سه شنبه 23 تیر 1388

اصطلاحات سبزتر

seno.jpg

کاری از: صنوبر علفکار

درباره صنوبر: کمتر پیش می آید که خواندن طنز کسی مرا شوق زده کند، یک بار وقتی اولین بار در سال 1365 مطلبی از گل آقا خواندم و یک بار وقتی شعری از زروئی نصرآباد را شنیدم و یک بار هم وقتی ترجمه کتاب " دائره المعارف شیطان" را خواندم نسبت به آمبروس بیرس خواندم این احساس را کردم. و تازه این ها فقط با خواندن یک بخش از نوشته یک طنزنویس پیدا می کردم. تا زمانی که نوشته ای از صنوبر دستم رسید. مطلب را خواندم و بشکل غریبی حیرت زده شدم. از دامنه وسیع واژگان، از شیوه داستانپردازی و شخصیت پردازی و از نوع نگاهش به زبان و ادبیات طنز. تازه بعد از چندمین مطلب بود که لیلا دخترم گفت که ایشان همکلاسی مدرسه اش بوده. حالا من مانده بودم چه کنم؟ با این زبان غنی و نگاه غریب و شاد و سرخوشش در طنز. تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که چند ماهی کارهایش را در دوم دام بگذارم، راستش را بخواهید من آدمی شدیدا حساس روی طنز هستم، هرگز حاضر نمی شوم کار معمولی را بگذارم روی سایت خودم و چنین شد که خیلی ها فکر کردند صنوبر نام مستعار من است. چنین نیست. صنوبر یک خانم 25 ساله طنزنویس است که اگرچه تا کنون ندیدمش ولی بشدت کارش را می شناسم و می ستایم. در او زبانی غنی، روحی شاداب و بازیگوش و ذهنی آزادیخواه وجود دارد. کارش را عمیقا دوست دارم و خوشحالم که ادبیات ایران از وجود او در حوزه طنز برخوردار خواهد شد.
ابراهیم نبوی، بروکسل، بیست و دوم تیر هزار و سیصد و هشتاد و هشت

از آنجایی که اینجانب برای شنیدن انتقادات گوش هایی دارم بس شنوا و به هیچ وجه من الوجوهی از کنار پیشنهادات و نظرات و انتقادات به مانند دسته جارویی بی خیال رد نمی شوم، فصل جدیدی از مفاهیم، رموز و اصطلاحاتی سبزتر را به منصه ی ظهور می رسانم. اصطلاحاتی با رعایت تام ادب و تربیت؛ ادب آموخته ام از بی ادبانی که خدا را صد هزار مرتبه قربان و صدقه که به اندازه ی هر مودب دوصدتایشان را به جان ما انداخته تا با ضربات چماق و شلاق و فانوسقه و تفنگ و سنگ و مشت و لگد و گزلیک کاملا خمیره ی وجود را ادب کوب کرده تا جایی که همگی کُمایی را تجربت حاصل نموده و سپس ان شاء الله اگر مصلحت کار در آن بود، از کما به در آمده و مودب و موقر باشیم. اگر هم که مصلحت نبود به درک اسفل السافلین، تن بی ارزش را این جا گذاشته و روح باارزشمان را به سمت آسمان هفتم به جستجوی بهشت برین پرواز می دهیم. باشد که مانند نل به جستجوی پارادایز نرفته باشیم.
امید دارم خداوند منان مددی نموده قدرتی عنایت بخشد تا یارای آن داشته باشم زاغ کلک خود را اینبار نه در منجلاب ددمنشی و نافرجام گویی که در دوات آغشته به افشره ی بلبل خوش الحان و مشک و عنبر داخل نمایم. باید که یا زبان نیش گونه ام را نوشی عاریت بگیرم و یا به مانند کلب اصحاب کهف ذلیل بمیرم. عزیز دلانی را که لحن قلتشن بنده هیچ بهشان نساخته بود پوزش می خواهم و خواهشی دارم تا مساعدت نموده این بنده ی خطاکار را فرجتی عنایت نمایند، بلکم اصلاح شدم. بالاخره هرچه باشد ما سینه ی خونی داریم شرحه شرحه از اصلاحات و اصطلاحات هر دو باهم. باید میان خود و زنیکه ی ملجنه، پوزش می خواهم، سرکار خانم مکرمه فاطمه خانم رجبی ادب نشناس و منحرف از راه آدمیت تفاوتی به پهنای کهکشان راه شیری قائل شویم.
این بنده ی خطاکار اصلاح شد، این هم یک اعتراف تلویزیونی نیست. اگر هم پیش از این اصلاحم به کمال نبوده، گناه را به گردن از مو باریک تر ام فداکار می اندازم که بنده را دخترکی گستاخ بار آورده و آن گاه که لزومت ایجاب می نمود با دستان مهربانش دهان بنده را خون پالان ننموده و حلق بنده را قرین فلفل نکرده است. بنابراین کمر همت می گمارم و خودم خود بی ادبم را تا حد ممکن (حدش را نمی گویم) اصلاح می کنم. تقدیم دیدگان مبارک تمام شاکیان:

زندان: فضایی فرهنگی یا به قول دوستان جدید ترین نوع دانشگاه در ایران. جایی که مسئولین ارزان قدرش با تلاشی شبانه روزی و خستگی ناپذیر به ثبت و جمع آوری تمامی افتخارات ملی و علمی و فرهیختگان مملکتی همت می گمارد. مکانی که هدفش جز این نیست که از فرار مغزهایی مثل محمد رضا جلایی پور سر بزنگاه جلوگیری نموده و تمامی افتخارات ملی را به کمک غل و زنجیر در دخمه هایی اسیر و عبیر نموده تا چشم نخورند و چشم در نیاورند. فضایی که شرایط ورود بدان دارایی از عقل سالم و ادب و شخصیت می باشد.
بند دویست و نه: دفتر مدیران گروه این دانشگاه. محفلی مستشرق از حضور نورانی جمع کثیری از فرهیختگان و بزرگان. آکسفورد و استانفورد هم اینقدر فرهیخته یک جا ندارد که این بند تحفه طلای ما.
اصطلاحات مربوطه:
- طرف زندان رفته ست: خیلی تحصیلکرده و باشخصیته. معلومه که مغزش خوب کار می کنه.
- فلانی رفته دانشگاه درس بخونه: افتاده زندان
- فلانی رفته دانشگاه درس بده: افتاده بند دویست و نه
- فلانی ترک تحصیل کرد: به مدد زندانبانان عزیز به ملکوت اعلاء پیوست
- فلانی مرخصی تحصیلی گرفته: تمام پول پس اندازی خودش، خانواده اش، همسایه هایش و همولایتی هایش را که چندرغازی در حد صد یا دویست میلیون است را گذاشته و فعلا آزاد شده.
- سعید حجاریان: نوعی ورد که در فرهنگ جدید جایگزین "بسم الله" شده و اجنه های مملکتی را شدیدا می رماند.

برق: نماد نافرمانی اجتماعی. اختراعی که ادیسون فقط و فقط به خاطر ایران پس از خرداد هشتاد و هشت به کشف آن همت گمارد تا وقتی دیگر اجازه ی قدم زدن در حین سکوت در خیابان را به ما ندادند آن را دستکاری، چشم فتنه را کور کرده و در تاریکی رأیمان را از صاندیخ بکشیم بیرون.
اصطلاحات مربوطه:
- برق خون حکومت افتاده پایین/ آقا ادیسون طلبیده/ لباسای چروکمون رو امشب باید اطو کنیم: باید به نافرمانی اجتماعی دست بزنیم و برق مملکت را بترکانیم.
- فیوزتو می پرونم: نافرمانی اجتماعی راه می اندازم تا رایم رو پس بدی.

دیوار: جاذب رنگ سبز. نوعی تخته سفید یا تخته ی آجر سه سانتی که وقتی متعلق به اماکن دولتی باشد عجیب جان می دهد برای نوشتن با رنگ سبز.
اصطلاحات مربوطه:
- می خوام "دیوار" پینک فلوید گوش بدم: می خوام برم دیوار نویسی
- پشت دیوار دلم، یه صدای پا میاد: این را زمانی می خوانید که مثلا دوستتان دارد روی دیوار چیزی می نویسد. یعنی: جمع کن بریم، پلیس اومد.

اس ام اس: یک چیزی که مدام قطع و وصل می شود. نوعی فراخوان برای راهپیمایی.
اصطلاحات مربوطه:
- طرف از اون اس ام اس زن هاست: وفای به عهد نمی کند.
- اس ام اس وصل شد: امروز راهپیمایی نداریم.
- اس ام اس قطع شد: امروز راهپیمایی داریم.
- فلان چیز اس ام اسه: بلا استفاده و به درد نخوره، بندازش دور.
- اس ام است می کنم: یک چیزی اندر مایه های صدا و سیمات می کنم؛ یعنی انگار می کنم که نبودی و نیستی فلان فلان شده ی بی خاصیت.

بسیجی یا به قول خودشان کبوتران ولایت: جماعتی که عمداً یا گاهی سهواً با شیطان و عقرب جراره و مار غاشیه رفیق هستند و از خدا کاملا بی خبر. فقط یک کار برایشان تعریف شده است. به عبارتی یک منظوره هستند؛ می زنند. بادلیل یا بی دلیل، چرایش اصلا برایشان مهم نیست. "آن" و "آف" شان هم تنها دست یک نفر است. لازم به ذکر است که بنا به گفته ی برخی خوب و بد دارند. چون امکانش می تواند باشد، ما جمع نمی بندیم و فقط با بدهایشان کار داریم.
اصطلاحات مربوطه:
- کفتر کاکل به سر وای وای: بسیجی ها اومدن
- طرف کبوتر چاه ویله: از اون بسیجی بداست
( - کبوتر خونه: ستاد بسیج
- کفتر جلد: بسیجی که مال همین محل است
- کفتر باز: فرمانده مربوطه
- کفتر پرونی: حمله به سفارتخانه برای حمایت از اسلام در اروپا
- کبوتر بچه بودم مادرم مرد: آماده شرکت در مراسم استقبال از احمدی هستم..... موارد چهارگانه فوق نقل ازنبوی است.)

تعطیلی: چیزی که وقتی هوا خیلی پس است به درد می خورد. مهم نیست دلیلش چه باشد و مهم نیست که ما حواسمان هست که یک زمانی تحت تاثیر پدیده ی اینورژن همه مان ریه هایمان شده بود لوله بخاری ولی فقط دبستان ها تعطیل می شد اما الان به خاطر رو دل کردن دختر نوه عموی اقدس خانوم جون این ها هم مملکت تعطیل می شود. کلاً نوعی سنگ محک است تا ما "سبز"ها بدانیم که یک بوهای خوشی دارد به مشام می رسد.
- فتیله، فردا تعطیله: فردا قراره اعتصاب کنیم.
- باز دولت تو آسمون گرد و غبار دید: دولت ترسید.
- فردا طوفان شن داریم: فردا راهپیمایی داریم.

فضای خصوصی: همان فضای عمومی. دایره ای که در آن حضور محسوس و بی خبر شما با حضور نامحسوس و باخبر تمامی دستگاه های دولتی محشور است و چنان تخمه می شکانید و چای قند پهلو می زنید که بیا و ببین.
مکالمه تلفنی: نوعی ارتباط سه نفره که در آن شما با یک نفر دیگر مکالمه می کنید و این وسط یک فضولباشی محله هم خودش را انداخته داخل بازی تا بداند شما دیشب چه خورده اید، خانه ی مهندس خلیلی خوش گذشت یا نه، رنگ مویتان هنوز "ان 6" است یا عوض کرده اید و اینکه کلاً میان سبزها چه خبر.
اصطلاحات مربوطه:
- دارم 1984 می خونم: خط تلفنم و کلا تمام خانه و وجودم تحت کنترله.
- طرف خیلی مخابراته: گوشش همه جا کار می کنه.
- حواست باشه! وزارت اطلاعات می زنه: خیلی وقیحه. دعوت نشده مرغشو می زنه زیر بغلشو با کل همولایتیا میریزنن تو خونه ت.
- وزارت اطلاعاتی شده: از فضولی داره می ترکه.

سایر اصطلاحات:
- پسته ی رفسنجان شدم: نمی دونم چیکار کنم، همه ش دو دلم، پدرهمه رو در آوردم. به قول مارتیک میون دوتا دلبر/ من دو دلم کدوم ور/ اینور برم یا اونور. مدام یه لپ از این می کشم، یه لپ از اون تا کسی این وسط یه دفه خدایی ناکرده بهش برنخوره و شلتاق نکنه.
- یارو "داماد احمدی نژادی" شده: باباش طردش کرده.
- با طرف همان کردند که اروپا با تلویزیون ایران: با تیپا انداختنش تو سطل خاکروبه و طرف بدجوری بور شد.
- طرف اغتشاشگره: رأیش رو دزدیدن. حقش رو می خواد.
- براندازی نرمت می کنم: حقم رو خیلی مودب و ساکت از حلقومت می کشم بیرون. فکر نکن.
- طرف "زوربای یونانیه": سبزه و امیدوار. کلاً می رقصه و می خنده تا بترکه چشم باباقوریه هرچی حسوده. چون اصولاً نمی دونم بدونن یا نه، ولی شاهنامه آخرش خیلی شدید خوشه. عجیبه که نمی فهمن اینو.
- از جماعت کلروفیلیاست: از خودمونه، جزو جنبش سبزه.
- قاصد روزان ابری، داروگ: رهبر جنبش سبز.
- داروگ گفت فردا می رسد باران: فردا تجمع داریم.

اصطلاح نامربوط:
- طرف صنوبر علفکاره: طرف به پیر و پیغمبر و موسوی و خاتمی و نن جون کروبی و کبوتران ولایت ضلیل و خس خاشاک های شکیل و غبارهای محلی بی دلیل و روزهای تعطیل و دست های علیل و احمدی ذلیل ابراهیم نبوی نیست.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/665

Comments

هوايي تازه اي .عالي بود ادامه بده،كمي قلم رو موقع نوشتن مهار نكني بهتر هم ميشه.

Posted by: siamak at July 19, 2009 05:19 PM

سلام
یک سوال دارم از خدمتتان.
ایا آقای موسوی در روستاها ناظر داشتند؟
رای روستاها چگونه اعلام می شود؟ چند روستا با هم یا تکی؟
چطور میشود روستاهایی که جمعیتشان کمتر از 200 نفر است رایشان 800 نفر اعلام شده؟ ناظر یکی از این روستاها اشنای من است و آماری که به من داده اصلا با وزارت کشور نمی خواند.
لطفا اطلاع رسانی کنید.
از آقای میرحسین و سایر دوستان کمک بگیرید.

Posted by: doost at July 19, 2009 04:27 PM

خانم صنوبر، بی نظیر نوشتی. از آقای نبوی هم بسیار ممنون که شما را به جامعه طنز نویسان معرفی کرد.

Posted by: shahram at July 19, 2009 12:35 PM

فوق العاده بود!
اونقدر که از اول اس ام اسمون کردن(واو و نون مربوط به هم دوره ای ها و هم سنی هاست)...وقتی آدم میبینه یک دهه شصتی این چنین مینگارد،به شدت خرکیف میشود(دور از جان ِدوستان البته)
همیشه شاد باشی و موفق

Posted by: فوژان(فریاد) at July 19, 2009 03:28 AM

ایکاش این دختر عزیزم کمی ساده تر مینوشت تا همه ملت بتوانند از شهد قلمش بچشند.
پاینده ایران و ایرانی

Posted by: reza97 at July 18, 2009 11:47 AM

جبهه رفته ها رو از قلم انداختی خانم خانما

Posted by: سلمان at July 17, 2009 03:56 AM

aghaye nabavi! in comment dar morede"rooze mabadaye rafsanjanie"
in hemayathaye ajibe shoma az hashemi koli dele ma roo ghamgin kard!
labod age farda rooz aghaye ahmadi nejad be har dalili tabdil be ye mohreye sookhte vased nezam shod va gozashtanesh kenar va bad dar moze'e ye mokhalef gharar gereft az oon ham hemayat mikonid!
hashemi ham diktator boode.oon ham khafaghane siasi ijad karde.oon ham hich eteghadi be jame'eye madani nadare.aya serfe inke alan yek mokhalefe (oonam be khatere inke doresh zadano hazfesh kardan) kafiye ta ma bepazirimesh?

Posted by: gozashte ra az yad nabarim at July 16, 2009 06:06 PM

Well done

Posted by: Babak at July 16, 2009 11:28 AM

سلام ، مثل همیشه خیلی خوب بود صنوبر جان.در ضمن سبک نوشتاری شما با آقای نبوی فرق داره ، به قسم و آیه نیازی نداریم تا باور کنیم!!
حالا یه مطلبی هم برای آقای نبوی بنویسم...اینکه شما از طنز به راحتی خنده تون نگیره خب طبیعیه ولی جواب ایمیل منو ندادین چرا ؟؟؟ من به آدرس ایمیل روز آنلاینتون ایمیل زدم و یکی از کار هام رو فرستادم که نظرتون رو بدونم ولی خبری نشده تا حالا ، اگه فرصت شد بخونید منتظر جوابتون هستم.ممنون-پگاه

Posted by: Pegah at July 16, 2009 06:29 AM

برو سید . خودتی فیلممون نکن

Posted by: پوریا at July 15, 2009 12:33 PM

روشني ساز شب تارم تويي

Posted by: ميلاد at July 15, 2009 10:51 AM

ای ول صنوبر جان دمت گرم، الحق حقته تو سایت نبوی بنویسی
تو این روزای قحطی خنده بدجور می چسبه

Posted by: fatima at July 15, 2009 02:02 AM

سلام آقای نبوی عزیز
خسته نباشید

Posted by: arash at July 14, 2009 10:23 PM

خوب این باعث افتخاره که یک خانم جوان و بااستعداد طنز مینویسه. برایش آرزوی موفقیت میکنم.

Posted by: مینا at July 14, 2009 10:18 PM

بخون خیلی با حاله!

Posted by: sima at July 14, 2009 09:59 PM

اتفاقا برعکس تعریف شما، نوشته‏هایی که از صنوبر می‏گذارید تا حدود زیادی رعایت ادب در آن فراموش شده. طنز اثر گذار ابتدا ادب نویسنده را می‏طلبد. اوایل که نوشته‏های این سایت را می‏خواندم از این مساله به شدت بیزار بودم.
امیدوارم در آینده کارهای باارزشتری از شما و دوستان دیگر شاهد باشیم.
با آرزوی ایرانی آباد و ایرانیهایی شاد

سلام،
من اگه یکم تند یا بی ادبانه نوشتم عذر می خوام. از این به بعد بیشتر مراعات می کنم. شرمنده. از توضیحتونم ممنون
صنوبر

Posted by: doost at July 14, 2009 09:55 PM

pa schera inghadr sabkesh shabihe sabke neveshtane toe? man ye zare ham shak nakarde boodam senobar khodeti!!

Posted by: Shiva at July 14, 2009 09:50 PM

نفست و قلمت طلاست دخترخانم؛مدتهاست که درغربت خنده به لبم نیامده بود؛خدا تو را و قلمت را برای این جنبش سبز حفظ کند.
یک دیپلمات

Posted by: masoud at July 14, 2009 08:20 PM

Post a comment




Remember Me?