جمعه 30 اسفند 1387

مادر، به فریادم برس!

gelayeh 3.jpg

گلایه، قسمت سوم

کاری از: صنوبر

زمان: دوشنبه ظهر
مکان: دفتر ریاست جمهوری

احمدی در دفترش نشسته است و از ذوق مدام شیهه می کشد.
- آخ جان که چقدر امروز همه چی خوبه. اون از علی که یه اخطار مشتی بهش دادم بره حالشو ببره. این سد ممد عشوه هم آخر سر مثل اینکه خدا بخواد شرو داره می کنه. اه اه چقدرم لوسه بچه ننه. آخ بذار چندتا اس ام اس بفرستم برای دارو دسته شون دلم خنک تر بشه.
موبایلش را بر می دارد و شروع می کند به نوشتن: ممدی، چطور مطوری؟ خوش میگذره عبا خوشگل؟
آن طرف سد ممد اس ام اس را می خواند و جواب می دهد: ما را با شما کاری نیست. پرنده با پرنده باز با باز. حیف من که با توی بی شئونات طرف بشم. بی نزاکت.

احمدی اس ام اس را می خواند و خنده ای از ته روده می کند:
- وای مامان، خیلی ناراحت شدم بخدا. غش کنم برات. چخه بابا، اوا خواهر.

موبایل را بر می دارد و شروع می کند اس ام اس به ابطحی: خیکی، نترکی. میگم، دماغ سوخته خریداریم.
ابطحی که از غصه گوشه ی خانه افتاده است و دست و دلش به نوشتن در وبلاگش هم نمی رود با بی میلی اس ام اس را می خواند و جواب نمی دهد.
احمدی نیشش باز نشسته است و موبایل به دست فکر می کند:
- آخیش دلم خنک شد. چقدر منو حرص دادن خدا. نوش جونشون. دیگه کیو حرص بدم؟ آها، موسوی؟

شروع می کند به نوشتن: آرتیست، اینجا عرصه ی سیاسته جای سوسول بازی که نیست. تو برو همون چش چش دو ابروتو بکش. بیچاره قورتت می دم.
موسوی جواب می دهد: سوسول اون کلهر کریه المنظر توئه که از هنر فقط همون دنبالچه ی روی سرو یادگرفته. درضمن از یه چیزی حرف بزن که امکان پذیر باشه. تو که اگه منو قورت بدی دست و پاهام می مونه بیرون کوتوله.
احمدی اس ام اس را می خواند، غش غش می خندد و شروع می کند به بشکن زدن:
- دیرام دیرام،آخ جون. آره حرص بخور، خوبه خوبه. آره اصلا من کوتوله م. علف باید به دهن بزی شیرین بیاد. اوه اوه، کروبی.

شروع می کند به نوشتن: کروب جون، میگم دم شمارش آراء یه ردبولی چیزی بزن که انرژی داشته باشی و خوابت نبره ها ما حوصله نداریم بعد بیای چادرتو ببندی دور کمرتو ننه من غریبم در بیاریها.
کروبی اس ام اس را می خواند و می رود به سمت تلفن.

احمدی خوشحال آدامسی می اندازد در دهانش و ملچ ملچ شروع می کند به جویدن. فکری به خاطرش می رسد. زنگ می زند به منشی:
- الو، خانم، شماره ی موبایل اون آکتور داغونه کیه، علی مصفا رو پیدا کن کارش دارم. آها صبر کن اون شاعر بیمزهه هم بود تو اون برنامهه شعر خوند، اونم می خوام. زود باش ها، فوری فوتیه.
میافتد روی صندلیش و لبخند بر لب سقف را نگاه می کند و با خودش فکر می کند.
- آخ که چقدر زندگی زیباست. خدا می میرم برات که همش هوامو داری. عمو علی هم که کلی تحویلم گرفت. وای خدا مردم از خوشی. نتیجه ی تمام زحماتیه که کشیدم.

در می زنند.
- بیا تو.
یک جسم باندپیچی شده در چادر مشکی وارد می شود. دو گوشه ی چادرش را چپانده در دهانش و به دندان گرفته است . از لای دندان صحبت می کند.
- حج اقه، این شمره ها که می خستین (حاج آقا این شماره ها که می خواستین)
کاغذی را می دهد به احمدی و می رود. احمدی شروع می کند به نوشتن: می گم خیلی بده آدم اینقدر زحمت بکشه، سینماش سر یه آدم آتیش بگیره و دود شه بره هوا بد اونوقت طرف یه شیشکی ببنده و بره. آدم تو آبکش آب بخوره اینجوری کنف نشه.

علی مصفا اس ام اس را می خواند آه می کشد و با خود می گوید:
- بعد از حسین مظلوم، حسین حلاج آمد، بعد از حسین حلاج، من علی مصفای بدبخت هستم. علی خسته، علی تنها...
و های های گریه می کند.

احمدی شروع می کند اس ام اس زدن به نیما دهقانی: بچه ژیگولو، بذار انتخابات تموم شه بهت نشون میدم "خلاصه از جلو، از پشت، بالا/ به ما خوب می رسند، الحمدالله" یعنی چی.

در همین حین تلفنش زنگ می خورد:
- الو.
- حاج آقا مادرتون هستن.
- وصل کن. الو ننه چی می گی؟ سرم شلوغه ها. مگه نگفتم اینجا زنگ نزن؟
- پسر آبرومو بردی. کروبی زنگ زده ازت شکایت.
- اه چقدرم لوسه.
- بچه خجالت بکش، مرده سن پدرتو داره. تو که پسر با اخلاقی هستی. آدم با بزرگتر از خودش که در نمی افته.
- خوب حالا دیگه، مگه چی گفتم؟ اصلا چرا به خودم زنگ نزد؟
- گفت من همقد و قواره ش نیستم که بهش زنگ بزنم. منم گفتم من بهش تذکر می دم. نکن مادر قربونت بره. اون ماسماسکو گرفتی دستت همش داری لیچار بار همه می کنی. دِ، ننه بسه دیگه.
- (داد می زند) اااااااااااااه، بابا باشه. کاری نداری؟ خداحافظ
و گوشی را می گذارد.

- (با خودش) پیر شده حساس شده. قبلا اینجوری نبود. حالا چیزی نگفتم. چه زودم بهشون بر می خوره. عین بچه کوچولوها زنگ زده به ننه م شکایت. اه، حالمونو گرفت، داشتیم می خندیدیم ها.
مینشیند پشت کامپیوتر و شروع می کند در کامپیوتر ورق بازی کردن. در همین حین منشی وارد می شود.

- خانم در آغل که باز نمی کنی. نمی بینی دارم کار می کنم؟ حواسمو پرت کردی.
- (باز از لای دندان) ببخشید حج اقه، این فکسو اقای لریجنی فرستدن ( ترجمه: این فکسو آقای لاریجانی فرستادن)

فکس را می گیرد. بالای فکس درشت نوشته شده است: زدی ضربتی، ضربتی نوش کن. احمدی نامه را می خواند و قرمز می شود. هاله اش از حرص جرقه ای می زند. نامه را ریز ریز می کند و می ریزد روی زمین و شروع می کند رویشان پریدن و گریه کردن و جیغ زدن. منشی می ترسد و فرار می کند. پس از اینکه قدری پرید و خود را زد، با مف آویزان می رود بیرون و راننده را صدا می کند:
- منو ببر خونه ی ننه م.

زمان: همانروز نیم ساعت بعد
مکان: منزل افسر خانم
- زییییییییییییییییینگ
- الو؟
- الو چیه؟ باز کن بینیم.
- وا بچه سر کار نبودی مگه؟
- (عربده) حالا اینجام، باز می کنی یا با ماشین بیام تو در؟

افسر خانم در را باز می کند. احمدی از همان دم در نامه را در هوا گرفته و با دهان باز تف تف می کند، شیون می زند و شکایت کنان به سمت ننه اش می رود.
- چی شدی تو بچه؟ بابا داشتی می خندیدی که؟ آقا کروبی زنگ زد بهت؟ چی شد؟ اه بابا این بچه ی منو استخوناشم دیگه جوییدین. ولش کنین شما رو به فاطمه.

احمدی همینجور گریه می کند و حرف می زند. مادر می پرد بچه اش را در آغوش می گیرد و پرچ و پرچ ماچش می کند.
- نه نه مامان گریه نکن. حیف بچه ی قشنگ من نیست؟ الهی مادر قربونت بره. گوگوری گوری، موش موش، ناز نازی، بلا، بخند بخند.
و شروع می کند احمدی را ریز ریز قلقلک دادن و با احمدی شوخی کردن. بالاخره به هر زوری شده احمدی را آرام می کند. احمدی مف مف کنان وارد می شود.
- الان برات افسنطین دم می کنم، برای اعصاب کش اومده ت خوبه.
احمدی آرام می نشیند و بی صدا گوله گوله اشک می ریزد. مادر با یک کاسه نخودچی کشمش می آید.
- مادر بگو چی شده؟
- (با اشک و آه) به من توهین کرده. این علی نامرد آبرومو برده. گفته یه جاهایی از حرفام "طنز گونه"ست (یک آه عمیق) کجاشو می گفت یعنی؟
- به تو گفته؟ علی زردنبوی خودمون؟
- بله، گفته حرفام همه چرته و هیچ قابل قبول نیست.
- غلط کرده پدر سوخته.

دفترچه تلفن را بر میدارد و شماره می گیرد.
- (با صدای محزون و آرام) نگو من اینجام. گرچه چرا بگو دیگه چه فرقی می کنه؟ من یه بدبختم، یه بیچاره که آسایش حقم نیست.
- صبر کن الان شیردونشو می کشم بیرون. الووووو، علی فلان فلان شده ی زردنبوی الاغه پدرسوخته ی حمال بی شرف داغون بی حیا خودتی؟
- بله افسر خانوم خودمم، خوب کردم گفتم. دوست داشتم گفتم، می خواست نگه تا نخوره.
- بله بله؟ تازه زبونتو دراز هم می کنی. (جیغ) آتیشت می زنم، به سیخت می کشم، رشمه رشمه ت می کنم.
- (وحشت می کند) حالا باشه بابا، چرا عصبانی می شین؟ آخه دیدین به من چی گفته؟
- هرچی که گفته. اون حق داره. حساسه. بچه مو از زیر بته که نیاوردم. حیوون. بیا همین الان ازش معذرت خواهی کن بگو که گه خوردی.
- خوب بابا بدین حرف بزنم.

- (گوشی را میدهد به احمدی) بیا می خواد بگه غلط کرده.
- (با حزن و اندوه) دیگه چه فایده؟ ننه این دل من شکسته، خیلی غمگینم. (گوشی را می گیرد) چی می گی نامرد؟ من نمی تونم ببخشمت. الکی منت نکش.
- ببین کوتوله ی ایکبیری، حقته. تا چشات در آد ازگل زشت میمون. اه اه، یاد قیافه ت میفتم شبا کابوس می بینم. از این به بعد همینه. برو یاد بگیر با من چه جوری حرف بزنی. خاک توسرت.

تق گوشی را می گذارد. احمدی چند ثانیه هاج و واج گوشی به دست می ماند. ناگهان جیغی از ته گلو می کشد و همانجا دراز به دراز می افتد و هاله اش خاموش می شود. مادر وحشت می کند می دود به سمت احمدی و هرچه تکانش می دهد بیدار نمی شود. یک لیوان آب می آورد و می پاشد به صورتش. احمدی آرام چشمانش را باز می کند.

- ای وای ننه، ای وای ننه، جون من پاشو، پاشو قربونت برم. چی گفت اون کفتار بهت؟ مادر چی شد؟
احمدی را می کشد سمت مخده. احمدی کنار مخده دراز می کشد. مادر می دود دوباره شماره ی علی را می گیرد. موبایلش خاموش است.
- بیشرف خاموشه. اشکال نداره. فردا می رم دم خونه ش. دایی اصغرتم می برم حالشو جا بیاره ننه. نگران نباش. ننه! تو شب اینجا بمون. به اون زنتم خودم زنگ می زنم می گم که اینجا می مونی. بری خونه بدتره. اون درد ازت دوا نمی کنه که هیچی خودش میشه باعث صدتا درد بی درمون. حیف تو. من خودم اینجا حواسم بهت هست. دوا درمونت می کنم تا صبح.

یک آرامبخش به احمدی می خوراند. پتویی رویش می کشد و خودش می رود در آشپزخانه و هفتصد و پنجاه گیاه خشک شده را با هم در قوری می ریزد و می گذارد دم بکشند.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/587