چهارشنبه 3 تیر 1388
چهارشنبه 3 تیر 1388

کاری از: صنوبر
زمان: بعد از انتخابات جذاب
مکان: منزل افسر خانم
افسر خانم پارچه ای روی زمین پهن کرده است. یک کپه سبزی گذاشته است جلویش. از یک طرف تلویزیون تماشا می کند و از یک طرف سبزی پاک می کند.
- (با خودش) دست تلویزیون درد نکنه به خدا. چقدر این روزا چیزای قشنگ قشنگ نشون میده. نمی دونم عیده چیه. اه، این اصغر آقا هم الهی با صدتا درد بی درمون زجر کش بشه. چهار تا کلوخ داده بهم که دو تا برگ سبزی بهش چسبیده. نگا تورو خدا شِفِدارو. فردا باید برم دهنشو پاره کنم.
همان موقع در کوچه ی افسر خانم اینها:
احمدی مثل خر هن هن کنان می دود. دهانش کف کرده است و چشمانش از قبل هم چپ تر شده اند. از پشتش با فاصله ای نه چندان نزدیک (آخر احمدی چهار نعل می دود) جماعتی با چوب و چماق و دمپایی و سنگ به دنبالش روانند. چند نفر هم با موبایل این صحنه را فیلم می گیرند.
- دروغگو، دروغگو، آن خس و خاشاک تویی...
احمدی خود را به در می رساند، یک دستش را روی زنگ می گذارد و از آن طرف هم با دست دیگر و پا و دماغ و سر به در می کوبد و جیغ می کشد:
- باااااااااز کن، وااااااااااااااای، جون جدت باز کن. کشتن منو، تورو خدا.
افسر خانم به صدای زنگ لاینقطع در بالاخره چشم از تلویزیون بر می دارد و لنگان لنگان به سمت آیفون می رود.
- کیه؟
- کممممممممممممممممک
- اوا هسته خرمام. چی شدی؟ خوبی؟
- کشششششششششششششتن
- کیو؟
- (جیییییغ) بی انصاف، بی مروت، می خوای اینجا مثله م کنن، باز کن درو.
افسر خانم هول هولی در را باز می کند. از آن طرف هم لنگه کفش و سنگ و آشغال میوه و همه چیز است که به سمت احمدی پرت می شود. احمدی تا می آید خود را به داخل خانه پرتاب کند یک سنگ می خورد به هاله اش و هاله اش همانجا دم در ریز ریز می شود و می ریزد زمین و احمدی مثل باد می پرد داخل، در را می بنند و مثل نعش می افتد وسط حیاط. جماعت هم خود را به پشت در می رسانند و شروع می کنند شعار دادن.
افسر خانم می دود وسط حیاط و شروع می کند الپر بازی.
- نور چشمم، راحت الحلقومم چی به سرت آوردن؟ خدا لعنت شی، ببین چه کردی با این بچه. مظلوم تر از حسین پاشو، پاشو، پاشو، پاشو...
و مدام احمدی را تکان تکان می دهد. آخر سر شلنگ را می گیرد روی صورت احمدی. احمدی چشمانش را بی حال باز می کند.
- وای خدا شکرت. زنده ست.
و بعد دو تا چک هم می خواباند توی صورت احمدی. احمدی لپش را می چسبد.
- وا، چرا همچین می کنی؟ تو مادری یا جلاد؟
- خواستم کامل به هوش بیای. خوبی ننه؟
دوباره صدای شعارها را می شنود و شروع می کند لرزیدن و عقب عقب رفتن.
- وای ننه دستم به تنبونت، نذار این آدمکشا منو ببرن.
افسر خانم دست احمدی را می گیرد و می بردش داخل خانه. در را هم قفل می کند. احمدی عرق سرد روی پیشانی دارد و زیر لب چس ناله می کند.
- وای خدا خدا، این چه بلایی بود؟ به چه جرمی؟ به چه گناهی؟
افسر خانم با یک بطری می آید، دهان احمدی را باز می کند و دهانه ی بطری را می چپاند در دهان احمدی. احمدی تقلا می کند.
- حرف نزن، بخور برات خوبه. هفت گیاهه و چندتا چیز دیگه. بخور که رنگ به رو نداری.
بعد از اینکه احمدی به حالت خفه گی افتاد بطری را می کشد بیرون.
- نوش جونت. زور بشه به اون تنت. چی شده مادر؟
- (احمدی به حالت گلایه با اشک روان) مامان خانوم هیچی. الکی یه عده لات افتادن دنبالم. بهم می گن دروغگو. رفقای لات میرحسینن. قداره کشن. نمی دونی چی به سرم آوردن. عمو علی و مردم منو دوست دارن اینا جز جیگر گرفتن. اگه میافتادم دستشون چی میشد؟ اگه سنگایی که میانداختن بهم می خورد چی؟
یک دفعه یادش می افتد. دست می کشد به سرش و می بیند هاله اش نیست. شروع می کند سرش را به دیوار کوبیدن.
- هاله م، هاله م، هاله م.
ننه افسر حمله می کند به طرفش و با یک حرکت فنی او را رو فرش پهن می کند، می نشیند رویش و دوباره دو تا چک می خواباند در گوشش. احمدی باز هم لپش را می چسبد.
- بابا تو چته امروز؟ چرا اینقدر می زنی؟
- داشتی خودتو می کشتی.
- (عر می زند) هاله م، زندگیم، آخرین هاله م بود نه؟ بگو، بگو، من طاقتشو دارم.
- (نازش می کند و موهایش را برایش مرتب می کند) قربون اون شکل ماهت برم، خودم قشنگاشو برات سفارش می دم. فعلا یه چیز بهترشو برات دارم.
از روی احمدی بلند می شود. می رود در اتاق و پس از چند دقیقه با یک لامپ پلاستیکی سفید (از همان ها که به هر بهانه ای، از ختنه سوران بچه بگیر، تا مکه رفتن مردم و تولد و عروسی و حنا بندان و پاتختی ائمه از در و دیوار به مفتضح ترین شکل ممکن آویزان می کنند) بر می گردد.
- ببین اینو بردم دادم قشنگ، هاشم آقا الکتریکی برات باطری زد، یه پایه هم درست کرد براش که رو سرت سوار بشه. این روزا خیلی هاله می شکونی، فعلا این سرت باشه تا بعد. ببین (لامپ را روشن می کند) دیدی؟ به به، چه قشنگه.
هاله را می گذارد روی سر احمدی. احمدی هنوز لوچه اش تا دم زانویش آویزان است.
- وای به به، مثل ماه. اصلا ماه چیه، ماه بره بمیره، ببین چه خوشگله. هیشکی پسر خوشگل مثل من نداره.
کم کم رویش بازتر می شود. مادر هم تا در توان دارد لوسش می کند.
- ای به قربون اون اخم و تخمت. به تو سنگ می زنن؟ ...ه می خورن، از حسودیشونه. اینا نه که خودشون زشتن و بی استعداد، به تو حسودی می کنن. آخ قربون اون لبخندت. پررررررررچ. آخ فدای اون چشمات، پووووووووورچ. (با دو دستش زیر بغل احمدی را می گیرد و دستانش را بالا پایین می کند) برقص، آخ آفرین، نینای نای، نینای نای.
احمدی دیگر ریسه می رود از ذوق.
- آخ ننه ت تیکه تیکه ت بشه. برن گمشن اون لات پاتا. اه اه. مهم اینه که عمو علی دوست داره، همه ی مردم ایران عاشقتن. اینا حیوونن. میرحسین و سد ممد رو که زنگ می زنم پدرشونو در میارم. دیگه به کی زنگ بزنم؟
- دیگه هیشکی، بقیه همه زندانن خدا رو شکر.
- خوب شکر خدا. هرکی پسر منو اذیت کنه باید بمیره. قربون بچه م برم. مادر راستی روسیه خوب بود؟
- آره ننه، خیلی حال داد. خیلی حال می کنم با این مدودف، خیلی رفیقیم با هم. کلی باهاش حرف زدم، به اینگیلیسی.
- آره مادر فیلمش رو پسر سرور خانوم بهم نشون داد. ماشاءالله قربون اون زبونت برم چه راه افتادی تو زبون خارجی. خیلی افتخار کردم.
- دیگه هر روز داریم با این کشور اون کشور مراوده می کنیم، باید بلد باشیم دیگه. خوبم حرف می زنم ها. یعنی باورت نمیشه، همه اونجا مونده بودن آچمز.
(قابل توجه آن هایی که احیاناً شاید فیلم را ندیده باشند: http://www.youtube.com/watch?v=WYdRBOJFUwY)
- آفرین پسرم، الکی که نیست. یه چیزایی داری که مردم اینقدر می خوانت. شیرم حلالت.
احمدی را یک ماچ دیگر می کند، بلند می شود بساط سبزی را جمع می کند و می رود در آشپزخانه. احمدی هم می رود به سمت تلفن. تلفن را برمیدارد و شماره می گیرد.
- الو یاسر، چاکریم، احمدیم. یاسر، اینجا یه سری اوباش جمع شدن، زنگ بزن اصغر خر دست و هاشم چشم کج و بقیه ی دوست موستا رو جمع کن بیاین این دور و برا باشین و از من حمایت کنین... چی؟... چه میدونم، از من می پرسی؟ هرچی که لازمه دیگه، تفنگ، فانوسقه، قمه، ساطور... آره، آره. نوکریم.
گوشی را قطع می کند و دوباره بر می دارد و شماره می گیرد.
- بلی.
- ای به فدای اون بله گفتنتون برم من. من خاک بر سر شمام، نوکر پدر و جد و پدر جد و تمام اقوامتونم. من عاشقتونم.
- سلام فرزند. احوالت چطور است؟
- با عمو علی ام حرف می زنم مگه می شه بد باشم؟ عمو جون، به جونم سوء قصد شده بود. نه از اون سوء قصد قبلیا، این دفه به جون خودم واقعی بود. بس که این مردم پررو شدن. چی گفتم مگه؟ یه خس و خاشاک این همه وحشی بازی داره؟
- عیب ندارد، خودم با همین تن علیلم پودرشان می کنم.
- عمو تازه به شما هم یه چیزای بدی می گفتن.
- (چشمانش گرد می شوند) به من؟ چطور ممکن است؟ مگر می شود؟ من که روحانیم. من که رهبرم. من با این ابهت و بزرگی.
- دیگه عمو اینجوری بود. البته ما خیلی قاطی کردیم ها. همه شونو یه فصل زدیم. همه مثل سگ فرار کردن.
- باشد، فردا به حساب این جماعت شیطان پرست خواهم رسید. اما چطور ممکن است؟ من شاعر، من رهبر، من عظیم. باورم نمی شود.
- آره عمو، حالشونو بگیر. عمو جون خودمی. عمو شما زندگی منی. کی بیام خونه تون عمو؟
- فعلا نیایید. همه شک کرده اند. کمی تنهایی بپلکید تا بعد. ولی مطمئن بودید به من هم چیزی گفتند؟ من رهبر انقلاب هستم ها.
- بعله عمو می گفتن. بگذریم. عمو من بدون شما می میرم. شما زندگی منی، شما اکسیژن منی. عمو، این شلوغیا همه ش کار اون میرحسینه ها، به نظر من بکشینشون. همه شونو. میشه؟ اول سد ممدو.
- شما لطفاً برای بنده تکلیف روشن نکنید. از مرگ و کشتار هم حرف نزنید که معصیت دارد. من هم که شاعر و حساس و علیل، خیلی به وجود مبارکم فشار می آید. خودم می دانم چه بکنم.
- باشه عمو.عمو، یه سووال. منو بیشتر دوست داری یا مجتبی رو؟
- باز این سووال بی خود را از من پرسیدی؟
- (صدایش را می لرزاند) آخه من همه ش نگرانم که شما منو دیگه دوست نداشته باشی.
- کل مملکت را به خاطر تو به هم ریخته ام، تازه می گویی دوستت نداشته باشم؟ تو عزیز دل منی. آنچنان به دلم چسبیده ای که خودم هم تعجب می کنم، وَر هم نمی آیی. حال ایمان داری که به من سخنان ناروا می گفتند؟ من رهبر هستم ها، با گوش های خودت شنیدی؟
- اه عمو گیر می دی ها. خوب لابد شنیدم میگم. چیه حالا مگه؟ تا حالا فحش نخوردی؟ من روزی دویست بار فحش می خورم. یچی نمیشه.
- نه کلاً تعجب کردم. چطور سوسک نشدند؟
- دیگه نشدن دیگه. لابد میشن بعداً. نشدن هم شما سوسک شون کن. عمو بابا فکر نکن. پررررررررررررررچ، می میرم براتون. شبتون بخیر جیگر طلا.
- (کلافه) هزار بار گفتم تمیز صحبت کن و از این لغات مشمئز کننده پرهیز کن. شبت خوش.
گوشی را می گذارد. افسر خانم می آید تشکش را جلوی تلویزیون پهن می کند، ولو می شود و شروع می کند تخمه شکستن.
- (احمدی ناراضی) ای بابا، یکم هم با من معاشرت کن. مثل اینکه داشتن ما رو می کشتن ها.
- مادر خدا رو شکر که زنده ای. خیلی فیلمای خوبی داره این چند وقت. بیا تو هم تشکتو بیار اینجا پهن کنیم تا صبح فیلم و سریال ببینیم.
احمدی هم تشکش را می آورد و مثل زالو می چسبد به ننه اش. از بیرون صدا می آید.
- الله اکبر، الله اکبر، مرگ بر دیکتاتور...
احمدی شروع می کند لرزیدن. افسر خانم هم که گوشهایش سنگین است و نمی شنود.
- چته؟ چی شدی بچه؟
احمدی بالشتش را می گذارد روی سرش، پتویش را هم می کشد سرش و محکم تر می چسبد به ننه اش. ننه افسر هم همینطور که به تلویزیون خیره است با یک دست احمدی را تکان تکان می دهد. بالاخره احمدی در حالی که تفش از دهانش سرازیر است به خواب می رود و هنوز از بیرون صدای الله اکبر به گوش می رسد.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/655