چهارشنبه 4 شهریور 1388
چهارشنبه 4 شهریور 1388

صنوبر علفکار
مکان: منزل افسر خانم
زمان: یک روزی پس از تمام قضایای انتخابات و بزن بکش و کذب محض و کابینه و این ها
افسر خانم در بالکن پارچه ای روی زمین پهن کرده، به حالت گرگی نشسته است و دارد مشت مشت سبزی شسته شده می ریزد روی پارچه و می خواند:
- بیا که بریم به مزار ملا ممد جان، سیر گل لاله زار واه واه دلبر جان، ای خدا خدا، کمر و پا برام نموند. ذلیل بمیره این پیری. کیییییییشته تخم حروم، به همه جا سرک می کشه عین دزدا...
یک تکه سنگ ریزه از داخل گلدان بر می دارد و پرت می کند به سمت گربه ی داخل حیاط. گربه می پرد سر دیوار و فرار می کند.
زنگ تلفن به صدا در می آید:
- دیلیلیییییییییییییینگ
افسر خانم بلند می شود، با آخ و اوخ کمرش را صاف می کند و لنگ لنگان می رود به سمت تلفن.
- بله.
- فوووووووت
- بله؟
- فووووووت
- (جیغ) فوت و زهر هلاهل مزاحم. زندگی برام نذاشتی. عاصی کردی منو. الهی سرطان بگیری بمیری. میدم پیدات کنن بی حیا.
- (با صدای آرام) گوشی رو بده احمدی.
- تو کی باشی؟
- دوستشم.
- احمدی من از این دوستای لات و پوت اگه داشت تا الان خودم هزار بار کرده بودمش زیر خاک. بر پدر مادرت لعنت که توی مزاحم رو پس انداختن. بر پدر و مادر اونی لعنت که تو رو اجیر کرده. فکر کردی من نمی دونم کی تورو فرستاده؟
گوشی را می کوبد و تلفن را از برق می کشد.
- اینا کارای تازه ی خاتمی ایناست من مطمئنم. یه مشت اوباش رو انداختن پشت این خطای تلفن که به ما زنگ بزنن اذیت کنن. که چی؟ که احمدی من رو همه دوست دارن اینا آتیش افتاده به جونشون. که احمدی من لیاقتاش و اینا بالاست و این خره خنگا حرص خوردن. یارب ببین با بنده ی خالصت چه می کنن. خیر نبینن از زندگیشون. انگ تجاوز رو که به این علیل چسبوندن کم بود، حالا می خوان بگن بچه م بلا نسبت با خانومای اونجوری در تماسه. الهی همه شون زجر کش بشن و مثل سگ بمیرن.
دوباره بر می گردد در بالکن. زنگ در به صدا در می آید. افسر نعره می کشد:
- کیه؟
- یواش ننه چته، فکر کردی سر جالیزی؟ همه اهل محل صداتو شنیدن. باز کن.
- مادر یه لگد بزن در باز میشه. من دیگه نرم تا توی خونه.
احمدی یک لگد می کوبد و در را باز می کند. موها پارافین زده، براااااااق، قسمت جلوی خرمن موهایش چسبیده به پیشانی و به حالت فرق کج رفته است پشت گوش. فرق را هم کاملا با خط کش باز کرده است، صاف. شلوار نویش را تا دم گلویش کشیده است بالا. کفش های نوک قایقی اش هم نو هستند. اما کاپشن فیلی اش هنوز همانی است که من و شما وقتی می بینیم از شادی چک چک عرق می ریزیم. در آتشباران تابستان هم آن را به تن دارد. خلاصه در حد خودش کاملا تیپ زده و آلامد.
- سام علیک.
- وای قربونت بشم، ماه در اومد. (شروع می کند بشکن زدن) کی تورو قشنگت کرده، مست و ملنگت کرده؟ جواهر، با اون موهات. این لباسای تازه از کجا؟ نداشتی.
- از کجا یعنی چی؟ دزدیدم. خب خریدم دیگه. بالاخره رئیس جمهوری گفتن. تربچه که نیستیم.
- وای غش کنم برای این رئیس جمهور گفتنت. ندزدنت یه وقت. ولی کاش کاپشنت رو هم...
- به این حرف نزن ها. من با این عواطف گذروندم و خیلی بهش وابسته م. اصلا یه بخش از وجود منه. تو گرما و سرما هم می پوشمش.
- مادر آسفالت تو این گرما آب میشه، می گندی ها.
- هیچم نمی گندم. اتفاقا همیشه بوی گل می دم.
- باشه مادر. حالا بیا یه ماچ بده.
احمدی لپش را می آورد جلو و ننه افسر با تمام وجود احمدی را هفت هشت تا ماچ آبدار می کند.
- اه ننه ول کن کندی لپمو.
- ماه، ماه. بترکه چشم هرچی حسوده. توف توف توف. کفشاتو بکن می ری تو. (یکدفعه قاطی می کند) نوئه که نوئه، هزار تا نجسی میاری تو خونه. الان گربه کف این حیاط داشت راه می رفت. پا برام نموند بس که بساب بروب کردم، رحمت بیاد. والله بخدا.
احمدی کفش ها را می کند و می رود داخل. افسر هم سبزی ها را روی پارچه پخش می کند و می دود داخل. احمدی ایستاده است جلوی آینه. کف دستش را محکم می کشد رو سرش تا تارهای مویش کاملا بچسبند به پس سرش. چشم ها را تنگ و گشاد می کند. لبخند می زند، حال خودش هم به هم می خورد، پس اخم می کند. صدایش را کلفت می کند.
- (به خودش در آینه) هِلو، آی ام رت باتلر مادام... نه، نه،... اجازه هست بانوی من؟... (شروع می کند هاله اش را جابجا کردن) ننه ببین این هاله اینجوری باشه خوبه یا کج باشه؟ خوب دقت کن ها.
- مادر هردوش قشنگه ولی کجش که می کنی دلی می بری. حالا ننه چه خبره؟
- هیچی همینجوری. کسی زنگ نزد؟
- نه والله. فقط یه سری مزاحمای مریض که از طرف خاتمی اینا زنگ می زدن و فوت می کردن و یه چیزا می گفتن. منم فحش می دادم و قطع می کردم. دیگه از بس زنگ زدن تلفن رو از پریز کشیدم.
یک دفعه احمدی به سمت تلفن حمله می برد.
- ای بابا، چرا کشیدی آخه؟ بابا تلفن فوری قرار بهم بشه. عجب آدمی هستی تو ها.
تلفن را وصل می کند. یک شماره می گیرد و آرام شروع می کند صحبت کردن.
- آجرپاره ی من چطوره؟ تو زنگ زدی خونه مون؟... آره ننه مه... چی، بد حرف زد؟... چش نیست، دماغه، هار هار هار... تو خوبی؟.... منم همینطور... نه تو رو بیشتر از همه شون... به جون خودم... موبایلمو جا گذاشته بودم خونه... به جان ننه م قسم...
ننه افسر مشکوک نگاه می کند.
- با کی حرف می زنی؟
- (احمدی) ببین من بهت زنگ می زنم بعدا حالا. قربونت برم الهی. خداحافظ.
گوشی را می گذارد.
- کی بود؟
- کسی نبود، مشائی بود.
- پس چرا اینقدر با عشوه؟ لا الاه الی الله.
- ولم کن، تو میشه راجع به سیاست نظر ندی؟ اه.
برای موبایلش اس ام اس می آید. می خواند و نیشش باز می شود. شروع می کند تند و تند جواب دادن. افسر هم بر و بر نگاه می کند.
- ننه زل نزن اینجوری تموم می شم. بهت ادب یاد ندادن؟ جای این گوش وایستادنا برو یه غذا بیار بریزیم تو این شکم لامصب. زشته. فضولچه خانوم.
- احمد باز خندیدم تو روت زبونتو هزار متر کردی ها (می آید جلو و دو تا آرام می کوبد توی سرش) بی تربیت. با کی گشتی؟ با احمد خاتمی؟ فردا زنگ می زنم لهش می کنم.
می رود در آشپزخانه. احمدی هم اس ام اسش را می زند و دوباره تلفن را بر می دارد.
- الو، منزل آقای هلویی؟ با هولووووووو انجیریتون کار داشتم جناب. می خواستم بخورمش.
- خیلی بیشعوری بخدا.
- (غش غش می خندد) جون احمدی حال نکردی؟ خیلی ناز گفتم ها. ووی مثه هولو می مونی...
- (گریه می کند)اصلا حالیت هست چی میگی؟ دیگه تو خیابون امنیت جونی ندارم.
- (دوباره غش می کند) اوووو خب حالا. به جمع ما خوش اومدی. من چند ساله که ندارم. کیه که کم بیاره؟ یکم وقیح باش مثل من. اینا درس سیاسته بدبخت. تا آپارتی نشی نمیشه ها. تازه دلتم بخواد بهت بگم هلو.
- اصلا نمی خواد. اواخواهر.
- باشه آقا من اواخواهر. ولی تو هوووولّووووی برو تو گلویی. میمیرم برات بخدا وقتی عصبانی می شی.
- برو بابا.
گوشی را می کوبد. افسر سفره را پهن می کند و بشقاب ها را می آورد. احمدی کماکان مشغول اس ام اس بازیست و کلی دارد کیف می کند.
- ول کن اون ماسماسکو. یکم از کار و سیاست جدا شو. تلف شدی.
احمدی خود را می خزاند به سمت سفره. یک دستش موبایل و با دست دیگر شروع می کند خوردن.
- آره مادر بخور جون بگیری. بیا سبزی هم بخور. همه ش کار، همه ش کار. شما اصلا خانوادگی آدم کارین. بابای خدابیامرزتم همینجور بود. از صبح خروسخون می رفت و کار و کار و کاااااااار تا بوق سگ. فدات شم که تو هم همینی. چشمات دو دو می زنه از بس غصه ی مردم رو خوردی. پای چشات گود افتاده. دهه، بنداز کنار اون موبایلو می گم. بنداز بفهم چی می خوری. به جان خودت می ندازمش وسط حوض ها.
یک دفعه در حیاط با صدای وحشتناکی باز می شود. احمدی غذا می پرد در گلویش و شروع می کند به سرفه کردن. افسر پای برهنه می دود وسط بالکن. یک حجم سیاه با یک دماغ تیز وارد می شود. آجر به دست دارد. فاطی رجبی است. از چشمانش خون می بارد. با سرعت می آید بالا، افسر را به یک گوشه پرتاب می کند و می رود داخل. احمدی برنج ها از دهانش آویزان با دهان باز نگاه می کند.
- (فاطی، خرناسه کشان) ای معجزه ی هزاره ی سوم چرا به من خیانت کردی؟
- سلام فاطی.
- مگر من به تو نگفته بودم معجزه که زنان کم عقلند مثل خود من؟
احمدی فقط زل زده است به فاطی و هیچ چیز نمی گوید.
- پس گل لگد می کردم؟ فسق و فجور راه انداخته ای؟
احمدی دو تا پلک می زند. سکوت.
- این ها که خودشان نیمچه مردند. به اضافه ی این که اصولا همه ی زن ها به جز من خیابانی هستند، دزد و سارق و باند باز هم که هستند (شروع می کند با انگشتانش شمردن) می کند دو و دو چهار، این جا هم ده تا و بیست چهار، می کند یک سی و هشتم یک مرد. آخر با یک سی و هشتم یک مرد می خواهی چه کنی؟ تو احمدی نیستی. تو را بخوری کرده اند. روح شیطان در تو نفوذ کرده است. نعوذ بالله من الشیطان رجییییییییییییییییییییییییییم...
با چشمان گشاده و مالیخولیا آجر را به سمت احمدی پرت می کند. آجر می خورد به هاله ی احمدی و هاله اش هزار تکه می شود. احمدی ناله ای از ته گلویش خارج می شود و وسط سفره غش می کند. تلفن زنگ می خورد. فاطی هن و هن کنان گوشی را بر می دارد.
- الو.
- (صدای زنانه) میشه گوشی رو بدین به احمدی؟
- تو کی هستی؟
- من سوسنم.
- ای سوزن جادوگر، بمان در منزل آمدم.
گوشی را می گذارد و از در خارج می شود. احمدی دست لرزانش را به سمت در دراز می کند. به زحمت سعی می کند چیزی بگوید.
- سوسی، نه....
و دوباره بیهوش می شود. فاطی از در خارج می شود. اول پای پله ها می نشیند، لپ تاپش را از توی کیفش در می آورد و طی سه چهار فحش نامه کل ایران را قرین لطف و رحمت می کند. بعد از در می رود بیرون. از فرط حرص پنجره های تمام همسایه ها را می شکند، تمام عابرین و گربه های دم دست را یک فصل حسابی لت و پار می کند و سپس به سمت منزل سوسن به راه می افتد.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/719
سلام
صنوبر جان
ابراهيم عزيز
بغض پشت اين نوشته ها رو من كه يه طنز نويس بودم و نوك مدادمو شكستن ميتونه بفهمه و ببينه
و ابراهيم جان من كه گريه بغض آلودتو به همراه خنده تلخت از شادي هموطنات ديدم و ديدم چطور غصه ميخوردي كه كاري بيشتر از اين اونموقع ازت بر نميامد ميتونم بهت بگم
اليس الصبح بقريب؟
اگه خواستي بشناسيم بگو تا يادت بيارم كيه كه اينقدر بهت نزديكه
سر ميزنم تا جواب دلنشينتو و حدستو ببينم
دوستدارت از همه راههاي دور
سلام آدم صبوری که من حافظه م اصلا یاری نمی کنه که یادم بیاد شما رو. البته اگه خطابتون من صنوبر بودم و نه آقای نبوی. خیلی خیلی ممنونم از پیام قشنگتون و حرفای دلنشینتون. اگه بهم پیام بدین همینجا من میتونم بخونم و مشتاقانه شما رو بشناسم و پیامتون رو اصلا چاپ هم نکنم. میمونه بین خودمون.اگر هم خطاب نامه تون آقای نبوی بود که من حتما یادآوری می کنم که پیامتونو بخونن.
منتظرم
صنوبر
Posted by: Sabur at October 4, 2009 04:08 AM
سلام مشتي خانوم! تي احوال خوب ايسه؟!
آقا اژه اي ا روزان كسي رو دندان نيگيفته؟ اصلا بوگو بيبينم گيلكي صحبت كنم فهمي؟!
سلام برار،
می احوال خوب ایسه. تی احوال چیطوره؟ شوما گیلکی گویی من فهمم، صحبته نتانم. شوما بوگو. تی قوربان
صنوبر
Posted by: Ali at September 12, 2009 01:15 PM
دمتتتتتتتتتت گررررررررررررررررررررم
Posted by: Sina at September 9, 2009 09:43 PM
aghaye nabavi gerami khasteh nabashid ,tooye in tanhayee o ghorbat o dard.....baraye chand lahzeh faramoosh kardam o ba senobar khanom gol hamrah shodam
yoroolmiasooz
خانم بهاره عزیز سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون. امیدوارم که "همیشه" خوشحال باشین، نه برای چند لحظه. سیز ده یورولمیاسوز.
گوربان سیزه
صنوبر
Posted by: bahareh at September 7, 2009 03:03 AM
خیلی جالب و عالی بود آقای نبوی . کلا توی کسوت صنوبر خیلی خواستنی هستی ، بر خلاف وقتی که ابراهیم نبوی هستی
سلام،
خیلی ممنون. من متاسفانه آقای نبوی نیستم. صنوبرم، تو کسوت خودم. با این وجود مرسی.
قربان شما
صنوبر
Posted by: parisa at September 5, 2009 08:04 PM
سلام
خسته نباشین .دست مریزاد که این دفعه گل کاشتین.البته منظورم این نیست که دفعه های قبل گل نمی کاشتین.
کاش یه مقدار از این هنرتون به ما میرسید
منتظر مطالب جدیدتون هستیم
سلام،
چه خوب که خوشتون اومد. ای بابا، شما خودتون حتما حتما هزارتا هنر دارین، نیاز ندارین از من یا کس دیگه ای چیزی بهتون برسه. خیلی هم ممنون
قربان شما
صنوبر
Posted by: mahdi at September 2, 2009 11:45 PM
دمت گرم
Posted by: shahram at September 2, 2009 10:49 AM
صنوبر عزیز ، سلام
بهتره از نقش مصباح یزدی و سپاه بیشتر بنویسی. سپاه میتونه در نقش یک وانت نیسان باشه که عمله های بسیاری رو داره حمل میکنه و چون رفیقای ا.ن بودن، هر از گاهی بهش سر میزنن. راننده وانت هم میتونه جعفری باشه. این عمله ها هم همیشه چماق بدست میان و همه رو قلع و قمع میکنن. احمدی هم کلی بهشون حال میده و حسابی پول های کلفت میده که اون نیسان تبدیل به خاور و بعدش تریلی و بعدش شاید کشتی بشه که می تونه بعد ها غرق هم بشه! خلاصه یک سری آدم بیسواد و متحجر که عمو علی هم نماینده اش رو بغل دست راننده نیسان نشانده و ...
فوق العاده ای عزیز.
سلام،
مرسی از نظرتون. اتفاقا چه ایده ی جالبی. سعی می کنم یه چیزی تو این قالب بنویسم. خیلی خوب بود. اگر نوشتم حتما کپی رایت رو رعایت می کنم و میگم که ایده از آقای "وای" بوده.
قربان شما
صنوبر
Posted by: ِy at September 2, 2009 05:03 AM
سلام بر اقاي نبوي عزيز
من که لذت مي برم از کارهاي شما و از اينکه درباره عمو علي و پسرعمومي احمدي ( مجتبي) کم مي نويسيد از شما دلخور هستم./
بنويس ..بنويس که اين نوشته هايت قطره ي خنگي است بر اتش درون دل هاي ما ايرانيان نااميد است .
متشکرم
سلام،
خیلی ممنون. البته من آقای نبوی نیستم. دوست داشتم باشم ها، ولی نیستم. با این وجود خیلی ممنونم. چشم، حتما در مورد اونا هم می نویسم. احمدی اگه بذاره ازش فارغ بشم و یه فرصت بهم بده حتما.
ارادتمند
صنوبر
Posted by: محمد at September 1, 2009 04:02 PM
SALAM SENOBAR JAN
AGE IN DASTANHAT BE YE NAMAYESHNAMEH TABDIL MISHOD KHEILI AALI BOOD, FEKR MIKONAM KHAREJ AZ IRAN BASHI, AGE LONDON OOMADI YE KHABARI BE DOOSTANE LONDONI BEDE, SHAYAD BESHE YE NAMAYESHNAMEI AZASH DARAVORD
سلام،
خیلی ممنونم. من بدم نمیاد. اتفاقا شاید جالب باشه. ولی دوستان لندنی رو از کجا باید پیدا کنم آخه؟
قربان شما
صنوبر
Posted by: Ali - London at September 1, 2009 03:35 PM
سلام
اول یک گله واون هم این که چرا اینقدر تنبلی(داستانهای احمدی و ننه افسرو دیر به دیر مینویسی)
دوم اینکه دل درد گرفتیم از خنده
سوم اینکه این احمدی اینها،هیچوقت با باجناقهاش خونه ی ننه افسر جمع نمیشند،
چندم(شماره رو گم کردم)اینکه خسته نباشی،قلمت خیلی شیرینه.
سلام،
اول این که شما راست میگین ولی بخدا مشغول بودم. دوم این که تا باشه از این دل دردا. سوم این که شما که گفتین من حتما میگم که دعوتشون کنن و آخر اینکه شما لطف دارین، خیلی ممنون
Posted by: بابک at September 1, 2009 12:12 AM
در مقاله خود امروز نوشته اید که فقط این مجلس است که میتواند جلوی این دولت بایستد ..ایا واقعا چشم امید دارید به سیستم موجود در این جمهوری ...؟؟؟!! یعنی بارکلا به این خوش بینی ..اینهم خودش یک هنره ..شاید هم طنز بود ..خوب نفهمیدم ..یعنی میشود ..هنوز بعد از همه این بازیها ..باز هم فریب اینان را بخورید ..ومتوجه نشوید که اینان نمایشی را در حال اجرا هستند تا جناب خامنه ای احساس کند در حکومتش دمکراسی برقرار است..واز این نمایش لذت ببرد ..وبه خود ببالد که چگونه گرداننده ای بی بدیل است ... .
Posted by: مینا مردای at August 31, 2009 11:43 PM
Agha in rooza kam update mikoni...nemidooni ma motad shodim be in safhe?
سلام،
این پیام الان برای من بود یا برای آقای نبوی؟ آقای نبوی که همه جا دارن می نویسن البته. اگه هم که با من بودین، کاملا درست میگین. شرمنده بخدا. سرشلوغیو از این چیزای لوس. ولی سعی می کنم بیشتر بنویسم، چشم.
قربان شما
صنوبر
Posted by: Darya at August 31, 2009 08:35 PM
ای واااااای بر من.... ترکیدم انقدر خندیدم
عالی بود :)
Posted by: بابک at August 31, 2009 02:41 PM
Yeah, you do need to write more... I'm seriously addicted to your writings so please do write more!!! thank you
hi,
I do want to write more, but unfortunately sometimes I am too busy and not able to sit by my own and create something. But you are right. I'll do my best. Thanks for reading and for your kind advice.
Ghorbaane shoma
Senobar
Posted by: Amir at August 31, 2009 12:55 PM
صنوبر عزيز
نوشته هات شادي و صبوري ميدن
اجناسي كه اين روزها ناياب شدن
به شخصه حظظظ وافر مي برم
جسارتا
ممكنه از شخصيت هايي امثال بازي مرتضوي :برادران دالتون ايران اخوان نارينجوني :شريحت دامداري: هم در نوشته هاتون سواستفاده كنيد؟
اينجا جزء محدود جاهايه كه من رو مي خندونه
به ابراهيم نبوي عزيز هم سلام برسون_اوشون كه هي نيستن اينجا_
دستتو ميبوسم دخترم
و همين
سلام،
خیلی ممنونم ازتون. چقدر خوب که می خندین. چشم حتما سعیمو می کنم. مرسی که پیشنهاد میدین. تورو خدا نگین دستتو می بوسم من آب میشم. من روتونو
می بوسم، شما هم روی منو اگه شد ببوسین;)
قربان شما
صنوبر
Posted by: صابر at August 31, 2009 07:14 AM
man ke nakhandidam
nemidoonam khande dar nabood ia inke dige khandam nemiad!
Posted by: noname at August 30, 2009 04:47 PM
یک رای گیری کوچک در همین صفحه بکنید! تا اینجا با خودم 21 نفر نظراتشون رو نوشتن و بجز آقای سینا همه از مطلب خوششون اومده و دلشون خنک شده که صنوبر با ظرافت و نکته بینی فوق العاده چنین داستانی در مورد ان (اوه ببخشید نقطه هاش رو یادم رفت ) نوشته . من ریاضی ام خوب نیست ! میشه چند درصد؟ حساب کنید در جامعه ایران چه خبر است !
Posted by: شکوه at August 30, 2009 11:37 AM
دستت درد نکنه صنوبر خانم
واقعا عالی بود! لذت بردم!
موفق باشی! مشتاقانه منتظر ادامه داستان هستم!
Posted by: Alex at August 29, 2009 10:53 PM
khili hal kardim ba holoo A-N-jeeri,ajor-pareh va smsbazi
Posted by: ali at August 29, 2009 08:26 PM
دروود فراوان بر شما
قبل از هر چیز از خوندن این متن زیبا مثل بقیه کاراتون لذت بردم..چند تا نکته به ذهنم رسیده که شاید قابل توجه باشه.
1-اگه میشه سعی کنید فضای محله ننه افسر و پسرش رو توی داستان بیارید،همسایه ها و ...
2-از طنزپردازترین شخصیت فعلی ایران غافل نشین،سرور نیکو خصال،جناب آقای حسین خان شریعتمداری!!!!
ممنون، شاد و موفق و پیروز باشید
سلام،
اتفاقا پیشنهاد خوبیه. سعیم رو می کنم. خیلی ممنونم که گفتین.
امیدوارم همیشه خوشحال و شاد باشین
صنوبر
Posted by: marg e moosh at August 29, 2009 08:01 PM
سلام
ما رو کشتی اینقدر خندوندی.
"شلوار نویش را تا دم گلویش کشیده است بالا" و " چشم ها را تنگ و گشاد می کند. لبخند می زند، حال خودش هم به هم می خورد، پس اخم می کند." و "آجرپاره ی من چطوره؟ تو زنگ زدی خونه مون؟"
خیلی با حال بود
Posted by: حمزه at August 29, 2009 03:30 PM
در حال ایجاد یک سبک جدید هستید جالبه طنز تخیلی
سلام،
یعنی می گین نداشتیم قبلا؟ اگه نداشتیم که من همین الان میرم به سبک آقای ابطحی تو این ماه رمضونی برای خودم یک صندوق نوشابه باز می کنم. از شوخی که بگذریم شما لطفتون زیاده. خیلی ممنونم.
صنوبر
Posted by: ID at August 29, 2009 03:08 PM
سلام
اگه زحمتی نیست اسم این مرتیکه رو مخفف بنویسید 1.ن. هر وقت اسمش رو می شنوم یا می خونم حالم بهم می خوره
Posted by: محمد at August 29, 2009 12:27 PM
صنوبر خدا قوت
خیلی با حالی. من طنزتو می خونم بعد اطلاعاتشو بازآوری می کنم. برنج آویزون از لک و لونچ ا.ن دو بار پلک زدنش با دست محکم موهارو نیگه داشتنش شلوار تا جناغ بالا کشیدش لاس زدن تلفنیش به سمت سفره خزیدنش و.... بعد فکر میکنم چقدر با واقعبات زندگیها نزدیکه ولی چرا ما نمیتونیم مث تو اینقدر قوی بنویسیم
برات از صمیم قلب آرزوی موفقیت می کنم.
شاد و تندرست باشی
سلام،
خیلی ممنون. این ریزه کاری ها راستش رو بخواین خودم منو خیلی می خندونه و از اصل ماجرا برای من خنده دار تره، برای همین می نویسمشون. شما هم حتمااااااا می تونین، کی گفته نمی تونین؟ باز هم ممنونم
قربان شما
صنوبر
Posted by: مسعود at August 29, 2009 08:59 AM
سلام خانم صنوبر،
از قول من به آقای نبوی بگید که پس این تلویزیون اینترنتی که قبلان صحبتشو کردن چی شد؟ ما منتظریم. در مورد هزینه هاش هم میتونن یه شماره حساب اعلام کنند، و هرکسی به وسع خودش کمک کنه. به نظر من آقای نبوی چه خودش بدونه چه ندونه پتانسیل و وزن زیادی برای کمک به جنبش سبز داره.
سلام،
چشم من میگم.
صنوبر
Posted by: farhad at August 28, 2009 09:34 PM
مرسی
مثل همیشه عالی بود
سلام،
مرسی از شما. خیلی ممنون
صنوبر
Posted by: ایرانی at August 28, 2009 09:32 PM
چه کار می کنی؟ دل و روده ام اومد تو دهنم از بس که خندیدم... اگه اینا تصویری می شد، مردم از خنده روده بر می شدند... وقتی فاطی رجبی اومد حسابی خندیدم
Posted by: بهناز at August 28, 2009 03:56 PM
سحر خانم سلام.
چه هدفی در این طنز با هدفتر و با معنا تر از این که نویسنده این طنز دارد چهره یک ادم ضعیف و حقیر و تو سریخور را که از ناکجا اباد امده و حساس ترین پست را تصاحب کرده(با هزار تقلب و کلک) و انقدر این ادم دست پا چلفتی است که از بالا تا پایین به جشم یک ادم مفلوک نگاهش می کنند حالا این ادم در مقابل دیگران(تو بخوان فقط مردم)همیشه الدروم بلدروم دارد. اگر فکر میکنی اینجور طنز هدف ندارد طوری نیست حقیقت که دارد.
صنوبر جان مثل همیشه جالب و خواندنی بود دست مریزاد. دعای همیشگی: الهی درد و بلا همگی شما بخور تو سر عمو علی و احمدی و ننه افسر.
Posted by: M at August 28, 2009 01:27 PM
الانش که "خدا" می نویسی
!
وای بر ما وقتی بزرگ شی... می شی خود "فوق تخصص" واژه...
طفلک ما؛ که اونوقت باید چجوری ازت تعریف کنیم؟!
فدای شما، همه حسودانتان؛ به جان زی قیمت شما. پس
پاینده و سلامت بمون خواهشنی
Posted by: فری at August 28, 2009 12:23 PM
صنوبر جان سلام - اول گفته باشم که نوشته هات خیلی خوبه مثل هلو می مونه البته نه از اون هلو های خوردنی بعضیا بلکه از هلو های خوندنی خود ما .
می خوام چند مورد بگم دربارۀ سایت که البته باید به حاج میرزا ابراهیم خان دست اندازالدوله بگم ولی انگار سرقفلی سایتو داده به شما و رفته یه اتاق تو روزآنلاین اجاره کرده ! به هر حال این کامنت رو شما به ایشون تقدیم کنید با کلی غرولند . 1- طراحی و ظاهر سایت خیلی سادس 2- بعضی قسمتا مثل گالری عکس اصلا به روز نشده و کلا بخش تصویری سایت قوی نیست در حالیکه می شه از مثلا کاریکاتورم استفاده کرد 3- یه قسمتی هم اگر اضافه کنین خودم مشتری نوشتن هستم اونم طنز کوتاهه مثلا نوشته های چند جمله ای
ممنون - ببخشید چشمتونو درد آوردم به امید آزادی
سلام،
اول این که خیلی ممنون. دوم این که در کل سرقفلی اینجا مال من نیست اگر مستحضر باشید. وبلاگ مال آقای نبویه و من نمی تونم برای خودم تغییرات توش بدم. ولی خودشون کامنتا رو می خونن، حتما نظر شما رو هم می خونن. اما باز هم این جانب پیشنهادات جنابعالی را به آن شخص محترم ابلاغ خواهد نمود.
ارادتمند سرکار
صنوبر
Posted by: sir david at August 28, 2009 12:14 PM
صنوبر عزیز خسته نباشی.
فضا سازیت عالی بود.مخصوصا اونجایی که فاطی اره میاد تو خونه و لحظه ای که با لپ تاپ کارمیکنه.
مرسی عالی بود.
Posted by: sahand at August 28, 2009 11:09 AM
Binazeer bood,khahesh mikonam bishtar benevis. mamnoon
Posted by: Sara at August 28, 2009 06:36 AM
Senobar joon, mesle hamishe mahshar bood.man dashtam too ketabkhoone mikhoondamesh kheili khodam ro control kardam ke boland boland nakhandam. MAHSHAR BOOD.
Posted by: Sahar at August 28, 2009 04:24 AM
به خدا قبلا ها طنز هدف داشت. بهش میگفتن تیغ جراحی جامعه.من که توی این طنز چیزی که واسه اصلاح باشه ندیدم
Posted by: سینا at August 28, 2009 03:13 AM
صنوبر خانم
اولن که نابغه ای. ثانین کمی دلمان با خواندن نوشته هات خنک میشه!!!!! زنده باشی
Posted by: Nariman at August 28, 2009 03:03 AM
دست مریزاد.چه قلم تصویرگری داری! صنوبر جان شما ایرانی؟؟ برات مشکلی پیش نیاد! همیشه مطالبتو دنبال میکنم.موفق باشی!
Posted by: ایرانی at August 28, 2009 02:52 AM
سلام صنوبر . اینقدر این متنی که می نویسی تصویر داره که حس می کنم داری یک جریان رو تعریف می کنی . از توصیف حرکات افسر ننه خیلی خوشم امد .
اون توصیف « یک حجم سیاه با دماغ تیز » هم بی نظیر بود.
تبریک می گم به این کنج بینی و نکته پردازی
سلام،
خیلی ممنونم. خوشحالم که خوشتون اومد.
قربان شما
صنوبر
Posted by: نکیسا at August 28, 2009 12:11 AM