سه شنبه 24 شهریور 1388
سه شنبه 24 شهریور 1388

صنوبر علفکار
راهپیمایی: یک چیزی که والله ما هنوز نفهمیدیم بالاخره خوب است یا بد است. یک زمانی خیلی روی بورس بود و پشه هم کمرش رگ به رگ می شد، با کتک از شیرخواره تا رو به قبله مان را می فرستادند راه را بپیماییم. اما الان شده است "اخ" و تا پا در خیابان می گذاریم باتوم به گوشمان فرو می کنند. خلاصه خوبی بدی اش به بالا پایین شدن فشارخون آقا، سرور، رئیس، همه کاره، ولی ، خاک پایش بشویم همه، غش کنیم برایش، عقل کل، مرغ دانا (صلوات، گریه، خودزنی، هاراگیری از فرط معصومیت آقا) بستگی دارد که خیلی هم منطقی است.
روز جهانی قدس: جزو معدود روزهایی که به جرم پیاده روی شما را به رگبار نخواهند بست. قبلا ها که ما شیطان پرست بودیم، باده می نوشیدیم، کراک و بنگ و شیشه و این ها می زدیم و کلا یاور فساد را استاد کرده بودیم (به جان شما همه ی این ها بودیم ها، به این سوی چراغ زندان اوین قسم، بودیم. نه این که فکر کنی به خاطر کذب محض و این ها می گویم ها. نه والله. تو بمیری نه. بودیم. من که بودم.) اصلا به آن توجهی نمی کردیم. بله، در آن روزها، خوب یادم می آید، خود من، خود من سرتا پا آلوده به گناه در تخت دراز می کشیدم و پتو را هم تا خرتناق می کشیدم بالا. اصلا حالیم نبود روز قدسی گفته اند، راهپیمایی گفته اند. خاک بر سرم بیاید. حالا می خواهم جبران کنم. لبیک آقا، لبیک.
آن زمان ها، آقای ما که دلش خیلی زود ریش می شود و گریه می کند، بعد از سه فصل خودزنی از فرط غصه، انگشت اشاره ی تهدید آمیز مخوفش را مثل صمد آقا به چشم ما فرو می کرد که: "یاالله برو راه بپیما." خلاصه خیلی ناراحت می شد آقا. آقا حساس، آقا رقیق القلب، ما هم که گوش هایمان خدا را شکر از فرط درازی زد طاق آسمان را سوراخ کرد.
آقا می گفت و یاران مخلصش مثل جوجه اردک که دنبال مادرشان تاپ تاپ می دوند، به دنبالش دستمال یزدی در هوا می چرخاندند، ترق تروق می کوبیدند پس سرشان و پدر صاحب بچه را در می آوردند. اصلا هم مهم نبود که دعوا سر لحاف ملاست یا چیز دیگر. "ولی" که زد، حجت بر همه تمام است. بزن آقا. محکم بزن. بعد هم شیر آب چشمشان باز می شد و فِششششششششششش.
آن موقع ها من خیلی محرک و مقدم امنیت ملی و جاسوس "سی آی ای" بودم. می گفتم: "به تو چه که کشت؟ تو چرا یقه می جرانی؟ خیلی تیزی طرف خودت را داشته باش." خدا مرا لعنت کند که نمی دانستم طرف ما به شما ربطی ندارد. آن طرف است که اگر بکشند شما دردتان می گیرد. تازه این طرف که خبری نیست: " شهر امن و امان است خدا را شکر، همه خوشحال، همه غش غش خنده شان به راه." به نقل از کامران نجف زاده در برنامه ی هشت و سی.
خلاصه، آن جمعه های خونین، شما به زور لنگمان را می گرفتی و پرتمان می کردی وسط خیابان که به خاطر فلسطینی هایی که می میرند راه برویم و سربند سبز ببندیم. البته هنوز هم کامل معلومم نشده که راه رفتن ما با دهان روزه ی کف کرده در خیابان چه تاثیری می تواند داشته باشد در کاهش کشت و کشتار نوار غزه. دیگر الان نمی خواهم بدانم. اصلا چرا باید بدانم؟ شما می دانی بس است. لبیک آقا، لبیک.
فلسطینی: نماد مظلومیت. کسی که حقش پایمال شده هیچی، تازه سه فصل هم رویش کتک خورده و ترور شده و.... ای بابا نشد، این که ما بودیم... خب نه. یک جور دیگر تعریفش می کنیم... بچه ای بی خانمان و آواره با لباس های پاره، عروسک کثیف تکه پاره ای در دست، اشک در چشم، پشت سیم های خاردار، با غصه به دوربین خیره. خانواده اش را صهیونیست ها کشته اند، قبلش هم کذب محض و این ها. خلاصه خیلی طفلکی. این یعنی فلسطینی. یک دفعه فکر نکنید بچه های اسرائیلی نوار غزه هم می توانند همین شکلی باشند ها. نه، اصلا صهیونیست ها بچه ندارند که بی خانمان شوند. به خدا.
یک زمانی بنده به شخصه اصلا حالیم نمی شد مظلومیت و حقوق پایمال شده و خون و دشنه و شیشه نوشابه یعنی چه. این حلوای تنترانی را نخورده بودم که بدانم چیست. اما در این چند ماهه طی چندسری کلاس فشرده با تجاوز و مخلفات کامل آنقدر شیرفهم شدیم که از گوشهایمان زد بیرون. الان دیگر با تک تک فلسطینی ها همزاد پنداری می کنیم و هر کداممان به اندازه ی دوازده تا بچه ی فلسطینی آواره احساس تجاوز شدگی و این ها می کنیم. ای بزرگ مرد! از تو متشکریم. به احمدی می گویم که سوای دویست چهل و هفت بار جیره ی روزانه اش برای دست و پا بوسی شما "رهبر عظیم الشان"، یک بار هم اگر رخصت فرمایید از جانب من روی چو ماه خسوفیتان را ببوسد و در خاک بلولد همی به خاطر این دروس فراموش نشدنی که به ما دادید و نتیجه اش هم شد همین یکپارچگی سبزی که مشاهده می فرمایید. الان دیگر به جان شما اصلا راه ندارد نیاییم. شده از حق خودمان بگذریم ها، از حق فلسطین نمی گذریم. حالا درست است که شما هم محض خنده و ریسه شمشیر می چرخانی اما وقتی زرشک هسته نداشته باشد کاری نمی شود کرد. اصلا به قول رهبر انقلاب که می خواهی نوه هایش را خفه کنی "روز قدس، روز مقابله ی مستضعفین با مستکبرین است." روی حرف آقا که زبانم لال نمی خواهی حرف بیاوری. لبیک آقا، لبیک.
صهیونیست: آن هایی که حق می خورند، پشت بندش هم می کشند و راست راست راه می روند (چی شد؟ کسی با تو نبود. چرا به خودت گرفتی؟). کسانی که راهپیمایی روز قدس و راهپیمایی ما، خاریست در چشمشان. یارب مبااااااااااااااااد. بار الها شاهد باش که دشمنان تو نمی خواهند ما از حق خورده شده ی فلسطین دفاع کنیم. ببین که یک سری مفسد فی الارض نمی گذارند ما حق را به حقدار برسانیم. این ها همه شان یک مشت صهیونیست جاسوس خودفروخته و جیره خورنظام استبدادیند. والله بخدا. وگرنه چرا نباید بگذارند روز قدسی ما برویم راهپیمایی و از حق فلسطینی ها دفاع کنیم؟ برای این که برایشان کشته شدن فلسطینی ها مهم نیست. مگر غیر از این است خدا؟ (دیدی چقدر خوب یاد گرفته ام؟ این ها کمال همنشین است ها. دیدی حالا برچسب چسباندن چه راحت است و چه مزه ای دارد؟ این به تمام برچسب های تمام قدی که یک عمر به ما چسباندی در). در هر صورت، لبیک آقا، لبیک.
نوار غزه: یک جایی مثل همین خیابان های خودمان. جایی که بی هوا یک نفر دوان دوان می آید سمتت و همینطوری عشقی گزلیکش را فرو می کند در نافت. به همین راحتی. با این وجود، لبیک آقا، لبیک.
کدهای مربوطه:
- جمعه "قدسی" خانم دعوت کرد.
- شهرک "قدس" بریم یه گشتی بزنیم. دلمون پوسید. میدون "قدس" هم می تونیم بریم البته.
- قیمت عینک تو خیابون "فلسطین" حرف نداره.
- ای نفس "قدس" تو احیای من.
- در نوار غزه خون می بارد: کبوتران ولایت آمدند.
- از فلسطینی یک به فلسطینی دو، صهیونیست ها ریختند: باز هم کبوتران ولایت آمدند.
- فلسطین اشغالی را پس می گیریم: رأی هایمان را پس می گیریم.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/723
سلام صنوبر جون. چون برای نوشته جدیدت لینک نظر نگذاشته بودی، مجبور شدم توی این قبلی نظرم رو بنویسم. در مورد این متن حبابی به نازکای خیال. به نظرم قصه های افسر خانوم بیشتر جذابیت دارن. تنها قسمت طنزی که در این نوشته ات بود به نظرم تعبیر کفترهای ولایت بود که جدا خنده دار بود. اما در مورد بقیه متن به نظرم خیلی سنگین بود، نه اینکه قابل فهم نباشند. فقط به نظرم این کلمات و شیوه نگارش برای مقاله انتقادی مناسب تر است یا طنز. یه چیز دیگه هم بگم. « اصل لانه کبوتری » داریم نه « قضیه لانه کبوتری» . فرق اصل و قضیه رو هم که حتما میدونی . حدس می زنم دانش اموز دبیرستان باشی .نه ؟
به هر حال من نوشته هات رو خیلی دوست دارم و همچنان منتظر افسر خانوم و احمدی هستم. به نظرت احمدی برای ننه اش چی از نیویورک می اره ؟
سلام،
اولا مرسی از اصل لانه کبوتری. اصلاحش کردم. بعد هم مرسی از نظرتون. بعد بعد هم که بخش نظرات رو هم باز کردم. بعد بعد بعد هم من دبیرستانی نیستم ولی دبیرستانی ها را خیلی دوست دارم. خیلی ممنون از تذکرتون
صنوبر
Posted by: من at September 26, 2009 07:28 PM
سلام
از طنزهایتان بسیار بسیار بسیار بسیار خوشمون آمد... و نشستیم و اونقدر قهقهه زدیم که دل و روده مون پیچید به هم ... بعد رفتیم کل فک و فامیل و همولایتی هارو هم آوردیم که یه وقت بی نصیب نمونن... چشمتون روز بد نبینه من بلند بلند برای اینا می خوندم اینا مگس می پروندن ... دریغ از یه لبخندی ، تبسمی ، کشکی ، دوغی ... بعد منم برای اینکه خیلی ضایع نشم خودم بلند بلند می خندیدم .... واقعا چرا این جوریه؟؟؟؟؟؟؟ چرا برای من خنده داره برای بقیه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سلام،
وا مصیبتا، نخندیدن؟ چطور ممکنه؟ من به این بانمکی. حالا خوبه شما خندیدی وگرنه من چه کنفی می شدم;)
حالا جدای از شوخی همه که قرار نیست به نوشته های من بخندن، به نظر بعضیا خنده داره به نظر بعضیا خیلی هم لوس و خنکه. البته من بدم نمیومد اگه همهههه خوششون میومد ولی خوب محاله دیگه. من به خاطر شما که براتون خنده داره هم که شده می نویسم. خیلی هم ممنونم از نظرتون. ایشالا که همیشه بخندین.
قربان شما
صنوبر
Posted by: غزل at September 22, 2009 01:49 AM
البته این نظر من بود و سلیقه ها متفاوت اند.
ضمنا اینرو هم بگم نظراتی که میدم برخلاف لحن آمرانه شون صرفا پیشنهاد بلکه درخواسته و امیدوارم ازش ناراحت نشید.
راستی اینجا رو حتما سر بزنید.خیلی سوژه و قابل استفاده است(فیلتره):
http://www.salaamnews.com/ShowNews.php?6813
سلام،
نه من اصلا ناراحت نمیشم. یاد هم می گیرم. خیلی هم ممنون. این لینک رو هم حتما نگاه می کنم.
قربان شما
صنوبر
Posted by: بابابزرگ!!! at September 21, 2009 12:55 PM
خطاب به "بابابزرگ"
راستش رو بخواهید من معنای طنر صنوبر رو خوب خوب فهمیدم ولی منظور شما رو نفهمیدم . چی فدای چی شده؟ یا بهتر بگویم کی فدای کی شده؟
کامنت "بچه شیراز" رو خوندین؟ اعتراف میکنم در فهمیدن آن مشکل داشتم و به حساب ادبیات ضعیف خودم گذاشتم !
Posted by: شکوه at September 20, 2009 04:47 PM
چقدر باحال نوشته بودی، خیلی لذت بردم
Posted by: فرزین at September 20, 2009 02:04 PM
خداییش اینبار "طنز" قشنگی نبود!! معنا و زبان طنز، هیج کدوم رو نباید فدای دیگری کنید
سلام،
ممنون از نظرتون. سعی می کنم حواسم به این چیزی که گفتین باشه. مرسی
قربان شما
صنوبر
Posted by: بابابزرگ!!! at September 20, 2009 10:21 AM
,Your best work so far
And the style was different showing that you are capable writer.
All the best
Mohammad
Hi,
Thank you so so much for your comment, it was really encouraging;)
Bests
Senobar
Posted by: Mohammad at September 19, 2009 06:43 PM
صنوبر عزیز - بلا نگرفته - این چیزهارو از کجا یاد گرفتی بنویسی؟ از کلمه به کلمه مقاله ات لذت بردم و حداقل 10 بار خواندمش.
بروم سر ا.ن. به نظر من این کوتوله بدترکیب می خواد به هر شکلی شده فقط یه عکس یادگاری با اوباما بندازه که به اره اوره و فک و فامیلاش نشون بده و پز بده. خاک برسر فکر نمی کنه توی اون عکس با اون شونه های آویزونش - که در صحنه های بین المللی در اثر فشار و سنگینی بیشتر عقده حقارتش آویزون تر می شن - قدش تا زیر شونه های اوباما می شه.
چندسال پیش با یکی از دوستان افغانی ام صحبت از ا.ن. بود. گفتم این مرتیکه ازگل کیف می کنه از اینکه همه می شناسنش ولی گوساله (باعرض معذرت از توهین به گوساله ها ولی خوب یک فحشه دیگه ...) نمی فهمه که چقدر منفور و بدنامه. با لهجه شیرین افغانی اش گفت: یکی میخواست معروف بشه - نمی دونست چیکار کنه - رفت توی مسجد رید !
Posted by: شکوه at September 19, 2009 05:40 PM
Dear Ebrahim
I've been always fan of you from for the first time I read "sotoone panjom" . you are magnificent writer from writing seriously after terror of Hajjarian and these stellar articles. maybe you don't believe , your articles are come from heart and MISHINE DAR GHALBHAYE MA. Thank you
Amin from Seattle USA
Posted by: Amin at September 18, 2009 11:46 AM
thank you sooooo much for putting a smile on ppl's faces. this was a masterpiece. merci!
hi,
thank YOU for reading and for your comment. it's my pleasure to make people smile, even for a second;)
Regards
Senobar
Posted by: narges at September 18, 2009 02:27 AM
سلام،
ما بالاخره نفهمیدیم صهیونیستیم؟فلسطینیم؟غزه ایم؟یا فرستنده ی ماچ برای روی ماه خسوفی آقا؟
ولی هرچی هستیم کبوتر ولایت نیستیم،آخه صنوبر خانم،خواهرم،ولایت کبوترش کجا بود؟حیف از کبوتر نیست؟ تو نمیگی فردا کفتر بازا تجمع نامسالمت آمیز میکنن؟یه ذره مراعات کن آخه،لااقل میگفتی قورباغه ی ولایت،چه میدونم خرچنگ ولایت.
متن امروزت هم ثل همیشه شیرین و با معنی بود.
(راستی غورباقه رو درست نوشتم؟)
موید و کامیاب باشید.
سلام،
اولا که مرسی خیلی ممنون. بعدش این که، والله من هم خودم نفهمیدم بالاخره ما چی هستیم. در مورد کبوتر هم، آقایون میگن کبوتران ولایت، ما هم چون حرف گوش کنیم میگیم چشم، ولی در باطن دیگه شما خودتون بهتر از من می دونید که چه خبره و چیا میتونیم بگیم که میگیم. غورباقه رو هم کاملن درسط نوشطه بودین.
قربان شما
صنوبر
Posted by: بابک at September 18, 2009 12:44 AM
salam.
ziba bood va por mani
.
Posted by: naeem at September 17, 2009 06:26 PM
فلسطینی: نماد مظلومیت. کسی که حقش پایمال شده هیچی، تازه سه فصل هم رویش کتک خورده و ترور شده و.... ای بابا نشد، این که ما بودیم... :)))))))
خیلی باحال بود.لبیک آقا ! لبیک!
دمت گرم و سرت خوش باد!
Posted by: هادی at September 17, 2009 03:01 PM
سلام صنوبر خانم!
اینقدر خندیدم که نزدیک بود نفرینت کنم . بابا بی انصاف یه ذره هوای دل و روده ماروهم داشته باش ! گازشو گرفتی داری یه بند سر تا پای آقا رو به لبیک می گیری !!!
از شوخی گذشته خیلی عالی بود . خیلی خیلی عالی و بی نظیر . دیگه خداییش کم نظیر که بود ، نبود ؟ هرکی میگه نبود آدرس بده با گاز اشک آور برم در خونشون تا کذب محضش کنم !!!!!!!
در کل موفق ، شاد ، سبز و مثل همیشه خوش قلم باشی !
روز قدس هم ما بیشماریییییییییییییییم !
لیبک صنوبر لبیک!
Posted by: حمید رضا at September 17, 2009 11:25 AM
آخ که چقدر از دل من گفتی. واقعا" حال کردم. من اصلا" عاشق فلسطینی ها هستم و میمیرم برای روز قدس. تازه سبز هم رنگ سیدی هستش و برای این رنگ هم میمیرم. روز قدس میخوام با یک روسری سبز که روش با نوار غزه تزیین شده بیام راهپیمایی و از خواهران و برادران فلسطینیم دفاع کنم. به من چه که خواهر و برادر ایرانیم چی بسرشون میاد. من کجا اونا کجا! من از اول احساس می گردم که عرب هستم. درسته که از یک مادر و پدر ایرانی در یک بیمارستان ایرانی در ایران بدنیا آمدم اما منو در بیمارستان عوض کردند. پیش به سوی روز قدس! به امید دیدار همه شما ها خواهران و برادران فلسطینی در خیابان های ایران.
Posted by: زهره at September 17, 2009 10:43 AM
برای گسترده تر شدن راهپیمایی پیشنهاد می کنم مردم بر سر راه خود زنگ خانه ها را بصدا درآورند و همه را برای حضور دعوت کنندبه هر طریقی که صلاح می دانید اطلاع رسانی کنید
Posted by: alireza at September 17, 2009 09:04 AM
مثل همیشه عالی بود صنوبر خانم!
به امید روز قدسی سبز و باشکوه که چشم همه دشمنا...کور بشه!
شما هم همیشه موفق و سبز باشید!
Posted by: Alex at September 17, 2009 06:26 AM
ٌصنوبر خانم!
داستان روز قدس وجناح چپ با آقایان، بقول خراسانی های بی تربیت!! داستان اره به ک... است که داخل ببرن جر میخوره بیرون بکشن پاره میکنه!!!!!
خدا قسمت گرگ بیابون نکنه این بلایی که سر این خامنه ای و الفنون آوردین وحالا حالا ها ادامه داره!!!!!!
Posted by: سام at September 17, 2009 04:36 AM
khoda bood merci
Posted by: mariam at September 17, 2009 03:53 AM
خواهر* عزیزم سلام.
توشیح مهرآمیز و غرور برانگیز شما، بر دلنوشته های برادر بزرگترتان را ده ها بار خواندم، که در آن بارها وی را به القابی نواختید که تنها برازنده ی قامت "صنوبر"ی شماست، "که به بالای دوست مانند است".
بینم قدِ "صنوبر" و بر یادِ قامتش/ خون آیدم به دیده، ز قلب "صنوبری"
شعری نگاشت پاسخ شعر من آن نگار/ مانندِ رشته ی گُهَر از گفته ی دَری
لاف از سخنوری نتواند کسی زدن/ آنجا که داد کِلکِ تو دادِ سخنوری.
هرگزم گمان نبود آن چند سطر نوشته ی موجز، چنین از سر تفقد و مهر، از سوی آن خاطر خطیر مورد عنایت قرار گیرد؛ هرچند مهری که از شما و نوشته های زیبایتان بر دل نشسته است نه آنقدر کم است که به چند سطر، در بیان آید و نه چنان که تواند از دل برون رود، حتی به روزگاران:
«سعدی به روزگاران، مهری نشسته بر دل/ بیرون نمی توان کرد، الّا به روزگاران»
سبکِ نوشتاریتان، انگبینی است فراهم آورده و مشحون از : متل ها و اصطلاحات فولکلور و رویکردهای اِتنولوژیک، حاضرجوابی های هوشمندانه ی ایرانی، اصطلاحات و ترفندهایی کم و بیش از : جمالزاده، هدایت، ایرج پزشکزاد همراه با ظرافت و ملاحت های کلامی دخترانه -که شاد است و شوخ و بی پروا-، با قدرت تصویرسازی های بدیع و رنگ آمیزی های تند و بجا.
ناتوانی این قلم را از توصیف هنر خواهرش بر او ببخشایید، که هر که را حق ودیعتی نهاده، و مرا آن ودیعت نیست که توصیف کنم لذتم را:
خامه ی تحریر از چوب "صنوبر" بایدم/ تا به عَرض آرم بلندی های مضمونِ تو را
که گفته اند: "یُدرک و لا یوصف"است. اما می توانم گفت:
پیش بالایت به بالایت فرو ریزم گُهَر/ زانکه صد نوبر مرا زآن یک "صنوبر" ساختند
صنوبرم!
کاش مرا زبانِ قلمی بود به شکر شکنی قلمت، -که تلخی روزگار میشوید از دلمان- تا تلخی می زدودم از دلت که نیک می دانم -همچون دل مردمانم- چه سان تنگ است.
صائب این ناله ی زاری که "صنوبر" دارد/ از نسیم سحری نیست، که از بار دل است
چه سازم که جز "دعای نیم شبی" و "ناله ی سحری" ما را ز دست بر نمی آید.
کاش این "کوته آستینان" که چنین "دراز دستی" می کنند، و سیل اشک از دیده ها روان ساخته اند، "ز حق توفیق خدمت" می خواستند و می شنیدند : "چه توفیقی از این بهتر که خلقی را بخندانی؟"
از پاس دل "صنوبر"، سر سبزی ابد یافت/ گر پاس دل بداری، ای بی وفا چه باشد؟
و :
هر که در آزادگی ثابت قدم شد می کند/ چون "صنوبر" صد دل بی تاب را گردآوری
عیش شان چون آستین شان کوتاه و عمرمان چون همت مان بلند باد که بر این باوریم: "ان الباطل کان زهوقا" و نیک می بینیم آن روز را، بی آن که تردید به دل راه دهیم.
“ان موعدكم الصبح، اليس صبح بقريب”
وعده ما، صبحدم. آيا نزديك نيست؟
با تقدیم بهترین آرزوها به "صنوبر" ِ "چون عروسان پرنیان پوش"
برادرتان : علی رضا
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
*- کلمه ی "خواهر" را، -با افتخار - با توجه به مجوز شماره ... ثبت شده! به نشانی :
http://www.doomdam.com/archives/000723.php#more
استفاده کرده ام و تا زمان ابطال آن از سوی صنوبر سرو قدمان، توسط این "برادر" -با افتخاری مضاعف- همچون نشان شوالیه -یا هر چه بهتر از آن- به کار خواهد رفت.
آقای علیرضای برادر عزیز سلام،
من بخدا اصلا در حد و اندازه ی این تعاریف قشنگ شما نیستم و شما لطفتون خیلی زیاده. شما خودتون ماشاءالله یک پا نویسنده ی خیییییییییلی خوبین و سبک و سیاق نوشتارتون خیلی بهتر از اونه که من بخوام ازش تعریف کنم. امیدوارم که اهل نوشتن باشین. به احتمال زیاد که هستین. در هر صورت نمی دونم چی بگم و چطوری تشکر کنم. خیلی ممنونم از محببتتون و این اشعار خیلی زیباتون.
امیدوارم همیشه خوشحال باشین
قربان شما
صنوبر
Posted by: بچه شیراز at September 17, 2009 03:19 AM
سلام صنوبر جان
دستت درد نکنه . هیچ خبری از افسرننه و احمدی نیست؟؟ نمی دونی احمدی برای قدسی خانوم جون چی کادو خریده ؟
سلام،
خیلی ممنون. افسر خانوم اینا خوبن مرسی. میان به زودی.
قربان شما
صنوبر
Posted by: من at September 17, 2009 01:08 AM