دوشنبه 19 مرداد 1388

اصطلاحات کهریزکی

Hallaj.jpg

صنوبر علفکار

زندان کهریزک: یا به قولی و به دور از چشم جمالزاده و قلم مسحور کننده اش که الهی تا ته برود به چشم فتان آن که این بلوا را به پا کرد "شورآباد". یعنی آشوویتس و ابوغریب و گوانتانامو بروند جلو سرنا بنوازند. یعنی نازک شمه ای از کرامات شیخ آن ها. سلاخ خانه. یک زمانی به قول یک نفری سلاخ ها هم به قناری کوچکی دل می بستند و می گریستند. الان اصلاً از این خبرها نیست و کاملاً "حسرته جونم". قناری و قمری و کفتر چاهی سرمان را بخورد. فعلا با این شرایط گل و بلبلی که بوجود آمده همه، از مرد و زن بگیر همینجور بیا برس تا گربه و سنجاقک و چوب پنبه و پاشنه کش، همه سلاخی واجبند، چون به تریش قبای شندر بعضی ها خیلی برخورده است که "هیشکی اونو دوست نداره".

جایی که هر کس که سر چند فقره ی میلیونی رأی دزدی ناقابل به شعورش توهین شود، شور بگیردش، شورَش را در آورد و شورِش به پا کند، بدان ناکجا آباد کشانده می شود تا آنقدر شوری اش را بگیرند که نمک خونش بیافتد و کما و بعد هم خداحافظ. به همین راحتی. اگر مولانا پله پله به ملاقات خدا رفت، در کهریزک شما به مدد ضربات نانچکو و باتوم و میخ و سیخ یک ضرب، بدون توقف و ترانزیت با توپ درست به وسط عرش شلیک می شوید.

جایی که به طور عملی به ما ثابت می کنند که به قول یک دوست عزیز زندگی میهمانخانه ایست با دو در، از دری وارد، لحظه ای درنگ و از دری دیگر خارج تا به ابد و این لحظه زندگیست. حال نمی دانم چطور می شود که برای بعضی ها این میهمان خانه به قدری بزرگ و دراز است که آن بعضی ها وقتی از این در وارد می شوند تا از آن در دیگر تا به ابد خارج شوند شیرین کنتور عمرشان سه چهار بار صفر می شود. قشنگ فرصت دارند تا جا دارد و ندارد بالا و پایین بپرند، همه را انگولک کنند، بزنند، بشکنند. ولی به ما که می رسد میهمان خانه می شود اندازه ی کومه و کَپَر که تا از این در وارد شدی دماغت می خورد به آن یکی در. لابد حکمتی است که همیشه حکمتی است. عقل ما ناقص است که نمی فهمیم چرا. از بس که کافریم و جاهل. در هر صورت آنجا که باشید به احتمال خیلی زیاد انا لله و انا الیه راجعون، حتی اگر وقتش نباشد، حتی اگر خدا نخواهد. آقا که خواستند حجت بر کبوتران ولایت تمام است. اینجوری می گویند.

اگر اوین مار غاشیه باشد که هست، کهریزک عقرب جراره است. جایی که شما چون کلاً حرف می زنید باید بروید آنجا تا یاد بگیرید زبان برای حرف زدن نیست، برای این است که یا خودتان به میل خودتان این عضو بی مصرف دراز را در حلقتان فرو کنید و خفه بمیرید و یا آن ها این زبان سرختان را از حلقومتان بکشندش بیرون تا تیر تخته های فزرتی قدرت به سر باعث و بانی این آشوب آوار نشود. آخِی، ای آشوب بپا بکن، احیاناً زمزمه ی "زهی خیال باطل" به پرده ی سماخ گوش مبارک کوبیده شده؟ نشده که.

زندان "ابو غریبی" که همه ی رجال این تیره طایفه ی غریب از دم "مُدُنَن" آنجا چه غرایبی اتفاق می افتاده ولی "نُمُخوان" بگن. جایی که پس از کمی تنبیه بدنی، اگر عزرائیل روحتان را احیاناً کش نرفت، شما یاد می گیرید که رأی مال دزدیدن است نه شمردن، حق نه مال دادن است نه مال گرفتن؛ مال خوردن است آن هم به صورت دو لپی به نحوی که رودل و خفگی عارض آورد همی خورنده را.

تنبیه: در عهد پارینه سنگی جواب کار نادرست بود. امروزه روز جواب حضور سبز و حرف حق است. یک خانقلی خانی که به مزار پاک ابویش خیلی خندیده است می گفت انواع مختلف دارد. از بی محلی شروع می شود، می رسد به تنگ و گشاد کردن چشم و اشاره های تهدید آمیز ابرو و لب گزیدن به معنای "بشین سرجات تا لهت نکردم" و بعد در انتهای این طیف دراز ختم می شود به تنبیه بدنی. الان اینطور نیست که همه چیز در حال تغییر است، که سال سالِ اصلاح (بر وزن اسلاح و اسلحه) است، که توهم آقا بالا سری و سروری بیداد می کند، که شما و منصور حلاج و تمام تیره طایفه تان غلط کردید که "انا الحق"، که اینجا ایران است، بعد از انتخابات خرداد هشتاد و هشت. باز هم بگویم؟

تنبیه کهریزکی (بر وزن تقطیع): ریز ریز، ساطوری و قیمه قورمه کردن. ابزار معاشرت احمدی این ها با ما حالا چه سبز باشیم چه گل بهی.

اراذل و اوباش: یعنی ما. هر که می خواهی باش. شیرخواره، پیر، دانشجو، دکتر، مهندس، سالم، علیل (نه از آن علیل های روی عرش خودساخته ی الوهیت نشسته) الی ماشاء الله. یعنی بلوز کوتاه، رنگ شاد، زیبایی. یعنی زبانم به زیر دندانهایم تکه تکه، لبخند و خنده. یعنی دندان هایم خورد شده در ته معده ی مبارکم، شادی. اصلا هرچیزی که حرص آن ها را در بیاورد. اصولا هم که نمی دانم چه صیغه ایست ما پلک می زنیم این ها از حرص باد می کنند.

اغتشاشگر: همان اراذل و اوباشی که دیگر آنقدر وقیح شده اند که فهمیده اند رأیشان دزدیده شده و می خواهند رأی دزدیده شده شان را از "علی بابا و چهل دزد سرگردنه" پس بگیرند.

شکنجه گر: یعنی آن ها. به قول محسن نامجو یعنی "عقده به تیراژ پنج هزارتا". کسی که چنگیز خان پیشش باید کفش هایش را جفت کند و غلامی درگاهش را بکند. کسی که کلاً می زند، چون حرف حساب جواب ندارد که، کتک و دشنه و گزلیک دارد. چون دوست دارد که بزند، دلیل اش هم بی دلیلیست. حرصی است، آی حرص دارد از ما. چرا؟ چرا و زهر هلاهل، چرا و جام شوکران، چرا و قرص روانگردان. خوب شدی؟ حالا جرئت داری باز هم سووال بپرس.

شکنجه: تنها مقوله ای که این جماعت بی استعداد در آن ابتکار و تبحر دارند. راه و روش هایی ابداع می کنند که سر اکوان دیو هم به دوران می افتد.

دنده و دندان در کهریزک: چیزی که خرد می کنند. نمادی از اسراف و عضو بلااستفاده. ناقض درفشانی ماوراءالطبیعه ی دم عیدی خان علی که همانا باشد "اصلاح الگوی مصرف". دوازده جفت دنده و سی و دو عدد دندان می خواهی چکار؟ یکی دو تا محض دکور داشته باشی کافی است دیگر.


اصطلاحات مربوطه:
- جمالزاده بود. رفت شورآباد بنویسه: به دزدیده شدن رأیش شکایت داشت، بردنش کهریزک.
- رفته آب بلیسه: بردنش کهریزک.
- شکنجه گر بازی در نیار: عقده ای بازی در نیار.
- ارشاد شد: به قتل رسید.
- این گوشت را تنبیه کن: یعنی این گوشت را به صورت خورشتی قطعه قطعه کن. چرخش هم می توانی بکنی.
- کهریزک شدی: رسوا شدی. آبرو که نداشتی ولی کل وجودت رفت زیر سووال.
- کهریزک دادم: گاف دادم بد. خیلی بد. وحشتناک بد.
- با توبیخ چند عدد شکنجه گر که قائله ختم نمی شود: مثل با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود.
- کهریزک بندان: صدا خفه کن.
- کهریزک می بندی؟: بچه خر می کنی؟
- کهریزک رو ببند بره: قضیه رو همینجا چالش کن جان جدت. بدبخت شدیم رفت. منم که اندک آبرویی دارم و تن علیلی، خیلی گناه دارم. گریه می کنم ها.
- لقاء الله اجباری: کهریزک
- سبز کهریزک دیده ست: یعنی آهن آبدیده است.
- سبزی نیستیم که با این کهریزک ها بلرزیم: بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم.
- کهریزکت نه پندار همی که کِه ریزم کرد/ همی مِه درشت و عزیزم کرد: یعنی رفتم کهریزک فکر نکن خوار و خفیف شدم. تازه جون گرفتم که برگردم بیام اونقدر حرصت بدم تا جز جگر بزنی.
- سبز رو از کهریزک می ترسونی؟: مثل پیرزن رو از تاکسی خالی می ترسونی؟
- کهریزک حکومت: پاشنه ی آشیل، چشم اسکندر.
- طرف حلاجه: سبزه و حرف حق می زنه.
- انا الحق: توی انتخابات، تو روز روشن، پررو پررو، تقلب کردی، بدم تقلب کردی ها، قبلا یکم حیا و اینها داشتی، ما هم دیدیدم، فهمیدیم، حالا هم رأیمونو می خوایم. (چیه حالا؟ چته چشم غّره میری دندون نشون میدی؟ دروغ می گم؟ والله بخدا)
- در من این شور مستی خداییست: یعنی بمیری بمانی آنقدر اعتراض می کنم تا پودر شوی. حالا تو هی شوری ام را بگیر و بشکن سر و بکوب دنده و هی اطوار بریز.
- بلند نظر شاهبازان سدره نشینی که نشیمنشان نه این کنج محنت آباد بود: تمام عزیزان از دست رفته ی کهریزک و سایر.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/707

Comments

صنوبر خانم سلام
آی حرص خوردم از این همه تعریف و تمجیدی که از شما میشه.حالا منم میخوام یه کمی حرص شما رو در بیارم.
من که نمی تونم طنز بنویسم حداقل این کار رو که میتونم.
همون طوری که آقای نبوی نوشته تسلط غریبی به کلمات واژه ها دارید اما چه اصراری دارید که طنزتون این همه ثقیل باشه و سعی میکنید هر چی که بلدید در یه متن طنز به کار ببرید.هر کسی که فقط طنز آقای نبوی رو خونده باشه نمی تونه تشخیص بده که این همون نویسنده متن های بسیار جدی و و سرشار از کلمات نغز و زیباست.البته اگه امضاء نبوی رو نداشته باشه.
در ضمن در باره هر موضوعی نمیشه با یه شیوه طنز نوشت.این اصطلاحات در مورد کهریزک نه تنها جالب و خنده دار نبود.بر عکس احساس بدی به آدم دست میده.دقیقا به همین دلیل یه نفر نوشته که در این باره نباید طنز نوشت.لطفا کوتاه بنویسید اما موثر و نکته دار .طوری که در اذهان عمومی تاثیر بذاره و حداقل برای مدتی نقل محفل ها باشه.
نمیدونم تا بحال متن جدی نوشتید با نه. بدون شک در اون زمینه موفق تر هستید.
خانم عزیز این اصطلاح "پیرزن رو از تاکسی خالی میترسونی" خودتون بهتر میدونید که ترجمه محترمانه چه اصطلاحی است.به نطرتون این طنزه یا هجو.از شما بعید بود.
ضمنا بگم که من فحش خورم ملسه هر چی دلتون خواست میتونید با صدای بلند بگید.
این ها رو واسه خود شما نوشتم .لزومی به انتشار در اینجا هم نداره.امیدوارم استعدادتون در طنز هر چه بیشتر شکوفا بشه.موفق باشید


سلام،
مرسی از نظرتون، البته که من متاسفانه یا خوشبختانه حرصم خیلی دیر در میاد. به خدمت شما عرض کنم که بنده هیییییچ اصراری ندارم که تمام دانسته ها و داشته هامو تو یه متن بگنجونم. اصولا دانسته هام اینقدر تنک و کمه که قابل ارائه نیست. هیچ ادعایی هم نه دارم نه می تونم داشته باشم. اگه داستان های احمدیم رو خونده باشین میبینین که ساده هم می نویسم. بستگی داره موضوع چی باشه و دستم اون لحظه به چی بره. در مورد کهریزک هم خوب این نظر شماست، نظر من این نیست و منم به زور و یقه کشی نمی تونم نظرم رو به شما القاء کنم. شما هم می دونین منم می دونم که قصدم توهین نبوده پس الکی سرش بحث نکنم. با این وجود خیلی ممنونم. هم شما خیلی محترم تر از اونید که من بخوام حرف تندی بهتون بزنم، هم من دو جو تربیت بالاخره دارم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Alireza at August 12, 2009 05:33 PM

صنوبرجان درود بر تو و ابراهیم خان نبوی...
ترکیب اصطلاحات فرهنگ عامه با مفاهیم و رخدادهای تلخ سیاسی در چهارچوب طنز، مستلزم آگاهی، بینش و توانایی ویژه ای است که تو از آن برخورداری. قلمت همواره در راه آزادی و حق طلبی ایرانیان و اندیشه ات همیشه سبز باد.
به امید نهادینه شدن آزادی و مردم سالاری در ایرانمان

Posted by: کوروش at August 12, 2009 02:08 PM

مقاله* السید مرده است* تان یادم است و فکر کردم با این مقاله(ملاقه) کلی حال می کنید!
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8805210753

Posted by: آرش at August 12, 2009 02:06 PM

تقدیم به تمامی شهدای راه منویات ولایت فقیه :

چنین گفت رهبر به کل نظام / که مردم بگیرید بی اتهام // بسیج و سپاهی به میدان رود / چو یک پادگان شهر تهران شود // به تیر و به باتوم به مردم زنید /به آن کس که یک دم خورد جم زنید //
به هرکس تجمع نماید زنید / به دنبال آن رایش آید زنید // بگیرید بی حکم و زندان کنید / همان را که چنگیز کرد آن کنید // چه معنی تجمع علیه نظام ؟ / نداهای الله و اکبر به بام ؟ // چه معنی که خاشاک و خس دم زند ؟ / تجمع کند شهر بر هم زند ؟ // مگر مرده باشد گروه فشار ؟ / که مردم بگیرند در دست کار ؟ // کجائید ای قاتلان سپاه ؟ // زاین روز دادم شما مال و جاه // بجنگید و از من حمایت کنید / برای نظامم جنایت کنید // بریزید خون های پیرو جوان / بکوبید بر فرقشان بی امان ///
چو از رهبر آمد ندا جان گرفت / سپاهی و راه خیابان گرفت // بسیجی مغول وار جولان گرفت / چنین انتقام از جوانان گرفت // درید و برید و شکست و ببست / جوان را سر و سینه و پا و دست // سپاهی سر و دست مردم شکست / به تیری ندا غرقه در خون نشست // زخون ندا صورتش جوی شد / ولایت در ایران سیه روی شد // به دستان ناپاک قوم پلید / همی خولی و شمر شد رو سپید //
معاویه در گور خود شاد شد / ولی فقیه از غم آزاد شد // پیمبر از این شیعه شرمنده شد / سر مردم از نفرت آکنده شد // محمدرضا نور بر قبر شد / دل مردمان خالی از صبر شد // مراجع به قم جمله رسوا شدند / جوانان فدا بهر آقا شدند // خلاصه چنان کرد این رهبری / که دل های مردم شد از او بری // نشان داد معنای حفظ نظام / بیافتاد تشت ولایت ز بام // بیافروخت سید علی آتشی / که نبود چنان دور رهبرکشی //
Hefze-nezam.blogspot.com

Posted by: neda at August 12, 2009 12:28 PM

خیلی عالی بود
منتظر کارهای بعدیت هستیم
موفق باشی

Posted by: مجید at August 12, 2009 03:31 AM

سلام
خیلی عالی نوشته بودی
بیشتر بجای اینکه آدم رو بخندونه ، به فکر فرو میبرد
مشتاقانه منتظر کار بعدیت هستم! امیدوارم که بازم یه قصه دیگه از احمدی و ننه افسر باشه!
موفق باشی صنوبر خانم

Posted by: امین at August 12, 2009 02:51 AM

سلام
بعضی از حقایق اینقدر تلخه که به هر شکلی که سعی کنی باز هم تو هیچ قالبی نمی گنجه.تو این لحظات سخت که بغض فروخورده ای گلوی همه ما رو فشار میده و هر لحظه نگران شنیدن خبری ناگوار از خواهران و برادران دربندمون هستیم فکر میکنم این نوع اطلاع رسانی غبار خاکستری روی رنگهای تند این حقایق بکشه تا راحت تر بشه اونها رو دید.هر چند که عینک دودی از تابش خورشید کم نمیکنه.
صنوبر عزیزتمام نوشته های شما رو تا به حال دنبال کردم و همیشه هم لذت بردم .به امید روزی که سهم آزادی تمام انسان ها یکسان تقسیم بشه و آثار افراد با ذوقی مثل شما در دسترس همه باشه.
چشمه قریحه ات همواره جوشان باد.


سلام،
من خیلی از شما ممنونم که اینقدر قشنگ توضیح دادین و خیلی متشکر برای تعریفایی که امیدوارم در موردم واقعا صدق بکنه. بله قبول دارم. اوضاع و حقایق خیلی خیلی تلخه و کاش فقط بتونم یکم، خیلی کم از سیاهیش کم کنیم. باز هم ممنون.
صنوبر

Posted by: سمان at August 12, 2009 02:16 AM

با درود بر صنوبر و خوانندگان منتقد و غیر منتقد، موافق، مخالف، بی نظر و بقیه. طنز زیبا ترین و کارا ترین ابزاربرای مبارزه با بلاهت خود کامگان و اثبات بطالت آنهاست. اگه قرار باشه بعد ازهر تجاوز(یا شکنجه، یا قتل تلویزیونی و غیر تلویزیونی ) درو دکان طنز را تخته کنیم مثل اینه که دو دسته یک هدیه دوگانه به آنها تقدیم کنیم و نوعی تشویق مستقیم برای آدم های دروغگو و رای دزد خواهد بود. بنا بر این صنوبر گرامی راهتون را ادامه بدهید و موفق باشید. علی


سلام،
خیلی ممنون. چشم
قربان شما
صنوبر

Posted by: علی at August 12, 2009 02:04 AM

دستت درست آبجی صنوبر ...به کوری چشم آقا نایب لب سبز جماعت, همیشه خندونه حتی اگه دلش خون باشه از نامردی...ما هر وقت راکتور انرژی ضد ظلممون کیک زردش می گیره یه توک پا سر می زنیم دوم دام...اینو گفتم که بدونید شما و داور جان هم در اجر ما سهیم هستین انشاءالله


سلام برادر رضا،
خیلی ممنون. بترکه چشم هرچی حسوده. فوت فوت، تف تف
قربان شما
صنوبر

Posted by: رضا at August 12, 2009 01:39 AM

با سلام و درود
پرداخت بسیار زیبا و استادانه ای دارد و خلاقیتی بزرگتر از اینها . اما از دید بنده طنز در جاهایی نمی تواند آن تلخ کامی را در پیکره واقعیت بپوشاند و آن را روایتی دیگر گونه بگوید . گاهی بهتر است , اشک ریخت و حقیقت را خواند . نه تنها , زندگیمان خلاصه شود به صبح تا شب پوزخند زدن به حقیقت های واگونه شده و کالبدهای خود تراشیده .

برای دوره هایی که مردم نمی توانند درست بیندیشند و یا حقیقت را بپذیرند طنز قالب بسیار مستحکمی است . اما امروز روز , مردم استحقاق آن را دارند که بیندیشند چون توانش را یافته اند و می توانند پذیرای حقیقت ها باشند . در چنین محیطی طنز نمی تواند آنچه خواننده می خواهد را بگوید


سلام،
خیلی ممنون از نظرتون که به این زیبایی هم نوشته بودینش. البته من موافق نیستم، به نظر من طنز اتفاقا در چنین شرایطی می تونه خیلی حرف برای گفتن داشته باشه و هیچ منافاتی با توان درک افراد نداره. البته این نظر منه. باز هم ممنون
ارادتمند
صنوبر

Posted by: صالح م at August 12, 2009 12:56 AM

damet garm seyed khoda in ghalamo azan nagireh.

Posted by: afshin at August 12, 2009 12:24 AM

سلام. با توجه به علنی شدن مساله غم انگیز تجاوز به زندانیها می خام خواهش کنم در مورد این مساله دیگه طنز ننویسین چون ناگوارتر از اونه که اسباب خنده بشه و بدتر اعصاب آدم خورد میشه
ممنون

Posted by: M at August 11, 2009 08:07 PM

داور خان و صنوبر خانم دستان درد نکند. ماشاالله دارد این فکر و این قلم. درد و بلا شما بخوره تو سر احمدی و ننه افسر و عمو علی


سلام،
خیلی ممنون از این دعای خیر. درد و بلای همه بخوره تو سر باعث و بانی این آشوب.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Sadegh at August 11, 2009 04:43 PM

خانوم صنوبر، واقعا جذاب مي نويسي. قلمت نويسا باد !


سلام،
خیلی خیلی ممنون. مرسی که خوندین.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: پرهيب at August 11, 2009 04:14 PM

ايول به داش ابراهيم نبوي كه در حد فرگوسن استعداد كشف ميكنه!! دست مريزاد صنوبرخانم كه هر طنزي ازت خوندم به دلم نشست. ايشالا 120سال طنز بنويسي!

سلام،
مرسی بخدا. خیلی ممنون. خیلی خوشحالم که پسند افتاد. ایشالا همیشه شاد باشین و خوشحال، منم 120 ساله بشم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: جمال at August 11, 2009 03:06 PM

Khanom khob ashke ma ro dar ovordiya ba in yeki tanzet,ghorbone dasto ghalame paket beram


سلام،
خیلی خیلی ممنونم.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Tanha at August 11, 2009 05:53 AM

Post a comment




Remember Me?