دوشنبه 20 مهر 1388

احمدی در فرنگ (پایانی)

sandali.jpg

صنوبر علفکار

صبح. احمدی گوشه ی تخت دمر افتاده است. دماغش گرفته. دهانش به سان غار باز و دریایی از تف از لب و لوچه اش روان است. آنقدر در خواب وولیده و خزیده است که شلوارش دور ساق هایش پیچیده و تا نزدیک زانو بالا آمده است. پتویش هم وسط اتاق پرت شده است. دارد خواب می بیند. خواب آن دشمن بدبخت (مجموعه ای از آمریکا و اروپا و من و شما و ماژیک سبز و هرکس که خوشگل باشد و او عصبانی شود و ...) . در حال کشتی گرفتن هستند. با یک دوخم او را خاک می کند، بعد فتیله پیچ و دیگر هر قر قنبیله ای که دلش بخواهد (شتر هم در خواب دیس دیس پنبه دانه می خورد، صنوبر هم در خواب یک کارهایی می کند آن سرش ناپیدا. کیست که جلویش را بگیرد؟).

افسر زودتر بیدار شده است. زنگ زده است آب جوش آورده اند، دم نوش احمدی را آماده کرده است. قربان علی در می زند و از افسر خانم می خواهد که احمدی را بیدار کند.
افسر آرام می رود سمت احمدی:
- قربون اون خوابیدنت برم که مثل علی اصغر معصومی، لطیف.

دستش را می برد جلو و آرام سر احمدی را نوازش می کند. یک دفعه احمدی مثل فنر به پشت می خزد و حمله می کند گلوی افسر را می چسبد:
- می کششششششششششششششمت.
- (افسر وحشت زده چهار پنج تا ضربتی بر سر احمدی می کوبد) چته ذلیل مرده ی مرده شور برده؟ ول کن خرخره مو.

از شدت ضربه احمدی از خواب می پرد. منگ نگاه می کند.

- چته تخمه ی جلب؟ هی بهت می گم بازیای جنگی نکن. اون ماسماسکو گرفتی دستت (ادایش را در می آورد) دوف دوف دوف دوف. دوف دوف و زهر هلاهل. اینم نتیجه ش.

احمدی را کشان کشان می برد در دستشویی، شیر آب را باز می کند، دستش را می گیرد زیر شیر و با شدت مادرانه که گاهی خیلی غلیظ می شود کف دستش را مثل سنباده از تارک مو تا چانه ی احمدی پایین می کشد. موهایش را آب و جارو می کند، هاله اش را بر سرش جاساز می کند و لباس هایش را تنش می کند. دم نوش را به حلق احمدی می ریزد و دوباره تحت عملیات مافوق سری مثل دو محموله درون ماشین ضد گلوله پرتاب می شوند.

احمدی خیلی خوشحال است. واقعه ی قبلی در ژنو کاملا از ذهنش پاک شده است. آنقدر در طول این مدت مسائل را در ذهنش اینور آنور کرده است که کل داستان اصلا چیز دیگری شده است.

- مادر قربونت بره. هیجان زده نشی ها. تو بیست می شی.
- آره بابا، ننه. تا بوده همین بوده.
- هرکی هرچی گفت تو با منطق قشنگت جواب بده ننه. عین بابای خدا بیامرزت.
- غلط می کنه کسی حرف بزنه. مرتیکه های چس نفس. اومدم لهشون کنم.
- حالا هیجان زده نشو، بادوم بخور.
- (یک مشت بادام می اندازد در دهانش) می گم که می خوام....
- با دهن پر؟
- برو بابا، اینجا آمریکاست. مردم با دهن باز حرف می زنن. می خوام برم دنیا رو عوض کنم. آخه می دونی که هولوکاست دوروغه.
- (متوجه نمی شود، حوصله هم ندارد دوباره بپرسد) باشه، هرکار دوست داری بکن. من پشت در وایمیستم تا بیای. برات ساندیس و تیتاپ هم که دوست داری آوردم که تا امتحانت تموم شد بیای بهت بدم غش نکنی از بس که لاجونی.

ماشین وارد جماعت سبز می شود. یک دفعه، اسفند دونه دونه و الهام و بقیه ی اعضای تیارت شروع می کنند شامورتی بازی. بلند دست می زنند و با صداهای لت و پار شروع می کنند به خواندن تا حواس احمدی پرت بشود.
- احمدی چقدر قشنگه، ایشالا مبارکش باد، احمدی مثه پلنگه، ایشالا مبارکش باد. وای وای، کی تو رو قشنگت کرده، مست و ملنگت کرده؟ احمدی شیره، مثل شمشیره، آمریکا پنیره، دست بزنی میمیمره...
احمدی هم نیشش باز آن وسط شروع می کند سر و گردن آمدن و بالا پایین پریدن تا به در پشتی می رسند. افسر احمدی را پانزده بار ماچ می کند، از زیر قرآن رد می کند، باسنش را نیشگون می گیرد، اسپند در جیبش می ریزد و پچ پچ پچ پچ ورد می خواند. احمدی خم می شود از روی زمین چندتا سنگ بر میدارد.

- (افسر) سنگ چیه، بنداز زمین طاعون می شی.
- می خوام بکوبم تو سر اسرائیل.
- وای خاک عالم. از کی تاحالا تو اینقدر لات شدی؟ (به قربان علی چشم غره می رود) تو یادش دادی ها. اوباش خیابونی.

حمله می کند به سمت احمدی. احمدی با جیغ و گریه فرار می کند، افسر هم به دنبالش تا بالاخره ته کوچه گیرش می اندازد و آنقدر می کوبد روی دستش تا سنگ ها را می اندازد. بعد هم در حالی که زیر لب تمام ایل و تباری پدری احمدی را لعنت می کند، با بی رحمی تمام شروع می کند بدن احمدی را وارسی کردن. شلوار کشی اش را از پشت محکم می کشد و یک تیرکمان هم آن جا پیدا می کند. با عصبانیت آن را می کشد و هلش می دهد به سمت در ساختمان.

هنگام ورود به ساختمان هم، در بخش بازرسی سی کیلو پنجه ی بوکس و چاقوی ضامن دار و قفل فرمان و آچار چرخ و سایر آلات گفتگوی تمدن ها از وجود رفقای احمدی بیرون می کشند و بالاخره احمدی و دوستانش با هم وارد ساختمان می شوند. همه اخم می کنند. گروه، تا به صندلیهایشان برسند به هر کسی که دم دست بود لنترانی بار می کنند و خط و نشان می کشند:
- فاسد ، اوا خواهر، بعد از جلسه وایستا دم در، چغر، قیافه رو، پودرت می کنیم، فاحشه، حمال...

همه با تعجب در سکوت به این کارناوال نگاه می کنند. خب ندیده اند بیچاره ها. احمدی می رود و مثل موش سر قالب صابون می پرد سر صندلیش. سخنرانی شروع می شود اما کیست که گوش کند. اصلا برای گوش کردن نیامده اند که. احمدی با دگمه ها بازی می کند، هاله اش را برمی دارد و با انگشت اشاره اش تند تند آن را می چرخاند، سرش را مثل جغد مدام چپ و راست می کند. برای یکی زبان در می آورد، برای آن یکی چشمانش را چپ می کند، گوشی اش را بر میدارد و می گذارد، با اسفند پچ پچ می کند و هار هار می خندند. ما بقی تیم هم کفش ها را کنده اند تا پاهایشان هوایی بخورد. تخمه می شکانند و پوستش را خیلی فنی به دور دست ها تف می کنند. سخنران ها هم می گویند، می جوشند. توپ و تشرهایشان می روند می خورند به در و دیوار و لوستر و مثل انجیر خشک می افتند زمین.
نوبت می رسد به قذافی. آهان، رفیق شفیق، اصلا گویی جولز و جولی، دوقلوهای افسانه ای. احمدی یک دفعه مثل کفتر چک و پر می زند:

- ای واااااااااااااااااااای رفیقمه. (دستش را جلوی دهانش شیپور می کند و هوار) چاااااااااکر آقا قذاف خودمون. گو، آی هَو یو (برو دارمت). (رو به اسفند) از اون بچه های با صفای روزگاره. آدم افتاده. تو چادر زندگی می کنه. بخدا. یه جورایی با هم هم فکریم. سیبیلارو داری؟ کلارک گیبلیه ها.

قذافی می رود آن بالا و یک فصل قصه تعریف می کند. ده دقیقه، بیست دقیقه، نیمساعت، یک ساعت... همه گوشی ها را می گذارند کنار و یک چرتی می زنند. در تیم احمدی این ها ولی بلواست، اسفند سوت بلبلی می زند، احمدی داد می زند:

- ناز نفست قناریییییییییییییییییی
- بگو بذار تا ته نافشون بسوزه.

مسئول سالن می آید تذکر می دهد.

- پلیز بی کوایت اُر گِت اَوت.

الهام شیشکی می بندد.

- (احمدی) اَ دَ دَ دَ، چخه بابا، چخه مرتیکه ی مزقون زن. هولوکاست ایز لای. حالیته یا با کف گرگی حالیت کنم؟

ما بقی تیم قهقه می خندند.

قذافی می جوشد، می جوشد و آخر سر هم طبق دویست و پنجاه بار تمرینی که کرده است کتاب منشور ملل متحد را به سان بشقاب پرنده به سمت هیئت رئیسه پرتاب می کند تا با دوست ما دست در دست مثال نقضی بشوند برای تکامل بشریت و تمدن. تیم احمدی این ها نعره می زنند، یقه می جرانند و دست می زنند:
- ماشاااااءالله، دست داشت این حرکت. دستا شلهههههه...

پس از این که تا می شد حرمت مکان از بین رفت، نوبت به احمدی می رسد. هاله اش را می گذارد روی سرش و تاپ توپ، تاپ توپ می دود به سمت تریبون. همه نیم خیز می شوند. چشمانش را می بندد و دهان باز می کند. کلامش شلیک حرکت اعضاء به سمت در خروج، محرک خشم جماعت سبز پشت درها. نوار ضبط شده، تکرار مکررات:

- هارت، پورت، هارت، پورت، هلدرم، پلدرم، ویز، ویز، ویز، ویز، تق، توق، دیش، دوش، بد، بد، بد، بد، من خوب، من خوب، من خوب، منِ عاقل، منِ عاقل، من نماینده ی جامعه ی بشریت، من، من، من، من...

بلوایی به پا می شود. بازار شام. جماعت همدیگر را هول می دهند تا زودتر خارج شوند که یعنی مثلا اعتراض. آن وسط هم رفقای احمدی می پرند و هر که دم دستشان می رسد به عبارتی خِفت می کنند:
- اوهوی، کجا؟ برگرد سر جات تا شیردونتو نذاشتم کف دستت.
- کجا با این عجله، وایستا با هم بریم، بیشین بینیم.

جماعت به هر زوری بود خود را از این رنج مکرر نجات می دهند. صندلیشان حلال جانشان آزاد بابا. احمدی پس از این که چشم بسته همه را شست و از بند آویزان کرد، لای پلک ها را کمی باز می کند و می بیند. یک سالن بزرگ، چند نفر آدم که آن خانم نماینده ی ایرلند که همه جا بینوا عکسش پخش شد جزوشان است، لوستر آویزان از سقف، سکوت، احمدی و هاله اش. افتخار ملی، عظمت، قدرت. تا احمدی بیاید حالیش بشود و چانه بلرزاند اسفند و دوستان و چند نفر آدم باقیمانده دست به کار می شوند. شروع می کنند به کف و سوت و هوار:

- هوراااااااااااااااااااااااااااااا، آفرین، آفرین.

هراسان می دوند و احمدی را سردست می گیرند و آنقدر حلوا حلوایش می کنند تا دوباره بخوری می شود که الحق و والانصاف به چه سرعتی نسیان عارضش آید همی:

- (چپ و چپ ماچش می کنند) رفیق ترکوندی، همه ترسیدن. بابا تو دیگه کی هستی؟ تو معرکه ای. قذاف رو هم گذاشتی جیبت...

و احمدی را روی دست می برند. قذاف به چادرش بازمی گردد و احمدی هم در توهم پیروزی، خندان به غارش تا خوشحال برای دوستان تعریف کند آنچه را که اتفاق نیافتاد ولی او می گوید افتاد و آنچه را که او صعود و ما هبوط می نامیم و خیلی آنچه های دیگر تا جمع تنکشان خوشحال اقتدارشان را جشن بگیرند و دور آتش برقصند. ما هم که کور بودیم و اصلا ندیدیم.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/763

Comments

Salam
khaeli alii bod dasto panjatoon dard nakone.on dastane ahmadi dar farangh chand jaesh adam ro yade dota shakhsiyate kartoni mindakht 1. Boshvek to loke khosh shans 2. on mare His to Rabin hod. vali dar kol qalame foqoladaee darin ba tashakor az shoma va Mr. Nabavi ( beyade rozname Asre azadeghan va sotone Ebrahim Nabavi)


سلام،
خیلی ممنون از نظرتون. "دقیقا" من خودمم وقتی داشتم اینو مینوشتم یاد هیس هیس رابینهود افتاده بودم. باز هم متشکر.
قربان شما
صنوبر

Posted by: amir at November 14, 2009 10:15 AM

salam, mamnun ke minevisin va mamnun ke khub minevisin. khoda ghovvat

سلام،
ممنون از شما که می خونین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: paria at October 24, 2009 06:48 AM

سلام
فکر کنم بهترین قلم ایران بدون تعارف مال شماست آیا تا به حال فکر کردین که این طنزنامه را به ایمیل دوست عزیزمون آقای ا.ن (احمدی نژاد) بفرستین شاید مغز ناقصش کمی دچار شک بشه و متحول بشه

سلام،
شما خیلی خیلی لطف دارین وگرنه بهترین قلم یکم برای من ابعادش بزرگه. در مورد ایمیل به دوستمون و تحول هم، والله قضیه قضیه ی میخ آهنین و سنگ و آب و هاون و کوبیدن و ایناست. باز هم ممنون.

قربان شما
صنوبر

Posted by: MASA at October 19, 2009 01:36 PM

Mahshar bood mesle hamishe,
ما هم که کور بودیم و اصلا ندیدیم.
in ghesmatesh darde dele hameye mahast!
merci khanoome aziz :-)
ey kash zood zood mineveshti baramun!


سلام،
خیلی ممنونم. بخدا می خوام زود زود بنویسم، وقت نمیشه. ولی سعیمو می کنم.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: Aram at October 19, 2009 12:35 PM

to fogholadei
vaghean khaste nabashi


سلام،
شما لطف دارین. خیلی ممنون
قربان شما
صنوبر

Posted by: mehrzad at October 16, 2009 10:18 AM

سلام
خیلی ممنون.
خیلی متشکر.
بسیار سپاسگذار.
خانم صنوبر
واسه قشنگی طنز قشنگتون. ( با اینکه دو دقیقه بعد قیافه اصل ا-ن شارلاتان میاد جلو چشمم، بلایا و ممموتی جمعا به دور.
اما باید خندید، با امید پیروزیم.)
بعد
اسم شما خشگلتره، آدم می فهمه با یه چیز نوبر طرفه، صنوبر خانم.
و سخاوت، بنده خواستار اندکی اصلاحات ( که قرمه قرمه شیخش بشم الهی ) در این مورد هستم، همین.
اول هم خودم شروع می کنم،
بنده از اتصال یزد به عدم سخاوت شخصی خویشتنم، پشیمان و آنرا مربوط به استفاده از آبکش ( ترش بالا ) در هنگام تقسیم نامبرده، اعلان داشته و از همه عذر خواهی می نمایم. باشد که رستگار شویم.
خدا حفظتون کنه در پناه خودش.

Posted by: moohammad at October 15, 2009 10:41 PM

سلام .
یکی از دوستان ما رو جو گرفت و گفت که : (( ما انقلاب کردیم که اینجوری بشه ؟ نباید بزاریم خون شهدا پای مال شه و ... )) - من هم گفتم که : پدران ما انقلاب رو کردند و به تلافی اون ، انقلاب هم ما رو !!! پس هیچ حسابی با هم دیگه نداریم !

سرعت دایال آپ رو تو این تصویر داشته باشید ! :
http://3.bp.blogspot.com/_zUjDIH-cyCc/Sta83fFZy8I/AAAAAAAAABY/QoqlIcv8mk4/s1600-h/fast+dial+up+%21%21%21.JPG

به تلخیص از محسن نامجو : گذر گذر گذر گذر گذر گذر !... گذر گذر گذر گذر گذر گذر ! ... سرعت دایال آپ را بگیر به عرش
رو ! ... ای دی اس الت را ببر پس بده و در گذر !

Posted by: تک تیر انداز at October 15, 2009 10:58 AM

سلام عالی بود . تبریک میگم طنز نویس خوبی هستی

سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون و از تعریفتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: امیر at October 15, 2009 05:12 AM

Salaam jenab Nabavi,
Alaveh bar inke az neveshtehat lezzat mibaram kheili estelahat ke teye salha az yademoon rafteh bood dobareh mikhoonam va jalebeh ye meghdar ham ghamnak .dar har soorat paydar bashi mard.

Posted by: Afshin at October 15, 2009 02:51 AM

سلام صنوبر
من بیشتر از طنز، از قدرت تصویرگری نوشته هات لذت می برم. اینقدر با دقت جزییات یک صحنه توصیف می شه و انقدر اون توصیف نزدیک به فرهنگ عامه است که خیال می کنم دارم یک فیلم سینمایی می بینم. کاش واقعا احمدی یه ننه داشت که هر چند وقت یه بار یه توسری نثارش می کرد

همیشه شاد باشی

سلام،
خیلی ممنون از نظر قشنگتون. امیدوارم که اینجوری باشه و خوشحالم که خوشتون اومد.
ایشالا شما هم همیشه بخندین
صنوبر

Posted by: من at October 15, 2009 01:25 AM

چرا از افسر و خروج احمدی از سالن سازمان ملل چیزی ننوشتی؟ یا احساس افسر از سفر به خارج از کشور؟ یا جنبش سبزی که خواب رو به افسر و احمدی حروم میکنه و کتک مفصلی که احمدی در نهایت از افسر میخوره و میگه که تا من باشم دیگه بیام خارج؟!
عالی بود. متشکرم

سلام،
راست می گین ها. خب بقیه ش با شما. خیلی هم ممنون از نظرتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Jz at October 15, 2009 01:13 AM

This was the best i have ever read from your artwork.


Hi,
you are so kind. Thanks a lot.
Senobar

Posted by: arash at October 15, 2009 12:56 AM

صنوبر عزيز سلام. نمي دانم مطلب بصيرت منو خوندي يا نه؟ اين اولين مطلب غير جدي اي بود كه مرتكب شدم! درضمن بنظر ميرسه قسمت دوم آقاي توهم در نيوءرك رو هول هولكي تموم كردي. نكنه سوژه هاي جديد در راستاي فشار از پايين و چانه زني هم از همون حوالي نسخه ي اين قضيه رو پيچيدن؟!

Posted by: چنار!! at October 14, 2009 01:30 PM

وزیر بهداشت(خانم وحیدی دستجردی): من چون یک وزیر زن هستم پس جنس دوم به حساب می آیم و همانطور که من یک زن انقلابی مسلمان و نمازخوان ومهمتراز آن،نماز شب خوانم پس باید از یک نفر تقلید کنم.چه کسی از مصباح عزیزم بهتر که همه چیزش خوب است و اسلامش از پیامبر اسلام کاملتر است وتازه با سواد است و نخبه است و من از این جور آدمها که مرد هستند وجنس اعلا هستند و به فکر تحکیم بنیان خانواده هستند و با تحکیم وحدت الحادی مخالفند ،خیلی خوشم می آید.من به تمام زیر دستان مرد، دستور داده ام که وقتی احضارشان کردم با یک روبند مشکی به دیدارم نائل شوند و اگر قصد خاصی از دیدار با من ندارند،مکاتبه کنند و صدای داوودیشان را به گوشم نرسانند که ممکن است حالی به حالی شوم و عفاف از میان برخیزد.

من به عنوان یک وزیر زن اعلام می کنم که طرح جداسازی دو نوع جنس را باید به اجرا در آورند،اگر مرد محترمی بیماری خاصی داشت و در آن دهکوره ای که او زندگی می کرد هیچ پزشک حاذقی نبود که مرد باشد و زن فداکار واز جان گذشته ای ،به جای این همه پزشک مرد،انجام وظیفه می کرد،به این زنان مشکوک اعلام می کنم که همیشه در دستانشان ،دستکش باشد که اگر آن اعضای حساس بیمار را لمس کرد ، فکر وخیالی به سرش نزند و آن بیمار خوشبخت هم ،خیلی خوشش نیاید و در آنجای خلوت ، جای پزشک و بیمار عوض نشود.باید در تمام بیمارستانها دیوارهای تو در تویی ساخته شود تا نسوان محترمه،از مجرای این دیوارها و پشت پرده ،به خدمت دکترهای آقا برسندو این دکترها حق ندارند بیش از 2متر به این خانمهای مریض ،نزدیک شوندو واقعا اگر دکتر ،دکتر باشد که می داند مردم ایران چه نوع بیماریهایی دارندو زیاد لازم نیست کنکاش کنند و تحقیق و تفحص ،تنها وظیفه مجلس است و خودم زمانی نماینده مجلس بودم و می خواستیم از قوه قضا تحقیق کنیم که آنها ناراحت شدند.پس می بینید که تا عمق یک مسئله رفتن اصلا خوب نیست چه برسد به اینکه عمق یک مسئله ،مربوط به زنان و بیماریهای خاص زنانه باشد و مردها مجبور باشند به اعضا و جوارح لطیف آنها ، دست بکشند.

من خودم چون بهداشتی هستم و اگر هم نبودم ،چند روزی می شود که مسواک می زنم،به خانواده هایی که بچه دارند توصیه می کنم که تا دندانهایتان را کرم نخورده و مثل شوهر من ،یک دست دندان چینی تقلبی را در دهانتان نکاشته اند ،مسواک بزنید و سعی کنید مثل من بهداشتی باشیدو یادتان نرود که من وزیر بهداشتم.چند مورد سفارش هم دارم که عمومیت داردو حتی مرده شورها هم خوب است که گوش کنند و اینقدر سر مرده ها، شوره نمالند:

1-من اولین وزیر زن در جمهوری اسلامی هستم.

2-من سرزده بازدید می کنم و البته تاکید می کنم که تدارکات پذیرایی از من را به خوبی انجام دهید.

3-من چون زنم از سوسک بدم می آید،بنابراین مراکز حساس به این بیماری را ضدعفونی کنید.

4-تمام قرارهای شب جمعه از هم اکنون،منتفی ست و حتی آقای خ از این قاعده مستثنی نیست.

5-تمام قرارهای روز جمعه ،منتفی ست چرا که جمعه ها ،مادر شوهرم را مهمان می کنم و دستم گیر است.

6-به همسرم اعلام می کنم که حداقل تا دو سه سالی هوس بچه دار شدن به کله اش نزند و کار مملکت را عقب نیندازد.

7-در هر سفر برون تهرانی،همسرم در کنار من است و خدا سایه اش را ازسرم کم نکند ،هزار سال!!!

8-در هر سفر برون وزارتی ،اجازه شوهرم شرط است و بی اذن او هیچ سفری امکان پذیر نیست.

9-فردا عروسی دختر خاله دایی مامانم است و ما خانوادگی دعوت داریم و الان می خواهم به آرایشگاه بروم.

10-دو هفته دیگر ،جشن تولد آرینا،دختر دوست همسایه صاحب خانه یمان است و من روز قبلش وقت آرایشگاه دارم.

11-چهار روز بعد از آن ،ختنه سوران پسر بهجت خانم است و همه محل را به آش رشته دعوت کرده و چقدر خوب است !!!

12-بعداز ظهر سه شنبه ها،کلاس رقص عربی می روم و به خانمها هم توصیه می کنم به این نوع رقص بپردازند .

13-دلم پوسید از بس موندم تو یک چاردیواری،این شوهر ذلیل مرده حتی منو تا دبی هم نبرده

14- ای شوهر بدجنس ! حالا که وزیر بهداشت شدم،می دونم چه حالی ازت بگیرم ،میدم آویزونت کنن از سقف و در همون حال مجبورت کنن ،ده بار صد بار هزاربار، دعای جوشن کبیرو بخونی.

15- تمام موارد فوق الذکر ،از فردا لازم الاجرا می باشد و قصور از هر کدام،پیگرد قانونی در بر خواهد داشت.

Posted by: شاهزاده شعرپوش at October 14, 2009 12:50 PM

درود بر صنوبر همیشه سبز

عالی‌ بود.....به امید پیروزی سبزها

Posted by: rahelan at October 14, 2009 11:24 AM

salam belakhare bad az ye modate tavil dobare khandedar bood. ghadre khoodeto bedoon. vali man chesham aab nemikhore ke to hamoon ebrahim nabavi nisti, jane man ye joori sabet kon tanx a lot !


سلام،
خدا را صدها هزار مرتبه شکر که پسند افتاد جناب. در مورد صنوبر و آقای نبوی و من کیم و اون کیه هم... چه اهمیتی داره واقعا؟
ارادتمند
صنوبر

Posted by: afv at October 14, 2009 11:01 AM

hamoonjoori bood ke entezar miraft. ziba va ravan
belakhare key in mataleb ketab beshe va hameye donya oono bekhoonan khoda danad.vali motmaenam in etefagh khili zood miyofte.
mamnoon


سلام،
من به جز خیلی ممنون چیز دیگه ای میتونم بگم به نظر شما؟
خیلی ممنون
صنوبر

Posted by: naeem at October 14, 2009 09:58 AM

You are great Senobar!
You will with no doubt be one of the best writers of the near future of Iran!
With a little effort, your name will be carved in the history of Persian contemporary literature

Hi,
CARVED... WOW... what a compliment....but honestly rather than being carved I would prefer to be useful.
Thanks anyway
Senobar

Posted by: Arash at October 14, 2009 08:58 AM

صنوبر جان خیلی زیاد دلم گرفته بود و هر آن بعض گلوم میخواست بترکه. با نا امیدی سایت را باز کردم و هی می گفتم ایکش صنوبر چیزی تازه نوشته باشه. با خوندن این نوشته ات قهقهه زدم. خدا عمرت بده. بابا، محشری تو!


سلام،
خیلی خوشحالم که خندیدین. بایدم بخندین. اگه ما نخندیم کی بخنده پس؟ منم اگر که با تاخیر می نویسم باور کنین مشغولم وگرنه از خدام بود که هر روز بنویسم و بتونم هر روز بخندونمتون. شما بدون نوشته های من هم حتما حتما که میتونین بخندین. منم حدالامکان در خدمتگزاری حاضرم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: زهره at October 14, 2009 03:56 AM

در کل احمدی در فرنگ داستان جالبی بود
خسته نباشد
تو این هوای مسموم و غمگین مملکت خندوندن مردم هنر می خواد
که شما دارید


سلام،
خیلی خوشحالم که شاد شدین. منم وظیفه مه.
قربان شما
صنوبر

Posted by: ali.gh at October 14, 2009 01:52 AM

ما هنور پای خواستگاریمون هستیماااااااااااا
حتی اگه دختر کوچکتون هم سنمون باشه!!!!

فقط یه سوال فنی عیال آینده! و اون اینکه احمدی کلارک گیبل رو می شناسه؟؟؟؟؟؟

فدای نوشته هات
آقای آینده تون!

Posted by: آرش at October 13, 2009 11:18 PM

Post a comment




Remember Me?