پنجشنبه 8 مرداد 1388

سیف الله داد، رفیق روزهای دور

dad.jpg

سیف الله داد را همه در دانشگاه پهلوی شیراز آن روزها می شناختند، آنقدر که از کفر ابلیس معروف تر بود، خدا رحمتش کند، ولی به همین اندازه معروف بود. قد بلند، خوش تیپ، کمی ته لهجه خوزستانی، با خنده ای شیرین و نگاهی عمیق؛ یک جورهایی دکتر شریعتی کوچکی بود برای ما. یک سال بالاتر از من بود و هر دوتامان جامعه شناسی می خواندیم. راه که می رفت همه چشم ها دنبالش بود، یک جورهایی رهبری دانشگاه و اگر نگویم بچه های دانشکده ادبیات و علوم را برعهده داشت. اصلا ساخته شده بود برای سخنرانی کردن. صدای پرطنین و شوخی داشت. صداش کافی بود که آدم فکر کند با یک آدم حسابی طرف است.

آن روزها هر کسی وارد گروه بچه های مبارز می شد، یک قیافه ای به او تحمیل می شد، اگر پسر چپ بود، عینکی هم نبود، بالاخره یک جوری عینک ته استکانی را می زد و سبیلش زمین را جارو می کرد، اگر دختر چپ هم می شد، طبیعی بود که زیر ابرو برندارد و دامن بلند بپوشد با جوراب کلفت و پیراهن مدل شانگهای، دکمه ها را هم می بست تا ته. اگر بچه مسلمان بود که یا سبیلش آبخور نداشت و یا ته ریش داشت و گاهی هم ریش داشت، اکثر بچه مسلمان ها ریش نداشتند، دختر مسلمانها هم آنها که حجاب داشتند، مانتو و روسری سورمه ای می پوشیدند و یک دانه از موهاشان را هم خدا که نمی دید هیچ، بچه های دانشکده هم نمی دیدند، بعضی دختر مسلمان ها هم شریعتی می خواندند و نمازو روزه شان سر جاش بود، اما روسری نمی گذاشتند.


بچه های دیگر همه سوسول بودند، هر کسی که از ما نبود اجماعا سوسول بود و علامت شان همین که اگر پسر بودند کیف سامسونایت داشتند اگر دختر بودند خوشگل بودند و دامن کوتاه می پوشیدند. این وسط سیف الله تومنی هفتصنار با همه فرق داشت، هم بچه مسلمان بود و هم رئیس بچه مسلمانهای دانشکده. ریاست اش هم یک جور مورد قبول همه بود. ولی اصلا شبیه بچه مسلمانهای کلاسیک نبود، سبیل و ریش نداشت، عینک ته استکانی داشت و همیشه خدا یک شلوار لی با یک پیراهن شانگهای آبی روشن، زمستان هم که می شد کت پشمی شیک می پوشید. فقط لازم بود در دانشکده چرخش چشمان دخترهای دانشکده را ببینی تا بفهمی که سیف الله دارد از این طرف به آن طرف می رود.

خیلی فکر کرده بودم چنین آدم خوش تیپی برای چی باید مسلمان بشود، ولی کاری اش نمی شد کرد، بود، مسلمان مادرزاد هم نبود، اسلامش را توی دانشگاه کشف کرده بود، مثل خود ماها که وقتی دانشگاه وارد می شدیم، همه مان یا شبیه داریوش و گوگوش و دمیس روسوس بودیم، و بعد از سه ماه می شدیم شبیه یکی از همین مدل های تعریف شده مسعود رجوی و بیژن جزنی و پرویز همایون یا احتمالا جمیله بوپاشا. سیف الله فرق می کرد، اولا باسواد بود. خوب کتاب خوانده بود و ثانیا تیپ داشت، یعنی خیلی تیپ داشت. فکر می کنم بچه پولدار بود.

حتی اگر بچه پولدار هم نبود، بوی آنها را می داد، مطمئنم که ادوکلن را می زد، و اصولا بچه آبادان اگر پیراهنش اتو نداشته باشد، تمام تنش می خارد. مطمئنم الآن یک گوشه بهشت نشسته و دارد به مزخرفاتی که برایش نوشتم می خندد، ولی خدا می داند که راست می گویم. البته توی دانشکده بچه خوش تیپ پولدار یا بازاری زیاد بودند، یا دختربازهای حرفه ای مثل سعید کوچک زاده که حالش را می برد، آخر کارش هم یک جورهایی لای دست مسلمانها وول می خورد، ولی جنس آنها اصل نبود، جنس سیف الله اصل بود.


فکر کنم سر تیبور منده با او آشنا شدم، کتابی داشت به نام " جهانی میان ترس و امید" که تازه ترجمه شده بود، از این گروه سوسیالیست های غیر کمونیست بود که مزه شیرین می دادند و آدم خوش خوشانش می شد بخواندشان، از آنهایی مثل شارل بتلهایم، پل سوئیزی، حمزه علوی، سمیر امین و همتاهای فرانسوی آفریقایی شان مثل همین تیبور منده یا فرانتس فانون. یک سخنرانی در دانشگاه گذاشت در مورد همین " جهانی میان ترس و امید" آن روزها او بود و قادر امیرپور، از بچه خوب های دانشگاه. قادر هم روی اقتصاد سیاسی کار می کرد.


انتخابات دانشکده بود و قرار بود انتخابات دانشجویی باشد، طبیعی بود که بچه مسلمانها انتخابات را می برند، هیچی هم نبودیم، حداقل هفت هشت تا زندانی توی عادل آباد داشتیم که آنها حقانیت ما را ثابت می کردند. سیف الله داد هم که همیشه رای اول بود، ما هم که آن ته ته ها برای خودمان وول می خوردیم، در دانشکده ادبیات نیره اخوان هم بود که بعدا شد زن این حسن کامران دیوانه که از دانشگاه تبریز آمده بود و من توی اتاق او و مجید کمال در قصرالدشت اولین بار رولور دیدم و اهمیت مبارزه مسلحانه را فهمیدم و طاهره صالحی که زن مجید حشمتی شد که مجید بچه مشهد بود و تا دلت بخواهد با صفا و با حال و بامزه، شیرین و بی ریخت، مثل فسنجان بود، هر چی قیافه نداشت مزه داشت. طاهره آدم حسابی بود، خواهرش هم همینطور، یک داداش شان هم احمد بود که همان شش ماه اول جنگ با دهها نفر از بچه های دانشگاه رفت جبهه و شهید شد.


سیف الله رئیس همه ماها بود، نیره اخوان هم نماینده دانشکده بود، نادر کجوری هم بود و سیمین و من که هم نمازخانه دست مان بود و هم بوفه دانشکده را اداره می کردیم. اداره بوفه دانشکده فقط این نبود که نیمرو درست کنی توی قابلمه درب و داغان یا کنسرو لوبیاچیتی بدهی به بچه ها، نه، گاهی اوقات یکی پیدا می شد و می گفت تن ماهی! وای، تن ماهی! همه چشم ها می چرخید به روی مردک یا زنک بورژوا! و همین کافی بود که بفهمیم یک بورژوای کثیف در دانشکده وجود دارد، تن ماهی آن روزها یک نشانه مشخص بورژوازی بود. بعید می دانم سیف الله جرات کرده باشد در دانشکده تن ماهی بخورد.


همه اینها به کنار، سیف الله رئیس بود، یک رئیس مادرزاد. دانشکده ادبیات روی انگشت او می چرخید، انگشت هم که می گویم شوخی نیست، او در همان سال انقلاب بالاخره با یکی از دخترهای دانشکده ازدواج کرد، اصلا انگار آن دخترک آمده بود دانشگاه که زن سیف الله بشود. من چه می دانم، شاید به همین منظور جفت شان به دنیا آمده بودند. خوابگاه سیف الله داد اصلا ربطی به اتاق های ما نداشت، ما بی نظم هایی که اتاق مان در خوابگاه مثل محله فقیرنشین بمبئی بود کجا و اتاق سیف الله داد که همه چیزش مرتب و تمیز بود کجا. ما اگر توی اتاق او زندگی می کردیم قطعا مریض می شدیم، از بس تمیز بود.


سیف الله از همان اول معلوم بود که آدم حسابی می شود، خیلی از ماها شبیه آدم حسابی ها نبودیم، مثلا در مورد رضا حشمتی به نظرم او باید در جریان ترور جیمی کارتر شهید می شد، خود من هم خیلی به خودم امیدوار نبودم، فکر می کردم خیلی که بشوم می شوم یکی از هواداران مهم یا عضو دون پایه مجاهدین خلق یا چریکهای فدائی خلق، هنوز نمی دانستیم مسلمان هستیم یا نه، این یک مشکل بزرگ بود. ولی سیف الله این مشکل را نداشت، با وجود اینکه خوش تیپ بود معلوم بود که مسلمان است و مهم تر از آن معلوم بود که در آینده آدم حسابی می شود. در همان سال 1357 که ما به سیب زمینی به زحمت می گفتیم دیب دمینی و محمود احمدی نژاد داشت گل کوچک بازی می کرد، سیف الله داد کتاب "فرهنگ سکوت" پائولو فرره که به اسم" پداگوژی ستمدیدگان" هم منتشر شد و گفته شد آن را با احمد بیرشگ ترجمه کرد، و کتابش در انتشارات خوارزمی منتشر شد. مگر چنین چیزی ساده بود؟ خود احمد بیرشگ سه تن وزن اسمش بود، انتشارات خوارزمی هم یعنی خداوند متعال، ما شریعتی مان خیلی زور می زدیم کتابش جلد سفید در می آمد، با احمد بیرشگ و انتشارات خوارزمی یعنی ته ته ته ته خدا...... تازه آخر کار معلوم شد، اسم احمد بیرشگ را الکی گذاشتند چون انتشارات خوارزمی نمی توانست بگوید که کتابی منتشر کرده که یک بچه 22 ساله مترجم آن است.


دلم یکی از همان روزهای سال 56 را می خواهد که سیف الله داد عینکش را بر می داشت، چشم هایش را دست می مالید و عینک را با دستمال تمیز می کرد و می زد به چشمش و وسطش خنده ای می کرد به حرف های ساده ما که انقلابیونی ساده دل بودیم و او که فقط دو سال از ما بزرگتر بود، اما انگار همه چیز را می دانست. نمی دانم می دانست یا نه، ولی می دانم که حرف هایش برای ما طلا بود، بقول شریعتی طلایی که از ماندن زنگ نمی زند.

انقلاب که شد، سیف الله باز هم با ما بود، اما هر چه می گذشت کمرنگ تر می شد، نه که حرف هایش کمرنگ تر بشود، نه، ما در ذهن مان دنیا را تغییر شکل می دادیم و به همان شکلی می شد که می خواستیم، ولی او جدی تر بود. انگار می دانست بازی انقلاب بازی کودکانه است. وقتی بنی صدر آمد، ما شدیم طرفدارش، نه اینکه برایش جان بدهیم، ولی یکی بود که حرفش قیمت داشت. مدتی تبلیغش را می کردیم و فکر می کردیم کسی که مسلمان است و این همه دلیل برای برتری خدا بر شیطان دارد، و همه دلایلش هم به ترتیب اعداد ردیف شده و کتابهایش هم روی کاغذ پوست تخم مرغی چاپ شده، لابد می فهمد دنیا چه خبر است. شدیم طرفدار او، نمی خواهم اسم بقیه طرفداران را ببرم، بالاخره این روزها مشکلات دارد، ولی ما بودیم، سیف الله هم مدتها بود و همین دردسرش شد برای مدتی. تا زمانی که ورق برگشت. خیلی چیزها عوض شد. انقلاب از روزهای خوشی به ناخوشی رفت و ما هم بشرح ایضا. سیف الله در صدا و سیمای شیراز برنامه رادیویی گرفت و من دو سه قسمتی از آن را نوشتم. انگاری خوشش نیامد و تمام شد. دیگر ندیدمش.....

وقتی از سیاست بریدم و رفتم به تلویزیون تا برای ملت برنامه تلویزیونی بسازیم سیف الله داد تازه از تلویزیون رفته بود، مدتی آنجا با سید محمد بهشتی کار کرده بود و هر کس با سید محمد بهشتی کار کند، طبیعی است که معلوم است کارش الکی نیست. مدیر گروه فیلم و سریال شده بود در سالهایی که فیلم و سریال قحطی محض بود و خبرهای جنگ موضوع اصلی زندگی بود و در اتاق گروه فیلم و سریال ده نفر آدم نشسته بودند که هر کدام شان بالقوه و بالفعل برنده سه جایزه اسکار بودند؛ همان زمانی که امیر نادری و داوود میر باقری و حسین پناهی و داوود مصلحی و سعید نیک پور و غلامحسین لطفی و ابوالفضل جلیلی و فلانی و فلانی فیلم و سریال می ساختند، وقتی من رسیدم سیف الله داد رفته بود به فارابی و رفته بود تا فیلمساز شود و استاد جامعه شناسی نشود.

سیف الله داد " بازمانده" و " کانی مانگا" را ساخت. بازمانده اش یک کار اصیل و دقیق بود، یک تحفه ناب در مورد فلسطین، کاری که حتی اگر عدالت و دقت کامل در آن نبود، ظرافت در آن بود و فیلم دیدنی از آب در آمد. فیلمی که حتی یوسف شاهین هم می توانست سر آن قسم بخورد. اگر چه من ایمانی که به دانش فیلمسازی سیف الله داد دارم به یوسف شاهین ندارم. سیف الله از آنها بود که وقتی کاری را شروع می کرد درست پیش می برد، تا آخر به انجام می رساند و معلوم بود چکاره است.


سالها گذشت، او شد معاونت سینمایی وزارت ارشاد. فیلمنامه ای نوشته بودم از داستان "دشمنان جامعه سالم" خودم و قصدم این بود که نشان بدهم حکومت ایدئولوژیک چه بلایی سر آدمها می آورد. داستان آنقدر رو و مشخص بود که هر مسوولی بداند ساختنش ممکن نیست. واحد فیلمنامه بنیاد فارابی مشروطش کرد به مذاکره با سیف الله داد. رفتم و دیدمش. نه آخرین بار. فکر کنم بیست سال قبل بود. نگاهی کرد و گفت، اینکه نوشتی را نمی توان در این زمان ساخت. گفتم: خب؟ گفت: نمی شود. گفتم: ولی من می خواهم همین باشد. گفت: نمی شود، زمانش باید تغییر کند، ببرش به قبل از انقلاب... گفتم: خوب است، فکر می کنم. بیرون رفتم و دیگر در ان مورد فکر نکردم.

از پاریس آمده بودم و یک چمدان کتاب و سی دی و فیلم آورده بودم، پنج چمدان داشتم، دو چمدانش که کتاب بود، با وجود اینکه کتاب بیژن جزنی و کتاب شجاع الدین شفا توی آنها بود، بردم داخل، اما یک چمدان ماند پر از فیلم و سی دی، حتی مجموعه آثار دلکش و گوگوش، مامور فرودگاه که مرا می شناخت گفت باید بروی از ارشاد مجوز بیاوری. گفتم می روم و می آورم. فرداش رفتم وزارت ارشاد و آخرین بار یکی دو دقیقه سیف الله را دیدم، رفقای قدیمی. گفتم که ماجرا چیست. نامه ای نوشت که ایشان برای کار شخصی به این فیلمها و سی دی ها نیاز دارند. و فرستاد تا معاونش امضا کند. رویش را بوسیدم و رفتم. دیگر ندیدمش. فردا همه فیلم ها و سی دی ها را گرفتم. مامور گفت: شما برای استفاده شخصی به صدای گوگوش احتیاج داری؟ گفتم: بله برادر، به شما ربطی نداره. واقعا هم به آن برادر ربط نداشت.

سیف الله را دیگر ندیدم، بابک داد برادرش را بیشتر می دیدم، خیلی به هم شبیه نیستند، اگرچه در یک جاهایی مو نمی زنند، ولی هر کدام داستانی دارند. دو سال قبل بود که دوستی گفت: سیف الله بیمارستان است، زنگی بزن. زنگ نزدم. تنبلی یا ملاحظه یا هر چه. یک سال بعد گفت سیف الله شیمی درمانی کرده زنگی بزن. زنگ زدم، زنگ زدم، زنگ زدم، نشد، نشد که بشود. بقدری که صدای آخر را بشنوم. نشد.

دیروز گفتند سیف الله داد مرده است، آنها که دیده بودندش گفتند که سرطان از پایش نینداخته بود. خبر بد از سرطان سخت تر است. سیف الله داد مرده است، رفیق ما و رفیقی که صدها فیلم زیر دستش ساخته شد بی آنکه نامش در تیتراژ فیلمها بماند. نامش برایم همیشه مهم است، سیف الله داد. از آنهایی که در جوانی دلت می خواهد جای او باشی و حسادت می کنی، چقدر می شود یکی را دوست داشت و چقدر می شود ارزش آدمی را دانست. سیف الله داد از آنها بود که آمد و رفت و کارش را کرد.

ابراهیم نبوی

هشتم مرداد 1388

مقالات | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/685

Comments

roohash shad

Posted by: mona at August 7, 2009 12:31 PM

اگر داری تو عقل و دانش و هوش/به حرف بازجوهایت بده گوش//ندیدی ابطحی اقرار می کرد ؟/به ضد دوستانش کار می کرد؟//اگر خرسی در آمد گفت موش است/قیام مخملی کار سروش است//بدان این کار سرباز نظام است/اوین رفتی بدان کارت تمام است//همان سرباز گمنام ولایت/برادر بازجوی با کفایت//همان استاد تغییر عقیده/به زندان های هرگز کس ندیده//تخصص کاهش وزن است و اقرار/به کنج انفرادی یا سر دار//نشان دیگرش، او ریش دارد/ز بهر رهبری تشویش دارد//شوکر، باتوم،شنود و حکم دارد/نمایی زشت و صم بکم دارد//
اگر روزی فتادی زیر دستش/فقط اقرار یا مردن و یا غش//چنین امری ز الطاف نظام است/رضای رهبری ، راه امام است//
Hefze-nezam.blogspot.com

Posted by: neda at August 5, 2009 10:07 AM

salam aghaye nabavi
omidvaram khoob bashid
khoshhal misham be man sar bezanid
movaffagh bashid

Posted by: mordadborn at August 4, 2009 06:33 PM

فرشید : اولین باری که با دست نوشته ابراهیم نبوی گریستم

Posted by: FARSHID at August 4, 2009 02:49 AM

agha kheili tanbal shodi ,kojayee?

Posted by: me at August 3, 2009 08:54 PM

هميشه ميام تو اين سايت تا يه كم بخندم و شايد كمي از اين همه بدبختي و فلاكت دور بشم ولي هميشه منو با چشم گريون ميفرستي بيرون

Posted by: آرين at August 3, 2009 02:55 PM

پس چرا هنوز هیچی ننوشتید؟؟؟
نکنه مثل ما تو شوک این اعتراف گیری های ... هستید؟؟؟
نه... شما که خودتون...
بنویسید، منتظریم!

Posted by: batool at August 2, 2009 09:55 PM

چقدر زیبا فضای آن روزها را توصیف کردید کلی خاطراتم زنده شد.خدایش بیامرزد

Posted by: مریم at August 2, 2009 08:16 PM

دیروز ابطحی گفت : ... من دیروز هم در جمع دوستان در همین جا گفتم که ...
او دیروز در همین دادگاه چکار می کرد؟ چند بار متن را تمرین کرده اند؟ بله ابطحی ناخواسته لو داد که روز قبل هم برای تمرین اعتراف به دادگاه اورده شده است. فیلم را دوباره با دقت ببینید

Posted by: اميد سروش at August 2, 2009 01:45 PM

ابطحی و عطریانفر توو جلسه دادگاه لباسه زندان پوشیدن کنفرانس خبری تو همون سالن لباسشون عوض شده پیراهنه مردونه پوشیدن این یعنی چی؟

Posted by: ... at August 2, 2009 12:01 AM

سلام آقای نبوی عزیز کلید مطلب میدم البته در ایران مطالب خنده دار زیاد شنیدم
احمدی گفته من هم یه جورایی سیدم
باز زر زده اوه ببخشید گفته رابطه اش با رهبر از جنس رابطه پدر و فرزندی است
مرسی

Posted by: farzaneh at August 1, 2009 05:03 PM

تمام مدت که متن اعترافات ابطحی رو میخوندم اشکام میومد، ادبیاتش مثله ادبیات شریعتنداری بود،حاضرم قسم بخورم اون براش نوشته
مامان گفت مثله فیلمه ابراهیم نبوی شد و میخنده و میگه مردم اینقدر ازین اعترافاته دروغین دیدن و شنیدن که دیگه باور نمیکنن، ولی من هنوز داره اشکهام میاد، هر دو ثانیه صفحه ی مونیتور تار میشه و اشکهام میریزه. نسله شما و مامانم دیگه میخندین به اینا، ولی نسله ما نمیتونه، از بعده 25 خرداد دیگه با طنز های هیچکس نمیخندم دیگه سرتا پا شدم کینه، دیگه شدم آماده برای هر عملیات انتحاری، دیگه نمیشه نشست، اینقدر دوست دارم وقتی توخیابون داد میزنیم ما بچه های جنگیم بجنگ تا بجنگیم. امین زادرو خانوادگی میشناسیم،مامانمو دیدم که داشت یواشکی سره نماز براش گریه میکرد،شما چطور یواشکی گریه میکنین؟دلم خیلی گرفته، مردم دارن بیخیال میشن، میگن ارزشه مردن نداره، ولی من میگم نباید کوتاه اومد،هر قدم که عقب اومدن مردم، اونا پونصد قدم به جلو پریدن.اگه یه روز ابطحی رو دیدی بهش بگو یکی گفت هنوز دوست دارم، چون غمو تو صورتت دیدم،دیدم چطور لاغر شدی،دیدم که لبخندت رو صورتت نیست،بهش بگو هنوز دوست دارم، بیشتر از قبل

Posted by: زینب at August 1, 2009 03:51 PM

استاد جان با وجود این مردان اوضاع آنطور بود که میدانی بدون اینها در این دوران چه خواهد شد

Posted by: بهروز at August 1, 2009 04:17 AM

Dear Ebrahim
What a nice but sad story.
Thank you
Amin from Seattle WA

Posted by: Amin at July 31, 2009 10:23 PM

خدا سیف الله راد را بیامرزد و برادر دربه درش بابک راد را هم از شر دژخیمان حفاظت کند. اما مطلبی داشتم راجع به خود شما. مثل اینکه نمیتوانی جلوی نرسالاری خودت را بگیری! چندی پیش هم خطای مشابهی کردی و مجبور به عذرخواهی شدی.این مورد جدید هم، آماریست که از تعداد دخترهای خوشگل چپگرای دانشگاه شیراز داده ای. به فرض هم که آمارت درست بوده و همه آنها بلا استثنا خوشگل بوده اند، در شرایط و وظیفه ای که شمابر عهده دارید ذکرش کار صحیحی نبود. انسان گاهی به خاطر مسئولیتی که بر گردنش افتاده و آرمانهای مقدسی که دنبال میکند باید از برخی نظرات به فرض درست ولی بی اهمیت چشم پوشی کند. من در هر حال برای توفیق شما و سلامتی وجود امثال شما دعا میکنم.

Posted by: . Rostamzadeh at July 31, 2009 08:42 PM

آخه داور جون هنوز سیف ا.. تو عالم برزخ نشسته و منتظره تا قیامت بشه و بد بهشت و این حرفا.

تو هم اسلامت نم داره میکشه ها مثه خودم.

قربونت،

پلنگ

Posted by: کافر at July 31, 2009 04:45 AM

Refigh, as Ghome va sokhanranie seifolah pishe emam naneveshti? yadet hast chi goft?

Posted by: hamdaneshkadehei at July 31, 2009 03:07 AM

شعار مردمی تظاهر کنندگان ایرانی تا پیروزی بر دیکتاتورها:
موج سبزم
سبز سبزم
من رها می کنم این وطن را:
آمدم آمدم تا که مانم
آمدم آمدم تا که مانم
------------------
ای برادر
خون خواهر
می چکد، می دهد این ندا را:
آمدم آمدم تا که مانم
آمدم آمدم تا که مانم
--------------------
خشم ملت
شور امت
می دهد هر دمم این ندا را:
آمدم آمدم تا که مانم
آمدم آمدم تا که مانم

Posted by: yek rahgozar at July 31, 2009 01:47 AM

Post a comment




Remember Me?