دوشنبه 7 اردیبهشت 1388

احمدی، احمدی، حمایتت می‌کنم‌

ahmadinejad_hemayat.jpg

کاری از صنوبر

نظرتان راجع به این‌که متفاوت عمل کنیم چیست؟‌ نمی‌خواهید؟ ‌بی‌خود نمی‌خواهید، باید بخواهید.‌ راه دیگری ندارید. ‌بیایید جور دیگری به قضایا نگاه کنیم تا هم گند بزنیم به استدلال‌های منطقی، هم کمتر دردمان بگیرد و هم مثبت‌اندیشی را تا آن‌جا که می‌توانیم در چاه مستراح فرو کنیم. ‌این‌طوری می‌توانیم الکی و شکمی مثل دیوانه‌ها غریو شادی سر بدهیم، از خوشی و وفور نعمت غش غش بخندیم، شرایط را همین‌گونه که هست بپذیریم و به خودمان هم زحمت ندهیم.


از قدیم هم گفته‌اند که محدودیت و خفقان، موجب پیشرفت است. البته این را دروغ گفتم، در هیچ سند تاریخی این مطلب ذکر نشده است،‌ ولی خوب ما با نگاهی کاملاً آکادمیک به تاریخ و سپس بازگشت به عملکرد دولت امروز ثابتش می‌کنیم. ‌البته لازم به توضیح است که دولت امروز تنها به دلیل تاخیر فاز و تاخیر زمانی امروزی شده است، وگرنه در کل باید این اتفاقات در دوران پارینه سنگی به وقوع می‌پیوست. ‌حالا اصلاً این چیزها به من و شما چه؟ ‌به اصل قضیه می‌پردازیم. ‌لطفاً من را همراهی کنید، این‌ها را من خودم هزار بار در ذهنم مرور کرده‌ام و برای من تازگی ندارد، دارم گور مرگم برای شما می‌گویم تا بدانید چه خبر است.

برگردیم به عقب.‌ برو، برو، برو، نه بابا فلک کردن و سید جمال این‌ها را نمی‌گویم، خیلی باید برویم. ‌حکومت‌های ملی، ملوک‌الطوایفی و محلی همه را رد کنید، عباسیان پر، امویان پر، آهان داریم می‌رسیم خلفای راشدین، آخرهای کار ساسانیان، هوووووووپ.

خیلی خلاصه می‌کنم تا عصبانی نشوید.‌ این‌جا چه اتفاقی افتاد؟ ‌اعراب به ما حمله کردند. اعراب به ما گفتند چه؟ ‌گفتند یا بگویید ما ماهیم و شما برای ما دل ضعفه می‌گیرید یا می‌کشیمتان. ‌البته نه این که اعراب بد باشند.‌ نخیر. ‌خاصیت حمله و کشورگشایی همین است. اکثریت ما چه گفتیم؟ ‌معلوم است خوب، گفتیم شما ماهید. ‌راست گفتیم؟‌ نه که نگفتیم. ‌چه چیز را یاد گرفتیم؟ ‌دروغ گفتن را.‌ البته قبل از آن هم بلد بودیم. ‌ولی این یکی دیگر کاملاً نهادینه‌اش کرد.‌ شرایط سوق‌الجیشی مملکت، این را ایجاب می‌کرد. ‌اصلاً هم بد نیست‌ها. ‌کلاً در مواقعی که بحث بقاء می‌آید وسط، هیچ چیز بد نیست.‌ همه‌ی کشورهایی که خیلی توی چشم هستند و هرکس که از ننه‌اش قهر می‌کند، هوس می‌کند به آن‌جا لشکر بکشد، دروغ می‌بافند و مجیز می‌گویند تا زنده بمانند. ‌فیروزان و بابک خرمدین و این ها ساده بودند که به جای گفتن یک «بله، به به، قربون قدم‌تان که گل باران کردید» ساده، مدام شلنگ تخته انداختند. عوضش ما یاد گرفتیم حقیقت را قورت بدهیم و دروغ را تف کنیم بیرون تا زنده بمانیم. ‌حالا هی مدام بیایید بگویید احمدی‌نژاد دروغ می‌گوید. ‌اولاً که خوب می‌کند. ‌ما هم دروغ می‌گوییم. ‌حالا مال ما خانمان‌برانداز نیست، مال او مملکت به فنا بده است. ‌فرق چندانی نمی‌کند. ‌ثانیاً، اگر دروغ نمی‌گفت شما بهش رای می‌دادید؟‌ اگر دروغ نمی‌گفت و من و شما بوی خیانت نمی‌شنیدیم، آیا انتخابات را تحریم می‌کردیم؟ ‌پس دروغ فی‌الواقع چیز خوبی‌ست و بخواهیم نخواهیم، از خصوصیات ماست. ‌دوستش می‌داریم و بدان ارج می‌نهیم. ‌احمدی جانم، دروغ بگو تا می‌توانی.

از دیگر تبعات حمله‌ی اعراب به ما چه بود؟ ‌محدود کردن سلائق. ‌گفتیم هنر تجسمی، گفتند هنر تجسمی ما نداریم، منظورتان فحشاست؟ ‌از آن به بعد ما یاد گرفتیم که هر چیزی که به تجسم و اندام و این‌ها ربط داشته باشد، معادل می شود با فسق و فجور. ‌به ضررمان هم نشد.‌ نتیجه‌اش چه شد؟ ‌در شعر مثل بنز پیشرفت کردیم. ‌چرا؟ ‌چون هنر دیگری قابل ارائه نبود. ‌عنایت داشته باشید که اگر هر هنری آزاد بود، شاید حافظ دلش هوای مجسمه‌سازی می کرد، وحشی بافقی دلش می‌خواست موسیقی را در پیش بگیرد و پروین اعتصامی هوس می‌کرد بالرین بشود. ‌اما نشدند، چون به آن‌ها اجازه داده نشد، بنابراین همه تمرکز کردند روی شعر. ‌شعر و به طور کلی کتابت شد جزو معدود هنرهای مجاز که بینوا باید بار تئاتر و نمایش و کلاً هر چیز تجمسی که خصوصاً با اندام اغفال‌کننده‌ی زنانه سرو کار داشت را به دوش می‌کشید. ‌دیدید چه خوب شد؟ الان هیچ جای دنیا به اندازه‌ی ما در صنعت شعر پیشرفته نیست. ‌شما شاعران ما را مقایسه کنید با شکسپییر و ریلکه و گوته و لورکا و کوفت و زهرمار. ‌معلوم است که ما بهتریم.

اکنون هم اگر ما محدود نباشیم، در سردرگمی غوطه خواهیم خورد.‌ یک روز می‌گوییم «گیتار» یک روز می‌گوییم «قیچک»، یک روز می‌گوییم «تانگو» یک روز می‌گوییم «چاچا» و همین جوری الی آخر. اما الان هیچ‌کدام این‌ها را نمی‌گوییم. ‌چیزهای دیگر را می‌گوییم. ‌تا امروز جاهل بودم و نادان و نفهم و بی‌خرد و کوردل که این مزیت‌ها را نمی دیدم. ‌از برکت حضور رنگ به رنگ این مخلوق منحصر به فرد، شما خبر ندارید که در هنر داریم چهارنعل و جفتک زنان می‌تازیم. ‌من ناشکر بودم. ‌من کافر بودم. ‌به‌خدا توبه کردم که دگر بد «پرزیدنت» را نگویم، به‌جز از امشب و فردا شب و شب‌های دگر تا بیست و دوم خرداد.

این از اثبات تاریخی. ‌حالا بر می‌گردیم به زمان حال. ‌یکی از نکات مثبت ظهور سنگین این «پدیده‌ی زیست محیطی» حضور فعال برخی از نادوستان در عرصه‌ی ادبیات است. تا چهار سال پیش کسی چه می‌دانست که تایپ کردن و وبلاگ و این حرف‌ها چیست؟‌ یک سری به جای آن که حرص‌شان را سر کامپیوتر لامصب خالی کنند، خلق‌الله را آزار می‌دادند و زنجیر پاره می‌کردند. یکی آدم خفت می‌کرد، آن یکی زورگیری می‌کرد و برو تا آخر. ‌این خیلی بد است‌ها، مخصوصاً برای ما که کلاً مزاج‌مان خیلی حساس است و یک موقع‌هایی که تقریباً اکثریت مواقع را شامل می‌شود، حوصله نداریم و در این لحظات اگر باد بوزد هم چشمان‌مان برای شکم سفره کردن، دو دو می‌زند و اولین بدبختی را که دم پرمان باشد، به باد کتک می‌گیریم تا حرص‌مان بخوابد و قلبمان نترکد. ‌آن زمان‌های دور، خوب این‌طوری هم می‌شد. ‌چرا؟‌ چون امکانات نداشتند. ‌اگر امکانات امروز در آن زمان هم فراهم بود، طیب و شعبان بی‌مخ هم الان در زمره‌ی نویسندگان برجسته‌ی ما می‌بودند. ‌تمامش هم از صدقه سری این «کفتر کاکل به سر» است که بی‌صدا خدمت می‌کند و به رویش هم نمی‌آورد. ‌بس که افتاده است. ‌بیفت، بیفت که به حق فاطمه‌ی زهرا به ته چاه ویل سقوط کنی. ‌به هر تقدیر، شاد باشید که نهضتی در حال شکل‌گیری‌ست که بخواهیم نخواهیم می‌توان به زور وصله ‌پینه، به ادبیات ربطش داد و شدیداً هم در حال پیشرفت است. ‌از آدم کشتن که بهتر است، نیست؟ ‌حقیقت را بپذیریم دیگر.

نکته‌ی دوم کشف استعدادهای جدید در طنز است. ‌این‌که طنز ایران در این مدت خیلی پیشرفت کرده است را هزاران نفر قبل از این بنده‌ی حقیر گفته‌اند و من به قوانین کپی رایت کاملاً واقفم. اما قضیه این‌جاست که ما افرادی را در اطراف‌مان داریم بس بامزه و غافلیم از این که نوک زبان‌شان به نمک طنز آغشته است. ‌آقای عسگر اولادی. ‌چه کسی فکرش را می‌کرد؟ ‌یک کشف کاملاً استثنائی.‌ یک جمله گفت و همه‌مان به عینه دیدیم که یک دولت ناکارآمد چگونه هنر طنز و طنزپردازی را به سرعت اشاعه می‌دهد.‌ باور کنید این یک استثناء نبود، اگر کمی دندان سر جگر (البته که هندی‌های جگرخوار برای ما جگر نگذاشته‌اند)، تصحیح می‌کنم اگر کمی دندان سر کلیه‌هامان بگذاریم، چه استعدادها که اعلام وجود نخواهند کرد. ‌بنابراین بیایید بپذیریم که اشتباه کردیم. ‌نباید بگذاریم دکتر احمدی‌نژاد برود. ‌به خدا خیانت است. ‌بیایید بی‌مروتی نکنیم. ‌فرمایش ما و شما متین که تعداد خطاهایش دیگر از حد شمارش و چرتکه و چوب خط گذشته است، ولی این دلیل نمی‌شود که بارقه‌ای از حسن را هم که از جانبش به سمت ما پرتاب می‌شود، به هاله‌اش نسبت بدهیم و به روی خودمان نیاوریم.‌ به ولای علی من یکی اجازه نمی‌دهم موجبات رفتنش را فراهم کنید.‌ شما را به علی اکبر و علی اصغر، شما رو به ذوالفقار قسم، نکنید. ‌چهار سال فتیله‌پیچمان کردند، بزنم به چوب، خوب هم جان سخت هستیم، آخ نگفتیم.‌ پس معلوم است که پوست کلفت‌تر از این حرف‌هاییم. ‌شما را به جدتان به خاطر هنر، چهار سال دیگر هم تحمل کنید.

‌حالا ولی از تمام این‌ها گذشته، رییس جان، بالاخره ما نفهمیدیم در صاندیخ باز بود یا کف آن سولاخ شده بود که اسکناس‌های نفتی در هوا پخش شدند؟ ‌البته به ما چه؟ ‌برو به عسگر اولادی جواب بده. ‌در هر صورت ما اسکناس‌های نفتی را دوست نداریم. ‌ما تو را دوست داریم که یک فن می‌زنی و می‌کنی کباب‌مان. ‌من غلط کردم گفتم موسوی. ‌موسوی حیا کن. ‌احمدی تو بمان، با من تو بمان که پاشنه سائیده‌ی این عرصه تویی. به یمن کودی که تو پای این درخت طنز و ادبیاتت می‌ریزی، آن قدر این درخت دارد شاخ و برگ می‌دهد که زد چشم و چار‌مان را در آورد. احمدی، احمدی من یکی شدیداً و قویاً حمایتت می‌کنم.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/613

Comments

دکتر بیا که چشم شهلایت آرزوست
اختر بمان که هاله ی زیبایت آرزوست
گر میروی درد بی هنری گیریم
دکتر نرو که خنده ی بسیارم آرزوست
چشمش در آید آن فاطمه اررره
جز او هزار عاشق دیگر تو را آرزوست
آوخ صنوبر دستم به دامنت
ضامن شو نرود که طنز فراوانم آرزوست

Posted by: artim at April 27, 2009 12:47 PM

منم موافقم شديداً

بدون او ما به چي بخنديم ؟

Posted by: مرجان at April 27, 2009 11:10 AM

Post a comment




Remember Me?