چهارشنبه 28 اسفند 1387
چهارشنبه 28 اسفند 1387

گلایه ( قسمت دوم)
کاری از: صنوبر
زمان: جمعه شب، بیست و سوم اسفند ماه
مکان: منزل افسر خانم
- (زنگ در به صدا در میاید) زیییییییییییییییییییییینگ
- مرتیکه گفتم ماهیانه تو فردا بیا بگیر. مثکه حالیت نیست ها.
- بابا! چی می گی ننه؟ منم.
- وای ننه قربونت برم. خوبی؟ چی شده این وقت شب؟ اتفاقی افتاده؟ بگو ننه دلم شور افتاد. چیه چیه؟ هان؟
- (نعره) حالا باز می کنی یا تا سایز تنبونمم می خوای از پشت آیفون بپرسی؟
- ای قربونت برم بیا مادر فقط تورو خدا به اون در لگد نزن. اوندفعه ای کلی پولش شد.
وارد می شود، در را می بندد، می آید وسط حیاط مثل مستاصل ها با دست های آویخته می ایستد و شروع می کند به شیون کردن. مادر هول می شود، دمپایی هایش را لنگه به لنگه پایش می کند و می دود به سمت حیاط.
- ای وای خاک بر سرم شد، ننه بمیره برات چی شده؟ تو رو بخدا اونجوری ضجه نزن. جیگرم ریش شد.
احمدی خودش را می اندازد روی زمین و پاهایش را محکم می کوبد زمین و خودش را می زند.
- ننه، ننه، ننه، ننه، من از اولشم بدبخت بودم. (همینجور می کوبد توی صورتش) ای خدا بکش منو، بکش منو، بکش منو. ننه وای ننه.
- مادر من رو خاک کن ولی اونجوری نکن. بیا بریم بالا.
- (با جیغ) جلو نیا، جلو نیا. می خوام همینجا بمیرم.
- تو رو به ابوالفرض نکن. من بمیرم. مادر قربونت بره.
احمدی دهنش باز است و همینجور تفش می ریزد و گریه می کند. مادر می دود و شلنگ را از گوشه ی باغچه بر میدارد، بازش می کند و روی صورت احمدی میگیرد. مدام با دستش صورت بچه اش را پاک می کند و دلداریش می دهد.
- ننه من که نمی دونم چی شده الهی قربونت برم ولی هر چی بوده تو حق داری. حیف اون چشمای قشنگت نیست که اینجوری گریه می کنی؟ ( کله ی احمدی را می چسبد و ده دوازده بار اقصی نقاط صورت احمدی را می بوسد)
- (احمدی به زور مادرش را هول می دهد عقب) اه ننه، ول کن دیگه تو هم. خفه شدم.
- ننه تو به محبت احتیاج داری. (با انگشت اشاره و میانی دماغ احمدی را می چسبد) فین کن مامان، فین کن راه نفست باز شه.
فین جانانه ای می کند و به کمک مادرش از زمین بلند می شود. مادر سر و پای پسرش را می تکاند، بازویش را می گیرد و می کشد به سمت خانه.
- (احمدی دستی می زند به سرش) ولمون کن بینیم، هاله م چی شد؟ اونجوری که بهم حمله کردی پرت شد زمین دیگه. دیدی؟ بشکنه حالت جا میاد؟ دیگه از کجا یکی دیگه پیدا کنم؟ همینو می خواستی؟
دو تایی باهم به دنبال هاله اش می گردند. بالاخره دست می اندازد و از زیر پیچ امین الدوله هاله اش را می کشد بیرون.
- وای ننه روش آب پاشیده، برق مرق نگیردت خشک شی سقط شی.
- بیا گند زدی بهش. اتصالی کرد.
سه چهار ضربه به هاله اش می زند تا نورش درست شود. آن را می گذارد روی سرش و می روند به سمت خانه.
- مادر الان برات مریم گلی و مرزن جوش دم می کنم. ضد افسردگیه. تو افسرده شدی. بیا.
کفش هایش را می کند و می آید داخل. بق می کند و می نشیند روی زمین و تکیه می دهد به پشتی. هنوز اعصابش خط خطی است. مادر با شربت سکنجبین باز می گردد.
- بیا مادر اینو فعلا بخور آتیشت بخوابه. بعد هم درست تعریف کن ببینم چی شده. اونجوری هورت نکش همه رو ریختی رو لباست. تو مگه سفر نبودی؟ کی برگشتی؟
- همین امروز. گفتم وسایلامو ببرن خونه و خودم اومدم اینجا یه سر بهت بزنم. به غیر از تو من همدمی ندارم که.
- خوب کردی ننه. اون زنت هم که زن نیست، کرفسه. نه احساس داره نه غمخوارته. فقط خونتو بکنه تو شیشه. چه خبرا از این سفرا؟ نمردی بچه اینقدر رفتی سفر؟
- همین دیگه. همین سفراست منو می کشه. با این همه سر مشغولی پاشدیم رفتیم عسلویه که یه پروجه قرار بود افتتاح بشه. قبلش به این مهدی بی شعور گفتم تو که هنر سرت می شه، به من بگو چه جوری حرف بزنم که حرفام به دل بشینه؟
- مهدی کیه؟
- مهدی دیگه. پسر ملاحت خانم.
- ها، اون پسره که خودشو مثل دخترا درست می کنه؟ هیچ خوشم نمیاد ازش. مرتیکه قدر خر مش حسن شده سنش یه اداها از خودش در می آره. من که راضی نیستم باهاش بگردی.
- حق داری ننه. دودمانمو به باد داد. (دوباره سطل سطل اشک می ریزد) الاغ عوضی به من گفت ساده حرف بزن. نپیچون حرف رو. منم گفتم چشم. رفتم اونجا گفتن از این تحریم و اینا چی داری بگی؟ منم گفت تحریم کردن ایران کار "بچه گونه" و "زشت"یه. ننه، اگه بدونی چجوری بهم خندیدن. پیش اون همه خارجی که اونجا کار می کنن کلی کنف شدم. من می دونم، از قصد کرده این کارو.
- تو چه کودنی هستی که عقلتو دادی دست اون. نمی بینی قیافه ی یارو چه شکلیه؟ بابا شیرین میزنه دیگه.
- مامان خانوم، حالشو بگیر.
- معلومه که حالشو می گیرم. بچه مو که از تو کوچه نیاوردم که هر کس و ناکسی بیاد اذیتش کنه.
بلند می شود می رود و دفترچه تلفنش را می آورد و شروع می کند به شماره گرفتن.
- (بعد از چند زنگ) الو؟
- مهدی تویی؟
- خانم کشمش هم دم داره، مهدی چیه؟ آقا مهدی. شما؟
- به تو مربوط نیست شما. بزنم دندوناتو بریزم تو شکمت؟
- وای افسر خانم، باز احمدی اونجاست؟ باز اومد شکایت؟
- معلومه اینجاست. بغیر از من مگه کسی رو هم داره؟ پدر سوخته، بی شرف، بی ناموس، دختر نما، پسر من رو کنف می کنی پیش مردم؟ این دری وریا چی بود بهش گفتی؟ یک پدری ازت بسوزونم. از همون گیسات آویزونت می کنم.
- افسر خانم خواهش می کنم به ذوق آرتیستیک من توهین نکنین.
- من به آرتروز تو چیکار دارم؟ میگم پسرمو چرا اذیت می کنی؟
- خانم من هنرمندم و می دونم چی می گم. هنر خانم داره به سمت سادگی می ره. معماری های ساختمونا رو که نگاه کنین می بینین که همه چیز داره ساده می شه. من حتی تو دانشگاه هم کتاب های ساده تدریس می کنم مثل "شنگول و منگول"، "قصه های خوب برای بچه های خوب". دیگه دوره ی گنده گوزی کردن نیست. پسر شما هم تا الانش به اندازه ی کافی گنده گوزیده. من گفتم ساده حرف بزنه. بد گفتم؟ مگه من بد بودم که رفتم گفتم چی؟ گفتم بعضی از منتقداش بچه های "بی تربیت" و "بی سوادی" هستن؟ به همین سادگی. کلی هم از این حرفم استقبال شد و مثل توپ همه جا صدا کرد.
- (احمدی گوشی را می خوابد) خوبه خوبه، این قدر عر و گوز نکن، آشغال.
- آشغال تویی بی شعور ننر که بدو بدو رفتی پیش مامانت شکایت. الاغ
- الاغ به توان دو
- الاغ به توان بی نهایت
- آینه
- ببین خرچه جون، مشکلت چیه الان؟
- مشکلم چیه؟ اگه بدونی چقدر بهم خندیدن. آخرش که گفتم نامه ای چیزی می خواین بیاین تقدیمم کنیم یکی برام نوشته بود "پسر گلم، اشتباهی اومدی، مهد کودک گلها کوچه بغلیه"، اون یکی نوشته بود "برای جرج بوش هم اینجوری نامه نوشته بودی؟". همه مسخره م کردن. می دونی اگه سد ممد اینا خبر دار شن چی می شم من؟
- خوب شوت علی جون این که بهتر از اون سریاست که اونقدر دری وری گفته بودی که همه می گفتن احمدی اصل و نسبش برمی گرده به جوب های مولوی.
- مسخره عمو علی بهم اس ام اس داده که مگه نبینمت.
- (وحشت می کند) اوه اوه، به من چه خوب؟ تو بلد نبودی درست حرف بزنی. به من چرا نگفت؟ اصلا من باید برم. مامانم صدام می کنه برم شام بخورم. خدافظ (و گوشی را می گذارد)
گوشی را محکم می کوبد سر جایش و باز عر می زند.
- مامان خانوم، بیا. قطع کرد. تا گفتم عمو علی عصبانیه قطع کرد. من چه غلطی بکنم الان؟ عمو علی می خواد خفه م کنه.
- خودم الان بهش زنگ می زنم می گم نفهمید. بچگی کرد مادر من. آدم که نکشتی (و شماره را می گیرد)
- بلی
- (هول می شود) سلام آقای علی آقا خان، افسر خانم ننه ی احمدی هستم؟ خوبین ان شاء الله؟ خانم و بچه ها خوبن؟ همه خوبن؟ شما خوبین؟ خودتون چطورین؟
- السلام علیک و رحمه الله و برکاته. اوقات به خیر می گذرد اگر این فرزند شما احوالات ما را در هم نریزد. خانم شرم آور است. ما همه مان در شعر و ادبیات غوطه وریم. بزرگ ما، رحمه الله، قلم می زد به مانند قمر شب چهارده، خامه اش از پرباری سرشیر شده بود. خود بنده شعر می سرایم گونی گونی، آن وقت این پسر شما به مانند کودک شیرخواره صحبت می کند. ما قانونی داریم، اصولی داریم. حتی خانم خدا شاهد است من به تمامی رجال گفته ام یا شعر حفظ کنید اگر هم حفظ نمی کنید بر روی تکه کاغذی بنویسید و با سنجاق بچسبانید گوشه ی عبایتان تا در زمان لازم به آن مراجعه نمایید. خانم محاکمه ی کردان را یاد دارید؟ به راستی مشاعره ای بود. یعنی بنده با اینکه بسیار مغموم بودم ولی از این همه بار هنری مجلس داشتم لذت می بردم. چه شعرهایی، چقدر به جا. دیگر پسر شما که از او کمتر نیست.
- عمو علی اش غلط کرد. بچه م ساده ست و حرف همه رو گوش می کنه. خدا به سر شاهده مهدی بهش گفته بود که اینجوری حرف بزنه. اینم اشتباه کرد. شما ببخشیدش.
- خانم من هم می دانم این آتش ها را چه کسی می سوزاند. به والله اگر به غیر از احمدی کس دیگری بود جور دیگری برخورد می کردم. این پسر را من خیلی دوست دارم ولی آخر او هم کمی مراعات حال مرا بکند.
- بله بله، والله خودشم اینجا از گریه سیاه شده هی می گه همه به درک، عمو علی با من قهر نکنه که من می میرم. باور کنین به خدا (دستش را می گذارد روی گوشی) بیا خودت یه معذرت خواهی کن تموم شه بره. بله، امونمو بریده می گه بده من خودم از عموم معذرت خواهی کنم. خوشحال شدم آقا علی بخدا.
- مسروری از ماست خواهر.
- (با صدایی محجوب) سلام عمو
- (با صدایی به ظاهر خشک) و علیکم السلام
- (ضجه می زند) عمو علی به جون جد و آبادم غلط کردم. من نامرد روزگارم اگه این دفه حرف هر کس و ناکسی رو گوش کردم. تو رو خدا منو ببخشین. شما نباشین من دیگه کیو دارم؟ من تک و تنهام. شما رو به عصمت زهرا، شما رو به دو دست بریده ی ابولفضل قسم ایندفه منو ببخشین. شما رو به جون خودم، ننه م، بابای خدا بیامرزم، عمه م ....
- باشد، باشد. بس است. این بار می بخشم. اما حواست باشد اگر قرار باشد بار دیگر هم خطا کنی ناچارا جور دیگری برخورد می کنم.
- قول شرف می دم بخدا عمو. (دو تا ماچ می فرستد) عمو خیلی دوست دارم بخدا. شما گل منی.
- (معلوم است که کیفور شده است اما سعی می کند به روی خودش نیاورد) خوب دیگر پسر جان. نمک پراکنی روا نیست. برو شبت به خیر.
- شب بخیر عمو جون خوشگلم.
گوشی را می گذارد و خندان می نشیند سر جایش و دم نوشش را جرعه جرعه هورت می کشد.
- بیا مادر، خیالت راحت شد قربون اون ریختت برم؟
- آره ننه بخدا. داشتم سکته می کردم.
ته لیوان را هم در می آورد و بلند می شود.
- شام می موندی خب مادر.
- نه بابا برم خونه. یه خونواده ای هم ما داریم ها. این روزا که یا سرم شلوغه یا اینجام. عیال بهش بر می خوره دیگه. حق داره. خوب دلش تنگ می شه برام.
- هر جور راحتی ننه. هر وقت اومدی قدمت رو چشم. من اینجام. پشتت وایستادم ننه مثل سنگ. مشکلی بود بیا پیش خودم آی قربونت برم.
- حتما ننه. من امیدم به توئه فقط ها. خوب دیگه کار باری چیزی با ما نداری؟ ما رفتیم.
کاپشنش را می پوشد، می ایستد جلوی آینه و هاله اش را صاف و صوف می کند، کفش هایش را مثل دمپایی به پا می کند و لخ لخ راه می افتد به سمت خانه.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/583
با نام و ياد ميترا
درود بر شما
هنگام پخش پيام احمدی هاله نور بيضی شکل رو نديده باشی به بزرگی صفحه تلويزيون که تقريبا هزار برابر اون هاله هائی بود که اين نقاش ها گرد سر حضرات برده فروشنان و کنيز بگيران عربی نقش می کنند .
من که به باور کلی رسيدم که اين ها غير از هنر گريمور که نتونسته بود رنگ زرد حيوانی را کمی کم رنگ کنند ، هاله نور کار خودشو کرده بود ؛ باور نمی کنی به جون افسر خانم قسم می خورم ، شايد اينو ديگه باور کنی ؛ تازه ما که بخيل نيستيم يک صد و بيست و چهار هزار و چند تا دوازده تا هاله داريم ، يکی هم روی اون ها ؛ دنيا زر و رو ميشه ؟
ای داد
او
Posted by: علامه بهمن آبادی at March 21, 2009 03:48 AM
فوق العاده بود.
Posted by: لیلا at March 19, 2009 11:11 AM
سلام
چند وقت پیش قرار بود واسه روزایی که تا تموم شدن این نکبت مونده یه گاف نامه بنویسی با تمام سوتی هاش دروغ هاش و ... کاش زودتر ارائه بدی که ملت تو این شب عیدی هم شاد بشن هم دهن به دهن بچرخه که از اون 17 میلیون درصدی شون به راه راست که نه ولی به راه چپ هدایت بشن
Posted by: mao at March 19, 2009 01:19 AM