جمعه 7 فروردین 1388
جمعه 7 فروردین 1388

عید دیدنی، دوم
کاری از صنوبر
احمدی و مادرش شیرینی به دست به سمت خانه ی عمو علی می روند.
- پسرم اون لنگه کفش رو از دهنت در بیار زشته.
- نمی خوایم.
دم در منزل عمو علی می رسند و ننه افسر زنگ را می زند.
- دیرییییییییییینگ
- بلی
- (احمدی به مادرش امان نمی دهد) عمو جون خوشگلم، قربونت برم من الهی، منم احمدی، خاک زیر پاتون، غلامتون. با ننه م اومدیم عید مبارکی.
- بفرمایید.
عمو علی در را باز می کند. قبل از اینکه بروند داخل ننه افسر رو می کند به احمدی:
- جدا دیگه این روزا خیلی لوس شدی. می گم اون آدامسو بنداز دور.
- نمی خوام می گم. گیر نده.
مادر با دو انگشت دو لپ احمدی را محکم فشار می دهد تا دهان احمدی باز شود و با دست دیگرش حمله می برد به دهن احمدی و به زور آدامس را می کشد بیرون، در همین حین هم با دندانهای کلید شده هم حرف می زند.
- پدر صلواتی زبون نفهم اینقدر این تن منو نلرزون، باز کن دهنتو، می گم باز کن. آهان.
وارد می شوند. احمدی پله ها را دو تا یکی طی می کند و خود را می اندازد در بغل عمو علی و حالا نبوس کی ببوس.
- ای الهی که من خاک زیر پای شما باشم، ای که من قربون قد و بالای شما، سرور، آقا، خدا، همه چی تمام، عزیز، دلبند، دلم براتون شده بود قد ارزن به خدا. عیدتون مبارک باشه.
- (عمو علی با لبخندی از رضایت بر لب) باشد فرزند، متشکرم. عید تو هم خجسته باشد ان شاء الله. بس است دیگر. سلام خواهر.
- سلام حاج آقا ، عیدتون مبارک باشه ایشالا. میمنت خانم نیستن؟
- (درحالی که احمدی را به زور از خود جدا می کند) فرزندم، خیلی ممنون. چرا هستند، خانم، کجا هستید پس؟
میمنت خانم هم می آید. سلام و احوال پرسی می کنند و داخل می شوند.
- (عمو علی) فرزند! اهل و عیال خوبند به حول و قوه ی الهی؟ کجا هستند؟
- عمو فرستادم برن گردش و تفریح. وگرنه که حتما میومدن پابوس. منم اومدم پیش ننه م که شبا نترسه.
- خوب کردید. چه خبرهای جدید در سال جدید؟
- والله عمو جونم سلامتی تون. دیگه این عیدی گفتیم یکم استراحت کنیم. خیلی خسته ایم. آها راستی، این سال "اصلاح الگوی مصرف" خیلی اسم مشتی بود ها. خداییش من وقتی شنیدم کف و خون بالا آوردم.
- تمیز صحبت کن پسر. این حرف زدن ناروا را از که یاد گرفته ای؟
- (ننه افسر می پرد وسط) حاج آقا از این فاطیه. هی می گم بچه زشته، اون بذار بگه ولی تو نگو، حالیش نمی شه تخم جن. می افتن به هم دیگه حاج آقا، اون آپارتی پاشنه دهنشو می کشه، به این هم یاد می ده. اینم بچه س حالیش نیست. شما یه چیزی بهش بگین.
- اه باشه بابا، حواسم نبود. داشتم چی می گفتم اصلا؟ آهان، به خاطر این اسمی که گذاشتین من هم صرفه جویی کردم و (هاله اش را از سر برمی دارد) ببینین، لامپای هاله م رو همه رو کم مصرف کردم تا نگن که اینا فقط برای مردم حرف می زنن و خودشون عمل نمی کنن.
- (عمو علی) احسنت، احسنت به تو فرزند صالح. همین کارهایت است که دهان دشمن را بسته نگاه می دارد. بارک الله.
در همین حین تلفن زنگ می خورد و عمو علی آهی می کشد و به عیال می گوید:
- خانم بر ندارید لطفا. خواب و خوراک از ما ربوده اند به حضرت ابوالفضل.
- کی عمو؟ بگو شکمشو سفره کنم.
- فرزندم این مستکبر جهانی اوباما روزگار ما را سیاه کرده است. نمی دانم شماره ی منزل ما را از کجا یافته. می دانی چند روز است زنگ می زند؟ مدام می گوید عیدتان مبارک و بعد هم به زبان خودش یک چیزهایی بلغور می کند که من را حالی نمی شود. من هم هر بار می گویم "مرگ بر آمریکا" و گوشی را می گذارم ولی از ما پر گفتن از او کم شنیدن.
- بده بینیم این گوشیو، بذارین من الان حالشو می گیرم.
می پرد و گوشی را بر می دارد.
- الو.
- هلو مِستِر لیدِر، آی اَم اوباما، عیدی شوما موبارک.
- داون ویت یو اِس اِی. گو تو هِل.
- هو آر یو؟
- آی اَم احمدی.
- گیو دِ تِلِفون تو یور فادِر پلیز، یو آر بیبی اَند کریزی.
- یو آر خودت کریزی بیشعور، دِرتی بلَک اَمِریکَن، جاسم سیاه سوخته.
- سِی تو مِستِر لیدِر وی آر فرندز. آی اَم یور فرند.
- اوهو، هُش بابا هُش، هو سِی یو آر فرند؟ یو هیچ هم نات فرند. یو آر جَبّار اَند کیل پیپِل این عراق اَند افغانستان. یو نَجِس، یو چُدَن، یو آفتابه. وی هِیت یو.
- اوکِی، بات عید شوما موبارک.
- هررررری بابا اینم سوزنش گیر کرده ها. گو گو، چخه. یور تبریک هم ایت یور هِد یو قرمساق مَن.
و گوشی را می گذارد.
- اینجوری که من حالیش کردم دیگه زنگ نمی زنه. بله آقا! ما اینیم. گوروپ گوروپ می زنیم تو دهن استکبارات.
- ماشاءالله نطقت هم به زبان خارجه به غایت روان است.
- (ننه افسر) بله حاج آقا کلاس کیش نوشتم اسمشو. خیلی هم پیشرفتش عالیه. معلما اینقدر خوب بلد بود و سطحش بالا بود که کتاباشو دادن دستش گفتن تو خودت بشین تو خونه بخون.
احمدی تا می آید بنشیند دوباره تلفن زنگ می خورد. حمله می برد روی تلفن.
- (عربده) وات دو یو واااااانت فادِر داگ؟ هاااان؟
- شلوم، آی اَم شیمون پرز. روز نو و نوروز باستانی به شما خوش باد.
- وی دونت وانت یور تبریک. یو آر جوییش اَند دِرتی. یو هَو نو هالوکاست. یو لای.
- بات مِستِر خاتمی سِد هالوکاست ایز نات لای.
- خاتمی غلط اضافه ویت سِوِن جد و آباد. یو گو اند دونت کام بَک.
گوشی را می گذارد.
- گفت خاتمی، هالوکاست چی؟ درست متوجه نشدم. انگلیسیش خوب نبود.
- (عمو علی آهی می کشد) بله، می گویند در سفر اخیرش گفته است که هالوکاست واقعیت داشته و از آن واقعه ابراز تاسف نموده است.
- (چشمهایش گرد می شوند) چی؟ باز رو حرف من حرف زده؟
یک لگد به تلفن حواله می دهد و خودش را می اندازد زمین و اشک هایش مثل فواره می ریزند. جیغ می کشد و ضجه می زند.
- مامان خانوم، دیدی باز؟ دیدی دست از سر من بر نمی داره مرتیکه نامرد؟ به من می گه دروغگو. به من. خدایا پدر منو در آوردی دیگه به خدا، حالتو می گیرم ها.
- (عمو علی وحشت می کند) استغفر الله العظيم الذی لا اله الا هو الحی القيوم و اتوب اليه. فرزند کفر نگو.
ولی احمدی گوشش بدهکار نیست، همینجور عر می زند. ناگهان حالت تشنج به او دست می دهد
- (ننه افسر دستپاچه می شود) یا قمر بنی هاشم، یا حضرت معصومه. میمنت خانوم جون قربون دستتون برم، یکم اسطوخودوس ندارین دم کنیم بدیم به این بچه؟ اگه دارین یکم هم سه پستون بریزین بچه م اینقدر نعره زد گلوش پاره شد.
میمنت خانم می دود به سمت آشپزخانه و ننه افسر و عمو علی می پرند دست و پای احمدی را می گیرند تا خودش را نزند.
- ننه جان من نکن. بابا عیده. ببین با این بچه چه می کنن. بذار برگرده، مادرشو می سوزونم. خرخره شو می اندازم جلوی سگ. با همون عباش خفه ش می کنم. صبر کن. تو دروغگو نیستی مادر. تو مثل بچه پاک و معصومی، دروغ چه بدونی چیه؟
- فرزندم خود را نزن. حیف از تو باشد. گفت که گفت. مه فشاند نور و سگ عوعو کند.
بالاخره به هر زور و زحمتی بود احمدی را آرام می کنند. احمدی مثل گربه ی کتک خورده کز می کند و کنار عمو علی می نشیند. عمو علی در حالی که دست بر سر احمدی می کشد ادامه می دهد:
- مهم این است که تو محبوب قلبها هستی و او منفور عالم. شما هرچه بزنید به دل می نشیند و آن دهری هرچه بزند به گِل. خود من که به والله حاج خانم نیازی به گفتن نیست، خودتان می دانید که چقدر خاطر این فرزند را می خواهم. خودم هوایش را دارم. تا عمو علی ات را داری غم نداری. من پشت تو هستم، خدا هم پشت هر دوی ما. حق بر باطل پیروز است.
- عمو بخدا اگه شما نبودین من بدبخت چیکار می کردم؟ خوبه که شما رو دارم. اتفاقا چند وقت پیشا می خواستم خودکشی کنم. فکر می کردم دیگه دوستم ندارین. وان خونه رو پر کرده بودم و می خواستم با هاله م برم بخوابم توش که برق بگیردم و خشک بشم.
- نه پسرم این حرفها را نزن، معصیت دارد. من همیشه تو را دوست داشته ام و دارم. تو خیالت از بابت من مطمئن باشد. بگذار وقتش که رسید خودم وارد عمل خواهم شد. شتاب کردن روا نیست.
ویک بوسه نثار لپ احمدی می کند. احمدی نیشش باز می شود. دم نوشش را هورت می کشد و مدام برای عمو علی عشوه خرکی می آید و از نرگس چشمانش برای عمو علی ناوک پرتاب می کند. پس از کمی ناز و اطوار ننه افسر و احمدی بلند می شوند.
- حاج آقا دیگه اگه رخصت بدین کم کم رفع زحمت کنیم. گفتیم فقط بیایم یه سر بهتون بزنیم که این احمدی بابای منو درآورده بود که زودتر بریم پیش عمو. شما رو که نمی بینه خواب نداره.
- لطف نمودید. پیش از اینکه بروید من عیدی احمدی را هم بدهم.
میرود و از اتاق یک کادو برای احمدی میاورد.
- چیه؟ تفنگه؟
- گلستان حضرت سعدی. بخوان تا نوع بیانت را بلیغ و فصیح نمایی خصوصا این چند وقته باید روی کلامت کار کنی تا نفوذ و گیرایی داشته باشد. ببینم چه می کنی.
- چشم عمو جون. هرچی شما بگین.
و می پرد دوباره عمو علی را سه چهار ماچ آبدار می کند. خداحافظی می کنند و بیرون می آیند.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/590
دستت درد نکنه! این دوتا عید دیدنی شاهکار بود!
Posted by: آرش سلیمی at April 1, 2009 02:44 PM
سلام آقاي نبوي با كلي فيلتر شكن تونستم بيام و مطالبتون را بخوانم واقعا به شما تبريك ميگويم كه اينقدر قلمتان قوي است.هميشه توانا باشيد
Posted by: narges at March 31, 2009 01:50 PM
سلام آقای نبوی عزیز
متن های نوروزی شما بسیار زیبا بود. امیدوارم سال خوبی داشته باشید و قلمتان مانند سال های گذشته رسا و زیبا باشد.
Posted by: dariush at March 31, 2009 12:17 AM
خیلی با حال بود، دو ساعته که دارم میخندم.
Posted by: arashk at March 30, 2009 09:38 PM
بسیار زیبا
ماشالا کاراتون یکی از یکی با حال تره
خسته نباشید
Posted by: داریوش از هند at March 30, 2009 08:00 PM