سه شنبه 7 مهر 1388
سه شنبه 7 مهر 1388

- می ریم اردو دو دو....برا بازی زی زی.... بچه نیکو کو کو...
- بسه، نذار جلوی خلبان ملوان کوچیکت کنم، یک روز تمومه داری ورجه وورجه می زنی ها.
- ننه حال کن داداش من. دارم می برمت خارج. به عمرت تا ورزقون هم نرفته بودی، حالا یه دفه ای داری میری آمریکا. می ریم اردو دو دو... آی خانم مهماندار به ما برس... پفک بیار با آدامس خرسی. خوبی ننه؟ (می پرد لپ افسر را می کشد) گوری گوری، بیا، اینقدر آمریکا آمریکا، اینم آمریکا. من که اینقدر اومدم برام عادیه.
- (دستش را با عصبانیت میکشد و شانه اش را محکم یک هل می دهد) احمدی یکبار دیگه دست بزنی بهم بدجور می زنمت ها.
مهماندار با حرص پفک و آدامس را پرت می کند در بغل احمدی. اصلا او را نگاه نمی کند.
- حاج خانم می خوایم فرود بیایم. لطف کنین کمربنداتونو.
- چشم خانم.
- (احمدی یک مشت پفک می اندازد در دهانش، دور دهان نارنجی، دندان ها نارنجی) چشم نه و دماغ. چی چی می گی تو، چشم، چشم؟ ما نمی خوایم ببندیم، چون گردنمون کلفته. حرفیه؟
- برای امنیته جانی خودتونه.
- من هیچیم نمی شه. مثل صخره استوارم. شما جای اینکه جز امنیت ما رو بزنی برو اون هفت قلم بزک عروسی رو پاک کن. کاباره افق طلایی که نیست، هواپیماس....
- (دیگر افسر جوش می آورد، یک دانه با پشت دست می کوبد در دهان پفکی احمدی) لال شو ده. بیست و چهار ساعته داری شلنگ تخته می ندازی هیچی نمی گم. می گه ببند، ببند. دهه. خانم ببخشید.
حمله می کند با عصبانیت کمربند احمدی را می بندد. مهماندار پوزخند می زند و دور می شود. احمدی اشکش سرازیر می شود:
- باید حتما منو پیش این ضعیفه اینجوری خفیف می کردی؟ خجالت نکشیدی؟ خیر ندیده ی گیس بریده.
- خوب کردم. یکم آروم بگیر، هی عین روح نیامرزیده ویلونی و می جنبی. چته؟ چیه؟ چه خبره؟
مهماندار که خیلی این کتک به دلش چسبیده، دوباره بر می گردد تا شانسش را امتحان کند و حرص سفر را تا ریغ آخر خالی کند.
- خانم لوازم الکتریکی تونم محبت کنین خاموش کنین.
- (رو به احمدی) می گه الکتریکا رو خاموش کن.
- (احمدی دستش را روی سرش می گذارد و جیغ می کشد) چی از جونم می خواین؟ هاله مو اگه بُکُشیم هم خاموش نمی کنم. این همیشه روشنه. برو به اقای راننده هم بگو.
مهماندار پقی می زند زیر خنده و به کابین مهماندارها می دود.
هواپیما فرود می آید و احمدی اشک چشم هنوز خشک نشده می خندد و محکم کف می زند و با ریتم می خواند:
- رسیدیم و رسیدیم. آمریکا، آمریکا، آمریکا، آمریکا...
از هواپیما پیاده می شوند. احمدی مدام سرش چپ و راست می چرخد و نیشش از بناگوش افسر هم در رفته است از ذوق. در فرودگاه، هرکس سرش به کار خودش است. یکی با موبایلش بازی می کند، آن یکی دارد برای یک نفر دیگر جوک تعریف می کند و می خندند. انگار نه انگار که طیاره ای نشسته و پرزیدنتی آمده. اصلا. احمدی هم اصلا تو بگو برایش مهم است؟ نه که نیست. خندان، کوله پشتی زردش که آنقدر بندیلک هایش را تنگ کرده که کم مانده است از شانه دستش هایش قطع بشوند بر پشت، تاپ توپ تاپ توپ از پله ها می دود پایین. منشش کاملا در خور یک پرزیدنت. دست می اندازد و کلاه کپ آبیش را که آویزان حلقه ی کمر شلوارش است باز می کند و می گذارد سرش. از آن کلاه کپ ها که بالایش مثل هلیکوپتر یک ملخک دارد، ملخک زرد. عینک آفتابی شیشه جیوه ایش را هم به چشمش می زند.
پشتش دوستان با پنجه بوکس و سایر وسایل لازم برای سفر یک محبوب قلب ها می آیند پایین. افسر بارها را نشانشان می دهد. یک تراکتور بار که افسر با فرض بر اینکه به قحطی می روند جمع کرده است. از لیمو عمانی خشک و کل عطاری اش بگیر تا دوا گلی و قاب دستمال. بار را پشت ون شیشه دودی می بندند و کاروان حله به راه می افتد.
از فرودگاه که بیرون می آیند جماعتی دیده می شوند. دارند شعار می دهند. احمدی خودش را می چسباند به شیشه.
- اِاِاِاِ.... رفیقامن. دوستام اومدن.
تند و تند دگمه ی پنجره را فشار می دهد اما پنجره پایین نمی آید. خودش را مثل دیوانه ها می کوبد به در ماشین.
- باز کنین این پنجره رو می خوام منو از نزدیک ببینن.
- قربان بهتره باز نکنین. از شدت هیجان می ترسم بهتون صدمه بزنن.
احمدی صورت را محکم می چسباند به شیشه و دندانهایش را نشان می دهد.
- (چشمانش درست نمی بینند) اِاِاِاِ.... نگا رو مقوا خیر مقدم نوشتن، بادکنکم آوردن.
- (صدای شعار) هی هی، هو هو، احمدی نژاد هز تو گو....
- (با ذوق می پرد تو صورت افسر) نگا می گن هلو هلو احمدی نژاد (آی امان از فقر زبانی) ...(دوباره خودش را می کوبد به پنجره و نعره می کشد) هلو، هاواریو؟ تنک یو؟ یس.
راننده گازش را بیشتر می گیرد و از مهلکه می گریزند. به هتل که می رسند، دم در اصلی یک نیش ترمز می زنند. همه به جز افسر و احمدی و راننده پیاده می شوند و میان نعره و هوی ملت سراسیمه می دوند داخل هتل. ماشین به سمت در پشتی حرکت می کند. آن جا هم تا رسیدند، در ماشین باز می شود و یک گارد امنیتی افسر و احمدی را مثل متکا می اندازد روی شانه هایش و میان پانزده تا گارد دیگر دوان دوان می بردشان داخل. احمدی غش غش می خندد و در حین دویدن طرف رو می کند به افسر.
- ببین ننه چقدر غریبن. عاشق اینن که نوکریمونو کنن.
افسر هنوز هضم نکرده است که چه خبر است. لال مانده است. گارد پله ها را می دود بالا، در یک اتاق را باز می کند و احمدی و افسر را می اندازد روی تخت. بعد هم می دود پنجره های چند جداره را محکم می بندد و پرده ها را می کشد. بعد هم سریع می رود بیرون و در را می بندد. افسر خیره مانده است به سقف.
- چی شد؟!!
- مادر این یعنی مهمون نوازی.
- برن ذلیل بمیرن با این مهمون نوازی. انگار محموله ی مواد جابجا می کنن. آدم بهش برمی خوره.
- برو بابا. برا چی می خوره؟ بده مثل مرکب خم شدن نشستیم رو شونه هاشون؟ تو هم خیالاتی شدی ها.
در می زنند. افسر سریع خودش را جمع و جور می کند. احمدی همانطور پهن است. افسر می پرد در را باز می کند. دو تا از همراهان هستند که بارهای افسر خانم را آورده اند. افسر راهنماییشان می کند. بارها را می گذارند و می آیند سمت احمدی.
- جناب امری نیست؟
- نه. کی می ریم بیرون بگردیم؟
- (افسر) قربان علی خان، قربون دستتون، یه کتری آب جوش هم برای من بیارین.
- چشم، (رو به احمدی) امروز نه قربان. امروز فقط استراحت. فردا روز بزرگیه و باید حسابی استراحت کنین.
- بدم نمی گی. الان بریم بیرون می گن چه هَوَلیه یارو، زودی زد به کوچه خیابون.
سکوت می شود... صدای شعارها از دور به طرز نامفهمومی شنیده می شود، احمدی گردن را می آورد بالا.
- (خوشحال) اوا دوستام اومدن باز.
روی دست و پایش می پرد و چهار دست و پا روی تخت به سمت پنجره می رود که ناگهان یکی از همراهان می پرد مچ پاهایش را می گیرد و مثل لواشک روی تخت به عقب می کشدش.
- قربان قربان، صبر کنین.
- (شروع می کند لگد انداختن) چرا اینجوری می کنی؟ ولم کن بینیم داغون خان.
- (آن یکی همراه می پرد وسط) قربان خوبیت ندارد. شما رئیس جمهور هستین. نباید خیلی به مردم نزدیک بشین. باید یه پرده ی حرمتی باشه.
- (کمی فکر می کند) راست میگی البته. من رئیس جمهورم (لبخند هپروتی می زند، بعد یک دفعه صدایش را مثل دوبلور آلن دلون می کند) بگووووو همه شون گمشن.
- (افسر) بی تربیت.
- قربان نه شما نه افسر خاله نزدیک پنجره نشین.
- (با همان صدا) باشه. بروووو بیرون. ( با صدای خودش) اِ راستی، به اسفند برسین ها. عزیز دلمه. بهش بگو احمدی گفت خوابای پروانه ای ببینی موش موش.
همراهان می روند بیرون. افسر شروع می کند لباس ها را در کمد گذاشتن. بعد از کمی یکی از همراهان با یک قوری آب جوش می آید. قوری را می گذارد روی میز و میرود بیرون. در را هم از پشت شانزده تا قفل می زند. افسر عطاریش را یک گوشه علم می کند. بعد هم یک مشت علفیجات برمی دارد و در قوری می ریزد.
- خب دیگه کم کم بگیریم بخوابیم، ساعتامون قروقاطی شده. تو هم فردا کلی باید از حفظ حرف بزنی. مشقاتو اینا روخوب بلدی؟ خوندی؟ من که نمی دونم اصلا چیا هست این جمع شدن و سخنرانی.
- آره بابا حفظ حفظم. تو کاریت نباشه چیه. فردا حال همه ی دشمنارو می گیرم.
افسر گوش نمی کند. سلانه سلانه به سمت دستشویی می رود. تنبان گلی و پیراهن گشادش را تنش می کند و می آید بیرون. یک لیوان دم نوش می ریزد و می دهد به احمدی.
- بیا مادر قربونت سرت بره. بیا بخور که شب خوب بخوابی. فوووووووووووت (دم نوش را فوت می کند تا خنک شود)
احمدی بلند می شود، کیفش را از روی کولش بر می دارد و پرت می کند یک گوشه. کلاهش را هم می اندازد یک سمت دیگر. کفشهایش را با کمک پاهایش به هوا می پراند و دم نوشش را آرام آرام می خورد. افسر هم چراغ ها را خاموش می کند. پتو را کنار می زند و دراز می کشد. احمدی دم نوش را تا ته می خورد. لیوان را می گذارد روی زمین و دراز می کشد.
- با این لباسا؟ پاشو عوض کن. چروک می شه بعدا لباس نداری.
- بیخیل بابا. چروکیده مونم دوست دارن.
- مسواک زدی؟
- نمی خوام بزنم.
- این شبه سومه ها (با پا احمدی را هول می دهد) پاشو.
احمدی با غرولند بلند می شود. می رود یک مسواک صحرایی می زند، هاله اش را آویزان جای هوله ها می کند و می آید بیرون. می پرد روی تخت کنار ننه افسر. افسر چراغ روی پاتختی را خاموش می کند. کله ی احمدی را محکم می گیرد و پنج شش بار ماچش می کند.
- پسر قهرمانم.
بعد هم شروع می کند آرام به کمر احمدی کوبیدن و لالایی خواندن تا خوابش ببرد.
- لالا لالا گل گردو، بابات رفته توی اردو/ لالا لالا گل پسته، بابات رفته سر قصه/ لالا لالا...
افسر پشت پلک هایش داغ می شوند. صدایش آرام آرام کش می آید و خاموش می شود. احمدی هم با دهان باز و تف ِ ریزان میان مخلوط لالایی ننه افسر و صدای شعارهای بیرون به خواب می رود.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/761
سلام صنوبر جان و آقای نبوی که از بس از ما دور شدید دلمون شدیدا براتون تنگ شده!
من این قصه های ننه افسر رو که میخونم هر بار آرزو میکنم کاش یه کارتون ساز حرفه ای بود و از اینا یه سریال حسابی انیمیشن در میاوورد. به جان ننه افسر انقدر این داستانا هیجان انگیز و باحاله که حتما باید از روش یه فیلمی کارتونی چیزی ساخته بشه. ببینم، نمیشه یه جوری از خانم مرجان ساتراپی که انیمیشن پرسپولیسش خیلی قشنگ در اومد یه نظری بخواهید ببینید میشه این کارو کرد؟
سلام،
والله من بدم نمیاد اگه که بشه یه انیمیشن از روش ساخت ولی کسی رو نمی شناسم. خانم ساتراپی رو سعی می کنم پیدا کنم. خیلی ممنون که پیشنهاد دادین.
قربا شما
صنوبر
Posted by: Paymaan at October 15, 2009 03:08 AM
سلام
بنده یک نظر فرستانیدم بدین مضمون که انگار فرستانیده نشد.
اولا سلام بعد اینکه من کجام شبیه محموده، بنده موحمد هستم، مشکلی که نیست، محمود کیه آخه، اون سرو، بلند بالای مو یه وری کجا من کجا.
بعد هم با عرض معذرت " دلیلش رو الان می فهمین " به علت اهل شهر بسا گرم و "بی بخار" یزد بودن، باید به خدمت خانم صنوبر عرض کنم کهف سخاوتم کجا بود "کاکو".
البته بزرگواری اگه از نظر جثه قیاس بشه، شاید، اون هم نصفه و نیمه. معذرت هم واسه قسم به جونی که خوردین، به شدت مواظب خودتون باشین،
در ضمن یک سوال پیش آمد که با هم اومدیم خدمت شما صنوبر خانم که بگیم، شما مگه مطلب هاتون رو تو سایت آق نبوی می ذارین که "والله بخدا من صنوبر علفکارش رو نوشتم نمی دونم چرا قاطی کرده و نمیاد روی صفحه" ( می گید کار آق ابرامه ، نــــه بعیده !!! )
اما در کل مطلبهاتون خیلی خیلی از این خیلی ها قشنگه " البته نمی دونم این یکی چش می شه " یه کم یه جوری بود. ممنون هم از شما هم از داور نبوی عزیز.
آقا موحمد سلام،
عرض به حضور منورتون که نورش جهان رو گرفته، بنده مطالبم رو همیشه با اسم می ذارم. این بار هم همین کار رو کردم ولی فکر کنم توطئه ی استکبار
پیری چیزی بیخ گلوی مارو چسبید و اسم ما اونجا چاپ نشد. در ضمن چه اسم قشنگی دارین.
سخاوتتون هم به جاست، من یک قدم از اظهاراتم عقب نشینی نمی کنم اگه که فکر کردین می کنم.
این یکی هم اگه یه کم یه جوریش میشه شما به بزرگی تون ببخشید، دیگه یه موقعایی شاید پیش بیاد که میزان ملح بدن آدم بیاد پایین و خودش متوجه نباشه. ما حتما اصلاح می کنیم خودمونو که همه مون تیکه پاره ی اصلاحاتیم.
ارادتمند سرکار
صنوبر
Posted by: moohamad at October 13, 2009 11:54 AM
سلام آقای نبوی
از اونجایی که من دیدم اکثر CM هارو خانم صنوبر جواب دادن گفتم حتما ایشون چک می کنند واسه ایشون نوشته بودم
یه جا هم تو جوابا نوشته بودن که شما نیستن و خانم صنوبر هستن
در هر حال جای بسی خوشحالیست که شما جواب بنده رو دادید
سایت بینظیری دارد
Posted by: neda at October 11, 2009 04:43 PM
salam senoubar jan
Baba damet garm, kheili hal kardam.
Payande Bashi
Posted by: nima at October 11, 2009 02:31 AM
سلام اين دفعه واقعا اززورخنده اشكم درآمدخيلي جالب بود من عاشق اين ننه افسرم با اين ديالوگاش يك فاميل داريم به اسم افسر خانم كه بطورخيلي احمقانه اياحمدي رادوست داره انقدر كه ميگه قيافه اش خيلي جذاب است!! اين تشابه اسمي به شدت باعث خنده ما ميشود باتشكر
Posted by: مريم at October 11, 2009 01:41 AM
سلام
اونجاش كه رفته بود چمباتمه زده بود رو توالت فرنگي و وقتي سيفون رو ميكشه با كله ميره ... تو قسمت بعديه؟! اون دوستمون كه گفته شبيه بوشوگ شده هم كه گل گفته!
Posted by: محمد at October 10, 2009 06:00 PM
مثل همیشه عالی بود...خدا شما رو از ما نگیره..
Posted by: حامد at October 9, 2009 12:32 AM
سلام
خیر ببینی خواهر دلمون لک زده بود واسه افسر خانوم
Posted by: آریا آزاد at October 8, 2009 11:58 AM
سلام
مثل همیشه بی نظیر بود
حتی اگر اسمتونم ننویسید سبک نگارشتون کاملا مشخصه هر کجا که مطلبتون رو بخونیم متوجه میشیم شاهکار شماس:)
http://nedaiiee.blogspot.com/
این آدرس بلاگم هست
تازه بدنیا اومده
خوشحال میشم از نظراتتون استفاده کنم
شاد باشید
این نوشته هم مثل بقیه کارهای صنوبر نوشته من نیست، نوشته خودشه که بسیار زیبا می نویسه.
ابراهیم نبوی
Posted by: neda at October 8, 2009 11:53 AM
salam
bazam mesle hamishe ziba va ravan
in ghadr ziba neveshte mishe ke man be shakhse ehsas mikonam oonja hastam va daram besoorate zende tamashashoon mikonam.
bisabrane montazere ghesmathaye badiye in safar hastam.
Posted by: naeem at October 8, 2009 10:59 AM
سلام صنوبر جان
عالی بود حرف نداشت مثل همیشه
بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی هستیم
خیلی ممنون
موفق و پیروز باشی
Posted by: moni at October 7, 2009 07:55 PM
salam senobar joonam
damet garm.delam khonak mishe har dafe neveshtehat o mikhoonam
sabz bashi
سلام مهرزاد خان،
خنک کردن دل شما وظیفه ی ملی میهنی ماست.
قربان شما
صنوبر
Posted by: mehrzad at October 7, 2009 11:26 AM
سلام سرکار خانم صنوبر علفکار !
مرسي مرسي واقعا خسته نباشي
خيلي قشنگ بود . چند وقتي بود از اين ننه افسر و احمدي خبري نبود ، نگو داري دور خيز مي کني که باباشونو در بياري !
راستي هاله جز وسايل الکتريکيه يا روحاني !
اين قسمت مهماندارت معرکه بود !
موفق و شاد باشييييييييييييييييييييييييييييي!
سلام،
خیلی ممنون از شما. هاله یه زمان روحانی بود، الان جزو ادوات برقی به حساب میاد.
قربان شما
صنوبر
Posted by: بچه فردیس at October 7, 2009 11:01 AM
من اولین بارم بود که تو سایتتون اومدم. این متنتون بائث شد که از این به بعد زیاد بهتون سر بزنم
سلام،
شما بزرگوارین
ارادتمند
صنوبر
Posted by: ........ at October 7, 2009 12:47 AM
- مسواک زدی؟
- نمی خوام بزنم.
- این شبه سومه ها (با پا احمدی را هول می دهد) پاشو.
شاهکار بوداین دیالوگ. ممنون که هستی
سلام،
ممنون که شما هستین
قربان شما
صنوبر
Posted by: farzad at October 7, 2009 12:31 AM
بابا تركوندي! احمدي تو بعضي صحنه ها كاملن شبيه بوشوگ تو كارتون لوك خوش شانس شده!!
راستي، يادم باشه تو وبلاگم يه پست مفصل در مورد اين پديده طنز[صنوبر] بنويسم. بعد كه حسابي معروف شدي پز ميدم كه من راجع بهش مطلب نوشته بودم!
پاينده باشي
سلام،
خیلی ممنونم. شما حتما اینکار رو بکنین که "من" پز بدم که اسمم تو وبلاگ شماست. حالا وبلاگتون رو هم اینجا مینوشتین که ما هم فیض ببریم چی میشد؟ ثواب داره ها.
ارادتمند
صنوبر
Posted by: فيلسوف at October 6, 2009 11:26 PM
سلام
این چرا بالاش ننوشته صنوبر، من مشکل دارم، این صنوبرش کو، نه کو، کو آق ابرام :)
تا حالا حسابی به حساب خانم صنوبر و حاج آقا نبوی جوووون خندیدیم، دستتون درد نکنه، اما بحث همونه که بود و هستش که هست، این صنوبرش کو!
سلام آقای محمود گرامی،
والله بخدا من صنوبر علفکارش رو نوشتم نمی دونم چرا قاطی کرده و نمیاد روی صفحه. شما ببخشین که بزرگواری و سخاوتتون زبانزد همه ست به جان خودم.
ارادتمند
صنوبر
Posted by: moohamad at October 6, 2009 10:19 PM
سلام آقای نبوی عزیز نوشته ها مثل بیشتر مواقع قشنگه ولی چرا گاهی هم نوشته هایی به همان سبکی که تو جامعه مینوشتیدنمینویسید
سلام جناب آقا یا خانم محترم،
من آقای نبوی نیستم. در هر صورت خیلی ممنونم از پیامتون.
قربان شما
صنوبر
Posted by: هلو at October 6, 2009 08:32 PM
درود بر صنوبر همیشه سبز
عالی بود....خوشمان آمد...
Posted by: rahelan at October 6, 2009 11:53 AM
چه عجب بخش کامنتتون راه افتاد!
راستی بد نبودو ولی بعضی از قبلیا بهتر بودند.
تشکر.
Posted by: تنتا at October 6, 2009 11:36 AM
Hoooora dobare ahmadio nane afsar bargashtan, delemoon tang shode bood koli barashoon :) senobar joon aaali bood va mesle hamishe fazasazit harf nadasht. mercy va khaste nabashi azizam.
Posted by: sahar at October 6, 2009 04:50 AM
آقا چشم بازار را درآوردی. چقدر بیمزه بود.
سلام،
حالا دیگه پیش اومده. شما به بزرگی خودتون ببخشین.
ارادتمند
صنوبر
Posted by: رکگو at October 6, 2009 12:17 AM
سلامممممم
بالاخره قصه احمدی و افسر ننه اش رسید. از ربط دادن وسایل الکتریکی به هاله احمدی خیلی خندیدم. از توصیف مج پایش رو گرفت و مثل لواشک کشیدش عقب قهقهه می زنم . وای خدا. چقدر خندیدم
اون توصیف دهان نارنجی رنگ احمدی رو هم که نگو
بی نظیر بود . همیشه قلمت روان باشه
سلام،
خیلی ممنونم. خوشحالم خوشتون اومد
قربان شما
صنوبر
Posted by: من at October 5, 2009 11:22 PM