یکشنبه 28 تیر 1388
یکشنبه 28 تیر 1388

صنوبر علفکار
زمان: بیست و چهارم تیرماه
احمدی و ننه افسر با ماشین به سمت منزل عمو علی می روند. ننه افسر یک جعبه شیرینی گرفته است دستش. احمدی کت و شلوار براق پوشیده و پاپیون کشی قرمز انداخته است. فرقش را هم کج شانه زده و مدام در ماشین بالا و پایین می پرد.
- آروم بشین بی پدر. چرا جفتک می پرونی؟ گند زدی به همه ی لباسات.
- ننه حوصله م سر می ره آخه. خوب پیاده می رفتیم.
- عمو علی ات گفت ماشین می فرسته. آقا دستور فرمودند. گفتن صلاحه.
احمدی پنجره را می کشد پایین، کله اش را از پنجره در می آورد و شروع می کند عربده زدن. افسر خانم از بند شلوارش می گیرد با یک حرکت می نشاندش سر جایش.
- یه روز تو عمرت آدم باش نذار دستم روت بلند بشه. آروم بگیر ده. چته؟ نشادر فرو کردن بهت؟
به زور خودش را از دست مادر در می آورد. می پرد به سمت جلوی ماشین.
- اه ولم کن. آقای راننده، این ماشین اونوقت چند سیلندر هست؟
- (راننده با بیحوصلگی) به سیلندرش شما کاریتون نباشه.
- اونوقت این میل گاردانش فولادیه نه؟
- بله.
- آهان گفتم. خیلی من ماشین و اینا می فهمم. فکر کنم شاسیش هم کجه، یا شاید باد لاستیکات کمه، ماشین به یه سمت می کشه.
- (افسر خانم باد در غبغب انداخته) آخه این احمدی ما از این فنی هاست و خیلی هم حالیش می شه. خیلی هم کنجکاوه.
راننده زیر لب غر می زند.
- اونوقت می دونی چیه؟ ماشین که خیالی نیست، من تو کار اتمیا و اینا هم هستم. خیلی خفنه ها. اتم می دونی چیه؟ بمب و از این چیزا. آره.
- ببخشید اگه می شه تو گوشم جیغ نزنین، حواسم پرت می شه.
- بچه بیا بشین عقب آقای راننده رو اذیت نکن.
احمدی می پرد عقب. ننه افسر چانه ی احمدی را با یک دست می گیرد و فشار می دهد.
- قربون اون ریخت ماهت بره مادر.
ننه، خیلی ناز شدم نه؟ همه عاشقم می شن نه؟
- آخ ننه تیکه پارت بشه، معلومه، ناز هستی، همه هم می میرن برات.
- حالا که اینقدر خوبم یه هزار تومن می دی؟ لازم دارم.
- ای تخم حروم، ببین چه فرصت طلبه. باشه بعدا می دم.
- نه الان بده، تو حافظه ت مثل ماهی می مونه یادت می ره.
- میزنم دهنت ها. پررو. بیا بگیر.
دست می کند یک هزاری از توی کیفش در می آورد. احمدی پول را خوشحال بر می دارد و نگاه می کند. روی پول را می خواند: احمدی نژاد رئیس جمهور نیست. یک دفه عصبانی می شود و پول را پاره می کند. افسر خانم با عصبانیت یک مشت قایم می کوبد پس سرش و بازویش را یک نیشگون جانانه می گیرد.
- بیشرف روانی، تو رو من از تو کدوم جوبی کشیدم بیرون؟ مرض داری مگه؟
احمدی شروع می کند به گریه.
- مامان خانوم به جای اینکه همینجوری بی دلیل بزنی یکم فکر کن. رو پول بهم فحش داده بودن. نمی دونم کیا.
- داده باشن. فحشه. چیزی نیست که. به خاطر یه فحش آدم پول پاره می کنه؟
بالاخره می رسند. احمدی می پرد زنگ در را می زند.
- کیه؟
- عمو منم و ننه م.
- بفرمایید.
می روند بالا. احمدی می پرد عمو علی را دوتا ماچ می کند.
- آخیش. عمو جونم تولدتون مبارک.
- ممنون فرزند.
- سلام علی خان. خوبی؟
- (از لحن خودمانی افسر سگرمه هایش می روند در هم ولی سعی می کند به روی خودش نیاورد) ممنونم. شما خوبید؟
- ای بدک نیستیم. علی خان تولدت مبارک، ایشالا مثل فیل عمر کنی. (بعد هم غش غش می خندد)
- خانم این چه طرز حرف زدن است؟
- ای بابا، بیخیل دیگه. جمع بی ریاست. تورو هم زیاد جو نگیره. بیا اینم کادوت.
شیرینی را می دهد دست عمو علی و می روند داخل. قالیباف هم آنجا نشسته است. افسر خانم یک سلام می کند و می رود در آشپزخانه پیش خانم عمو علی. احمدی می رود پیش قالیباف.
- به به قالیباف تیتیش. هربار می بینمت یاد فیگورای علی گلابیت توی پوسترای انتخاباتیت می افتم. چشما خمار. این کارا چیه؟ مگه تو زنی؟ حال از اینا گذشته چطوری عموقالیباف؟ قالی منو بافتی؟ بعععععله.
قالیباف هم نامردی نمی کند و پاپیون احمدی را می کشد و محکم ول می کند توی صورتش.
- تو چطوری عقب مونده؟
احمدی با عصبانیت خودش را می کشد کنار.
- بیشعور وحشی!
می رود کنار دست عمو علی می نشیند.
- عمو قربونتون برم ایشالا هزار ساله بشین. شما چشم و چراغ ملتی. شما نباشی می خوام دنیا نباشه.
- (با لبخندی از رضایت) عجب پسری است به والله. خیلی دوستش دارم محمدباقر جان.
- (با پوزخند) بله بله، خیلی. همه دوستش دارند.
احمدی زبانش را برای قالیباف در می آورد و قالیباف اصلا آدم حسابش نمی کند. خونسرد رو می کند به عمو علی.
- خوب شما بفرمایید. چه خبر در شهر؟
- هییییییچ، به جان خودم قسم. شهر امن و امان. نه حادثه ای، نه اتفاقی. همه با خوشحالی تولد شما را جشن می گیرند. قربان خاک قدوم مبارکتان بروم.
- پس خوشحالند.
- شدید. نمی دانید چه خبر است. همینطور پیام تبریک است که ملت می فرستند.
- خوب خیالم راحت شد. آخر حرفهای ناصوابی می زدند که البته حدس می زدم خزعبلاتند. حرف از اعتراض به من. می گفتم مگر می شود آخر؟ همچین به راحتی این حرف را در دهان می چرخانند ها انگار که کم چیزیست. می دهم همه ی این عوامل دشمن را اعدام کنند تا دین و ستون دین که من باشم منزه از این لاطائلات باشد.
- قرآن بزند کمرشان را خورد کند. غیر ممکن است. همه قربانتان می روند و قبل از همه من که تکه تکه ی شما و جد و آبادتان هستم. اجازه بدهید دستتان را از فرط علاقه بجوم.
و می پرد پرچ و پرچ دست آقا را می بوسد. احمدی هم مدام در خانه بالا و پایین می پرد و تند و تند خوردنی می تپاند. افسر خانم و خانم عمو علی با چای می آیند و یک گوشه می نشینند.
- (عمو علی) بله، خدا رو شکر همه چیز خوب پیش می رود. خیلی شایعه ها پراکندند ولی خدا با ما بود. فقط کمی دلم از نماز جمعه نگران است.
احمدی سریع خودش را باقالی می کند و با صدای بلند شروع می کند ور ور کردن.
- عمو خیالی نیست. از هاشمی نگرانی؟ نگرانی نداره. من خودم حالشو می گیرم. آخه می دونی که از من...
- (قالیباف با عصبانیت) اینقدر عُر نکش شتر. یواش.
- برو بینیم با. از من می ترسه مثل چی. تلفنو بدین من.
خودش می پرد تلفن را بر می دارد. شماره ی هاشمی را می گیرد.
- هاشمی، احمدیم، حواست باشه جمعه چی می خوای بگی ها. با من طرفی.
- برو با هم قد خودت بازی کن جغله. تو برای من تکلیف تعیین نکن. علف هرز.
- اوهووووی، مردک....
عمو علی می پرد گوشی را می گیرد.
- الو هاشمی جان، نادان است ببخشش.
- بخشیدن و نبخشیدن ما چه سود، پیش شما بخشیده ی خدایی هست.
- قربانت بروم، زنگ زدم هم حال احوال کنم، هم بگویم جمعه کمی مراعات کنی رفیق قدیمی. امروز بدجوری یادت کرده بودم، خیلی برایم عزیز هستی (چانه می لرزاند) تو به نظام اعتبار می بخشی، ای که من با همین دست علیلم قربانت بروم. شبت خوش.
گوشی را می گذارد. رفسنجانی با روی زرد به دیوار خیره می شود.
- فائزه، بابا، اون قرآن رو بیار اینجا.
- از صبح سه تا قرآن ورق ورق کردی. چیکار می کنی؟
در منزل عمو علی بساط کیک را می آورند. احمدی می پرد وسط گل قالی و شروع می کند خودش را پیچ و تاب دادن و جفتک چارکش انداختن. بلند بلند هم تولد مبارک می خواند. افسر و خانم عمو علی و قالیباف هم شروع می کنند کف زدن. احمدی می دود به سمت کیک. هاله اش را از سرش بر می دارد.
- عمو بذار این هاله رو بندازم دور شمع و دعا کنم که همیشه شما سرور باشی و منم سلطان قلبها.
و هاله اش را تالاپی می اندازد روی کیک و بعد هم لای پر و پای عمو علی می پلکد.
( این در گیومه را اگر نگویم خفه می شوم: اینور عمو علی شمع تولدش را فوت می کند، آنور هواپیمای توپولف کاسپین موتورش آتش می گیرد. این ور این یک نفر با سماجت به عمرش که به نازک مویی بند است چنگ می اندازد و به جایش آنور 168 نفر به طرفه العینی از صفحه ی روزگار محو می شوند و کلاً معنای عدل و عدالت را ساقط از هرچه اعتبار می کنند- پایان دکلمه)
در حین خوردن کیک، برای احمدی اس ام اس می آید. احمدی با دستهای خامه ای موبایلش را می گیرد دستش و شروع می کند به خواندن اس ام اس. یک دفعه بشقاب را می اندازد و تمام محتویات دهانش را تف می کند و شروع می کند روی زمین لرزیدن. قالیباف عق زنان به سمت آشپزخانه فرار می کند.
ننه افسر: یا امام زمان، چی شد؟ بچه ی دسته گلم.
عمو علی می پرد اس ام اس را می خواند و یک دفعه دست ناعلیلش هم لمس می شود و می افتد.
- کروبی و موسوی هم می روند نماز جمعه. ای نااهلان زندیق. یارب مباد، مباد.
- دستم به دومنت علی خان، این بچه هلاک شد.
احمدی مثل نعش در دستان ننه افسر افتاده است و پاپیونش کج شده است. تمام دهانش خامه ای است.
- صلاح نیست این بچه اینجا بماند. باید شبانه فرارش بدهیم. خدا به خیر بگذراند.
- (ننه افسر گریه کنان) این بچه تلف شد. ای خدا خدا، زجر از این بیشتر؟ این بچه که آزارش به خرچسونه هم نرسیده این چه کاریه؟ پس این لامروتا کی می خوان تموم کنن؟ بچه م دست خودش نیست که محبوبه، ذاتا اینجوری آفریده شده، چرا اینقدر خبث و کینه و حسادت؟
- باشد خانم شما هم نمی خواد پیاز داغش را زیاد کنید. الان وقت مدح نیست. هرچه می کشیم از دست همین بچه است. علیل تر بشوم که همان اول عقلم را دادم دست این نخودچی. جمع و جورش کنید بفرستیمش برود. دور دهانش را هم پاک کنید حالمان به هم خورد.
احمدی با گوشه ی دامن دهان احمدی را پاک می کند. عمو علی عبایش را روی زمین می اندازد و احمدی را قل می دهند وسط عبا و مثل بقچه می پیچندش. از لای بقچه زوزه ی خفیف احمدی شنیده می شود.
- بچه م داره پیام می ده.
گوشش را می چسباند به دهان احمدی.
- هاااااااله م.
و بیهوش می شود. افسر هاله را از روی کیک بر می دارد. قالیباف دوباره عق می زند و فرار می کند. هاله را می اندازند وسط عبا. دو محافظ احمدی را لای عبا بلند می کنند و می برند به سمت ماشین. عبا را باز می کنند و احمدی را پرت می کنند داخل ماشین. در این میان هاله ی احمدی از روی عبا پرت می شود روی زمین، قل می خورد و می افتد وسط جوب. در تاریکای شب و میان الله اکبر مردم احمدی را پرت می کنند در ماشین و به سمت مشهد فرار می دهند.
این ور عمو علی شماره ی هاشمی را می گیرد. آن ور هاشمی بی توجه به صدای تلفن سرش را می کوبد به دیوار و تسبیح می چرخاند. هاله ی احمدی هم وسط جوب میان آشغال ها با نوری کدر می تابد.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/669
یا رب این نو دولتان را بر خر خودشان نشان ، کاین همه ناز از غلام ترک واستر می کنند...
سلام
نوشته های قالب صنوبر واقعا عالیه!
سلام خانم مرضیه عزیز،
خیلی ممنونم از نظرتون واقعا.
ارادتمند
صنوبر
Posted by: مرضیه at November 10, 2009 11:37 PM