یکشنبه 15 شهریور 1388

افطار خانوادگی

eftar.jpg

صنوبر علفکار

مکان: منزل افسر خانم
زمان: طرف های ظهر یکی از روزهای ماه رمضان
افسر خانم رنگ به رنگ میوه ریخته است در حوض و دارد تند و تند آن ها را می شوید. احمدی در خانه، با لباس راحتی کف زمین ولو شده، پاها را به دیوار چسبانده است و دارد "گیم بوی" بازی می کند. افسر آبکش پر از میوه در دست هن و هن کنان وارد می شود.

- (در حالی که به سمت آشپزخانه می رود) ذلیل نمیری، پاشو کمک کن. می دونی چقدر باید غذا بپزم؟ خوش خوشان توئه، من باید مثل کلفت کار کنم؟ همکارای توئن، اونوقت مثل چوب خشک افتادی رو زمین و زل زدی به اون ماسماسک گوربگوری. مگه من اون "دانشجو" رو نبینم که این قاتل جون منو داده به تو.
- (احمدی خونسرد، در حالی که چشم از بازیش بر نمی دارد) اولا که همکار همکار نکن، نصف بیشترشون فامیلن. غریبه نیستن. ثانیا کار کن ننه، جوون می مونی.
- پاشو تا قاطی نکردم احمدی.
- نننننننننننننننننننننننننننننننچ، نمی خوایم. کار کن ثواب داره تو این ماه مبارک. می خوام همه ی ثواب ها رو تو ببری.
افسر می آید بیرون و به سمت احمدی می رود، با پا، آرام شروع می کند به او تلنگر زدن:
- پاشو گفتم. صد دفه بهت گفتم کف پاهاتو اونجوری نچسبون به دیوار، جاش سیاه می مونه. پاشو (دیگر قاطی می کند) بده به من اینو ببیننننننننننم، اه (بازی را از دست احمدی می کشد)، پاشو یاالله.
- (احمدی دست و پا می زند و شروع می کند به گریه) چرا لگد می زنی؟ چرا بازیمو از دستم می کشی؟ ظالم. این رفتارت انسانی نبود. نامرد. الهی همه ی روزه هات باطل بشه.
- (ننه افسر بازی را می گذارد در کمد و درش را قفل می کند) خوب می کنم. پاشو، پاشو کمک کن.
- نمیام.
- (با خونسردی می رود سمت تلفن) باشه، عیب نداره. منم الان زنگ می زنم به فاطی رجبی.
- (احمدی می ترسد) باشه بابا حالا. اه، خیلی بی جنبه شدی تازگی. هیچ حال نمی کنم باهات. یکم ظرفیتت رو ببر بالا.

با هم می روند در حیاط. افسر خانم جارو دستش می گیرد و شلنگ را می دهد به احمدی. تند و تند جارو می کشد. احمدی سرش رو به هوا، در حالی که همه جا را سرک می کشد، دنبال ننه اش حرکت می کند.
- رو من نگیر شلنگو، من نمی خوام حموم کنم، کف حیاط رو می خوام بشورم. سرتو بگیر پایین مثل آدم آب بگیر.
احمدی اصلا گوش نمی کند. افسر با عصبانیت و جیغ شلنگ را از دست احمدی می کشد.
- چی قراره از آسمون بیافته زل زدی آخه بی پدر؟ چته؟ چه مرگته؟ خدا ببین چه عذابی می دی به من. من بمیرم راحت می شی؟
از صدای جیغ های افسر، عبدالرضا پسر همسایه سرش را از پنجره می کند بیرون. احمدی تا او را می بیند گل از گلش می شکفد.
- چطوری عبدلی شوت ملنگ؟ میای بریم تو کوچه فوتبال بزنیم؟
مادر عبدالرضا سریع می آید دم پنجره یک چشم غره به عبدالرضا می رود و او را می کشد داخل.
- نخیر لازم نکرده. سلام افسر خانم.
- (احمدی امان نمی دهد) کسی با ضعیفه جماعت حرف نزد خانم، بفرما اندرونی در اموراتی که به شما...
ننه افسر هراسان شلنگ را پرت می کند، می دود و جلوی دهان احمدی را می گیرد. احمدی دست و پا می زند.
- (زیر لب از لای دندان های به هم فشرده) تخم ناجنس باز می خوای من رو روسیاه کنی؟ (رو می کند به همسایه با لبخند) سلام منیره خانوم. قربونتون برم. ببخشید شما. بچه ست والله. روزه ی کله گنجیشکی هم گرفته کلافه ست. نماز روزه هاتون قبول باشه. حاجی خوبن؟ بچه ها خوبن؟ اخوی چطورن؟ حاجی ماشینشو می خواست بفروشه فروخت؟ (احمدی کماکان دست و پا می زند).
- والله افسر خانوم جون حیف که شما برام عزیزی. بره با همسنای خودش بازی کنه. ببخشید ها، بی ادبیه، ولی همه ی همسناش فیل سالشون شد و آقا شدن، اونوقت این هنوز...
- اینم آقاست منیره خانوم. خیلی مودبه. الان از دهنش پرید وگرنه خیلی شما رو...

احمدی دست مادرش را گاز می گیرد و خنده کنان فرار می کند. افسر نعره می کشد. همسایه سرش را تکانی می دهد و می رود داخل. افسر با عصبانیت جارو بدست دنبال احمدی می دود، سه کنج دیوار گیرش می اندازد. در حین نفرین های غلیظ سه چهارتا ضربه با جاروی خیس حواله اش می کند. احمدی دست ها سپر، چشم ها تنگ، روی زمین لوله می شود و با خنده "آی و اوی" می کند. زنگ در به صدا در می آید. افسر می ایستد. احمدی هم صاف می شود. افسر که دیگر عادت کرده است به این کشمکش های هر روزه اش با احمدی، خونسرد رو می کند به احمدی. گویی که اصلا هیچ اتفاقی نیافتاده است و اصلا نمی خواست همین الان شیردانش را بکشد بیرون :
- (با تعجب) کیه؟
- نمی دونم.
- (نعره می کشد) کیه؟
صدا نمی آید. افسر می رود به سمت در و در را باز می کند. یک دماغ تیز آن جا ایستاده است.
- (وحشت می کند) اوا فاطی خانوم سلام، از این طرفا؟
- من فاطی نیستم، من سوسنم.
- وا خاک عالم، ببخشید. چقدر به هم شبیهید. من تشخیص نمی دم. احمد بیا سوسن خانومه.
سوسن خانم امان نمی دهد، افسر خانم را می زند کنار و می آید در حیاط. بدون این که اطراف را نگاه کند مثل روبات می رود به سمت زیرزمین و از پله های زیر زمین می رود پایین. احمدی داد می کشد:
- آی کجا؟ اینور.
دوباره مثل روبات از پله ها می آید بالا. کمی به چپ و راست می رود، جایش را پیدا می کند و پشت به احمدی شروع می کند:
- بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم ِلَقَدْ مَنَّ اللَّهُ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ إِذْ بَعَثَ فِيهِمْ رَسُولًا مِنْ أَنْفُسِهِمْ يَتْلُوا عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ. (با همان لهجه ی عربی) به چه خاطر اجتذاب مقبولیت عامه ی مجلسیون مقدر نشد؟
- به خاطر همین کارات. من اینور وایستادم، داری با ستون حرف می زنی؟
دوباره بر می گردد و رو به احمدی می ایستد.
- بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم ِلَقَدْ مَنَّ اللَّهُ...
- خب دیگه گفتی شنیدم. برای این که مصلحت نبوده لابد. می خوای رو حرف عمو علی و خدا حرف بزنی؟
- استغفر الله العظيم الذي لا إله إلا هو الحي القيوم وأتوب إليه استغفاراً يزيد في...
- خب پس چی می گی؟ بفرمایید بیرون.
- السلام عليكم ورحمة الله وبركاته.
و شروع می کند از پله های خانه بالا رفتن.
- سوسن خانم در اونوره، جای این که بشینی برای من قرآن حفظ کنی، یه "جی پی اس" بخر که راهتو گم نکنی.
- (افسر) مادر، فارسی نمی فهمه. سوسن خانم، الباب هنا. تفضل، تفضل.
سوسن خانم مثل روبات از در می رود بیرون.

- الی اللقاء سوسن خانم. فی امان الله. (در را می بندد، رو به احمدی) طفل معصوم.
- ببین ننه بچه ت با کیا طرفه. بعد تازه بیاد خونه تو هم ازش مثل خر کار بکش. با دهن روزه ی کف کرده یه دستم باید به نظافت خونه باشه، یه دستم به نظم و ترتیب دادن مجلس که آبروریزی نکنن، با پام هم مملکت رو اداره کنم. تازه کتک هم بخورم.
- (افسر خنده کنان) ای قربون اون حرف زدن گنده گنده ت برم. کی اینا رو تو یاد گرفتی آخه بچه؟ من نزدم ننه. گفتم بیا کمک کن. حالا هم عیب نداره. بیا مادر افطار کن دیگه، مُردی.

دست احمدی را می گیرد، کله اش را سه چهار تا ماچ می کند و می روند داخل. برای احمدی یک ظرف آش رشته می آورد. خودش هم می نشیند روبرویش روی زمین و شروع می کند کاسه ی زانوهایش را مالاندن. احمدی تند تند می خورد. بعد کاسه را می اندازد کنار. انگشت اشاره اش را تا ته در دهانش فرو می کند. تکه ها غذای چسبیده به لثه و دندان ها را دانه دانه می گیرد، می کشد بیرون، یک نگاهشان می کند و دوباره می خوردشان. این کار را مدام تکرار می کند.
- ننه اونجوری انگشتت نمی رسه به معده ت، بیشتر فرو کن.
- اه ننه گیر نده جون جدت. یه بار شد ما بخوریم غر نزنی؟ من خاکیم.
- (افسر تلاش مذبوحانه را ول می کند و بحث را عوض می کند) حالا کیان این آدم سیاسیا؟
- نه گفتم که. فامیلامون.
- اوووووووووووووووو بگو یه لشکر آدم دعوت کردی دیگه.
- بله، به اضافه ی هوگو و یه سری از دوستام که باهاشون مشورت می کنم و حسین شریعت که البته گفت معلوم نیست بیام یا نه. عمو علی هم که پیچوندمون. پاشو از خونه نمی ذاره بیرون ننه. میگم نکنه افسرده شده باشه، هان؟ یکم برم دست و پاش رو ماچ کنم شاید بهتر شد. خیلی دوست داره آخه.
- هیچ لازم نکرده. شما نمی خواد نسخه بپیچی. پاشو جای ای کارا، دیگای غذا رو آماده بذار. بعد هم از اون زیرزمین که چهارصدتا گونی سیب زمینی چپوندی توش و زندگیمو ریختی به هم یه چندتا سیب زمینی بیار بدیم به خورد این مهمونا تا نگندیدن.

چند ساعت بعد...
سفره روی زمین پهن شده است. نان، سبزی خوردن، ماست، میوه و خلاصه همه چیز. دیگ برنج و خورش قیمه بیرون روی بار است. افسر خانم در آشپزخانه چای دم می کند. احمدی کاپشن به تن، با موهای شانه زده و شلوار پلوخوری کنار او در آشپزخانه روی زمین نشسته است و دارد با انگشت های پایش ور می رود. افسر دست می کند داخل یخچال:
- این رو هم خانم ملکوتی داد، بذاریمش روی سفره. بیا بگیر دستم شکست.
یک ظرف بزرگ شله زرد از یخچال می کشد بیرون. احمدی بلند می شود. شله زرد مزین به "یاحسین" را بر می دارد و می برد می گذارد روی سفره.
بیرون از منزل شهر امن و امان است. تا این که یک دفعه دو مینی بوس پر از فامیل سیاسی از راه می رسند. یک دفعه از خیابان صدای فریاد به گوش می رسد.
- هووووووووووووو، مرگ بر دیکتاتور، مرگ بر دیکتاتور...
احمدی خوشحال فریاد می کشد.
- ننه بیا اومدن.
صدای چند شلیک هوایی شنیده می شود و احمدی خوشحال تر می شود.
- آخ جونم، حسین شریعت هم باهاشونه.
هاله اش را از روی میخ دیوار بر می دارد. روی سرش می گذارد و به سمت در می دود.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/721

Comments

سلام،
مثل همیشه عالی،مثل همیشه بمب خنده،مثل همیشه پر مغز و مثل همیشه هاله (بی)نور،
فکر کنم خودشما هم خیلی به هاله نور علاقه داری،
نداری؟
من که واقعاً دوست داشتم تو بازار آزاد پیدا میشد یکی واسه خودم،یکی هم واسه شما و آقای نبوی میخریدم.
راستی گفتم آقای نبوی؛هیچ دقت کردی توی نوشته هات از آقای نبوی سبقت گرفتی؟
((پیشرفتها چشمگیر و روزافزونه))-امام احمدی-
در هر صورت واقعاً عالی هستید،
موید و کامیاب باشید.


سلام،
خیییییییییلی ممنونم بخدا. خیلی خوشحالم که خوشتون اومد. در مورد هاله که من هلاکشم، اگه تو بازار پیدا کردین برای من یه گونی بخرین لطفا. در مورد سبقت و اینا هم که البته که هنوز خیییییییلی (یه خیلی غلیظ با جیغ) مونده که بخوام سبقت بگیرم. در هر صورت باز هم مرسی و امیدوارم که همیشه خوشحال باشین
قربان شما
صنوبر

Posted by: بابک at September 19, 2009 11:15 PM

salam
mamnon az tanze zibaton
ye soal .faghat khaheshan ,napichonid !!!
shoma "mozakar" hastid ya "moanas"
shad bashid


سلام،
مرسی از نظرتون. من مونثم قربان.
قربان شما
صنوبر

Posted by: kia at September 16, 2009 03:15 PM

ba arze salam va khaste nabashid khedmate senobar jan,
mesle hamishe dastanetoon aaali bood naghs nadasht...ghashang mishe sahneharo tasavor kard kheili kheili mamnoon ke maro ba neveshtehatoon shad mikonin in rooza kheili rahat nemishe khandid...mikhastam ye jesarati bokonam va yek pishnahad bedam va oon ham inke be nazare man jaleb mishod ageh neveshtehatoon ba karikator ham hamrah mibood masalan baraye har chand ta sahne ye karikator ham az oon sahne mibood ...masalan karikatorhaye aghaye kosar kheili bahalan ageh oona ba neveshtehaye shoma hamrah beshe digeh mahshar mishe
ba tashakore faravan
movafagh, pirooz va salamat bashid vvv


سلام،
خیلی خیلی ممنونم. مرسی از شما که خوندین. در مورد نظرتون، خیلی نظر خوبیه اتفاقا. اگه بشه حتما حتما این کار رو می کنم. مرسی که گفتین.
ایشالا که همیشه خوشحال باشین
قربان شما
صنوبر

Posted by: Mon at September 15, 2009 02:28 AM

اگه هاله نور نداشتم چه روزگاری داشتم

حرف واسه گفتن نداشتم کار واسه کردن نداشتم پشت و پناه نداشتم

این همه رو نداشتم حرف بی‌حساب نداشتم آمار از کجام مینوشتم؟

Posted by: medad nok tiz sabz at September 14, 2009 05:52 PM

salam
ye soale ke modatha zehnamo mashghul karde.mikhastam bedunam chekar kardan maslahate nezam tahesh khis shode.

Posted by: Plumber at September 14, 2009 11:59 AM

Where are you from? Is it a secret? :)
Bodyc


Hi,
Of course not. As it is obvious I am from Iran.;)

Posted by: Bodyc at September 13, 2009 04:19 PM

آقای نبوی برای جمعه یکم مقدمه چینی کنید
دوست دارم بنویسید 5 میلیون نفر تهران رو سبز میکنند
مردم باید باز نشون بدن سبز موندن
راستی به وبلاگمم سر بزنید شعر طنز میگم: www.nikanutopia.blogfa.com
خوشحال میشم
فعلا

Posted by: نیکان at September 13, 2009 02:59 AM

Hi there,
Super post, Need to mark it on Digg

Posted by: Dirnov at September 12, 2009 10:29 PM

سلام
خانم علفکار ؟ یه سوال داشتم ... لطفا صادقانه بجوابید
اگه یه غول چراغ همه فن حریف پیدا بشه و بخواد یه لحظه ی خصوصی "مموتی" که هیچکی تا حالا ندیده و نه شنیده رو به انتخاب خودت برات روی آپارات نشون بده ... چه لحظه ای از زندگیش رو انتخاب می کنی؟


سلام آقای بگلو،
اگه می شد، من ازش می خواستم دوران جوانیش رو بهم نشون بده ببینم چیکارا می کرده، تفریحاش چی بوده و اینا تا بلکه حالیم شه که چطو شد که ایطو شد...
قربان شما
صنوبر

Posted by: آرش بگلو at September 12, 2009 09:47 PM

Alii messleh hamisheh

Posted by: IRADJ at September 12, 2009 12:04 PM

چه جالب! فقط به کامنت من پاسخ ندادین! من دلم شکست صنوبر خان نبوی!:<


آقای ترکمن گرامی،
حالا شما ناراحت نشین. شما بزرگوارین. بنده حتما می رم وبلاگتون رو هم می بینم. در ضمن محض اطلاعتون من آقای نبوی نیستم ها. گفتم یه دفه اشتباه نگیرین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: فاضل ترکمن at September 12, 2009 09:56 AM

vayyy 2khtar in hame khengio khoshkie inaro chetor tasvir mikoni???
vay har lahze montazeram dar baz she ye bombe taze biad too va mano beterkoone!!!!
ta 2nya 2nyas rooho jesmet shado salamat bashe ke tu in bezangahe bad mar2meto faramush nakardio say mikoni deleshoono khnako shad koni, we love u senobar


سلام،
خیلی ممنونم بخدا از نظرتون. من تا جایی که بتونم می نویسم و امیدوارم که واقعا بتونم شادتون کنم. ایشالا که همه مون همیشه بخندیم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Masoud at September 12, 2009 03:11 AM

eee... انگار از این لحاظ به احمدی نگاه کردن هم می‌تونه جالب باشه ها (:

Posted by: Goal at September 12, 2009 02:04 AM

با سلام.
راستش من هر وقت دلم مي گيره و حوصلم سر مي ره مي رم جريان اعترافات ابطحي رو كه شما ساخته بودين نگاه مي كنم و فارغ از غم دنا مي خندم....
خيلي با حال بود.
شما كه مي تونيد و استعدادشو داريد به همين نحوه دست اين از خدا بي خبرها رو رو كنيد...واقعا ممنونم.

Posted by: زهرا at September 11, 2009 01:03 PM

سلام
پیشنهادی دارم برای برو بجه ها
همانطوری که احمدی نژاد رو ا.ن. مینویسید، علی خامنه ای رو هم ع.خ. بنویسید، خصوصاً بعد از نماز جمعهّ این هفته.
ممنون

Posted by: ناشناس at September 11, 2009 10:56 AM

in ax ro hatman bebinid
http://i26.tinypic.com/123nrpu.jpg

Posted by: heloo at September 11, 2009 05:44 AM

سلام
اين واقعا عالي بود.به نظرم بهترين طنزي بو كه از شما خوندم.
- اولا که همکار همکار نکن، نصف بیشترشون فامیلن.
- مثل روبات می رود به سمت زیرزمین و از پله های زیر زمین می رود پایین.
-...
بي اندازه منو شاد كردوخندوند.
همواره سبز باشي.

Posted by: هنرمند at September 11, 2009 04:30 AM

AAAAAAAAALLLLLLLLLLLLLLLLLLLLLLLLIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIIII


kaf kardam. Sanobar jaan, bishtar bishtar bishtar benevis. daram az khande mimiraaaaaaaammm

farda age mordam, be esme ghatele man miyan shoma ro migiran ha !!!!!!


سلام
مرسی جناب آقای احمد آقا. والله من بدم نمیاد به جرم یک چنین قتلی من رو بگیرن. ولی شما ایشالا هزار سال زنده باشید و منم چشم، سعی می کنم بیشتر بنویسم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Ahmad at September 10, 2009 11:20 PM

از اون جایی که من خیلی تو زمینه های رایانه ای عقب افتاده ام! تازه برای اولین باره که دارم سایت شما را با فیلتر باز می کنم البته وبتون رو می دیدم همیشه ولی دوم دام رو چون فیلتر شکن نداشتم نه! به وب من سر بزنید:
http://sagewebgard.blogsky.com/
خیلی احساس خوبی دارم از این بابت!

Posted by: فاضل ترکمن at September 10, 2009 04:01 PM

http://khordadesabze88.blogfa.com/

Posted by: محمدرضا at September 10, 2009 03:52 PM

سلام اقای نبوی- من از خوانندگان پر و پا قرص مطالب شما بودم اما از وقتی این صنوبر علفکار وارد نوشته های شما شده اصلا ازین متنها خوشم نمیاد. هر بار به دنبال نوشته ای جدید میام اما همین ننه افسر و این چیزا را که میبینم . خارج میشم . کار ما از مسخره کردن احمدی نژاد و ننه اش گذشته . آخرین نوشته زیبای شما جواب خامنه ای در 29 خرداد و تعدادی نوشته های بعد از آن بود. نمیدانم شما چه خطی را دنبال میکنید و ایا هنوز منتظر دوباره برپا شدن اصلاحات و دوم خرداد هستید یا نه . اما از شما میخوام به عنوان یک مطلع از اتفاقات تاریخ جمهوری اسلامی یا منتقد نظام وارد صحنه شید و کاری کنید که ماندگار شوید. دوستان شما همه در بند هستند . لا اقل شما که ازادید مطالبی را بازگو کنید یا نوشته هایی که مفید برای مردم باشد . امروز روز افشا است . روز بیان است. چیزی به دستگیری خاتمی و موسوی و کروبی هم نمانده است . قبل از انکه دیر شود . آنچه از گذشته و حال میدانید بنویسید و افشا کنید.از شما خواهش میکنم.

Posted by: حمید at September 10, 2009 08:25 AM

درود بر صنوبر عزیز. من قلم شما را خیلی‌ نزدیک به قلم ایرج پزشکزاد می‌‌بینم. بخصوص در کتاب ادب مرد به ز دولت اوست. احتمالا شما هم کتاب‌های این نویسنده بزرگ را مطالعه کرده اید. با آرزوی آینده روشنی برای شما.


سلامِ
واویلااااا. ایرج پزشکزاد یکی از نویسنده های خیلی محبوب منه، بنابراین از این حرفی که زدین میتونین حدس بزنین که با دمم چه گردوهایی شکستم. شانس بیارم طلوع فردا رو ببینم و تو خواب از هیجان سکته نکنم. خیلی ممنونم

قربان شما
صنوبر

Posted by: DLBAND SHAFIZADEH at September 9, 2009 10:19 PM

سلام
عالي ، محشر،‌فوق العاده.
هر روز كه ميام سر كار قبل از چك كردن ايميل هام ، ميام اين سايت تا كاراي جديدت رو بخونم. طنزت عاليه
سبز باشي


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: محمد at September 9, 2009 04:44 PM

الان لینک زیر را در یو تیوب دیدم :
http://www.youtube.com/watch?v=b1XD-MwChds
باز هم تکرار صحنه هایی از جنایتکاران دست نشانده خامنه ای و پسرش .
آقای خامنه ای : در فرهنگ ما حفظ حرمت پیرها واجب است ولی چقدر سخت است در برابر شما باتربیت و با فرهنگ ماندن ! به حرمت ریش سفیدتان و به احترام شخصیت خودم و خوانندگانی این متنها را می خوانند به شما فحش نمی دهم فقط می گویم تف به آن سفره افطارتان و تف به آن جانمازتان.
خاطرتان هست قبل از انقلاب در جمع بازاریهای بانفوذ و استخوان دار مشهد جایتان پایین مجلس جلوی در بود - وظیفه تان هر از چند گاهی خواندن قران و مزدتان یک پنج تومانی ؟ می دانستید که بازاریان تا چه حد به شما ترحم داشتند؟ آیا وحشت برگشت آن زورهاست که شما را به چنین جنایاتی وادار می کند؟ تف !

Posted by: شکوه at September 9, 2009 12:52 AM

خلاقیتتون واقعا قابل تحسینه!
به نظرم بهتره که تمرکزتون رو از عدم تعادل عصبی کم کنیدو به سوژه های دیگه بپردازید چون توی این مدت کارخودشو به خوبی انجام داده و کفایت میکنه.مطمئنم ازتون بر میاد. راستی این تیکه عالی بود:"یه دستم باید به نظافت خونه باشه، یه دستم به نظم و ترتیب دادن مجلس که آبروریزی نکنن، با پام هم مملکت رو اداره کنم. تازه کتک هم بخورم."!!!


سلام،
خیلی خیلی ممنون از نظرتون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: بابابزرگ!!! at September 8, 2009 04:40 PM

سلام صنوبرعزيز
شايدخنديدن براي من محال شده.من ازنوشته هايت نميخندم.


سلام الهام خیلی عزیز،
خندیدن که هیچوقت برای کسی محال نمیشه. شاید که از نوشته های من خنده تون نمیگیره. کاملا امکانش هست و امیدوارم که این باشه. در هر صورت ایشالا که همیشه خوشحال باشین و بخندین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: الهام at September 8, 2009 01:39 PM

آقای نبوی
17 شهریور شد یاد وقتی افتادم که روزشمار انقلاب می نوشتی یادته از چند روز قبل تا چند روز بعد از 17 شهریور رو تعطیل کردی و گفتی وقت و امکان نوشتن نبوده( و بعدش هیچ وقت وقت پر کردن روزهای خالی فراهم نشد )ولی خیلی ناشیانه بود چون معلوم بود که نمی خواستی از جنایت شاه چیزی بنویسی .
و جالب بود که می گفتی به بی طرفی افتخار می کنی !

Posted by: احسان at September 8, 2009 11:51 AM

ممنون که زود جواب دادی.....صنوبر همیشه سبز

آره من موافقم با تو .....ولی‌ شخصیتش توی قصه‌هات عالی....کاملا بهش میاد مادر احمدی باشه

وقتیی هم که کتکش می‌زنه دلم خنک می‌شه.....

Posted by: rahelan at September 8, 2009 10:24 AM

be khoda mordam as khande. zende bashi be khoda,asan mesle film gelo chesham miad neveshtehaye shoma

Posted by: hamvatan at September 8, 2009 09:53 AM

درود بر تو صنوبر همیشه سبز.....

دست مریزاد با این نوشته هات....

راستی‌ اسم ننه احمدی واقعا افسر؟؟؟؟


سلام،
خیلی ممنون. نه والله. نمی دونم چیه. یعنی در اصل ننه افسر رو که کاملا خیالیه انتخاب کردم که به مادرش توهین نکرده باشم. یه چیز کاملا خیالی.
قربان شما
صنوبر

Posted by: rahelan at September 8, 2009 07:09 AM

سلام صنوبر جان من می خوام ازت تشکر کنم بابت اینکه خیلی پیشنهاد پذیری!!!
یادمه یکی از رفقا تو یه کامنت پیشنهاد داده بود از جو اطراف خونه افسر اینا هم استفاده کنی که الان تو این نوشته ات مصداقش همون منیره خانوم بود .بهر حال خیلی عالی بود مرسی.
راستی با اون قسمت سوسن خیلی حالیدم
سهند!!!!!!!!!!!!!از تبریز!!!!!!!!!!!!!!


سلام،
خیلی ممنونم.
قربان شما
صنوبر!!!!! از یک جایی!!!!!!

Posted by: sahand at September 8, 2009 06:24 AM

سلام
یعنی این تصویرهایی که شما می سازید زمانی که نمی خونمشون هم من رو می خندونه...شدم مثل دیوونه ها ای احمدی رو می بینم یاد تصویرسازی های شما از خودش و ننه افسر می افتم و ناخوداگاه خندم می گیره...موفق باشید...بیش از پیش

Posted by: ایمان at September 8, 2009 03:34 AM

salam senobar jan

omidvaram ke khoobo khosh bashi
mamanun azin neveshtehaye ba salighe va por noktat
bayad eteraf konam ke ganjineye loghate fogholadeii dari va mizanseni ke vase karat tarif mikoni khodast.
faghat age ejaze bedi mikham ino ham ezafe konam ke be onvane khanandeye hamishegie in mataleb ,ehsas mikonam kam kam dare hame chiz tekrari mishe va dige un noiie awalo nadare.
motmaenam ke mituni rango boosho avaz koni...
ba behtarin arezuha
sadaf


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون و از تذکرتون. حتما حواسمو به این نکته جمع می کنم. مرسی که گفتین.
قربا شما
صنوبر

Posted by: sadaf at September 8, 2009 02:56 AM

عاااااااااااللللللللللیییییییییی
این جمله به معنای واقعی منفجرم کرد:
صد دفه بهت گفتم کف پاهاتو اونجوری نچسبون به دیوار، جاش سیاه می مونه.


سلام،
مرسی خیلی خیلی ممنونم برای نظرتون
قربان شما
صنوبر

Posted by: امین at September 8, 2009 12:01 AM

همکار همکار نکن، نصف بیشترشون فامیلن D:

Posted by: student at September 7, 2009 11:30 PM

سلام خانم صنوبر
قصه هایت بوی قصه های احمد محمود؛ صادق چوبک؛جلال آل احمد و.. را می دهد که برای سن و سال تو محشر است.شاید به سن تو قد ندهد (ولی به سن آقای نبوی حتماً قد می دهد)؛ در رژیم گذشته تله تآتری داشتیم به نام خانه ی قمر خانم که نقش اول آن را خانم "پروین ملکوتی " بازی می کرد و عده ای دیگر از هنرپیشگان بسیار خوب آن زمان. این افسر خانم شما دقیقاً همان قمر خانم است و برای احمدی هم باید یک "تا" پیدا کنیم. چه سریال دلچسب و جالبی خواهد شد.اگرچه هر بار قصه های شما را می خوانم؛ عین آن را در ذهنم می بینم و لذت می برم.
امیدوارم در تمام مراحل زندگی شاد و در خدمت مردم عزیز و فهیم ایران بزرگ باشید. به شما افتخار می کنیم. رضا از تهران


سلام آقای رضای عزیز،
خیلی خیلی ممنونم برای نظرتون و برای این قیاستون که هرچند من در حد و اندازه ش نبودم ولی خب دروغ چرا خیلی ذوق زده م کرد.

من خانه ی قمر خانم رو متاسفانه ندیدم ولی همیشه وقتی یه خونه ای خیلی شلوغ پلوغ می شد یادمه مامانم می گفت: اوووو مثل خونه ی قمر خانوم می مونه.
باز هم ممنونم خیلی زیاد
قربان شما
صنوبر

Posted by: رضا at September 7, 2009 07:34 PM

اون موقع ها تو جنوب شهر, هر محله ای یک پسر تخس و پررو مثل احمدی داشت. چه کیفی داشت وقتی از بچه های محل کتک می خورد و ننه اش محل رو با جیغ و دادش پر می کرد. الان که نوشته تون رو میخونم دلم می خواد که اون پسر تخس رو که احمدی باشه, یه بار دیگه یه فصل کتک بزنم.
دستتون درد نکنه و قلمتون پایدار و سرتون سبز

Posted by: علی at September 7, 2009 06:06 PM

با دروود فراوان

بسیار زیبا بود..به قول صادق زیبا کلام "فی الواقع"! قلم شیوایی دارید..تبریک میگم
منتظر داستان بعدی احمدی و ننه افسر هستم..بی صبرانه
شاد و موفق و پیروز باشید
v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v v


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: ali at September 7, 2009 05:05 PM

kheyyyyyyyyyyyli bi naziri senubar jan. man asheghe in ghesse haye ahmadi am. har bar mibinam az ahmadi o nane afsar neveshti ghame alam az delam mire birun.
un "gps bekhar" shaaaaaaaaaaahkar bud... shahkaaaaaar... ye saate daram boland boland mikhandam...


سلام،
احوال شما؟ خیلی ممنونم به خاطر نظرتون. من کلی قوت قلب می گیرم. امیدوارم که همیشه بخندین، حالا چه با این داستان ها و چه بدون اون ها. منم اگه بتونم یکم نقش داشته باشم که چه بهتر.
قربان شما
صنوبر

Posted by: soma at September 7, 2009 02:38 PM

salam sanoubar jan,
kheili az hosne deghatetoon dar sabte nokate riz lezat mibaram. dige har vaght in Ahmadi ye kari mikone ya efaze feiz mikone sarie miam inja bebinam shoma chetori mikhain be zaboone shirineton on ra benevisid.
hamishe shad bashid ke ma ra dar in rooz ha shad misazid


سلام،
ممنونم از نظر قشنگتون. من تازه کلی هم از نظرات و پیشنهادات شما هم ایده می گیرم هم قوت قلب. واقعا ممنون
قربان شما
صنوبر

Posted by: shahpar at September 7, 2009 02:18 PM

خسته نباشی.
واقعآ قشنگ می نویسی.ممنون که تو این اوضاع که خندیدن به این راحتی ها نیست دل ما رو شاد میکنی.


سلام،
خیلی ممنونم. اگه واقعا بتونم شادتون کنم که خیلی خوشحالم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: سعید at September 7, 2009 01:16 PM

سلام سيد جان
دست مریزاد
شخصیت های داستانت صرف نظر از اسامی که براشون انتخاب کردی همون مادر و پسر تیپیک ایرونی هستن . شاید میخواهی بگی از کوزه همون برون تراود که در اوست.

Posted by: سالاری at September 7, 2009 01:06 PM

سلام
کارت خیلی عالی ، ممنون
فکر میکنم اگه بتونی از این نوشته ها یه فیلم نامه درست کنی چی میشه
در هر صورت به کارت ادامه بده موفق باشی


سلام،
خیلی ممنون. در فکرش هستم. تا ببینیم چی میشه. مرسی که گفتین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: کاوه at September 7, 2009 11:46 AM

binazir binazir binazir
vaghean ke in ghalam zamini nist
ba arezoye nashre in aasaar be shekle ketab dar irani azade azad.man ghol midam khodam 1000 noskhasho bekharam.
vagehan binazir.
naeem.


سلام آقای نعیم عزیز،
خیلی خیلی ممنون. خیلی خوشحالم که خوشتون اومد. اگه احیانا اینا کتاب شد شما هزار نسخه نخرین خواهشا، من خودم قول می دم یه نسخه شو بهتون کادو بدم. در ضمن هر موقع انتقادی هم داشتین من در خدمتم ها. محض اطمینان گفتم.
قربان شما و باز هم ممنون
صنوبر

Posted by: naeem at September 7, 2009 10:42 AM

in yaru balai samte rast hamun nist ke ba motor va kolt tu kudeta bud????

Posted by: Farid at September 7, 2009 12:09 AM

Susan ke umad az khande terekidam , dastet dard nakone be khatere vaght o deghaty ke baraye neveshtehaye in sotun be kharj midy .

moafagh bashy


سلام،
دست شما درد نکنه که می خونین و نظر می دین. خیلی ممنون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: alafkhaar at September 6, 2009 11:18 PM

Post a comment




Remember Me?