جمعه 8 خرداد 1388

ننه احمدی سبز می شود

ahmadi sabz 2.jpg

کاری از : صنوبر

احمدی بی حال کنار مخده ها دراز کشیده است. عرق سرد روی صورتش نشسته است و مدام ناله می کند. افسر خانم با گریه در حال هم زدن آب قند است:
- ای خدا خدا، دستم بشکنه، غلط کردم، به دادم برسین. پس چرا نمی رسن؟ پاشو مادر، پاشو قربونت برم. بیا این آب قند رو بخور.
- (با صدایی که از ته مستراح در می آید) جام شوکران بده بمیرم راحت بشم.

- (با جییییییییییییغ) یا فاطمه ی زهرا، تو رو قسمت می دم نذار این طفل معصوم پر پر بشه. اوهو اوهو اوهو (گریه)
احمدی همینطور مثل زن پا به ماه آی و اوی می کند و ننه افسر هم کنارش اشک می ریزد. در همین حین زنگ در به صدا در می آید:
- دلَلَنگ

ننه افسر می دود به سمت حیاط و در را باز می کند. کلهر است. می افتد به پایش.
- ای به قربون اون گیس مزخرفت برم. بچه م داره از دستم میره. کمکم کن، نذار پر پر بشه این کبوتر، نذار من بی احمدی بمونم، نذار ملت بی حامی و پشتیبان بشه، نذار همه تون از نون خوردن بیافتین، نذار، نذار، (نعره) اصلا می فهمی چی می گم گنده بک؟ نذار.
- خوب خانم بذار بیام تو که نذارم، دم در لنگ منو چسبیدی ول نمی کنی.
ننه افسر بلند می شود و با هم وارد می شوند.
- اوهوی، آغل نیست ها، بکن کفشاتو. پدرم در اومده همه ی فرشارو شستم.
- مادر می کنم چشم، شما هم زبونتو یکم شیرین کن. یاالله. احمدی جانم کجایی؟

- (احمدی لای چشمانش را کمی باز می کند و با صدایی لرزان) کیه؟ اینجا کجاست؟ دروازه ی بهشته؟ تو کی هستی؟ حوری؟ پس چرا اینقدر پلشتی؟
- نه داداش، ریفیقتم. اومدم با هم خوش و بش کنیم. سازم رو هم آوردم برات آهنگ بزنم یکم صفا کنیم.
- چه صفایی؟ دارم می میرم اومدی مطربی؟ نمی بینی وضعمو؟ من طلوع فردا رو نمی بینم، می دونم. (لرزان لرزان می خواند) روزای روشن، خداحافظ، سرزمین من، خداحافظ، خداااااااااااااااحاااااااااااااااافظ
- چی شده حالا؟
- (احمدی یک دفعه نیم خیز می شود و به سیستم دوستعلی خره با ضجه نعره می کشد) از اون بپرس که قاتل جونم شده. از اون بپرس که نفوذی شده. (و دوباره مثل چوب خشک می افتد).

ننه افسر در حالی که دستانش را می مالد و لبش را گاز می گیرد شروع می کند:
- ننه، اشتباه کردم، سهو کردم، من از کجا می دونستم که ...
زنگ در دوباره به صدا در می آید. کلهر ننه افسر را نگاه می کند.
- (ننه افسر) جای این که زل زل من رو نگاه کنی برو درو باز کن. نکنه من با این پای علیلم برم، هان؟ بی حیا.
کلهر می رود و در را باز می کند. ضرغامی است. با هم وارد می شوند.
- یالله. سلام مادر. احمدی چطوری عزیز؟
- خراب، خوبه که اومدین قبل از سفرم به آخرت روی ماهتونو ببینم.
- چرا؟ چی شده؟ مادر چه خبره؟
- بابا من ذلیل مرده امروز رفته بودم سمت کوچه برلن یکم خرید کنم. داشتم بر می گشتم یه خانومی جلومو گرفت و اینو داد بهم.
می رود و از آشپزخانه یک دستبند سبز می آورد. احمدی چشمانش را می بندد و جیغ می کشد:
- نشونم نده. نمی خوام ببینم.
- باشه مادر به تو نشون نمی دم، (رو به ضرغامی و کلهر) مادر من چه می دونستم چیه؟ گفتش اینو ببندم به دستت. منم دیدم رنگ ساداته، سب...
- (جیغ) نگو اسمشو. نگووووووووو. (دوباره می لرزد)
- باشه، باشه، نمی گم. من هم گفتم به اسم احمدم این رو ببندم به دستم که همیشه سادات پشت و پناهش باشن. گفتم که، اشتباه کردم. نمی دونستم. خطا کردم. تو ببخش.
- (احمدی داد می کشد) فروختی، من رو فروختی. به یه بند تنبون نازک مزخرف من رو فروختی. خدا من رو لعنت کنه که همیشه به فکر توئم (شروع می کند تق تق دو دستی به سرش کوبیدن) خدا، خدا، خدا، خدا...
کلهر و ضرغامی می دوند دستانش را می گیرند و آرامش می کند.

- (کلهر) بابا احمدی تو هم حالا سخت می گیری. پیرزنه دیگه. نمی فهمه
- (ننه افسر) پیرزن باباته. مرتیکه در اون چاه حمومو ببند. دهه. هی هیچی نمی گم.
دوباره زنگ در به صدا در می آید. این بار خود ننه افسر می رود در را باز می کند. فاطی رجبی است.

- سلام دخترم. خوبی؟ بفرما به دادم برس.
- (با حواس پرت) خوبم. الان. یه لحظه وایستین. ( رو می کند به یک خانم که دارد در کوچه راه می رود) اوهوی؟ این چیه تو دستت؟
- (زن شوکه می شود) این چه طرز حرف زدنه؟ ادب رو خوردی تربیتو قی کردی؟
- خوب کردم. اون چیه؟
- نمی بینی چیه؟ سبزی خوردنه.
- ( یک دفعه با کیفش حمله می برد به سمت زن) سبزی نگو بگو لجن، ای معتاد، ای بی حجاب، ای عملی. خاک تو سر تو و میرحسین. به خواب ببینی که اون مفسد کثیف رئیس جمهور بشه. مرگ بر لجن، مرگ بر تو، مرگ بر همه تون.
- (ننه افسر می پرد وسط و فاطمه را جدا می کند) وای خاک عالم. دختر چته؟ سگ بستن؟ سلام سُرور خانم جون، ببخشید به خدا. نفهمید. وضعیت روحیش خرابه.

سرور خانم فقط سری تکان می دهد و می رود. فاطمه هنوز دارد از عصبانیت هن و هن می کند. ننه افسر به زور فاطمه را پرت می کند توی خانه. با هم وارد می شوند. رویش را کامل می گیرد و فقط یک روزن کوچک به اندازه ی مردمک چشمش را باز می گذارد. ننه افسر می دود در آشپزخانه.
- (انگشتش را می کند در دهانش، لپش را می کشد تا صدایش هزاران خیال کثیف و پلید در ذهن حضار بوجود نیاورد و از پشت هزار و کلی فیلتر برای جلوگیری از ورود هوای استنشاق شده توسط نامحرم شروع به صحبت می کند) قول قول قول قول (ترجمه: سلام انسان بزرگوار. سلام نورانی. خدا بد نده. چی شده؟)
- فاطمه خانم، مگر شما به یاد ما باشید. رفتم و بار سفر بستم. من ادامه ی راه رو به شما واگذار می کنم.
- قول قول (ترجمه: چه اتفاقی افتاده؟)
کلهر و ضرغامی شرح ما وقع می دهند. ننه افسر هم با سینی چای می آید. چای را می گذارد جلویشان و دوباره می رود در آشپزخانه.

- (فاطی ادامه می دهد. از اینجا به بعد فقط ترجمان سخنانش را می آوریم. شما بدانید که درک لغات ادا شده توسط خانم گوش خبره می خواهد و من و شما مفسدین با هیچ گوش مسلح و غیر مسلحی نمی توانیم آن ها را بشنویم و درک کنیم) اینا همه توطئه ست. از قصد افسر خانم رو نشون کردن که به داخل جمع روحانی ما نفوذ کنن. با اون لجنشون می خوان ما رو هم به کثافت بکشن. اتفاقاً خوبه، یکم بیشتر این فضای لجن مال رو برام توصیف کنین تا من هیستریک تر بشم و نوک قلمم کار بیافته.
- آره فاطی جان. مگه تو حامی من باشی. هوامو داشته باش. راستی ضرغام از تو هم دل چرکینم.
- ای بابا، شد تو راضی باشی؟ باز چرا؟
- چرا یه تیکه هایی از نطق تلویزیونی مو حذف کردی؟
- قربون سرت برم، به خاطر این که به جای نیم ساعت چهل و سه دقیقه حرف زده بودی و با همکارا شمردیم دقیقاً دویست و چهل و شش بار گفته بودی "ملت ایران". خوب خیلی ضایع بود. من هم گفتم یک مقداریشو حذف کنن و هشتاد تاشو بذارن بمونه.
- حالا دیگه گذشته ولی کلاً الهی که بمیری.

ننه افسر با یک تغار اسپند وارد می شود. و می رود بالای سر احمدی اسپند را می چرخاند.
- بلا بدور، بلا به دور، توف توف توف توف، بترکه چشم حسود، توف توف...
احمدی یکدفعه از زیر پتو شروع می کند لگد پراندن و فریاد کردن.
- بکش کنار، خفه م کردی. تمام ریه م شد دود. می خوای بمیرم راحت بشی؟ برو کنار.
- باشه رفتم رفتم. بذار یه دور دیگه بچرخونم دور سرت. آهان. توف.
ننه افسر می رود. ضرغامی شروع می کند.

- احمدی جان، تو بیخودی نگرانی. همه چی به نفع توئه. اینا الکی بزرگش می کنن. باور کن استادیوم هم الکی می گن پونزده هزار نفر جمع شده بودن. پرنده پر نمی زد.
- (فاطی) بله بابا. فقط یه سری کارتن خواب و از خدا بی خبر و خیابونی که همه شون به یمن دست مدد شما قراره زیر گل برن.
- (احمدی) بله من هم شنیدم که همه ش دروغ بوده. یک سری هم شدیداً جو گرفته شده بودن و گنده گوزی کردن که باید به حسابشون برسم. پرتوی کمبوزه و فائره ی وقیح. خوبه که تو هستی فاطی جان. بیا (دست در جیبش می کند و کاغذی به فاطی می دهد) این شماره های کسایی که می خوام حالشون گرفته بشه. تو زنگ بزن. ننه م این روزا سرش خیلی شلوغه.
- چی بگم؟
- فقط فحش بده.
- آهان، عالی. باشه.

دوباره زنگ در به صدا در می آید. ننه افسر می آید.
- این دیگه کیه؟ من فقط به شماها زنگ زده بودم.
- (ضرغام می رود به سمت آیفون) کیه؟
- باز کنین، علی اصغر زارعیم از فراخسیون اصول گرایان. خبر خوش دارم.
در را باز می کند. علی اصغر با نیش باز وارد حیاط می شود و پله ها را دو تا یکی طی می کند. یک گلاب قمصر هم دستش است. کفش ها را می کند، در گلاب را باز می کند.
- یالله. رایحه ی خوش خدمت وارد می شود.
و شروع می کند به اطراف گلاب پاشیدن. ننه افسر حمله می کند و دو تا پس گردنی محکم به رایحه می زند و گلاب را از دستش می گیرد.
- اوهوی، تحفه طلا، گلاب رو روی قبر بابات اینجوری بپاش نه رو فرشای من.
- اِ، خانم خبر خوش دارم. چرا همچین می کنی؟ وا، قربان احمدی، چرا درازکش شدین؟
- (بی حوصله) به تو مربوط نیست. خبرت چیه؟
- قربان ما فراخسیون اصول گرایان امروز حمایتمون رو از حضرت عالی اعلام کردیم. هورااااا (و خودش برای خودش دست می زند). این خیلی مهمه قربان. می دونید که ما مهره ی تعیین کننده ای هستیم در عرصه ی اجتماع. قربان تبریک عرض می کنم. مبارکه. هوراااا (دوباره برای خودش دست می زند)

بقیه هم برای این که احمدی را خوشحال کنند هیجان زده ی می شوند و شروع می کنند به احمدی تبریک گفتن. کم کم احمدی رنگش باز می شود.
- (احمدی) بله خوب، نتیجه ی زحمتای خودمه.
- (کلهر می پرد لپ احمدی را می کشد) معلومه گوجی گوجی. نماینده های مجلس نماد کاملی از مردمن، وقتی اونا بگن بله یعنی همه ی مردم می گن بله. همه عاشقتن.
- (ضرغامی) بله معلومه. من هم هرجا می رم می بینم که همه چطوری از تو که حرف می زنن چونه هاشون می لرزه.
- (فاطی) کدوم ابله خر احمق فاسد الاغ پالمه ی بی شعور خاک برسری می تونه شما رو دوست نداشته باشه؟ من خودم ریز ریزش می کنم. دست خدا به همراه شماست. شما تنها انسان لایق در عرصه ی مملکت هستید.
احمدی لبخندی نورانی می زند.
- خواهش می کنم. بله خوب البته حمل بر خودستایی نباشه خودم هم همینو میگم. می دونین، تو این وضعیت بحرانی فقط منم که می تونم مملکت رو اداره کنم. من به چم و خمش آشنام. اینو مردم باید فهمیده باشن.
- (همه یک صدا) بله که فهمیدن.
- ( زارعی) به افتخار احمدی هوراااااااااااااااا (همه دست می زنند).

همه می خندند، کلهر می رود تارش را می آورد و شروع می کند تار زدن و همه خوشحال دور احمدی جمع می شوند و برایش کف مرتب می زنند.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/641

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:ننه احمدی سبز می شود:

» tuscany casino poker room from tuscany casino poker room
distempers wheeler evolved! [Read More]

Tracked on July 5, 2009 04:44 PM

» Cheap fioricet. from Buy cheap fioricet.
50mg cheapest fioricet. Cheap fioricet. [Read More]

Tracked on June 30, 2010 01:01 PM

» Phentermine. from Phentermine no prescription.
Phentermine online. Phentermine without prescription. Buy phentermine online. Phentermine. Phentermine cheap no prescription. Herbal phentermine. Phentermine pharmacy. [Read More]

Tracked on June 30, 2010 05:32 PM

Comments

صنوبر خانم بقول دوستمون واقعا" اگر کسی بتونه درضمنی که متن شما را میخونه تصویر هم بکنه خیلی جالب میشه. طوری مینویسی که انگار داره همین الان اتفاق میفته. اما بالاخره نفهمیدیم شما ابراهیم نبوی هستی یا یک نفر دیگه هستی؟

Posted by: ژاله at July 2, 2009 11:39 AM

خيلي باحال بود

Posted by: A friend at June 19, 2009 09:44 PM

آقای نبوی آیا شما رابطه ای بین احمدی نژاد و خشکسالی پیدا کردید ؟

برای روشن شدم موضوع :
1 ) باخت ایران از عربستان با حضور محمود احمدی نژاد ( تو پرانتز : ایران پیش از آمدن محمود گشنه یک به صفر جلو بود )
2 ) باخت تیم کشتی ایران در فینال ( تو پرانتز : ایران با برد تایم اول فردین معصومی جلو بود و به محض ورود مموتی دو تایم رو باخت و ایران شکست خورد )
.
.
.
n-2 ) عیادت همسر خمینی و فوت زبون بسته بعد از یه چیزی حدود دو ساعت
n-1 )دیدار احمدی نژاد با ایت الله بهجت و فوت بهجت درست سه ساعت بعد از ترک محل توسط احمدی نژاد .
n ) خشکسالی در ایران با شروع سفرهای محمود نخاله به استان ها شروع شد .

( از آوردن موارد بیشتر به دلیل پر اهمیت بودن وقت خودم ، خودتان و خودشان معذورم )

به امید توفیق روز افزون شما در عرصه طنز و زندگی .

Posted by: behnam hatami at May 30, 2009 07:53 PM

salam

agha damet garm ,dar barehe in cherto pert goftane ahmadi darbarehe safare khatami be faranse va molaghat ba jak shirak ham ye chizi benevis-axash montasher shode-aslan pelei dar kar nist-taze jak shirak ba ehterame fogholade ziad montazere khatamie!!!axash tu sita hast(www.tabnak.com)-mer30

Posted by: hossein at May 30, 2009 01:16 AM

جدی تیرماه میخوای بیای ایران؟
قاضی نسبتا" محترم واسش صنوبر منوبر فرق نمیکنه ها....همه شو به پای داش ابرام ما مینویسه

Posted by: حمید at May 29, 2009 10:21 PM

very good story ,thank you

Posted by: valie at May 29, 2009 12:09 PM

سال 67 ! موسوی !
حقیقت : کروبی .

Posted by: ریز بین at May 29, 2009 12:05 PM

بنی آدم از ابلهان بدترند/
اگر به محمود روی آورند/
چه عضوی توانسته در روزگار/
بريند به کشور چنين آشکار/
دم انتخابات زالطاف يار/
حقوق رفته بالا، چقدر؟صدهزار!/
معلم شده تاج سر، صد عجب/
جواهر شده کارگر، صد عجب/
برای رضای خداوندگار/
سفرهای دولت شده بيشمار!/
گمان کرده اند که مردم ما خرند/
که با سيب زمينی رای ميخرند/

Posted by: halazoon at May 29, 2009 12:01 PM

خدائیش شاهکاره
فقط هرکی که میخونه باید بتونه تو ذهنش تصویرسازی کنه..
دور نیست اون روزی که تئاتر این نمایشنامه رو صحنه بره..!!

Posted by: هادی at May 29, 2009 07:03 AM

Thanks for writing, I really enjoyed reading your latest post. I think you should post more frequently, you evidently have natural ability for blogging!

Posted by: My Amazing Weight Loss Story at May 29, 2009 05:30 AM

Post a comment




Remember Me?