سه شنبه 20 مرداد 1388

بهشت گمشده ی اوین

EVIN.jpg

صنوبر علفکار

کامران نجف زاده، ایمان مرآتی و یک عدد دوربینچی بینوا وارد زندان اوین می شوند. به همراه زندانبان به سمت بند دویست و نه اوین حرکت می کنند. همه جا تیره و تار، دیوارها کثیف و سیاه. دوربین روشن می شود. تا مرآتی بیاید به خود بجنبد، کامران نجف زاده با نیش باز می پرد جلوی دوربین که عجیب مفتون این لنز دوربین است و تا آن را می بیند از تمامی منافذ بدنش نمک بیرون می تراود.

- بینندگان عزیز و ملوس، اینجا زندان اوینه. همونجایی که همه به دروغ هزارتا ایراد به اون می چسبونن. لذا تصمیم گرفتیم عمق واقعیت رو خودمون به چشمتون فرو کنیم. اینجا که می بینین راهروئه. خیلی هم قشنگه. فضا روحانی و تاریک، بهترین جا برای فرو بردن سر به جیب مراقبت. به به، ایشالا که یه روزی خدا نصیب منم بکنه. برای این که به شما ثابت شه که استکبار جهانی دروغ می گه و اینجا همه از فرط خوشی دارن میمیرن، در برنامه ی امروز با دو نفر از زندانیان بند دویست و نه یعنی آقایان ابطحی و حجاریان دیدن می کنیم. بعد هم به سراغ بند عمومی و اشرار خیابانی خواهیم رفت.

در سلول اول را باز می کنند. ایمان مرآتی میکروفون را از کامران می قاپد که کلا این روزها خیلی طناز شده است. نیش را مثل قاچ خربزه باز می کند.
- به به آقای وب نوشت ها. سلام عرض شد. آقا اوضاع به کامه؟ هار هار هار هار.

آقای وب نوشت ها در حالی که حبه ای را در دهان انداخته و آرام آرام مچ و مچ می کند، سر را بالا می گیرد، لبخند می زند و تیتروار می گوید:
- سلام. بله آقا چرا به کام نباشد؟ من خیلی خوبم. اینجا به من خیلی خوش می گذرد. من و زندانبانم دوست هستیم. من زندانبانم را خیلی دوست دارم. من را بهتر از مادر و همسر تیمار می کند. من می خواهم تا ابد اینجا بمانم. من را بکشید از اینجا بیرون نمی روم. نوزده میلیون رای، ببخشید سیزده میلیون رای دروغ است. کی گفت شما نوزده میلیون، ببخشید، سیزده میلیون رای آورده اید؟ او خائن است، او دروغ گوست. من خیلی لاغر شده ام، چون خودم خواسته ام. من کاملا حواسم جمع است و همه چیز خیلی خوب است.
- آقا این قرصه روانگردانه که می خوری؟ هار هار هار.
- نخیر نخیر نخیر نخیر، کی گفت؟ من گفتم؟ من فقط گفتم نوزده میلیون، نه ببخشید سیزده یا نمیدانم هرچی که آن ها می گویند دروغ است.
- نه شما نگفتید. از جانب شما گفتن. گفتن به زور به شما قرص روان گردان می دن. هار هار هار.
- والله قرص را که انگار به شما داده اند که همه اش دارید می خندید. (سریع پشت بندش) شوخی بود دوست من، جون من نزن. نخیر این قرص، قرص خوشبو کننده ی دهان است. اصلا هم به زور در دهانم فرو نکرده اند. برای نظافت است. النظافة من الایمان. من روزی ده تا از این قرص ها می خورم و خوردنش را به شما هم توصیه می کنم دوست عزیز.
- آقا امکانات و اینا چطوره؟
- عاااااااااااااااالی آقا. در حد برج های فرشته. باور کنید اینقدر نازم را می کشند که کش آمدم. گفتم می خواهم بنویسم به من کاغذ بدهید لطفا، گفتند تمام دیوار زندان در اختیارت، تا می خواهی بنویس. من هم دیدم دیوار نویسی خیلی چیز خوبیست و دیگر از خیر وبلاگ و این سوسول بازی ها گذشتم. دیوار نویسی خیلی خوب است، خیلی ها، یعنی اصلا خیلی زیاد...
سریع حرفش را قطع می کند.
- خوب دیگه پس مزاحم نشیم. حرف دیگه ای با بیننده ها ندارین؟
- مگر بیننده هم دارید؟ (می خندد) مزاح بود. بیننده ها من حالم خیلی خوب است. شما می دانید، من هم می دانم، همه می دانیم. چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است. سبزی زیاد بخورید.
- بله؟
- هیچ، خداحافظ.

در سلول را می بندند و به سمت سلول آقای حجاریان به راه می افتند. در مسیر از دم یک سلول می گذرند. نجف زاده می پرد جلوی دوربین، صدا را آرام می کند:
- هیییییس، اینجا اتاق مطالعه ی آقای جلایی پوره. حالش خیلی خوبه. مدام درس می خونه و سر از روی کتاب بر نمی داره. هرچی امروز گفتیم بیایم خدمت برسیم گفت من در خاکریز علم و دانش هستم و کسی را پذیرا نمی شوم. واقعا بارک الله که خیلی ساعیه. ما هم گفتیم چشم.

به سلول آقای حجاریان می رسند. در را باز می کنند. حجاریان آرام و بی حرکت روی تختی چوبی دراز کشیده است. به او سرم وصل کرده اند. ایمان مرآتی دوباره میکروفون را به زور از کامران نجف زاده می گیرد:
- آقای حجاریان همونطور که می بینین از وقتی اومدن اینجا به مراقبه و یوگا خیلی علاقمند شدن. اگه یوگا بدونین چیه متوجه می شین که ایشون الان در حالت "شاوآسانا" یا همان "جسد بیجان" هستن. آقای حجاریان خودشون به من گفتن که از وقتی که اومدن اینجا تصمیم گرفتن که از دنیای سیاست و دنیا و کلا همه چیز خداحافظی کنن و یوگا رو خیلی جدی بگیرن. تصمیم دارن یه یوگیه خیلی حرفه ای بشن. برای همه ی اونایی که مثل من علامه ی دهر نیستن لازم به توضیحه که منظور از یوگی، یوگا کاره، نه کارتون "یوگی و دوستان" هارهارهار. این که می بینین (سرم را نشان می دهد) هیچی نیست. ایشون بنا به خواست خودشون مشغول آب درمانی هستند. مگه نه آقای حجاریان؟
دوربین از دور بدن بی حرکت آقای حجاریان را به تصویر می کشد. دهان آقای حجاریان شروع می کند به لرزیدن.
- بله گفتن بله. من شنیدم ولی شما نشنیدین. خوب بذارین یه چندتا سووالم ازشون بپرسیم و بعد بریم. آقا شنیدیم که اینجا اینقدر خوش می گذره که نمی خواین برین منزل. بله؟
آقای حجاریان عرق کرده است، لب و دهانش می لرزد و صداهای نامفهومی از دهانش خارج می شود.
- هار هار هار. توروخدا؟ میگن بله، اینجا آقایان خیلی کدبانوتر از خانم بنده هستن و من تازه می فهمم زندگی یعنی چی. من اینجا به کمال رسیدم، به اشراق رسیدم این رنگ زرده بنده هم از کمال اشراقه از یرقان نیست یه دفه خدایی نکرده. بنده چهار ستون بدنم مثل برج میلاد محکمه.
یک دفعه تمام بدن آقای حجاریان شروع به لرزیدن می کند. زندانبان دکتر را صدا می زند. رنگ از رخ ایمان مرآتی می پرد.
- خوب دیگه دارن از حالت مراقبه میان بیرون و ما بهتره که بریم. آقا چاکریم.
و فلنگ را می بندند.

دوربین به سمت بند عمومی به راه می افتد. از دور صدای ناله و فریاد و جیغ به گوش می رسد.
- بله داریم به بند نزدیک می شیم. این جیغا مال اینه که این جوونا الان وقت تمرین جودوشونه. تا ما برسیم به اتاقشون تمرینشونم تموم شده.
به اتاق می رسند. عده ای جوان در یک اتاق روی زمین افتاده اند و ناله می کنند. روی دیوار سایه ی یک عده چماق به دست دیده می شود که دارند از اتاق خارج می شوند. همه گی لت و پار و درب و داغان.
کامران نجف زاده بازوی ایمان مرآتی را گاز می گیرد. مرآتی نعره می کشد و میکروفون را روی زمین می اندازد. نجف زاده می پرد میکروفون را می گیرد و شروع می کند:
- به به سلام جوونای مملکت. کی خسته ست؟ دشمن. خسته شدین از ورزش سنگین؟ بله، برای اینکه اصلا ورزش نمی کنین. همه ش تو خیابونا دارین سیگار و چیزای دیگه می کشین. شدین مثل پیرمردا. اینجا اتفاقا بهترین فرصته که قوی و استخون دار بشین
شروع می کند به گزارش دادن.
- این بند جوونای دانشجوی اوینه که از اشرار هم هستن. همه شون هم اعتراف کردن که بمب و نارنجک داشتن و می خواستن که خون راه بندازن. مثل همون خانومه بود که تو تلویزیون اومد گفت که نارنجک داشت، اینا هم مثل همون خانم عامل استکبارن. ولی زندانبانان چون خیلی رئوفن کاریشون نکردن. گفتن برای این که آدم بشین باید با هزینه ای ناقابل که خانواده ی اینا باید به حساب زندان اوین بریزن در ترم تابستانی زندان ثبت نام کنن. کلاسا عبارتند از ورزش که الان بهش مشغول بودن و پیش پای ما تموم شد و ادبیات. توی کلاسای ادبیات این اشرار با فنون "حبسیه" و گاها "مرثیه" نویسی و نحوه ی نوشتن "خاطرات زندان" آشنا می شن. این کبودیا و خون و اینها هم هیچی نیست. برای همزاد پنداری با زندانیاست. خیلی عذر می خوام ها، پس چی فکر کردین؟ هر چیزی بهایی داره. انتظار داشتین که همینجوری مفتی ادب و ادبیاتشون پیشرفت کنه؟ زررررررشک هسته داره. هیچ چیز مفتی به دست نمیاد. باید که خون دل خورد. مثل من که اصلا مفتی و شِرتکی مجری نشدم. بله.
دوربین یک چرخ سریع در اتاق می زند و از اتاق خارج می شوند.
- بله بینندگان گرامی، امیدوارم اگر خدایی نکرده اندکی شک و شبهه داشتید در مورد زندان تا الان بر طرف شده باشه. اگر هم که نشده لطفا برای ما پیغام بذارین و آدرستون رو لطف کنین تا طی جلسات خصوصی شک و شبهه تون رو برطرف کنیم. اینجا عین باغ ارم می مونه. اینجا همان بهشت گمشده ی میلتونه و من و تمام دست اندرکاران صدا و سیما روش قسم می خوریم. همه اینجا راضی و خوشحالن. هرکی چیز دیگه میگه صهیونیسته. آب رو میلیسیدیم و اینا هم همه ش حرفه. خُب آب رو باید لیسید دیگه پس چی؟ شما نکنه آب رو می جویین ما خبر نداریم؟ هار هار هار. تا برنامه ای دیگه شما رو به خدای خیلی بزرگ می سپارم. خداحافظ.

دوربین خاموش می شود. نجف زاده و مرآتی و دوربین چی از زندانبان خداحافظی می کنند و از در پشتی و در میان دویست و پنجاه بادیگارد به سمت وَن ضد گلوله ی صدا و سیما یورتمه می روند و زوزه کشان به سمت صدا و سیما فرار می کنند. از این طرف برنامه در صدا و سیما پخش می شود و از آن طرف مرآتی در وبلاگش را از فرط بارش شدید ابراز احساسات طرفداران تخته می کند و کامران نجف زاده هم اصولا خود را از صفحه ی روزگار محو می کند تا توهم محبوبیتش را در تنهایی نشخوار کند.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/705

Comments

droud , besiar ziba o khandanist ama man ham kami gij mizanam be dalile inke shakhsiatha ro nemishnasam kasani mesle Najafzade ya Marati chon dakhel nistam albate in moshkele mane va rabti be dorosti matlabe shoma nadare baz ham migam khandani va mohkam .
ba sepas va shokofaii rooz afzoon
Susan az Germany


سلام،
خیلی ممنونم از نظرتون.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: susan at August 27, 2009 01:57 AM

سلام صنوبر جان امیدوارم که برگهایت خوب باشند و همیشه همینجور سربه فلک کشیده بمانی.
عرض شود که غرض از فیلتر شکن این بود که خدمتت عرض(2) کنم که (2) یک کمی اگر حذف بکنی بهتر است؛ یعنی من زورم این است که (3) شما اینهمه نوشتی درست ولی این فرم تا آن فرم قصه های احمدی و ننه اش دلاری هفتاد سنت توفیر دارد.
جسارتن همین که گفتم میباشد و دگر عرضی نیست به جز تقاضای قلوه درجات برای آن مرحوم.


جناب محترم،
به خدمتتان عرض نمایم که مقصود همی درست فهم بنده نشد. منظور از حذف همی طول و درازای متن بود یا تعداد متون؟ اگر این امر را برای بنده کمی رونمایی نمایید تا متوجه شوم، همی ترتیب اثر خواهم داد فی الفور. و دگر این که یعنی شما همی فرمایید که بنده فقط به امورات ننه افسر بپردازم؟ این را هم بنده دوزاری نیفتاد.
تشکرات بسیار شدید بنده را پذیرا شوید به زور
صنوبر

Posted by: آقای D سابق at August 22, 2009 11:27 PM


" نشخوار ِ توهم ِ محبوبیت در تنهایی ... "

بهترین چیزی بود که می شد گفت !

Posted by: مهتاب at August 14, 2009 02:16 PM

سلام صنوبر عزیز
عالی بود. یه خواهشی هم می خواستم بکنم. لطفا مراعات این زبان فارسی مادر مرده را هم بکن. به کار بردن واژه هایی مانند "گاها" که به کار بردی مانند پتکی است که بر سر زبان مادری مان کوفته ای. از شما امید داریم که ویرانه ی زبان فارسی را تیشه نزنید.
ممنون
چشم به راه کارهای بعدی تان

داش غلام


آقای داش غلام عزیز سلام،
خیلی ممنون از تذکرتون و چشم. ولی این یه بحثیه که من با خیلی ها دارم. منم میدونم که زبان عربی به قولی خیلی زبان فارسی رو تخریب کرده. من گاها و اینا رو چشم، حتما، حذف می کنم ولی در کل کاریش نمیشه کرد. به عنوان مثال، متن خودتونو نگاه کنین، "مراعات، بعد، عالی، عزیز". اینا همه عربیه. می خوام بگم در کل خیلی چیزها هست که دیگه وارد زبان ما شده و استفاده میشه و کاریش دیگه نمیشه کرد. با این وجود برای گاها و اینها چشم حتما. حواسم رو جمع می کنم.
خیلی هم ممنونم
صنوبر

Posted by: Daash Gholam at August 14, 2009 12:34 PM

با سلام به ابراهيم نبوي شريف و محبوب
بنده از همکاران مرآتي و نجف زاده هستم . محض اطلاع بايد بگم که مدتي است که گفته مي شود نجف زاده قرار است خبرنگار واحد مرکزي خبر در پاريس بشود و جاي هادي کريمي را بگيرد.
البته موافقت ضرغامي با اينکار و اعزام او بنا به دلايلي به تعويق افتاده است .
اين مطلب را همينجوري نوشتم .شايد حکمت عزيز دردانه بودن اين دو نفر در صدا و سيما بعدا مشخص شود.

Posted by: م.چ at August 13, 2009 07:05 PM

صنوبر عزیز
حظ کردم، به خصوص اون خنده های مرآتی ناب بود.واقعا بعضی از این مجری ها کارشون از سیاستمدارها هم کثیف تره، چون با جلب توجه توده ی مردم به جنبه های انحرافی وقایع، نواقص سکانس های تحمیق و فریب رو که سیاستمدارها کلید میزنند، به طرز گسترده ای روتوش میکنند.
ضمنا خیلی ازت متشکرم که به من سر زدی و پست هامو خوندی و اون ابراز محبتت هم واقعا برام ارزشمند بود.

Posted by: پرهیب at August 13, 2009 06:49 PM

این کامران ... زاده یه نویسنده ی کیهان بوده که با هدایت شریعتمداری وارد تلویزیون شده
اون یه عوضی تمام عیاره .

Posted by: ario at August 13, 2009 05:24 PM

صنوبر عزیز خسته نباشی خیلی خوب بود.
من هر موقع این نجف زاده رو میبینم احساس می کنم صادق ترین آدم روی زمینه حتی بعضی گزارش هاش رو که میبینم بر منکرش هم لعنت می فرستم در صورتی که بعدا بهشون فکر میکنم و می گم این بابا عجب خالی بندیه!!!

یه تبریک هم به شما بگم به خاطر قلم محکم و مسحورکنندت.
یه سئوالی هم دارم که اگر جواب بدی ممنون می شم.
آقای نبوی خودشون چرا این اواخر کم می نویسن؟

قربون شما سهند!!!!!!!!!


سلام،
راستش اونجوری که یکی از دوستان پایین تر گفتن مثل اینکه آقای نجف زاده هم دیگه بریده و اگه اینجوریه که من خبر نداشتم و عذر می خوام. در مورد آقای نبوی، آقای نبوی کم نمی نویسن. اتفاقا خیلی زیاد می نویسن. توی چندتا سایت می نویسن. فقط وقت نمی کنن تمام نوشته هاشونو روی دوم دام بذارن. خیلی هم ممنون از لطفتون
گوربان سیزه
صنوبر- با هزارتا علامت تعجب ;)

Posted by: sahand at August 13, 2009 05:05 PM

هه.شما انگار ایران نیستید.اینجا همه می گن نجف زاده را بیرون کردند از تلویزیون این چند وقته نیست.آخرین باری هم که آمده بود پیراهن سبز پوشیده بود و بعد هم توی وبلاگش از خبرنگارهای دستگیرشده نوشت به اون یارو مرتضوی.هه.عقبید از خبرهاها.

Posted by: محمد at August 13, 2009 12:10 PM

سلام صنوبر خانم
من که خوشبختانه اینجور فیلم ها رو نگاه نمیکنم اما فکر میکنم که این تبلیغات خطر این رو هم داره که تقاضای ثبت نام و اقامت در اوین بالا بره و دولت با یک بحران جدید مواجه بشه. مخصوصاً که کهریزک هم بسته اس. بعد مجبورن قرعه کشی کنن. بعد تقلب میشه و خدای نا خواسته زبانم لال نا رضایتی ایجاد میشه. از ما گفتن و از آنها نشنیدن.
علی

Posted by: علی at August 13, 2009 01:59 AM

خوب بود. ولی به نظرم قبلیها بهتر بود. خصوصاً "خاتمی آمپر می چسباند".
اما این تیکه که نجف زاده مراتی رو گاز میگیره خیلی باحال بود.
اون آقای علیرضا هم که گفته نجف زاده پسر بدی نیست راست گفته. نجف زاده پسر بدی نیست. چون این عبارت رو برای آدم میارن. نجف زاده اصلاً آدم نیست که بخواد پسر باشه یا دختر و خوب یا بد. بیشتر شبیه یه شیء میمونه. مثلاً سنگ توالت.

Posted by: تورج at August 13, 2009 01:43 AM

گه ملحد و گه دهری و کافر باشد
گه دشمن خلق و فتنه پرور باشد
باید بچشد عذاب تنهایی را
مردی که ز عصر خود فراتر باشد...
(برای همه ی دوستان دربند)
همین

Posted by: خورشید at August 13, 2009 12:30 AM

اصولی از قانون اساسی :
اصل 32 :
هيچكس‏ را نمي‏ توان‏ دستگير كرد مگر به‏ حكم‏ و ترتيبي‏ كه‏ قانون‏ معين‏ مي‏ كند در صورت‏ بازداشت‏، موضوع‏ اتهام‏ بايد با ذكر دلايل‏ بلافاصله‏ كتبا به‏ متهم‏ ابلاغ‏ و تفهيم‏ شود و حداكثر ظرف‏ مدت‏ بيست‏ و چهار ساعت‏ پرونده‏ مقدماتي‏ به‏ مراجع صالحه‏ قضايي‏ ارسال‏ و مقدمات‏ محاكمه‏، در اسرع‏ وقت‏ فراهم‏ گردد. متخلف‏ از اين‏ اصل‏ طبق‏ قانون‏ مجازات‏ مي‏ شود.
اصل 38 :
هر گونه‏ شكنجه‏ براي‏ گرفتن‏ اقرار و يا كسب‏ اطلاع‏ ممنوع‏ است‏. اجبار شخص‏ به‏ شهادت‏، اقرار يا سوگند، مجاز نيست‏ و چنين‏ شهادت‏ و اقرار و سوگندي‏ فاقد ارزش‏ و اعتبار است‏. متخلف‏ از اين‏ اصل‏ طبق‏ قانون‏ مجازات‏ مي‏ شود.
اصل 39 :
هتك‏ حرمت‏ و حيثيت‏ كسي‏ كه‏ به‏ حكم‏ قانون‏ دستگير، بازداشت‏، زنداني‏ يا تبعيد شده‏، به‏ هر صورت‏ كه‏ باشد ممنوع‏ و موجب‏ مجازات‏ است‏.

Posted by: علیرضا at August 12, 2009 09:29 PM

صنوبر جان این یکی تعریف چندانی نداشت.من همکار نجف زاده هستم.مدتهاست دیگر بیست و سی نیست.اتفاقا پسر بدی هم نیست.اینطور که نوشتی هم نیست.موفق باشی.

Posted by: اصغر وطنخواه at August 12, 2009 09:14 PM

سلام صنوبر خانم
اولا، واقعا ای ول
دوما، نوشته های شما من رو یاد قسمی میندازه که خدا به "قلم" خورده. واقعا قلم می تونه خیلی روشنگر باشه. ایران به امثال شما خیلی نیاز داره صنوبر جان.راستی اگه توی ایرانی خیلی مواظب باش. مطمئنم که حرص خیلی ها رو درآوردی و به خونت تشنه اند.قریحه ات همیشه پویا باشه،زنده باشی.

Posted by: فاطمه at August 12, 2009 08:08 PM

ان شا الله هفته آینده این برنامه رو پخش می کنن!!! حالا که الحمدلله ترانه و علیرضا سالم هستن و پیدا شدن ما امیدوارم که ندا آقا سلطان هم پیدا بشه!!!!!!!!!! و چه حالی می ده توهم آدم تو توهم می تونه نه تنها از گناهان گذشته توبه کنه بلکه حتی اونها رو به حالت قبل برگردونه و مقتول ها رو زنده کنه واقعا که حال می ده این همه توهم

Posted by: آرزو at August 12, 2009 07:01 PM

bebakhshid man ye soal daram, ina vaghean raftan dakhele evin va neshoon dadan?akhe rastesh man dige alana nemifahmam chi raste chi drooghe..avalaye textetoonam neveshtyn chizayi ke shabihe mosahebe ba abtahie..banabar in shak kardam nakone ina hatta raftan too evin? akhe az ina hich chizi baeed nist!agha dame shoma garm!Faghat ma be in neveshtehaye shoma motad shodim va az karo zendegy oftadim..faghat bishtar benevisid:)mokhlesim
Darya az Sweden


سلام،
نه داخل اوین نرفتن. ساختگیه.
قربان شما
صنوبر

Posted by: Darya at August 12, 2009 05:51 PM

Post a comment




Remember Me?