شنبه 2 خرداد 1388

وقتی بخت وارون شد

ahmadimadimadi.jpg
Art Work by: Zizi Jonothan Lewis as ahMADinejad

آن روز هایی که هنوز دروغ نه حناق بود، نه آنفلوانزای خوکی و مرغی و کنتور هم نمی انداخت یک نفر با لباس پاره و دمپایی های لنگه به لنگه الله بختکی مثل انجیر خشک از یک جایی (آسمان نبود، حیف از آسمان) تلپی افتاد پایین. تا افتاد، وسط کوچه بساط خود را پهن کرد و شروع کرد آسمان و ریسمان را به هم بافتن. گفت:

- من احمدیم (نگفت در جمع دوستان "نماد کامل بربریت" صدایش می کنند تا کسی قالب تهی نکند) من خیلی نازم، مثل گل پیازم. آی بچه ها، نازتونو بنازم، عشق، صفا، صمیمیت. پول، غذا، شخصیت. من از "خاتم خان" خیلی بهترم. چیه اون دهاتی؟ من به شما همه چی می دم، حقتونه.
یک نفر گفت:
- شیرین می زنه بابا.

آن یکی گفت:

- نذارین بیاد. دروغ می گه.
یکی دیگرگفت:
- دروغ چیه؟

دیگری گفت:

- ما رو ببین با کی می خوایم بریم سیزده بدر. هیچی بابا، بذار بیاد.

یک نفر گفت:

- یه لحظه صبر کنین، باد سنجم باهام نیست.
و انگشتش را تا خرتناق در حلقش فرو کرد و گرفت رو به آسمان و بعد یک دفعه دایره زنگی اش را در آورد و شروع کرد رقصیدن:
- ماشاء الله، ماشاء الله. کی تو رو قشنگت کرده/ مست و ملنگت کرده.
یکی گفت:
- نیا. تو دروغ می گی؟
یکی گفت:
- بیا ببینیم چی میگی؟
یکی گفت:
- به ولله فقط تو باید بیای. اگه تو نیای خودمو آتیش می زنم. اجازه بدید پاتونو ببوسم. اجازه بدید نوکر خودتون و پدرتون با هم بشم. تو خوبی، تو ماهی، فدات بشم الهی.
آن یک نفر آمد و "خاتم خان" رفت. (موسیقی متن: شد خزان گلشن آشنایی/ باز هم آتش به جان زد جدایی، با صدای بدیع زاده)
یکی گفت:
- گاومون زائید.
آن یکی گفت:
- آدم بدی نیست. ظاهرشو نیگا.

سومی گفت:

- آخه اصلا قد این حرفا نیست.
یکی دیگر گفت:
- خفه خفه. تا باد این وری می وزه هرکی ناراضی باشه و حرف مفت بزنه خودم سرب داغ می ریزم ته گلوش. چشماشم با قاشق در میارم.
و رفت چسبید ور دل طرف و مشغول بوسیدن و لیسیدن و بلعیدن او شد و مدام او را می انداخت روی شانه هایش و بالا پایین می پرید.
طرف تا آمد نامردی نکرد پیف پاف را گرفت دستش و "فیس فیس" همه را تار و مار کرد. همان زمان ها کم کم فالوده شروع کرد دندان شکستن و دیگر کارش به جایی رسیده بود که آرواره ی آدم را هم خورد و خاکشیر می کرد. تازه این که چیزی نیست. یک روز یک دفعه مردم دیدند آب جوب پررو پررو دارد سر بالا می رود و عین خیالش هم نیست. قورباغه ی کنارش هم ابوعطاء می خواند که هیچ، بانجو هم می زد و سامبا هم می رقصید. گفتند:
- ای بابا! آب جان! چرا سر بالا؟
آب گفت:
- ای بابا و کوفت و درد و زهرمار. مگه جور دیگه هم می شه؟
گفتند:
- قورباغه از تو بعیده.
قورباغه گفت:
- نه هیچم بعید نیست. تازه خیلی زر زر کنید تو سرتونم می زنم. تعجب نداره که.
*******

"خاتم خان" نمی آید، "موسیو سبزعلی" می آید:
یک چند وقت گذشت و دیگر کارد به استخوان اکثریت رسید. رفتند پیش "خاتم خان". "خاتم خان" گفت:
- می خوام ها. ولی ارزن رو رختم پهنه.
( موسیقی متن، باز هم همان، با صدا و سبک بدیع زاده ای: تاهاها، کِ هِ هِی، بی هی هی تو بُوَد (تا کِی بی تو بُوَد)/ اَ هَ هَز، غَ هَ هَم، خو هو هون، دلِ من (از غم خون دل من)/ آآآآآآآاه از دل تو
"خاتم خان" گفت:
- خوب گریه نکنید خیلی، یکی دیگه رو معرفی می کنم. و "موسیو سبزعلی" را معرفی کرد.
موسیو آمد. موسیو با رنگ سبز آمد. خانم موسیو هم آمد، خانم موسیو با روسری رنگی آمد. از آن طرف هم "کروب خان" آمد. "کروب خان" با توپ پر آمد. زن "کروب خان" هم آمد. زن "کروب خان" با عینک دودی آمد. در آن زمان که آش آنقدر شور بود که همه نمک بسته بودند، خانم موسیو گفت:
- ببینین من رنگ رو دوست دارم. ببین روسریم رنگیه. نازی هنر، نازی آزادی.
یک سری گفتند:
- آره به ولله تو این دوره زمونه نوبری.
خانم کروب با عینک دودی آمد گفت:
- ببینین من ازخانوما دفاع می کنم. البته اگه خیلی خوشگل باشن خوشم نمیاد ازشون ها. گفته باشم. حرص می خورم.
باز یک سری گفتند:
- وای، باز هم به از هیچیه.
در آن زمان که "احمدی" با چنان سرعتی دنده عقب رفته بود که توحش و بربریت به وضعیت ما می گفتند زکی، موسیو گفت:
- ببینین من زنم رو تو گنجه قایم نمی کنم. تازه این که چیزی نیست. ببینین من دست زنمو تو جمع می گیرم تو دستم.
یک سری از هیجان لبشان کج شد و سریع عکس را به هزار و چهارصد و سی و دو جا مخابره کردند. یک سری هم جیغ کشیدند و گفتند:
- واااااای تورو خدا ببین چه قدر تمدن و مدرنیته.
کروب خان گفت:
- ببین من ساسی مانکن رو دوست دارم.
یک عده گفتند:
- اوا، این جا کجاست؟ لاس وگاسه؟ آزادی ببین چه می کنه!
یک سری خوشحال شدند. ولی یک سری هنوز قانع نبودند، گفتند:
- اینجوری نمیشه موسیو. بگو که اینجا رو گل و بلبل می کنی. بگو که همه اشتباه کردن. بگو که همه غلط کردن. بگو مرگ بر قبلیا. بگو همه چیز عالی. بگو همه آزاد.
"موسیو" به زبان بی زبانی گفت:
- می شود لطف کنید در این هیر و ویر اینقدر با سیخونک پاشنه ی آشیل بنده را انگولک نکنید؟ الان وقتش نبود ها.
اما "کروب" خان تند و تیزتر می گفت. دروغ چرا، خوب می گفت. فقط خانمش، همان که عینک دودی داشت هنوز هم می گفت:
- من خوشگل ها را دوست ندارم. من خودمان را دوست دارم.
********

بربر می ترسد:
آن طرف "بربر" کم کم نگران می شود. آنقدر هم همه را اذیت کرده بود که داد دور و بری هایش هم در آمده بود. دیگر ترمز برید. شروع کرد هر روز هر روز به زور به همه شتیل و مشتلق دادن. یک عالمه آبنبات آورد و گفت:
- ای مردم اینا که می بینین آبنباته. آبنبات حق مسلم شماست.
مردم گفتند:
- چطور اینقدر دیر یادت افتاد؟
"بربر" گفت:
- آخه رقاصک ساعتم از کار افتاده بود نفهمیدم داره دیر می شه. به جان خودم. این تن بمیره بیاین آبنبات فرو کنم تو حلقتون تا خفه شین.
"بربر" دست کرد در خورجینش و یک مشت آبنبات پرت کرد سمت بچه های محله.
"علیخانی قزوینی" هم داد زد:
- آره راست میگه، حقه تونه، بگیرینش ولی بعد پشتتونو بهش بکنین و برین.
یک سری دوباره وزش باد را سنجیدند و گفتند:
- سخاوتت را قربان، گشاده دستی ات را قربان. بگو ماشاء الله.
بقیه آبنبات ها را نگاه کردند و گفتند:
- به گدا خیر می دهی؟ از آن همه آبنبات سهم ما فقط همین است؟
بربر گفت:
- ای بابا، صندوقم سوراخ بود، درشم باز بود. همینا مونده.
و در حال که دهان خودش پر آبنبات بود سه تا آبنبات دیگر هم پرت کرد.
یکی گفت:
- حالا اینقدر تند می خوری بپا نجّه گلوت.
خلاصه، مردم آبنبات ها را برداشتند، یک مشت پولکی هم گذاشتند رویش، به خودش پس دادند و گفتند:
- بیا بابا ارزونی خودت. وضع تو از ما بدتره.
"بربر" گفت:
- ای بابا، بچه ها. نه خیکی دریده نه دوشابی ریخته. چه مرگتونه؟
ولی بچه ها قبول نکردند. "بربر" دید اینطوری نمی شود. "فاطمه آدم پاره کن" و "شریعت ندار" را فرستاد به جانشان. فاطی هاون و وردنه پرت می کرد، "شریعت ندار" هم لنترانی باز می کرد. اما باز هم افاقه نکرد. باز "بربر" رفت یک چِغِری را آورد. چِغِر، مهرش را گرفت دستش و شروع کرد دانه دانه از همه پرسیدن گفتن:
- بگو "بربر" ماهه.
- نمی گم
تق یک مهر روی دست طرف کوبید: "این روسپی است"
- بگو "بربر" ماهه.
- نمی گم.
تق یک مهر روی پیشانی طرف کوبید: "این از اوباش است"
خلاصه همه شدند خیابانی و لات و لوت ولی باز هم نشد. تمام صدا و سیما را بسیج کرد. همه شروع کردند مجیز گفتن. 20:30 های بمب نمک آمدند گفتند:
- "بربر" ماهه. "بربر" موشه. "بربر" نازه.
جواب شنیدند:
- خوب اگه اینقدر خوبه سوراخش کنین بندازین گردنتون. به ما چرا قالبش می کنین؟
"بربر" دید باز هم نمی شود. گفت:
- اصلاً من می خوام فیلم انتخاباتی بازی کنم.
همه ی کارگردان ها فرار کردند.
گفت:
- حسین درخشان گناه دارد. رکسانا را آزاد کنید من روحم لطیفه، گریه م می گیره.
گفتند:
- مزه نریز گوشت تنمان ریخت. تو اصلا آزادی بده در حد بنز، اصلا بگو کافه "افق طلایی" را باز می کنی و به هیچ چیز هم کاری نخواهی داشت. نمی خوایم آقا. زور که نیست.

و چون زور نیست هنوز که هنوز است، بربر دارد مثل فیل خرج می کند و می گوید یک قران هم خرج نکرده ام و اصلا نیازی ندارم به این ریخت و پاش ها. این طرف هم هنوز که هنوز است یک سری می گویند "موسیو سبزعلی". یک سری می گویند نه نه، کدر است، "کروب خان". یک سری هم می گویند خاک بر سرجفتشان با شما با هم، که سطح توقعتان اینقدر پایین است. نه شخصیت دارید، نه کلاس اجتماعی، نه اِشِل.

اسطوره مدرن: زمانی که دیگر بفرما به اسطوره ها پیوسته است و انتخاب بین "بنشین و بتمرگ و بمیر" است، زمانی که هر جعلقی سروری می کند و زمانی که فقط کلاغ "بیب" دریده ما را قهوه ای نکرده، همینش هم نوبر است.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/636

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:وقتی بخت وارون شد:

» Diazepam. from Diazepam.
Diazepam benefits. Diazepam link messageboard aimoo com freecat us. [Read More]

Tracked on October 27, 2009 05:07 AM

» Ritalin alternatives to. from Pro and cons on ritalin.
Long term ritalin side effects. Ritalin. Ritalin no prescription. Expired ritalin. [Read More]

Tracked on May 10, 2010 10:55 PM

Comments

Very very good

Posted by: جواد at May 24, 2009 11:37 PM

Post a comment




Remember Me?