چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388

کاری از: صنوبر
"سلام، شما رای می دین؟" پاسخ های محتمل:
- بله
- هنوز نمی دونم
- نخیر
- به تو چه مربوطه آدم فضول بچه پرروی بی پدر مادر، مگه تو مفتشی؟ به همه کار آدم کار دارین؟ حالتو جا بیارم آدم بشی؟ دیش دوش، داراخ دوروخ، تتق توتوق (چک و لگد احتمالی)
از آن جایی که هدف عده ای از ما ترغیب افراد به رای دادن است باید کاملا حساب شده عمل کنیم. آنی که می گوید بله، دیگر به من و شما ربطی ندارد که می خواهد نام چه کسی را روی برگه بنویسد. شاید اصلا عشقش کشید بنویسد "آووکادو" و بیندازد در صندوق.
در مورد آن عده هم که با این سووال آمپرشان می چسبد به آسمان هفتم، تاکید موکد می کنم که گردن را مثل گلابی کج کنید و بروید رد کارتان.
اما آن کس که نداند و بداند که نداند، اصلا نباید گذاشت که افسار لنگان خرکش در دست همان وسط هاج و واج بماند. چون یا ممکن است همان گونه به حالت علامت سووال و تعجب همان وسط بایستد و یا استر بینوا را به ترکستان که سهل است به سمت ناکجا آبادی هی کند که خودش هم نفهمد چکار کرد. وظیفه ما به عنوان برادران و خواهران دینی (این اصطلاح یکهویی پرید در ذهنم، هیچ ربطی هم نداشت ولی نوشتم) این است که آگاهی لازم را بدهیم. اطلاعات واضح و مبرهن و منطبق با واقعیت. نیازی نیست غلو کنیم و کاندیدای مورد نظرمان را تا عرش اعلا بالا ببریم. چون حقیقت بخواهید من اینجا جز فرش چیزی نمی بینم. مگر این که تعابیر ما از فرش و عرش با یک دیگر از فرش تا عرش تفاوت داشته باشند.
به من چه اصلا؟ کلا خواستم بگویم حقیقت را بگوییم و جوری تعریف نکنیم که طرف خیال برش دارد که داریم در مورد برادر نداشته پرنس آلبرت موناکو صحبت می کنیم و قرار است که او بیاید و بهشت عدن برای ما بسازد. نه به والله خودمان هم این را می دانیم که از این خبرها نیست. اولا که کسی در این اطراف و اکناف اصولا بهشت عدنش با مال من یکی جور نیست. می خواهم صد سال سیاه نسازد. ثانیا آن بینوایی که قرار است به جای این "پررو خان" بیاید فعلا می دانیم علی الحساب چهار سال وقت دارد که خراب آبادی را که از او تحویل می گیرد به یک صورتی جمع و جور کند که خانه بر سرمان آوار نشود. همین یک کار را هم بکند من یکی به شخصه "آقا قادر" صدایش می کنم.
اما بحث من به طور خاص بر سر آن هایی است که نه می گویند (خود بنده تا چند وقت پیش) و ول کن هم نیستند. این جا باید با سیاست عمل کنیم. اگر تعبیرمان از سیاست، سیاست "احمدی نژادی" باشد از طرف سووال را می پرسیم و تا گفت نه با فانوسقه و تسمه و قفل فرمان و زنجیر چرخ میافتیم به جانش و آنقدر کتکش می زنیم تا دیگر غلط کند و نگوید نه. روز انتخابات هم او را که هنوز از ضربات وارده کبود و لمس و بی حال است از یقه اش می گیریم و کشان کشان می بریم و می اندازیمش جلوی صندوق رای. همانطور که او افتاده است به سمتش می رویم و با لگد کمی او را ورز می دهیم و بعد هم پای راستمان را می گذاریم روی شقیقه اش و فشار می دهیم و می گوییم "باید به فلانی رای بدهی". او هم رای می دهد.
اما شیوه ی کمی متمدنانه تر این است که علت را جویا شویم. همانطور که پیشتر اعلام کردم خود بنده جزو همین "نه"های کاملا سرسخت بودم و بسوزد پدر میهن پرستی (نه نسوزد) که مجبورم کرد نظرم را عوض کنم، فکر می کنم تا حدودی بتوانم دلایل نه گفتنشان را حدس بزنم. پس از آن که متوجه شدیم علت چیست کارمان راحت تر خواهد بود و نحوه ی استدلال نه چندان چوبینمان بهتر عمل خواهد کرد. معمولا سوای پاسخ های متداول " فضول رو بردن جهنم، تا خفه ت نکردم برو و..." این پاسخ ها را می توان متصور شد:
- برای این که با کل قضیه مشکل دارم (خانه از پای بست ویران است و خشت اول کج و تا ثریا کج و از این حرف ها): این اصطلاح را در همین چند وقته بالغ بر هزار بار شنیده ام. اکثریت افراد بزرگسالی که من می شناسم این دلیل را می آورند.
-
یک توصیه ی مافوق ضروری: اگر ذره ای کوتاهی کنید به دور باطل گرفتار خواهید شد. این حرف زده می شود، من و شمای جوان که تحت تاثیر انتخابات کاملا ملی- میهنی شده ایم، خونمان به جوش می آید و بحث همیشگی را پیش می کشیم: "مگه از پای بست ویرانیش تقصیر منه؟ شما کردی خودت هم باید جمعش کنی." دیگر تمام شد. گند را زدیم رفت. او هم جواب می دهد: "اولاً که من نبودم، دستم هم نبود (این جور مواقع هیچکس نبود، نمی دانم آن جماعت میلیونی از کجا در آمد)، ثانیاً فرض بگیریم که من بودم، الان فهمیدم اشتباهه و دیگه نمی خوام اشتباه کنم" در کل هم می شود هیچی به هیچی و با لب و لوچه ی آویزان از هم جدامی شویم.
به جای آن بیایید اینقدر خروس جنگی نباشیم و فرض بگیریم که فرمایش آن ها متین. حالا می گویید چکار کنیم؟ کل بنا را یک بار دیگر بریزیم پایین و از اول بسازیم؟ آن هم به چشم. چه بسازیم؟ شما طرحی در نظر دارید؟ همین طور فی سبیل اللهی که نمی توانیم خانه کلنگی قبلی را بکوبیم و بدون نقشه برویم بالا. نتیجه اش می شود عینهو همین بناهایی که در مملکت گل و بلبلمان دارد ساخته می شود؛ سقف گنبدی، ستون ها رومی، رنگ خانه صورتی، سر در خانه هم یک "و ان یکاد" طلایی، کل بنا هم که با تف به هم وصل شده و یک تلنگر بزنی، خداحافظ (چقدر جالب که هر چیزمان تعبیری از کل خلقیاتمان است ها، الان متوجه شدم). در کل نتیجه می گیریم که طرحی ندارید. ندارید دیگر، داشتید که تا الان هزار بار ساخته بودید. بنابراین همین خانه را نقد بچسبیم بهتر نیست؟ اصلا گیریم بیغوله، از کارتن خوابی بهتر نیست؟ بگذارید خانه مان را داشته باشیم بعد از داخل جمع و جورش می کنیم.
- برای این که همه شان عین همند (تره به تخمش میره، حسنی به باباش، سگ زرد برادر شغاله، همه شان سر و ته یک کرباسند): حقیقتش را بخواهید تا قبل از دکتر جان محمود من هم همین را می گفتم ولی بعد از او واقعا دیدم بی انصافیست. نه این که حالا آن یکی ها هم خیلی همه چیز تمامند. برای من یکی که اصلا نیستند ولی به والله مقایسه که می کنم دلم نمی آید آن ها را با این یکی در یک دسته بگنجانم. نامردی و نامرادی هم حدی دارد. حداقل این یکی تره ها کمی از اصول مدنیت و شهر نشینی و دیپلماسی سرشان می شود. آن یکی را که ول کنی با بیل و خیش می خواهد عدالت برقرار کند، با دهن کجی و زبان درازی و شکلک درآوردن می خواهد دماغ بسوزاند و با آب حمام هم (استعاره از همان پول نفتی که در همان صندوقه بود و آقای عسگر اولادی سراغش را می گرفت) می خواهد رفیق بگیرد، آن هم چه رفیق هایی، یکی دیلاق تر از دیگری. جماعت یأجوج و مأجوج.
-
اصلا خیلی بدبینانه هم بخواهیم نگاه کنیم، آن جوری که من نگاه می کنم، حسن این یکی ها حداقلش به این است که در نهایت یک "شاش موش" امکانات تنفسی به ما می دهند و مهم تر از همه ظاهر را حفظ می کنند. بابا والله در این بازار کساد نوبرند. آن موقع فقط خودمان خبر داشتیم که مملکت چه شلم شوربایی است الان همه ی دنیا می دانند. نیم وجب قد دارد، آنقدر سر و صدا راه انداخت تا عالم و آدم خبر دار شدند. آبرو نماند برایمان.
- برای این که "جاوید شاه"، "مرد مصدق بود که نفت را ملی کرد": خیلی ها را می شناسم که تا می خواهیم دهان باز کنیم این پاسخ ضبط شده و ثبت شده را پاسخ هر سووالی می کنند و من احساس می کنم می خواهم یقه ی خودم را جر بدهم. اولا قربان مصدق بروم خودم به تنهایی ولی چه ربطی داشت؟ شاه هم، کدام شاه را می فرمایید؟ "رضا شاه"؟ خدا خیرتان بدهد، استخوان هایش هم پوسید. قرار نبود که عمر نوح داشته باشد. شاه مرحوم مقصودتان است؟ او را هم که خودتان فرستادیدش رفت. گیریم شما هم نفرستادید، بقیه فرستادند (این بقیه را من اگر پیدا کنم خیلی خوب می شود، به نظر می رسد که از صفحه ی روزگار محو شده اند). الان که مرحوم شده است. تمام شد. رفت. نیست. پر. که را می خواهید؟ پسرش را؟ رحمتان نمی آید به آن طفل معصوم؟
-
- سی سال آزگار نه ما را دیده است نه می شناسد نه به خلقیات عجیب و غریب ما آشناست. حتی راستش را بخواهید ادبیاتش هم با ما فرق می کند. نه ما می فهمیم او چه می گوید نه او متوجه می شود ما چه می خواهیم. من که می گویم ته دلی خودش هم نمی خواهد برگردد. باور کنید گناه دارد. نیم بیشتری از جمعیت مملکت را جوانان بعد از انقلاب تشکیل می دهند با ادبیاتی منحصر به فرد. فکر نمی کنید آن بینوا با هفت سر عیال و بچه بیاید اینجا کمی توی ذوقش بخورد؟ نه این که ما بد باشیم ها. معلوم است که نیستیم. ما که ماهیم. مسئله این است که تفاوت از زمین تا آسمان است. اگر بیاید تفاوت را از نزدیک ببیند باور کنید دیهیم را می گذارد سرجایش در موزه ی جواهرات سلطنتی و دست زن و بچه اش را می گیرد و دِ برو که رفتیم.
- برای این که می خواهم وضعیت آنقدر بد بشود تا دکتر جان شرمنده شود: اینجا هم مواظب باشید به دام بلای خانمانسوز بحث و دعوا گرفتار نشوید. یک عده ای که این حرف را می زنند ساکن ایران هستند و عده ای هم خارج از ایران زندگی می کنند. عده ای از ما داخل کشوری ها تا این را می شنویم به آن خارج کشوری ها حمله می کنیم: "خوبه خوبه، فرار کردین رفتین اون جا پا رو پا انداختین دارین کیف می کنین و تز هم می دین؟ ای خوارج، برای مملکت "ما" نمی خواد تصمیم بگیرین. شما برو دلارتو در بیار و برو لاس وگاس قمار کن." یعنی یک قدم هم کوتاه نمی آییم ها. همینجوری مسلسل وار به تیر می بندیم. نمی گوییم، زبانم لال، شاید طرفی که رفته است هم دلش برای مملکتش بسوزد، البته اگر چاک قبای ما اجازه بدهد و سند منگوله دارش را فقط به اسم ما نزده باشند. غلط نکرده است که رفته است. جنایت نمی کند که دارد دلار در می آورد. پس وارد این بحث شدن به حضرت خدیجه نتیجه نخواهد داد.
-
حال می رسیم به داخلی ها. خود بنده به عنوان یکی از همین داخل کشوری ها چه می گفتم؟ می گفتم هر چیزی بهایی دارد، بهایش را هم منی که داخل کشور هستم قرار است بدهم، چشمم کور، دندم نرم می دهم. شما ببین من چه قدر از موضوع پرت بودم و شرمندگی را به چه کسی نسبت می دادم. کسی واقعا پیدا نشد به من بگوید "بیشین عامو، خجالت کدومه؟" یک عده مان هم می گوییم بگذار آنقدر شلنگ تخته بیاندازد تا بقیه بیایند گوششان را بپیچانند. اگر بپیچانند که گوش ما هم وسط گوش آن ها پیچیده می شود. آخر بهر کک که گلیمی را نسوزانند قربان آن استدلالت بروم خودم به تنهایی. جنوبی ها هنوز موج بمب های جنگ قبلی را هضم نکرده اند. یک تنفس بدهیم بد نمی شود ها. البته لطفاً.
در هر حال این از حدسیات من. عده ای هم شاید دلایل دیگری داشته باشند که به مخیله ی بنده خطور نکرد. در پایان امید دارم با این استدلال های محکم و استخواندارم که می خواهم غش کنم برایشان کاملا منکوبتان کرده باشم و همگی روز بیست و دوم خرداد دست در دست یا حتی صمیمی تر، دست به گردن بشتابیم به سمت صندوق های رای و فعلا این یکی را بفرستیم برود ور دل ننه اش تا بعد تازه فرصت فکر کردن داشته باشیم.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/620
یه استدلالو جا انداختی:
"با وجود اصلاح طلبان فضا بازتر میشه، مردم آگاه تر میشن، دانشجویان راحتتر میریزن بیرون و نظام زودتر سقوط میکنه."
من تحریمی سفت و سختی بودم، یه از خدا باخبر 1000تا دلیل در اثبات نظریه بالا برام اورد منم حالا شدم اصلاح طلب! خیلی ببخشید ولی اگه یه "خر" رو اصلاح طلبان روش اجماع کنن من بهش رای میدم. کاملا جدی گفتم.
Posted by: سماور at April 30, 2009 08:37 PM
سلام
خدمت آقای نبوی عزیز و همکاران محترم ایشان
سالها پیس هنوز آویزه گوشم هست که برادر بزرگترم بهم گفت اصولا آدمهای کوتوله مغرورا
خدایش تو این سه چهار سال آقای رییس جمهور احمدی نژاد ندیدم یک بار حتی یک بار از خودش ایراد بگیره یا خودش را مقصر کنه
و اینکه تقاضامندم باز هم دست به قلم باشید شما و همکاران عزیزتون تا که خدا لطف کنه این مردم بیشتر تکونی بخورند و برن سر صندوق رای
به امید آزادی گفتگوی بیان
Posted by: کوتوله های مغرور at April 30, 2009 07:02 PM
من حرفم اینست: باید فرهنگ سازی کرد. البته هر کسی به وسع خودش باید (با تاکید بر باید) حرکتی کند. عده ای روشنگری کنند، عده ای آموزش های کلاسیک f دهند، عده ای دموکراسی و تحمل عقاید مختلف را بیاموزند، عده ای انسانیتی که سال هاست از ملت گرفته شده است را آموزش بدهند، و عده ای هم باید فرهنگ والا و تربیت اجتماعی و مدنیت را آموزش دهند. یعنی همگی دست در دست هم باید ذره ذره خرابی ها را بسازیم و جلو بریم. نباید دچار توحم و سیاست بازی بشیم. چاره ای نداریم بجز اینکه با صبر و شکیبایی خشت بر خشت بگذاریم و خانه مان را بسازیم. مملکت ما را سالهاست که دچار طاعون شده است. آستین بالا بزنیم و تن بیمار طاعون زده میهن عزیزمان را تیمار کنیم. موفق باشید و باشیم.
Posted by: زهره at April 30, 2009 10:21 AM
mesle hamisheh alli bod.
Posted by: jila at April 29, 2009 09:55 PM
سلام جناب نبوی یاشاسن . احسنت. صد بارکالله. اکسلنت. خوب از پس محمود چخان برمی ایی. انچه من میدانم از این فاسد بلفطره این است که به هر شکل از صندوق بیرون می اید. لازم است تشکر کنم از لطف شما بخاطر اجابت درخواست پیشین من. اگ صلاح میدانید لطفا توضیح بدهید با تحلیل یا تست 4 جوابی. با توجه به توضح رهبری در مورد عدم دخالت در انتخابات چرا ولی فقیه در سپاه بسیج و فیروزابادی و خیلی از اصحاب دور و برش ولکن نیستند.فکر نمیکنید اگر حمایت علنی کند محموت شکست میخورد. یا علی مدد. حسین
Posted by: Hossein Feghih at April 29, 2009 09:28 PM