سه شنبه 10 شهریور 1388

سکانس رو به پایان استبداد به گل نشسته

dark-room-light-through-window-hunched-man1.jpg

صنوبر علفکار

دوربین روشن می شود. فیلم سیاه و سفید و خش خشی، وسطش برفک هم می آید و می رود. عین صفحه گرامافون های عهد بوقی. چارچوب دری در کادر ظاهر می شود. دوربین آرام آرام وارد فضای اتاق می شود. سکوت. اتاقی کوچک، سیاه و تاریک با یک پنجره ی کوچک.

در مرکز اتاق "هسته ی فتنه" نشسته است. همانی که هر بار نامش را می نویسم دستم از نحسی نامش یک هفته لمس می شود و در کامنت ها مورد نوازش های سنگین قرار می گیرم. لذا بگذار نامش بماند زیر گِل، بیرونش نیاوریم بهتر است. بلی، می گفتم، گند روی، سیه چرده، شعور در حد اکیدنه، شرم و حیا برایش عناصری بس ناشناخته، مغز در اندازه ی انجیر خشک و ادبیات یاد آور "کوچه ی مرغی"ها، به آن بیفزایید گرته های بلاهت و کودنی. کودک درونش که از آن استثناء کودکانیست که خیلی کیف دارد یک گوشه انداختن و نیشگون گرفتنش، شدیدا زنده است. الحق که خدایش (همان اهریمن خودمان) در خلقتش خساست را روسیاه کرده است. احتمالا در عهد نایابی گِل مرغوب سر هم بندی شده. خلاصه قصور و خسرانش باشد طوق گردن خدایش.

میان اتاق روی زمین نشسته است. هاله اش روشن و خاموش می شود. اتصال دارد این روزها. اطرافش هفت هشت کودک قد و نیم قد روی زمین ولو شده اند. از شیرخواره تا نهایت دیگر خیلی اصرار کنید هفت ساله. بالای هفت ساله ها اصلا دعوت نداشتند چون بحث هایشان برایش سنگین بودند و روی دلش می ماندند.

مردک خیلی کوچک، کودکان قد و نیم قد را به دور خود حلقه کرده است، خودش به مثابه ی قلب فتنه آن وسط نشسته است و سیاست را ترتیب می دهد. نظم و ترتیب می دهد. نوزادان شل و وارفته روی زمین پهن شده اند. کاملا تابلوست که یک حبه تریاکی چیزی به خوردشان داده اند وگرنه مطمئنا بر اثر نزدیکی بیش از اندازه به این "هسته" ی فتان ایست قلبی می کردند. آن یکی کودکان کک به تنبانشان افتاده. معذب و ناراحتند از این هم نشینی دَگوری. از حضور در آن جا خیلی خجلند. مدام فکر می کنند فردا چقدر قرار است به جهت این هم صحبتی مضحکه ی همبازی هایشان بشوند.

آن گوشه یک نفر مثل "ابولهول" روی یک چهارپایه نشسته است. یک دستش به نشان تفکر تا آرنج در سوراخ دماغش است و در دست دیگرش چکشی دارد که با آن عدالت را در هم می کوبد. اطرافش پر از شیشه های نوشابه. این گوشه یک نابالغ فکری، کبره بسته، کاغذ پاره ای در قطع "کردانی" در دست، در خاک و خل می لولد. همه شان صادر شده از یک خراب آباد فکری. آن بالا، روی لوستر تار عنکبوت بسته ای که به یک مو بند است تا با تمام علم کتلش پایین بریزد، یک نفر با شنل سیاه بید زده نشسته است. چپقش را گوشه ی لبش گذاشته و چرت می زند. کلاً در خواب است. لوستر تاب می خورد و او به خیالش که خدایی می کند. بینوا خدا. یک عده خفاش هم در فضا در حال پروازند و در انتظار جلب اعتماد. حال هسته آن وسط چه می کند؟ دارد شور و مشورت می کند.

رو می کند به یکی از نوزادان. پستانک را از دهان نوزاد می کشد بیرون. می اندازد در دهان خودش و مچ و مچ کنان می گوید:
- حال تو نظرت را در مورد سیاست های داخلی بگو. دارم مشورت می کنم.
- (بچه تقلا می کند، دست و پا می زند) اگو گو گو، گوبوجی دو دو.
- (ابرو بالا می اندازد) آهان، آفرین. همین جور الله بختکی. راست می گویی. من هم همیشه همین را می گویم. همه چیز همین جور شرتی شرتی جور می شود. واقعاً که درست می گویی. خودم من، نمونه ی بارز. فکر(!) من را خواندی ها.
صورتش را نزدیک صورت نوزاد دوم می برد. با او دماغ به دماغ می شود. بخار داغ دهانش را با تف و مخلفات به صورت بچه پرت می کند.
- موش موشی بلا، تو بگو با سیاست های خارجی چه کنم؟ خودم یک ایده هایی از تنبانم کشیده ام بیرون ها. می خواهی ببینی؟
دست می کند در تنبانش و بچه از فرط وحشت جیغ بنفش مایل به سبزی می کشد، شاشبند می شود. قی می کند و یک شتک جانانه می زند به صورت او.
- (قاه قاه می خندد و صورتش را با آستین کاپشنش پاک می کند) آری آری، من هم همین را می خواستم نشانت بدهم. گند. گند می زنیم به همه چیز. خیلی می چسبد.
بچه ی پنج ساله ی دیگری در حال کشیدن نقاشی است. روی ورق پاره ای با دو مداد رنگی سیاه و سبز نقاشی می کشد. آدمک هایی به رنگ سبز روی زمین دراز کشیده اند و یک آدمک سیاه بالای سرشان ایستاده است. فتان نگاه می کند.
- خب تو ای گوگوری این کیست که این گونه ایستاده است، منم؟
- اولا که من گوگوری نیستم و رویش ناگزیر جوانه هستم، ثانیا که آره تویی.
- این ها کیستند؟ خفتگانند؟
- نه، مردن. تو کشتی.
- وا چه حرف ها، این ها را از که یاد گرفته ای؟ مامانت؟
- نخیرم. خدا به آدم داده دو چشم بینا. خودم تو یوتیوب دیدم.
بچه با مداد سبز روی عکس سیاه او ضربدر می کشد.
- برو خونه ت.
- چه فرزند وقیحی. می دهم عمویی که آن بالا نشسته است یه لقمه خامت بکند ها.
بچه عمو را نگاه می کند. در خواب است. گوشه ی لبش می جنبد. لابد در خواب هنوز ابهتی است و دارد فتوا می دهد. بچه پوزخند می زند و دوباره شروع می کند به کشیدن نقاشی. از پشت پنجره ی کوچک جماعتی فریاد می زنند و الله اکبر می گویند. ابوالهول چکش می کوبد، یک عده شان دچار پارگی اعضاء و جوارح می شوند و بر زمین می افتند و یک عده مننژیت می گیرند. اما جمعیت بیشتر از این حرف هاست. از فریادشان لوستر اتاق یک تکان می خورد و اندکی پایین می آید. گچ سقف می ریزد روی سر "هسته". عمو خودش را جابجا می کند. عصبانی می شود، چپقش را در هوا می چرخاند و جیغ می کشد:
- ای طرفداران من که می خواهید غش کنید برایم از بس که من سگ داره چشمام، مردم تشنه ی حقیقتند، نوشابه شان بدهید تا سیراب شوند.
و دوباره به هپروت می رود. یک عده آدم با پیراهن های آویخته تا دم زانو، باتوم به پر شالشان بسته، خواب نما، با چشمانی مالیخولیا، پشت سر هم شپ شپ وارد می شوند، نوشابه ها را بغل می گیرند و می روند بیرون.
هسته دوباره رو می کند به طفل بعدی.
- اوهوی بچه جان، آن موجود را می بینی آنجا (اشاره می کند به نابالغ در خاک لولیده) او بشود مبصر؟ نظرت چیست؟ او هم بیاید با هم این جا را پر از گل کنیم و همه با هم گل بازی کنیم. مکتب رفته است ها. به جان خودم. من اصلا کی دروغ گفته ام؟
سقف ترکی می خورد و لوستر کمی پایین تر می آید. چرت سلطان پاره می شود. چند ثانیه ملچ ملوچ می کند و دوباره به خواب می رود. بچه جوابی نمی دهد. فقط هسته را نگاه می کند.
- سکوتت را بجوم که نشانه ی رضاست. یارویی، بیا که مقبول افتادی. بیا تا من و تو ما شویم.

آن طرف یک لحظه ابولهول بلند می شود، چکش را می زند زیر بغلش و تاپ تاپ می دود بیرون. کورسوی امید. چند نفر از پشت پنجره هورا می کشند. چند ثانیه بعد ابولهول با یک چکش بزرگتر وارد می شود تا این بار بپرد سر سبیل شاه و تا می تواند نقاره بزند. و این است از کرامات شیخ لاریجان ما که اگر غیر از این می کرد باید از تعجب دندان هایمان لق می شد و می ریخت. هرای خشم و نعره از پشت پنجره. باد شروع می کند به زوزه کشیدن. طوفانی برپا می شود. یک عده می آیند، یک عده می روند. گونی که سال ها تاب آورده بود، سرانجام از جا کنده می شود، از کنار پنجره عبور می کند و می رود به دوردست ها تا خودش به شکوفه ها، به باران برساند سلامش را.
طوفان شدید و شدیدتر می شود. صدای هو هوی باد و فریاد خشم. اتاق کبره بسته آرام تکانی می خورد. سلطان روی لوسترش به خواب رفته است و توپ در کنی بیدار نمی شود. ابولهول فعلا "دل اِی، دل اِی"ش است و حالیش نیست که خانه دارد به سرش ویران می شود. زرت و زورت چکش می کوبد. طرف و دوستش هم در گل و لای چنان لولیده اند و گل به گوششان رفته که اصلا نمی فهمند چه خبر است.
کودک نقاش آرام خود را به سمت سه کنج دیوار می کشاند و با آرامش مداد سبزش را بر روی صفحه می کشد و رنگ می کند. دوربین آرام آرام به صفحه نقاشی اش نزدیک می شود...

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/720

Comments

سلام،
فیلم ترسناک نوشتی؟
خیلی ترسناک بود،ولی خیلی هم واقعی بود،
اون سقف ترک دار هم همین روزهاست که رو سرشون خراب بشه،
اون مداد سبز هم نه فقط گوشه ی کاغذ نقاشی رو بلکه تمام اون اتاق و تمام این خونه ی بزرگ رو سبز خواهد کرد.
نوشته هات هرروز زیباتر میشه.خسته نباشی.
موید وکامیاب باشی.


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. دیگه واقعیت بود دیگه. کاریش نمی شد کرد. ولی آخرش به حق پنج تن آل عبا قراره خیلی خوش باشه.
قربان شما
صنوبر

Posted by: بابک at September 18, 2009 05:06 PM

سلام صنوبر خانم عزیز.
مدتهاست که رشحات قلمتان، میهمان و نوازشگر چشم های همیشه خسته و سرخ شده از بیداری، دل از درد و اندوه آکنده و تن بی رمقم است. نخستین بار که اندک توصیفی از شما را آقای نبوی عزیز در سایت قرار داد، کم سن و سالی شما مبهوتم کرد. پس از غلبه بر بهت و اعجاب، شادی غریبی از کشف یک استعداد جدید، از فرزندان وطنم، در گوشت و پوستم دوید و نسیم امید به آینده، بر صورتم وزید. در این دلگیر فضای آکنده از خشمِ این "روزگار تلخ تر از زهر"، که دل هایمان گرفت و جان هایمان ملول شد "زین هواهای عفن، وین آب های ناگوار" بی تردید، خواندن مطالب گاه به گاه تان، اتفاقی خوش است و آبی خنک بر لبان تفتیده و جگرهای سوخته مان.
در این روزها و شب های رحمت حق و در شب های قدر، از ته دل خواهر عزیزم را -اگر اجازه داشته باشم شما را خواهر خود بنامم- دعا کردم که :
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده ی گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
شراب نوشته هایتان که تلخ است و مرد افکن و خوشگوار، حلالمان باد که "دُردی کشیم" و مست، و محتسب را بگو که "خویشتن از در حجره بیاویز چو خیش". چشممان نه فقط از گریستن بسیار، که از بار سفر بستن "سرشک"، چون ایمان متولیان دیارمان خشکیده.
به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا , هوس سفر نداری؟
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما.... چه کنم که بسته پایم....
به کجا چنین شتابان؟
به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
برسان سلام ما را

"شقشقه" ی طولانی برادرتان را به کوتاهی عُمر دیوان و ددان ببخشایید که دیریست منتظر بودم که سر سویدای دل با شما آشکار کنم.
الحذار اي غافلان زين وحشت آباد الحذار/الفرار اي عاقلان زين ديو مردم الفرار
اي عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول/زين هواهاي عفن، وين آب‌هاي ناگوار
عرصه‌اي نادلگشا و بقعه‌اي نادلپذير/فرضه‌اي ناسودمند و تربتي ناسازگار
مرگ در وي حاكم و آفات در وي پادشاه/ظلم در وي قهرمان و فتنه در وي پيشكار
امن در وي مستحيل و عدل در وي ناپديد/كام در وي نادر و صحت در او ناپايدار
مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم/ جهل را در دست تيغ و عقل را در پاي خار
آخر اندر عهد تو اين قاعدت شد مستمر/در مدارس زخم چوب و در مساجد گير و دار

پ.ن - اگر در ایران زندگی می کنید، -التماس می کنم- هیچ نشانه و نشانیی، چه حقیقی، چه مجازی به کسی ندهید. ارتباطات مجازی هم در این ملک اعتماد را نشاید. شاد باش و دیر زی.


سلام،
خیلی خیلی ازتون ممنونم به خاطر این تعاریف و تحسین های زیباتون که واقعا خجالت زده م کرد. اینقدر ادبیاتتون قشنگ بود که اگه حتی نمی نوشتین اهل کجا هستین هم حتما می فهمیدم اهل شیرازین. این تعاریف و شعرهای قشنگ که مطمئنا به تنم خیلی گشاد بود ولی با این وجود خیلی خیلی خوشحالم کرد. خیلی ازتون ممنونم. واقعا نمی دونم چطوری بگم. نه به خاطر تعریف و تحسین ها، به خاطر این که اینقدر زیبا قلم زده بودین.
من نوشتارم به خوبی شما نیست که بخوام قلم فرسایی کنم، فقط می تونم بگم روزم رو کامل ساختین، خیلی خوشحالم که یک آدم به این عزیزی رو از شیراز شناختم و آخر این که من مایه ی افتخارمه که برادری مثل شما داشته باشم.
امیدوارم که همیشه و همیشه خوش و شاد و خندان باشیم، همه مون با هم.
باز هم ممنونم
صنوبر

Posted by: بچه شیراز at September 13, 2009 11:25 PM

فقط می تونم بگم excellent
واقعاً عالیه

Posted by: حامد at September 11, 2009 01:30 AM

salaam. Ahsant be ghalm va fekr shoma. az khandan matlab besiar lazat bordam agar cheh dard va gham oncheh kardand ghayr ghabel tasavoor ast. agar hameh az in din birron beravand jaye tajob nist. Rah sabz pirooz ast. bad az namaz jome in hafteh Mir hossain ra dastgir mikonand.mardom iran zir bar zolm nemiravad hat agr dar lebas din bashad.movafagh bashid.


سلام
خیلی ممنونم از نظر قشنگتون. امیدوارم که همیشه خوشحال باشین
قربان شما
صنوبر

Posted by: narges at September 10, 2009 01:43 AM

صنوبر عزیز حتما می دانید که حکومت و اراذل و اوباشش به هر کلکی متوسل خواهند شد تا هویت شما را پیدا کنند. هیچ بعید نیست که سعی کنند در قالب یک طرفدار پروپاقرص با شما ارتباط برقرار کنند! مواظب باشید.


سلام،
خیلی خیلی ممنونم از این که به فکر منید. حواسم هست. خیالتون راحت.
قربان شما
صنوبر

Posted by: شکوه at September 6, 2009 02:19 PM

باسلام، میخواهم مساله ای را خارج از بحث تیتر و خارج از شوخی برایتان بنویسم آن هم موضوع تجاوز و سوزاندن بعضی جسدهای تجاوز شده به آنها. اینکه این اعمال شنیع به دستور انجام شده شکی در آن نیست ولی تا حالا از خود پرسیده اید به چه هدفی؟
نمیدانم این جواب از کجا به ذهنم خطور کرد شاید از شناخت نسبی که از محمد علی ابطحی با مراجه هر شبه به سایتش بدست آورده ام که آدمی است بسیار خانواده دوست و این از کار گذاشتن عکس و مطلب از روز تولد و ... نوه ها و فرزندانش در وب شخصی شان کاملا" مشخص است و بزرگترین نقطه ضعف جناب ابطحی میتواند امنیت خانواده اش باشد.
آری به ذهنم رسید که با تجاوز وحشیانه به پسران و دختران معصوم در بند و ضرب و شتم و درنهایت قتل آن عزیزان که همه این کارها میتوانسته ضبط تصویری شده و درنهایت به تصویر کشیدن این کثافت کاریها برای امثال ابطحی که این فیلمها میتواند نشان دهنده آینده خانواده ات باشد همه اصلاح طلبان را وادار به هذیان گویی در دادگاه کرد و با خارج کردن اصلاح طلبان از دور سیاست ،حکومت اسلامی را بنیان نهادو صد البته به این زودیها نمیتوان منتظر اقرار متهمان به آنچه در بند برایشان اتفاق افتاده شد که امنیت و عدم امنیت جانی و آبرویی در یک جمله سخن گفتن قابل تغییر است.که این مورد بنابر شایعات در تهدید جناب آقای خاتمی با استفادهاز فیلم بازجویی از همسر محجبه سعید امامی ملعون قبلا کاربرد داشته است.

Posted by: یک ایرانی شرم سار at September 6, 2009 12:05 AM

Amazing! Not clear for me, how offen you updating your www.doomdam.com.
Jinny

Thanks for your comment. Actually it's not even clear for me! sometimes I am too busy with my study and cannot find a time to write. but I will try to update it more often.
Bests
Senobar

Posted by: Jinny at September 5, 2009 05:27 PM

عالی بود صنوبر عزیز.و خوشحالم که شما هنوز هستید تا بنویسید برای آزادی ایران.
یه روزی دلمون به یه مملکتی خوش بود که دوستش داشتیم.داریم.خواهیم داشت.و الان دل خوشیهامون خیلی بیشتر شده.جوان هامون.نداها و سهراب ها.پدر و مادرهایی که داغدار هستن و همه کسایی که برای این جنبش به هر شکلی زحمت کشیده اند.
وفکر میکنم خوب باشه که به غیرت خودمون دل خوش باشیم.
به امید پیروزی
و ممنون از شما دوستانی که هنوز به فکر ایران هستین.


سلام خانم مهرناز عزیز،
ممنونم از نظر قشنگتون. مطمئنا هر ایرانی به نوع خودش مملکتش براش عزیزه و با روش خودش این رو ابراز می کنه. یکی با نقاشی، یکی با موسیقی یکی با اطلاع رسانی و خلاصه همه بزنم به چوب و بترکه چشم حسود و گوش شیطون کررررر واقعا دارن زحمت می کشن.
امیدوارم که همیشه و همیشه امیدوار و خوشحال باشیم همه مون با هم
قربان شما
صنوبر

Posted by: مهرناز at September 5, 2009 03:30 PM

It is irrelevant but interesting

"خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :
در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هر جماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟
من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .
خواجه نصیر الدین فرمود :
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد تا شبانگاه راه بر او شناسانده شده است .
اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند وآنکه اخلاق دارد "نه از مسلمانی اش که از وجدان بیدار او است".
من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم , دین ها و آیین ها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند و هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند .
آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خود بشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد .
اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟
در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر " دارد .
در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .
غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست
قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .
تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .
و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز از خود راضی و شادمان می بیند .
و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان ...
Thank you for your excellent comments


سلام،
خیلی ممنون از مطلبتون. چقدر جالب بود. من تابحال این رو نشنیده بودم. مرسی واقعا. ایشالا که همیشه خوشحال باشین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Ali at September 5, 2009 03:26 AM

دورود بر شما
اگر ممکنه مطلبی در خصوص ضریب هوشی کابینه نایب امام زمان خصوصا " بانو سوسانو " که موقع بالا رفتن از پله های مجلس بروز نمود بنویسید . البته ما فهمیدیم دست نفوذی های اسراییلی بی دین در این کارپیدا بود خودمان دیدیم نوری که آنها توی چشم ایشان می انداختند سبز بود نور گمراهی و ظلالت بودولی نور هاله مموتی که روشنگر و هدایت کننده است مادون قرمز می باشد . برای همین اینجوری شد . مرگ بر آمریکا مرگ بر اسراییل مرگ بر اصلاح طلب خائن دورود بر روسیه و چین و ونزوئلا حماس و حزب ا... با عرضه گوگوری مگوری و تشکیل گوگوریوی بزرگ
ضمنا روشنگری کنید چرا همه نیروهای بسیجی ولایت مدار مومن و متعهد این دوره زمانه خصوصا کشف شده توسط مموتی از قبیل جنابان مستطاب کردان ٬آجرلو٬رحیمی ٬دانشجوو.. همگی جاعل مدرک و... تشریف دارند؟


سلام،
شما که خودتون دست بانو سوسن رو بدجوری رو کردید. در مورد بقیه هم به چشم. من حتما سر فرصت به سراغشون خواهنم رفت.
سپاسگزار و ارادتمند
صنوبر

Posted by: مهرداد at September 5, 2009 12:48 AM

امیدوارم که این اتفاق هرگز هرگز هرگز اتفاق نیافتد ولی چون نظر یکی از کاربران این بود که صنوبر راه توبه باز است و خدا کنه سر عقل بیای مثل ابطحی و حجاریان این صحنه به ذهن من امد...
صنوبر رو به دوربین ها در حالی که به یک نهال نازک و کوچک تبدیل شده(چون مثل ابطحی و حجاریان بد از کلی کار فشرده سر عقل امده) در حالی که نگاهش به پشت دوربین های فیلمبرداری و خبرنگاران(خودیها) است بانگاهی معصوم و چشمانی خسته به بازجو ها خیره شده که در دست هر کدام تبر و اره ای است که به روی دست گرفته اند تا او به خوبی انها را ببیند که اگر یک کلمه غیر از توبه نامه یا همان سر عقل امدن نامه بگوید باید باز مثل حجاریان و ابطحی دوره سر عقل امدن را از نو شروع کند. و وقتی باب دل اینها چیزهای را گفت اون وقت است که ملت اغوشش را باز میکند تا او را چون فرزند خویش نوازش کند.....شرمنده واسه این قسمت اخر هر چی گشتم نفهمیدم ملت را از کجا باید تهیه کنم چون ملت که همه در بند هستند و تنهاخودیهاازادند ....بگذریم...صنوبر همان جااعلام میکند که تا اعلان در غفلت بوده که فکر میکرده برگ هایش سبز است چون دشمنان اینجور به او گفته بودنند ولی از وقتی دوره سر عقل امدن را گذرانده تازه فهمیده که برگهایش مخملی بوده ...
صنوبر جان امیدوارم که همیشه قلمت سبز باشد و همیشه سالم و تندرست باشی که ما نوشته های شما را بخوانیم و از این همه استعداد لذت ببریم هر چند واقعیتی پشت نوشته های طنزت هست که دردناک است
الهی درد و بلای همگی شما بخورد تو سر عمو علی و احمدی و ننه افسر

Posted by: M at September 4, 2009 04:43 PM

با سلام وخسته نباشید:
آن عموی بالا سر به این فکر می کند که حتی اگر شده به اندازه هاله دور سر هسته ، هسته تکثیر کند نه البته مانند شبنامه هایی که در زیرزمین های نمور و با چند چشم گودرفته، دوران یائسگی یه کوتوله با کلاه لبه دار منگوله دارش را اعلام می کنند ،بلکه مانند هسته های ریش دار، پلشت و نفرت انگیز چون آنفولانزای خوکی نوع a از این ایالت به آن ولایت،دائما بچه بیندازند و نام آن بچه ها حتما محمود باشد.


Posted by: مهرنگ at September 4, 2009 02:46 PM

Greatings, Ugh, I liked! So clear and positively.
Joker

Posted by: Joker at September 4, 2009 01:50 PM

درود بر صنوبر با مرام.....

خیلی‌ نوشتهاتو دوست دارم...مخصوصا قصه‌های احمدی و ننه افسر....

قلمت همیشه سبز باشه.....صنوبر همیشه سبز...

سلام،
خیلی خیلی ممنونم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: rahelan at September 4, 2009 12:00 PM

میگن اون وقتا که خدا بیکار نشسته بود یقل دو قل بازی میکرد (البته با ماه و سیارات و سنگهای آسمانی)
حوصله اش سر رفت، چند تا از فرشته ها رو فرستاد خاک و آب بیارن که چی، آدم بسازه از بیکاری در بیاد.
چون خدا از اونجاییکه خداست حالیش میشه کار باید تخصصی انجام بشه واگر نه میشه مثل ایران، هر قسمت از کار رو داد به یکی از فرشته ها.
یکی مغز میساخت، یکی قلب یکی دست اون یکی پا الی آخر، یکی هم اینا رو سر هم میکرد تا اینکه کار تموم شد.
ساختن دست و پا و سایر اعضای بدن با توجه به پیچیدگی، زیبایی که هر کدوم دارن زمان های مختلفی میبره، بعضی از قطعات زیادی اومد.
کدوم قطعه؟ اون عضوی که مثل لوله میمونه و نه زیبایی میخواد و نه پیچیدگی خاصی.
خدا دید اصرافه دور بریزیش و از مواد اولیش میشه یه نیمچه آدمی ساخت، پس دوباره گلش کرد و از اون گل یک آدم کوتوله ساخت که از قضا، قذا یا غضا (چه فرقی داره از کدوم) شد رییس جمهور ابران.
اینو گفتم که بدونی چرا این آدم دلچسب نیست، مواد دو، اونم چه مواد دویی.

Posted by: Habib at September 4, 2009 10:59 AM

salam
nemidoonaam dar morede ghalametoon chi begam faghat mitoonam begam mahale meslesh peyda beshe.
in matnetoon khili ziba bood va talkh va taghriban mitoonam begam tekoon dahande
omidvaram va motmaenam ke ye rooz mirese ke dar irani azade azad betoonim matnhaye shoma ra ke tabdil be ketab shodand bekhoonim va lazet bebarim
man bisabrane montazere matnhaye jadidetoon hastam
shad bashid. naeem


سلام،
خیلی ممنونم بخدا برای این تشویق ها و تعاریف قشنگ که امیدوارم واقعا لایقش باشم. خیلی ممنون که خوندین. کلا این که خیلی ممنون دیگه. همین. امیدوارم که همیشه شاد و خوشحال باشین.
قربان شما
صنوبر

Posted by: naeem at September 4, 2009 10:10 AM

senobar e aziz, in fazasazi binazir bood. khoob shod ke ye baregheye omid gozashti dar akhar man ke tamame modati ke dashtam mikhoondam milarzidam. kheili siah bood mesle roozegare ma...
merci ke hasti, be vojoode adamhaii mesle shoma kheili ehtiyaje


سحر خانم خیلی عزیز سلام،
امیدوارم که همیشه خوب و خوشحال باشی. من که هستم، ولی مرسی از شما که خوندی. خیلی ممنون
ارادتمند
صنوبر

Posted by: sahar at September 4, 2009 04:52 AM

AGAHI ESTEKHDAM MOTOJAVEZ
Beh tedadi motojavez barayeh kar dar sazman zendanhayeh gheyreh rasmi niazmandim!
Tajrobeyeh kar emtiaz mahsoob mishavad. Az mostakhdemin emtehaneh amali anjam migirad!

Posted by: Abbas at September 4, 2009 03:35 AM

جديدا چقدر عصبي مينويسيد؟،
به اعصابتون مسلط باشيد!،
اين توهينها و بهتانها كه چيزي نيست ، كودتاي مخمليتون به اون بزرگي شكست خورد،
اميدوارم يه روزي شما هم مثل ابطحي و حجاريان و ... سر عقل بياييد و از حلقه تنگ و ننگين دشمنان و بدخواهان به آغوش ملت بازگرديد،
آغوش ملت و نظام براي همه توابين بازه،
لطفا چشماتونو باز كنيد و ببينيد كه آقاي ابطحي چطوري بعد از اون توبه،در بين ملت عزيز ايران محبوب شده،
واقعا حيف نيست نويسنده هاي خوبي مثل شما خانم محترم و آقاي نبوي عزيز، جز بر عليه ملت و نظام ننويسيد؟
به اميد موفقيت بيش از پيش رييس جمهور محبوب و مردمي ، دكتر محمود احمدي نژاد


سلام،
اولا خیلی ممنونم برای نظر مخالفی که بدون فحش و بد و بیراه بود. اولین بار بود که یک نفری که نظرش با نظر من فرق می کنه اینقدر مودب نظرشو گفت. البته بماند که اولش یه تیکه ی ظریف انداختین که تیکه انداختن اصلا چیز خاصی نیست، حداقل برای من. محض اطمینان خاطر شما من اصولا آدم عصبی نیستم.

آقای ناصر عزیز،
من اصلا مشکلم با شمایی که به آقای احمدی نژاد رای دادین نیست. هر کسی بنا به دلایل شخصی می تونه طرفدار یک نفر باشه. اون به من ربطی نداره. شما به چیزی که میگید باور دارید و منم به چیزی که می نویسم باور دارم. امیدوارم که این باورهای متفاوت دلیل بر دشمنی و کینه بین ماها نباشه. من می تونم نظر مخالف رو تاب بیارم چون اصولا تعصبی به چیز خاصی ندارم، امیدوارم که شما هم نرنجید از نظر مخالف. امیدوارم که انتقادایی که به ایشون میشه رو شما به خودتون نگیرین که من قصد ندارم کس دیگه ای رو از خودم برنجونم. ولی از یک ور هم نمی تونم ننویسم. در کل این که من آدم خوب خیلی دیدم، چه اونوری، چه اینوری. مطمئنا من هرگز به شما که آقای احمدی نژاد رئیس جمهور محبوبتونه به دیده ی خشم و نفرت نگاه نمی کنم. امیدوارم که شما هم در مورد افرادی که نظری متفاوت از نظر شما دارن همینطوری باشین. در هر حال مسیرهای فکری ما با هم فرق می کنه که به نظر من این قشنگی زندگیه. ای کاش فقط تعصب ها مون رو یکم نسبت به اشخاص کم کنیم.

در کل امیدوارم که همیشه شاد و خوش باشین
ارادتمند
صنوبر

Posted by: Naser at September 4, 2009 03:05 AM

oh dearest, you are as fantastic as always.may God keep you safe from evil-eyes..


hi,
Thank you so so much. may god save all of us, not just me, AMEN;)
Bests
Senobar

Posted by: Mehra at September 4, 2009 12:10 AM

فوق العاده بود صنوبر خانم
مخصوصاشخصیت سازیها و روایتی که کردی! تمام اخبار این چند روز تا اونجایی که من دنبال میکردم تو داستان بود!
کارت حرف نداره!
منتظر داستان بعدیه ننه افسر و احمدی هستم!
به آقای نبوی هم برسان سلام ما را!
موفق باشی!

Posted by: Alex at September 4, 2009 12:10 AM

عجب تصویری بود ماجرا. مثل شاهنامه. به دلم نشست مرسی.

Posted by: vahid at September 4, 2009 12:07 AM

سلام خسته نباشید
واقعا قلم خوبی دارید من که همیشه لذت می برم چه تلخ بنویسید و چه طنز که البته بعضی طنزها واقعا تلخند
بگذریم
راستی من می خواستم اگر می شه ایمیل شما رو داشته باشم چون مطلبی نوشتم که دوست دارم کسی اون رو بخونه اما نمی دونم برای کی بفرستم وبلاگم هم که خواننده نداره پس تصمیم گرفتم جسارت کنم و برای شما بفرستم ولی مشکل اینه که ایمیلتون رو پیدا نکردم
البته اصلا نمی دونم وقت اینجور کارارو دارید یا نه ولی به هر حال این تیری بود تو تاریکی
موفق و شاد و سبز باشید

Posted by: khashayar at September 3, 2009 10:18 PM

سلام اقای نبوی عزیز:
مسئله مهمی که باعث گرفتاری جنبش سبز شده این است که تمام راهکارهایی که داده میشود بوسیله رهبران و یا روشنفکران خارجی و داخلی .در فیس بوک..توییتر..بالاترین..و...و...زودتر از مردم جناح کودتا از ان با خبر میشود و قبل اینکه مردم جایی جمع شوند و کاری بکنند ..انجا از قبل پر از نیروهای کودتا میشود..شما فکر میکنید اینجوری میشه مبارزه کرد.بعضی اوقات در مبارزه مخفی کاری ..غافلگیری ان است که باعث پیروزی میشود....هر چقدر جنبش سبز همه چیزش اشکار است..بر عکس انها مخقیانه ..اصلا انها دیگر به جاسوس هم نیازی ندارند...فکری برای این قضیه بکنید

Posted by: nady at September 3, 2009 10:00 PM

Damet garm valla ma shoma ro nadashtim chikar mikardim?
Payandeh bashi Seyed

Posted by: Afshin at September 3, 2009 10:00 PM

صنوبر عزیز ندیدم کسی بهتر از تو این موجود چرک را توصیف کند. پاراگراف دوم را می گویم. وافوریه رو هم بینظیر تشریح کردی . مقاله هم مثل همیشه شاهکار! خوشا به این قدرت تخیل و قلمت . یک خاطره :
مدتیست دارم در آلمان یک دوره کاری میبینم. چند روز پیش معلم انگلیسی از من خواست جمله ای بگویم روی تخته بنویسد. جمله ای در مورد ا.ن. گفتم (با اسم کامل ایشان) یکی از همکلاسیها پرسید این کیه؟ گفتم میمونی که در ایران حکومت می کند. یکدفعه یکی دیگه که عضو فعال انجمن حمایت از حیوانات هست با ناراحتی گفت داری میمونها رو تحقیر می کنی؟ می دونم منظورش اون چیزی نبود که ما برداشت می کنیم ولی چند ثانیه هاج و واج بهش نگاه کردم و دیدم راست میگه میمون بنده خدا آزارش به کسی نمی رسه و تازه حرکاتش شیرین و دوست داشتنی هم هست . همونجا از اون شخص برای توهین به میمونها معذرت خواهی کردم !
شنیدی ان چرکو ؟(اه باز هم یادم رفت نقطه هاش رو بذارم) دیگه مقایسه ات با میمون هم توهین به میمونه ! مبارک باشه مستر پرزیدنت ! حالا هی از ذوق هواپیما سواری با کبکبه و دبدبه کله ملق بزن و سعی کن ادای میمونها رو در بیاری !

Posted by: شکوه at September 3, 2009 09:15 PM

صنوبر عزیز
به حق که واقعا «طنز» بود.
طنز که باید در دل خود شیرینی تلخی داشته باشد، اما هرگاه در این مقال پای کودکی باز می شود، تلخی آن را دو چندان می کند
.......
متاسفانه هنوز این فیلمنامه این که این سکانسش را نوشتید تمام نشده، و یک پایان باز رو برای همه گذاشتید که خوب تلخ و شیرین بودن پایانش بستگی شدید به من و شما و من ها و ما ها دارد
.......
به امید ایران آزاد
.......
نیما

Posted by: نیما at September 3, 2009 09:13 PM

دوربین آرام آرام به صفحه نقاشی اش نزدیک می شود...
اما دوربین هم برای آن عموی شنل سیاه است و این داستان هم اگر از دوربین، راست بیرون آمده دوربین موبایل است


سلام،
واقعا به نکته ی تستی اشاره کردید. قصه ی ما که راست بود. پس نتیجه می گیریم که دوربین، دوربین موبایل بود. مارک موبایلش هم نوکیا نبود.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: mohammad at September 3, 2009 04:38 PM

با تشكر از صنوبر خانم.به آقاي نبوي خسته نباشيد ميگم و ميخوام ازشون كه قسمت هاي ديگه فرهنگنامه سبز رو هم بذاريد اينجا.تا 36-37 نوشته ولي اينجا نداره.


سلام،
خیلی ممنون. چشم، من بهشون میگم حتما.
قربان شما
صنوبر

Posted by: جهان at September 3, 2009 12:10 PM

سلام خانم علفکار
واقعا زیبا بود و تلخ . انوقدر که احساس غمی که در حالت خواندن دست می داد بیشتر از لبخند بود. اما حقیقت همینست . تنها بارقه امیدی که در انتها گذاشتید توانست کمی از تلخی بکاهد . به قلمتان حسودیم می شود. واقعا در نوع خود بی نظیر است.
راستی خیلی دیر به دیر به روز می کنید . البته تقصیر ماهم هست که معتاد قلم شما شدیم . به آقای نبوی هم بگویید سری به دوم دام بزند
موفق و پیروز باشید .


سلام،
خیلی ممنونم از این همه محبت و از این تشویق ها و قوت قلب های قشنگتون. امیدوارم که واقعا لایق این تعریف ها باشم. سعی می کنم که بیشتر بنویسم حتما. به آقای نبوی هم چشم، حتما می گم. باز هم ممنون.
قربان شما
صنوبر

Posted by: HRT at September 3, 2009 11:55 AM

عالی بود. امیدوارم این آخرهای سکانس باشد ولی راستش شک دارم. این هسته ای که من میبینم نیامده که برود. حتی احتمال درگیر شدن هسته با آن علیل بالای لوستر هم وجود دارد. شاید اینها از درون خودشان نابود شوند.

Posted by: مینا at September 3, 2009 10:59 AM

fowgholade bood khanume senobar. Vaghean aali bood.


سلام،
خیلی ممنونم. مرسی
قربان شما
صنوبر

Posted by: Fatima at September 3, 2009 07:31 AM

صنوبر عزیز
نمی دونم چرا ولی موقع خوندن این مطلبت یه احساس خیلی خیلی تلخ و تاریک داشتم.به قول مرحوم هدایت مث ته خیار.
راستی چرا این اواخر کمتر می نویسی.ما رو زیاد منتظر نذار که وقتی تلخی کاممون طولانی بشه به این راحتی شیرین نخواهد شد...
پاینده باشی


سلام،
شاید یکم تلخ بود. ولی عیب نداره، تلخی ته خیارم جزو خود خیاره دیگه. در مورد نوشتن این که این اواخر خیلی سرم شلوغ بود. ولی سعی می کنم بیشتر بنویسم. کام من و شما هم به این راحتیا تلخ نمیشه، من مطمئنم. ولی چشم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: سمان at September 3, 2009 06:21 AM

WOW, Great

Posted by: Abbas at September 3, 2009 04:21 AM

مثل همیشه عالی بود

Posted by: آرش at September 3, 2009 02:30 AM

ایول صنوبر.. فضاسازیت حرف نداشت...

Posted by: شهاب at September 3, 2009 01:31 AM

Post a comment




Remember Me?