پنجشنبه 6 فروردین 1388
پنجشنبه 6 فروردین 1388

مدرسهی عدالت
کاری از صنوبر
قرار بر این بود که به منظور انتخاب دانشآموز ممتاز و مبصر مبصرهای مدرسهی «عدالت» دو دانشآموز برگزیده (احمدی، سدممد) مقابل یکدیگر قرار گرفته و با یکدیگر به رقابت بنشینند. به منظور در نظرگیری جوانب انصاف، این رقابت در سالن اجتماعات مدرسه و به صورت علنی برگزار میشد تا تمامی اولیاء و شاگردان خود به قضاوت نشسته و دانشآموز برجسته را انتخاب نمایند.
البته که بماند سر انتخاب این دو نفر چه مکافاتی به راه افتاد. عدهای به کل ماهیت این انتخاب خرده میگرفتند و معیار انتخاب را غیرمنصفانه میدانستند که البته اعتراضشان راه به جایی نبرد و در نهایت پاسخ گرفتند همینیست که هست. همین باعث شد که برخی دانشآموزان به همراه اولیایشان به منظور اعتراض در برنامه شرکت نکنند.
سر انتخاب سدممد هم کلی قیل و قال به راه افتاد. پانصدبار خود سدممد این پا آن پا کرد. یک بار میگفت میآیم، یک بار میگفت: «اصلاً نمیخوام مبصر مبصرا باشم». بعد هم که گفت باشه، شیخ مهدی به تریش قبایش بر خورد و گفت من نمیآیم. غلام و ممد و عطاء و عماد هم به پیروی از او گفتند ما نیستیم. بعد هم حسین آمد که من هم بازی. گفتند تو برو نقاشیت را بکش. او هم قهر کرد و رفت و عباس را هم با خودش برد.
روز مسابقه دم در سالن اجتماعات ازدحامی برپا بود. چند دقیقهای مانده به شروع برنامه از بلندگو اعلام کردند که هواداران سدممد از در سمت چپ و هواداران احمدی از در سمت راست وارد سالن بشوند. هواداران احمدی، بوق و قابلمه و چیپس و پفکهایشان را زدند زیر بغل و «احمدی، احمدی، حمایتت میکنیم» گویان رفتند داخل و سر جایشان نشستند. هواداران سدممد هم از در سمت چپ وارد شدند و رسیدند به اتاق گزینش که مسئولینش به جد در تلاش بودند تا از ورود اخلاگران جلوگیری به عمل آورند.
- (آقای گزینش طوماری در دست شروع کرد به خواندن اسامی) شیخ پور، کمانگر، کاووسیفر، آقاجانی، افشار، قیاسی، متین و… اینا همه سر صف خیلی شلوغ کردن. همه رو فعلا بندازین تو کلاس ۲۰۹ و در رو هم روشون ببندین تا بعد ببینیم چیکار میکنیم.
نزدیک به نیمی از بچههای بد به کلاس ۲۰۹ منتقل شدند.
- (رو به یکی از دانش آموزان) بیا اینجا ببینم، تو قیافهت آشناست، تو بچه ی شیراز نیستی؟ از چه چیز متنفر بودی؟
- بغضهای خودم را اینجورعنوان میکنم، من از سه چیز متنفرم…
آقای گزینش با خطکش کوبید فرق سرش و پرتش کرد بیرون. یکسری هم به دلیل کوتاهی قد، درازی بینی، گودی کمر و سایر دلایل مستدل اجازه ی ورود نیافتند و در نهایت عدهی انگشتشماری وارد سالن شدند و در سمت چپ سالن جای گرفتند.
احمدی کیسهی اغذیهاش به دست، بدو بدو آمد داخل و یکدفعه صدای بوق و شیپور از سمت راست سالن بلند شد. به دنبال او سدممد سرش مثل گلابی کج آمد داخل. خیلی نگران بود، مدام تیتر روزنامه دیواری حسین جلو چشمش بود «بعد از بینظیر بوتو، بینظیر دیگری باش”. سمت چپ سالن عدهای شروع کردند به کف زدن که انتظامات با خطکش و ترکه و مشت و لگد بهشان تذکر دادند که آرامش سالن را بر هم نزنند.
سدممد رفت در جایگاه خود روبروی احمدی قرار گرفت. سرش پایین بود و سعی داشت آرامش خود را باز یابد. یکدفعه یک چیزی مثل برق از بغل گوشش رد شد و محکم خورد به دیوار. گوشتکوب بود و به دنبالش صدای جیغ فاطی خانم:
- ای مهرهی سوخته، ای ملحد، ای دهری، ای خیانتکار…
به هر زوری بود خانم را ساکت کردند. سپس مدیر مدرسه «علی مردان» وارد شد و یک دفعه «احمدی» کیسهی اغذیهاش را انداخت روی میز و شروع کرد کف زدن و جیغ جیغ کردن:
- در وا شد و گل اومد، سوسن و سنبل اومد، آقا علی مردان خوش اومد، ای گل ریزه میزه، دوسِت داریم همیشه.
و به دنبالش جماعت راستنشینان نعرهها زدند و جامه ها دریدند. علی مردان سری تکان داد و شروع کرد:
- امروز معلوم است برای چه اینجا جمع شدهایم. میخواهیم عادلانه تعیین کنیم چه کسی فیالواقع لیاقت دانشآموز ممتاز و مبصر مبصرها شدن را دارد. شما خود ببینید و قضاوت کنید. ما هم هیچ دخالتی نخوهیم داشت، همانگونه که قبلاً هم نداشتیم. حال برای اینکه معلوم کنیم چه کسی آغاز خواهد کرد، یک سوال میپرسیم، هر کس سریعتر جواب داد او شروع خواهد کرد. کی خوشگله؟
احمدی دستش را برد بالا و نعره زد «من».
- صحیح است. احمدی جانم که الهی درد و بلایت بخورد بر فرق سر مخالفانت بسمالله. خودت را معرفی کن.
- آقا اجازه ما احمدی هستیم، شاگرد کلاس اصول «الف». درسامون خیلی خوبه، پارسال پیرارسالا هم خودمون مبصر بودیم و همه ازمون راضی بودن. همه مارو دوس دارن مثه بنز. میگین نه، از ننهم بپرسین. اولین وظیفهی مبصر تربیت بچههای بده که ما و رفیقامون خوب بلدیم. همچین تربیتی میکنیم که دیگه هیشکی فکرای بد بد نزنه به سرش.
صدای نعره و بوق و فریاد سالن را لرزاند. سمت راست سالن یکصدا عربده میکشیدند: «احمدی شیره، مثل شمشیره.»
- (علی مردان رو به احمدی) ماشاءالله، ماشاءالله. سدممد شمایید.
- (وسط جیغ و داد و فریاد هواداران احمدی) آقا اجازه من سدممد هستم از کلاس اصلاح «ب». من هم درسام رو خوب میخونم. قبل از احمدی هم من یه مدتی مبصر بودم و یه کارایی کردم. حالا اینبار هم اگه مبصر بشم، سعی خودم رو میکنم که به وظایف خودم عمل کنم.
دوباره نعرهی راستنشینان بلند شد: «سد ممد پنیره، دست بزنی میمیره.»
- (علی مردان) بسیار خوب از آنجایی که من و مدیر قبلی و کلاً همهی ایل و تبارمان عاشق ادب و ادبیاتیم و از آنجایی که یک مبصر باید ادیب و مودب و ادب دوست باشد به نظر من با یک مشاعره شروع می کنیم. احمدی شما شروع کن.
- آقا اجازه ما بهخاطر شما با این شعر شروع میکنیم (چشمانش را محکم میبندد و سعی میکند بیتی را که حفظ کرده بود به زور دگنک بکشد بیرون): شاه …شمشاد قدان، قدان، قدان، صبر کنین آقا هول شدیم، (از سمت راست سالن صدا می آید: «خسرو») آها آقا یادمون اومد (با سرعت و عجله می رود تا آخر)، خسرو شیرین دهنان/ که به مژگان شکند قلب همه صف شکنان. تقدیم به شما.
- ای قربان دهنت که مملو از حلاوت است. فتبارک الله. سد ممد نون.
- نبستهام به کس دل، نبسته کس به من دل/ چو تخته پاره بر موج، رها رها رها من
- ناز ناز ناز ناز نازِتو بنازم. تقدیم به شما که عزیزترینی
- احسنت، احسنت. سد ممد میم.
- آقا اجازه، آخه این که شعر نبود.
- بار آخرت باشد فرزند روی حرف من حرف بیاوریها. بنده بسیار بسیار شاعرم و حساس. اگر حساسیتم را بر انگیزی، خود دانیها. این بار به تذکری قناعت میکنیم.
- (مظلوم سرش را میاندازد پایین) من که از آتش دل چون خم می در جوشم/ مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم.
یکدفعه صدای انکرالاصوات فاطی خانم:
- ای میخواره، ای بادهپرست، ای همیشه مست…
- (علی مردان) احمدی جانم، پسر ساعی، میم.
- (احمدی، گازی به ساندویچ تخم مرغش میزند و یک جرعه از ساندیسش را هورت میکشد و ملچملچکنان) من دلم علی رو میخواد، من دلم علی رو میخواد/ علی منو نمیخواد، علی منو نمیخواد. آقا علی منظورمون شمایینها.
- ای که من تکه پارهی این بامزگیهایت شوم موش موش. چه کسی گفته است من نمیخواهم؟ من میخواهم، خوب هم میخواهم. البته که نظر همه حائز اهمیت میباشد، اما از شما چه پنهان، من تو را میخواهم هوارتا. سید دال.
- دلا اگر چه که تلخست بیخ صبر ولی/ چو بر امید وصال است خوش گوار آید
- (احمدی) دیرام دیرام، تیش تیش/ داراخ دوروخ، وای وای
- بسیار عالی، تا همینجا کافیست. خود دیدید و شنیدید، حال دیگر قضاوت با شماست. توجه داشته باشید که ابداع و ابتکار هم شرط است. ما نیازی نیست که مدام درگیر کلیشه باشیم، چقدر حافظ و مولانا و سعدی؟ بس است دیگر. خوب میرویم به بخش بعدی مسابقه…
- (احمدی میپرد وسط) آقا اجازه، ما یه بیت شعر دیگه هم داریم که میخوایم بخونیم. میشه؟
- باشد باشد. فقط بالا غیرتا تعجیل نمایید.
- چشم آقا. آقا اجازه، این مال سدممده که همش ما رو اذیت میکنه (کاغذش را از جیبش در میآورد و میخواند) مکن ترک تازی، بکن ترک آز/ بهقدر گلیمت بکن پا دراز.
سدممد میخواهد جواب بدهد، اما صدای بوق و شیپور و هوار سمت راست سالن اجازه نمیدهد صدا به صدا برسد. یک نفر از میان جمع فریاد میکشد «ناز نفست قناری».
- (علی مردان جمع را به سکوت دعوت میکند) بله، حال نفری یک سوال. احمدی جان، پسرم، «انعطاف» یعنی چه؟
- انعطاف چیز بسیار خوبیست. مثل کش تنبان میماند. آدم باید انعطاف داشته باشد، اگر انعطاف نداشته باشد، نمیشود. یعنی بتواند در آن واحد هم با یک نفر دشمن و هم دوست باشد. یعنی بتواند در لحظههای حساس، از خودش را آدم با انعطافاتی نشان بدهد. بعد از آنکه لحظهی حساس تمام شد میتواند انعطافش را از دست بدهد. این است انعطاف.
- به به، به به. مقبول افتاد. سدممد با اینهایی که میگویم جمله بساز: شاهچراغ، پنجشنبه، تهدید، مرگ، شقه شقه.
(سدممد عرق میکند و سر را پایین میاندازد)
- نمیتوانی؟ عیب ندارد، بعد از مسابقه دوستان به شما پاسخ صحیح را ابلاغ خواهند نمود. احمدی، تو اگر مبصر مبصرها بشوی، چکار خواهی کرد؟
- آقا اجازه ما مبصر مبصرها شدن را خیلی دوست داریم. اصلاً فعلاً ما فقط دوست داریم. ما اگه مبصر مبصرها بشیم به همه چیپس و پفک میدیم. همین الانشم کلی چیپس و پفک مجانی دادیم. ازین به بعدشم میدیم. هرکی هم از این طرح ما ناراحته، میزنیم لهش میکنیم آقا. از اولشم میخواستیم چیپس و پفک بدیم، ولی فرصت نشد. آقا اجازه خودتون دیدین که ما همش درگیر آزمایشگاه شیمی و اتم و فیزیک و مهپاره و اینا بودیم. بعدش هم همش سفر علمی و اینا وقت نشد. زنده باد ما، زنده باد چیپس و پفک مجانی.
صدای هلهله و فریاد هواداران احمدی بلند میشود: «بابا تو دیگه کی هستی، بابا تو دیگه کی هستی.»
- خوب بسیار عالی. سد ممد شما چه در نظر دارید؟
- آقا اجازه من هم تمام سعی خودم رو میکنم که یه کارای خوبی بکنم، ولی خوب در نهایت «العبد یدبر و الله یقدر». با این وجود من تلاش میکنم مبصر منظم و خوب و منصفی باشم. البته که صبر و تحمل بچهها هم شرطه و من فکر میکنم …
- خوب دیگر بس است. توضیح دادید. جلسه را به پایان میرسانیم. در انتها فقط به عرض میرسانم که احمدی عزیز را بنده به شخصه بسیار دوست دارم. دلیل هم دارم. این بچه بسیار مبتکر و خلاق است. کارهایی میکند که همه را انگشت به دهان میگذارد. البته اینطور نباشد که این تعاریف روی نظرات شما تاثیر بگذارد، اما خوب حقیقت این است که این بچه بسیار تودلبروست و فکر میکنم اکثریت جمع حاضر هم با بنده موافقند و همین دلیل مستدلیست برای اثبات مدعای بنده. اکنون این شما و این هم صندوقهای رای. السلام علیکم و رحمهالله و برکاته.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/591
Perfect, Perfect and Perfect again. All you write is too good. Hope everybody reads that.
Posted by: Mehdi at April 1, 2009 11:58 AM