سه شنبه 14 مهر 1388
سه شنبه 14 مهر 1388

تصویری از خمرهای سرخ، در دوران حکومت پل پت
شش سالی است که در فضای بیرون ایران زندگی می کنم و در تمام این مدت تلاش کرده ام تا خود را آلوده بازی های کودکانه کسانی نکنم که زندگی سیاسی و اجتماعی مردم ایران برای آنان یک تفریح ساده است و جز افزودن به بار سنگینی که بر دوش ملت است، کاری ندارند. به همین دلیل همواره تلاش کردم که دور از هیاهوی این جماعت کار خود را بکنم و با آنان کاری نداشته باشم. هفته گذشته به مناسبت حضور احمدی نژاد در سازمان ملل به دعوت دوستانم در بلژیک برای سخنرانی به میان جمعیتی رفتم که در میدان شومان جمع شده بودند و برای آنکه وقت دیگران را نگیرم، متنی را نوشتم و از روی آن خواندم و خانم محترمی هم که کنار من ایستاده بود، گفته های مرا ترجمه کرد.
پس از پایان گفتارم، به کناری آمدم و با سه جوان معترض روبرو شدم، آنچه در گفتگوی من و آنان آمد، در حد دو سه جمله تمام شد و دوستانی که آنجا بودند، انگار که آن جمع را می شناسند، گفتند که به بحث با آنها ادامه ندهم و من نیز قصه را درز گرفتم و تمام. دیروز دیدم که در یکی از سایت های اینترنتی روایتی از قهرمانی این گروه منتشر شده و چنان گفته شده که انگار، آنان گروهی از مبارزین وطن هستند و من نماینده حکومتی که قرار است آنان افشایش کنند. در این روایت از من نقل شده که گفته ام " آنها در سالهای 60 یه مُشت کمونیست بودن و باید می مردن و شما هم پنج درصد هستید و حقتون همونه"!!! من اصولا چنین جمله ای را نگفتم و چنین نگاهی از من برنمی آید. در حالات دیگر که اظهاراتی چنین گفته می شود، معمولا من ساکت می مانم، چون می دانم مقصود این جماعت گرفتار کردن من و بسیاری از مبارزان با استبداد در درگیری های درونی شبه اپوزیسیون است و تن به درگیری نمی دهم، اما این روایت چنان احمقانه است، که چند توضیح را ضروری می دانم.
اول، گفتگوی ما در مورد کشتار سال 67 بود و آنان در این مورد سووال کردند، نه در مورد کشتگان دهه 60، من هم گفتم که شما حقیقت ماجرا را نمی دانید و فقط چیزی را تکرار می کنید برای تخریب کسانی که اصلا ربطی به آن کشتار نداشتند.
دوم، در مورد کشتگان سال 67 من هرگز معتقد نبودم که مرگ حق آنان است و اصولا در هیچ موردی معتقد نیستم که مرگ حق کسی است، بارها نوشته ام که کشتگان سال 67 قربانیان استبداد بودند و طبیعی است که مرگ آنان به عنوان اقدامی ضدبشری و غیرانسانی و بیرحمانه محکوم است. تنها چیزی که پیش از این گفته ام و تکرارش می کنم این است که من در سال 1367 نویسنده بودم و به دلیل اینکه سه چهار سالی از سیاست بریده بودم، اصلا خبر این اعدام ها را نشنیدم و حتی تا سالها بعد هم واقعیت آن را نمی دانستم.
سوم، من هرگز نگفتم که کسانی که در سال 60 کشته شدند کمونیست بودند، و چون کمونیست بودند پس حق شان بود بمیرند، بسیاری از دوستان دوران دانشگاه من کمونیست بودند و بسیاری از دوستان تمام دوران زندگی من کمونیست های سابق و موجود. اولا آن کشتگان همه کمونیست نبودند، و اصولا من حتی برای یک بار هم کلمه کمونیسم از زبانم خارج نشد. البته من کمونیسم را بارها نقد کردم، دقیقا به این خاطر که هر گاه یک جنبش کمونیستی به پیروزی رسید، دست به قتل عام زد. کشتگان دهه 1930 استالین کمونیست حداقل هزار برابر کشتگان 67 بود، کشتگان خمرهای سرخ که کمابیش شبیه همین طرفداران حزب کمونیست کارگری است، بیش از یک میلیون نفر بودند، کشتگان کوبای کاسترو و سوسیالیسم عربی و کمونیسم آلبانی دستکمی از کشتار 67 نداشت و قطعا بیرحمانه تر و کثیف تر از آن بود، اما من به این دلیل هم دشمن کمونیسم و کمونیست ها نیستم، من اصلا دشمن کمونیسم نیستم. به نظر من این بیرحمی و کشتار، ویژه هر نظام ایدئولوژیکی است، چه این ایدئولوژی کمونیسم باشد، چه دیکتاتوری دینی.
چهارم، دروغ گفتن و عوامفریبی و حرفی را دگرگون کردن، سوگمندانه یکی از مواریث اندیشه های ایدئولوژیک است، همان که بارها و بارها از زبان بزرگان کمونیسم هم شنیدیم، فرزندان شان هم ارث از پدران برده و در روایت دروغ هیچ پروایی ندارند. کل داستانی که در مورد برخورد من و این افراد آمد، دروغی است که هرچه فکر می کنم نمی فهمم از کجای آن کلمات درآمده است. متن سخنان من همان روز منتشر شده و اصلا چنین چیزهایی در آن وجود نداشته است. زندگینامه من هم روی وب سایت شخصی من موجود است و هزاران نفر تا بحال آن را خوانده اند. من چیزی برای پنهان کردن ندارم که کسی بخواهد آن را افشا کند.
پنجم، وقتی نخستین بار از ایران به فرنگ سفر کردم، دکتر رضا براهنی به من گفت که دهان به دهان یاوه گوهای حزب کمونیست کارگری و مجاهدین خلق نشوی که آنها سووال عوضی می کنند. مفهوم سووال عوضی همان مفهومی است که در طول این بیست سال بسیاری را به زندان انداخته است. وقتی کسانی مانند احمد شاملو، محمد مختاری، علی افشاری، شهلا لاهیجی، مهرانگیز کار، سعیدی سیرجانی، اکبر گنجی، یوسفی اشکوری، سیمین بهبهانی، عباس کیارستمی، شهرام ناظری، شجریان، مخملباف و بسیاری دیگر از اهل فرهنگ و هنر از جانب طرفداران حزب کمونیست کارگری متهم شدند که عامل جمهوری اسلامی هستند و بسیاری از آنها چند ماه پس از این اتهام در ایران کشته شدند، چه انتظاری است از من و کسانی مثل من که جرم شان این است که چرا چند سالی در ایران با حکومت مبارزه کرده اند و زندان رفته اند. و همه این جار و جنجال نه برای افشای جمهوری اسلامی که برای افشای مبارزین با حکومت است، و این افشاگری هم وظیفه فردی نیست، بلکه یک وظیفه تشکیلاتی است. تشکیلاتی موهوم و مشکوک که دقیقا همان را می کند که وزارت اطلاعات می خواهد.
ششم، در هامبورگ، هشت سال قبل، یکی از اعضای حزب کمونیست کارگری به من می گفت: " دقیقا بگوئید که منظورتان از این نوشته های طنز چیست؟" به او گفتم: " این سووال دقیقا همان سووالی است که بازجوی من در تهران از من می کرد. به او جواب ندادم، به تو هم جواب نمی دهم."
هفتم، و اما موضوع پنج درصد چه بود که این دوستان نمی دانستند و منظور من را نفهمیدند. در گفتگویی که در میدان شومان کردیم یکی از خانمهایی که از طرف حزب کمونیست کارگری وظیفه افشای مرا بعهده داشت، گفت: " چرا از موسوی طرفداری می کنید؟" گفتم من از موسوی طرفداری می کنم، چون از رای مردم طرفداری می کنم. موسوی مظهر رای به غارت رفته مردم است. بعد به من گفت چرا شال سبز انداختی که علامت مسلمانی است؟ گفتم این رنگی است که مردم برای جنبش شان انتخاب کردند و اکثریت مردم در این جنبش علیه استبداد با این رنگ هویت پیدا کرده اند. بعد به او گفتم ما در انتخابات اکثریت را به دست آوردیم و پای حرف مان ایستاده ایم و رای مان را می خواهیم، شما هم با همان پنج درصدی که فکر می کنید که طرفدار دارید بروید و مبارزه تان را بکنید.
اشاره من به مصاحبه منصور حکمت بود که وقتی از او پرسیده بودند که وقتی تو پنج درصد( اغراق بسیار بالایی است) هم طرفدار نداری، گفته بود لنین هم پنج درصد طرفدار نداشت، ولی دولت را تشکیل داد. حقیقت همین است، با پنج درصد هم می شود دولت تشکیل داد، اما نتیجه اش همان می شود که در دوران استالین شد، باید 95 درصد رقبا را از بین ببری، تا قدرت را در دست بگیری. این واقعیتی است که قرار است هیچ کس نبیند.
قصدم این نبود که وارد دعوا با ناکسانی بشوم که نه معلوم است از کجا دستور می گیرند، نه نشانه ای از آنان پیداست، به بادی می آیند و به بادی می روند. و اتفاقا در این سی سال وقتی با کسی درگیر می شوند که او با حکومت درگیر شده است، می خواهند سعید حجاریانی را به زندان بیاندازند که در زندان حکومت است و می خواهند موسوی را مجازات کنند که وسط میدان مین راه می رود تا راهی به سوی آزادی کشور باز کند.
سیزدهم مهر 1388
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/762
تو گفتی و ما هم باور کردیم که هیچ چیز نشنیدی! در ایران آنها که هیچکاره بودیم یک چیزهایی شنیدند، شما هیچ چیز؟! نامت را باید گذاشت "ابراهیم صدیق نبوی"، همین ادعایت نشان می دهد که چقدر صادقی هستی!!!
بعد هم بگو ببینیم در کوبا چه "قتل عامی" صورت گرفت؟ روی شکم حرف زدن که خیلی راحت است. در ضمن روشن کن آنجا که مثلا "ایدئولوژی" در کار نیست و "قتل عام" صورت می گیرد، تکلیف کار تئوری توی هوایت چه می شود؟
قتل عام در ویتنام، در فلسطین، قتل عام کردها، قتل عام ارامنه، قتل عام مردم عراق و...؟
Posted by: کاربر at October 22, 2009 12:32 AM
عاشقتم.اصل جنس كه ميگن ،خودتي.
Posted by: مازيار at October 20, 2009 09:22 PM
داور جان جان مادرت دیگه بیخیال تست چهرجوابی شد. خداییش دیگه طاقتمون طاق شده بود. این برادران کمونیست رو هم ولشون کن. اگه از خامنه ای گاندی در بیاد از اینا هم آدم دموکرات در میاد. اینا دیگه مغز سوز شدن.
زنده باشی
Posted by: مهران at October 16, 2009 06:46 PM
سلام ابراهیم نبوی
من یکی از هواداران مجاهدین خلق هستم. این هم که وارد این صفحه شدم به خاطر اسمی بود که از مجاهدین آورده بودی. از تو خواهش می کنم بی خودی اسم اونا رو نیار. مگه اونا به تو کاری دارن که تو هی سر به سرشون می ذاری؟ اصلاً ببین تو رو قابل می دونن که راجع بهه ت حرفی بزنن؟ وقت امثال من رو هم نگیر. چون فکر کردم حرف قابل مطالعه ای زده ای و سخنرانی ات را خواندم و در ضمن باز هم وقتم بیشتر تلف شد چون خواستم این موضوع رو به اطلاعت برسونم.
Posted by: forough Azadi at October 16, 2009 03:20 PM
خسته نباشید.
در راهتان استوار و همیشه شاد باشید.
Posted by: ا at October 15, 2009 11:45 AM
vaghean harf del adam ra cheghadr ziba mizani va man ashegheh shoma hastam , omidvara ke har rooz bishtar az dirooz ghodrat dashteh bashid ke barayeh ma sabz benevisid ta be azadi beresim.
Posted by: amir at October 14, 2009 03:13 AM
گر بدى گفت حسودى و رفيقى رنجيد
گو تو خوش باش كه ما گوش به احمق نكنيم
Posted by: zolfi at October 13, 2009 12:15 AM
اين كه تصميم گرفته ايد تست چهار جوابي را برا ي مدتي كتار بگذاريد اتفاق فرخنده اي است كه طنزتان را گزنده تر هم كرده است . شيوه قبلي البته هميشه هم بد نبود مثل آن شاهكاري كه به سياق كيهان نوشته بوديد اما در شرايط فعلي كه همه مدعي پرچمداري جنبش سبزند و مدام براي همين كيهان نشينان مضمون كوك مي كنند ، شيوه فعلي راهگشاتر است .
Posted by: kaveh at October 12, 2009 01:55 PM
سلام ابراهیم جان
کمترکسی رامیشناسم که مثل تو دیدگاه هایش اینچنین واقع بینانه و آینده نگر باشد.همیشه آرزو میکنم ایکاش یک چهارم مردم ما مثل تو وهمفکرانت بجای جو زدگی و انجماد فکری و نظری واعتقادی از بزرگترین موهبت خداوندی به درستی استفاده کنن(منظورم عقل و قوه ی تشخیص است).من هم زمانی درگودال عمیقی بنام حماقت ایدئولوژی ازنوع اسلام واقعی بال بال میزدم وبا دیدن تناقضاتی که از صدر اسلام فراوان وجود داشت به خود دلداری میدادم که اسلام واقعی این نیست و فلان است.
اما حالا بعد ازسالها مطالعه وتحقیق به این نتیجه رسیدم که ایدئولوژی ای که براحتی دستور مرگ انسانهای آفریده توسط سخاوت خداوندی را به هردلیلی صادرکند عین گمراهی وچه بسا مقدمه ی انحطاط و بدبختی است. و جالب است که دین مبین اسلام سردسته ی این ایدئولوژی هاست(بعنوان دلیل خوانندگان عزیز را رجوع میدهم به مطالعه یک ترجمه ساده ی قرآن).
به همین ترتیب وبا همین شاخص ساده و منطقی میتوان سراغ مارکسیسم و باقی دستورالعملهای قتل وتجاوز رفت وبراحتی به نتیجه رسید.بیشتر روی سخنم با رضا و سارا وهمه ی کسانی است که بین یک تعصب کور و یکی دیگر، بین یک اشتباه و اشتباه دیگر به ناچار دست به انتخاب نزنند، مطالعه بی تعصب همراه با فکر باز براحتی راه روشن و درست رابه انسان نشان میدهد.
ابراهیم جان حتی اگر خودت هم ازخود بدبگویی، درقلب وذهن صدهاهزاران ایرانی که عاشقانه دوستت دارند کمترین خدشه ای وارد نخواهد شد.تو سالهاقبل امتحان خود راپس داده ای.
آهنین وخلل ناپذیر ادامه بده که تنها نیستی وقلب و شعور بیشماران همواره درکنارت خواهد بود.
قربانت شهرام از تبریز
Posted by: شهرام ازایران at October 12, 2009 07:12 AM
اینروزها ، آقای خامنه ای گیر سه پیچ داده اند به "بصیرت" و برای آنکه به همه بقبولانند که حرف من درست است و تو مو می بینی و من پیچش مو!، مدام این کلمه را تکرار می کند. آنقدر که مطمئنم این همه که "بصیرت" گفته در این بیست سال و خرده ای از "ایران" نام نبرده. غافل از آنکه اگر ایشان تازه یاد آن افتاده و در وجود مبارک خویش کشف کرده، سپاهان اصفهان سالهاست که "بصیرت"دارد به چه ماهی؟! که تا روزی که بازی می کرد کاپیتان تیمش بود و روی چشم همه جا داشت و حالا هم که چندسالی است کفش هایش را از دیوار آویزان کرده و از دویدن دنبال توپ توبه کرده!، شده سرپرست باشگاه فرهنگی -ورزشی سپاهان اصفهان که خیرش از وزارت فرهنگ و ارشاد هم بیشتر به فرهنگ کشور رسیده و تازه مقام آسیایی هم آورده به چه ماهی و در جام باشگاههای جهان هم بازی کرده عین دسته گل و آنجا هم به ضیافت شامشان دعوت شده و آدم حساب شده اند !
معظم له هم اگر تا حالا ملتفت نبوده اند و فکر می کند که فقط خودش این فقره را موجود دارند می توانند یکی از بازی های سپاهان را مثلا" با فجر سپاسی (که مدیرانش خودی هستند!) و نه استقلال اهواز که خصوصی است و مدیرانش هم از قیافه شان معلوم است که رابطه چندان خوبی با "مطلقه" و اینها ندارند، را نگاه کند و ببیند که "بصیرت" آن قدرها هم که فکر می کند نایاب نیست که هر بار می آیند و این داشته ادعایی شان را توی فرق ملت می کوبند. یا مثلا" می توانند تا آخر شب بیدار بمانند و سری جدید نود را نگاه کنند که نه تنها "اخته"!! نشده ، بلکه تازه به ما فهمانده که "آیین چراغ خاموشی نیست"! و تازه مجری "عادل" آن چه جور دمار از همه در می آورد و پدر قاضی القضات فوتبال و قضات متخلف آن را در می آورد و کار همه شان را به محرومیت و تنبیه و توبیخ و درج در پرونده می کشاند!!خدا را چه دیدی؟! شاید تقی به توقی خورد و ایشان هم "عادل" شدند!!
Posted by: چنار! at October 11, 2009 01:12 PM
داور جان
همیشه به شما بالیده ام به عنوان یک هموطن و اکنون بیشتر می بالم. نه تنها به خاطر آزاد اندیشی وپرهیز بیباکانه ات از تعصب و شعار زدگی و دروغ - که بیماری اعصار و قرون ما هستند-، نه تنها برای مبارزه ی همواره، خستگی ناپذیر و صح طلبانه ات برای مردم ایران، نیز به خاطر آن روشنایی زلال که در اندیشه و در جان پرورده داری و برای آن تیز هوشی و سلامت نفس که تو را ترغیب میکند در پاسخ به این پرسش که چرا شال سبز انداختی ...از جنبش سبز و بهاری ایران دفاع کنی که بی تردید مرزبندی های احمقانه ی ایدئولوژیک را درنوردیده است. با پاسخ هوشمندانه ات شمار بسیاری از رهروان جنبش را که مسلمان نیستند و ادعای مسلمانی ندارند دلگرم کرده ای. اگر با چشم خود ندیده بودم نمیگفتم که در آن نبرد نابرابر آن روز های دشوار مسیحیان و زرتشتیان و یهودیان و لائیک ها و- همه ی پیروان همه ی آیینهای دیگر نیز بی تردید- دست در دست ، خود را به مخاطره انداختند و با شال و دستبند سبز به میدان آمدند.
وقتی پای انسانیت و حقوق انسانی افراد بشر در میان باشد، به راستی ایین و مذهب هر فرد، چه تفاوتی، چه اهمیتی دارد؟
به امید روزهای بهتر
پیروز باشید
Posted by: به آفرین at October 11, 2009 12:11 AM
سلام آقای نبوی - خسته نباشید
! یک : این جایزه ی صلح نوبل هم واسه ی خودش پدیده ایه
دو : وقتی کسی در زمانه ی حال جایزه ی صلح نوبل می گیره ، مثل اینه که در یک مسابقه ی فوتبال 7 نفر اخراج بشن و
! دنده ی 3 نفر خورد بشه - اون وقت ما به بازمانده شون بگیم بهترین بازیکن اخلاق
! سه : اصولا بهترین جایزه برای مرد صلح گسترش صلح در جهانه دیگه ! - نیست ؟
! چهار : معمولا این جایزه به کسانی تعلق می گیره که جمهوری اسلامی یا باهاشون به کلی مخالف ِ و یا نظر ممتنه داره
پنج : از خیمه و خرگاه جمهوری اسلامی ، چه کسانی رو باید لایق این جایزه دانست ؟
!الف : به سرلشکر فیروز آبادی به خاطر ( وسعت ) نظرش ! و شهدای بسیجی ای که در حوادث اخیر تقدیم صلح کرد
ب : به سردار رادان که نیروهای تحت امرش ، ترانه ی خانم هنگامه رو تو ذهن تداعی می کنن (( ار تش صلح کجاست ؟ ... دنیا پر
! از جنگ شده ... ! )) تازه اگه بشه از خدمات شایان تیمسار رویانیان به سادگی گذشت
پ : به هاشمی رفسنجانی که ثابت کرد به خوبی می شه هم از حق مردم و مطالبات و بحران کنونی به آسونی حرف زد و هم آسون
! از مال بعضی چیز ها بالا رفت
! د : به میر حسین ! - فکر کنم حوادث بعد از انتخابات اون قدر به نفعش بود که حتی رئیس جمهور شدنش هم براش انقدر خوب نبود
ه : جایزه رو به محمود می دادن خوب بود ! ... نخندید _ جدی می گم ! حد اقل حتی اگه صلح نوبل حقش نباشه ، جایزه ی پوست
!کلفت نوبل یا کرگدن طلایی که حقش هست ! نیست ؟
از ادامه دادن به لیست کسایی که می تونستن این جایزه رو ببرن می گذریم ، اما به نظرم حق اوباما هم نبود (چون اون اصلا کلا
نبود ) !
باز هم خسته نباشید _ راستی کم پیدایین ! دیگه voa نمی بینمتون !
Posted by: تک تیر انداز at October 10, 2009 11:44 PM
آقای نبوی !سلام
خواهش می کنم به کارتان ادامه دهید...طنز یگانه پادزهر یرای هر نوع بیماری ی اجتماعی است.سیر نافرجام "حکمت"(!)،چندان صیرورتی نبود که قابل اعتنای هیچ لایه ی اجتماعی باشد.مرد و رفت پی ی کارش.
با آرزوی بهروزی
Posted by: رضا at October 10, 2009 10:26 PM
داور عزيز! در نبود گل آقاي نازنينمان، به كساني چون تو دلخوشيم. چه كسي فكر مي كرد كه آمدن مير حسين( سالها بعد از آن اتل متل توتوله معروف با حبيبي تپل دوست داشتني و ولايتي ولايتمدار خواب زده) و يا بازي "كي مياد-كي نمياد؟"! و "كي ميشه -كي نميشه" كه به بيرون آمدن خاتمي محجوب و شريف از قلك ملت انجاميد، شاهد ريختن خون دوستانمان برسنگفرش خيابانها خواهيم بود؟ خوني كه بي ثمر نخواهد بود و بي دين هايي را كه از ملت دور افتادند تا حوري[نماي] قدرت را تنگ در آغوش بگيرند رسوا و مغبون دو عالم خواهد كرد.
طنز شما تلخي حقيقت را براي ما قابل تحمل و گاهي چشم سرخ از خشم ما را به چشم سرخ از اشك (از فرط خنده البته!) تبديل مي كند.اگر نوشته ام روان نيست به دليل نوشتن با موبايل و و در فرصت بين راه انداختن مشتريان دكه روزنامه فروشي است. باميد اينكه يك روز ، روزنامه اي را با مطلب خودت از خودم و در تهران بخري!!
موفق و طنزنويس! باشي.
دوستدار تو،محمد
Posted by: محمد at October 10, 2009 05:31 PM
به نظر من این بیرحمی و کشتار، ویژه هر نظام ایدئولوژیکی است، چه این ایدئولوژی کمونیسم باشد، چه دیکتاتوری دینی.
جمله ی فوق که بر گرفته از نوشتار اکنو نتان است ، پاسخی دگرگونه به بهانه جوئی ها و جفتک زنی های آنچند جوان مورد نظرتان را میطلبید، فراموش نکنید طرف صحبت شما حکمت ها نیستند،گمان دارم نگاهی بزرگوارانه تر به انباشته های ذهنی جوانان مذکورو پاسخ در خور جوانی شان از شما برمی تابد.
با احترام
Posted by: آتیک at October 10, 2009 02:28 PM
سارا خانم محترم : زد و نقیض نه و "ضد و نقیض"
بنده باوجود اینکه 20 سال است خارج از کشور زندگی می کنم ولی پیرو "فارسی را پاس بداریم" هستم و اعتقاد دارم که مملکت باید به دست دلسوزان باسواد و تحصیلکرده اداره شود نه شورایی مشتکل از آش شله قلمکار!
Posted by: شکوه at October 10, 2009 02:04 PM
سلام سید جان
بیش از شش سال است که مرتب ( تقریبا هر روز ) نوشته ات را می خوانم واین اولین باری است که برایت می نویسم.
نمی دانم راجع به خوانندگان نوشته هایت چه برداشتی داری. می خواهم بدانی که من که یک آدم مذهبی ، معتقد به دین ، معتقد به نظام جمهوری اسلامی هستم انصافا از نوشته های شما لذت می برم واتفاقا آنها را درد دل خودمان می دانم .
سید جان گفتی آن کمونیست به تو گفته بود چرا شال سبز انداخته ای که نشانه مسلمانی است .
چرا جواب ندادی مگر غیر از این است که مسلمانم و ا لبته از نسل پیامبر همین مسلمانان .
شوخی نمیکنم جدی میگم . مشکل ما اتفاقا همین است که در داخل کشور و در راس حکومت یک عده خودشان را فقط مسلمان می دانند و بقیه را کافر . این ما هستیم که باید مرتب این را داد بزنیم که اسلام آنی نیست که این مسولین حکومتی دارند عمل میکنند . چرا می ترسیم از اینکه بگوییم ما هم مسلمانیم اما مسلمانی ما از نوع پیامبری است که از جانب خدا رحمه للعالمین لقب گرفت . انصافا کدام مسول فعلی جمهوری اسلامی شبیه رحمه للعالمین است ؟
سید جان نکند مخالفت با این مسولین فعلی ما را به ورطه بی دینی بکشد . ما با اینها مخافیم . اینها تظاهر به دینداری میکنند . طنز زیبایت راجع به گفتگوی حداد عادل و آقای خامنه ای با حضرت علی (ع ) خود گویاست که شما هم به خوبی میدانی اینها حتی به گفته های خوشان راجع به رهبران دینی باور ندارند .یا آن نوشته فوق العاده ات راجع به زیارت نجف اشرف به خوبی گویای مذهبی بودن شما هست .
اینها هدفشان حفظ قدرت است و دین وسیله ای است برای آن . دلیلی ندارد که ما با وسیله آنها ( دین ) مخالفت کنیم . ما با حفظ قدرتشان مخالفت میکنیم. ببخشید دارد به نصیحت میرسد . بسیار قبولتان دارم .و بسیار دوستتان دارم. وقتی می دیدم چفدر واقع گرایانه در انتخابات سال 84
مطلب می نوشتید لذت می بردم . شاید جالب باشد بدانید من سال 72 ( دور دوم هاشمی ) به وی رای ندادم . ( رای سفید دادم )
ولی درسال 84 بدون تردید هم در دور اول هم در دور دوم برای هاشمی تلاش کردم و برایم جالب بود که میدیدم شما هم چقدر واقع گرایانه برای حفظ مملکت گلایه های دیگر را کنار گذاشته و از هاشمی دفاع میکردید . ان موقع تعجب میکردم که چرا بقیه نمی فهمند که ممکن است چه بلایی سر کشور بیاید و نمنی توانند درست پیش بینی کنند الآن می بینم ما در ایران با جماعتی سرو کار داریم که وقتی بلایی هم سرشان میآید نمی توانند آن را متوجه شوند چه برسد که آن را پیش بینی کنند .
در هر صورت برای شما آرزوی موفقیت و عاقبت به خیری میکنم .
اگر در ایران کاری داشته باشی در خدمتم .
رضا
Posted by: رضا at October 9, 2009 10:41 AM
مرسی واسه جوابهای پرتو پالایی كه دادی به هر حال همیشه آدم نمیتونه چهره واقعیش را پنهان کنه جالب اینجاست كه انقدر زد نقیض و پراکنده حرف زدی كه بتونی اتهامی كه بهت وارد شده رو از خودت دور کنه کسی كه دیگرن را یاوه گو میخواند و ادبیات به این زشتی دارد دیگر تکلیفش معلوم است
Posted by: sara at October 8, 2009 11:49 PM
آقای نبوی عزیز !
احمد شاملو، محمد مختاری، علی افشاری، شهلا لاهیجی، مهرانگیز کار، سعیدی سیرجانی، و... پیشکش. فکر کنم شما به دلیل آشنایی کمی که از این جریان دارید دقیق نمی دانید که اینها چه تحفه هایی هستند ،هسته اصلی تفکر کمونیسم کارگری در حزب کمونیست ایران سه نفر بودند که به "کانون کمونیسم کارگری" شهرت داشتند این سه نفر ایرج آذرین ، رضا مقدم و منصور حکمت بودند.بعد از انشعابشان از حزب کمونیست و تشکیل حزب کمونیست کارگری خودشان هم منشعب شدند و ایرج آذرین و رضا مقدم را که جز منشعبین بودند را به سعید حجاریانی بودن متهم میکردند و پس از مرگ منصور حکمت این دو نفر را به مهره اطلاعاتی جمهوری اسلامی متهم میکردند و سند ومدرک ارائه می دادند.اکنون هم که چند پاره تر شدهاند هر گروه گروه دیگر را به همکار رژیم حاکم بر ایران متهم می کند.
به نظرم شما نمی بایست که دهن به دهن اینها میگذاشتی چون اینها برای اسم در آوردن حاضرند در آب زمزم هم ادرار کنند بلکه اسمی ازشان برده شود.
دوست عزیز من اینها را تک تک از دوران بچه گی هایشان میشناسم ، پولپوت و استالین کجا و اینها کجا،کاش جربزه جنایت کار هم شدن را داشتند.
Posted by: حامد at October 8, 2009 05:06 PM
nemitawanam beonwane fardi ke tajrobeye enfeadiye tohid wa evin ra darad ba shoma ghalban hamaghideh nabasham wa besiyar maghrur wa delgarm nabasham ke hamwatany fahmideh ,sanjideh wa agah manande ebrahim nawavi daram ke ghodrate manteghash bedune tardid bi tchuno tchera ast.dorude parwardegar hasti bask-sh be farzande ensandust ,azadikhah wa por talashe watan ebrahime nabaviye aziz wa mohtaram
Posted by: mehran at October 8, 2009 07:32 AM
damet garm naneh.
Posted by: Bibi at October 6, 2009 04:51 PM
نوشته عالی است. طنزت رو بنویس و بی خیال یاوه گوییها باش.
Posted by: مَتتی at October 6, 2009 04:03 PM
آقاي نبوي سلام
از شما متشكرم. هميشه وقتي مطالب شما را ميخوانم قلبم از اين تشكر لبريز ميشود اما اينبار خواستم شما هم بدانيد كه اينجا در بين خوانندگانتان كساني هستند كه از داشتن دوستاني مانند شما و بسياري نويسندگان وطن پرست ديگر به خود تبريك ميگويند و از اينكه شما مكنونات قلبي ملتي را با جادوي انديشه و قلم به اين شيوايي بيان ميكنيد لذت ميبرند.براي بسياري از ما، سروكله زدن بااين خشك مغزها درست مثل رويارويي با لباس شخصيها و مزدوران رژيم رنجآور و دردناك است اما جواب دادن به اينها از زبان امثال شما با اسناد تاريخي و استدلال محكم جاي تشكر بسيار دارد.
Posted by: محمدپور at October 6, 2009 02:56 PM
aghaye nabaviye aziz , in matno khundam , ghadim ham chan bar dar morede edamhaye 67 shenide budam nazare shomaro , pedare man az shohadaye un saal hast .
dafe avali ke moze shoma ro dar in mored shenidam haghighatan asabani shodam chun fekr kardam dar morede in ghaziye tarik besiyar manteghi sohbat mikonid . midunid besiyar manteghi tar az uni ke mardom iran tahamole aan ra dashte bashand, be har haal keep on rockin , be omid e moafaghiyat .
Posted by: saeed at October 6, 2009 02:45 PM
Salam aghaye nabavi, matne sokhanranituno koja mitunim peyda konim?
جنبش سبز، جنبش احقاق حقوق مدنی
این متن سخنرانی امروز ابراهیم نبوی در اجتماع ایرانیان در مقابل پارلمان اروپاست.
درود می فرستم به تمام هم میهنان آزاده ام که ماهها و سالهاست بار مسوولیت تغییر سرنوشت خود را به دوش می کشند، تا ایرانی دیگر بسازند، ایرانی که شایسته ملت ما، تاریخ ما و فرهنگ غنی ایرانیان باشد.
جنبش سبز، بیش از هر چیز و پیش از هر چیز، یک جنبش احقاق حقوق پایمال شده یک ملت است. مردم ما، با حضور در انتخابات خرداد 88 با خردمندی و هشیاری، موفق شدند فرصت کوتاه دموکراسی انتخاباتی را به امکانی برای طرح مطالبات جدی مدنی خود، بدل سازند. فرصتی که به مردم ما نشان داد تا چه میزان قدرت یک ملت بی شمار است و تا چه حد قدرت استبداد از بین رفتنی و ضعیف است. آری، ما بی شماریم، و ما ریشه داریم.
جنبش سبز ایران، نه خواسته گروهی از طرفداران یک نامزد انتخاباتی، که حاصل تلاش صدهاهزار ایرانی هوشمندی است که در پس زندگی نفرت انگیز و حقارت آمیز دوران احمدی نژاد، تصمیم گرفته بودند که نه متکی به این و آن سیاستمدار، یا این و آن حزب، یا این گروه سیاسی، بلکه متکی به جامعه بزرگ ایران شوند. ما، تصمیم گرفتیم جنبشی بسازیم تا ایران آینده را برآن بنا کنیم. ما تصمیم گرفتیم و خواستیم و می خواهیم سرنوشتی را که اتحاد زشت چکمه پوشان و دین فروشان برای ما رقم زده اند، واژگون کنیم و طرحی نو دراندازیم که در خور تاریخ و فرهنگ مان باشد. جنبش سبز ایران یک جنبش ایرانی و مدرن و تازه است که با رفتاری مسالمت آمیز خواهان احقاق حقوق خود است.
این جمله را از یکی از بیانیه های میرحسین موسوی، یکی از رهبران شایسته جنبش سبز ایران وام می گیرم که " جنبش سبز ایران یک جنبش احقاق حقوق از دست رفته ملت ماست." این جنبش با یک خواسته ساده آغاز شد، همین، ملت گفتند رای ما را پس بدهید. مردم ما رای شان را به عنوان حق شان می خواستند. مردم ما از کودتاچیانی که یک دولت را از یک ملت دزدیده بودند، می خواستند که رای شان را یعنی حق حاکمیت شان را، یعنی دولت شان را پس بدهند، و برای گرفتن این حق ایستادند، ما ایستادیم تا حق دزدیده شده مان را از کوتوله های کودتاچی پس بگیریم.
آنان زدند و مردم ایستادیم، آنان کشتند و مردم با تنی برهنه روبروی گلوله ها ایستاد، آنان شکنجه کردند و ملت ما شبهای شهر را به تابوت دیکتاتوری تبدیل کردند که حالا دیگر در خواب هم فریاد مرگ بر دیکتاتور را می شنود، آنها به عزیزترین عزیزان ما، شریف ترین مردم ما، به دختران و پسران نازنین و شجاع ما تجاوز کردند تا مردم را بترسانند و بترسانند و بترسانند و دیدیم و به عیان دیدیم که چهار روز قبل، بعد از سه ماه وحشت مدام، در روز قدس، ملت ایران با قامتی برافراشته و سری بلند به خیابانهای شهر آمد، به خیابانهای تمام شهرهای ایران آمد، تا بگوید ما زنده ایم و همچنان و همچنان حق مان را می خواهیم. حالا دیگر ما هم رای مان را می خواهیم، هم دولت و قدرت به غارت رفته مان را می خواهیم، هم توقف کامل ماشین کشتار و له کردن آدمها را می خواهیم، هم آزادی همه زندانیان مان را می خواهیم.
ما خواستار حقوق مدنی مان، حقوق قانونی مان و حقوق بشر بطور کامل هستیم، ایران به عنوان یکی از امضا کنندگان بیانیه حقوق بشر، موظف است که بی پیشوند و بی پسوند، حقوق بشر را در تمامی ابعاد آن رعایت کند. امروز احمدی نژاد، از روی جسدهای کشتگان ما عبور کرده و به نیویورک رفته است، تا مشروعیت از دست رفته اش را توسط ملت، از توافق با آمریکا گدائی کند. من نه تنها مخالف برقراری رابطه ایران و آمریکا نیستم، بلکه طرفدار جدی این رابطه ام، اما محمود احمدی نژاد رئیس جمهور ما نیست، او می تواند در شهر نیویورک به عنوان توریست بگردد و تفریح کند، اما ما گفته های او را در نیویورک به رسمیت نمی شناسیم. ما به دنبال دعوای بیهوده نمایشی احمدی نژاد درباره بمب اتمی یا انرژی اتمی نیستیم، مشکل ما رعایت حقوق بشر و دموکراسی در جهان است و ما برای رسیدن به این خودمان بلدیم این دولت را چه کنیم. ما از همه دولت های جهان می خواهیم اگر قرار است مذاکره ای در کار باشد، این رعایت حقوق بشر است که باید جدی گرفته شود. بحث بر سر انرژی هسته ای بازی دولت ایران با جهان است و هیچ ارزشی در گفتمان سیاسی ایران ندارد.
جنبش سبز اگر چه نهالی نشانده دست سبز این ملت پاکدل و بزرگ بود، ولی در این سه ماه سروبلند قدش، به جایی رسیده که حالا دیگر همه حقوق از دست رفته اش را می خواهد. ما سبزیم چون ریشه مان در خاک سرزمین ایران است، ما سبزیم چون در قلب یک یک ملت جوانه زده ایم، ما سبزیم چون هر روز بزرگتر و پربارتر می شویم و ما سبزیم بی زمستان، سبزیم بی خزان و سبزیم بی آنکه سختی و دشواری نابودمان کند، کدام درخت است که سرمای زمستان را طاقت نیاورد و بهار را باور نکند. ما سبزیم چون قلب مان در خاک سرزمین مان کاشته شده است و هوای خوب ایران در رگهای ماست.
ما سبزیم و به بهار ایمان داریم
ابراهیم نبوی، اول مهرماه 1388
Posted by: Aram at October 6, 2009 02:31 PM
آقا ابراهیم عزیز.
درد بزرگیست این ایدئولوژی زدگیه ما. چتد روز پیش رفته بودم بالای منیر پیش این خارجی ها(همونها که تو مملکت خودشونم خارجیند!) که اره بابا این وضعیت شکنجه و فشارو زندان و تجاوز خیلی وقته تو اون مملکته چطور تا حالا شما کور بودید؟ کوتاه و خلاصه کلام جوابشون این بود که شما تا به حال اپوزیسیون نداشتید پس دیده نمی شدید!
آره آقا جون مشکل ما مشکل نون و نوندونیه!
شادوسلامت باشی عزیز
Posted by: نیما at October 6, 2009 01:01 PM
سلام داور !
نبینم غمتو !
البته حق داری وقتی یکی پیدا بشه که ابلهانه حرف به ظاهر حق می زنه و متعصبانه چرت و پرت می گه آدم غصه میگیردش که با این ابله چه کنه ؟
تازه شانس آوردی تو ایران این بحث برات پیش نیومده و گرنه الان داشتی تو تلویزیون اعتراف می کردی !
می دونم که قبلا هم به خاطر همین موجودات زندان رفتی . تازه اون موقع دولت اهمیت نمی داد که تو اعتراف بکنی یا نه . چون مثل الان تو هچل نیوفتاده بود . این هچلشم دستاورد موسوی که ارزش حمایت ما رو داره !
سبز بودی ، سبز بمان ! بی تفاوتی و جواب ندادن به این مخلوقات شوم بهترین راه است ! 5 درصد که سهل است با یک نفر هم حکومت تشکیل می دهند .چون تو کمونیسم تعداد مخالف اهمیتی از لحاظ طرفداری یا عدم طرفداری نداره مهم زمانی که برای کشتنشون باید صرف کنند .
پیروز باشی !!!!!!!!
Posted by: بچه فردیس at October 6, 2009 10:30 AM
آقای نبوی سلام
من یک ایرانی مقیم کانادا هستم . من نیز مثل "اکثر" ایرانیان باشما در " اکثر" موارد هم عقیده هستم و به نوبه خود بعنوان یک ایرانی مسلمان آزاد اندیش ضمن احترام به آزادی عقیده ، به موضوع 5% و اینکه "هر گروه سیاسی ، ایده ائولوژیک باید به اندازه پیروانش ادعای رهبری جامعه را داشته باشد نه بیشتر" معتقدم . ضمن تشکر از حمابت شما از جنبش سبز که البته طبیعتا جزوی از آن هستیم .
Posted by: شاگرد تنبل at October 6, 2009 09:05 AM
جناب نبوی یه وقت دور از ایران و بین این بندگان گیج
خدا غریبی نکنی ، برادر.ازدور روی گلت را می بوسم و
خدا قوتی می گویم،قلمت سبز
Posted by: me at October 6, 2009 07:39 AM
با تشکر ازنوشته شما
لطفا در مورد عکستان در کنار شهید لاجوردی در زندان اوین هم توضیح دهید.
سلام دوست عزیز
عکسی که آقای نوری علا به عنوان عکس دوره جوانی من منتشر کرده حداقل ده سال از نظر سنی از من بزرگتر است، عکس فرد مذکور به نظر سی ساله می رسد، در حالی که در آن زمان من بیست سال داشتم، ضمنا من اصلا از نظر قیافه شبیه عکسی که نوری علاء از توی جوب پیدا کرده نیست. در هر حال من هرگز حتی زمانی که مذهبی بودم، از لاجوردی خوشم نمی آمد و همیشه با او مخالف بودم، آن عکس ،عکس من نیست
ابراهیم نبوی
Posted by: akbar mashti at October 6, 2009 07:19 AM
برای آشنایی بیشتر با این دسته از چپها این نوشته را بخوانید. این تازه در صورتی است که اینها صادق باشند و غیر مستقیم توسط جمهوری اسلامی هدایت نشوند:
http://www.iranian.com/Features/2005/November/Chap/Images/LeftistGroups.pdf
Posted by: voice at October 6, 2009 07:19 AM