جمعه 12 تیر 1388

در را چه کارش داری؟ دیوار را بچسب

dar 2.jpg

در توصیف آن شیخ کی در همی کند و پنجه همی درافکند و شیخ بود و شیخ اصلاحات بود و این مطلب را کی صنوبر فرستادی همی در بایگانی بماندی و آلزایمر در آن وارد شدی تا چندی و اینکه به منصه ظهور رسد، ایشاء الله

کاری از: صنوبر

تق توق، دیش دوش، گررررررررمب. یک دفعه دیدیم همه چیز هست، فقط در نیست و آقای کروبی خیلی شیک دارد درصحن دانشگاه قدم می زند و رهایی از همه چیز رها با فک به زمین خورده تنبانش را چسبیده است و الفرار. خلاصه آن در که دیگر در بشو نیست. یعنی براستی ناز شست آقای کروبی و یاران. هیچ کس تصورش را هم نمی کرد حاجی با یک حرکت فنی در را از پاشنه در بیاورد. اما از همه ی این ها گذشته رهایی را بگو. واقعاً چه فکر کرد که در را باز نکرد؟ چند احتمال وجود دارد:

- فکر کرد؟ منظور شما از فکر چیست؟ کمی بیشتر توضیح دهید؟ خوردنی است؟ در جیب جا می شود؟ منقول است یا غیر منقول؟...

- چون اصولا در برای باز کردن نیست که، در برای زنجیر کردن است. عجیب است که نمی دانی. کمی تاریخ معاصر بخوانی بد نمی شود تا ما مجبور به توضیح واضحات نشویم.

- چون هر چیزی را به منظور خاصی تعبیه کرده اند نه برای عمه ی من. در دکور است و دیوار و پنجره و لوله بخاری مدخل. اگر کمی حافظه ی تاریخی داشتیم و به قول یک کاپیتانی "آمیب تک سلولی" نبودیم (شما نه، خودم را می گویم) متوجه می شدیم که تا الان اگر در می زدیم و وارد می شدیم خیلی غلط بی جا می کردیم. می بایست شیشه را مثل فیلم های پلیسی یا چرا راه دور برویم، مثل همین هجده تیر خودمان خرد می کردیم و خیلی فنی و اکشن وارد می شدیم، یا به سان بابانوئل از لوله بخاری حضور به هم می رساندیم و یا برایمان قلاب می گرفتند از دیوار تشریف فرما می شدیم.

- رهایی کلاً کروبی را دست کم گرفته بود. نمی دانست سر بزرگش زیر لحاف است. با خودش گفته بود: "نهایت عصبانی می شود و از حرص سکته می کند و یک رقیب انتخاباتی کمتر." نمی دانست که هر بیشه گمان مبر که خالیست/ شاید که پلنگ خفته باشد. (بیشه: استعاره از شیخ اصلاحات، پلنگ: مشت و لگدهای شیخ که زد در را ناکار کرد)

- چون رهایی فکر کرده بود کروبی هم مثل خاتمی و موسوی است که به راحتی بتواند بگوید: "اینجا ارث بابامه و عشقم نمی کشه راهتون بدم." با خودش می گفت: "نهایتش این است که من را به مناظره دعوت می کند و من هم می گویم نه، بعد هم می گوید این خلاف اصول دموکراسی است، من هم می گویم به چشمم که خلاف دموکراسی است. بعد هم یا قهر می کند می رود استرالیا یا حتی بهتر از آن، به مدت بیست سال می رود در غار و روی دیوارهای غار نقاشی می کشد." متأسفانه یا شاید هم خوشبختانه زهی خیال باطل رهایی جان.

- چون رهایی هنوز فکر می کرد که در هر صورت دانشجویان و شیخ نجیب نجیب می ایستند و نگاه می کنند. خبر نداشت که در این زمانه که همه چیز از شوری و ترشی و شیرینی و تلخی و سایر مزه های ناشناخته به در شده است "نجابت مرد، از بس که جون نداره."

- چون رهایی دلش به حال احمدی نژاد سوخت. دید او که هیچ هزینه ای برای تبلیغات نمی کند، یعنی ندارد که بکند. از غصه دل پیچه شد. بنابراین با خودش گفت: "من به عنوان برادر دینی وارد عمل می شوم." در سبز را کند تا به جای آن در قرمز تعبیه کنند. رهایی کلاً خیلی تیز است. در خانه او را "ای کیو سان" صدا می کنند.

- چون از فاطمه رجبی مثل آهو ترسید. در سبز لجنی دانشگاه را کند تا یک دفعه خدایی ناکرده فاطمه خانم با تیر و تخته و تبر آن حوالی پیدایش نشود. چون اگر او می آمد در را که می کند هیچی، همه ی موجودات دانشگاه را هم از انسان و حیوان و نبات و جماد به تیر می بست و بعد هم جسد آبکش شده ی رهایی را به حالت یک لنگه پا از تیر چراغ برق دم در دانشگاه آویزان می کرد تا در ملاء عام با وزش باد تکان تکان بخورد و مایه ی عبرت همگان شود.

- چون به رهایی به اشتباه ابلاغ کرده بودند که احمدی نژاد قرار است بیاید. او هم که شوت ملنگ نیست. در ذهنش اکثریت سخنرانی های احمدی نژاد را مرور کرده بود و دیده بود که طیف مخاطبین احمدی نژاد را کودکان زیر هشت سال تشکیل می دهند. این جا هم که خبری از کودک نبود. بنابراین گفته بود در را باز نکنند.

- رهایی فیلم "آژانس شیشه ای" را تا آنجایش دیده بود که رئیس آژانس به حاجی مستأصل زور می گوید و او را به بیرون چخ می کند. فکر کرده بود فیلم همین جا تمام می شود و حاجی با گریه و گردن کج می رود خانه اش. ندیده بود که حاجی بعدش چه کن فیکونی به راه می اندازد.

- رهایی روانشناسی نخوانده بود. نمی دانست که تمام عادات نامربوط را تمام انسان ها بلدند، فقط چون خلاف ادب است، فرد آن ها را واپس می زند و در حیاط خلوت ذهنش چال می کند. اما اگر با خیش و بیل و بیلچه خاک را انگولک کنید دیگر ببخشید ها بوق که نیست، متبلور می شود.

- رهایی تاریخ نخوانده بود و یادش نبود که مغول ها در حمله شان قانون یاسایشان و اعراب هم (مقصود اعراب آن زمان، توهین تلقی نشود حوصله ندارم) دل و جگر سر نیزه زدن را خواهی نخواهی به ما تزریق کردند. البته ما به زور آن ها را لای پتو پیچیده بودیم و کلی با چوب زده بودمیشان که یک دفعه ابراز وجود نکنند ولی یک حرکت لوس و از خرد به دور رهایی به یک باره یاد آن ها را برای ما زنده کرد.

- چون خواست یکم ناز کند. تازه داشت "کیه کیه در می زنه من دلم می لرزه" را با نگاه ناوک اندازش زیر لب زمزمه می کرد تا کمی حلاوت به اطراف بپراکند که شیخ فرصتش نداد. یک دفعه دید با شیخ دماغ به دماغ شده اند و در هم سر جایش نیست. خیلی بور شد طفلک.

با تمام این اوصاف، شیخ کروبی خیلی باحال بودی. مشت و لگد و کف گرگی از غیظ درآمده ات لاجرم و شدیداً و عمیقاً به دلمان نشست. از برخی لحاظ الحق "یه دونه ای، محض نمونه". فقط یک خواهش، چو از آن دانشگاه وحشت به حق مرتضی علی و ائمه اطهار به سلامتی گذشتی دو کار بکن: 1. به دانشجویان مسجن، به آزادی بیان برسان سلام ما را. 2. به مسیو موسوی و به دوستان برسان پیام ما را (پیام ما: شرمنده بفرمایید شما هم یاد بگیرید کمی صلابت و کلام تند و نافذ. لگدکوب بفرمایید، گوشه ی چشمی به شیخ انداخته و بیاموزید کمی توضیح مفصل تر از برنامه های آتی).

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/658

Comments

درود بیکران
نگو که شما به این واقعه بسیار مهم توجه کرده بودید.
کاری بود کارستان که فقط از یک کاندیدای ریاست جمهوری لر بر میآمد.وقطعا دیگر هرگز تکرار نمیشود.
البته من برای همین کار به ایشان رای دادم .هر چند کار بدی بودولی متناسب با رفتار دولتمان.
نوشته هایتان حرف ندارد.

Posted by: nosratollah at July 7, 2009 10:01 PM

salam
jaleb bood
amma alan ma be made amal ehtiaj darim
shayad ham shoma zanid
anyway
take care

Posted by: Kevin at July 5, 2009 12:28 PM

مرسی ی ی ی خیلی خدا بود

Posted by: ملک at July 4, 2009 03:28 AM

Dear Mr. Nabavi,
People like you, Mr.Ganji,Mr.Hajerian,....brought this regim to power. Now you want it to go away and bring Mr Mosavi(who is as bad as Mulahs)to power. I think you made mistake before and rae making mistake again. Please leave the iranaina alone. Aplogize to Iraninan and admiit that you amd emistake (like brave Dr. Khoei).We do not need your advis. Please retire and let the new generation find away to bring down this regime.

Posted by: ali at July 3, 2009 11:53 PM

سلام به مرد بزرگ
حال شما
من حاظرم از شما تقلید کنم
حتی اگر رساله نداشته باشید

Posted by: kiamehr at July 3, 2009 05:23 PM

Post a comment




Remember Me?