پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388
پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388

کاری از صنوبر
زمان: روزی از روزها پس از سخنرانی غیرشفاف میرحسین موسوی در مازندران
مکان: منزل افسر خانم
احمدی نشسته است در آشپزخانه پیش ننه افسرش و دارد نقاشی می کشد. ننه افسر هم مشغول پخت و پز است.
- قربون پسرم برم، به چی اونجوری لبخند می زنی؟
- هیچی کلا حالم خوبه. موسوی رفته مازندران باز کدر بازی در آورده یعنی مردم از ذوق. نمی دونم باور می کنی یا نه ننه ولی خودم آخرشم.
- معلومه، پس نه. قربون اون قدش برم.
- بذار امروز یه زنگی بهش می زنم حالشو می گیرم.
- باز شروع نکن ها. من حوصله ندارم. اگه اذیت کرده بگو خودم بهش زنگ بزنم اگر نه بشین سر جات. خوبیت نداره.
- اذیت که همه چیزش اذیته. ولی نه این دفعه می خوام یه کم حرصش بدم.
- غلط می کنی. نکن یه کاری که اون تلفونو بذارم تو گنجه.
- اه بابا باشه، ضد حال!
- قربون اون شکل ماهت برم. تو آقایی، این کارا مال لات و لوتای خیابونه. پسر خوشگل من از این کارا نمی کنه. تو بدون این چیزا هم قهرمانی.
- (چشمهایش برق می زند) مثل علی کوچولو که می رفت به جنگ اژدهای دندانخوار؟
- آره مادر رشمه رشمه بشه برات. عین علی کوچولو. حالا بپر فشنگی سفره رو بنداز که بشینیم ناهار بخوریم.
- (احمدی که خیلی جو گرفته شده است) با مرد اول مملکت اینجوری صحبت نکن ها. بگو لطفا و گرنه حالتو می گیرم.
- خوب دیگه پررو نشو تا نزدم تو دهنت. بدو.
احمدی سفره را می اندازد و در همان حال هم مدام در هوا لنگ و لگد می پراند و از خودش سر و صدا در می آورد. ننه افسر می آید و یک پارچ آب پرتقال می گذارد روی سفره و می رود غذا را هم می آورد. با هم می نشینند سر سفره.
- اااااااه بازم که کوکوی سیب زمینی، تو رحم نداری؟
- اه و زهر هلاهل. یه کامیون سیب زمینی آوردی خالی کردی تو حیاط می گی چیکارشون کنم؟
- بده به همسایه.
- یک عالمه دادم. بخور کفران نعمت نکن. اون موقع که داشتی سفارش می دادی باید فکر اینجاشم می کردی.
- من چه می دونستم مردم اینقدر تا خرتناق سیرن که دیگه به سیب زمینی و پرتقال هم مرگ می فرستن. همون حقشونه که گرسنه بمونن.
مشغول خوردن ناهار می شوند که برای احمدی یک "اس ام اس" می آید. احمدی "اس ام اس" را می خواند.
- اوهو! چه کارا! چه چیزا!
می رود به سمت تلفن.
- بچه بشین ناهارتو بخور، بسه کار. شدی چهارتا تیکه استخون.
- نه صبر کن یه تلفن واجب دارم.
شماره را می گیرد.
- بله؟
- همین فقط شما کم بودی ها.
- علیکم السلام، شما؟
- سلام، احمدی ام.
- چه می گویی بچه؟
- تلویزیون جهت بگیره یا نگیره به شما چه مربوط؟ میشه آقای مکارم خواهش کنم لطفا کشک خودتونو بسابین و تو کارایی که بهتون مربوط نیست دخالت بیجا نکنین؟ داداش من! بشین کنار بذار باد بیاد.
افسر خانم اسم مکارم را که می شنود با وحشت از پای سفره به سمت احمدی شیرجه می رود. دو تا محکم می کوبد تو سر احمدی.
- ذلیل مرده ی بی عقل کی می خوای آدم بشی؟ آدم اینجوری با بزرگترش حرف می زنه؟ بمیرم از دستت راحت بشم (دو تا دیگر هم قایم می کوبد پس گردنش. هاله احمدی پرت می شود وسط سفره. احمدی گوشی را می اندازد و با گریه فرار می کند)
- الو حاج آقا سلام. خوب هستین؟
- هر دم از این باغ بری می رسد خواهر.
- نه والله. حاج آقا غلط کرد به خدا. خودم پدرشو در می آرم. بچه س دیگه نمی فهمه. شما ببخشید. شما بزرگوارین. این بچه این روزا خیلی تحت فشاره. من خودم به حسابش می رسم. شما رو به خدا به دل نگیرین.
- نه خانم، ما عادت کرده ایم دیگر. خدا شفا بدهد ان شاء الله.
- خیلی خیلی عذر می خوام. به خانواده خیلی سلام برسونین.
و گوشی را می گذارد. با عصبانیت سفره را جمع می کند. احمدی هم افتاده است در آن اتاق روی زمین و همینجور نعره می کشد و گریه می کند. افسر خانم ظرف ها را می شوید، چادرش را سرش می کند. احمدی همین طور دارد گریه می کند.
- اونقدر گریه کن تا بمیری. من نمی دونم تو به کی رفتی که اینقدر بی ادب بار اومدی. من دارم با شکوه خانم می رم بیرون. دو سه ساعت دیگه می آم. اصلا تو هم پاشو برو خونت. پدرمو در آوردی.
موقع رفتن تلفن را هم می زند زیر بغلش می برد. احمدی هم تا مادر می رود چهارتا فحش می دهد تا دلش خنک شود. چند دقیقه بعد از اتاق می آید بیرون. می بیند تلفن سرجایش نیست.
- واقعا که برات متأسفم مامان خانوم که اینجوری بچگونه رفتار می کنی.
موبایلش را بر می دارد و شروع می کند شماره گرفتن.
- بله؟
- سلام، می تونم با میرحسین خان صحبت کنم؟
- الان کار دارن.
- من یکی از همکاراشونم، کار خیلی واجب دارم.
- چند لحظه...
خانم رهنورد می رود در اتاقی را می زند و در را باز می کند. خاتمی و میرحسین موسوی نشسته اند.
- ببخشید وسط درس مزاحم شدم. یکی زنگ زده با شما کار واجب داره.
و گوشی را می دهد به میرحسین.
- بله
- چطوری؟ مازندران خوش گذشت؟
- شما؟
- احمدی خوش الحان. بابا گند زدی با این حرف زدنت بیچاره بیا ببین برای من چه جوری سینه چاک می کنن. آدم فضایی! کدر! شیشه پاک کن بیارم خدمتتون که شفاف بشین؟
- (میرحسین سعی می کند جواب بدهد) ما...دَدَدَر این... بحر...تَتَفکر کُکُجاییم....
- (احمدی ادایش را در می آورد) ماماماماما، اوووو چیه سوزنت گیر می کنه؟ سفارش می دم برات تخم بلدرچین بفرستن.
میرحسین گوشی را می دهد به خاتمی
- احمدیه.
- (خاتمی) چی می گی؟
- وای به به سلام، سید قهر کرده. چطوری؟ هیچ نمی گی احمدی خرت به چند؟
- کاری داری؟
- داشتم می گفتم اینقدر خودتونو نکشین. روی اون عزیزتونم سرمایه گذاری نکنین. خبراش رسیده تو مازندران چه کرده. خودم هستم در خدمتتون، حالا هی شلیته ی سبز بپوشین و ادا در بیارین.
- آمدی خوردی، برو انگل مشو.
- فعلا که مردم از من خیلی راضین خودشون می گن بمون.
- بله، فیلم سفرتون به خارک رو دیدیم. خیلی قشنگ بود، مخصوصا اونجاش که همه یک صدا فریاد می زدن "دروغه، دروغه". اگر راضی بودن اینه که ما نخواستیم.
- (عصبانی می شود) خوب که چی؟ مهم اونه که من با اعتماد به نفس اونجا وایستادم و ادامه دادم، مثل دوست تو بی جواب نذاشتم برم. واقعا آبروریزی بود، من جای شما بودم رو خودم بنزین می ریختم خودمو آتیش می زدم.
- حتما این کار رو بکنید.
-
خاتمی گوشی رامی گذارد.
- این بچه نه فرهنگ دارد نه شعور نه ادب. تو هم که با این حرف زدنت. چرا همچین می کنی؟
- (زهرا خانم) آقای خاتمی من از همون اول بهش گفتم تو باید فن بیان داشته باشی، به خرجش نمی رفت که نمی رفت. اگه بدونین چقدر اصرار کردم بهش.
- اشکالی نداره حالا از امروز باهاش یکم کار می کنم ببینیم خدا چی می خواد.
- (میرحسین) آخه مردم یه سووالایی می پرسن که نمیشه جواب داد. من چی بگم؟
- (عصبانی می شود) ابراز ناراحتی بکنی می میری؟ بگو الان جاش نیست جواب بدم، نه اینکه بگی من زندانبان نیستم که در زندان باز کنم. من اینجوری حرف می زدم؟
- خواستم بگم، نشد، اون لحظه زبونم نچرخید. به خدا نشد. جاش نبود. ولی چشم.
آن طرف احمدی روی شکم دراز کشیده و باز عنق شده.
- اصلا این مرد آفته. خوره ی روح منه. بدبختی داریم ها. (یک دفعه یاد یک چیز دیگر هم می افتد و یک دانه می کوبد روی پیشانیش) وای، محسن یادم نبود. تو از کجا پریدی وسط آخه؟
شماره محسن رضایی را می گیرد.
- الو.
- همین تو رو کم داشتیم دیگه. برای چی اومدی؟
- به تو چه؟ مگه ارث باباته؟
- به نفع جفتمونه که تو بکشی کنار. جدی می گم. اون وعده هایی که دادی همه ش دروغه. نامرد دروغگو، تو داری مردم رو گول می زنی با این وعده ها.
- اوه اوه، دنیا ببین چه فنده/ کور به کچل می خنده. تو که سر تا پات دروغه.
- (کم کم دارد عصبانی می شود) من فرق می کنم. به جای این کار بیا پشت منو بگیر من خودم قول می دم هواتو داشته باشم.
- به رختخواب شاشیدنت کم نبود، چائی شیرینم می خوای؟ نمی رم آقا. تو برو، بسه دیگه. هر چی بی آبرویی می کشیم از دست تو و اون ریخت و پاشا و ملیجک بازی هاته.
- (عربده می کشد) الهی بمیری، با زجر بمیری. آتیشت می زنم. صبر کن. فاطی رو که می شناسی. اگه نفرستادمش سراغت. پودرت می کنه. حالا ببین.
گوشی را می گذارد. بلند می شود و شروع می کند در خانه قدم زدن. هاله اش را از روی زمین بر می دارد می گذارد سرش و می رود جلوی آینه. خودش را نگاه می کند و چند نفس عمیق می کشد:
- احمدی جنگجو، قهرمان قهرمانا، می رود به جنگ اژدهای بدجنس. آره. درستش می کنم. من ناامید نمی شم. (چشمانش را ریز می کند) بله، این منم، احمدی، احمدی اینجا، احمدی اونجا، احمدی همه جا. احمدی گل پسر، تاج رو سر.
و دوباره با آن اعتماد به نفس کاذبش می رود تا برای سفر انتخاباتی بعدیش برنامه ریزی بکند. ورق می زند و در صفحه ی هدایای اهدایی مرور می کند:
- خوب، سیب زمینی و پرتقال و پول که دادیم، یه چیز تازه. (فکر می کند) آهان، ایول، بادکنک و آدامس تق تقی.
می رود صفحه ی بعدی:
- شروع سخنرانی، با صحبت دوستانه و خودمونی دیگه. خداییش سر لرستان خیلی ابتکار خوبی زدم. به عقل هیچ کس نمی رسید که این جوری صمیمیت برقرار کنه. (فکر می کند و پس از چند لحظه می نویسد) خواندن سرود "خوشحال و شاد و خندانم" به صورت دسته جمعی و آهان، پس از سخنرانی برگزاری مسابقه ی "زو" و "طناب کشی" با اهدای جایزه به برندگان. آره این عالیه. اون سری پدرمون در اومد تا تونستیم این بچه دبستانیای ولدالزنا رو یه جا بند کنیم.
می رود صفحه ی بعدی:
- متن سخنرانی (تیتر می زند) مرگ بر آمریکا و این ها (10 دقیقه)، مرگ بر اسرائیل (15 دقیقه)، دشمن در کمین، خطر همه جا (روی هم 7 دقیقه)، ما قدرت جهانیم (7 دقیقه)، زمان به نفع ملت ایران (7 دقیقه)، فلسطین و لبنان گناه دارن (15 دقیقه الا ماشاء الله)، رسیدگی به مشکلات مردم (اگر وقت شد 20 ثانیه)
دفترش را می بندد، خوشحال خوشحال می رود ماشین های اسباب بازیش را می آورد و ماشین بازی می کند.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/630
ایشالا همیشه بتونین بنویسین
جامعه واقعا به امثال شما نیاز داره
پیروز باشید- درود براصلاحات و آزادی
Posted by: فاطمه at July 15, 2009 02:47 AM
سلام آقای نبوی.
یه سؤال دارم.آقا شما این همه استعداد طنز رو از کجات آوردی؟انصافاً تو هر زمینه ای یه طنزی می سازین معرکه! خدا شما رو واسه ملک ایران حفظ کنه.
Posted by: foad at May 16, 2009 07:10 PM
salam nabavi
khodaee ba in karat akharesh ahmadi mire
unvaght mardom dige sooje khande nadaran
nakon in karo khoda ghahresh migire
mamnoonam az tamame kar haye ghashanget
Posted by: farzam at May 7, 2009 07:11 PM