پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388
پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388

محمود در یک هنرنمایی آسمانی( تصویر: الف. نژادگشتی)
ای جماز! ای چموش! ای بچه پررو! که من را یاد پسربچه های بی تربیت تخس کثیف که همیشه دور دهانشان آلوچه ای است و به همه تف می کنند و همیشه آرزو دارم یک پس گردنی جانانه بهشان بزنم می اندازی.
ای شیطون بلا! ای بلبل مستان! ای زبان نفهم! که زبانت را خلج هم نمی شناسد، بلا بگیری که تا می خواهم از تو فارغ شوم و به مسائل دیگری در این جهان بپردازم، یک اطواری از خودت می ریزی و سر این قلم بدبخت من را به سمت خودت نشانه می روی. به خدا خسته شدم. بابا به باقی سوژه ها هم فرصت خودنمایی بده آخر. چرا نمی گذاری سرم را در کار آن ها هم بکنم ببینم چه خبر است؟ تا می آیم یک سطر هم از رقیبانت بنویسم از آن طرف خبر می رسد: "چه غافل نشسته ای که دوستت باز هم منهدم کرد". خیلی نامرد و جنس خرابی به خدا. خدا از سر تقصیراتت نگذرد که مرا اسیر خودت کرده ای.
رفتی ژنو بگویی چه؟ بگویی ما هم خیار نیستیم، ما هم بله؟ چرا حرف گوش نمی کنی؟ هزار و هفتصد و پنجاه و سه نفر گفتند نرو. مگر می رود این میخ آهنین در سنگ؟ خر خودت را سواری، بد جوری هم سواری، آی می تازی و گرد و خاک می کنی. بتاز، بتاز که به حق باری تعالی و به لطف تمامی ائمه و امام زاده ها و معصومین و انبیاء به زودی از روی خرت با مغز بیافتی پایین و خرت هم از رویت به حالت چهار نعل رد شود.
حالا کاری نداریم. باشد. دوست داشتی بروی، رفتی. از قدیم هم گفته اند رند را بند و قحبه را پند سود نکند. گوشت بدهکار نیست. برو به جهنم، برو که الهی دیگه بر نگردی. ولی لاکردار، قبل از اینکه بروی با آن چشم های باباقوری ات به موضوع بحث یک گوشه ی چشمی بیانداز آخر، "کنفرانس مطبوعاتی ضد نژاد پرستی"، "ضد". "ًضد" می فهمی یعنی چه؟ مگر ده ساعت "بان کی مون" نیامد در گوشت عز و جز کرد که "تو رو به شاه عبدالعظیم قسم، تو رو به تریشه ای که دم شاهچراغ بستم، بفهم چی می گی"؟ به گوش پرزیدنت یاسین خواند؟ تو که اینقدر دلت از حرص دارد می ترکد و اسرائیل شده است بختک جانت و با ربط و بی ربط برای اسرائیل شمشیر می چرخانی، پسر خوب چرا رفتی؟ توئی که آنقدر عصبانی هستی، حالا نمی دانم از چه، که به باد خودت هم لگد می پرانی پایت، می شکست نمی رفتی! حالا خوب شدی؟ چسبید؟
مرد ناحسابی! ای فتنه! فتان! مفتون یک راست تا رفته ای آن بالا، هنوز آب دهان را قورت نداده باز شروع کردی لنترانی بار مردم کردن؟ ای که شعورت به جلبک و آمیب و هاگ گفته است زکی، چه مرگت است؟ فقط یک چیز در بالاخانه تو تعریف شده است آن هم مرگ بر همه؟ چیز دیگری نداری با انسان ها در میان بگذاری؟ دهان باز کردی و زبان دراز و یک شتک جانانه زدی به جمع. ببین چه می کنی که دیپلمات های بیست و سه کشور مجلس را ترک می کنند. خاطر جمعی تو پریشان کنی/ وای به حال دل شیدای من.
حالا فردا باز بدوبدو با گریه برو پیش ننه افسر بیچاره ات تنبانش را به سرش پاپیون کن که من دلم شکست. رحمت بیاید برای آن زن. باز خوبست یک سری برایت کف مرتبی زدند. قشنگ تر از همه شان هم آن متکی بود که آنچنان از خود بی خود شده بود و کف می زد گویی ختنه سوران بچه اش را جشن گرفته. آن بقیه هم معلوم بود دلشان بدجوری از اسرائیل خون بود، ولی گوش مخملی مثل تو در دست و بالشان نداشتند که بفرستند برود پشت تریبون. تو رفتی و این افتخار را به نام ما رقم زدی. حبذا ما که رئیس جمهورمان تویی. باشد که ایزد تعالی مددی نمایاد تا تو هرچه زودتر اسب تنت را هِی کنی و چخه.
یک عمر می نالیدیم و کلون در خانه ی خدا را از جا کنده بودیم که چرا هر جای دنیا می رویم می گوییم "ایران" همه هاج و واج همدیگر را نگاه می کنند و آخر سر هم فکر می کنند می گوییم "عراق". کلی به چاک قبایمان بر می خورد که "واه واه به ما می گویند عرب، ما عرب نیستیم ما آریایی هستیم". مدام ذکر و مناجات کردیم به درگاهش که فرجی حاصل کند و ما را یاری دهد. نمی دانم او اشتباه فهمید یا ما سوراخ دعا را گم کردیم که تو بر ما نازل شدی. آمدی و آن چنان ما را شهره خاص و عام کردی که الان در "جزیره کریسمس" هم بگویی "ایران" همه رنگشان می شود عینهو میت و از ترس خودشان را در اقیانوس هند غرق می کنند. وبا و طاعون هم به سرعت نام تو در جهان پخش نشدند. تلفظ اسمت برای غربی ها به آن سختی ولی همه اسمت را می دانند. نام ایران بی نوای ما با نام تو و ترور و بمب و ترقه ات عجین شده است. غش کنی برای خودت که معنا و مفهوم هرچه دیپلماسی و علوم سیاسی را خود تو نیم وجب جانور بی اعتبار کردی. خاک بر سر من بیاید که دارم برای تو نامه می نویسم.
ولی بر اعصابم کش آمده ام مسلط می شوم و نامه ام را ادامه می دهم. جانب انصاف را باید رعایت کرد. هرچه را که از من و بقیه گرفتی و هر بلایی که به سرمان آوردی به کنار، به من یکی یک چیز را آموختی. پررویی و وقاحت. یک عمر این "نن جون" بنده خودش را می کشت به من یاد بدهد که آدم کمی پررو باشد بد نیست. مگر به گوش من فرو می رفت؟ اما تو، تویی که سنگ پای قزوین را خیلی وقت است بی اعتبار کرده ای خوب یادم دادی. هر کسی به غیر از تویی که نمی دانم از جنس چه هستی در آن کنفرانس بود باور کن به سوی این چراغ قسم که الهی به سرت بشکند، بخار می شد می رفت هوا، ولی تو عین بتون آرمه همان طوری وقیح وقیح نگاه می کردی و ادامه می دادی.
تازه آن ته لبخند شعبان بی مخی را بگو که آتش به جان همه می زد. چه کار می کنی که اینقدر با آرامش می پری وسط یک جماعتی که می خواهند خرخره ات را بجوند و چشم ها را می بندی و دادار دودور می کنی؟ از اول این طوری بودی یا بعدا یاد گرفتی؟ یادت می آید در بچگی در حمام زمین خورده باشی و سرت خورده باشد به کنار تشت مسی؟ از یرقان شدید یا مخملکی برونشیتی چیزی جان سالم و عقل ناسالم به در نبرده ای احیانا؟ اگر نه، چیزی می زنی؟ چی هست ناقلا؟ هرچه هست خودمانیم جنسش اعلاست ها. "کلرو دیاز پوکساید" یا "پروپانولول" می اندازی بالا؟ چند ورقه؟ این کار یک حبه دوحبه نیست. بگو ما هم یاد بگیریم. تک خوری بس است دیگر.
ای بچه پررو که هر بار در جدول چشمم می افتد به سووال "مایه پیشرفت بعضی ها" یاد تو می افتم، دیدم به دور از انصاف است این را اعتراف نکنم که درس وقاحت و پررویی را از تو یاد گرفتم. البته هنوز خیلی راه دارم تا به پای تو برسم که واقعا خاک نعل مرکبت هم نیستم. ولی تلاشم را می کنم. چهارسال پدرمان را در آورده ای حداقل بگذار یک چیز از تو بستانیم.
در هر صورت امیدوارم که به اقبال کله گوشه گل و یک تکان جمعی و حساب شده مدت مدیدی نبینیمت. آن قدر عقرب جراره ای که از ترس تو الان حتی حاضریم مار غاشیه را با عشق در بر بگیریم و تنگ در آغوشمان بفشاریمش. برو خانه ات دیگر بچه جان. چهارسال بس مان است به خدا، نیست؟ به مانند این دلقک های فنری که از توی قوطی می پرند بیرون، پریدی بیرون و همینجور داری می چرخی و مزه می ریزی. حالمان به هم خورد دیگر به قمر بنی هاشم. سرمان به دوران افتاد به حضرت معصومه. دیگر وقتش است که تو را بچپانیم داخل قوطی ات و در را هم پشت سرت ببندیم. به قول شاعر: وقتشه از تو گذشتن وقتشه... بمان آن تو که الهی از کمبود اکسیژن کبود شوی و بعد هم خداحافظ.
خوب دیگر قصه کوتاه ستاره خواب است. پودر شوی تمام شوی که هر بار زبان در وصفت می گشایم، این قلمی که به غلامی اش می نازم، آن قدر لگام گسیخته می شود که مدام باید نهیبش بزنم که روده درازی نکند. اینقدر افسارش را کشیدم که زیر طوق غبغبش گود افتاد. فقط یک چیز می گویم و می روم سی کارم؛ تورا به ارواح خاک خودت این چند روز باقیمانده را برو بنشین بر دل ننه افسرت از صبح تا شب دوتایی با هم دم نوش بخورید و هر چه ادا اصول داری برای او بریز نه برای تمام خلق الله. این آخری را به خاطر آبروی خودت گفتم وگرنه که بهتر ما. تو هرچه بیشتر حضور خاکستری ات در عرصه سیاست پررنگ باشد، کار ما را راحت تر می کنی. برو دیگر بچه. تو را به شر و ما را به سلامت. خدا هم تو را اصلا نه حافظ.
صنوبر علفکاره
چهارم اردیبهشت 1388
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/609
بابا دمت گرم
Posted by: ALIREZA at April 29, 2009 12:27 PM
Akhey! Asabam yekam rahat shod.
Posted by: naiem at April 27, 2009 03:01 PM
صنوبر جون افسر نرو.اگربری میگم باز احمدی کثافت کاری کند که مجبور شی بیای ومودبانه قهوه ایش کنی ! اگراین دیوونه نباشه؛ ما به چی بخندیم.الان برای اینکه پیش ننه اش نفرستیش میره ننه شو تو طویله قایم میکنه.اون که همیشه تو بچه گیش دماغ تو صورتش خشکیده بود الان علاوه بردماغ کلی حرف رو لبش ماسیده که اگه نگه حناق میشه تو گلوش. بزار بگه بلکه تو یکی ازاین کنفرانسها یکی بزنه به سیم آخر با یک حرکت جنون آمیز بپره بشینه رو دهنش ؛ کاریکسره شه .
Posted by: artim at April 25, 2009 10:26 PM
مرد حسابی چرا به قوم خلج وزبان خلجی توهین می کنی
Posted by: فراهانی at April 25, 2009 11:34 AM
بابا تو دیگه کی هستی !!!
دس سعدی رو بستی !!!
ایول ب ولت
Posted by: علائ الدین at April 24, 2009 10:35 PM
Ghorboone dahanet. Vaghti dashtam mikhoondam delam khonak mishod, enghar dashti az dele man migofti. Vaghean in darodasteh mesle bakhtak oftadan be joone in mellate badbakht. Heif az salha omremoon ke be siahi gozasht. Magar chand bar be donia miaiim? Az kheire sare in gorooh sheitan sefat, omre azizemoon be bad raft. Moteassefam. Darim tavane chio midim Senobar, Ha? Yeki be man bege dige, mordam az bas fekr kardam va be natije naresidam
Posted by: Mohammad at April 24, 2009 09:00 PM
nabavi jan ye roozi ham nobate ma mirese payande name iran va irani marg bar jahl va nadani khoda negahet dare
Posted by: farzam at April 24, 2009 06:56 PM
A regular reader of your work, Davar, but this one wasn't that good. Too much attacking. We'd prefer you in less aggressive mood. You're not like them after all...
Posted by: A reader at April 24, 2009 03:05 PM
«ای که شعورت به جلبک و آمیب و هاگ گفته است زکی، چه مرگت است؟» - - -
آخ که این جمله چقدر چسپید! ...شیدم ازبس خندیدم!
Posted by: و at April 24, 2009 02:30 PM
آخیش ... دلم خنک شد :)
مرسی آقای نبوی عزیز !
Posted by: نسرین at April 24, 2009 12:29 PM
Nabavi jan dast va ghalamat dard nakonad.Az khandane in matlabat kheily hal amadam.
Salamat va pirooz bashi
Farshid
Posted by: farshid at April 24, 2009 03:45 AM
سلام علیکم همشیره
عصر تان بخیر باشه ! نامه شما را برای دکتر ، پسر احمدمان دیروز برایم خواند.
خواهر من، شما چقدر حرف بی مورد می زنی؟ دکتر خودشان با حدود نیم کرور همراه، پارسال امدند ولایت ما و همین صحبت ها که شما میگویی خطا بود را سخنرانی فرمودند و البته ما خیلی هم کیف کردیم و به وجد آمدیم !
آی حرف زد! جواب لنترانی تمام دول خارجی متخاصم را داد و تازه کلی چیز هم بارشان کرد. همه این حرفها هیچ ، اگر وقت تنگ نبود جواب سوالات هم ولایتی ها وحتی مشدی نعمت خودمان که سگ هم بهش محل نمیکند را میداد!
حالا شما که یک ضعیفه ای بیش نیستی می فرمایی که خدای نکرده دکتراشتباه کرده !!! یکبار که خواست یک زره صرفه جویی کند شما شده ای معترض؟ خوب بود همین جماعت نیم کروری را سوار کشتی نوح می کرد و می برد مملکت گل وبلبل تا یکروزه آنجا هم بشود مثل مرتع ملخ زده؟
خواهر من اول فکر کن بعد حرف بزن.
زیاده بر این صحبتی نیست!
خداحافظ شما
آقا رسول
Posted by: آقا رسول at April 24, 2009 02:04 AM
ایول صنوبر
لعنت بر پدر هر چی اجنبی نزاده
Posted by: ارش at April 24, 2009 01:24 AM
Salam, matne besiar ghashangi bud. kheili lezat bordam. daste agahie ahmadinejad dard nakone ke baes mishe shoma in matn ha ro benevisi va ma bekhandim. albate ishun ke khodeshun koli joke hastan va hamin tori ham mishe behesh khandidi.
Posted by: Iman Shahidi at April 23, 2009 11:55 PM
همه اينا رو كه براش بخوني آخرش ميگه: "هان؟"
اين آدم تشخيص خوب و بد نداره، به نظر من بايد به عقل اونهايي كه بهش راي دادن و اونايي كه براش راي جعل كردن بيشتر شك كرد!
Posted by: هاله نوراني at April 23, 2009 11:53 PM
محشر بود! من که در بدترین حالت روحی بودم کلی خندیدم:) روزنامه های سوییس 2 روز فقط در مورد طنازی رییس جمهورمان نوشتند (از مدل لباس پوشیدنش تا دهاتی بودن و حتی بعضی هاشون سعی کردن نسبتش رو به یهودها برسونند و گفتند اصالتا یهودیه!!! :) و من هم به عنوان یک ایرانی که تو سوییس زندگی می کنم کلی پیش دوستام مفتخر شدم برای داشتن چنین رییس جمهوری :(
Posted by: یک ایرانی نه عرب at April 23, 2009 10:49 PM
با تشكر از صنوبر عزيز , به نظر من بيشتر از حد تنده .
Posted by: Javad at April 23, 2009 10:32 PM