شنبه 22 فروردین 1388
شنبه 22 فروردین 1388

کاری: از صنوبر
دیگر از یکی بود یکی نبود گذشته بود، خیلی ها بودند. حتی زیر این گنبد کبود مایل به خاکستری تیره یک "احمدی" هم بود. احمدی در "دهکده ی غرایب" زندگی می کرد. روزی از روزها این "احمدی" فیلش یاد هندوستان کرد. گفت: "چقدر بشینم یه قل دو قل بازی کنم، من آخه حوصله م سر رفت. می خوام برم بشم رئیس جمهور." از خونه اش آمد بیرون و به طرف صندلی ریاست جمهوری به راه افتاد. در راه که داشت می رفت، رسید به یک سری دانشجو. گفتند: "احمدی، کجا میری؟" گفت: "دارم می رم به پایتخت، بشوم رئیس جمهور، چاق بشم، چله بشم، بعد میام به شما امکانات می دم در حد بنز." رفت و رفت تا رسید به صنف روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان. یکیشون گفت: "ناقلا، کجا میری؟" گفت: "می خوام برم به پایتخت، بشوم رئیس جمهور، چاق بشم، چله بشم، بعد میام به خدمت شما می رسم." یک سری تنشان لرزید گفتند: "این حرفش بو داشت." یک سری، به سر دستگی حسین درخشان گفتند: "هیچم بو نداشت. خیلی هم خوب بود. منظورش آزادی بیان بود. برو داریمت داداااش. ما که دوسِت داریم." رفت و کمی جلوتر رسید به چندتا دختر با لباس های رنگی، شاد و خوشحال. بهش گفتند: "احمدی کجا میری؟" گفت: "دارم می رم یه جای خوب." گفتند: "سوغات برای ما چی میاری؟" گفت: "آزادی لباس. احترام به شخصیت." بعد دید اینطوری نمی شود. رفت بالای یک تخته سنگ ایستاد و فریاد زد: "جمع شین، جمع شین، می خوام سخنرانی کنم." مردم کم کم گردش جمع شدند.
رو کرد به جماعت، صدایش را صاف کرد و شروع کرد: "آی مردم، سخنرانیم رو با یک استدلال شروع می کنم. اول از همه، با استناد به حکمت ارسطویی من به شما ثابت می کنم که راست می گم. من تو شکمم روده دارم. تمام روده های شکم من هم "راست" هستند. پس من راست می گویم." ارسطو پیام فرستاد: "اینو خودت تنهایی گفتی یا کمک هم گرفتی؟ مرتیکه ی فلان فلان شده یه عمر تو این دریای متلاطم فلسفه و فیلسو ف و فیلسوف کشی نظریاتمو سرپا نگه نداشتم که تو بیای گند بزنی بهش و خداحافظ شما؟ عجب دوران بدی شده به خدای خدایان آپولون قسم." سوفیست ها به ارسطو آب قند دادند، شانه هایش را مالیدند و گفتند: "ای بابا حالا اشتباه کرد، می خواست بگه سفسطه، گفت استدلال. از ماست داداش، خودیه." احمدی ادامه داد: "حقیقتشو بخواین، راست و حسینی بهتون بگم که مملکت پر شده از دشمن و قاچاقچی و آدمکش و دزد. تا بیاین به خودتون بیاین تنبونتونو از تنتون در آوردن، شکمتونو سفره کردن، اموالتونو بالا کشیدن و از هضم رابعه هم گذروندن و یه لیوان آبم روش. تازه، دشمنای داخلی به کنار، دشمنای خارجی هم برای ما دندون تیز کردن." مش قاسم رو کرد به دایی جان و گفت: "آقا، دروغ چرا، تا قبر آآآآ، فکر کنم انگلیسا رو می گه. می خواین من هم برم از مملکت "غیاث آباد" یه دسته آدم بیارم همه مون با بیل راه بیافتیم به سمت ولایت؟" دایی جان که از حرص داشت لب هایش را می جوید غرلند کنان گفت: "قاسم خفه شو، مرتیکه داره دروغ می گه. روانیه." مشقاسم گفت: "راست می گین البته. رنگ هم به رو نداره. پنداری مار زده ش مسموم شده. اصلا خودشم چشماش لوچه، فکر کنم از خود انگلیسا باشه."
احمدی ادامه داد: "دشمن زیاده و باید با اونا جنگید. من دارم می رم به خاطر شما با اونا بجنگم." دن کیشوت که با سانچز داشت آن دور و ور می پلکید و شمشیرش را برای آسیاهای بادی در هوا می چرخاند به شنیدن این حرف دوان دوان آمد و گفت: "احمدی جان فکر کنم تو نیمه ی گمشده ی منی. چون منم خیلی دشمن دارم. اینقدر زیادن که شبا با یک چشم باز می خوابم و همش دارم می جنگم. می خوای من بیام کمکت کنم؟" احمدی گفت: "نمی خوایم، ممنون. من باید خودم به تنهایی به جنگ اینا برم. من فداکارم" این را که گفت همه خیلی احساساتی شدند. شروع کردند برایش دست زدن. دهقان فداکار که دیگر سوزن بانی شده بود برای خودش آمد و رویش را بوسید و گفت: "دست مریزاد. پس فامیل در اومدیم. حالا که اینجوریه می شه که برگشتی برای من هم یه فکری بکنی؟ ناسلامتی ما دهقانیم." احمدی گفت: "خیالت تخت." پطرس فداکار هم از دم سد فریاد زد: "پسر عمو جان، ما رو هم دریاب. مُردم بس که این انگشتمو تو این سوراخ نگه داشتم. صمد آقا هم انگشتشو یه استراحت می داد. من بدبخت می دونی چند ساله اینجوری یه لنگه پا موندم اینجا؟ مگر اینکه تو به فکر ما باشی." احمدی قول داد.
احمدی را دیگر شور حسینی گرفته بود و همین جور وعده می داد. گفت: "من تا پای جان از همه تون دفاع می کنم." عیسی از آن بالا گفت: "اکنون که دوستی و محبت از همه جا رخت بربسته براستی چنین گفتاری معنایی جز شجاعت و شهامت و انسان دوستی ندارد. خدای را سوگند می گویم که اگر اینگونه که می گویی عمل کنی این هاله را به تو ارزانی بخشم که من در مقابل سخاوتت خس و خاشاکی بیش نیستم."
احمدی ادامه داد: "من به ایران و ایرانی و ادبیات فارسی احترام می ذارم." فردوسی خیلی خوشحال شد و گفت: "آفرین، چو ایران مباشد تن من مباد/در این مرزو بوم زنده یک تن مباد." احمدی گفت: "بله دقیقا، زنده یک تن مبادش رو خوب اومدی." جمالزاده گفت: "بله بله، فارسی شکّر است. یادم باشه برگشتی یه کباب غازی با آلوی برقان برات درست کنم که این قدر نازی."
گفت: "من دست نیازمندان و مستمندان رو می گیرم." فروغ فرخزاد خیلی دلش شاد شد و گفت: "تو رو خدا جذامی ها رو هم فراموش نکنین که این خانه سیاه است." احمدی گفت: "خودم روشنش می کنم آبجی. خیالی نیست. می گفتم، همه ی آدم ها با هم برابرند. همه مساوی هستیم." مارکس و انگلس همدیگر را نگاه کردند. مارکس زیر لب گفت: "جمعش کن بابا، قد این حرفا نیستی." و دو تایی زدند زیر خنده. جرج اورول بدو بدو آمد و گفت: "ببخشید خیلی ببخشید، این جملات رو از کتاب "قلعه ی حیوانات" بنده کاملا کپی برداری کردین، لطفا به کپی رایت احترام بذارین و حق الزحمه ی منو بدین." احمدی گفت: "دو دقیقه صبر کن، چته مثل گدا هندیا بدو بدو کاسه ی گدایی می گیری دستت؟ فعلا با کتابای تو کار داریم. بذار آخر سر یه دفه با هم حساب می کنیم."
گفت: "من جلوی ستم و آدم کشی را می گیرم. اسرائیل آدم می کشد پس من دوستش ندارم." جلال آل احمد این جمله را خیلی پسندید و از آن طرف داد زد: "نگو اسرائیل، بگو عزرائیل." صادق هدایت رو کرد به احمدی و گفت: "برو سگ ولگرد، من خوب می شناسمتون، همه تون از یه قماشین. از همه تون بدم میاد. من زنده به گور بشم بهتر از اینه که اینجا بمونم. داش آکل، دون ژوان کرج، جمع کنین بریم. من میرم فرانسه خودمو بکشم." باز جلال آل احمد داد زد: "نگو فرانسه، بگو فنارسه." سهراب سپهری آهی کشید، سیبش را گاز زد، آرام به سمت افق به راه افتاد و زیر لب گفت: "اما من دوست خواهم داشت. آه، آدم اینجا تنهاست. دور باید شد، دور. به سراغ من اگر می آیید.... نه، به سراغ من اصلا نیایید، من رفتم پشت دریاها."
خلاصه احمدی همینطور به کارگرها وعده ی کار داد ، به بی خانمان ها وعده ی مسکن، به گرسنه ها وعده ی مرغ های چاق و چله، به هنرمندها وعده ی ارتقای هنر، به مملکت وعده ی سرسبزی و به تمام ملت وعده ی نفت و آب و برق و ارزانی و همه چیز. بعد هم گفت: "من همه تون رو یه اندازه دوست دارم، که نمی گم اندازه ش چقدره و همه تون رو هم با یه چشم نگا می کنم، چشم چپم. هیچ کس با اون یکی برای من فرقی نداره." اخوان ثالث زیر لب آهی کشید و گفت: "با دلم می گوید، که دروغی تو دروغ، که فریبی تو فریب..."
یک نفر از جمع فریاد زد: "خوب، حالا این همه سوغات که تو دستت جا نمی شن، چطوری می خوای بیاریشون؟ اینا خیلی زیاده." گفت: "دیگه شما فضولی بیجا نکنین. به خودم مربوطه. یه جوری میارم که نفهمین چی شد. هیچم زیاد نیست. من دستم خیلی گشاده ست." ملانصرالدین که روی الاغش برعکس نشسته بود و داشت از آنجا رد می شد گفت: "آره، راست میگه. دست اونم عینهو نردبون من می مونه. آخه من به نردبون دارم اینقدر درازه که وقتی می خوام لباسای شسته مو خشک کنم ازش می رم بالا و لباسامو می گیرم جلوی خورشید." احمدی خیلی بهش بر خورد. گفت: "به حضرت عباس قسم که من دروغ نمی گم." ملا گفت: "قسم حضرت عباست را باور کنم یا دم خروس رو؟" احمدی لبش را ورچید و گفت: "برای چی با من اینجوری حرف می زنی؟ با یک انسان نباید اینجوری برخورد کرد. واقعا که." "دیوژن" که داشت با فانوس اون دو رو بر راه می رفت با فانوس آمد توی صورت احمدی و گفت: "کو انسان؟ من که نمی بینم. انسانم آرزوست". احمدی هلش داد کنار و گفت: "تو برو کنار، آدم دیوانه. کی گفت بیای اینجا؟ تو زورباتو برقص. تو رو چه به این حرفا. یونانی کثیف. برو خونه ت."
ادامه داد: "مردم به من ایمان داشته باشین. همین جا منتظر بمونین تا من برم تاج و تخت و بگیرم و برگردم. برمی گردم و حساب همه تونو می ذارم کف دستتون. من خیلی نازم." یکی داد زد: "آخ جون، نازتو برم چند بخشه؟" مجید دو کله ی "سوته دلان" هم پرید جلو گفت: "حالا که نازی ماچت کنم؟ ماچت می کنم ها." آخر سر دیگر احمدی خودش هم متوجه نبود چه می گوید. آسمان و ریسمان را همینجور به هم می بافت و هر دری وری که داشت از توبره اش می کشید بیرون و یک عده بدون این که اصلا گوش کنند و بفهمند منظورش چیست برایش پیراهن می دریدند و نعره می کشیدند. "فارست گامپ" که هنوز در حال دویدن بود و یک هزار نفری هم پشتش می دویدند داشت از آن جا رد می شد. این صحنه را که دید ایستاد و با خود گفتش: "ای بابا، این منه یا من اونم؟ اصلا من می خوام برم خونه." و راهش را کج کرد و رفت.
احمدی همه ی اینها را که گفت، از تخته سنگ آمد پایین، پاشنه ی گیوه هایش را کشید و به سمت پایتخت به راه افتاد. یک عده تا دو ساعت همان جا ایستاده بودند و سینه می زدند، یک عده باورشان نشد، یک عده دو به شک ایستادند و عده ای هم بی تفاوت شانه بالا انداختند و رفتند.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/602
جا لب بود دم شما گرم
Posted by: داوود at April 12, 2009 11:44 PM