انگار من رو گنج قارون نشستم. بزن قیامت شه جمع کنیم بریم پی کارمون.
- (اسرافیل خیره به روبرو، خبردار) قربان، نمی شود. الان وقتش نیست. نه تمام عالم به هم ریخته است، نه ارتفاع خون تا یک وجب آمده است بالا. ما دستور داریم که در چنین شرایطی بدمیم. قرار نیست که برای یک کشور ما تمام جهان را به هم بریزیم.
- وا، چه پررو و حاضر جواب هم هست. جیره تو که قطع کردم یاد می گیری اینقدر هارت و پورت نکنی. می دم بوقتو تو سرت بشکونن.
- هر طور مایلید قربان.
- (عصبانی) من اینطوری مایلم. سکوت.
قبله ی عالم تکیه میدهد و شقیقه هایش را می مالد و مدام سرش را تکان می دهد.
- (پس از چند دقیقه، میکائیل) قربان، پیام دادن برای شما: پس چرا فریاد ما به گوشت نمی رسد؟ پس کجایی؟ چرا ساکت نشسته ای؟ نمی بینی این همه ظلم را؟...
ناگهان شانه های قبله شروع می کند به لرزیدن.
- (باگریه) دیگه نمی تونم تحمل کنم. تا الان خودمو نگه داشته بودم که نرم رو بندازم جلوی این ابلیس. قسم خورده بودم که همیشه مقهور بارگاه من می مونه. ولی دیگه بسه. بیارینش اینجا ازش بخوام که دست بکشه. تمام اینا تربیت شده ی دست اونن. صداش کنین بیاد.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/780

Comments

سلام. اول صبح خوندم و کلی لذت بردم. مطمئن باش خود خدا هم ذوق کرده از متنت

سلام،
پس اول صبحی تونستم بخندونم؟ خوش به حال من. من فکر کنم خدا ذوق هم نکرده باشه مطمئنا عصبانی نشده. اینو میدونم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: مجید at November 14, 2009 07:11 AM

معرکه بود.واقعا لذت بردم.میشه با مقدسات هم بازی کرد و شاد شد و به خود خدا هم اصلا برنمیخوره.

سلام،
خیلی ممنونم. منم همینو میگم والله.
قربان شما
صنوبر

Posted by: ali at November 11, 2009 12:51 AM

خجالت بکشید.
برای رساندن منظورهزار راه وجود دارد،نه به این شکل.
نام خداوندمتعال باید باحرمت واحترام برده شود،شما
بااین مزخرفات حرمت شکنی کردید.
واقعا براتون متاسفم.


سلام،
خیلی ممنون از نظرتون. نظرها متفاوته آقای عباس عزیز. من از نظر خودم اصلا کار خلاف اخلاقی نکردم که بخوام خجالت بکشم. شما هم نظرتون محترم.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: abbas at November 8, 2009 10:19 PM

سلام
خیلی قشنگ بود. حال کردم. مطمئنم بهتر از اینم میتونی بنویسی.
ارادت داریم.


سلام،
خیلی ممنونم. من سعیم رو می کنم. مطمئنم که شما هم با راهنماییاتون کلی می تونین کمکم کنین که بیشتر یاد بگیرم.
ما بیشتر ارادت داریم
صنوبر

Posted by: اسی at November 8, 2009 07:50 PM

خیلی عالی بود. به نظر من آمد که از ایرج پزشکزاد تو این نوشته الهام گرفتین. به سبک نوشته های استاد می خوره.


سلام،
ممکنه. بالاخره وقتی آدم از یه نویسنده ای خیلی خوشش بیاد حتما ازش الهام می گیره دیگه. خیلی هم ممنونم. آدرس ایمیلتون هم خیلی قشنگه ها.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Aref at November 7, 2009 11:41 AM

سلام صنوبر خانم ، نمی دونم نمایشنامه آفرینش (صادق هدایت ) رو خوندین یا نه ، من اولین بار بود که کار هاتون رو می خوندم ، خدا برای نسل ما دست یافتنی تر از نسل های قبلیه ، ما با خدامون چالشهای احساسی و عقلانی داریم ، ازش نا امید می شیم با هاش حر ف می زنیم ، درد دل می کنیم ، ازش طلبکار می شیم ، باهاش دعوا می کنیم اصلا باهاش قهر می کنیم ، خلوت هامون پر از عشق و خشم می شه ، ما عاشقانه با خدامون درگیریم ، اینارو گفتم که بگم شاید این سبک نوشتن قابلیت موندگاری بیشتری داشته باشه ، اکه المان های تاریخ دار و مصرفی نو شته ها کمتر باشه ، به نظرم همونقدر که نوشتن در موردی فیس بوک و توییتر اهمیتشون را برای دوره ما نشون میده ، استفاده از غلا م حسین الهام برای اشاره به چند شغله بودنش ، متن شما رو تاریخ دار و مصرفی میکنه ، این نکته ای بود که به ذهنم رسید ، براتون آرزوی موفقیت میکنم .

سلام،
بله خوندم. شما تا حدودی درست میگین، استفاده از یک سری نشانه ها به نوشته تاریخ انقضاء میده، مثل شیر پاستوریزه. ولی از یک ور هم مثلا کمدی الهی رو نگاه کنیم، اون اثر هم مملو از شخصیت هاییه که شخصیت های حقیقی بودن و شجاع الدین شفاء توی پاورقی در مورد همه شون توضیح داده. البته من خیلی بیجا بکنم که این متن رو با کمدی الهی مقایسه کنم ها. محض مثال گفتم.
خیلی ممنون از توضیحی که دادین. باید حواسم به این مسئله باشه
قربان شما
صنوبر

Posted by: صبوح at November 6, 2009 06:39 AM

درود بر صنوبر با قلم شیوا و زیبایش
من خواستم تشکر کنم از این مطلب بسیار بسیار جذاب که هرچی ازش بگم کم گفتم.

سلام،
ممنون از شما به خاطر نظری که نوشتین و لطف لایزال و بیکرانتون (یعنی دیگه خواستم خیلی ادیب باشم ها، متوجه که بودین؟). خیلی خیلی ممنونم
ارادتمند
صنوبر

Posted by: mamalkay at November 6, 2009 01:12 AM

صنوبر جان سلام
با احترام بايد بگم من يكي از پروپا قرص ترين خوانندگان مطالبتم وهمه رو دنبال ميكنم مخصوصاننه افسر
ولي شوخي با خدااصلا جالب نيست حتي اگر تخيل باشه
خواهشن اين كارو نكن ما باورامونو از اين اسلام نماهاي قدرت طلب نگرفتيم كه با عوضي از كار دراومدن اونااعتقادامونو زير پا بذاريم.
با تشكر


سلام آقای فرشید عزیز،
خیلی ممنونم از نظرتون. من خودم هم اعتقاداتمو زیر پا نذاشتم و قصدم توهین نیست. شاید تعریف ما از حد مرز شوخی یکم با هم متفاوت باشه که البته من به نظر شما بسیار احترام میذارم. امیدوارم که ناراحت نشده باشید یا حداقل متوجه باشید که قصد من ناراحت کردن هیچ انسانی نبوده.
قربان شما
صنوبر

Posted by: فرشيد at November 5, 2009 11:52 AM

من مدتهاست خواننده مطالب شما هستم و از خواندن آنها لذت می برم. با خوندن این مطلب دیگه نتونستم طاقت بیارم و نگم که جدا دست مریزاد. خیلی عالیه لطفا ادامه بدین

سلام،
شما خیلی بزرگوارین. خیلی ممنونم. چشم، ادامه میدم حتما.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: محمد at November 3, 2009 08:20 PM

عاشقتم صنوبر :D

امروز حسابی خسته و کلافه بودم اومدم یه سر به سایت زدم
زنده شدما...

نا گفته نماند که شخصیت مامان افسر رو هم خیلی زیاد دوست دارم

پاینده باشی


سلام،
خب خدا رو شکر که زنده شدین. ننه افسر که سلطان قلبمه. منم خیلی دوستش دارم.
خوب و خوش باشین همیشه
صنوبر

Posted by: لیلا at October 30, 2009 03:50 AM

سلام صنوبر خانم . لطفا قسمت های بعدی داستان را با توجه به کامنت هایی که براتون گذاشتن خود سانسوری نکنین .
من که بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی عرش هستم

سلام،
خودسانسوری که نمیکنم، مطمئن باشین. خیلی ممنونم از نظرتون.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: ... at October 29, 2009 01:56 AM

سلام،
دراینکه شما نویسنده قهاری هستید اصلا شکی نیست. اما نکته ای که برای من خیلی جالبه اینه که به تک تک نظرات جواب میدین.خیلی ممنون برای این همه انسانیت.

سلام،
خیلی ممنون از قهار و اینا. شما لطف دارین خیلی زیاد. در مورد جواب کامنت هم تورو خدا نگین این حرف رو. این انسانیت نیست، هم وظیفه ست که آدم جواب یک نفر رو بده هم خودم دوست دارم. لطف نمی کنم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: بهرام at October 28, 2009 11:55 PM

salam... man az khanadehaye tanz hastam.
bishtare karhatoon ro khoondam...
man fekr mikonam in kare "ARSH VA FARSH"dar nobeye khodesh avalin kare tanz dar nobeye khodesh hast.
vaghean ghashang va jazab bood.
montazer e ghesmathaye badi hastam.
mer30


سلام یکی روی این زمین،
خیلی ممنون که بیشتر کارهام رو خوندین. خیلی ممنونم از نظرتون و تعریفتون. امیدوارم که همیشه شاد و خوشحال باشین
قربان شما
یکی دیگه روی این زمین

Posted by: ye ki rooye in zamin at October 28, 2009 03:20 AM

سلام خانوم علفکار
تبریک میگم به خاطر قلم زیبا و روانتون و متن عالیتون و این همه توجه به کامنتها
جدا از برداشتی که هر کسی از این متن کرده منم خواستم برداشت خودم و نظرمو بگم که گفته باشم !
به نظر من یکی از زیباترین دلایلی که انسان رو نسبت به مخلوقات دیگه برتر نشون می ده اینه که حتی از خالقشون بی محابا انتقاد کنن یا حتی باهاش شوخی کنن.
مثلا خود من موقعی که اوضاع وفق مرادم نیست به خدا متلک میدانزم که بابا دیگه شورشو در آوردی مگه موش آزمایشگاهی گیر آوردی که هی انگولکمون می کنی . توهم با این خدایی کردنت اگه راست میگی بیا جا عوض ببینیم من بهتر خدایی می کنم یا تو ؟
یا مثلا می گم بعد از این همه لابد می خوای جهنمم ببریمون ؟ بفرست اون عزرائیلتو منو بیاره اون بالا دوتا حرف بارت کنم از خدایی کنار بکشی .... !
یه عده وقتی میشنون سرخ میشن و میگن کفر نگو ! یه عده دیگه هم شورشو در می آرن !
حالا هرچی مابگیم بابا ما با خدامون دوکلمه درددل کردیم ! به اون که باس بر بخوره نخورده به شما می خوره!

فکر کنم شما هم اینجوری فکر میکنین که خدا هرگز دخالت مستقیم تو کار جهان نمی کنه ! ما آدما رو فرستاده تو این دنیای به این بزرگی تا ثابت کنیم که انقدر به هم فشار می آریم تا جایی برای زندگی کردنومن تو این کهکشون نمونه ! تو سرو کله هم میزنیم اونم نگامون میکنه ! صداش می کنیم نگامون می کنه ! یکی اداشو در میآره ، یکی می گه من خدام و اون نیست ، یکی می گه من از طرف اونم حرف اون این نیست ولی خود خدا هنوز نگاه می کنه !
تا روزی که تحجر و تعصب بعضی ها نتونه آزادانه نظر دادن بعضی های دیگه رو تحمل کنه و به اسم اون به بنده هاش ظلم کنن تا دیگه حداقل اگه نگاه می کنه با بغض نگاه کنه !
خسته نباشید خانوم علفکار !
والسلام...........

سلام سرکار محترم بچه فردیس،
اول از همه خیلی ممنون از تعاریفتون که امیدوارم واقعا اونجوری که شما میگین باشه. مرسی.
منم تا حدودی نظر شما رو دارم. یعنی سوای این نوشته که واقعا در اصل من یه چیز دیگه می خوام بگم و کاری به خدای داستانم ندارم، کلا من با خدای خودم حق شوخی کردن دارم. مثل یه دوست. عصبانی هم می شم از دستش. باز هم مثل یک دوست. تشر هم میزنم بهش، باز هم مثل یه دوست. این برداشت منه و این نگاه منه. به کسی اصرار نمی کنم که "باید عین من فکر کنی وگرنه خفه ت می کنم"... نه... به من چه مربوط؟... در اصل این که راهی که همه مون داریم میریم ته تهش واقعا نمی تونیم صد در صد بگیم که آیا حتی به ترکستان هم می رسه یا نه. فقط میدونیم که در حال حاضر با این دیدگاه راحت تریم. همین. در موردش بحث می کنیم ولی کسی رو مجبور نمی کنیم، که در واقع اجازه نداریم این کار رو بکنیم. هر کسی یه دیدی داره. هر کسی یه نظری داره. من اگر کسی نظرش مثل من نباشه نمی گم خیلی بی ادب بودی به من بر خورد. منم دوست ندارم کسی از چیزی که من نوشتم بهش بر بخوره، برای اینکه قصدم "چیز دیگه"ست.
خیلی ممنونم از نظر قشنگتون
قربان شما
صنوبر

Posted by: بچه فردیس at October 27, 2009 10:57 AM

عالی بود عالی .....

به دوستان عزیز باید بگم خداوند متعالمون هیچ خدشه ای با این شوخی ها به در گاهش وارد نمیشود . هر چی میکشیم از مقدس کردن چیز هایی هستش که لیاقتش رو نداردن، وقتی قبول کنیم با خدا( که قراره چیزی بالاتر از اون نباشه) هم میشه شوخی کرد تازه میبینیم خیلی از اون چیز هایی که یه عمر بهمون گفتن مقدس یا محترم هستند و همیشه یه خط قرمزی بوده که بهشون چپ نگاه نکنیم اون ارزش و اهمیتی که بهمون گفته بودن را واقعاً ندارند.


سلام،
خیلی ممنونم. منم همینو میگم. حالا این که داستان بود ولی کلا خدای من شوخی دوست داره. خودشم کلی شوخی می کنه. مگه بده؟ همه ش عین عصا بشینیم جلوش که حوصله ش سر میره. البته نظر شخصیه ها.
قربان شما
صنوبر

Posted by: شهاب at October 27, 2009 12:44 AM

سلام
گله_ چرا اینقــــــــــدر دیر آپ میکنین _ اتمام گله
سخن با حضرت حق _ آقا جان " قربان مرام و قدتان " لطفا در عذاب بین نویسنده و خواننده فرق قائل شوید _ پیام فِرت " واه واه "
حالا صنوبر خانم - این یکی خیلی خیلی، بسیار، سه نقطه و الی آخر قشنگ بود، به مالک اعظم قسم
مالک، عزی جون و ... دستت نو نویسی دارید.
منتظر تکذیب ابلیس " احتمالا " هستم.
راستی وبلاگ " سایت " نداری شما؟


سلام،
جواب گله- وقت نمی کنم به ولای علی- پایان پیام، سخن با مالک خودم، نه مالک بقیه، سوء تعبیر نشود شما را به حضرت حق قسم- قربان، خواهش می کنم فرق قائل نشوید، این ها هم شریک جرمند- پایان پیام. جواب احتمالی مالک خودم- دختر جان، مگه بچه شدی؟ تو که میدونی من جنبه ای دارم بس بالا، ما از این حرف ها با هم نداریم سرکار خانم. کاریتان ندارم، شما بخندید من کیف می کنم- پایان پیام مالک خودم.

شما لطف دارید جناب موحمد. راستی، وبلاگ و سایت ندارم. داشته باشم یعنی شما میگین؟ یه سووال دیگه، حالا چرا "مو"حمد و نه محمد؟ نخواستید هم مخیرید که جواب ندهید، همینطوری الکی اسباب تفکر شد.
ارادتمند سرکار
صنوبر

Posted by: moohammad at October 26, 2009 09:27 PM

mordam az zure khande... vali khodemunim ba khoda mituni shukhi koni vali omran jorat koni ba mohamado alio hosein shukhi koni.........


سلام،
خیلی خوشحالم که خوشتون اومد. خودمونیم ها، اینو یه جوری گفتین که من با اونها هم شوخی بکنم. به نظر من هیچکس از شوخی ناراحت نمیشه. شوخی چیز بدی نیست. من خودم از خدامه با من شوخی بکنن. البته من با خدا هم شوخی نکردم اینجا، من فقط خیال بافتم.
قربان شما
خیلی ممنونم
صنوبر

Posted by: p at October 26, 2009 08:49 PM

سلام صنوبر جان
عالی بود , مثل همیشه , ولی فکر کنم باید تخلصتو عوض کنی بذاری سلمان رشدی دوم .آخه دختر جان اینجا به خاطر کمتر از این حرفا حکم ارتداد می دن چه رسد به این نوشتۀ شما . البته مشکل از خدا نیست , به نظر من خدا شوخی سرش می شه , اصلا همین حس شوخ طبعی خدا بود که باعث شد حوا رو خلق کنه ولی مشکل از بنده های خداس که اصلا جنبۀ شوخی ندارن .
صنوبر جان این طنزتو که خوندم تقریبا مطمئن شدم که سوژه و جملات یکدفعه به ذهنت میاد و شما هم می نویسی منظورم اینه که دنبال موضوع و جمله نمی گردی . اینو از تنوع نوشته هات می شه فهمید . مثلا خود من همینطوریم البته تو شعر گفتن . شعر سراغ من میاد من هیچوقت نمی شینم شعر بگم . برای همینه که هیچوقت شعر سفارشی قبول نمی کنم . خواستم بدونم که نظرم در مورد نوشتنت درست هست یا نه ؟
ضمنا هم از طرف خودم هم از طرف همه تشکر می کنم که با حوصله به پیامها جواب می دی .
با بهترین آرزوها
همون مزاحم گاه و بیگاه


سلام جناب سردیوید،
شما مراحمین سرکار (از اون تعارفای خنک). اینجا که کلا ما دماغمونم بکشیم بالا مرتد میشیم. تازه چی گفتم مگه؟ آدم نمیتونه برای خودش خیال بافی کنه، دیگه حق کاسه ی سر خودمون رو هم یعنی نداریم؟ پس بریم بنزین بریزیم رو خودمون و خودمونو آتیش بزنیم دیگه.
حالا از این حرفای مخوف گذشته، بله، قالب داستان به صورت خیلی مبهم و کلی (در حدی اینکه فضا چه شکلیه و چه خبره اونجا) همون لحظه به صورت شلاقی به ذهنم خطور می کنه، ولی کلیت موضوع (مثلا عالم بالا، یا مثلا فلان ویژگی اخلاقی) ممکنه که سالها تو ذهنم بوده باشه و بهش فکر کرده باشم بدون قصد نوشتن. وقتی هم تصمیم می گیرم بنویسم بله، بداهه ست و در لحظه می نویسم. یعنی همون موقع میاد تو ذهنم و همون موقع تند تند می نویسم تا یادم نره. مگه بقیه جور دیگه می نویسن؟ من نمیدونم. البته اگه بیشتر بمونه دستم خب باهاش بازی هم می کنم.
حالا شما شعر هم میگین و به ما نمی گفتین؟ خب چی میشه شعراتونو ماها هم بخونیم و فیض ببریم؟
در مورد جواب دادن هم، خواهش می کنم قربان، وظیفه ست.
قربان شما
صنوبر

Posted by: sir david at October 26, 2009 06:10 PM

وقت به خیر،
همیشه با خودم فکر می کردم که آیا شعرایی که تو کتابای ادبیاتمون بوده واقعا انقدر تفسیرای سخت و عجیب غریب داره که واسه یه مصرعش معلمامون یه صفحه معنی و منظور می آوردن. حالا حکایت شماست که هر کس به ظن خود یار شما می شه و از نوشتتون یه چیزی برداشت می کنه و شما باید هی بگی اینا فقط تخیلات منه بابا جان. البته منظورم این نیست که محتوایی وجود نداره ولی فکر می کنم اونقدر هم سخت و پیچیده نباید دید.
یه اشکال بگیرم ازتون. شاید چون ما نسل جدید همش با وسایل پرسرعت بزرگ شدیم و همش داریم می دوییم این بیماریو گرفتیم. اینکه می خوام تو کوتاه ترین مدت بیشترین حظ رو ببرم. یه کم نوشته هاتون طولانیه، دروغ چرا تا قبر آ...، آ...، آ...، آ...، بعضی قسمتاشو نخوندم.
ممنون که تو این وضع به ما با ایجاد یه لبخند امید میدین.
موفق باشین


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. من هم با نظرتون موافقم که قضیه اصلا اونقدر پیچیده نیست. ولی به نظر من بحث پیش بیاد بهتره. هرکی (من و شما و بقیه) حرف دلشو میزنه و تو خودش نگه نمیداره که بعدا تبدیل بشه به یه کینه ی بزرگ. در مورد کوتاه تر نوشتن هم چشم. سعی می کنم، ولی دروغ چرا تا قبر آ...آ...آ...آ... یه موقعایی دلم نمیاد. ولی حتما حواسم هست. یه جوری مینویسم که شما برقی بخونین و بدویین. خوبه؟
قربان شما
صنوبر

Posted by: Free at October 26, 2009 04:10 PM

واقعا" چه ملت مسخ شده ای هستیم! چرا یکعده خودشون را صاحب دنیا و مردم میدونن. چطور کسانی که به خدا و پیغمبر اعتقاد دارند حق دارند از عقاید خودشان صحبت کنند و حتی به زور چماق و دشنه به دیگرون بقبولانند ولی کسانی که با آنها هم عقیده نیست باید خفه خون بگیره چون به قبای اونها بر میخوره؟! این چه استدلالیست؟ هر کسی عقیده ای داره، چرا تا عقیده کسی مخالف شماست میگید توهین شده!! یکنفر با طنز یک مطلبی را نوشته،که تازه من در آن توهینی نمیبینم. حتی اگر باب میل شما نیست، مگر خدای شما چقدر ضعیفه که با حرف یک یا دو نفر مورد توهین واقع میشه؟! یاد بگیریم که این امکان را بدیم که خیلی ها ممکنه عقایدشان مخالف عقاید ماست. این مسئله که فاجعه آسمانی نیست! مگه شما وکیل مردم کره زمین هستید؟ تو برو روزی 10 رکعت نماز بخون و هیچ هم از همین سردمداران مذهبی مملکت سئوال نکن که به چه نامی، به چه باوری، به چه حقی به دختران و پسران ما تجاوز می کنید. طبق کدام تعلیمات دینی و مذهبی به خودتون اجازه میدید که جوانان دلبند این مرز و بوم را قطعه قطعه کنید. دوست عزیز همان خدایی که میپرستی به تو عقل و شعور و انسانیت داده. کمی تعمق کن و به فکر برو و این سئوالها را در ذهنت مطرح کن و بیدار شو.


سلام خانم زهره عزیز،
خیلی ممنونم از نظرتون. پایین تر هم گفتم، مشکل اینه که سوء تفاهم میشه. ایشالا به کمک هم برطرفش می کنیم که برداشت اشتباه نشه. امیدوارم که همیشه خوشحال و شاد باشین
ارادتمند
صنوبر

Posted by: زهره at October 26, 2009 02:38 PM

خیلی خوبه که یه نفر یه متنی بنویسه
خیلی خوبتره که یه نفر به تمامی نظراتی که رو مطلبش میذارن اهمیت بده

جوابهات به کامنت ها برام بیشتر شایسته احترام بود نا اصل مطلب، گرچه از اون هم لذت بردم

زمان می بره تا آدمها باور کنند تخیلات فانتزی یک نویسنده طنز توهین نیست و چیزی از خدایی خدا و بزرگی بزرگان کم نمی کنه

سلام،
خیلی خوبتر از همه ی اینا اینه که یک نفر کامنت میذاره و آدم رو تشویق و خجالت زده می کنه.
این تخیل و واقعیت اگه از هم جدا بشه ها... دنیا میشه گلستون به نظر من. خیلی ممنونم ازتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: محمد at October 26, 2009 11:59 AM

صنوبر جان
نوشته ات و شعر مولوی یک چیزی رو به خاطرم آورد. میدونی که مولوی بسیاری از آیات قران رو در اشعارش آورده؟ چند تایی رو که من دقت کردم در واقع مولوی تفسیر نکرده بلکه در واقع به عنوان یکی از اولین اصلاح طلبان! سعی کرده تصحیح کنه! همچین یواشکی بگم که نامحرم نشنوه، شاید سلمان رشدی راجع به آیات شیطانی زیاد بیراه هم نگفته باشه؟!فقط تعدادش رو کم گفته و مولوی با زبان بی زبانی بیشتر ذکرکرده!! و نوشته هایی از دست ساختار شکنانه هدایت و ....و تو،هم همینهایی را که اول بار مولوی دیده ذکر کرده اند!! البته هضم تفکرات اینها کمی مشکل هست و همونطور که با کشف بعد چهارم در فیزیک، خیلی قوانین فضای دو بعدی زیر و رو شد!! در دامنه اعتقادات مذهبی هم باید بالاخره یکی پیدا بشه که حداقل با اضافه کردن ارتفاع مردم رو از طول و عرض جدا کنه و سطح رو از بالا نشونشون بده مثل مولوی و هدایت و ...و امثال تو تا امیدوار باشیم یک روزی هم بتونیم به بعد چهارم هم بپردازیم؟!!!
در هر صورت با این همه مطالعه ای که داری نشون میده که زیاد هم یک وجب قد نیستی!وهمونطور که قبلا هم گفتم بوی یک سبک جدید از نوشته هات به مشام میرسه و در هر حال برات آرزوی موفقیت دارم. چون بالاخره همین پرده دری هاست که تاریکی و جهل رو از بین خواهد برد!! جهلی که قرن هاست جای همه تفکرات مفید و آزادی و پیشرفت رو در فرهنگ و زندگی ما و خیلی آدمهای متعصب دیگه تنگ کرده و جزو اون خیلی ها هستیم وهستند که هنوز، ندانندو ندانند که ندانند!!و خیلی سطحی و راحت وحداقل، توی دل دو بعدی شون، از نوشته هایی مثل این نوشته، ساده لوحانه احساس کفر و از این جور چیزها میکنن!ولی بالاخره تکونی شون میده! شایدم یک کمی ارتفاع بگیرند؟ خدارو چی دیدی؟!!!


سلام،
در مورد مولوی میتونم اصلاح طلب دینی ببینمش ولی به نظر من اطلاح طلب تر و باهوش تر از مولوی حافظ بوده. البته من حقیقتش مولانا شناس نیستم. شاید که بعدها نظرم عوض بشه ولی در اینکه در شعرهاش یک موقعی همه مون رو میشوره و از بند رخت آویزون می کنه یا مودب تر بگم یه تلنگر خیلی شدید ولی در عین حال ظریف به ما میزنه که شکی نیست. در مورد ساختار شکنی، من برای کاری که دارم می کنم اسم نمیتونم بذارم فقط میتونم بگم این چیزیه که من بهش ایمان دارم مثل خیلیا که به خیلی چیزهای دیگه ایمان دارم. و اینو هزار بار گفتم، توهین نیست این، این ابراز عقیده ست. ایشالا یه روزی همه مون با هم دیگه سوار بر هواپیمای خرد و آگاهی (که توپولف هم نیست) یک ارتفاع جانانه ای بگیریم
خیلی ممنونم از نظرتون واقعا
قربان شما
صنوبر

Posted by: سام at October 26, 2009 05:43 AM

ای جان من ... بده اون قلمتو که باهاش این متنو نوشتی . میخوام قابش کنم بزنم به دیوار . من از زمان انتخابات با اینجا آشنا شدم ولی برای اولین بار نظر میدم . بی نظیر بود . داشتم میمردم از خستگی ولی جان دوباره بهم دادی . اون دوستانی هم که فکر میکنن شما با خداشون شوخی کردی و خداشون الان ناراحتو غصه داره مطمئن باشن که اگر خدائی هست خودش میتونه از خودش دفاع کنه . مگر همه میگن خدا خدا خدا به اعتقادات اونائی که به خدا اعتقاد ندارند توهین نمی شه ؟ چرا همه چیز رو از زاویه دید خودمون فقط نگاه می کنیم .
« عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت . »

« من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش »
« هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت»

« نه من از پرده تقوا به در افتادم و بس »
« پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت . »

« سر تسلیم من و خشت در میکده ها »
« مدعی گر نکند فهم سخن گو سرو خشت » !

راستی سو تفاهم نشه بنده همیشه با اسم سه نقطه که دلیلش برام محترمه کامنت میذارم

سلام آقای/خانم سه نقطه با دلایل محترم،
قلم بنده دو دستی تقدیم شما باد. بفرمایین (الان من کیبورد کامپیوترم رو دادم به شما مثلا، شما هم گرفتین). شما خیلی لطف کردین که نظر دادین. خیلی ممنونم. امیدوارم که همیشه سرحال باشین.
ممنونم
صنوبر

Posted by: ... at October 26, 2009 02:31 AM

بنا بر اين گزارش اين خاطرات طي گفت وگوي دانشجويان با وزرا، منشي و راننده احمدي نژاد در زمان شهرداري و معاونان و مسوولان دفتري احمدي نژاد گردآوري شده است. بخشي از اين روايات را در زير مي خوانيد.

احمدي نژاد شاعر
- از سفر استاني مشهد برمي گشتيم. وقت پياده شدن از هواپيما، دکتر احمدي نژاد چند ورق کاغذ به من داد تا نگه دارم. روي کاغذها دست خط دکتر بود. اشعار زيبايي سروده بود. برايم جالب بود که دکتر شعر هم مي گويد.

- در جشن کتاب سال آقاي حداد و دکتر با هم حضور داشتند. بعد از سخنراني آقاي حداد، دکتر بالاي سن رفت و مشغول سخنراني شد. آقاي حداد که خودش هم اديب است، با يک حالت تعجبي در گوشم گفت؛ آقاي احمدي نژاد خيلي خوب صحبت مي کند،

- در زمان تصدي شهرداري يک بار از راننده اش خواست يک بيل بخرد و بگذارد داخل ماشين. راننده با تصور اينکه دکتر مزاح کرده، قضيه را فراموش کرد. چند روز بعد دکتر از راننده پرسيد بيل را خريده يا نه. راننده بيل را تهيه کرده و پشت ماشين گذاشت، اما هنوز نمي دانسته بيل به چه کار دکتر مي آيد تا اينکه همان شب در گشت شبانه در سطح شهر، متوجه گرفتگي جوي آبي شدند. دکتر از راننده خواست ماشين را نگه دارد. بعد پياده شد و با آن بيل راه آب جوي را باز کرد. از آن به بعد اين کار بارها و بارها تکرار شد.

- دکتر گاهي تسبيح، انگشتر و حتي کاپشني را که مي پوشد، هديه مي دهد. يعني مردم نامه مي نويسند، از او مي خواهند، او هم از ما کارمندان دفتر مي خواهد به آدرس درخواست کننده پست کنيم.

- وقتي دکتر به رياست جمهوري انتخاب شد، مي خواست در همان منزل شخصي اش در نارمک سکونت کند. از لحاظ امنيتي به ايشان چنين اجازه يي داده نشد؛ براي همين مجبور شد به پاستور بيايد. آنجا هم يکي از خانه هاي قديمي را براي سکونت انتخاب کرد که گويا در سال هاي رياست جمهوري آيت الله خامنه يي خانواده ايشان هم آنجا سکونت داشتند. ما بچه هاي محافظ منتظر بوديم دکتر سفارش خريد وسايل زندگي نو را براي خانه جديد به نهاد رياست جمهوري بدهد، اما دکتر مختصري وسايل زندگي از منزل مادر خانمش که گويا بلااستفاده مانده بود، به خانه پاستور آورد. تنها خريدشان در اين خانه آن هم با هزينه شخصي، يک اجاق گاز ايراني بود. در جريان نامه دکتر به بوش رئيس جمهور امريکا يک بار آقا مدظله العالي با رضايتمندي از اين اقدام دکتر، درباره اين ابتکارش پرسيد. دکتر هم براي ايشان توضيح داد وقتي آقا آن سال را سال پيامبر اعظم اعلام کردند، دکتر ياد نامه هاي حضرت رسول صلي الله عليه و آله و سلم افتاده و با خودش گفته خوب است آقا هم چنين نامه هايي براي سران ابرقدرت هاي مستکبر بنويسد. اما با ملاحظه اينکه ممکن است نامه ها بي پاسخ بماند يا پاسخ نامه ها اهانت آميز باشد و شأن ولايت خدشه دار شود، خودش دست به نوشتن نامه زده.

- دکتر بين غذا ها قورمه سبزي و آش را خيلي دوست دارد. چون دستپخت خوبي دارد، خودش هم اين غذاها را آن موقع که فرصت داشت،درست مي کرد.

- يکي از وزرايي که در خيابان پاستور و در همسايگي دکتر زندگي مي کند، تعريف مي کرد؛ يکي از جمعه هاي ماه رمضان بود. دم افطار در زدند. آيفون را که برداشتم، ديدم دکتر پشت در است. رفتم دم در. يک کاسه آش دستش بود. گفت دستپخت خودش است. ظاهراً براي بقيه همسايه ها هم برده بود،

- به خاطر ارادت قلبي و خاصي که دکتر به آقا (مدظله) دارد، بهترين زماني که کارکنان دفتر مي خواهند حرفي يا خطاي کاري را که مرتکب شده اند، به دکتر منتقل کنند، زماني است که ايشان از پيش آقا برمي گردند. دکتر هر هفته يک روز خاص را با آقا ديدار خصوصي دارد. وقتي جلسه شان تمام مي شود و دکتر به نهاد برمي گردد، آنقدر شاد، پرانرژي و بانشاط است که کارمندان مطمئن هستند خطايشان را مي بخشد.

- دکتر عادت ندارد کارهاي شخصي اش را به کسي واگذار کند. خدماتي ها از خدايشان است که دکتر به آنها کار بسپارد. اما بارها شده وقتي مثلاً با تلفن کار دارد و گوشي دور از دسترسش هست، به منشي و خدماتي ها که آنجا براي انجام وظيفه ايستاده اند، نمي گويد گوشي را به من بده، خودش بلند شده، دور زده، گوشي را برمي دارد،

ارادت احمدي نژاد به امام زمان(عج)

- يک بار يکي از روحانيون با لحن طلبکارانه يي به دکتر اعتراض کرد؛ براي چه و به چه حقي اين همه در مورد امام زمان حرف مي زني؟ شما حق نداري، من اجازه نمي دهم.

دکتر فقط لبخندي زد و گفت؛ آقاي... مگر امام زمان را خريدي؟،

- وقتي ماهواره اميد با موفقيت در مدار قرار گرفت، دانشمندان ايراني که در کار ساخت و پرتاب ماهواره بودند، به دکتر گفتند؛ اگر اعتماد شما به ما، پيگيري هاي مداوم و دلسوزي هاي شما نبود، ما هنوز در ابتداي راه ساختن ماهواره بوديم. دکتر هم گفت؛ اشتباه نکنيد بچه ها، هر فيض الهي و خيري که در اين عالم مي رسد از جانب امام زمان حضرت مهدي(عج) است.

- بعد از فوت آيت الله دواني به دکتر گفتم؛ شنيديد مرحوم دواني در مورد فشارهاي سياسي و تخريب هاي رسانه يي که عليه شما مي شود، چه گفتند؟ گفتند؛ به احمدي نژاد بگوييد گمان نکند تنها و غريب است و... ديدم چشم هاي دکتر پر از اشک شد و در حالي که سرش را پايين انداخته بود، گفت؛ غربت و تنهايي ما کجا و هزار و... سال غربت مولا امام زمان حضرت مهدي (عج) کجا؟

خانواده احمدي نژاد

- پدر دکتر مثل مردم عادي زندگي مي کرد. نه محافظي، نه محل زندگي خاصي. دم در يک چارپايه مي گذاشت، مي نشست روي آن و با مردم محل خوش و بش مي کرد. انگار نه انگار که پدًر رئيس جمهور مملکت است.

- خط تلفن پسر دکتر اعتباري 0919 است.

- براي نماز عيد فطر رفته بودم مصلي. آن روز هوا ابري و باراني بود. حين صحبت هاي آقا (مدظله العالي)، باران شديدي گرفت. يکدفعه يکي از پشت زد روي شانه ام. برگشتم ديدم دکتر با دو پسرش هستند. رفتيم نشستيم يک گوشه که موکت پهن بود تا باران بند بيايد. پسر دکتر کفش هايش را درآورد بگذارد روي هم. ديدم کف کفشش سوراخ است. نگاهم سïر خورد به پايش. جورابش هم خيس خالي شده بود. تا دکتر ديد من متوجه پارگي کف کفش پسرش شده ام، سريع کفش را برگرداند. دکتر آن موقع شهردار تهران بود.

ساده زيستي رئيس دولت

ہ-براي کار به عنوان منشي دکتر رفته بودم نهاد رياست جمهوري. قبل ترها از پذيرايي هاي رياست جمهوري و بريزوبپاش هاي آنجا زياد شنيده بودم. اما در دوره رياست جمهوري دکتر احمدي نژاد پذيرايي چايي تلخ با قند بود. بشقاب بيسکويتي روي ميز بود که هر وقت مي رفتم داخل اتاق دکتر، آن را آنجا مي ديدم. يک بار دور از چشم دکتر روي پوشش نايلوني روي بيسکويت ها يواشکي با روان نويس يک ضربدر کوچک کشيدم، مي خواستم مطمئن شوم دکتر واقعاً به اندازه يک بشقاب بيسکويت هم از اموال رياست جمهوري استفاده نمي کند. اما هنوز که هنوز است، سه سال از رياست جمهوري ايشان مي گذرد و خدمتکارها هر ماه بشقاب بيسکويت دست نخورده را عوض مي کنند تا ماه بعد که دوباره بشقاب جديدي روي ميز بگذارند و بشقاب قبلي را دست نخورده ببرند.

- وقتي شهردار بود، در سفرهاي درون شهري اگر بچه ها بيسکويتي چيزي تعارفش مي کردند، اول مي پرسيد مال اداره است يا شخصي است؟ اگر مال اداره بود، نمي خورد. اما اگر شخصي بود، مي خورد و در اولين فرصت پولش را حساب مي کرد.

صرفه جويي در دولت

-دکتر معمولاً وقتي مطلبي مي خواهد بنويسد، حداکثر استفاده را از کاغذ دم دستش مي برد. پاکت هاي نامه را آرام و با احتياط باز مي کند که آسيبي نبيند و بعد از پشت آنها هم براي نوشتن استفاده مي کند و دور نمي اندازد. به کارمندها و منشي هاي دفترش هم سفارش کرده از پشت کاغذهاي باطله که سفيد و قابل استفاده است، استفاده کنند.

- بعد از بدرقه رسمي رئيس جمهور يکي از کشورها در باغ رياست جمهوري، به سمت دفتر برمي گشتيم. يکدفعه دکتر چند قدم عقب برگشت، خم شد از روي زمين چيزي برداشت، گرفت طرف من که مسوول تشريفات بودم. سنجاق کاغذ بود. سنجاق را گرفتم. گفت لازم مي شود، حيف است،

ناگفته هاي سفر کلمبيا

-زماني که دکتر براي سخنراني به دانشگاه کلمبياي امريکا رفته بود، رئيس دانشگاه و دانشجويان که گويا از قبل هماهنگ کرده بودند، شروع به اهانت به دکتر و جمهوري اسلامي کردند، اما دکتر صبور و آرام بدون هيچ واکنشي نشسته بود، فقط گاهي لبخند کمرنگي روي لب هايش ديده مي شد. بعد از اتمام مراسم همراهان از دکتر علت لبخندش را پرسيدند، گفت؛ آن لحظاتي که رئيس دانشگاه به جمهوري اسلامي اهانت مي کرد، با خودم فکر مي کردم امام زمان(عج) چطور مي خواهي حال اينها را بگيري؟، سفر دکتر به ايتاليا فقط 15 ساعت طول کشيد و به کشورهاي امريکاي جنوبي فقط 84 ساعت، که 44 ساعت آن را در هواپيما و در حال پرواز بودند. ما بچه هاي تشريفات به شوخي به هم مي گوييم؛ سفرهاي دکتر به کشورهاي خارجي آنقدر کوتاه مدت اما مفيد و ارزشمند است که بايد در کتاب رکوردهاي «گينس» ثبت شود. براي بار اول که رفته بود نيويورک، دو دست کت و شلوار بيشتر به همراه نداشت. کت و شلوار تيره که رنگ و رورفته بود و روشن. در پروتکل تشريفات و به خصوص امريکايي، رنگ لباس مقامات بايد تيره باشد و رنگ روشن نمي پوشند. دکتر با کت و شلوار رنگ روشن رفت در مجمع عمومي سازمان ملل و سخنراني تاريخي ايراد کرد و سازمان ملل را با اين سوال که اگر کشوري از يکي از اين پنج عضوي که در شوراي امنيت حق وتو دارند، شکايت داشته باشد، به کجا بايد مراجعه کند، به محاکمه کشيد. تحليل رسانه هاي امريکا اين بود که دکتر براي مقابله با سازمان ملل و به خاطر اينکه خلاف جريان آب شنا کند، برخلاف تمام روساي جمهور چنين پوششي داشته، سفر دکتر به امريکا در ماه رمضان بود. دکتر و چند نفر از وزرا و نمايندگان چون دائم السفر هستند، در طول سفر در هواپيما روزه بودند. چون زمين مي چرخد و شب و روز جا به جا مي شود، روزه شان 23 ساعت طول کشيد.

رئيس جمهور کومور و مصباح يزدي

-حافظه قوي دکتر با اينکه براي بچه هاي تشريفات دردسرساز است، گاهي به نفع شان تمام مي شود. رئيس جمهور کومور، مسلمان و شيعه است. در ايران درس خوانده و شاگرد آقاي مصباح يزدي بوده. مي خواست بيايد ايران، اما چون هواپيماي مناسبي براي آمدن به ايران در اختيار نداشت، دکتر دستور داد يک هواپيماي فالکون بفرستند تا او را بياورد. روز بعد روزنامه ها عکس او را در حالي که از يک هواپيماي ديگر پياده مي شد، انداختند. دکتر مسوول تشريفات را صدا کرد، عکس را نشانش داد و پرسيد مگر هواپيماي فالکون نفرستاده بوديد؟ اين فالکون نيست، مسوول تشريفات توضيح داد طبق دستور عمل کرده. بعد دنبال يک توضيح براي عکس روزنامه مي گشت که خود دکتر بعد از کمي مکث گفت؛ قبل از اينکه بيايد تهران رفته بود مشهد و با پرواز داخلي آمد تهران. احتمالاً عکاس روزنامه عکس را در حال پياده شدن از پرواز داخلي گرفته، منشي دکتر که در يکي از جلسات طرح تحول اقتصادي حضور داشته، تعريف مي کرد؛ مسوولان براي جمع و تفريق و ضرب و تقسيم عددهاي ميلياردي که به توان (ايکس) رسيده بود، از کاغذ و قلم و ماشين حساب استفاده مي کردند اما دکتر زودتر از ماشين حساب، ذهني حساب مي کرد و عدد را به آنها مي گفت.

راهپيمايي احمدي نژاد در عراق

-قرار بود دکتر به عراق سفر کند. اطرافيان و دوستان دکتر گفتند اوضاع آنجا ناآرام است. ممکن است از طرف امريکا خطري شما را تهديد کند. دکتر هم خنديد و گفت؛ ما در زمان صدام رفتيم. آنجا راهپيمايي هم راه انداختيم. کسي نتوانست کاري بکند، چه رسد به حالا. بعد خاطره را براي آنها تعريف کرد؛ در زمان صدام، وقتي امکان سفرهاي زيارتي براي ايراني ها فراهم شد، به همراه پدر و مادرم رفتيم عراق براي زيارت عتبات عاليات. آنجا در فرودگاه رفتار بدي با زائران ايراني داشتند و اصلاً رسيدگي نمي کردند. ايراني ها را جمع کرديم. در شرايطي که کسي از ترس صدام جرات نمي کرد صدايش دربيايد، شروع کرديم به الله اکبر گفتن. مسوولان فرودگاه آمدند. سريع رسيدگي کردند. دکتر حساسيت خاصي به پرداخت خمس دارايي اش دارد و براي خودش سال خمسي دارد. هر سال، يک روز جمعه، دکتر و همسرش از صبح تا شب مي نشينند و خمس آن سال را حساب- کتاب مي کنند. حتي اگر يک کيلو برنج اضافي هم باشد، آن را هم حساب مي کنند. بعد مبلغ خمس را مي فرستند دفتر مقام معظم رهبري. دکتر علاوه بر پرهيز از مال و لقمه حرام، از مال شبهه ناک هم پرهيز مي کند. در مهماني هاي رسمي داخل و خارج از کشور طوري با غذا و سالاد بازي مي کند که اطرافيان متوجه نشده و ناراحت نشوند. دکتر بچه هايش را طوري بار آورده که وقتي براي ديدن پدرشان به دفتر رئيس جمهور مي آيند، ما کارمند هاي دفتر، حتي يک فنجان چاي نمي توانيم به آنها بخورانيم. چند بار هم ديدم وقتي از تلويزيون آهنگ هاي خاصي پخش مي شود سريع خاموشش مي کنند. نسبت به صحبت هايي هم که مي کنند فوق العاده مراقبند.

Posted by: محموت at October 26, 2009 02:16 AM

صنوبر جان،
دستت طلا،
موفق باشيد.


سارا خانم سلام،
خیلی ممنونم. امیدوارم که شما هم همیشه موفق و شاد و خوشحال باشین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: سارا at October 25, 2009 09:39 PM

با سلام
دوست عزيز قلمت خيلي قوي است . اما حقيقتا اين مطلب را ( هرچند که خيلي هم خنديدم) نپسنديدم زيرا يه جورايي کفر و اهانت به ذات اقدس باريتعالي است.
مقدسات ما که به حاکمان و سران ايران تعلق ندارد پس بايد حرمت را نگهداشت.


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. شما لطف دارین. دقیقا چندتا کامنت دیگه هم بحث سر همین بود که ذات اقدس باریتعالی اونقدر اقدسه که من نیم وجبی "نمیتونم" بهش توهین کنم. تصور کردن و داستان ساختن و خیال پردازی کردن به نظر من کفر نیست. من قصدم توهین به هیچ کس نیست. ذات اقدس باریتعالی نه شبیه این شخصیتیه که من توصیف کردم نه میتونه شبیه باشه. این صرفا یک داستانه نه چیز دیگه. به نظر من واقعا جای دلگیری نداره چون نیت من پلید نبوده و نیست. تا اونجایی که خودم رو میشناسم میدونم که هیچوقت به کسی یا چیزی توهین نکردم (البته سوای اشخاصی که از آدمیت فرسنگ ها فاصله دارن و وجودشون خطرناکه یا چیزهایی که مخربن مثل پستی مثل ذات خراب و ...). با این وجود ممنونم از نظرتون و امیدوارم که به دل نگرفته باشین که اصلا منظور من توهین نبوده به هیچ وجه من الوجوهی.
قربان شما
صنوبر

Posted by: mohamad at October 25, 2009 03:55 PM

از بعد از انتخابات و علنی شدن - قسمتی از - جنایات عالیجنابان تنها و تنها یک سئوال یک لحظه مرا تنها نمی گذارد: موقعی که جوانان بیگناه ما در زندانها تحت نام خدا و پیغمبر و اسلام مورد تجاوز قرار میگرفتند خدای "رحمان رحیم" کجا بود؟ هنوز تا میخواهم دست به دعا ببرم و برای زندگی آرامم ازش سپاسگزاری کنم می پرسم پس این چه عدالتی است که آن گوشه دنیا آنطور و اینطرف آلمانیها برای احقاق حقوق حیوانات تظاهرات راه می اندازند.
نمی خواهم بحث خداشناسی راه بیندازم چون اینجا جایش نیست . نویسنده ای تخیلاتش را به روی کاغذ آورده - بدون قصد توهین - بعد شما یکدفعه قد علم می کنید که ایشان تا این حد اجازه دارند و بعد از آن نه ؟ صراحت مرا ببخشید: من کی باشم که برای یک هنرمند تعیین تکلیف کنم تا اینجا اجازه داری , از اینجا ببعد نه ! ولو اینکه این حدومرز با کلمات حساب شده و محترمانه مشخص شده باشد. هموطن گرامی آیا شعر موسی و شبان را خوانده اید که این اظهار نظر را نوشتید؟ اگر اعتقاد شما و من ریشه دار و محکم باشد نوشته ها و مقاله های از این بدتر هم نمی تواند در آن خللی وارد نماید. توصیه من به شما اینست که قدرت و تحملتان را در شنیدن انتقاد به عقایدتان بالا ببرید و خودتان را آماده کنید برای بعد از سقوط این جباران. آنموقع خواهید دید که اعتقادات مذهبی ایرانیان تا چه حد تغییر کرده است .

سلام،
خیلی‌ ممنونم از نظرتون. من فکر می‌کنم مشکل سر سو تفاهمه. مسائل رو به هم ربط میدیم. البته این نظر منه. آرزوم بود فرصت میشد و‌ امکانش بود که همه مون باهم راجع بهش صحبت کنیم و‌ توضیح بدیم که قصد چیز دیگه است نه مسخره کردن. اینکه فرق هست بین عالم تخیل و عالم واقع.
این مشکل نیست، فقط بد فهمیه. یکم شاید من مقصر باشم که این تصور رو القا کردم یکم هم از طرف خواننده که در مورد این متن موضع میگیره. ولی‌ می‌شه حلش کرد. ولی‌ حیف که اینجا بحث کردن در موردش خیلی‌ سخته. با این حال خیلی‌ لطف کردین و‌ ممنونم از نظرتون.

قربان شما
صنوبر

Posted by: از آلمان at October 25, 2009 01:50 PM

سلام صنوبر
ميگم هيچ جور راه نداره ما بعضی از اوقات داور صدات كنيم؟ هميشه نه ها. بعضی وقتها كه خيلی احساساتی ميشيم بعد از خوندن نوشته هات.

سلام حضرت آقا،
میگم حالا نمی‌شه وقتی‌ احساساتی‌ هم میشین من رو داور صدا نکنین که نقض قانون کپی رایت نکرده باشیم؟ نمی‌شه همون صنوبر صدا کنین؟

ارادتمند سرکار
صنوبر

Posted by: حسين at October 25, 2009 01:01 PM

(- (قبله رو می کند به اسرافیل) تو به جای این که این جا جنگولک بازی در بیاری الان وقتشه که تو اون صور بدمی. مفت مفت داری حقوق می گیری که یه بار قراره در کل زندگیت بوق بزنی و قیامت راه بندازی. انگار من رو گنج قارون نشستم. بزن قیامت شه جمع کنیم بریم پی کارمون.)
اين پاراگرافش شاهكار بود.
به اميد روزي كه بتوني آزادانه با اسم و چهره ي واقعي خودت اين مليجك هارو فتيله پيچ كني.
خيلي دلم ميخواد صاحب اين قلم متفاوت رو بيشتر بشناسم.
همواره شاد باشي.

سلام هنرمند عزیز،
خیلی ممنونم از نظرتون. من هم خیلی دلم می خواد شما و بقیه رو از نزدیک بشناسم. ایشالا به موقعه ش.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: هنرمند at October 25, 2009 03:12 AM

Salam Senobare aziz,
mesle hamishe neveshtatoono khoondam va hamchenin nazarate doostano... nemikham begam ba hashoon movafegham ya mokhalef vali be nazare man mishe rooye bazihashoon yekami fekr kard ... jameeye ma jameeye yek dasti nist ke khob mesle baghiyeye javame va in ham chize ajibi nist aslan khoobiye donya ine ke toosh hamejoor adami peida mishe ba aghayede mokhtalef moham ham ine ke adama be aghayede hamdigeh ehteram bezaran va say konan ba har aghideii ke daran betoonan dar kenare ham ba solh va safa zendegi konan.. mohem nist ke che dini dashte bashi mohem ine ke yek ensane khoob bashi va be baghiye komak koni... nemikham kheili falsafish konam vali hameye ma too delemoon be khodaii eteghad darim khodaii ke maro afarideh va be ma aghlo shoor dadeh ke khodemoon dar morede zendegiye khodemoon tasmim begirim va sarneveshtemoono khodemoon ragham bezanim hala in eteghade be khoda az tarighe har dini mitoone bashe vali kolan hadafe nahaii hamoonie ke be nazare man hadafe afarinesh ham boode : zendegi kardan tooye donya mesle yek ensane vagheii... be nazare man zibaiiye jonbeshe sabz dar ine ke toosh hame ba ham motahedan ba aghayede mokhtalef vali hame be yek hadafe moshtarak fekr mikonan va barash mobareze mikonan... hala dar morede neveshtehaye shoma ham ke dar zibaiish hich shaki nist be nazare man ageh be in etehad bishtar fekr konid va dar morede oon bishtar benevisid shayad behtar bashe (manzooram tanzetoon dar morede hokoomat va afarde oonan na aghayede mardom)fekr mikonam intori shayad mokhatabatoon kamtar fekr konan ghasde biehterami be aghayede oonaro dashtid harchand ke midoonam nadashtid... chon dar hale hazer hameye ma dar in ye mored ba ham motahedim va nabayad bezarim in etehade ghashang ke faghat ba oon be piroozi miresim kharab beshe...
az inke vaghtetoono gereftam ozrkhahi mikonam baz ham az neveshtehaye zibatoon tashakor mikonam ... omidvaram salamato movafagh bashid


سلام "م" عزیز،
من کاملا با نظر شما موافقم. احترام به عقاید بقیه خیلی مهمه. در مورد وصل کردن و نه فصل کردن هم شما کاملا درست می گین. بهتره که اگر در توانم باشه و در حد و اندازه ش باشم این کار رو بکنم و سعیم رو هم می کنم. اما یک چیز هم این وسط به نظر من خیلی مهمه و اون هم بزرگ نکردن مسائله. یک داستان تخیلی، صرفا یک داستان تخیلیه. زاییده ی ذهن یک آدم که می تونه برای یک عده جالب باشه و برای یک عده بسیار لوس و مزخرف. از اون مهمتر حق حرف زدنه. آزادی بیانه. من هم تو همین فرهنگ بزرگ شدم و میدونم که احترام به عقاید (هرچند که اون عقاید نادرست باشن) یک اصل در فرهنگ ما. اما پس من چی؟ یعنی من نباید حق داشته باشم یک تصور و تخیل رو که بدون هیچ قصد توهینی به ذهنم اومده روی کاغذ بیارم؟
من میگم مسائل رو با هم قاطی نکنیم. اگر من قصدم مسخره کردن عقاید بقیه یا توهین به عقاید اطرافیان بود، مطمئنا اونقدر روراست بودم که بگم "می خواستم توهین کنم" و پاش هم وای میستادم. اما من قصدم فقط به تصویر کشیدن تصوراتمه وگرنه خدایی که شما می پرستین نه اینقدر ضعیفه و نه اینقدر عصبی مزاج. من در مورد خدای هیچکسی صحبت نکردم. من تخیل و تصور خودم رو قلم زدم. همین. به همین سادگی.
در هر صورت من خیلی ممنونم از نظر خیلی مفصل و قشنگ و عالیتون. بنده با شما موافقم. با خودمم موافقم. با هر دو موافقم.
امیدوارم همیشه شاد و خوشحال باشین
قربان شما
صنوبر

Posted by: m at October 25, 2009 02:33 AM

من نمی دانم این دولت که به زور باتوم وشکنجه خودش را به مردم غالب کرده، چگونه می خواهد خودش را نگه دارد.از هر طرف به ضرب گلوله های آزادی خراب کن،نفسی چاق می کند ،ازیک طرف دیگر سونامی ویران کننده اعصاب را به راه می اندازدو در این بین هیچ فرقی نمی کند که هدف این عملیات روانی ،کدام گروه مخالف یا موافق دولت است ،می خواهد موتلفه باشد یا می خواهد مشارکت باشد،می خواهد مصباح یزدی باشد یا می خواهد منتظری باشد.
مثلا همین که آیت الله صافی از رفتار دولتمردان دچار رنجش می شود و می گوید که «انتخاب استاندار زن برای قم زیر پا گذاشتن قرآن و سنت پیامبر اسلام است»،یعنی اینکه میخ و سیخ دولتی که تنها آیت الله خ برایش تره خرد می کند ،به گلاره چشمان هواداران هم خواهد رفت.بنابراین نباید انتظار داشت که مخالفان دولت به وسط گود بیایند و در حضور یکی مثل مشایی که بلا نسبت ،امام زمان احمدی نزاد است،بشکن بشکن راه بیندازند و آهنگ باباکرم را به یاد رفاقت 50 ساله آیت الله خ و رفسنجانی ،بنوازند.
در این بین هستند کسانی که به کوررنگی حادی گرفتار شده اندو هر چه که آنجایشان را مورد لطف قرار بدهی، باز هم آنجایشان را به آدم نشان می دهند و این یعنی: «من از آنجایم فکر می کنم و حرف می زنم و نقطه احساس و عاطفه من آنجاست و باید آنجای مرا بنوازی تا من هم ترا به خوبی مورد نوازش قرار بدهم».
همینکه 100 نفر از نمایندگان مثلا اصولگرای مجلس از میر حسین موسوی شکایت می کنند و باقی نمایندگان مجلس به این 100 نفر نگاه می کنند، یعنی اینکه این 100 نفر احتمالا یک جایشان مورد سوزش قرار گرفته و احتمالا بد جوری هم قرار گرفته، وگرنه اگر آدم نماینده مردم باشد که از این غلطها نمی کند.بیاید نخست وزیر 8 ساله امام را بکشاند به دادگاه؟
این یعنی: «من به زور شورای نگهبان نماینده مردم شده ام و خواهم شد و یک میلیون سال دیگر هم چنین بادا ».اما نماینده واقعی مردم کجاست؟ احتمالا شال سبزی دور گردنش انداخته و چراغی در دستش گرفته و در زیر تیغ آفتاب، می گردد در شهر و
«انسانش آرزوست».
واقعا که !!! این نهایت بی شرمی ست که مردم شهر خودت را ول کنی و بچسبی به لنگ یکی از این 99 نفر ،که با تو می شود 100نفر و آسمان را به زمین بدوزی که «یا زیر این شکایت نامه را امضا می کنی یا مانند بقیه نمایندگان احتمالا خائن هستی»!!!
خلاصه ... همه می دانند که چند دوره نماینده مجلس بودن و نگران این نبودن که «مبادا مورد لطف حضرات شورای نگهبان قرار نگیرم؟» برای آدم اگر شرافت نداشته باشد ،تجارت که دارد.بودجه یک شهر را به جیب تو بریزند و برق هیچ سکه ناقابلی ،تو را مات نکند ،مگر می شود؟
باری .....
این ترانه ، تقدیم به یاران همیشه سبز:

حریم اعتراض توست
خونه ای که پر از شبه
از آینه ها خون می چکه
جام جنون ، لبالبه

****
با لب بسته ،اعتراض
با دل خسته ،اعتراض
هر کی که آزادی می خواد
بلن شه واسه اعتراض

****
همیشگی ترین صدا
از روی پشت بوم میاد
زنجیر انسانی زدن
با شعر «ظلمت مرده باد»

****
دست توی دست همدیگه
خواب واسه جلاد نذاریم
اونکه بلای جون ماست
دمارشو، در بیاریم

****
با لب بسته، اعتراض
با دل خسته، اعتراض
هر کی که آزادی می خواد
بلن شه واسه اعتراض

****
تموم سرزمین ما
به رنگ خون شناوره
قلب ستم رو بشکنیم
که با بدی برادره

****
ای زن و مرد بی پناه
شکنجه گاهه زندگی
داروغه ها آزادن و
حق نداری از شب بگی

****
با لب بسته، اعتراض
با دل خسته، اعتراض
هر کی که آزادی می خواد
بلن شه واسه اعتراض.



Posted by: شاهزاده شعرپوش at October 24, 2009 04:11 PM

درود برصنوی بر!
اگرچه از خيلی چيزات خوشم نمياد و ميدونم که بهت اعتمادنميشه کرد ولی گاهی خيلی باحالی و حتی اگر
اينکارخيلی جالبت متاثر از دگران باشه، باز هم بايدقدرش رو دونست و دمت را هميشه گرم خواست.
دمت گرم
نادر

سلام ای نای در،
شما خیلی خوب می کنین که از خیلی چیزام خوشتون نمیاد و نمیدونم از کجا میگین، ولی به کمال بی اعتمادی شما به بنده کمال احترام رو میذارم. خیلی زیاد و شدید ممنونم ازتون
ارادتمند
صنوبر

Posted by: نادر at October 24, 2009 03:44 PM

خیلی عالی بود. شخصیت اسرافیل چقدر شبیه اسفندیار رحیم مشایی بود. مثل همون ملنگ و شبیه کرفس.


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون آقای محترم.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: تورج at October 24, 2009 03:33 PM

از نوشتون لذت بردم البته بیشتر از سبک تا از مضمون من هم با چند نفر دیگه در این نکته هم عقیدم که باید یه سری حرمتها حفظ بشه، البته نظر خودم به شما نزدیک تره ولی باید حرمت همه حفظ بشه

سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. در مورد حفظ حرمت و اینها ایشالا یک بار فرصت بشه که همه مون با هم دیگه بشینیم صحبت کنیم. من حرفای شما رو گوش کنم، شما هم حرفای منو. خیلی ممنونم که عقیده تونو گفتین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: سعید at October 24, 2009 02:01 PM

درود بر شما
قلم زیبای شما را همیشه می ستایم

www.iran-bano.blogfa.com


سلام،
شما خیلی خیلی لطف می کنین. من رفتم که بلاگتونو بخونم. باز هم ممنونم خیلی زیاد.
قربان شما
صنوبر

Posted by: farimah at October 24, 2009 12:58 PM

سلام
نوشته جالبي بود.ولي برام تازگي نداشت.براي اينكه به نوشته هاي صادق هدايت بسيار نزديك هست.علاوه بر اين برادر من 12 سال پيش يك داستان مفصلي بطور كامل تو همين مايه ها نوشت كه اگه من مانع نمي شدم معلوم نبود چي مي شد.همينطور يكي دو جا هم تو نوشته هاي دكتر شريعتي شخصيت هاي داستان رو اينجوري ديدم.تنها تناسب موضوع با اتفاقات اين 4 سال توي ايران با يك تبحر خاصي كنار هم چيده شده كه در جاي خود قابل تقدير هست.ولي به هر حال من هم مثل بقيه دوستان لذت بردم و خنديدم.و از اينكه مردمي مي نويسيد ممنونم.ولي مواظب مردم هم باشيد.
رضا.

سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. بله، تازگی که نداشت. ممنونم که خوندین. من مواظبم، چشم
قربان شما
صنوبر

Posted by: reza at October 24, 2009 12:58 PM

nazanin,
neveshtarat mara beyad zendeh yad Hedayat andakht.
Malek ra besyar khoub tarsim kardehi. agar ejazeh bedahi, migouayam ke ba andak dastkari dar matnat va ba afzoudan kami chashni vijegihaye fershtegane mogharab behtar namayan mishod.Az in gozashteh jay darad ke be shoma sad afarin gofteh va yeh faghareh nemreh 17 taghdim.


سلام،
خیلی ممنون. این نمره ی 17 شما یعنی از 20 بیشتر به من چسبید. چون معلومه که همینجوری الکی بهم نمره ندادین. حالا من روی اون چیزهایی هم که گفتین تمرین می کنم بلکم یه بیستی از شما گرفتم دیگه. کی میدونه؟
قربان شما
صنوبر

Posted by: Mehrdad at October 24, 2009 12:53 PM

واقعا فوق العاده بود واقعا زیبا بود آفرین


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون
ارادتمند
صنوبر

Posted by: arash at October 24, 2009 12:42 PM

Senobar jan, nemidonam chi barat benevisam, faghat migam YEK bood, mesle khodet... Mer30


سلام قربان،
شما خیلی لطف دارین. خیلی ممنونم واقعا
قربان شما
صنوبر

Posted by: MBJI at October 24, 2009 12:07 PM

I don't have anything to say,except we proud of you,GOD bless you,continue

Hello,
You are so kind. Thanks for your beautiful and encouraging comment.
Bests
Senobar

Posted by: masoud at October 24, 2009 12:05 PM

درود بر شما

بنظر من در کارهایتان کمی دارید به تکرار میرسید. موضوعات مختلف ولی جمله ها همان فبلی هاست. در بیان هم تنوع ایجاد کنید. کارهایتان زیباست.

سلام،
چشم اگر بتونم حتما. سعیم رو می کنم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: محمد at October 24, 2009 11:18 AM

درود
بسیار عالی بود
من از کسایی که دلخور شدند میخوام یک کمی انصاف داشته باشن
چون اگر به خدایی که پیغمبرا میگن اعتقاد دارن چرا بهش ایراد نمیگیرن
وقتی به یک عده مردمی که خودش بوجود آورده میگه میمون یا حیوون
حالا مردم باید بهش احترام بگذارن؟
بیزارم از آن کهنه خدایی که تو داری هر لحظه مرا تازه خدایی دگرستی
درود به صنوبر، موفق باشی

سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. امیدوارم که شما هم موفق باشین همیشه.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: Hooman at October 24, 2009 11:13 AM

سلام صنوبر جان
بزاي اولين بار نوشته اي از شما خوندم. خيلي وقت بود چنين متن كم نظيري نخونده بودم.
ازت متشكرم


سلام،
من از شما متشکرم که خوندین. خیلی ممنون
قربان شما
صنوبر

Posted by: فرامرز at October 24, 2009 11:13 AM

به خدا عالی بود
عاااااااااااااااااااااااااااالی
فوق العاده نوشتی
اخرش فقط گریه تونست کمکم کنه

سلام،
خیلی مممنونم از نظرتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: ahoo at October 24, 2009 10:09 AM

سلام
از نوشته شما بغضم گرفت. دلم میخواست گریه کنم اما....
ولش کن. فقط میخواستم بگم توی شوخی و طنز هیچکسایی بالاتر از خدا و پیغمبر و فرشته هاش نیستند. ما بندگان خدا (یاغی و غیر یاغی) هستیم که بیخودی شلوغش میکنیم.
یه کار های زیبات ادامه بده. انشاالله همیشه موفق باشی
معین


سلام،
خیلی ممنونم ا ز نظرتون ولی راستش رو بخواین من متوجه نشدم که شما از چی بغضتون گرفت و متوجه نشدم که منظورتون چی بود از این که "توی شوخی و طنز هیچکسایی بالاتر از خدا و پیغمبر نیستند".
در هر صورت بدون متوجه شدن هم ارادتمند
صنوبر

Posted by: moien at October 24, 2009 02:26 AM

بدبخت شدیم از فردا باید به دنبال فتوای حضرات دنبال سر صنوبر باشیم شاید از سلمان رشدی که نشد از صنوبر علفکار راهی بهشت بشیم

سلام،
سر صنوبر قابل این همه گشتن و مکافات کشیدن نداره. از ما گفتن بود.
قربان شما
صنوبر

Posted by: عباس at October 24, 2009 12:38 AM

صنوبر جان سلام
راستش در اینکه نبوغ خاصی در نوشتن اینگونه فکاهیات داری شک ندارم. به نظر من تو دو قولویه دور هستی. اما میخواستم بگم نوشتن مسولیت هم دارد. فقط چرخش قلم نیست. میدونم قصد بی احترامی به هیچ باوری تو نداشتی اما ناخواسته به باور خیلیها كه دوستت هم دارند بی احترامی کردی. مسخره کردن خدا و فرشته حتی اگر تخیلات هم باشه اصلا پسندیده نیست. میتونستی به جای خدا از یک امپراطور یا حاکم استفاده کنی و فرشته ها رو تبدیل به مباشرین و مشاورین میکردی. یادت باشه همیشه بهتره آدم به مخاطبش احترام بگذاره و به باور اون هم همینطور. به هر حال به یک لب خندیدم و با چشم گریستم.
موفق باشی
محسن


سلام،
من فکر کنم یکم نظرم با شما متفاوت باشه که البته کل جذابیت زندگی هم به همین تفاوت هاست.
در هر صورت ممنونم از نظرتون.
صنوبر

Posted by: mohsen at October 23, 2009 11:15 PM

عالی بود صنوبر جان. فقط قبله عالم یخورده زیادی عصبیه. یه مقدار مهربون ترش کنی شاید بهتر باشه. بازم مرسی که مینویسی.


سلام،
عصبیه چون عصبیش کردن. وگرنه مهربونه. فقط مستاصل مونده از دست مخلوقاتش.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: مجید at October 23, 2009 10:12 PM

Salam senobar jan,
nemidoonam chera in dastanet mano yade ketabe MORSHED VA MARGARITA endakht va hanuz yekam gijam,
kheily doost daram aghidato bedoonam
mamnoon


سلام،
حقیقتش اینه که اصلا فکر نکرده بودم به این قضیه و الان که شما گفتین فکر دارم می کنم که ممکنه. چون مرشد و مارگریتا یکی از کتابایی که من خیلی زیاد دوست دارم و یکی از تاثیر گذارترین کتابایی بوده که خوندم. یکی از معدود کتاباییه که شیطان و اون پیلاطس بینوا رو خیلی متفاوت توصیف می کنه. ممکنه که ناخودآگاه از اون تاثیر گرفته باشم. الان که دارم فکر می کنم، به نظرم میاد که احتمالا موقع نوشتن این متن، یه جاهایی ته ذهنم داشتم به "افسانه آفرینش" صادق هدایت هم فکر می کردم. نمیدونم. منو به فکر انداختین.
خیلی ممنون
صنوبر

Posted by: Aram at October 23, 2009 09:09 PM

سلام صنوبر خانم
من تا به حال تمام طنزهاتون رو خوندم اما از این نوشته آخریتون خیلی خوشم اومد فقط به نظرم میشه موجز تر هم نوشت تو بعضی صحنه ها به نظرم بیش از حد شرح و بسط دادی اما در کل تصویر سازیت عالیه دنبال سوژه های دیگه در قالبهای متفاوت هم باش.خودتو محدود به این چهارچوب نکن
شاد باشی


سلام،
خیلی ممنون از نظرتون. بله، یکم توصیفام ممکنه یه موقعایی طولانی بشه، اونم برای اینه که می خوام دقیقا اون تصویری که تو ذهنم میاد رو روی کاغذ بیارم. سوژه های دیگه هم سعی می کنم. شما هم کمکم کنین خیلی بزرگواری می کنین. یه موقعایی کل درد همین سوژه پیدا کردنه.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: mahyar at October 23, 2009 08:53 PM

سلام
خسته نباشید
من از طرفداران شما هستم
من مطلبی رو نوشتم با الگو برداری از مطالب شما عزیز
مایل هستم نظر شما عزیز رو بدونم
با سپاس...............
www.samabdi.blogfa.com


سلام،
همین الان می رم سر وقتش.
قربان شما
صنوبر

Posted by: نوروزی نهال at October 23, 2009 07:49 PM

صنوبر
واقعا نثرت آدمو یاد امثال جمالزاده میندازه. ولی من خودم بیشتر با نوشته های تو ارتباط بر قرار می کنم. فوق العادست مخصوصا با این سن کم. موفق و سربلند باشی نویسنده با ذوق ایران

سلام،
جمالزاده مرد خیلی بزرگی بود. من به شخصه جسارت اینکه خودمو باهاش مقایسه کنم ندارم. از شما خیلی ممنونم به خاطر این قیاس.
شما هم سربلند باشید همیشه
صنوبر

Posted by: نامی at October 23, 2009 05:55 PM

فوق العاده بود یعنی باور نکردنی بود موقع خوندنش داشتم فکر میکردم جون میده یه کتاب از این تم دربیاری نمیدونم خودتم به این فکر افتادی یا نه من که فکر میکنم بدجور بفروشه با این ذوق نویسندگی و قلم روونی که داری. موفق باشی بیصبرانه منتظر قسمتای بعدیم آدرس ایمیلمو چاپ نکنی یه وقت منم میفرستن پیش مالک وای به حال عزراییل میشه دوباره.


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. بنده در خدمتم تا حد امکان.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: علیرضا at October 23, 2009 05:14 PM

درود بر صنوبر همیشه سبز

من که فکر می‌کنم این جماعت شیطون رو هم درس میدن.....احتمالا اونم با اه او‌ ناله میاد به سراغ قبله.......

عالی‌ بود خلقیتت در حد بنز.........

سلام،
خیلی ممنون از اینکه خوندین و خیلی ممنون تر از نظرتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: rahelan at October 23, 2009 05:08 PM

سلام
نوشتتون جالب بود تو بعضی از قسمتاش کلی خندیدم .نکته جالبی كه به نظرم رسید این بود كه بعد از انتخابات تو سایتهای مختلف خیلی زیاد این رو میخوندم كه خدایا تو اگر وجود داری چرا چنین و چنان میشود و یا ما دیگه به خدا بی اعتقاد هستیم و حتی همسر خودم هم رسما اعتقاد پیدا کرد كه خدایی وجود نداره !!!!
صرف نظر از اینکه آیا خدایی وجود دارد یا نه میخوام بدونم كه چرا ما همه مشکلات خودمون رو منبعث از یک قدرت بالاتری میبینیم و هیچوقت فکر نمیکنیم كه ما چه قدر در به وجود آمدن شرایط موجود نقش داشتیم . چه قدر در مقابل مشکلاتی كه برامون پیش میومد سکوت میکردیم و آیا خودمون اولین کسانی نبودیم كه ظلم رو بر خودمون روا داشتیم ؟
چه قدر رعایت حق دیگران برای ما مهم بود و چه قدر به یکدیگر احترام میذاشتیم ؟
من مدتی هست كه از ایران رفته ام ولی نمیتونم نگم كه مشکل من از حکومتی نبود كه بر کشورم چیره بود از باوری بود كه مثل خوره در کشور من وجود داشت كه اگر نخوری خورده میشی !!! اگر نکشی کشته میشی و.......
فکر میکنم زمان اون رسیده كه کمی به خودمون نگاه کنیم

همیشه سبز باشین

کیانا

سلام کیانای عزیز،
شما کاملا درست میگین. من هم در اصل می خوام همینو بگم. در اینی که ما مقصریم تا اندازه ای در بوجود آمدن این شرایط، من کاملا با شما موافقم. فکر کنم تو نوشته های قبلیم هم اینو بارها گفتم. ما خودمون هم اشتباه زیاد داریم، خیلی زیاد که متاسفانه وقتی در موردش صحبت میشه همه مون براق میشیم. یکی از بزرگترین مشکلات ما اینه که "بت" میسازیم. یک نفر رو بیشتر از ظرفیتش بزرگ می کنیم. اون فرد هم یکبار، دوبار (اون هم اگر آدم درستی باشه) انکار می کنه و میگه نه من اینقدر بزرگ نیستم، بار سوم دیگه باورش میشه و بعدش هم کم کم ادعای خدایی می کنه و به خودش حق میده در مورد راه رفتنمون هم نظر بده. من از این بت ساختن می ترسم. از این که یک نفر رو تصمیم گیرنده ی نهایی بدونیم. حتی در مورد خدای خودمون. از اینکه فکر کنیم ما عروسکیم و همه چیز از پیش نوشته شده. یک نفر هست که اون تصمیم میگیره که چه بلایی سر ما بیاد یا چه رحمتی به سرمون بباره.

حقیقتش داستان من هنوز تموم نشده که بخوام در موردش صحبت کنم اما به طور کلی، نظر شخصی اگر بخواین، من هیچوقت به هیچکس به جز انسان ها چشم امید نداشتم. در نهایت هم می خوام به همین موضوع برسم که من و شما و بقیه اگر هم تقصیری داشتیم، بهتره که بپذیریم و اگر که مشکلی هست بهتره که خودمون بدون خدا و نیروهای ماوراء الطبیعه حلش کنیم.

قربان شما و خیلی ممنون از نظرتون
صنوبر

Posted by: kiana at October 23, 2009 02:09 PM

صنوبر جان سلام
بسیار زیبا نوشتی ، آفرین بر تو که توسط آقای نبوی کشف شدی ،کاش من هم این سعادت را داشتم!
دو اینکه در جایی که به خاطر باور بعضی ، ما را اعدام می کنند ، چه جای عذر خواهی است اگر اندیشه ی ما باعث به چالش کشیدن تفکرات آنها می شود؟
وقتی جز قلم و اندیشه هیچ سلاح سرد و گرمی در دست نداریم در برابر تمام زور و تزویر و تنگ نظری ،بازاین ما هستیم که باید عذر خواهی کنیم؟


سلام ویولتای عزیز،
خیلی ممنون از نظر قشنگت. تو درست میگی. اما من پیش خودم فکر کردم که شاید این دوست محترم منظور من رو درست متوجه نشده و فکر کرده که می خوام عقاید یک گروه دیگه رو مسخره کنم که اصلا اینطوری نیست. من خودم خیلی تیز باشم حواسم به عقاید خودم باشه. در هر صورت یه عذر خواهی اگه می تونه دل یک نفر رو که فکر می کنه بهش توهین کردم، که اینجوری اصلا نبوده، به دست بیاره، خب چه اشکالی داره؟ من که چیزی از دست نمی دم. در هر صورت من و شما حرفمون رو هر جوری که شده می زنیم. در رو اگه ببندن، از پنجره میایم تو، مگه نه؟
قربان تو
صنوبر

Posted by: violetta at October 23, 2009 01:49 PM

salam, oonja ke neveshtin khoda be esrafil mige vaghti aaftabedare mostarahet kardam mifahmi; tooye paraantez be jaye ESRAAFIL neveshtin MIKAEEL


سلام،
آخ آخ، مرسی که گفتین. درستش کردم. خیلی ممنون
صنوبر

Posted by: MHD at October 23, 2009 12:03 PM

سلام صنوبر جان
واقعا باید انگشتات رو طلا بگیرین
درود بر آقای نبوی که چنین نابغه ای رو کشف کرد

سلام،
خیلی ممنونم. شما لطفتون خیلی زیاده به بنده وگرنه من نابغه اصلا نیستم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: saeed at October 23, 2009 11:29 AM

با سلام مشتری قدیمی اولین با ر مینویسم طرفدار نوشتها‌ای خرسندی هستم البته با او‌ آشنائ هم دارم برای او‌ برنامه هم میگذا شتم مدّت زیادیست نوشتها‌ای شما را دنبال می‌کنم این یکی‌ ولی‌ چیز دیگری بود جدا تبریک میگم به این همه استعداد امیدوارم تمام افرادی که اسم بردید در سلامت شما با هم همکاری کنند


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. امیدوارم که تمام افرادی که اسم بردم در سلامت همه مون همکاری کنن.
قربان شما
صنوبر

Posted by: داوود at October 23, 2009 10:06 AM

behtarin neveshteh senobar! kheili kheili ghashang bod! dastet dard nakoneh

سلام،
شما خیلی زیاد لطف دارین. دست "شما" درد نکنه.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Zi at October 23, 2009 09:50 AM

salam salam. vaaaaay aslan nemidoonam chi bayad begam ta bettonam tasvire khandehaiii ke az tah delam dar miyomad ra baratoon tosif konam.binaziiiiiiiir be jorat migam ziba tarin matne tanzi bood ke ta be emrooz dar zendegim khoondeh boodam. vaghti tasavoreshoo bara khodam anjam midadam az khande mimordam.khili khili ziba bood. merc


سلام،
خیلی ممنون نعیم خیلی عزیز. اگه بلند بلند خندیدین که من خیلی خوشبختم دیگه. خوشحالم که خوشتون اومد. امیدوارم که همیشه شاد باشین
ارادتمند شدید
صنوبر

Posted by: naeem at October 23, 2009 08:10 AM

Perfect Senobar jan,
BTW, I believe that the evil people are the coal to burn and purify the good people like the fire that purifies the silver. In the end, what is left is pure shiny silver and from the evil just ashes remain.
BTW2: Yeay, Senobar is back, great, amazing, and creative :D

Hi,
Do you think so? If it's like that so VIVA EVILS;) We are all going to be shiny silvers in the end. but when that end comes... who knows?
Thank you so so much
Senobar

Posted by: Arash at October 23, 2009 06:06 AM

صنوبر جان فوق العاده بود، من كه تا آخرش بلند بلند میخندیدم. تو نابغه ای دختر جان. آخرش هم عالی تموم شد


سلام سحر عزیز،
خیلی ممنونم واقعا. امیدوارم که همیشه بخندین (این حرف رو دویست بار تاحالا نوشتم، خیلی هم لوسه، ولی هیچی جایگزین پیدا نمی کنم)
بازم ممنون
صنوبر

Posted by: Sahar at October 23, 2009 05:33 AM

خیلی زیبا بود، آفرین!


سلام
خیلی خیلی ممنونم
ارادتمند جنابعالی
صنوبر

Posted by: همایون at October 23, 2009 01:57 AM

aghaie nabavie nazanin dost dashtani
man enghadr az ghalame shoma va honaretoon lezat bordam ke nemidonam ejaze daram naghdetoon konam ia na
ama nemitonam nagam
chandi pish dar jaee neveshtid ke az joke va shokhia khoda peighambari parhiz mikonid be dalaieli...
inke shoma injori minevisid haghighatan man va kheiliaie dige ke ro khoda va eteghadatemon hasasim ro azar mide inghadr ke joz iek paragraph bishtar natonestam bekhonam
shoma hagh darid ar jori benevisid ama ma ham hagh darim az nevisandeie mahbobemon bekhaim ke iekami hale ma ro ham dar nazar begire(ke mamolan ba oon bozorgvari ke darid dar nazar migirid)
dostetoon daram
salamat bashid


آقای محسن عزیز،
براتون ایمیل زدم و جوابتونو دادم. امیدوارم که به دستتون برسه. در هر صورت اینجا هم یه بار دیگه تند تند میگم، من قصدم توهین به هیچکس و هیچ باوری نیست. منم مثل شما باورهایی دارم و میدونم که باید به باور افراد احترام بگذارم. این صرفا فقط یه تخیله، همین. امیدوارم که نرنجیده باشید و اگر هم رنجیدین، من عذر میخوام. قصدم رنجوندن هیچکس نبود.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: mohsen at October 22, 2009 11:29 PM

Post a comment




Remember Me?