یکشنبه 18 اسفند 1387

نامه دوم: گاهی خنده! گاهی گریه!

ahamdi_nezad21.jpg

محمود خان عزیز!

نمی دانم باید بخندم یا گریه کنم؟ لابد سووال تان این است که به چی؟ جوابش همین است که به خودم یا به شما. حتما می پرسید منظورم چیست! منظورم را خواهم گفت، یک کمی صبر کنید.

راستش قرار بود نامه دوم را سه روز قبل بنویسم، که 99 روز دیگر تا انتخابات باقی بود، ولی به دلیل تاخیر در پرداخت وجه نامه اول توسط شما که نمی دانم دلیلش چه بود، من هم دست نگه داشتم و همین یک ساعت قبل که آقای نعمت احمدی وکیلم به من خبر داد که وجه نامه وصول شده است، نامه دوم را نوشتم. حتما سووال تان این است که چرا مثل آدم های قلم بمزد که تا پول نگیرند نامه نمی نویسند، یا مقاله نمی نویسند یا شعر نمی گویند، یا مدرک دکترای حقوق آکسفورد صادر نمی کنند، من هم قلم بمزد شده ام؟ محمود جان! همین است! دقیقا همین است.

دولت شاه سابق با آن یال و کوپال اش و آن همه روزنامه صد تا هم قلم بمزد نداشت، بعد از انقلاب هم در جمهوری اسلامی، باور کن از همان اول وزارت ارشاد کاری کرد که اصولا سر تا ته نویسنده های کشور را اگر جمع می کردی، می شد هزار تا آدم یا در دهه هفتاد فرض کن پنج هزار تا، یا فوق فوقش در دوران اصلاحات ده هزار تا آدم که قلم می زدند و مزد می گرفتند. تازه، باید یک چیزی هم می نوشتند که خواننده ای داشته باشد تا به آنها پولی بدهند و بشوند نویسنده قلم بمزد. و یکی از بدترین کارها هم این بود که یک موجود قلم بمزدی پیدا بشود که کارش این باشد که فقط چیزی بنویسد که یک آدم پولداری از آن استفاده کند و مزدش را بدهد، مردم به این آدم می گفتند قلم بمزد و با او مخالف بودند و اخ و پیف شان همیشه به راه بود. اصلا این که چقدر این حرف ها خوانده می شود، یا آن آقای پولدار چه استفاده ای از آن نامه ها می کند، بماند.

به نظر من یکی از بزرگترین شاهکارهای دولت نهم که نمی دانم چطور به عقل کی رسید و چطوری توانست اجرایش کنید، همین بود که یک ملتی قلم بمزد شدند. یعنی هرکسی می خواهد نامه بنویسد حتما قصدش دریافت یک پولی است و یک آقایی است که وقتی برایش چیزی بنویسید به شما پول می دهد، حالا این که آن را نمی خواند اصلا مهم نیست و این که شما اصلا چیزی هم ننویسید مهم نیست، فقط همین که مردم اخلاق شان یک جوری بشود که بفهمند این قلمی که قرن ها شنیده بودند به آن قسم می خورند، همان قلمی است که با آن نامه می نویسند برای رئیس جمهور و پولش را می گیرند. به این می گویند تولید انبوه قلم بمزد.

محمود جان!
اصلا قصد من این نبود که از تولید میلیونها قلم بمزد در کشور گله کنم، زحماتی که تو در این چهار سال کشیدی خیلی بیشتر از اینهاست. منظورم چیز دیگری بود که الآن یک سال است مرا با مشکل مواجه کرده و به عنوان مشکل کاملا شخصی و فردی نمی دانم چطور باید آن را حل کنم. حتما می خواهی بدانی که مشکل شخصی من چیست. اسمش را می گذارم بدبختی، می دانی بدبختی من چیست؟ دقیقا همان است که نباید می شد. هر چه من طنز می نویسم همه گریه می کنند و هر چه تو جدی حرف می زنی همه می خندند. چی کار کنیم؟ این خیلی بد است که من این همه زحمت می کشم که مردم را بخندانم، و مطلبی می نویسم که موقع نوشتن اش از فرط خنده سه بار از روی صندلی می افتم پائین، اما وقتی مردم آن را می خوانند یکی شان می گوید: " آقای نبوی! نوشته شما را درباره رئیس جمهور خواندم، نخست لحظه ای خندیدم و آنگاه ساعتها گریستم" یکی دیگر نوشته است: " نوشته های تان همیشه اشک را به چشمان من می آورد."

آخر ملت حسابی! من مثلا خبر مرگم طنز نوشتم که بخندید، چرا گریه می کنید؟ کلی زحمت کشیدم، کلی سوژه درست کردم تا بخندید، بعد تا یک دقیقه سرم را برگرداندم زار زار گریه می کنید؟ اصلا مگر من نوشته بودم که گریه کنید؟ من یک طنز نوشتم درباره وزیر کشوری که قرار بود انتخابات درست برگزار کند، ولی مدرک خودش تقلبی بود. این خنده دار نیست؟ پس چرا گریه کردید؟ من مقاله نوشتم درباره این که وزیری که قرار است با میلیونرها مبارزه کند خودش میلیاردر است. این خنده ندارد؟ به حضرت یوسف که سریال آن در حاشیه سفرهای استانی تولید انبوه شده، هر کسی این چیزها را نوشته بود و در هر کشوری نوشته بود، کلی مردم به او می خندیدند، آن وقت شما برای من گریه می کنید؟

من نوشتم یک جانباز جلوی مجلس خودسوزی کرد و نماینده مجلس اعلام کرد که ایشان جانباز نبوده و از این به بعد تا کسی معرفی نامه نشان ندهد حق ندارد آتش بگیرد. شما به این موضوع فکر کنید! فرض کنید شما همان آدمی هستید که دور از جان می خواهید خودتان را آتش بزنید، قبل از آن باید اول بروید معرفی نامه بگیرید، بعد بروید بسیج محل تائید کنید، بعد بروید پزشکی قانونی که گواهی کنند که شما مشکلات روحی ندارید، بعد بروید مرکز مبارزه با مواد مخدر که گواهی کنند که معتاد نیستید، بعد بروید اداره سوء پیشینه که گواهی کنند هیچ سوء پیشینه ای ندارید، بعد تازه بروید به دادگاه انقلاب که اعلام کنند که هیچ سابقه سیاسی ندارید تا بعد از همه اینها، یک پرونده صد برگی را با دوازده تا استعلام ببرید شورای نگهبان که تائید کنند که شما صلاحیت دارید خودتان را آتش بزنید.

خوب! نوشتن چنین چیزی خنده ندارد؟ شما به چه حقی یک ساعت بعد از خواندن طنز عزیز من که خودم با آن یک ساعت خندیدم، برای من نامه نوشتی که هنوز چشم های من از اشک خیس است. لامروت! مگر داستان عشق ناکام هدیه تهرانی و محمدرضا فروتن را دیدی که گریه کردی؟ مگر من راج کاپور هستم که تا حرف می زنم گریه می کنید؟ مگر فیلم هندی می بینید. بابا! ملت! آقایان و خانمها! اینجانب طنز نویس هستم، وقتی مطلبی می نویسم باید بخندید نه اینکه گریه کنید.

محمود جان! ای شیرین زبان! ای بامزه تر از جیم کری! ای خوش سخن تر از گروچو مارکس! ای خوش حرکات تر از چارلی چاپلین! ای پسر بچه! ای دیکتاتور بزرگ! ای عصر جدید!
اصلا می فهمی من چقدر به تو حسادت می کنم؟ این همه زحمت می کشی و حرف های جدی می زنی، بعد همه می خندند. اسرائیل را تهدید می کنی که از روی نقشه جهان کلا پاکش می کنی، همه جوک برایت درست می کنند. اعلام می کنی که تا یک هفته دیگر انرژی هسته ای تولید می کنی، سه روز بعد می بینی همان را کرده اند شعر و ترانه و فیلمش را می گذارند و می خندند. این یعنی چی؟ هر چه جدی تر می گویی، بیشتر می خندند. آن وقت من این همه زحمت می کشم و سوژه درست می کنم مردم گریه می کنند.

آقای احمدی نژاد!
بیا با هم قراری بگذاریم. از این به بعد من عین حرف های تو را بدون هیچ دخالتی منتشر می کنم و تو هم طنزهای من را بگیر و اجرا کن. من به جای اینکه طنز بنویسم عین مصاحبه تلویزیونی تو را منتشر می کنم، تو هم به جای اینکه سخنرانی بکنی و هر چه دهانت بیاید بگویی، متن های طنز مرا اجرا کن. این جوری هم مردم به نوشته های من می خندند و هم تو را جدی می گیرند، هم تو می توانی چهار سال دیگر بمانی و هم من می توانم از رفتن تو غصه دار نشوم، باور می کنی همین امروز که شمردم و دیدم فقط 96 روز به انتخاب رئیس جمهور جدید مانده است، کلی غصه ام شد. حالا من چکار کنم؟ از کجا یک جیگری مثل محمود پیدا کنم که عکس اش اداست، حرفش سوژه است، کارش داستان کمدی است و هر چه بدبختی هم داشته باشیم حداقل تا وقتی او را داریم سوژه خنده کم نداریم.

تو می گوئی چکار کنیم؟ من که حاضرم هر کاری برای ماندن توست بکنم، باور کن که اگر تو بروی من می میرم، محمود، بخدا اگر بروی من می میرم، نرو!!!!

ابراهیم نبوی
هجدهم اسفند 1387
96 روز مانده به انتخابات ریاست جمهوری

انتخابات | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/575

Comments

http://siedebrahimnabavi.blogfa.com/
ein linke shomast?
aqaye ebrahime nabavi?

دوست عزیز

این وبلاگ متعلق به من نیست، ولی من با اون و سایر وبلاگ هایی که مطالب من رو منتشر می کنند مخالف نیستم و اجازه هم می دم که مطالب من رو بگذارند، ضمنا اگر مشکل شما اینه که چرا توی بعضی کامنت ها فحاشی می کنند، بالاخره این هم هست راهی نداریم. بگذارید کمی بگذره، درست می شه.
ابراهیم نبوی

Posted by: sara at March 11, 2009 08:37 PM

سلام استاد. واقعن خوشحالم که با سایت شما آشنا شدم و از مطالبی که می نویسید واقعن استفاده می کنم.

موفق و پایدار باشید.


مخلص استاد
خواهش می کنم و از اینکه یادی از بامداد خمار و فتانه حاج سیدجوادی و سایر شخصیت های مهم رمان معاصر و غیرمعاصر شد و از اینکه گاهی اوقات آدم در مسنجر یاهو هم همین اسم بامداد خمار رو داره می نویسه یا می خونه یا می بینه، ولی باز هم قبول نمی کنه، می خوام بگم که خیلی مسائل ممکنه اتفاق بیفته. البته ممکن خوانندگان دیگر به این فکر کنند که این یعنی چی؟ توضیح من اینه که خیلی مهم نیست، خودتان را درگیر موضوعات پیش پاافتاده نکنید. یکی از دوستان می خواست ببینه درسته یا نه، منم توضیح دادم که تا حدی درسته.
ابراهیم نبوی

Posted by: بامداد خمار at March 11, 2009 08:04 PM

سلام

خیلی زیبا نوشتید آقای نبوی

مثل همیشه
!!

با تشکر

Posted by: سامی at March 11, 2009 04:33 PM

آقای نبوی من راستش این پست شما رو نخوندم. ازدیدن عکس و انداختن یه نگاه سر سری به متن حس کردم که حرف تازه ای نداره. من حتما در انتخابات شرکت خواهم کرد و حتما به آقای خاتمی رای خواهم داد .با اصل قضیه مخالف نیستم. اما نوع این برخورد یعنی هر روز یک نامه با محتوای نسبتا شبیه بنظرم خسته کننده است. اقای احمدی نژاد بی محتوا تر از اونه که بشه سه ماه مرتب در موردش حرف زد.بجاش مثلا شاید بشه جوکهای کوتاه یا شعارهای بامزه و کوتاه ولی موثر درست کرد. چیزهایی که دهن به دهن بچرخه و تاثیر بذاره.
مثلا در مورد وزیر میلیاردی و سر و وضع اسفبار آقای رییس جمهور شاید بشه یه شعار خوبی درست کرد که البته یه فکر من نمی رسه!
اسم الف نونی که شما برای ایشون انتخاب کردین دهن به دهن می چرخه و به اسم ایشون ثبت شده.
بهرحال براتون آرزوی موفقیت می کنم

Posted by: شراره at March 11, 2009 12:19 AM

از خاتمي حالم به هم ميخوره.

Posted by: Fereshteh Bita at March 11, 2009 12:09 AM

Post a comment




Remember Me?