جمعه 3 مهر 1388

سروری در حبابی به نازکای خیال

popping-soap-bubble.jpg



صنوبر علفکار

مکان: منزل عمو علی
زمان: شنبه ی بعد از روز قدس

اتاقی عظیم واقع در کاخی مرمرین در تصویر نمایان می شود. یعنی در کل اینجوری به عرضتان برسانم که خیالتان کاملا تخت و محکم، کلبه ی درویشی و این ها فسانه است و فسون و در کل این الیور تویست بازی ها و من خیلی گاندی می باشم و لباس ژنده و مُردم از همدردی با فقراء مرز بالیوود و سنگام را هم رد کرده است. همان زمان قدیمش هم جواب نمی داد. این محض یادآوری. ادامه می دهیم...

اتاقی عظیم، با پنجره های بزرگ دو جداره ی کیپ تا کیپ بسته و پرده های مخمل ارغوانی که کامل کشیده شده اند. سایر تزئینات اصلا مهم نیست. گوشه ی اتاق یک تشک روی زمین پهن است. کنار تشک عبا و عمامه ای تا شده روی مبل و یک جفت نعلین جفت شده زیر مبل حضور "حافظ منافع هرکه به غیر از ما" را با صدایی دلخراش نعره می زنند. "حافظ" خان پتو را تا تارک مویش بالا کشیده و خوابیده است. در خواب مِرمِر می کند و حرف ها را می جود.

- مرمرمرمر.... (لبخند می زند) ببوس، آره بیشتر...(اخم) تو هم ببوس..(صورتش چروک می شود) نه نه، نکن، ول کن... من سرورم... (تمام عضلات شل و وارفته ی صورتش شروع می کنند به لرزیدن) جرأت نکن....(سر را مثل فیلم فارسی ها مدام به چپ و راست می چرخاند، یعنی که دارم کابوس می بینم) من من من من رهبر...ببوس، ببوس، نزن، ببوس... (با نعره) من رهبرررررررررررررم.

تحت یک حرکت ضربتی با مشت و لگد لحاف را پرت می کند کناری و نحیف، مثل سیخ کباب راست می نشیند در جایش. تنبان راه راه آبی سفید و زیرپیراهنیِ فکسنیِ رکابی که یک زمانی سفید بود اما اکنون از کهنه گی شیری شده است به تن دارد. زیر پیراهن وارفته از فرط استفاده کش آمده است و یقه ی آن تا دم ناف آقا آمده است و حلقه ی آستین ها تا دم دنده ها آویزان است. عرق سرد روی صورتش نشسته است. تند تند نفس می کشد. هنوز وِس وِس کنان پریشان گویی می کند.

- من رهبرم، من رهبر عظیم الشان انقلابم، مگه نه؟ بله، بله. ببوس...

دهانش خشک شده است. تنگ آب را از بالای سرش بر می دارد و آب را با تنگ سر می کشد. آب از چک و چانه اش شره می کند و لای ریش هایش جا خوش می کند. کمی حالش سرجا می آید. پاهای درازکش شده اش را مات نگاه می کند. کمی محض بیداری و فرار از کابوس انگشتان پایش را تکان می دهد، آهی می کشد و خودش را کش و قوسی می دهد. شکمش را می خاراند و ملچ ملوچ می کند:

- یک لحظه می خواهیم بخسبیم ها. ببین دشمنان الله و من چه می کنند که خواب بر من حرام شده است حتی یک ثانیه.

در جایش کمی جابجا می شود و زنگ کنار تشکش را به صدا در می آورد. یک کفتر ولایت خودش را پرت می کند داخل. تا دم زانو تا می شود:

- بله سرورم، بله عالمتاب، بله چشم و چراغ، امری بود ای که تمام مردم قطعه قطعه تان بشوند و جز جگر بزنند و تکه پاره تان بشوند الهی؟ چه کنم برایتان؟ بکوبم بر سرم؟ گریه کنم برایتان؟ ماچ مالی؟ همه باهم؟ کدامش ای خداوند؟
- خِف بگیر زبان دراز. بلی امری بود... این بولتن اخبار امروز را بیاور ببینم اخبار چه سان است.

کفتر بیسیم می زند و کفتر دیگری با بولتن اخبار وارد می شود. خودش را روی زمین می اندازد، خزان خزان به سمت آقا می رود و شروع می کند کف پای آقا را بوسیدن. آقا با پاشنه به دهانش می کوبد و بولتن را می کشد:

- بس است دیگر، قلقلکم آمد. کمی هم امان بدهید نفس بکشم، مدام بوسه بوسه....

بولتن را باز می کند. چهار برگ اخبار برگرفته از کیهان و سایر اطلاع رسانی های جان نثار که با دقت شدید انتخاب و دستچین شده اند می پرند بیرون. نگاهی می اندازد. دوباره فرآیند غیرقابل توصیف ذهنش به ترشح نسیان و توهم و تخیل سنگین می پردازد. ای کاش از این تخیل در کتابت استفاده می کرد تا حداقل پولیتزر یا نوبل ادبیات را مصادره می کرد. حیف، حیف. لبخندی می زند:

- بله میلیون ها نفر با عکس های من... میدانستم... بیخود نیست... من خیلی مهرم به دل ها نشسته است... فقط کافیست لب تر کنم که کل مسلمین خودشان را به خاطرم فدا کنند.... والله به خدا... چقدر من پروانه ای و دلفریبم....آه... (یک آن یاد کروبی و موسوی و خاتمی می افتد)... آن خدانشناس ها چه شدند؟

کفتر اولی خودش را می اندازد وسط:

- قربان قدوم مبارکتان و دست شفایتان بروم ای رهبر، ای عقل کل، آن ها اصلا جرأت نکردند در منزلشان را باز کنند. مگر کسی جسارت می کند روی حرف شما حرف بیاورد؟
- خدا را شکر. فلسطین را هم نجات دادیم. اسرائیل بداند، که ما خیلی خشنیم. همه بدانند. مگر که من هوای این فلسطینی های مفلوک را داشته باشم. نواره غزه که جلوی چشمم می آید (صورتش را مچاله می کند و دهانش را کج می کند که یعنی مثلا می خواهم گریه کنم) چقدر ظلم...

دو کفتر یک دفعه شروع می کنند محکم کوبیدن بر سرشان و نعره زدن.

- وای وای وای وای، مرگ بر اسرائیل، مرگ بر آمریکا، مرگ بر....

رهبر با طمانینه و با کیفی غیرقابل وصف نگاه می کند به این هبوط انسانیت، به این ماحصل تزریقات فکری مسمومش (فروید، گلاب قمصر به قبرت پاشانده شود به حق حضرت معصومه، چرا زودی رفتی؟ یک نمونه ی استثنائی از دستت رفت. ممزوجی از پارانویا، مالیخولیا، سادیسم و نارسیسیم مفرط و خیلی چیزهای دیگر که من بلد نیستم اما تو بلد بودی ولی رفتی و منو تنها گذاشتی). کم کم شور حسینی دو کفتر بالا می گیرد و شروع می کنند خودشان را به حد کشت زدن. رهبر مداخله می کند:

- خب دیگر، بس است برای امروز. بقیه را فردا می زنید. بیایید بگیرید این را از دست علیلم، گناه دارم قدر یک دنیا...

و بولتن را به سمت آن ها دراز می کند. ناگهان از لای بولتن یک کاغذ می افتد. صفحه ی اول روزنامه ی اعتماد است که آن وسط جا مانده است. کفترها رنگ به رنگ می شوند. رهبر روزنامه را بر می دارد. تیتر را می خواند: "حضور با شکوه مردم در روز قدس". عکس را نگاه می کند.

qodsetemaad.jpg

رنگ های سبز و مردان شیک و پیک و زنان با عینک آقتابی و روسری. خب قبول بفرمایید که هضمش برای چشمان کاملا بسته سخت است دیگر.

روزنامه را مثل جذام به گوشه ای پرت می کند و فریادش می رود به آسمان:

- این چیست؟ این چیست؟ صهیونیست در مملکت ما چه می کند؟ (شروع می کند به لرزیدن) پس مجتبای من با یک دشت تفنگ و تپانچه چه غلطی می کند؟ غاز می چراند؟

- (یکی از کفترها دستپاچه) قربان قربان، هیچی بخدا. باور بفرمایید این ها همه عکس های دستکاری شده اند.

- (آن یکی کفتر می پرد وسط) بله قربان. آخر ریز ریزتان گردم نام روزنامه را نگاه کنید. اصلا به گوشتان خورده است؟ از این روزنامه های زرد است. سرکار خانم ملکه برای شستن شیشه ها لازم داشتند ما هم آوردیم.

- (دوباره داد می زند) این آشغال ها اصلا برای چه چاپ می شوند؟ کاغذ مفت گیر آورده اند؟ حیف از بیت المال نیست؟ (نعره) این خزعبل نامه ها را ببندید. (و دراز به دراز می افتد روی تشک، پشت دست را به حالت عشوه روی پیشانی اش می گذارد و ناله می کند) سرورتان ناراحت شده است. این نشانه ی خوبی نیست.
- خاک عالم بر سر ما و تمام عالم که چشم امیدشان شمایید.

یکی از کفتر ها بیسیم می زند تا هفت هشت نفر کفتر دیگر هم می آیند و همه گی برای آسودگی خیال سرور خود را مثل آهو کتک می زنند و به خاطر غریبی آقا و دل گنجشکی اش اعضاء و جوارحشان را می کشند بیرون و خودشان رابه در و دیوار می کوبند. یک کفتر هم می دود آقایان دستمال یزدی فرد اعلای حاضر در همسایگی را به مدد می طلبد. همسایگانی که هر گاه بارقه ای از آگاهی و درک واقعیت در ذهن آقا نیم جرقه می زند به تکنیک های فوق پیشرفته ی خود آقا را به درون حباب کوچکش باز می گردانند.

آقایان بعد از چند دقیقه میان چک و پر زدن کفتران وارد می شوند. اکثرا سر عزرائیل را گول مالیده و قاچاقی زنده. یک عده هم که کلا خلااااااص. ما در اصطلاحاتمان بهشان می گوییم "گاگا ماما". امیدوارم قابل لمس باشد. سرور زیر چشمی نگاهی می کند و وقتی دید مرکز توجه شده است فس فس و چسناله آغاز می کند. کفترها هم کماکان مشغول؛ تق توق، تق توق. آقایان به سرعت عملیات هیپنوتیزم را آغاز می کنند. دوباره سخنان توهم زایشان پاندولی می شود جلوی چشم آقا؛ کمالات نداشته ی آقا، این که روزانه چند میلیون نفر در سرتاسر دنیا از عشق آقا خودسوزی می کنند و ثابت شده است که کل عالم به گرد آقا می گردد. دیگر جانم برایتان بگوید از دست خیر آقا، طبع شعر آقا، درایت، ذکاوت، سیاست، کیاست، ریاست، علم، ادب، فلسفه، عرفان (وای نفسم گرفت) و خلاصه خیلی چیزهای آقا که در کل عالم زبانزد همه است و اگر همه را بگویم گوشت تنتان می ریزد. تا همینجایش بس است.

آقا با دقت گوش می کند. اگر یک حبه از این دقت مطلق و این گوش شنوا را به امور مملکتی و سخنان بزرگان اختصاص داده بود، الان سوئیس داشت عمله گیمان را می کرد. چشمان آقا فر فر می خورند. از شدت غلظت تعاریف حالتی شبیه به نشئگی به آقا دست می دهد و دوباره با شدت پرتاب می شود به دنیای آلیس در سرزمین عجایبی خودش که آن جا همه غش می کنند برایش. با لبخند شل و چشمان خمار به روبرو خیره می شود و دوباره می رود سر خانه ی اول. خداحافظ واقعیت. برای خودش می بافد: "سروری، خدایی، آقایی، عظمت، محور حقانیت، تعیین کننده ی روز و شب، مقدس، فرستاده از عالم بالا، جایگزین خدا و پیغمبر، سرور آدم و حوا و سگ و گربه و ملخ و زنجره و سنگ و کلوخ، نقطه ی پرگار. یک خرمن خدم و حشم و نوکر و احمدی که به دورش می چرخند و چِپ چِپ ماچش می کنند. آمریکای جهانخوار از انگشت تهدید آمیزش شاشبند شده، اروپا از ترس خشم چشمان دژمش در گنجه قایم شده، نه سبزی، نه اعتراضی، خودش و تنها خودش آن وسط در حال فرمانروایی و تعیین کردن خط مشی های کج و معوج."

خلاصه کیفور کیفور. کفترها آرام آرام جلو می آیند و به دست و پایش می افتند. کمی سر و صورتشان را به دست و پای آقا می مالند. سپس بلند می شوند و از اتاق می روند بیرون. بعد از چند دقیقه با یک تلسکوپ وارد می شوند. یکی از کفتران جلوی پایش زانو می زند.

- ای رهبر، ای که حلاوت وافرتان ما را انسولین لازم، ای معنای علم هیات، کل جامعه ی مسلمین انگشت به دهان در انتظار امر الهی شما بیکار نشسته اند. منتظرند تا شما ماه را رویت بفرمایید و چه چیزی مهمتر از این مشیت الهی. بفرمایید.

مدظله عالی با عشوه و ناز بلند می شود. دستش را دراز می کند تلسکوپ را می گیرد. کفتر هم از فرصت استفاده می کند و دوباره دست آقا را در حلقش فرو می کند. آقا تلسکوپ به دست می رود که وظیفه ی خطیر رویت هلال ماه شوال المکرم را که یکی از پست های خطیر مملکتی است به عهده بگیرد. کل جماعت با دهانی به مثابه ی غار و چشمانی گشاده از این همه کارهای آنچنانی که آقا بلد است و من و شما خیلی شوتیم و بلد نیستیم، به منجم بالفطره نگاه می کنند. آقا تلسکوپ را روبه آسمان می گیرد و نگاه می کند. می بیند یا نمی بیندش را نمی دانم. مراجع که گفتند دیده نشد ولی در هر صورت آقا چون اصولا هر چه همه بگویند برعکسش را می گوید، بعد از چند دقیقه تفحص و کاوش و کند و کاو و ریاضیات و چرتکه و رادیکال و ماتریس و اصل لانه کبوتری، رو می کند به افراد و با قیافه ای ریاضی وار می گوید:

- دیدم.

اعضاء از این همه دانش خودشان را به در و دیوار می کوبند و یک عده هم مثل مار به پر و پای آقا می پیچند و از شوق اشک می ریزند. فردا از برایی کلام آقا کل مملکت اعم از ملحد و مومن روزه می گیرند.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/735

Comments

هر وقت دلم گرفته به سراغ نوشته های شما میرم حتی اگر تکراری هم بخونم و باید بگم اظهار نظر خوانندگان هم دست کمی از نوشته های شما ندارند (طنز انها هم عالیست)همگی بر قرار وپیروز باشید.


سلام،
شما هروقت دلتون گرفت ما در خدمتیم. خیلی هم ممنون از نظرتون
قربان شما
صنوبر

Posted by: nicki hashmani at October 10, 2009 08:41 PM

Salam Senobar jan
mishe yekamam az khodetun baramun begid? inke chand saletune va koja zendegi mikonid? nemidoonam chera hamishe fekr mikonam shoma Iran hastid!va inke chand sale be kare neveshtane tanz mashghoolid?
mamnoon misham
Aram

خانم یا آقای آرام عزیز سلام،
من بیست و شش سالمه، خیلی وقت هم نیست که طنز می نویسم. شاید یکساله شایدم کمتر، واقعا یادم نمیاد. میشه که بقیه ش بمونه پیش خودم و نگم؟
خیلی هم ممنون
صنوبر

Posted by: Aram at October 5, 2009 02:28 PM

سلام ننه صنوبر
این متن هم قشنگ بود مثل همیشه
یه چیزی میگم که تو دلم مونده..چه قدر دلم می خواد یکی از این سبیل کلفتا احمدی رو تو خیابون گیر بیاره بعدش یه کتک مفصل هم بزنه..وقتی احمدی میره پیش ننه افسر شکایت، سبیل کلفته بیاد ننه افسر رو عقدش کنه، عینهو فیلم هندی!!
اونوقت میشه رقیب عشقی عمو علی!
آی می خندیم..خداییش من بی ادب نیستم.. هوس کردم احمدی رو بزنم لت و پار کنم بعدش مامانشو شوهر بدم!.. میدونم خیلیها دلشون همینو میخواد.. ببین چیکار میتونی بکنی برامون.. مخلصیم


سلام قربان،
بنده حتما سعی خودم رو می کنم.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: ali at October 3, 2009 09:24 PM

ZIBA BOOD VALI LINE AKHAR BI NAZIR BOOOD
#فردا از برایی کلام آقا کل مملکت اعم از ملحد و مومن روزه می گیرند.#

Posted by: SHAKIL at October 3, 2009 04:15 PM

سلام صنوبر جان،
من هروقت این داستانانو میخونم همش به این فکر میکنم که خب 100% ،یکی از همین آدمای بیت عظما هم داره این مطلبو میخونه دیگه،
بالاخره یه بار باید شده باشه که یه عکس العملی نشون بدن و چیزی برات بنویسن در جواب این داستان سرایی های شاهکارت دیگه،تورو خدا اگه حرف بامزه ای تو ایمیلاشون هست برامون تعریف کن،بالاخره به ما هم کمک میکنه بیشتر با احوالشون آشنا بشیم.
ممنون


سلام،
من هنوز ایمیلی دریافت نکردم. اتفاقا خیلی خوشحال میشم. خوشحال میشم که با هم صحبت کنیم و اونا ببینن که ما شاخ نداریم و ما هم ببینیم که اونا هم انسانن. اگر من یا شما مشکلمون با یک نفره که گناهش مبرهنه دلیلی بر این نیست که طرفدارانش هم همه جلادن. البته این نظر منه و ای کاش که اونها هم این رو بفهمن. راه ها متفاوته به هر دلیلی، میتونه حماقت باشه (یا از جانب ما یا از جانب اونا، کی میدونه) میتونه جهل باشه یا هر چیز دیگه. ولی میتونیم که دوست هم باشیم اگر که همه مون تا یه حدی به اصول انسانی وفادار باشیم، نمیتونیم؟
قربان شما
صنوبر

Posted by: علیرضا at September 30, 2009 02:35 PM

صنوبر جان
واقعا ممنون از مطالب قشنگی که می نویسی مخصوصا این دفعه که عالی بود آدم یاد پرنس جان تو رابین هود میوفته
باز خدا خیری به تو بده نوشته های آقای نبوی که این روزا اینقدر خشن و عصبی هستن که آدم گریش میگره البته حرفش حقه

با تشکر


سلام،
ممنون از شما که خوندین. وای، پرنس جان و اون هیس هیس جان نثار کتک بخور با اون ننوش. چقدر منو یاد بعضیا میندازن...!
باز هم ممنون
صنوبر

Posted by: Saman at September 29, 2009 05:33 PM

اقای نبوی من هفت سالمه. این شعار اقای موسوی از کجا آمده
جمهوری اسلامی نه یک کلمه زیاد نه یک کلمه کم
بابام میگه تو بچه ای نمی فهمی موقعی که بزرگ شدی می فهمی

Posted by: ایرانی at September 29, 2009 02:58 AM

خیلی قشنگ و به نظر واقعی هست. انگار به جز این نیست! تنها راهی که میشه باهاش فهمید که چرا اینها اینجوری حرف میزنند!
منهم سی روزش رو روزه گرفتم. جدا از مراجع دیگر ستاره شناسان هم میگفتند او روزی که آقا ماه رو دیده اصلا ماهی تو آسمون ایران نبوده. معلوم نیست لامپ خونه مردم رو دیده یا چیو
به هر روی مرسی خوشمان آمد!;)


سلام،
خیلی ممنون. وای لامپ خونه ی مردم معرکه بود. شما هم نماز و روزه هاتون قبول.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: alireza at September 29, 2009 01:12 AM

سلام،
کجایی بابا مردیم از خماری و استخون درد،
اصلاً فکر نمیکردم اینجوری غافل بگیریمان یعنی غافل گیرمان کنی اون هم با کی، با کی؟ با مقام عظمای ولایت.
ما منتظر احمدی نصفه کاره بودیم،اونم چی الان که جعفر خان، ببخشید احمدی خان از فرنگ برگشته.
راستی یه اهنگی اومده از آقای شاهین نجفی به نام وقت خدا خوابه،اگه میتونی پیداش کن و گوش بده که خیلی جالبه.
میگه:یه ولی فقیه وقیح شنیع
یه معاویه گم تو لباس علی
به گوش کردنش می ارزه.
ممنون از متن خوبت،زود به زودتر بنویس لطفاً.
موید و کامیاب باشید.


سلام،
خیلی ممنون از نظرتون و متن این آهنگه. ایندفه یکم دیر شد. پیش میاد دیگه. حاجی فرنگیمون رو هم حواسم هست بهش.
قربان شما
صنوبر

Posted by: بابک at September 28, 2009 10:38 PM

سبك نوشتاري .خلاقيت درايجادسوژه هاي ناب.ظرافت هاي ذهني در خلق فضاهاي بكرومناسب حكايت از حضور قدرتمند شماست است در عرصه ادبات مملكت ما .
درود بر تو بانوي وطن پرست


سلام،
خیلی خیلی ممنونم. شما نظر لطفتونه که این همه تعاریف بزرگ از من می کنین وگرنه من این همه اصلا نیستم.
خیلی سپاسگزارم
صنوبر

Posted by: مهدي at September 28, 2009 08:21 PM

میشه بگید مامانمو کجا بفرستم خواستگاری؟؟؟؟

آخــــــــــــــــــه من عاشق نوشته هاتم!


سلام،
به عرض مبارکتون برسونم که پسرم! من دختر کوچیکم همسن شماست. بعد هم شما رو من یه جایی ندیدم؟ آشناست چهره تون. هوووووم...
در ضمن خیلی هم ممنون از نظرتون. شما لطف دارین.

ارادتمند
صنوبر

Posted by: آرش at September 28, 2009 04:10 PM

اقای نبود عزیز انقدر اوضاع ایران و ایرانی ها خراب است که دیگر حتی طنز های تلخ و گزنده شما هم گریه و خنده را بر لبان ما نمی اورد..بد جوری از این نکبت ها رکب خوردیم...ایا نوری از دور سو سو میکند که امید را در دلهایمان بر افروزد..
گاهی وقت ها فکر میکنم نکنه ایرانیهای دوران یزدگرد سوم هم اینچنین مستاصل شده بودند که حاضر نشدند در مقابل حمله مشتی عرب گشنه با ان ایین مزخرف ....از مملکت خود و یا پادشاه خود دفاع کنند و فرار را بر قرار ترجیج دادند..و گفتند همانی که ما الان میگوییم ..اینها بروند ..حالا به دست هر که شد..!!!!!!!!!
نظر شما چیست

Posted by: نادی at September 27, 2009 09:03 PM

صنوبر يه دونه اي!


سلام،
ای بابا، پس شما چی میشی؟
از شوخی گذشته، همه مون در نوع خودمون یه دونه ایم دیگه (البته بدون دک و پز و دماغ سر بالا و سقوط از دماغ فیل و فیس و فیش و اینا)
قربان شما
صنوبر

Posted by: فيلسوف at September 27, 2009 02:42 PM

سلام. تبریک میگم به خاطر موفقیت در تغییر سوژه
راستش از اونجا که دلمون برای حسنی آقای نبوی تنگ شده بود یه متنی نوشتم تا از شدت ایفتیضاح بودنش رگ غیرت آقا کلف شه و باز هم اون ستاره ی خوش لحجه رو ببینیم.
حسنی خشن میشود..
بلههه. الحمد ل... با این رسوایی های برای دوم خرداد که پیش آمد بعد انتخابات که البته من قبولش نداری، و رایش از فرانسه و امریکا که هیچی از اون ممد ملعون هم بیشتر هست، پایه های این دولت و نظام با هم مستحکم شد، چرا؟؟ چون کی من فکر کردم دیدم اینا پایه هاشون یکیه چون آقا فرمود من نظرم از همه به اینه. و این حرف حجتی و همه از زن و بچه و مریض و... به هر وسیله ای باید ازون دفاع کنو. و من خودم این فتوا دادی. حالا هی نیای بگی رساله. من رساله م همون رساله آقاس.اونم رساله ش رساله اونی.هرکی هم نه همه ی اونی که میگفتن سربازای گمنام کردن و بهش میکنم. اینم فتواس. حالا اینجا من برای شما در باری شورا ها که اینم قبول نداری مثل اون، تنویر میکنم.
در اون زمان دورهای قبلی که کشور داه بودیم دست اون سه تا ملعون و رییسشون که اینجا ایسم نمبری ناگاهان یک خریتی همه را گرفت تا به شورا ها رو قوی کنن و بگن شهرداری اینا بکنی. واینجا باز عنایت خدا در گرفت و اون عزیز و دوستاشون که خریت همه را بجز اینا و رهبرمان و البته من کرفت، در آن خفقان شهردار شدی ی.و به اینجا رسیید. حالا دیگه شوراها دستش درد نکنه؛ باید بری کنار. چرا؟ چون کی باید دولت که هم متعهده هم متخصص شهردار کنه. یا هم اینکه شورا رو خودمون اینتخابات میکنیم. با شما مردم همیشه در صحنه.و هر خری که بگی نه فراکسیون اقلیت را من از اول هم قبول نداشتم. و یه در خواستی هم از دولت داشتم که نذاره کسی اینترنت کنه .چون که اینترنت بی ناموسی داری و دوم خرداد داری و همه باید تلوزیون خدمونو ببینه. ومن حکم اینترنت و ماهواره بی ناموس دادم که دزدیه و باید چش اونو برید. مثل اونها که خواستند پرده عصمت آبروی نظام بدری ما هم گرفتیم پردشو دریدیم.
البته من خودم اینه قبول ندارم و الان یکی با من گفت و یادم اومد که ما اینو نکردی. اصلا اینا که مهم نیست. آقا گفتن.
یک شبهه ای هم به ذهنم رسید که گفتم جوابشو اینجا بگم. اینکه میگن اگر زمانهای قبلی بد بودی پس چرا رهبری هم که بودی؟ اولا که خفه شو. مقام عظمی ولایت. بعدم من میگم که مظلوم بود.... غریب وعلیل بود... تنها بود...آخ دلا بسوزه...
و من برای همه ی شما آرزوی محصولات پربار داری. و برای اون ملعون ها نابودی کی به نظر من قوه قضاییه بایید بگیره چند تا حکم فساد رو با هم روشون بکنه. ینه هم بکشه هم تبعید کنی. یا هم دست راستو پای چپشو هم برعکسش.هااا! و این خیلی خوبییی! خصوصا اون کروبی که نمیخوام ایسمشم ببرم.و اون سه تا. و برای دولت هم پایداری برای همیشه در نظام. که اینو حالا دیگه حال ندارم توضیح بدم. باشه بعدا مفصل.
خدایا هرکس کی چوب لای این نظام میکنی، دشمنا، مخالفا، معترضا.... شهدا، ایمام شهدا، بزرگان همه را اساعه سر سفره خوان کرمت مهمان بفرما(آمین). خدایا رزمندگان ایسلام بفرما،(*) خدایا بفرما.. منم دیگه دارم میرم...


سلام،
سپاسگزارم شدید
ارادتمند هم هستم قوی
صنوبر

Posted by: بابابزرگ at September 27, 2009 02:33 PM

sebobare aziz
mamnoon ke be nazare khanandeh ha ahamiat midi....zemne arze tashakore faravan ba kamale poozesh bayad begam ke jaye commente man va moni jabeja shodeh....yaani commente man be esme on va ehtemalan ham male on be esme man sabt shodeh.......

moafagh bashi


سلام،
خب بایدم اهمیت بدم، من برای شما می نویسم. البته تا جایی که کل سبک من رو عوض نکنه. کلی هم یاد میگرم. در ضمن، نه، جابجا نشده. اسم هر کس زیر کامنتش میاد نه بالاش.
قربان شما
صنوبر

Posted by: jocanon at September 27, 2009 02:32 PM

سلام. يك پيرمردي با من دوسته كه زياد ولي بانمك حرف ميزنه. ميگه اين هواپيماها واسه اين سقوط كردن كه آقا رو ديدن داره دستاشو (به شكل عادت هميشگي و تو مايه هاي خاك بر سرتون!!) تكون مي ده،فكر كردن ميگه بياين پايين! و سقوط كردن!!
درضمن صنوبرجان ! ما رو از تحولات موضوع علوم انساني بي نصيب نذار.موضوع بكر و جالبيه.ممنون


سلام،
خیلی ممنون از مطلب ظریف و دقیق دوست با ملاحت شما و خود شما. در مورد علوم انسانی هم، چشم، حتما.
قربان شما
صنوبر

Posted by: محمد at September 27, 2009 02:11 PM

آقاي نبوي... (اینجاهای کامنتتونو با اجازه به خاطر الفاظ گرانقدرتون حذف کردم) جون مامانت اداي آدم هاي آزاده رو در نيار كه تو خراب تر و افتضاح تر از اين ها هستي. حد اقل تو از جنبش سبز طرفداري نكن كه همه چيز رو خراب مي كني

قربان سلام،
به عرض مبارک برسونم که من آقای نبوی نیستم. دوم این که جنبش سبز فکر نمی کنم فقط مال شما باشه. هر کسی می تونه اگر دوست داشته باشه ازش حمایت کنه. البته این نظر منه. نظر شما هم برای خودتون محترم.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: nima at September 27, 2009 12:24 PM

جناب آقاي نبوي
لطفا"‌در راستاي اين خبر:
جنتي: لازم است در راستاي بيانيه هوشيارانه مجلس خبرگان، خداوند به آنان اجر دهد!


مراتب را جهت اجرا به رييس دفتر خداوند متعال ابلاغ فرماييد.

Posted by: بنده خدا at September 27, 2009 12:23 PM

salam
bazam mesle hamishe ziba bood .man ham ba in ke mozoe ahmadiyo taghirati tosh dadi movafegham ama taghriban hameye ma be oon halo havaye ahmadi va nane afsar adat kardim.
harchand motmaenam harche ke benvisi be zoodi bara hame yek totam mishe va inghadr ravoon va zibast ke khili zood too dele hame mire
salamat bashi va shad


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. امیدوارم که اینجوری باشه واقعا. البته که منم خودم جونم به جونه ننه افسر وصله. اونو ولش نمی کنم ولی دوستمونم راست میگفتن، همه ش اگه قرار باشه تو اون حال و هوا بنویسم فکر کنم یکنواخت بشه. ولی ننه افسر و احمدی جای خودشونو تو قلب (!) من دارن.
قربان شما
صنوبر

Posted by: naeem at September 27, 2009 12:09 PM

Aali bood mesle hamishe, ye darkhast lotfan dar morede safare ahamdi be new york va sokhanrani dar sazman melal ham benevis,
hamishe sabz bashi


سلام،
خیلی ممنون. چشم قربان، حتما سعیم رو می کنم بنویسم.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: Aram at September 27, 2009 11:29 AM

سلام
خیلی خوشحالم که بالاخره لوکیشن داستانهات رو عوض کردی، واقعا لازم بود.
موفق باشی


سلام،
بله، فکر کنم لازم بود. البته قبلا هم یک نفر بهم تذکر داده بود. شاید شما بودین. نمی دونم. در هر صورت خیلی ممنون از نظرتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: محمد at September 27, 2009 09:51 AM

سلام صنوبر عزیز
مثل همیشه عالی بود حرف نداشت .. واقعا هر روز بهتر از دیروز .. باور کن من به این زودیا از چیزی خندم نمیگیره ولی نوشته های شمارو که میخونم ناخوداگاه بلند بلند شروع میکنم به خندیدن .. توروخدا بیشتر بنویس از مموتی هم بنویس ... خیلی خیلی ممنون .. ما پیروزیم جون بیشماریم و با همیم هر جا که باشیم. بازم ممنون .


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. چشم، حتما سعی می کنم بیشتر بنویسم. بله که ما پیروزیم. پس نه.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Moni at September 27, 2009 03:48 AM

senobar jan
az khoondane matlabet kheili lezat bordam...khosoosan onja ke neveshty kaftareh bi sim zad....vaghean az tahe delam khandidam

moafagh bashi


سلام،
خیلی خیلی ممنونم. ایشالا که همیشه از ته دل بخندین
قربان شما
صنوبر

Posted by: jocanon at September 27, 2009 03:23 AM

دستت درد نکنه صنوبر، عاشق:
- کبوتران ولایت
- صورتش را چروک می کند، مثلا" می خواد گریه کنه!
- کفتران!
هستم.
صنوبر در عین اینکه طنزت خیلی بامزه و خنده دار هستش، یک تلخی خاصی هم داره بطوری که آدم نسبت به سوژه ها احساس واقعا نفرت می کنه. بسیار عالی تصویر سازی می کنی. و در ضمن معلومه که مثل همه ما ایرانی ها خشم در دلت هست. ما همه با همیم. ما بیشماریم. ما نمی ترسیم. ما همه جا هستیم. ما از پا نمی نشینیم. ........ موفق باشی صنوبر! پاینده ایران!


سلام،
خیلی ممنونم. معلومه که ما از پا نمی شینیم. ما بزرگ شده ی دست خودشونیم، پررو تر از این حرفاییم. مگه شوخیه؟
باز هم مرسی
صنوبر

Posted by: زهره at September 27, 2009 01:17 AM

مطلبتان عالی بود بعد از روزهای سخت لبخندی به لبانمان آورد. به بلاگ ما هم سری بزنید.
ndaofiran.blogspot.com
باز هم متشکرم


سلام،
من متشکرم. معلومه که میرم سر میزنم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: حمید تودیع at September 27, 2009 01:05 AM

vaaaaay mordam az khande!!! ashkam daroomad bekhoda! khoda omret bede bzam benevis...delam mikhast tamoom nashe in dastan....shahkar kardi!


سلام،
حرفم خیلی خنکه، ولی بخدا اینقدر خوشحال میشم که می خندین.
ایشالا که همیشه بخندین
صنوبر

Posted by: narges at September 27, 2009 12:55 AM

درود بر صنوبر همیشه سبز.....

عالی‌ بود.....خوشمان آمد........دلم می‌خواد با همون زیر پوش و زیر شلوری توی دادگاه ببینمش که داره جواب پس میده و از کبوتری هم خبری نیست،،،

در مورد احمدی تو نیویورک هم بنویس.....

قلمت همیشه سبز


سلام،
خیلی ممنونم. چشم، حتما سعی می کنم بنویسم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: rahelan at September 27, 2009 12:47 AM

baba eyval bi shak shoma padidehi hastid dar adabiyat tanz nevisi . saretaan salamat va omretaan deraaz


سلام،
خیلی ممنون. سر شما هم سلامت و هرهر خنده تان مستدام.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: mehdi at September 26, 2009 11:27 PM

فقط باید گفت دست مریزاد!
هم از حرفهای دل خنک کنی که میزنی! و هم از قریحه سرشار ات. فقط به عنوان کوچک ترین پشتیبانی و تشویق باید بگویم در نوشته امروزت و با نگاه به قبلی ها باید بگویم، دارم طلوع یک ستاره جدید را در آسمان ادبیات جدید ایران و ابداع یک سبک جدید مثلا سبک "طنز فشاری یا هیجانی یا..." رادر نوشته های زیبایت میبینم. موفقیت ات در همراهی مردم روز افزون باد.


سلام،
بابا خیلی ممنون. خیلی خوشحالم که خوشتون اومد. دیگه واقعا نمی دونم چی بگم. لال شدم. امیدوارم که همیشه همه مون بخندیم. همین
قربان شما
صنوبر

Posted by: سام at September 26, 2009 11:02 PM

دستتت درد نکنه صنوبر، خیلی عالی بود، از همه بیشتر:
زیرپوش شیری رنگ
تکان دادن سر به سبک فیلمفارسی
کبوتران ولایت
وظیفه خطیر رویت ماه
شور حسینی کبوتران
به دلم نشست.


سلام،
خیلی ممنون. دست "شما" درد نکنه که خوندین و نظر دادین.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: فالین at September 26, 2009 10:38 PM

Post a comment




Remember Me?