یکشنبه 30 فروردین 1388
یکشنبه 30 فروردین 1388

کاری از: صنوبر
فاطی خانم تا اسم "اصلاح طلب" را شنید، جیغ وحشتناکی کشید و شروع کرد به اطراف و اکناف شلیک کردن. چون خیلی عصبانی بود. شریعتمداری که کمی بر اعصابش مسلط تر بود از بالای پشت بام فریاد زد: "خوب حالا بگو بینیم کدومشون اینقدر چشم دریده شدن که می خوان وارد میدون بشن." طرف از پشت درخت داد زد: "می گن سد ممدشونه." نام "سد ممد" برای فاطی خانم مثل نشادری بود که به گوشش فرو کردند. دست انداخت یک مسلسل هم گرفت آن دستش. همینطور فریاد می زد "غلط کرد، غلط کرد" و تیر می زد. یکی از تیرهایش هم خورد به کسی که خبر را آورده بود و طرف همان جا خشک شد افتاد زمین.
احمدی خبر را که شنید انگاری کک افتاد به تنبانش. مدام از اینور اتاق می دوید آنور اتاق و خودش را می کوبید به در و پنجره . سه نفری جلسه ای تشکیل دادند. احمدی پرید روی صندلی ریاست و خودش را با طناب بست و گریه را سرداد که: "من نمی خوام برم. کلی زحمت کشیدم تا اومدم نشستم رو این صندلی، تازه تازه زیرم گرم شده، جامو نمی دم به کسی. مگه منو کفن کنین که بتونین این صندلی رو از زیرم بکشین". فاطی خانم گفت:"هیچ غمت نباشه، خودم خوار مادر........ (به ما اجازه ی چاپ سخنان فاطی خانم را ندادند). شریعتمداری گفت: "غلط کردن با هفت جدشون مرتیکه های قر...... (به ما اجازه ی چاپ سخنان شریعتمداری را هم ندادند). خلاصه قرار گذاشتند که هر طور شده از صندلی ریاست جمهوری دفاع کنند.
شریعتمداری شروع کرد "تَرَق توروق" تایپ کردن و به "سد ممد" تازیدن. یک بار که یکی از نوشته هایش را گرفته بود دستش می دوید به سمت چاپخانه "ملانصرالدین" جلویش را گرفت: "بده ببینم چی نوشتی؟" نوشته را خواند و پس داد به خود شریعتمداری: "دستگاه تایپتومی بری تو خلاء تایپ می کنی؟ وردار ببر بوی گندش دنیا رو برداشت." شریعتمداری یک لگد به ملا زد و نوشته اش را از دستش کشید و رفت. فاطی خانم هم هر روز هر روز در حیاط می نشست، دانه دانه فضله های مرغ و خروس را جمع می کرد و می چسباند به کاغذ، بعد می گفت: "نوشتم" و نوشته هایش را می فرستاد برای "سد ممد". آنقدر این "سد ممد" را آزار و اذیت کردند که آخر سر "سد ممد" پیام فرستاد: "من نیم در خور این مهمانی/ گند و مردار تو را ارزانی" و رفت به دهکده ی "استرالیا" در آن سر دنیا.
خبر که رسید احمدی این ها در خانه جشن گرفتند. سه تایی داشتند بشکن می زدند می رقصیدند که در خانه را یکی زد. فاطی خوشحال خوشحال آمد در را باز کرد و دید "اسدالله میرزا" دم در ایستاده است. داد زد: "ای ملعون کثیف پلید این چه ریختیه؟ این چه سبیلیه خودتو شکل جاکشای دمشق درست کردی؟ اینجا چی می خوای؟" اسدالله با لبخند گفت: "مومنت، مومنت، خواستم بگم قرو تو کمرتون خشک کنین که "میرحسین" به جای "سد ممد" اومده." این را گفت و غش غش کنان مثل تیر در رفت. فاطی خانم شروع کرد بشقاب شکستن، احمدی شروع کرد خود را زدن و شریعتمداری باز تایپش را گرفت دستش و دوید در خلاء.
احمدی دید اینطوری نمی شود. رفت به ده و بالای تخته سنگ ایستاد و داد زد: "مردم مردم جمع شین حرف دارم باهاتون". مردم که چه عرض کنم، دهکده تقریبا داشت خالی از سکنه می شد. یک جمعیت تُنُک آن هم به زور و اصرار دوستان احمدی آمدند ایستادند آنجا. احمدی شروع کرد: "مردم نه این که فکر کنین منظوری دارم ها، همینجوری الکی امروز هوس کردم بهتون حال بدم. دهقان فداکار کجاست؟ بگین من می خوام بهش مزرعه بدم که کشاورزی کنه." یکی گفت: "نقاره ی بعد از عروسیت به درد خودت می خوره". "حمید مصدق" از آن طرف گفت: "و هیچ دست تمنا، دریغ سنبله ها را درو نخواهد کرد، درو گران همه پیش از درو، درو شده اند".
احمدی گفت: "خوب دیگه لابد یه کاری کردن که درو شدن. در هر صورت ما قصدمون خوبی بود. ببینین مردم، من در این مدت از هیچ محبتی برای شما دریغ نکردم. هر روز و شبم فقط شده فکر کردن به این که چطوری به خدمت شماها برسم. دزد و اوباشارو جمع کردم. لباس بلد نبودین بپوشین بهتون یاد دادم. وضعیت رفاه تون نسبت به قبل بزنم به تخته، گوش خودم کر خیلی بهتر شده. من دارم می بینم که مردم چقدر نسبت به گذشته شادتر شدن. من از گلوی خودم کشیدم بیرون و خرج شما کردم. بیا، این وضعه منه، (کاپشنش را نشان می دهد) جامه ام شولای عریانی". "اخوان ثالث" این حرف را که شنید همانجا در جا رو به قبله افتاد. پینوکیو رو کرد به پدر ژپتو گفت: "ما یه چُسه دروغ می گفتیم، دماغمون سه متر می شد، پس چرا دماغ این دراز نمی شه؟" پدر ژپتو گفت: "این مدلش فرق می کنه، قدش کوتاه می شه. نمی بینی اندازه ی هسته خرماست؟". احمدی ادامه داد: "من تو دهن دشمن زدم. همه تو دنیا از ما می ترسن. اگه اسم منو بیارین همه شروع می کنن تیک تیک لرزیدن. من الان قدرتیم برای خودم. دنیا مثل سگ از من حساب می بره." یکی از داخل جمع با خنده فریاد زد: "نه بابا، بزن زنگو. آخه داداش من، سنده چیه سایه ش چی باشه؟" فاطی خانم شروع کرد جمعیت را به رگبار بستن که به درخواست احمدی آرام گرفت.
احمدی ادامه داد: "یه بمب، ببخشید انرژی هسته ای داریم تو آزمایشگاه دهکده می سازیم، که شده خار چشم دشمنا. هربار که دشمنا زیادی واق واق می کنن و اذیت می کنن من فقط می گم انرژی هسته ای و تا سه هفته همه ی دنیا جلسه و گردهمایی و نشست تشکیل می دن و دست از سر ما بر می دارن. از دشمنا که بگذریم ما الان تو دنیا کلی دوست و رفیق داریم، همه ما رو دوست دارن. شما به جز آمریکا و اروپا و استرالیا و یه چندتا جای دیگه، همه جا می تونین برین. در مورد وضعیت مالی، تو این بحران، اون هوگوی بینوا از "کاراکاس" کوبیده اومده اینجا، قلکامونو شکوندیم و براتون بانک افتتاح کردیم." "جلال آل احمد" از وسط جمع داد زد: "نگو "کاراکاس" بگو کرکس." احمدی داد زد: "جلال جون موضعت رو مشخص کن جان جد و آبادت. ما بالاخره نفهمیدیم تو چپی، راستی، مستقیمی، چپ متمایل به راستی، راست متمایل به چپی یا همه ی اینا هستی یا هیچکدوم نیستی. ای بابا این که نمیشه." "جلال آل احمد" همینطور کرکس کرکس گویان ناگهان قلبش را گرفت و افتاد. سیمین خانم به سوگ جلال نشست و گریه سر داد: "همسرم، همسرم از دست شما سکته کرد، خدا ازتون نگذره." شمس آل احمد داد زد: "چیچیو سکته کرد، کشتنش،(رو کرد به فاطی خانم) تو کشتیش، تو کشتیش، من دیدم بهش تیر زدی. برادر من شهید شد." خلاصه که ما بالاخره نفهمیدیم که شهید شد یا نشد. احمدی دید وضعیت قمر در عقرب است، یواشکی از تخته سنگ آمد پایین و رفت خانه.
مردم دهکده تصمیم گرفتند در مورد "میرحسین" اطلاعات کسب کنند. هیچکس او را درست نمی شناخت و نمی دانست کجا زندگی می کند. گشتند و گشتند تا او را کنج جنگل در یک خانه ی درختی پیدا کردند. رفتند گفتند: "تو با مایی یا اونا؟ حرفت چیه؟ کاروبارت چیه؟ چه خبر؟" "میر حسین" شروع کرد به یک زبان ناشناخته صحبت کردن. همه همدیگر را نگاه کردند و شانه بالا انداختند. مشقاسم گفت: "پنداری این زبان انگلیساست". رفت جلو و گفت: "فسلخ". "میرحسین" مات نگاه کرد. بالاخره یکی در جمع گفت: "غلط نکنم داره به زبان فارسی اوستایی صحبت می کنه، اجازه بدین برم مغ بزرگ، "سپندارمذ" رو بیارم تا براتون ترجمه کنه." مغ بزرگ آمد و مردم از او خواستند که از "میرحسین" بپرسد موضعش چیست و بگوید با آنهاست یا با احمدی اینها. "میرحسین" به مغ بزرگ یک چیزهایی گفت. مغ بزرگ رو کرد به جمعیت و گفت: "می گوید من موضع خاصی ندارم. هم اینوری هستم و هم آنوری. می گوید به قول "فرهنگ پور امید": دوست می دارم دوست/هر گیاهی که نکوست". مردم خیلی ناراحت شدند. یکی گفت: "ما رو باش با کی می خواستیم بریم سیزده بدر". آن یکی گفت: "رفتم خونه ی خاله دلم واشه، خاله چُسید، دلم پوسید. برو بابا، ما که رفتیم". "میرحسین" خیلی ناراحت شد. چاپار فرستاد برای "سد ممد" و از او راهنمایی خواست. "سد ممد" جواب داد: "باید یاد بگیری درست حرف بزنی. منظورتو صاف و پوست کنده به مردم بگی." "میرحسین" هم انصافا قبول کرد.
آنطرف هم کلاغ های خبرچین حرف "میرحسین" را به گوش احمدی این ها رساندند. فاطی خانم جواب داد: "تو غلط می کنی که با مایی. برو گمشو." "میرحسین" هم که دیگر زبان فارسی اش امروزی تر شده بود و نیاز به دیلماج نداشت پیام فرستاد: "باشه، پس من با مردم دهکده م". باز فاطی خانم جواب داد: "تو غلط می کنی که با اونایی. می کشمت". یک سری از مردم دهکده به فاطی خانم گفتند: "تو غلط می کنی که اینقدر بی تربیتی". "میرحسین" به مردم گفت: "شما غلط می کنید که با فاطی خانم اینجوری حرف می زنین". فاطی خانم به "میرحسین" جواب داد: "تو غلط می کنی که از من دفاع می کنی". خلاصه که همه داشتند غلط می کردند و هیچکس وا نمی داد.
تو این مدت هم احمدی هر روز سوار الاغ می شد، دور دهکده چرخ می زد و به همه دست تکان می داد اما هرچه تلاش می کرد نتیجه نمی گرفت. برای همین دوباره تصمیم گرفت سخنرانی کند. کدویش را برداشت، رفت بالای تخته سنگ ایستاد و شروع کرد: "مردم سلام، خوبین مردم؟ چه خبر مردم؟ من خیلی دوستون دارم ها مردم. ببینین براتون چی آوردم؟" تا آمد دست کند در کدو همه فرار کردند. احمدی داد زد: "نترسین بابا، نترسین، سیب زمینی آوردم که شبا پوره ی سیب زمینی بخورین و از گشنگی نمیرین". گونی سیب زمینی را از کدو بیرون آورد و سیب زمینی ها را به سمت مردم پرت کرد. هیچکس بر نداشت. باز احمدی گفت: "دوست نداشتین؟ خوب بیاین بهتون "مُشتُلُق" بدم." و چک پول در آورد. مردم نگاه کردند و تکان نخوردند. احمدی دیگر عصبانی شد، داد زد: "اصلا گفته باشم، هرکس من مولای اویم، از این پس هم من مولای اویم، حالیتون شد یا نه؟" باز مردم نگاه کردند و تکان نخوردند. احمدی عصبانی از تخته سنگ آمد پایین و رفت خانه و در را پشت سرش بست.
بعد از رفتن احمدی مردم شروع کردند با همدیگر مشورت کردن. یکی سری می گفتند برویم پیش "میرحسین"، یک سری می گفتند برویم یک نفر دیگر را پیدا کنیم و یکی سری می گفتند بمانیم همین وسط دهکده شاید امداد از غیب رسید. یک سری آنقدر چشمشان ترسیده بود که جرئت تکان خوردن نداشتند و یک سری دیگر سعی می کردند دهکده را راضی کنند که یک حرکتی بکنند. یک سری ناامید و سرخورده بودند و یک سری هنوز روزنه ی امیدی می دیدند. خلاصه ساعت ها با هم بحث و صحبت کردند و در نهایت ...
داستان می تواند به سه شکل ادامه پیدا کند. انتخابش هم باشماست:
1. تصمیم گرفتند بروند سمت خانه ی "میرحسین".
2. تصمیم گرفتند همان وسط بایستند.
3. هرکس تصمیم گرفت یک سمت برود.
اگر گزینه ی یک را انتخاب کنید، داستان همینجا تمام می شود تا ببینیم چه پیش می آید. اما اگر گزینه ی دو یا سه را انتخاب کنید، داستان ادامه خواهد داشت و من بدبخت مجبور می شوم کار و زندگیم را ول کنم و بنویسم. البته طرح داستانش را آماده دارم: بخش دوم احمدی قلقله زن را دوباره عینا تایپ می کنم با این تفاوت که شخصیت های مردم دهکده عوض می شوند (چون قبلی ها همه پر کشیدند به سمت بالا و تمام شدند) و یک جاهایی هم در میانه ی داستان، دهکده یا کاملا متروکه و خالی از سکنه می شود و یا به دلیل هجوم دهکده های عصبانی اطراف با خاک یکسان می شود. آنوقت اگر اینجوری بشود هم من از همه چیزم می مانم، هم شما مجبور می شوید داستان تکراری بخوانید و هم دیگر اصلا خنده دار نیست. اما باز هم انتخابش با شماست.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/604
صنوبرجان من به عشق نوشته های تو وارداینترنت میشوم خداکند احمدی وننه اش وفاطی بجرم توحش به یک جزیره غیرمسکونی تبعید شوند تا تواز گیس وگیسکنی آنها و فرار حیوانات وحشی از دست آنها برایمان بنویسی ...
Posted by: artim at April 23, 2009 10:30 AM
سلام
یعنی شما هم باور دارید که تصمیم با ماست
ولی من فکر می کنم که تصمیم با کبری (رهبر) است
ودر ضمن فرقی نمی کند اگر میر حسین هم بیاید باز هم همان کدوی احمدی نژاد را به او می دهند
Posted by: mehdi at April 21, 2009 12:09 PM
محشر بود. دستت دردنکنه!
Posted by: زهره at April 21, 2009 09:07 AM
mozakhraf bod
Posted by: saed at April 20, 2009 03:45 PM
عالي بود ,واقعا بهت تبريك ميگم
Posted by: Javad at April 19, 2009 10:09 PM