دوشنبه 14 اردیبهشت 1388

خلقیات آن "سپیدار"ها

Writing Center.jpg
تصویری نسبتا کامل از دست صنوبر در حال نوشتن چند مقاله مهم

کاری از صنوبر

برخی از انسان ها، بعض شما نباشند که به حتم نیستند، یک سری خصائل اخلاقی دارند که، چطور بگویم، خیلی پسند نیستند. البته گفتم ها، دور از جان شما. حال چرا در این هیر و ویر یاد این افتادم؟ حقیقتش را بخواهید جرقه اش از وبسایت رجانیوز- متن کامل "فرزند ملت"، مجموعه خاطرات منتشر نشده از دکتر احمدی نژاد- زده شد. البته که باید جانب انصاف را بگیرم و بگویم که این ویژگی فقط مختص یاران "دکتر احمدی نژاد" نیست و از این کتاب های خاطرات و ناگفته ها تا دلمان بخواهد داریم. از عهد شاه وزوزک بگیرید همین جور بیایید جلو تا الان که اینجا در خدمت همدیگر نشسته ایم و از فرط خوشی بیش از حد پس افتاده ایم. حقیقت دیگر را بخواهید بدانید این که بخواهیم نخواهیم این ویژگی های منحصر به فرد همان برخی ها بر عرصه های اجتماعی و سیاسی هم تاثیر گذار هستند. اصلا در کل بد پیله ای هستند این خلقیات.

از آنجایی که خیلی سخت است مدام بگویم "این برخی ها، این برخی ها"، یکی از این برخی ها را که اسمش هم “سپیدار” خانم است نمونه می آورم. قبول؟ در کل مقصود من سه خصلت بارز است که خصلت اول را به دلیل اهمیت بالایش بیشتر توضیح می دهم. برویم؟ رفتیم.

- “سپیدار” گاهی (شما بخوانید در اکثریت مواقع مگر خلافش ثابت شود) از فردی که دوستش دارد برای خودش بت می سازد:
این “سپیدار”، خدا نکند از یک نفر خوشش بیاید. آنچنان شیفته ی طرف می شود که دل و دینش از دست می رود. همه محاسن جمله در طرف خلاصه می شوند و دیگر فرد را مصون از هر نوع عیب و ایراد می بیند. دیگر تو جرئت داری انتقادی بکنی؟ شکمت را مثل هندوانه پاره می کند. آن طرف هر کاری کند “سپیدار” غش می کند. همه ی سخنان شخص مربوطه به گوش “سپیدار” طنینی از ملح و حلاوت (هر دو باهم) می اندازند. کوچکترین کارهایش در چشم “سپیدار” می شوند بزرگ، در حد خرق عادت.
آقا همین چند وقت پیش "سکینه سلطان"- حال به هر دلیلی- پسند “سپیدار” افتاد. دیگر "سکینه سلطان" هر کار می کرد “سپیدار” غش و ضعف می رفت. پاره ای از یادداشت های خصوصی اش را برایتان می آورم تا متوجه منظورم بشوید:
"امروز این مه من، این بت چین، این صنم، این "سکینه سلطان" که قربان قدشان بروم الهی، گلی را به دست گرفتند، رایحه ی گل را به منخرین فرو کشیدند و گفتند:" به به چه خوشبو." و من از این همه احساس دندانهایم کلید شد."
توضیح: همین می شود که "سکینه سلطان" آنچنان شیفته ی خودش می شود که هر موقع می خواهد از خودش حرف بزند چانه اش می لرزد و مدام از همه انتظار دارد قربان روحیه ی لطیفش بروند که اگر نروند او عصبانی می شود و اگر عصبانی بشود بد می شود.
"امروز در حالی که در باغ قدم می زدیم "سکینه سلطان " خورشید را نشان دادند و گفتند: "این خورشید است. خورشید گرم است." و من از این همه درایت و هوششان چنان به هیجان آمدم که خون دماغ شد."
توضیح: این باعث می شود که "سکینه سلطان" کم کم باورش شود که بحر العلوم است و دیگر فکر نکرده هر چیزی می خواهد بگوید. این تقصیر "سکینه سلطان" بینوا نیست ها، تقصیر “سپیدار” است. اگر همان جا در جواب "سکینه سلطان" گفته بود: "خودتان این را فهمیدید یا کمک هم گرفتید؟ مواظب باشید یک وقت شما را ندزدند که گنجینه معلوماتید." دیگر "سکینه سلطان" “سپیدار” را خیار فرض نمی کرد.
"امروز "میرزا حسن قلی خان" داشت به "سکینه خانم" می گفت: "من ترشی هفته بیجار خیلی دوست دارم." هنوز جمله "میرزا حسن قلی خان" تمام نشده بود که "سکینه سلطان" گفتند: "هفته بیجار هم شما را دوست دارد." و همه از این حاضر جوابی و ملح مکرر آنقدر خندیدیم که بند دل "میرزا حسن قلی خان" پاره شد و همانجا مرد."
توضیح: همین می شود که "سکینه سلطان" جا و بی جا مزه می پراند و فکر می کند همه باید از فرط بانمکی او خودشان را خیس کنند.
"آن روز تصمیم گرفتیم به قصد هواخوری با "سکینه سلطان" چرخی در خیابان ها بزنیم. من گفتم: "قبله ی عالم، "سکینه سلطان" اکنون که وسیله ای نداریم که شما را سوار آن کنیم، اجازه بدهید بنده افتخار داشته باشم دولا شوم، شما سوار من بشوید، "سکینه سلطان" گفتند: " نه فعلا لازم ندارم، می خواهم راه بروم." و من از این همه خاکساری اشک از چشمانم به اطراف پاشانده شد."
توضیح: اگر “سپیدار” این را نگفته بود "سکینه سلطان" شاید هیچگاه به مخیله اش هم خطور نمی کرد که همچین درخواستی بکند. اما حالا دید که می شود. "سکینه سلطان" آن موقع گفت نه، اما دفعه ی دیگر شاید قبول کرد. چرا که نه؟
"آن روز "سکینه سلطان" کنار میز آشپزخانه نشسته بودند و من مشغول طبخ غذا بودم. یک دفعه سکینه خانم دست انداختند پارچ را از روی میز برداشتند، لیوان جلویشان را از آب پر کردند و نوش جان کردند. خیلی غصه دار شدم، گفتم: "مگر من مرده بودم که شما خودتان قبول زحمت فرمودید؟" و "سکینه سلطان" گفتند: "داشتم از تشنگی می مردم دیدم تا تو بیایی طول می کشد خودم دست به کار شدم." و من به قدری از این همه استقلال و افتادگی مات مانده بودم که غذایم سوخت. خیلی خجل شدم."
توضیح: “سپیدار” آن قدر لی لی به لا لای "سکینه سلطان" می گذارد و برای هر کار "سکینه سلطان" خاک پایش می شود که کم کم این "سکینه سلطان" بینوا باورش می شود که خیلی افتاده و بامحبت است. از فردا فکر می کند اگر جواب سلام “سپیدار” را می دهد، اگر “سپیدار” را کتک نمی زند، اگر روی دو پایش راه می رود و هزاران اگر دیگر، دارد شق القمر می کند. تازه بدتر هم ممکن است بشود. کم کم ممکن است امر به او مشتبه شود که اگر وظیفه اش را هم انجام می دهد دارد کمان رستم می شکاند. مثلا "سکینه سلطان" خیاط است و از طریق خیاطی امرار معاش می کند. این یعنی چه؟ یعنی این که اگر "سکینه سلطان" برای من یا شما لباس می دوزد، لطف نمی کند که “سپیدار” خون به دیده می آورد. وظیفه اش را دارد انجام می دهد.
"ساعت از نیمه شب گذشته بود. رفتم از اتاقی که "سکینه سلطان" آن جا می خوابند لحاف و تشکم را بردارم، تا وارد شدم احساس کردم فضای اتاق یک جوری روحانی و نورانیست. نگاه کردم دیدم "سکینه سلطان" دارند آرام در خواب نفس می کشند. کمی دقیقتر شدم دیدم خانم به اندازه ی چهار انگشت از سطح زمین بلند شده اند و در هوا معلق مانده اند. آن قدر این تقدس روی من تاثیر گذاشت که تا صبح کنار حوض نشسته بودم اشک می ریختم."
توضیح: همین طوری شوخی شوخی شروع می شود و دیگر “سپیدار” و امثالها با یکدیگر کورس می گذارند و با سرنگ تقدس را به "سکینه سلطان" تزریق می کنند. شما "سکینه سلطان" بودید چه فکر می کردید؟ چه کار می کردید؟ من یکی به شخصه که خیلی چیزها فکر می کردم و خیلی کارها می کردم.
یک نفر از من خواست به "سپیدار" بگویم که در برخی مواقع (نه همیشه): ز که ناليم که از ماست که بر ماست
البته من نه تنها نگفتم، یک دانه هم زدم در دهانش، دهانش را پر خون کردم. بی تربیت.

- “سپیدار” گاهی مسائل را با هم قاطی می کند

بعضی اوقات “سپیدار” صورت مسئله را اشتباه می خواند. شاید هم اشتباه نمی خواند، اشتباه حلش می کند. در کل گاهی دلایلی که می آورد هیچ ربطی به موضوعی که مطرح می شود ندارند. مثلا همین چند وقت پیش “سپیدار” تصمیم گرفت آشپزی استخدام کند تا کمی از بار کارهای روزانه اش بکاهد، گشت و گشت "صغری بیگم" را انتخاب کرد. به او گفتند: "حالا چرا "صغری بیگم"؟ او که آشپزی بلد نیست. این را دیگر خواجه حافظ شیراز هم می داند." “سپیدار” فکر می کنید چه جواب داد؟ گفت: "خوب بلد نباشد، عوضش "صغری بیگم" مؤدب است." گفتند: "خوب این را که همه می دانند ولی این ربطش در کجا بود؟" “سپیدار” گفت: "در منتها الیه سمت راست." هرچه همه گفتند: "بابا، ادب که برای شما غذا نمی شود. معلم اخلاق که نمی خواهی استخدام کنی، آشپز می خواهی." ولی “سپیدار” گوش نداد که نداد. همین هم شد که “سپیدار” و کل خانواده روز به روز لاغرتر شدند. ولی در عوض "صغری بیگم" مؤدب است.

- “سپیدار” گاهی اوقات از افراد انتظارات محال دارد

“سپیدار” زمینی داشت لم یزرع. روزی تصمیم گرفت در آن دار و درخت بکارد. "قاسم آقا" باغبان را آورد و به او گفت: "می خواهم اینجا درخت بکارم. تو بلدی برام درخت بکاری؟" "قاسم آقا" گفت: "بله خانم، کارم باغبونیه." گفت: "خوب حالا که کارت باغبونیه می خوام اینجا خرما، بادوم،انبه، پرتقال و انار بکاری." "قاسم آقا" چشمهایش شد دوازده تا و گفت: "آخه خانوم جان این درخت ها به هم هیچ ربطی ندارن، یک سریشون گرمسیرین یه سریشون سردسیری، چه جوری این کارو بکنم؟" “سپیدار” گفت: به من چه، تو باغبونی نه من." خلاصه که قاسم آقا ده ساعت به “سپیدار” خانم توضیح داد که شرایط آب و هوایی فقط برای یک سری از این درخت ها مناسب است و بالاخره “سپیدار” به ظاهر قبول کرد اما ته دلش چرکین بود. "قاسم آقا" شروع به کار کرد. هر روز هر روز “سپیدار” می آمد می گفت: "پس چرا اینقدر طول میدی؟ دِ بجنب دیر شد." "قاسم آقا" جواب می داد" "خانوم، زمینتون یه مدت طولانی بایر بوده، باید خاکش رو تقویت کنم، به این راحتیا که نیست." بالاخره زیر بار غر غر “سپیدار”، "قاسم آقا" درختچه ها را کاشت. از آن روز “سپیدار” دم به دقیقه خرخره ی "قاسم آقا" را می چسبید که: " پس چرا این درختچه ها بزرگ نمی شن؟ چرا به بار نمی شنین تا من برم بازار میوه هاشو بفروشم و میلیونر بشم؟" قاسم آقا زبانش مو در آورد از بس گفت: "خانوم من، لوبیای سحرآمیز که نکاشتم، درخت کاشتم، وقت بده، صبر کن." “سپیدار” به خرجش نمی رفت. می گفت: "به من ربطی نداره، تو باغبونی تو باید اینجا رو بکنی عین باغ بهشت. خودت گفتی باغبونی، یاالله درختا رو به بار بنشون" قاسم آقا هم که معجزه نمی توانست بکند. برای همین هم آن جا باغ بهشت نشد و “سپیدار” از این قضیه خیلی دلخور شد. همان شد که از آن به بعد هر کجا در کوچه و خیابان چشمش به "قاسم آقا" می افتاد به او سرکوفت می زد که: "تو اگه نمی تونستی برای چی اومدی؟ تو باغبون نبودی. تو به من دروغ گفتی. همه اش تقصیر توئه که باغ من باغ نشد. ای دروغگو، ای تبهکار." باغش هم خبر ندارم که چه به سرش آمد.

در پایان فقط می توانم با اجازه از "ایرج میرزا" بگویم:
ای پسر جان من این قصه بخوان/ تو نشو مثل علی مردان خان
(البته استحضار داشته باشید که منظور از پسر جان همان برخی ها هستند. حمل بر بی ادبی نشود. علی مردان خان هم استعاره ایست از سپیدار)

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/625

Comments

Mersi az in vasfe hal

Posted by: Zohreh at May 5, 2009 02:26 AM

mr.nabavi
zibaa bood,mesle baghie
daaghe daaghe khoondamesh

Posted by: shimbal khaan at May 4, 2009 06:25 PM

Post a comment




Remember Me?