پنجشنبه 22 اسفند 1387

خرمالو، خرمالو

khormaloo 1.jpg

و چه شد آن شیخ نورانی در سفر که خرمالو همی یافت، یافتنی

صنوبر

در حاشیه ی سفر احمدی نژاد به ارومیه به نقل از روزنامه ی کیهان: احمدی نژاد هنگام کاشتن نهال دیگری در محوطه استانداری خطاب به اسکندری وزیر جهاد کشاورزی، گفت: این نهال درخت خرمالو است آیا این خاک برای کاشتن نهال خرمالو مناسب است، که وزیر جهاد کشاورزی هم گفت همه شرایط برای کاشت درخت خرمالو در ارومیه وجود دارد.

و آن هنگام که کاروان شیخ ابو محمود ابی الشر که زبان اندر وصف کمالاتش قاصر آمدی به گرد شهر به گردش در آمدی، جماعتی بالغ بر ده کرور گرد آمدندی که چشم بصیرت خواهد همی دیدنش و گر تو ندیدی این جماعت عیب از تو بودی که آنقدر در مردار غوطه ور همی گشته ای که چشمانت کم نور گشتندی به مانند همان کوردلان که البسه ی فاخر سلطان نتوانستندی دیدن و عیب سلطان را می گرفتندی که همی عورت نمایان ساخته ای.

شیخ نورانی از کاروان خود سر برون کردی و آن زمان که شعشعه ی هاله اش بر فضا نور افکندی جماعت پندار همی کردی که آفتاب همی دوم بار در روز طلوع کردن. به دیدنش جماعت پر پر زدندی و مادران فرزند خود فراموش کردی و به گوشه ای پرتاب کردی و به سمت نور روانه شدندی. یکی را در میان جماعت ارسی از پا به هوا پرتاب کردی و به سمت آن شیخ نورانی به پرواز درآمد. همراهان شیخ خشمگین همی شدندی و به سمت مرد حمله ور گشتن همی خواستند و شیخ را اجازت به مثله کردن که شیخ فرمودی امانش دهید سوالی پرسم همی اورا. سوی مرد گسیل شد همی و دلیل پرسیدی، گفتا من همی این ارسی به سمت آن ملعون غربتی پرتاب کردن قصد داشتندی اما به تاخیر فاز دچار گشتم همی. شیخ ورا درهمی دادی، هاله را بر سر جابجا نمودندی و رو به یاران گفتی: مسرور باید بود و دادار هور را سجده همان کردن باید که همانا شاید قرار بودستی در آن دنیا ارسی باران گشتم همی و منت خدای را عز وجل که مرا عفو نمودستی و به همین ارسی قناعت نمودی و جماعت بر این سخن شیخ نعره ها زدندی و جامه ها دریدندی.

کاروان حرکت آغاز نمودی و همه به هول و ولا و غش و رعشه مشغول همی گشتند که ناگه پیرمردی خود به زیر یکی از اشتران انداختی و کاروان دوم بار ایستادن آغاز نمودی. جماعت را خشم دوباره گرفتی و پیرمرد را که در خون خود غوطه همی خوردی کشان کشان پیش شیخ بردندی و او را علت جویا شدندی. گفتا هاله ی نور شیخ چشمان مرا زدندی و دمی این دو گوی سیاهی رفتندی و اشتر را ندیدم همی. شیخ زیر لب گفتی چه ها که ما از دست این هاله کشیدستی و عقوبتی شده است مارا. دست بردی و پیچ هاله را پیچاندن آغاز نمودی و تلالو هاله کم کردی. روی کرد پیرمرد را و گفتی حال گر خواهی تو را طبیب برم. پیرمرد گفتا نخواهم و آن را دو دلیل باشد: اول آن که تو را وظایفی باشد بس حائز اهمیت و ارزش آن نباشد که اوقات صرف من نمایی. دوم اینکه من پیرمردی خرفت بیش نیستمی همانا و دیر یا زود رفتن به سر منزل مقصود در نظر داشتمی، پاره صباحی این ور و آن ور تفاوتی در کل قضیه نداشتندی همی. مرا بگذار فخر بدان فروشم که به زیر اشتر شیخ جان دادمی. شیخ سری جنباندی و گفتی: درست همان گویی، شاید که تورا قسمت همین بودستی که امروز به ملکوت پرواز نمایی و من در امر خداوندگار دخالت نتوان کردن همی. بمان و بمیر، به این فخر خوش همی باش که همانا مصلحت چنین باشد.

کاروان به حرکت در آمدی و جماعت آنقدر جامه تکه تکه کردندی همی که دیگر جامه بر تن نبودی. شیخ لبخند زدی و سر تکان دادی جماعت را و به همراه آن یکی را حالت غش عارض شدی و وی را شربت می خوراندند و دیگری خود را از فرط ذوق آنچنان زدند که تمام تن کبود و سیاه بودی. از میان جماعت همی سربندی مشکین پرواز به سمت شیخ آغاز نمودندی. و کاروان سوم بار ایستادن آغاز نمودی. مهتران دگرباره رم نمودی و به سمت عامل یورتمه رفتندی. وی را گفتند: دلیل چه بود تورا این کار؟ گفتا فی الواقع آن را دو دلیل باشد: اول خواستمی سربند بر سر کند تا آفتابش نسوزاند و دوم خواستمی بازی را به سه کنم که بنا به روایات همانا تا سه نشود بازی نشود همی. شیخ ورا نیز درهمی دادی و خلاصش گرداندی.

کاروان به سمت منبر گسیل شدی و بدانجا که رسیدی شیخ را بر منبر نشاندی. گفتند شیخ مارا پند همی ده، گفتا سخن به گزاف نگویم همی که شیخ حسنی به قدر کفاف شما را پند می دهد، بسی حائز استماع که خداوند وی را عطا نمودستی دو گوش مخملین. و همانا منی که خود در درفشانی شهره گشته ام همانا هر از گاه شما را چه پنهان کردمی در مقابلش لنگ اندازمی. سخن کوتاه کردمی و شما را یک پند بسیار مفید دادن قناعت کردمی: "خرمالو". جمع را در کل علامت سوال گشتندی و یکدیگر نظاره کردن آغاز نمودندی که وی را چه می شود. شیخ گفتا بس نفهمید و کوردل. شما را در این ایام از خرمالو مهمتر هیچ نباشدی و شما خود نفهمید دلیل. تمامی مسائل مملکتی همانا حل گشتندی و تنها مملکت را کسر خرمالو مشکل عارض آمدستی. جماعت هیچ رابطه ی باد را با شقیقه درک نکردندی و تا آمدندی سووال پرسیدن کنی همی آغاز، شیخ ندا به سکوت دادی که امروز را سخن پراکنی بس است. سریعا به سمت اراضی زراعت گسیل شویم که وقت بس تنگ آمدی. در میانه مسیر نزدیکان شیخ وی را گفتند شیخا به چه سبب خرمالو؟ گفتا همانا این طرحی ست نوین که به تازگی از آستین ردا بیرون کشیدستم همی. خرمالو را مهمترین خاصیت همان "یبسی" باشد و یبس گرداند همی. خواهم تمام مملکت را تا توانم خرمالو خورانم تا همانا باشد که یبسیشان در بدن آنچنان شدت یابد که به "یبوست فکر" مبتلا گردند همی و مرا ریاست آتی رای دهندی. نزدیکان همی این ذکاوت را آفرین زدندی و زیر لب ابی تو دیگر که هستی گفتندی.
به ارض زراعی شدندی و شیخ گفتا محض حسن ختام خواهم از رئیس زراعی سوالی همی پرسم تا ببینید همی چه باهوشم و طناز. همه یکصدا گفتندی بپرس. شیخ رو کردی به سمت وزیر زراعی و گفتی این که بینی در ایادی من همانا نهال خرمالوست. رئیس زراعی گفتی وه، شما را خدای را حقیقت گویید همی؟ می پنداشتمی نهال آناناس باشدی. شیخ گفتی: خیر ابله، خرمالو همی بودی. همانا پاسخ گو که آیا این تراب را برای نهال خرمالو مناسب بودی؟ رئیس گفتی: بله این مملکت را تمامی شرایط جهت کشت نهال خرمالو مناسب بودندی و جماعت از این سوال و جواب محیرالعقول بس در حیرت شدندی، اشک ریختندی و دگرباره نعره ها زدندی و اگر جامه ای بر تن باقی بودستی آن را هم دریدندی.

صنوبر | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/579

Comments

baba eival ... Ebi to dige ki hassi ...

Posted by: par at March 15, 2009 10:56 AM

همی بسیار از شوق گریستمی

Posted by: Danial behzadi at March 13, 2009 06:28 AM

ta behal 3 bar matlabra khoondam va har bar bishtar az ghabl khandidam. Vagheiatro cheghadr ali tasvir kardi!1

Posted by: JB at March 13, 2009 03:24 AM

بسی خنده کردیم همی
ای ول
شما را چه می شود که اینقدر مختان کار می کردندی همی؟

Posted by: مونا پارسا at March 12, 2009 06:32 PM

So funny

Posted by: Korosh at March 12, 2009 03:54 PM

Post a comment




Remember Me?