پنجشنبه 6 فروردین 1388
پنجشنبه 6 فروردین 1388

عید دیدنی
کاری از صنوبر
زمان: سهشنبه بعدازظهر
احمدی اهل و عیال را فرستاده است مسافرت و خودش در خانه ی ننه افسرش یک کتی افتاده است. زیر پیراهن سفید رکابی نخ نمایش را پوشیده و تنبان راه راهش را تا دم گلو بالا کشیده است و در حال تماشای برنامه کودک، هولوپ هولوپ باقلوا و بادام سوخته میخورد و چای سر میکشد.
- بچه بسه، خفه شدی. چته؟
- اه، برو کنار بذار باد بیاد بابا. چشم نداری ببینی دو روز دارم استراحت میکنم؟
- بسه دیگه استراحت. پاشو بپوش بریم عید دیدنی.
- کجا؟ پیش عمو علی؟
- نخیر عمو علی، امروز نمیریم. زنگ زدم گفتن هفتهی آینده تشریف بیارین. سرشون شلوغه فعلاً. پیش آقای کروبی. خیلی بهش بیتربیتی کردی.
اون باید بیاد پامو ببوسه.
- اوا خاک عالم به سرم. بچه حیا کن. تو کوچیکتری. پاشو دیگه، اینقدر منو حرص نده. پاشو خودتو لوس نکن، دارم عصبانی میشم از دستتها. بدو لباساتو بپوش دیره.
افسر خانم لباسهای احمدی را میآورد و او در حالی که چشم از تلویزیون بر نمیدارد، لخلخکنان جورابهای سفید نایلونیاش را به پا می کند. شلوار مشکیاش را روی تنبانش میپوشد و بلوز نخودیاش را هم تنش میکند. مادر شانه به دست میآید. چانهی احمدی را در دست میگیرد و در حالی که قربان صدقهی بچهاش میرود فرق احمدی را کج شانه میکند.
- قربون پسر خوشگلم برم. پسر پسر، قند عسل، تاج رو سر. ماشاء الله. مثل ماه شدی.
احمدی کمی نیشش را باز میکند. سقف خانه ترک خفیفی بر میدارد. مادر یک نیشگون از باسن احمدی میگیرد تا بچهاش چشم نخورد.
دم در مادر کفشهای سیاه احمدی را با دستمال پاک میکند و کاپشن فیلیاش را هم تنش میکند. خودش هم چادرش را سرش میکشد و راه میافتند.
- اوا صبر کن، هالهم.
- رو سرته.
- نخیر نیست.
- اوا بچه اینهاش، عجبها.
- هان، هست؟ خوب هست. حواسم پرته. از بس که فکرم مشغوله.
- بریم مادر سر کوچه هم یه گلی شیرینی چیزی بخریم.
- (با موذیگری) من میگم ردبول بخریم.
- (افسر خانم دیگر کفری میشود و یک دانه میکوبد پس گردن احمدی) ذلیل مرده دو دقیقه اون زبون زهرمارتو تو دهنت نگه دار و اینقدر خون منو نکن تو شیشه.
- (احمدی لب ور میچیند) خیلی نامردی. تازگیا به من بیمحبت شدی. من بدبخت یتیم، همه منو میزنن، تو هم بزن. ایشالا که بمیرم و راحت شی.
- اوا زبونتو گاز بگیر، خدا نکنه.
- میروند از بقال یک جعبه شکلات آیدین میخرند و سوار تاکسی میشوند.
مکان: منزل آقای کروبی
- دیریییییییییینگ
- (طلعت خانم) کیه؟
- طلعت خانوم جون افسرم.
- به به سلام بفرمایین.
وارد میشوند و از پلهها بالا میروند. طلعت خانم دم در ایستاده است و با روی باز به آنها سلام میکند.
- به به سلام، خوش اومدین افسر خانوم. عیدتون مبارک. اوا ببین احمدی اومده. مهدی خان بیا احمدی اومده. (لپ احمدی را میکشد) ماشاءالله چقدر بزرگ شدی. پارسال اندازهی هسته خرما بودی.
- بله دیگه، خالهاش بزرگ شده. سلام کردی پسرم؟
- سلام.
- مهدی خااااااااااااااااان، بیا دیگه.
- مهدی خان با بیمیلی میآید دم در.
- سلام افسر خانم عیدتان مبارک.
- سلام از ماست. عید شما هم مبارک، این احمدی از روز اول عید همش میگه بریم پیش عمو مهدی من دلم براش تنگ شده. مگه نه؟ (بر میگردد یک چشم غرهی جانانه به احمدی میرود)
- (احمدی با صدای آرام) آره.
- (مهدی خان احمدی را تحویل نمیگیرد) بفرمایید داخل خوش آمدید.
کفشها را میکنند و وارد میشوند. در میهمان خانه مینشینند و طلعت خانم میرود چای بریزد.
- (افسر خانم) عمو مهدیاش باور کنین از اون روزی که اون کار زشتو کرده خواب نداره. اومده ازتون عذر بخواد. پاشو ننه، پاشو روی عموتو ببوس.
- بله خانم! سرمان را میبرند و بعد در جیبمان نخودچی کشمش میریزند.
احمدی بلند میشود و پرچ پرچ عمو را دوتا ماچ میکند و نیشش را باز میکند.
- بابا عمو شوخی کردیم بهخدا. بابا جنبه داشته باش خوب. چیزی نگفتم.
- (مهدی خان با انزجار احمدی را به عقب هول میدهد) اه، خوب حالا. باشد بخشیدم بچه. برو کنار.
- (افسر خانم) خوب به سلامتی رفع کدورت شد.
- (طلعت خانم هم با سینی چای میآید) بله بابا. مهدی خان بچه ست. ببخشش. دم عیده زشته قهر باشین.
- (مهدی خان از شدت نفرت میخواهد احمدی را خفه کند، اما ظاهر را حفظ میکند) نه بابا قهر کدام است خانم؟ بچه که نیستم، مرد پا به سن گذاشتهای هستم ناسلامتی.
طلعت خانم به احمدی هم چای تعارف میکند.
- (احمدی) نه خاله من چایی نمیخورم. ردبول ندارین؟
- طلعت خانم متوجه نمیشود. مهدی خان دندانهایش را به هم فشار میدهد.
- (احمدی با خنده به مهدی خان) به نور این هاله قسم شوخی کردم بخندیم. قهر نکن بابا. ردبول نمیخورم، سیب میخورم به جاش.
میرود از ظرف میوه ی روی میز یک عدد سیب سرخ بر میدارد و یک گاز جانانه به آن میزند.
- (مهدی خان زیر لب) سیب سرخ است دیگر، نصیب دست خودت. ان شاءالله خودم روی مردارت خاک بریزم.
احمدی شروع میکند در اتاق چرخ زدن و همه چیز را انگولک کردن. اول انگشت در تنگ ماهی میکند و ماهیها را یک فصل اذیت میکند. بعد میرود سراغ ظرف آجیل و شروع میکند بادام زمینیها را جدا کردن و تند تند خوردن. بعد میرود به اتاقها سرک میکشد و بر میگردد کمی دور اتاق بدو بدو میکند. آن طرف هم طلعت خانم و افسر خانم با هم گرم صحبتند. مهدی خان هم تسبیح به دست آرام نشسته است و گل قالی را تماشا میکند. بالاخره احمدی بعد از اینکه به همه چیز یک دستی رساند، میآید می نشیند پیش مهدی خان.
- آقا راستی این نقاشه چی میگه؟ موسوی.
- مودب باش آقا. این چه طرز حرف زدن است؟
- اوا مگه چی گفتم؟ گفتم نقاش. مگه فحش دادم؟ والله. حالا چی میگه؟
- به من ربط ندارد که چه میگوید.
- نه، یعنی منظورمه که آخه یک کاره مثل قارچ از کجا سبز شد؟
- از همانجایی که بقیه سبز شدند.
- آهان، بله خوب. اینم حرفیه. ولی خوب میگم برای شما بد میشه آخه. اینجوری یه کم سخت نیست؟ به من ربطی ندارهها، همینجوری پرسیدم.
- ربطی ندارد که جای خود. برای بنده هیچ مشکلی نیست. عرصهی انتخابات یک عرصهی آزاد است، البته برای کسانی که صلاحیت دارند (روی صلاحیت تاکید میکند).
- بله آقا. راست میگین. ما که خدا رو شکر صلاحیتمون تایید شده و خدا هم هوامونو داره.
- (مهدی خان فکری به ذهنش میرسد) راستی آقای لاریجانی عزیز چطور هستند؟ دلم خیلی برایشان خیلی تنگ شده است. چند وقتی میشود خبری ازشان ندارم. عجب مرد شریفی.
- (احمدی اخمهایش میرود در هم) من چه میدونم؟ برو از ننهش بپرس.
- (با نیشخند) حال چرا عصبانی میشوید؟
- کی عصبانیه؟ من؟ عمراً کسی نتونه منو عصبانی کنه. دارم براش. صبر کن حالا. ننه افسر و دایی اصغرم یه فصل گوشمالیش دادن. منم منتظر فرصتم. فکر نکنیها.
- میگویم حرفهایش بیمنطق هم نیستها پسر جان. آن طرح را آخر از کجا کشیده بودی بیرون؟
- (با عصبانیت) از تو تنبونم. خوب شدی؟
- (می خندد) ای بیادب. باشد بابا. بگذریم.
کمی سکوت میکنند و احمدی به زور سعی میکند آرام باشد. مهدی خان هم با رضایت شروع میکند به خیار پوست کندن.
- (احمدی با صدایی که سعی میکند بیتفاوت و آرام باشد) سال جدیدی مسافرت اینا نمیخواین برین شما؟
- نخیر، چه مسافرتی؟ آدم پیر که دیگر مسافرت نمیرود.
- بله بابا. آدم پیر اصلاً بشینه گوشهی خونهش بهتره. یه دفه پشت فرمون خوابش میبره و بیا و جمعش کن. چقدر بدم میآد از این پیرا که ول کن نیستن. تا دم گور هم میخوان در تمام جریانات سیاسی و اجتماعی دخالت کنن. رو بهشون بدی، از تو قبر هم میخوان نظر میدن. البته بعض شما نباشهها.
- (از عصبانیت سرخ میشود ولی سریع خود را جمع میکند و حمله را آغاز میکند) خوب سال جدید هم که سال «اصلاح الگوی مصرف» نام گرفت. خیلی خوب. خیلی برازنده. اتفاقاً در باب همین عنوان به خبرنگار ایسنا عرض میکردم که خیلی خوب است و باید قبل از همه از خود حکومت شروع شود. باید دست از این اسراف و ریخت و پاش برداریم. باید از این همه سفر بیخود و مخرج و به دردنخور جلوگیری شود. اینقدر هم سفر استانی که عزیزان حکومتی میروند، واقعاً از انصاف به دور است. مردم نان ندارند بخورند، آقایان همش در طیاره نشستهاند و اینطرف آنطرف میروند پی خوشگذرانی و لودهگی. اینجور آدمها لایق نام انسان نیستند، (با غیظ) جانورند، حیوانات درندهخو هستند.
- (احمدی هم کم نمیآورد) گفتین سفر راستی این عزیز رفته سفرمون کی بر میگرده؟
- بنده اطلاعی ندارم.
- آهان. خوب جایی هم رفتهها. استرالیا. میگفتید از اونجا براتون سوغات کوآلا بیاره. کوآلاها همش خوابشون میبره. خیلی بامزهن.
- (دیگر قاطی میکند و با صدای بلند) لا اله الا الللللللللله.
- افسر خانم میبیند وضعیت قمر در عقرب است. سریع چایش را سر میکشد و دست احمدی را میکشد.
- خوب دیگه، خیلی مزاحم نشیم. گفتیم بیایم یه تبریک بگیم. باید بریم چند جای دیگه هم سر بزنیم. قربون شما. خیلی ممنون.
به سرعت خداحافظی میکند و در حالی که دست احمدی را از کتف گرفته است، کشان کشان او را از پلهها پایین میبرد.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/592