سه شنبه 13 مرداد 1388

احمدی در جستجوی پدر

b2.jpg

صنوبر علفکار

صحرایی در ناکجا آباد، تابستان گرم، ظل آفتاب، شترها سایه افکنده بر کف صحرا سلانه سلانه در حرکت. سکون هوا و فضا خفقان زاید همی. از دور دو تن، خمیده، خسته و عرقریزان نمایان می شوند. یک زن و یک مرد. زنی میان سال و مرد را پس می گیرم، پسرکی نحیف و رنجور و عبوس. دستار به سر پیچیده اند تا هرم موذی گرما را سرشکن نمایند. چشم ها از گرما دو دو می زند. کیستند این دو تن آواره در صحراها؟ خوب معلوم است که کیستند، احمدی و ننه افسر هستند.

بانو افسر بقچه بر سر، پاتاوه های فرسوده بر پا به سختی قدم از قدم بر می دارد. دهانش از تشنگی کف کرده است و صورتش از تابش مستقیم آفتاب جهانتاب همچون گوجه اجنبی سرخ شده است. احمدی بقچه ای بر دوش، مشکی آب در دست، پای برهنه بر شن داغ قدم برمی دارد که همانا دیوانگان را نه سرما را توان درک باشد و نه گرما.
- (بانو افسر) فرزندم آبم کمی ده، زبانم چسبید به سق دهانم.
احمدی مشک آب را به مادر می دهد. مادر چند قطره ای آب به دهان می ریزد و چشمانش کمی نور می گیرند.
- مادر تحمل همی کن. دانم و دانی که من را پدری باشد. بر من است تا او را یافته که اگر چنان نکنم آرام و قرار نگیرم. تو هم که مددی نمی کنی و حافظه ات گویی برگی سپید بی هیچ خط خوردگی محض رضای خدا. آخر کمی هم مرا یاری ده.
- فرزند چه کنم؟ من که گویم پدرت همان مرد ساکن در "سردسار" بود که دار فانی وداع گفت. مدام گویی نه. من را هم شک انداخته ای دیگر. چه دانم؟ بلکم به مرض نسیان دچار گشته ام.
- آن پدری که تو نشانه هایش گویی پدر من نیست. پدر من بر خواب بر من ظاهر گشت و دانم که بس عظیم الشان باشد. سطح توقعت را کمی بالا بیاور مادر من.
- چه می دانم؟ شاید هم راست گویی. در هر صورت یاد نیاورم که پدرت که بود فقط دانم همی که تو را پدری بود.
- غش نکنی یک وقت همی مادر که اینقدر باهوشی. اگر این را همی نگفته بودی به جد جد فکر می کردم همی از زیر گون بیرون پریده ام. باشد، باشد، من را این درد ها و غصه ها همی بازیچه باشد. این صحرا را صحرای وصال خوانند و همه کس به دنبال معبود، معشوق و گمگشته ی خود قدم در این صحرا می گذارند همی. نل از همینجا به پارادایز رفت، رومئو هم در روایات آمده است که از این جا خود را به ژولیت رساند. رستم دستان در همین صحرا سهراب را همی یافت و البته ندانسته خونش بریخت. پدرم را همی خواهم یافت که ندید از او عشقی عمیق و شدید در دل احساس می کنم. گویی او عابد است و من معبود. او معشوق است و من عاشق.
احمدی و بانو افسر به مسیر خود ادامه می دهند. در میان اشتران مست از گرمای آفتاب عالم تاب اندامی هلالی شکل پیچیده در ردایی سبز نمایان می شود و بدنبالش فردی دیگر افتان و خیزان روان است. سپید موی و سپید روی. احمدی رو به سویشان ندا در داد:
- هان! شما کی باشید؟ اینجا چه می خواهید؟
- تو را چه دخلی باشد؟ مفتش هستی یا پلیس راه؟ در هر حال پاسخت گویم که نام من بر همه عیان است. همانا منم مولانا جلال الدین رومی بلخی. دنبال آن شمس عالم تاب می گردم. آن معبود ابدی. او که خود معنای وصال است.
- آآآآآآآآآآآآآآآآآآه راست همی گویی؟ من تو را همی شناسم. آن کیست به دنبالت؟
- یک مزاحم که زندگی بر من حرام کرده است.
- (احمدی) تو که باشی ای مرد سپید روی؟ چشمانت چرا آبی سقف فلک است؟ اجنبی می باشی همی؟
مرد آبی چشم، کتابی در دست پاسخ گفت:
- من همانا هستم ساموئل بکت. کاتب مشهور.
- واه واه اسمت هم همچون خودت نامتجانس. من هم احمدی نام دارم. این هم مادرم افسر می باشد. پدرم را در این بیابان دنبال می گردم.
- (مولانا) بسیار عالی فرزندم، من و شما هم درد باشیم. بیا پس با هم همراه شویم تا دشواری راه را همی تقسیم نماییم.
- باشد. گویم هان ای مولانا! قصد فضولی نباشد ولی ماشاءالله چند قرن باشد که دنبال شمس همی گردی؟
- بس دراز مدتی است. دانی تا به چند صحرا و بیابان همی روان گشته ام؟ نیافته ام. اما می یابمش. او را در کعبه ی وصال همی خواهم یافت.
ندای آوازی از دور به گوش رسید:
"اگر در کعبه می گردد نمایان، پس بگرد تا بگردیم."
اما کسی را جز ساموئل این نوا به گوش نرسید که گاه پیش آید که گوش ها بس سنگین باشند. ساموئل بکت فرصت را مغتنم شمرد و پاسخ گفت:
- آخر یکی نیست بگوید خوب رویت را بروم مولانا جان. وقتی نیست نگرد. مرض داری مگر؟ دانی از کجا در پی اش روانم؟ خدا انصافت دهد همی مولانا، من، برنده ی نوبل ادبیات را عنتر منتر خود همی کرده ای در این بیابان و گوش به حرفم نمی سپاری. آقای احمدی شما چیزی بگویید. آوازه ی نمایشنامه ی "در انتظار گودو"ی من در تمام دنیا پیچیده است. ملت برایش سر و دست می شکنند، کلی برای کتابتش عرق جبین ریخته ام. فقط از این مرد می خواهم این چند ورق پاره را که دو ساعتی بیشتر از وقت مبارکش را نمی گیرد قرائت نماید و بعد اگر همی خواست دوباره به دنبال شمس به راه افتد. او را به سر بهاء ولد ابوی گرامی قسم دادم نخواند. بسی لجباز است این مرد.
- (مولانا با عصبانیت) نمی خوانم که نمی خوانم. خواهی مثل سگ ولگرد همینجور دنبال من له و له بزن تا آن سر دنیا. از ازل تا به ابد ما همه ایل و تبارمان لجباز بوده اند. تو هم احمدی اگر خواهی بر اعصاب من رژه همی روی بگو تا راه از هم سوا کنیم.
احمدی پاسخ در داد:
- نه اخوی. من تو را باور دارم. اتفاقا بگرد، خواهی یافت. این مجوسی زندیق را بیش از این انتظارت نباشد. فرصت همی آید او و تمامی کفار عالم را با بمب اتم ترتیب همی خواهم داد. آخر نمی دانم همی دانی یا نه که من بسی هستم نخبه. حال تو اوقاتت را تلخ نکن. من صدایی دارم همی خوش. برای انبساط خاطرت بگذار چند بیت از اشعارت را در این صحرا فریاد کنم. به یاد پدر گمگشته ام.
و چهچهه سر داد:
باز آ که تا به خود فراقم بینی/ بیداری شب های درازم بینی
نی می غلطم که خود فراق تو مرا/ کی زنده رها کند که بازم بینی
در این حین، اشتران را هیبت صدای انکرالاصوات احمدی چرت پاره کرد، نواله از دهان به بیرون تف کرده و عُر کشان رمیدند. مولانا ترسان گفت:
- به به چه خوش الحان. گویم همی صدایت را اینجا خرج نکن که حیف است. بگذار برای فرصتی مناسب.
چهار همسفر روز و شب رفتند و رفتند. به هر نبات و جمادی که می رسیدند احمدی سراغ پدر می گرفت. شبی رو به ماه کرد و گفت:
- ماه سفيد و تنها/ كه هستي او بالاها
نقره نشون كهكشون/ چراغ سقف آسمون
به من بگو وقتی که نور پاشیدی/ بابام رو تو ندیدی؟
ماه پاسخ گفت:
- نشانی بده.
- پدر من آنجور که در خواب بر من عارض آمد، مردیست با محاسنی سپید، دستی علیل، اشکی روان، مستقر در کاخی مرمرین.
ماه رنگ از رخسارش پرید، به پشت ابر پنهان شد و لرزان گفت:
- همین راسته را مستقیم برو. کدخدای ده تهران آباد را گویی. خدا به اهالی اش رحم کند.
احمدی پرسید:
- نامش چه باشد همی؟
- خامنه ای.
چهار همسفر رفتند و رفتند تا به تهران آباد رسیدند. از میان خاک و خون، خس و خاشاک، درختان مزین به دخیل سبز گذشتند. از دور بنای عمارتی مرمرین خودنمایی کرد. مردی را با محاسن سپید، چپق به دست، نشسته بر تختی بر ایوان عمارت دیدند. مرد علیل چشمش از دور احمدی را دید. از جای برخواست. ردا بر شانه صاف کرد، عمامه جابجا کرد و به احمدی خیره گشت. افسر را شمایل مرد به لرزه انداخت که او را در دل کمی رأفت هنوز جاریست. مرد ایستاده بر ایوان، چشم نازک کرد و زیر لب گفت:
- خودش باشد.
احمدی فریاد برآورد:
- نامت چیست؟
- خامنه ای.
احمدی شادان به سان فیلم هندی با حرکتی اسلوموشن به سمت کاخ مرمرین تاختن آغازید:
- بابایم، بابای گمگشته ام. تو خامه نئی، همی سرشیر باشی.
خود را به آغوش پدر انداخت و هر دو گریه آغازیدند. درختان آتش گرفتند. خامنه ای داستان آغازید:
- می دانستم همی آیی. کجایی پسرم که کل تهران آباد را به سان فرش قرمز با خون اهالی به یمن قدوم مبارکت سرخ کرده ام. مخالفان وصال عاشقانه مان را به سجن انداخته ام تا آب را همی بلیسند و آدم شوند.
- خوب کردی بابایم. خون بریز، خون بریز، که هیچ چیز مفت تر از این خون ها یافت نمی شود.
- مادرت کجاست؟
فریاد برآورد:
- افسرم، تاج سرم.
افسر به پشت سنگی پناه برد و تکان نخورد. احمدی بر ایوان ایستاد و رو به جماعت سبز فریاد برآورد:
- همانا منم احمدی، عشق من و پدرم به هم یک عشق پدر و پسری است. یک عشق افلاطونی ست.
افلاطون در میان جمعیت، دستار سبز بر سر فریاد برآورد:
- ای تراب بر سر من بیاید که نام من را به عشق خونینتان آلوده می کنید. باشد که کل جمهوریتتان بر سرتان آوار شود.
جماعت یک صدا فریاد برآوردند:
- الله اکبر، مرگ بر دیکتاتور.
دیگری فریاد برآورد:
- عبرت بگیرید ای ساده اندیشان. اگر کمی شعور داشتید همی و به همان صدا و سیمای زپرتیتان گوش و چشم می سپردید و سریال "سلطان و شبان" را نظاره می کردید می دیدید که ظلم چندان نپاید.
نفیر گلوله بلند شد و تن های بی گناه همچون لاله بر خاک آرمیدند.
مولانا را وحشت از این همه خون فرا گرفت. با خود گفت:
- الان وقت آن است که آن عادل عدل گستر بر جهانیان ظاهر شود. بگذار صدایش زنم.
و ندا در داد:
- ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی/ کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم
جان عزیزت بیا و آبرویم را همی نریز.
هیچ کس نیامد. دوباره و سه باره خواند. باز هم کسی نیامد. ساموئل بکت را پوزخندی بر لب ظاهر شد. از دور احمدی مولانا را ندا داد:
- بیا رفیق. بیا اینجا. من به وصال رسیده ام. بیا با هم شادی کنیم.
- من غلط می کنم با هفت جدم. دست از سرم بردار. فقط یک چیز همی گویم و از این خراب آباد رخت سفر بر بندم: هان بدان که ظلم را پایه و اساسی نباشد. افسار جنایت درکش پیش از آن که در گرداب خشم انسان ها گرفتار آیی.
احمدی و خامنه ای یکدیگر را تنگ در آغوش فشرده به سان دو علامت تعجب همدیگر را نگاه کردند. مولانا متوجه شد که دارد گِل لگد می کند. از خشم دندان به هم سایید. رو به مردم کرد و فریاد برآورد:
- مردم همانا شما را نیازی به مدد از عالم معنا نباشد که خود مصداق معنایید. بر عزم خود استوار باشید همی که شاهنامه را آخری باشد بس خوش. این آسمان سراسر ابری و سیاه را خود با دست خودتان آفتابی عظیم هدیه خواهید نمود.
سپس رو کرد به ساموئل بکت و گفت:
- بیا تا برویم از این ولایت من و تو. آن کتابت را هم بده یک نگاهی بیاندازم.
و میان هرای سبز جماعت از شهر دور شدند.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/702

Comments

damet garm

Posted by: arash at August 12, 2009 02:09 AM

صنوبر عزیز مثل همیشه عالی بود و لذت بردم ."همی" هاش واقعا عالی بود

Posted by: mohsen at August 9, 2009 08:01 AM

جناب آقای نبوی سلام.
مرد دروغگوی عمو علی در 14 دقیقه ی آخر که دکتر کردان(؟؟؟) براش جور کرده بود زرمودند که "الان تورم 15 درصده اما قول می دم بزودی اون رو به زیر 10 درصد می رسونم" الن مرغ 2200 تومانی شده 3000 تومان گوشت از 10000 به 12000 تخم مرغ1200 به 1500 و الخ. میشه لطفا توضیح بدهید فرمول محاسبه تورم به سیستم این آقایون چطوره؟
میبخشین به موضوع بالا مربوط نیست ولی منتظرم جوابش رو بطور مفصل بشنوم.

Posted by: yaser at August 9, 2009 02:01 AM

سلام
من به این قلم حسادت میکنم
.
گیلاس

Posted by: gilaas at August 8, 2009 10:41 PM

آقای نبوی سلام
من شیفته نوشته های شمام. ممنون. ممنون و باز هم ممنونم از این همه ذوق شما

Posted by: شادی at August 8, 2009 04:16 PM

مثل همیشه عالی بود استاد

Posted by: farzad at August 8, 2009 11:22 AM


از این بیش نرنجانیم آیرانی را که رییس جمهور نه منتخب که منتصبی دارد که در مجلس ایران در برابر نمایندگان در خواندن شعری کوتاه میان آفرین یا آخرین نمیداند کدام را بگوید و آخر هم خطا میکند یا قبل تر که همانجا در خانه ملت مدرک تحصیلی را کاغذ پاره نامید پیش روی نمایندگان. نمایندگانی که تنها نام نمایندگی مردم یدک میکشند ور نه بیش از خود او نیستند همپالکی های دور و نزدیک اویند.
نوشتی زیبا نوشتی آفرین اما دیده همیشه تر این روز ها بسیار آزرده شد از تصور هم کلامی مولانا سراینده دیوان شمس و غلام قمر با او که هیچ از ادب و آداب نداند

سلام،
توی عالم خیال خیلی ها ممکنه با خیلی ها هم قدم بشن ولی لزوما به اون معنا نیست که با هم برابرند. مقام و شان مولانا و شعرش بر همه روشنه. فقط یه شوخی کوچیک بود.
ارادتمند
صنوبر

Posted by: محسن at August 8, 2009 01:16 AM

Salam
Aghaye Nabawi dar facebook safhei be name shomast mamnon misham bedanam ke safheye mazbor vaghean male shomast ya na lazem be tozih ast ke chand safhe dar facebook mojod ast
Ba sepas doostdare shoma
Sam Irani


دو صفحه ی مذکور متعلق به من است. مخلص شما.
ابراهیم نبوی

Posted by: sam at August 7, 2009 02:42 PM

دست مریزاد، عالی مثل همیشه. ترکیب "خامه نئی" بسی باعث انبساط خاطر شد.


خیلی ممنون. مرسی ازاینکه نظر دادین.
صنوبر

Posted by: مجتبی at August 6, 2009 09:32 PM

سلام و درود
پيشنهادي دارم:
بجاي بد و بيراه گفتن به هنرمندان و رضازاده و كساني كه در مراسم تحليف شركت كردند و انتظار آن را نداشتيم، آنها يقيناً ملاحظه مسايل مادي را كرده اند وگرنه مي دانيم آنها اعتقادي به اين كوتوله ها ندارند پيشنهاد مي كنم طي نامه سرگشاده اي به نمايندگي از مردم ايران از آنها بخواهيد تا شماره حسابشان را جهت دريافت كمكهاي مردمي اعلام كنند.
ما دوست نداريم تعدادي از قهرمانان و هنرمندان هموطن دست نياز به سمت اين دون مايگان دراز كنندو براي اين منظور دست به هركاري بزنند

Posted by: حسين at August 6, 2009 04:01 PM

shahkar bood

Posted by: Ali - London at August 6, 2009 02:39 PM

بابا بجای این خزعبلات اعتراف تولید کن، ننه افسر را ولش کن

Posted by: احسان معلمی at August 6, 2009 02:25 AM

Post a comment




Remember Me?