شنبه 22 فروردین 1388

احمدی قلقله زن (قسمت دوم):

gheghel 2.jpg

کاری از: صنوبر

احمدی رفت و رفت تا که رسید به پایتخت. ما نمی دانیم آن جا چه ها گذشت و نگذشت و ما اصلا نمی گوییم تقلبی در کار بود یا نبود. در هر صورت دوران دورانی بود که گدا می توانست معتبر شود و شد. احمدی تاج و تخت گرفت و به دنبالش اقوام و دوستان هم آمدند که ما هم بازی. خلاصه نشستند پشک انداختند و هر کس پستی را اختیار کرد. بعد از آن وقت برگشتن شد. احمدی گفت: "یه کدوی گنده برام بیارین می خوام سوغاتامو بریزم توش." سوغاتی ها را چپاند در کدو، خودش هم رفت داخل کدو و قل خوردند به سمت دهکده.

تا برسند به دهکده تا می توانستند از مسیر منحرف شدند و ویراژ دادند و دار و درخت ها را در هم شکستند. رفتند و رفتند تا رسیدند به مردم دهکده. مردم گفتند: "ما گرسنه ایم، به ما غذا بده، مرغ بده." گفت: "غذا که ندارم اما بیاین یه نابغه بهتون کادو بدم تا بهتون یاد بده چه جوری میشه ظرف صد سال نوری آینده مشکل غذایی مملکت رو حل کرد." دست کرد داخل کدو و یک "لبن الله گردوچیان" کشید بیرون و داد به مردم. گفتند: "دبه ی نفتمونو پر کن که بذاریم سر سفره تا هر وقت می بینیمش یادت بیافتیم" گفت: "نه نمی دم، نه نمی دم" ملانصرالدین گفت: "آره اینم می شه. اونجوری هم هر بار که دبه خالی رو سر سفره دیدین یادش می افتین." احمدی گفت: "آخ قربون آدم چیز فهم، یه بار حرف حسابی زدی، اونم الان بود. تازه چون می خوام همیشه به یادم باشین بنزین هاتونم سهمیه بندی می کنم تا هر بار ماشینتون بنزین تموم کرد و مثل خیار موندین وسط جاده حسابی یاد من بیافتین."

جوان ها آمدند جلو و گفتند: "احمدی احمدی، سوغات ما چی شد؟" گفت: "هم الساعه." و از داخل کدو چند هزارتا ماشین گشت با چند توبره آقا و خانم ارشاد کشید بیرون. خانم ها تا آمدند بیرون شروع کردند با چوب و چماق دخترها را نوازش و ارشاد کردن، "تو چرا پوستت تیره ست؟ تو چرا گالش پوشیدی؟ تو چرا مانتوت گل داره و خار نداره؟ تو چرا خوشگلی ولی من زشتم؟ تو چرا چشمت چرخید؟ تو چرا راه رفتی؟ تو چرا نفس کشیدی؟" و خلاصه خیلی ایرادات وارد دیگر و همه را بردند ندامتگاه تا نادم شوند. پسرها هم به همین ترتیب از جانب آقایان ارشاد شدند، "تو چرا دستاتو می بری بالا بلوزت می ره بالا و نافت معلوم میشه و من یه جوریم می شه ای رذل؟ تو چرا موهات سیخ سیخیه و مثل من فرقت کج نیست ای اوباش؟ تو چرا درازی، تو چرا چاقی، تو چرا هستی و..." و اراذل و اوباش را هم جمع کردند و بردند.

حافظ که این صحنه ها را دید، آهی کشید، سرش را انداخت پایین، آستین خیام را گرفت کشید و زیر گوشش گفت: "بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است/ بیار باده که بنیاد عمر بر باد است" با هم رفتند سوی دشت و دمن و کنار نهر آبی نشستند. خیام از زیر ردایش سبوی می را بیرون آورد و گذاشت وسط و تا آمدند پیاله ها را پر کنند آقایان ارشاد که آن ها را تحت تعقیب داشتند آمدند جلو: "بله بله، چشممون روشن. گناه اون هم تو روز روشن؟ مگه شما دین ندارین؟" خیام گفت: " می خوردن و شاد بودن آیین منست/ فارغ بودن ز کفر و دین دین منست" یکی از آقایان ارشاد با عصبانیت نعره زد: "تو غلط می کنی ای قرمطی، ای کافر، ای دهری، ای ملحد، ای آتئیست. دودمانت رو به آتیش می کشم. شماها گناه کارین، خاک تو سرتون کنن." حافظ جواب داد: "من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش/ هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت." طرف با چماق کوبید فرق سر حافظ و گفت: "زرت و زورت موقوف! اینقدر عر و گوز نکن. باید هر کدومتون به نیت موهای یال اسب حضرت علی سه هزار و چهارصد و پنجاه و دو ضربه شلاق بخورید." ملا نصرالدین خندید و گفت: "خیلی ببخشید ها، ولی شما یا حساب بلد نیستی یا شلاق نخوردی تا حالا." آقایان ارشاد حمله بردند به سمت ملانصرالدین که: "تو از کدوم گوری پیدات شد؟" ملا گفت: "من رو باد آورد انداخت اینجا." آن ها هم یک فصل ملا را نوازش کردند و به او اخطار دادند که این بار بگو باد تو را یک جای دیگر بیاندازد.

دوباره آقای ارشاد فریاد زد: "یک آدم هشیار بیاد این دوتا رو شلاق بزنه." پروین اعتصامی از آن گوشه گفت: "هشیاری بیار اینجا کسی هشیار نیست." که فاطی کماندو پرید وسط: "زنیکه ی فلان فلان شده ی هرجایی، کی به تو گفت بیای اینجا حرف بزنی؟ مگه تو خونه زندگی نداری؟ مگه تو شوهر نداری؟ اومدی چشم چرونی؟" و کشان کشان بردندش به سمت ماشین. پروین اعتصامی در حالی که اشک می ریخت گفت: "کو در زمانه آن که نرنجد ز حرف راست/ پروین به کجروان سخن از راستی چه سود"

در این بین دانشجویان آمدند گفتند: "برای ما چی آوردی؟" احمدی گفت: "پیکر شهید که شهادت والاترین درس هاست" عده ای از دانشجویان اعتراض کردند و با ملایمت به زندان روانه شدند تا آن جا قانع شوند (توضیح اضافه: پروسه ی قانع شدن خیلی وقت است تمام شده، خودشان نمی خواهند بیایند بیرون، می گویند ما می خواهیم همینجور همش قانع بشویم)، عده ای دیگر هم که دستشان به دهنشان می رسید بقچه ها را بستند و رفتند به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایشان. بعد احمدی رو کرد به سمت روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان: "شماها اصلا نمی خوام حرف بزنین که من خودم می دونم شما نیات درونی تون پلیده. به ولای علی دهن باز کنین می زنم دهنتون رو پر خون می کنم. همگی زندان." حسین درخشان گفت: "ای بابا، نوکرتیم ما که طرفدارت بودیم." احمدی گفت: "آره می دونم، تو چون خیلی نازی می خوام یه جا قایمت کنم که یه وقت کسی ندزدتت." خلاصه روزنامه نگارها و وبلاگ نویسان هم قلع و قمع شدند.

بعد احمدی رفت بالای ابرها و خرخره ی عیسی را چسبید که: "خودت گفتی اگه کارای خوب خوب بکنم هاله تو می دی به من، یاالله بده، یاالله بده." خلاصه از عیسی انکار و از احمدی اصرار. آخر سر هم خودش از صلیب رفت بالا و هاله را از سر عیسی برداشت و گذاشت سرش. عیسی هم در حالی که اشک می ریخت گفت: "چون لیاقتش را نداری، خداوند هاله ات را بی نور کناد." و هاله ی احمدی خاموش شد. احمدی هم کم نیاورد. دوشاخه ی برق مملکت را کشید و وصل کرد به هاله اش. مردم ماندند با شمع و فانوس و احمدی ماند با یک هاله ی درخشان.

در این بگیر و ببند عده ای از خانم ها هم آمدند گفتند: "ما حقوق مساوی می خوایم". جواب شنیدند: "اِ، نه بابا؟ آدامسم بجویین و سینما هم برین. ما حقوق نداریم بدیم. اما می تونیم یه کار دیگه بکنیم" و به تعداد مردان زندانی زنان را هم بازداشت کردند تا مساوات تا حدی رعایت شود.

هنرمندان آمدند گفتند: "تحفه ی ما کو؟" احمدی گفت: "تحفه ای آوردم براتون که تحفه ی نطنز پیشش مفتش گرونه." دست انداخت و از داخل کدو "مو قشنگ" را کشید بیرون. "مو قشنگ" تا آمد بیرون موهایش را پریشان کرد، دوید ساز را از دست ملانصرالدین کشید و گفت: "تو که سوزنت رو یه سیم گیر کرده هی دَنگ دَنگ یه نت رو می زنی و ول نمی کنی، بده بیاد اینجا بینیم یارو." و شروع کرد زدن و خواندن: "دلکم دلبرکم، دلبر بانمکم..." بعد احمدی گفت: "صبر کنین، هنوز تموم نشده. اینم یکی دیگه." و یک وزیر فرهنگ و ارشاد کشید بیرون. طرف تا آمد بیرون گفت: "خانم ها، آقایان، چشاتون کم سو شد اینقدر کتاب نوشتین، دستاتون پینه بست اینقدر به ساز زخمه زدین، احوالتون پریشون شد اینقدر فیلم ساختین. اصلا هنر تموم شد رفت پی کارش اینقدر که شما هنر خلق کردین. من به همه تون چهارسال مرخصی اجباری می دم. برین حال کنین."

خلاصه احمدی همین جور دست می کرد در این کدو و اعجوبه های زیست محیطی را به اهالی دهکده ارائه می داد. آخر سر هم یک نفر را کشید بیرون و گفت: "این هم تو خیابون داشت خاک بازی می کرد، دلم سوخت آوردمش. محض رضای خدا وزارت کشور رو هم می بخشم به این. اینم دیپلم مهدکودکش، اصل اصله."

بعد هم رو کرد به تمام جمعیت گفت: "گفته باشم. همه تون تحت کنترلین. لب تر کنین ما می فهمیم. همه جا دوربین کار گذاشتیم، همه جا عامل نفوذی داریم. جرات دارین خیال کج به سرتون بزنه." دوباره جرج اورول دوید آمد، مدام عین دیوانه های فریاد می کشید: "1984، 1984. حق منو بدین. وگرنه شکایت می کنم." احمدی دستور داد اورول را تا جا داشت زدند و بعد هم انداختندش در گونی و بردند وسط صحرا ول کردند. یک نفر گفت: "آخه تو گفتی احترام به شعور. پس چی شد؟" احمدی گفت: "شعور چیه؟" طرف گفت: "تو که از بیخ عربی، هیچی بابا، تو ادامه بده." احمدی ادامه داد: "آره می گفتم. می دم پدر پدرسوخته ی هرکی که از من خوشش نیاد بسوزونن." باز یکی گفت: "آخه تو قبلش یه چیزای دیگه گفته بودی." احمدی گفت: "من غلط کردم. الان حرفمو پس می گیرم." جمالزاده زیر لب گفت: "سر و ته یک کرباس" و رفت ژنو. جلال آل احمد گفت: "جل الخالق، سیمین خانم می بینی؟ من به خیال خودم از یه چاه و دوتا چاله گذشته بودم و دیگه کلی کار کشته شده بودم. ببین تو رو خدا نیم وجبی چطوری ما رو سیاه کرد." مشقاسم گفت: "آن همه وعده پنداری دووووووود شد رفت هوا."
احمدی ادامه داد: "بعد هم گفته باشم. من کار و بار خیلی دارم. اولا کلی سفر در پیش دارم که باید برم. چون می دونین که ما جد و آبادی عادت داشتیم سالی به دوازده ماه سفر باشیم. بعد هم باید بچرخم تو مملکت و مزه بریزم، زیر زمینارو سر بکشم و نوابغ رو از تو آب انبارا بکشم بیرون. برای همین وقت ندارم. کسی نیاد مزاحم بشه. سپردم شریعتمداری رو پشت بوم خونه م کشیک بکشه. فاطی خانوم الهام هم با کلاشینکف دم در شب تا صبح رژه می ره. هر کی بیاد جلو از دوست بگیر تا دشمن می زنه."
فروغ فرخزاد این ها را که شنید طاقت نیاورد، زیر لب گفت: "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد..." و خودش را انداخت زیر ماشین. ایرج میرزا گفت: "جز گه و گند و کثافت چیزی/ اندر این شهر ندیدم بنده" و شانه به شانه ی روح فرخزاد به سمت ظهیرالدوله روان شدند.

دار دسته ی احمدی هم تا توانستند پکاندند. پطرس به جرم زنا و دهقان فداکار به جرم شبگردی اعدام شدند. رابعه ی بنت کعب قزداری به جرم نظربازی با غلام برادرش به زندان افتاد و بعد هم که به حکمش اعتراض کرد به سنگسار محکوم شد. حکم را که شنید، آهی از ته دل کشید و گفت: "توسنی کردم ندانستم همی/ کز کشیدن تنگ تر گردد کمند". دزدمونا که به دنبال دستمال گمشده اش به ایران آمده بود به جرم جاسوسی به زندان افتاد که بعدها طی یک سری مراحل مقبول و مورد تایید اعتراف کرد که با رکسانا صابری دستشان در یک کاسه بوده و جاسوسی می کردند.

خلاصه دردسرتان ندهم، چندین سال تا آن جا که جا داشت یا شاید هم نداشت به مردم سیخونک زدند. تا اینکه یک روز که شریعتمداری بالای پشت بام کشیک می کشید دید یک نفر دارد به سمت آن ها می دود. داد زد: "فاطی بزن، آدم". فاطی خانم هم عربده کشید: "دور شو، کور شو ای ........" و همین طور هم شلیک می کرد. طرف پشت درخت قایم شد و از آنجا فریاد زد: "من خودیم، خبر آوردم". فاطی گفت: "اسم رمز". طرف گفت: "احمدی، احمدی، حمایتت می کنیم". فاطی گفت که از پشت همان درخت حرفش را بزند و برود. طرف خبر داد که جماعت "اصلاح طلبان" برگشته اند و می خواهند تاج و تخت را از احمدی بگیرند.

ادامه دارد...

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/603

Comments

پروردگار تو را از گزند دشمنان در امان بدارد.
ایدون باد.

Posted by: رضا at April 21, 2009 01:08 AM

چقدر دردناک چقدر تلخ اما متاسفانه چقدر حقیقی! مدتی است که به این می اندیشم: سی سال پیش بدون اینترنت با چهارتا شبنامه و اعلامیه ی دستی و کوکتل مولوتوف دست ساز و چهارتا آدم نه آنچنان تحصیلکرده انقلابی شد که شاه مملکت را بیرون کردند و خمینی عمامه به سر را بر جای او نشاندند چگونه است که اکنون با اینهمه امکانات و تحصیلات و ارتباطات ما همچنان تو سری خور امثال احمدی نزاد هستیم و نان و بنزینمان را جیره بندی می کنند؟

Posted by: شهاب at April 19, 2009 05:28 PM

سلام آقای نبوی عزیز!
واقعن عالی بود. من از misproxy.com میتونستم بیام مطالبتونو بخونم. اونم که فیلتر شده چند روزه:( اگه بشه شما برام ایمیل کنین خیلی ممنون میشم
با عرض احترام

Posted by: افسون at April 18, 2009 02:08 AM

از دست این قلم شما! (;

Posted by: Nt at April 16, 2009 05:10 AM

آقای نبوی بجای موسوی که طبق گفته زید آبادی(که کاملا با عقل جور در می یاد) مشخص هست از مهره های حکومت هست تا آرامش را به جامعه بر گرداند چرا از اعلمی حمایت نمی کنید ؟؟

Posted by: کیانوش at April 15, 2009 05:26 PM

بسیار عالی و روان بود در انتظار ادامه مطلب هستیم....
دست مریزاد

Posted by: سانچو پانزا at April 15, 2009 03:21 PM

ما همیشه و همیشه از آقای نبوی حمایت می کنیم !!
آقای نبوی بدانید که آزاده همیشه مظلوم واقع شده .
پس زیاد به اراجیف و مزخرفات جمهوری اسلامی و ... اهمیت قائل نشید

Posted by: یه دوست از کنار زادگاه شما at April 15, 2009 01:26 PM

ای بابا ما که با این ملتی که میبینیم. دوباره هم به همون قلقله زن رای میدن. گرچه به هر کی رای بدن فرقی هم نمیکنه. ولی شما بنویسید . بی خیال

Posted by: Haji at April 14, 2009 05:01 PM

بنظر شما احمدی نژاد بعد اتمام دوره ریاست جمهوری به کدام شغل شریف مشغول میشه؟1- ایستادن در تونل وحشت 2- مانکنی در مزون ها و شو های لباس جرج وآرمانی 3- بدل برد پیت 4- ریاست جمهوری ونزوئلا 5-استادی کرسی ترافیک در دانشکده دور برگردون 6-بازگشایی کلاس امادگی کنکور دکترا به کمک دکتر کردان 7- ریاست سازمان ملل متحد

Posted by: بوسهل زوزنی at April 12, 2009 10:45 PM

دست مریزاد آغ صنوبر! بعد از آق سد ابراهیم چشم مان به جمال طنز شما روشن. زنده باشید و قلمتان پر رهرو!!! حتی کنار مهدی و ...شاید حتی بعد.....

Posted by: سام at April 12, 2009 01:46 AM

از دل برآمده بود که لاجرم بر دل نشست .
محشر بود. هیچ کم نداشت .

Posted by: mostowfi at April 11, 2009 11:30 PM

سلام
می گم نمی خوای از کروبی حمایت کنی؟ اون یا موسوی خیلی فرقی به حال مردم نمی کنه ها. راستی تو دلایل قاطعی برای حمایت از موسوی در مقابل کروبی داری یا همین طور الکی فکر می کنی باید از یکیشون حمایت کنی؟ راستی به راه دیگه ای فکر کردی؟ همین طور داره چهار سال چهار سال عمر ما حروم می شه...البته تو که در خارجی و نونت از همین حرف ها در میاد، ولی خدا وکیلی فکر ما رو هم بکن دهنمون داره صاف می شه...راستی ما کی باید زندگیمون رو شروع کنیم؟ ببینم به کودتا و انتقلاب و مخملی اینها فکر کردی؟ شاید جواب بده ها....بابا ما داریم می میریم....تحت اللفظی داریم می میریم، یعنی فوت می کنیم، انوقت تموم زندگیمون شده چونه زدن برای اینکه مآمورها رو بیشتر کنند که مردم زودتر رد بشن (جوک اش رو که بلدی....آره بابا از خودت یاد گرفتیم). زنده باشی (فکر ما هم باش)

Posted by: مهدی at April 11, 2009 10:33 PM

Post a comment




Remember Me?