جمعه 23 اسفند 1387
جمعه 23 اسفند 1387

تصویرسازی: سمیه رمضانی
نوشته: صنوبر
زمان: سه شنبه بیستم اسفند، بعداز ظهر
مکان: منزل افسر خانم مادر احمدی
(زنگ در به صدا در می آید) زییییییییییییینگ
- (افسر خانم) بله، کیه؟
- منم ننه باز کن
- وای قربونت بشم. بچه م اومده. بیا مادر.
در را باز می کند. احمدی وارد می شود و در حیاط را با لگد می بندد. اخلاقش شدیدا کشمشی است. از پله ها بالا می رود و وارد خانه می شود.
- سلام مادر تیکه پاره ت بشه (می پرد دو تا ماچش می کند). خوبی قربون اون قیافه ی شیرینت برم؟ بچه ها کجان؟
- (در حالی که کفش هایش را در می آورد و به چپ و راست پرتاب می کند. سعی می کند بر خود مسلط باشد و با صدایی به ظاهر آرام جواب می دهد) خوبم. نیومدن. خودم از سر کار و بارم یه راست اومدم اینجا.
- چیزی شده ننه؟ بذار برات گل گاو زبون دم کنم. بچه م کبود شده. مردی بس که کار کردی مادر قربونت بره ( و می دود سمت آشپزخانه)
- (وارد می شود و می نشیند و زیر لب با خودش غر می زند) کثافت بی شعور. اینقدر زرت و زرت بهشون حال بده و موس موسشونو بکن اینم جوابت. می خوان منو سکته بدن...
- (مادر با ظرف میوه می آید و تا می آید بنشیند بلند می شود) ای وای بشقاب یادم رفت.
- (احمدی که منتظر بهانه است، عربده می کشد) اااااااااااه، ننه آروم بیگیر دیگه. اومدیم یه دقه زرمونو بزنیم گور مرگمون گم بشیم بریم بمیریم ها. حالا هی یه بند بپر اینور اونور.
- (مادر وحشت می کند) بچه م سکته می کنی ها. چی شده. الهی که برات بمیرم که سنگ صبوری به جز ننه ت نداری. قربونت برم. از صبح میگم این دل چرا مثل سیر و سرکه میجوشه نگو بچه م حال و روزش به جا نیست. سقط شم برای این بچه که همش باید خون جیگر بخوره.
- (زیر بار این همه احساسات احمدی صورتش را مچاله می کند، دماغش را چروک می کند، دهانش را کج و کوله می کند و سطل اشکش سرازیر می شود) ننهههههههههه، کجایی که بچه تو کشتن؟ حداقل علی اگر بدی میدید یه چاهی داشت بره توش نعره بزنه، من چی؟ من بدبخت که دستمو تا خرتناق می کنم تو عسل میذارم تو دهن این ملت گازم می گیرن دردمو به کی بگم؟ (و های و های گریه می کند)
مادر چند دقیقه ای قربان دست و پای بلوری بچه اش می رود و در این میان هم احمدی مدام آب دماغش را بالا می کشد. مادر می دود آب قند می آورد و جرعه جرعه به حلق بچه اش می ریزد. کمی ناز و نوازشش می کند، لپ هایش را می کشد، شلپ شلپ ماچش می کند تا احمدی آرام شود.
- مادر درست تعریف کن ببینم چی شده؟
- (در حالی که از گریه نفسش به شماره افتاده است) مامان خانوم، این همه به ما گفتی خوبی کنین، اینم نتیجه ش. همه ش تقصیر اون سد ممده (از حرص دندانهایش کلید شده و از لای دندانهایش با غیظ حرف می زند) اصلا می خوام خفه ش کنم، وای نمیدونی چه قدر حرص منو در میاره. ایشالا که بمیره. آخ ننه ننه نمی دونی چه سرطانیه (هیستریک می شود و شروع می کند از حرص خود را زدن).
- نکن مادر، خنج نکش به اون صورت اونجوری. ای نامسلمونا این بچه همینجوری نزار و مردنیه، این کارا چیه باهاش می کنین. نکن مادر، ریشاتو اونجوری نکن (و به هر زحمتی شده او را آرام می کند).
- حالا اون به کنار اصلا. هی می گفتن به مردم اهمیت نمیدی، توجه نمی کنی ما گفتیم باشه ما توجه می کنیم. پاشدم رفتم ارومیه براشون خرمالو بردم، به جای اینکه بگن دستت درد نکنه کفش پرت کردن سمتم. اگه می خورد به هاله م میشکست کی می خواست جواب بده؟ هان؟ دِ بگو دِ. بعد هم اومدم دور و وریام اومدن می گن این جنگولک بازیا چیه در میاری، الان وقت این کارا نیست. پس کی وقتشه؟ (با صدایی که از ضجه مثل دخترها شده) مردم ارومیه نباید خرمالو بخورن؟ فقط من و شما باید خرمالو بخوریم؟
- آفرین. عجب جوابی دادی. دهنت شیرین.
- آره خودمم خیلی خوشم اومد از این جوابم. بگذریم. اونور بردیم سیب زمینی دادیم به ملت، ننه ببین چقدر وقیح شدن که داد و بیداد راه انداختن که مرگ بر سیب زمینی. بعد هم بچه ها خبر آوردن که سمت سد ممد اینا همه نشستن کلی بهم خندیدن. (دوباره گریه می کند) ننه منو مسخره می کنن. ببین آخه.
- مادر قربون اون گشاده دستیت بره. از اولشم من به او بابای ذلیل مرده ت می گفتم اسم این بچه رو بذار سخی. هرکی مسخره کرده غلط کرده با هفت جدش. بچه ی ترگل ورگل منو مسخره می کنن؟ فردا یه زنگ به ننه ی سد ممد می زنم و بهش میگم گوش بچه شو بپیچونه.
- بله ننه خانوم. اون ابطحی دایره هم یادت نره. اونم کلی می گن راجع به این سیب زمینیای من روده درازی کرده و من رو سکه ی یه پول کرده. آخه بگو اگه این سیب زمینیا نبود که قطر کمر تو به این پهنا نبود گامبو.
- اونم با من. خودم پدرشو در میارم. دیگه چی؟
- رفتیم مسابقه ی کشتی نگاه کنیم تا ما رسیدیم یارو باخته، همه هو انداختن که احمدی نحسه، احمدی نحسه. آخه این درسته؟
- ای بابا، اینا دست از سر بچه ی من ور نمی دارن ها. اینا همه توطئه ی دشمنه. دشمنم همه جا هست. تو سعی کن مقاوم باشی. اصلا نباید ناراحت بشی. بشو مثل همون اولا که بیرگ بودی. تو از مشکلات بزرگتر سربلند بیرون اومدی این که دیگه چیزی نیست. تو خوبی، تو ماهی، تو هلویی، تو شفتالویی... مادر هیشکی تو این دنیا مثل تو خوش قدم و با شگون نیست خیالت راحت باشه. کم با اون قدم خیرت این مملکت رو گلبارون کردی قربون اون پاها و راه رفتن کج کجت برم من؟ دیگه آدم انصاف داشته باشه. خداوند داده به آدم دوتا چشم بینا.
- (از شدت روحانیت هاله اش نورانی تر می شود) آره ننه، راست میگی. من مقاومم. مشکلات را چپ و راست می کنم. من سمندری هستم که از خاکستر بر خواهم خواست ننه.
- آره قربون پسرم برم.
- (دوباره لوچه اش دراز می شود) ولی اینا دلیل نمیشه که یادم بره اون علی بیشعور طرح منو رد کرد.
- کدوم طرح ننه؟
- اه ننه توام شوت میزنی ها. مارو ببین با کی داریم حرف می زنیم. طرح یارانه و اینا دیگه.
- آها اونو می گی. ننه خودمونیم ها ولی دیگه اون طرحت نوبر بود. آدم اینقدر علنی که ملت رو آهو فرض نمی کنه.
- (دوباره جیغ و گریه) ننه توام؟ تو چی می فهمی؟ اصلا هم منظورم اون نبود. تو که منو میشناسی.
- خوب ننه حالا گریه نکن، باشه. میگم وقت درستی نبود.
- وقت دیگه ای داشتم؟ من کی اینجا بودم؟ هی برو اینور برو اونور، هی وزیر و دبیر عوض کن. باید اول اراذل و اوباش رو جمع می کردم یا نه؟ وگرنه اگه این پولا رو اون موقع میدادم دست مردم که این اوباشا بیداد می کردن. اتفاقا زمان بندیم حرف هم نداشت.
- آها، راست می گی ننه. من لال شم که حرف زدم. پس میگی علی گفته نه، ها؟ (بلند می شود دفترچه تلفنش را می آورد) پدرسوخته، بچه ی منو اذیت می کنی؟ بذار الان ایل و تبارشو می سوزونم.
- ننه نگی من اینجام ها. بگو خودت از یکی شنیدی.
- (شماره را می گیرد و بعد از چند بوق بالاخره کسی آن طرف خط جواب میدهد) الو
- علی خان خودتی؟
- بله، شما؟
- زهرمار بله. بی شرف پدرسوخته. پسره ی نسناس.
- افسر خانوم شمایین؟ سلام عرض شد.
- سلامت سرتو بخوره زردنبو.
- چی شده؟
- برای چی طرح پسر منو رد کردی؟
- باز اومده شکایت؟
- نخیرم، من از همسایه شنیدم.
- باشه، بهش بگین که مجبور شدم. بابا افسر خانوم قربونتون برم، آخه دیگه هرچیزی حدی داره. نمیشه که هرچی پسر شما میگه من بگم چشم. اونم تو این وضعیت.
- من حالیم نیست بچه. طرح از نظر من خیلی هم خوب بود و تو هم بیجا کردی که ردش کردی. بچه ی من دلش یه دریا محبته و می خواد که محبتاشو خرج کنه.
- آخه الان افسر خانوم؟
- تو تعیین نمی کنی کی. این بچه خیلی حساسه. به دنیا که اومد از دست قابله افتاد زمین و دوتا سیمش قطع شده و از اون موقع حساس شده. الانم مثل بید داره میلرزه.
- اِ، پس اونجاست. سلام برسونین.
- هیچم اینجا نیست. در هر صورت اصلا ازت انتظار نداشتم. یادت باشه. یه جوری از دل این بچه در بیار. چجوریشو من نمیدونم.
- باشه حالا. فردا خودم باهاش حرف میزنم.
گوشی را می گذارد.
- ننه تا اون تلفون دم دستته یه زنگم به اون حسین پررو بزن.
- اون دیگه چرا؟
- چرا؟ همین یه هفته نیست که از قبل من و سفارشای بنده کلی تو غرب کشور تحویلشون گرفتن، الان واسه من شده حاجی حاجی مکه؟ دیگه نه فحشی نه تیکه ای، هیچی به هیچکس نمیندازه. نه دفاعی از من نه چیزی.
- (ننه شماره را می گیرد) الو حسین خان. احوال شما؟
- به خودمون مربوطه. فرمایشات؟
- ننه ی احمدی ام بی تربیت.
- اوا احوال شما، ببخشید. خوبین شما؟
- چه خوبی؟ بچه م از دست شماها روز به روز داره آب میشه.
- (احمدی با صدای بلند) بگو ما ز یاران چشم یاری داشتیم آقا.
- نمی فهمم چی میگی بیا خودت بگو.
- (احمدی گوشی را می گیرد) خیلی نامردی. تو رفیقی یا خار مغیلان؟
- بابا چطوری تو؟ چی شده؟
- چی شده؟ می خواستی چی بشه. اون همه تقدیر و التفات مثکه کمت بود، ها؟ همه چی یادت رفت؟ پس چرا لال مونی گرفتی و هیچی نمی نویسی؟ تو که خوب بلدی مثل تراکتور از روی همه رد شی.
- بابا دارم می نویسم به خدا. باور کن افتادیم تو مضیقه. هرچی حرف چارواداری بوده نوشتیم دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه. دو روز بهم وقت بده یکم فکر کنم.
- حالاچی شد، به ما که رسید به پت پت افتادی؟ لنترانی دونت از کار افتاده؟ همین دو روز دو روز یه دفه می شه خرداد و تو هنوز داری فکر می کنی. ببین من به تو ایمان دارم. فکر کنم یعنی چی؟ تو دهنتو باز کنی جز دری وری نمیاد بیرون. الکی نگو نمیشه. یکم بشین زور بزن میاد.
- چشم دادا. نوکریم.
گوشی را می گذارد و بلند می شود.
- ننه کجا؟ گل گاو زبونتو نخوردی.
- نه دیگه ننه برم. کلی کار و بار برای فردا دارم. میدونی که سرم خیلی شلوغه. یکم دلم پر بود گفتم بیام باهات درد دل کنم.
- آره مادر. خوب کردی. این دفترچه تلفن اینجاست. خلاصه هرکی اذیت کرد بیا به من بگو چوب تو آستینش کنم. برو مادر دست حق به همرات.
- آره بذار دم دست باشه. تا خرداد کلی با اون دفترچه تلفن کار داریم. ما رفتیم.
کاپشنش را می پوشد، می ایستد جلوی آینه و هاله اش را صاف و صوف می کند، کفش هایش را مثل دمپایی به پا می کند و لخ لخ راه می افتد به سمت خانه.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/580
salam eyde shoma moobarak az shoma gele daram man 10 sal ast ke neveshte haye shoma ra ba jano del makhanam amma shoma yek bar be web man sar namizanid zanjareh.blogfa.com
Posted by: زنجره at March 25, 2009 09:38 AM
تصویر سازی گلایه 3 رو بزارید..البته اگه صلاح میدونین.. حالا که نگاه میکنم خیلی بدرد محتوا میخوره..ممنون
Posted by: سمبه at March 24, 2009 04:56 PM
good job
Posted by: jafar at March 19, 2009 02:11 AM
سلام سید خوشگله بابا توهم خودتو نامزد رئیس جمهوری میکردی، مگه نمیبینی چقدر خر تو خره.خاک بر سرت که از احمدی خوشگله هم کمتری!!
Posted by: mitra at March 17, 2009 09:40 PM
بعداز مدتها از ته دل خندیدم. عالی بود.
Posted by: ماموت at March 16, 2009 03:15 PM
خوبه فقط کاش علاوه بر علی لاریجانی و حسین شریعتمداری مقداری هم حضرت آقای جیغ جیغو احمد جنتی رو هم مورد عنایت احمدی مادر قرار می دادید...راستی آقای نبوی مدتی است از جنتی و کوچک زاده و حسنی عزیزتر از جانم نمی نویسید ...نکنه با اونها آتش بس کرده اید؟...
Posted by: احمد احمدی at March 15, 2009 08:45 PM
بي مزه بود
اينگونه نوشته ها براي ما كه عادت به متنهاي فوق العاده آقاي نبوي داريم چندان جذاب نيست كما اينكه به نوعي اينگونه نوشته ها از مد افتاده است. در حالتها اغراق بسيار زياد دارد كه ذهن خواننده را (فراي موضوع بحث) از كاراكتر اصلي دور مي كند.
متشكرم
Posted by: محبوبه at March 14, 2009 06:09 PM
!It was perfect.
I just try to picture him while crying for his mother.
well-done
Posted by: Laleh at March 13, 2009 06:28 PM
محشربود داور عزیز ,مثل همیشه.
امیدوارم هرچی زودتر این کوچولو از رو صندلی بزرگی که نشسته بلند شه.
Posted by: فراز at March 13, 2009 04:02 PM
سلام
خيلي عالي بود
خسته نباشيد
Posted by: سارا at March 13, 2009 12:19 PM
Dast Marizad
Posted by: Hafez at March 13, 2009 08:07 AM