سه شنبه 5 خرداد 1388
سه شنبه 5 خرداد 1388

ما سبز هستیم، ریشه در خاک، منتظر آفتاب گرم، تشنه آب پاک، همنشین خاک
ما سبز هستیم، که هر روز بیشتر و بیشتر می شویم، ریشه آنقدر دوانده ایم که هر روز دانه ای در کنارمان جوانه می زند، پیراهن سبز می پوشد، بر شانه اش شالی سبز می نشیند و بر مچ های دستش به جای مچ بندهای سرد و سخت استبداد، مچ بندی سبز می نشیند که وقتی دست هایمان را گره می کنیم و به آسمان می بریم، آسمان می داند که هزاران دست، هزاران هزار دست، سبز را فریاد می زنند، با هزاران تصویر سبز و امیدوار.

ما سبزیم، چون اراده کرده ایم از سیاهی بگریزیم، چون فصل سیاه زمستان رفته است و روسیاهی به ذغال مانده و فصل بهار آمده است و زمین می شکافد و فلک را سقف نیز و جوانه جوانه سبز می شود تمام زمین و اگر خدا نیز باران شود و بر شاخه های سبز ما قطره ای بنشاند، ما سرزمین مان را از شر سیاهی نجات می دهیم.

ما سبزیم، چون از میان سرخ های کهنه و سرگردان و بی سرنوشت سالها رنگ خون مردمان را پرچم کردند و خشم شان را به سرخ درآوردند و فریاد برکشیدند و با مشت های آسمانکوب قوی ابرها را چنان در هم کوبیدند که ابر باران شد و باران از روزن روزن خاک رفت تا دانه را جوانه سازد تا برگی و ساقه ای و درختی و سایه ای و جهانی سبز که آسمان را آبی می خواهد و سرنوشت ما را سبز.

بر دست های زهرا مچ بند سبز را می بندم تا آزادی را فریاد کند، بر شانه هایم شال سبز اهل حقیقت را نشانه می کنم تا دستی سبز از دور بر شانه هایم بنشیند از تمامی آنان که تاریخ حقیقت را در سرزمین مان سبز رنگ کردند، سبز سبز سبز.

از گوشه گنجه مادربزرگ شالی کهنه را که بوی تاریخ این سرزمین زیبای بزرگ مان را دارد، بیرون می آورم و آن را قطعه قطعه قطعه می کنم، تا هزار هزار دست جوان و تازه و پر از قدرت و نیروی رنگی از سبز را بنشانند بر مچ هایشان تا با رنگی که از آن ماست و از آن تاریخ ماست و از آن ایمانی ایرانی است، یک رنگ شویم علیه سیاهی نومیدی و استبداد و سرخی بی رحمی و خونخواهی.

صد سال است هر که می آید پرچم زیبای ایران را نشانه ای می کند برای قدرتش، یکی شیری می نشاند و دیگر شمشیری، یکی نام خویش بر پرچم می نویسد و دیگری بابازیهای دیگر هر روز با این رنگ های ساده بازی ها می کنند.

ما سبز را از پرچم مان گرفته ایم و آن را بر شانه های مان نشانده ایم، پرچمی سبز بر دوش کورش، و پرچمی سبز در دست آرش و شالی سبز بر شانه لیلا و مچ بندی بر دست های پروین و مونا و پالیزا و حسین و امیر و سارا و هزار هزار پارچه سبز که چون ریسمانی ما را به هم وصل می کند، ما هزاران را، ما دهها هزار تن و ما صدها هزار تن، ما که میلیونها چشم امیدوار هستیم و دهان مان آزادی و عدالت و حق و برابری و ایران را فریاد می زند.

هادی پیشانی اش را سبز می بندد
کورش پرچمی سبز بر شانه می نهد
هاجر با رنگ نشانه ای سبز روی صورتش می گذارد
پریا ناخن هایش را سبز می کند
گلرخ تهران را سبز سبز سبز می کند
سهراب با ریشه ای سبز در خاک زنده می شود
علیرضا، سبزترین دست را برای دوستی دراز می کند
پویا پیراهنی سبز می پوشد
در دست ها سبزها فریاد می زنند

مرد سبز ما آمده است، میرحسین
ما او را بر شانه های مان می نشانیم
دست های میرحسین و زهرا در دست هم جوانه می زنند
و سبزی خنکای خاتمی بر سر ماست

ما بهار سبز را باور کردیم
تا زمستان سیاه فقر و فلاکت را دور بیندازیم
زنده باد بهار، زنده باد سبز، زنده یعنی سبز، سبز باش
ابراهیم نبوی
چهارم خرداد 88
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/639