چهارشنبه 14 اسفند 1387
چهارشنبه 14 اسفند 1387

نویسنده: صنوبر
یکی بود یکی نبود. اون زمون های قدیم، زیر گنبد کبود، میون جنگل سبز، لای درختای قشنگ، ده باصفایی بود با هفتاد خانوار. مردمانش همه خوب، همه پاک، مهربون. همه پرکار، زرنگ. هرکسی به کاری مشغول. احمدی و سد ممد هم مال این ده بودن. با هم همساده بودن. احمدی ریزه میزه بود. بی ادب، کر کثیف و مدام مفش آویزون بود. کودن و نفهم بود. خر مش حسن پیشش افلاطون بود. تو مکتب همش ملا فلکش می کرد. خلاصه همه چی تموم بود. به جاش سد ممد تمیز و مرتب بود. درساش خوب و اخلاقش بیست بود. همه ازش راضی بودن.
عصرا که می شد احمدی و سد ممد می رفتن تو کوچه و با بقیه بچه ها با هم بیخ دیواری بازی می کردن. بعد از بازی سد ممد می رفت خونه و مشقاشو می نوشت، احمدی هم تیرکمونشو بر می داشت و با علی مردان خان قلچماق محل می رفتن تیرکمون بازی. یه روز ننه احمدی با ننه سد ممد نشسته بودن، داشتن سبزی پاک می کردن که ننه احمدی شروع کرد به درد دل
ننه احمدی سر دلش واشد که: " دس رو دلم نذار که این احمدی برام آبرو نذاشته. مدام رو بچه های محل تف می کنه. شیشه های همساده ها رو می شکونه. هی می گم کره خر آروم بگیر، آدم باش! نمی شه که نمی شه. مرده شور برده رو هر کاریش می کنم دوباره چموشی می کنه. ای که الهی رو تخت مرده شور خونه ببیندت پسره نمک به حروم!"
ننه سد ممد گف: " بابا افسر خانوم جون خوب می شه. پسر بچه ست دیگه."
ننه احمدی غصه اش یکی بود، شد هزار تا و گف: "پس چرا این سد ممد شما اینجوری نیست؟ دستم به دومنت، بهش بگو با این ذلیل مرده یه کم صحبت کنه. بلکم آدم شد.
ننه ی سد ممد بهش گفت و از اون روز سد ممد همش راه و بیراه سعی می کرد احمدی رو به راه راست هدایت کنه. بهش می گفت:
- احمدی بیا بشین با هم مشقامونو بنویسیم.
- نمی خوام. می خوام برم تیرکمون بازی کنم.
- احمدی گنجشکارو با تیر نزن گناه دارن. شیشه مردمو نشکون. این علی مردان که می بینی بچه خوبی نیست. عباس قلی خان از دستش عاصیه. باهاش نگرد.
- اه! اصلا به تو چه فوفولچه؟ تو بپا النگوهات نشکنن. من و علی مردان کلی با هم حال می کنیم.
- احمدی!بیا با هم گفتگو کنیم.
- برو بابا. جلو نیا که یه کف گرگی می زنم پهن زمین شی ها.
- احمدی! مودب باش، بیا با هم دوست باشیم. نذار همه بگن ماها بی ادبیم.
- (احمدی شیشکی می بندد زارت) بیشین بینیم بااااا. هرکی ناراحته جم کنه بره.
- سد ممد غصه اش می شود یک عالمه، آه کشان و زیر لب می گوید: گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد/ با طینت اصلی چه کند بد گوهر افتاد
- چی؟ به من می خوای سنگ بندازی؟ من خودم سنگ اندازم. هیشکی نمی تونه مثل من سنگ بندازه. برو رد کارت تا آش و لاشت نکردم داغون خان...
خلاصه که جونم براتون بگه که از سد ممد پر گفتن و از احمدی کم شنفتن. دیگه سد ممد وا داد. دیگه حال و حوصله چانه زنی از بالا و پائین و تحمل فشارها رو نداشت. دید این آدم بشو نیست.
گذشت و گذشت تا به سن بلوغ رسیدن. سد ممد خوش قیافه بود، خوش زبون و مودب بود و همه دوسش داشتن. خلاصه تو شهر کورا یه چش بود و پادشاه. به جاش این احمدی کوتوله مونده بود و هر چی هم می پرید و دراز دراز فوتبال و بسکتبال بازی می کرد، انگاری با زیرزمین قرارداد داشت، هی کوتوله تر و زشت تر شده بود. جوش های غرور جوانیش رو کنده بود و صورتش شده بود مثل ته دیگ عدس پلو. ریش صورتشم یکی از شرق دانشگاه شعار می داد یکی از غرب دانشگاه جواب می داد. بی ادب و بد دهن بود. عوضش هرکی سد ممد رو می دید گل از گلش می شکفت. همه دورش جمع می شدن و باهاش صحبت می کردن. ولی از این احمدی بیزار بودن. تا می اومد همه فرار می کردن. دخترای محل اصلا نگاشم نمی کردن. عوضش سد ممد رو که می دیدن دلشون هری می ریخت پائین. احمدی خیلی از این قضیه کفری بود. مدام حرصی می شد و پدر ننه شو در آورده بود. سر غذا یه دفه عصبانی می شد و با لگد قابلمه ی غذا رو می ریخت رو سفره.
یه روز که مثل موش سر قالب صابون لب جوق چنباتمه زده بودو داشت با آشغالای جوق بازی می کرد یه دفه خودش رو توی یه هاله نور دید که داره به خودش چیزی می گه، انگار یه فکری به کله ش زد.
- از این به بعد منم ادای سد ممدو در می آرم. اگه اون می خنده خوب منم بلدم بخندم. اگه اون شوخی می کنه منم شوخی می کنم. اگه اون حرفای قشنگ قشنگ می زنه منم می تونم حرفای مَشتی بزنم.
خوشحال و خندون رفت تو خونه و جلوی آینه وایستاد. نیشش رو باز کرد و دندوناش رو به آینه نشون داد. آینه سروصدایی کرد و هزار تیکه شد و ریخت رو زمین. ولی احمدی کم نیاورد. یه مقدار پول از رو سر طاقچه ورداشت و رفت لباس بخره. اول رفت دکون رضا خیاط که همیشه سد ممد عباهای صورتی و شکلاتیش رو به اونجا سفارش می داد. بهش گفتن برو که ما به قد و قواره تو چیزی نمی دوزیم. گشت و گشت، از این دکون به اون دکون تا آخر سر یه کاپشن فیلی پیدا کرد که براش بزرگ بود. ولی با خودش فکر کرد که عِب نداره. بزرگ می شم اندازه ام می شه. یه جفت جوراب سفید براق و یه جفت کفش سیاه هم خرید و خندون خندون برگشت خونه. لباساشو پوشید، نیشش رو باز کرد، رفت تو محل، مثل گوز دستپاچه پرید وسط و شروع کرد خوش زبونی کردن.
- آبجی جون یه ماچ می دی؟ هرکی اذیت کرد بگو دهن مهنشو بعله. بر و بکس چطورین؟ بیاین یه دست بیخ دیواری بزنیم خوار مادرتونو.... چطوری سد ممد سیرابی؟ تیپو حال می کنی؟ اوی آی اهل محل! این سد ممد که شر بلت نیست بخونه. بذارین من یه دهن بیام دو زاریاتون بیفته که شر یعنی چی چی "زیر درخت سنجد، دندون دندونم کن، با دندون دون دونم کن..." خیلی با عشقه این شعر نه؟ فکر کنم مال حرضت مولانا باشه.....
یک دفعه همه محل زدن زیر خنده و شروع کردن به مسخره کردن. دخترا هم "ایش ایش" کنان پشتشونو کردن و رفتن تو خونه. یکی لباساشو مسخره کرد. یکی حرف زدنشو و خلاصه غوغایی شد. احمدی خیلی حرصی شد. شروع کرد لگد پروندن و فحش دادن. رفت خونه و همه چیرو شکوند و شبم از حرص تب کرد. مدام هذیون می گفت. حکیم آوردن بالا سرش. حکیم معاینه ش کرد و برگشت به ننه احمدی گفت:
- این بچه حتی اگه زنده هم بمونه دیگه عقلش پاره سنگ ورمی داره.
خودمونیم همینجوریشم شیرین می زد، بعد از این تب دیگه بدترم می شه. اگه سولفات دوسود نخوره، بلکم بمیره.
ننه ش شیون کرد و لباساشو جر وا جر کرد. تا صب دعا خوند و زاری کرد. از خدا خواست که بچه شو ازش نگیره. اینقدر اشک ریخت تا رو جانماز خوابش برد. صبح که بیدار شد دید احمدی تو جاش نشسته. نیشش بازه و مثل گیجا چشاش دو دو میزنه. ننه ش پرید ماچش کرد. احمدی به ننه ش گفت:
- ننه خیلی خوبم. دیشب تو خواب دیدم که دارم میرم اون دنیا. وسطای راه بودم که یه دفه یه صدایی گفت: وایسا بینیم. کجا داری میری با این عجله؟ پسر به این نازی. بابا تو حیفی. حالا حالاها باهات کار دارم. تو تا اهالی اون ده رو به روز سیاه ننشونی که نمی شه بیای اینجا. از تو چیزتر، یعنی ببخشید خوب تر کی؟ من تو رو به عنوان جانشین خودم رو زمین انتخاب می کنم. اینم هاله نورت! برگرد ببینم چه می کنی. ننه می بینی هاله ام رو؟ ببین چقدر قشنگه! دست بهش نزنی ها، برق می گیردت، برق هم نگیردت، خودم می زنم لهت می کنم. از امروز می خوام این ده رو یه سامون حسابی بدم. یه دهی بسازم ماه. حالا بیشین بیبین و به بچه ات افتخارات کن.
ننه احمدی دهنش مثل غار علیصدر وا مونده بود. با خودش گفت:
- ای خاک عالم! این حکیم راست می گفت ها. پاک عقلشو از دست داده. ای کاشکی سقط شده بود.
خلاصه از اون روز احمدی با دار و دسته علی مردان خان چوب و چماقاشونو برداشتن و افتادن به جون مردم ده. پدری از این ده سوزوندن که خدا می دونه و بس، هر کی هم بگه من خبر دارم دروغ گفته قد سی ان ان. همین شد که نصف مردم ده بار و بندیلشونو بستن و رفتن. بقیه هم که موندن روزگارشون سیاه شد. دیگه کسی خوشحال و خندون نبود. سد ممد هم عبا شکلاتی شو سرش کشید و گوشه گرفت و دیگه با هیشکی حرف نزد. اون ده خوش آب و رنگ تبدیل شد به یه بیابون برهوت.
گذشت و گذشت تا یه روز دیگه همه ده عاصی شدن و رفتن پیش سد ممد. ازش خواهش کردن که یه کاری بکنه. سد ممد اول قبول نمی کرد. هی پشتشو می کرد و میگفت من نمی تونم با این دار و دسته در بیفتم. اما اینقدر همه اصرار کردن و اینقدر دم خونه ش بست نشستن که بالاخره قبول کرد. همه از شوق گریه کردن. کسایی که ده رو ترک کرده بودن خبر به گوششون رسید و نمی دونین از ذوق چیکار کردن. با خودشون گفتن: "یعنی میشه که بشه؟ می شه که ما همه مون برگردیم و دهمون رو آباد کنیم؟"
حالا یه چیزی می گم یه چیزی می شنفین. علی مردان نشسته سر بینه حموم و کبکش خروس می خونه، از اون طرف حسین میرزا بنویس، تو انباری خونه شون عروسی شوهر ننه شو انگاری می خواد بیگیره، نه گذاشته نه ورداشته گفته این سد ممدو مث دختر ملکشاه قیمه قورمه اش می کنن و احمدی هم گفته به سد ممد بگین دل و روده ش رو می کشم بیرون و می ندازم جلوی سگا بخورنش، همین شد که سه روز قبل، نه، پنش روز قبل قرار بود سد ممد بره شاهچراغ نذر کنه، نشسته گوشه خونه داره استخاره می کنه آیا بره آیا نره.
بالا رفتیم دوغ بود، پایین اومدیم ماست بود، قصه ی ما راست بود.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/573
آره هردوتاشون مال يه ده بودند،اما تو جووني رفتند شهر.سد ممد تا چشمش به در و ديوار شهر افتاد همه چيز را فراموش كرد و پا رو عقايدش گذاشت اما احمدي با اينكه وضع خوبي نداشت اما يه قلب پاك و ساده داشت كه هيچ وقت با هيچ چيز عوضش نكرد حتي به خاطر تخت رياست جمهوري.
Posted by: مهدي نقدعلي at March 8, 2009 12:02 AM
خدائيش خانم صنوبر گل كاشت با اين طنزش ، من كه حال كردم اميدوارم بازم از ايشان نوشته هايي گذاشته شه .
Posted by: samira at March 7, 2009 12:40 PM
رها جان، این شهر قصهٔ ما قبل از احمدی هم که گفتی شهر غصه بود و آنقدر خوش آب و رنگ نبود. گاهی پر رنگتر بود، ولی همیشه تا وقتی که تاریخ چند صد سال اخیرش گفت، خیلی از مردم ده مجبور بودن بزارن و برن. مثل من، مثل تو، مثل خیلی از اجدادمون که یا گذاشتن و رفتن؛ یا فرستادنشون به دیار باقی!
Posted by: Arash at March 7, 2009 05:59 AM
سلام خوشگله بالاخره نگفتی تو خوشگلتری یا احمدینژاد!!
Posted by: mitra at March 7, 2009 01:11 AM
تو تو خوشگلی دست کمی از این احمدی خوشگله نداریها چطوره یه مسابقه زیبایی با هم بدین.
Posted by: mitra at March 6, 2009 01:50 AM
عرضم به حضور انورتون با این صغری کبری چیندن ها سد ممد استخاره هم نکنه و دغدغه مغدغه هاشم بزاره کنار ،تو این ده دیگه جا نداره ،ملتفت شدین؟!! ما نخوایم این شاه سلطون حسینو تو دهمون را بدیم کیو باید بیبینیم؟!باز صد رحمت به احمدی که یک بار خوابید هاله نور دید ،شوما که صب تا شوم خواب نمایید.
زت زیاد
Posted by: nadem at March 5, 2009 06:57 PM
The best story about nowadays in Iran I ever read. Thanks Davar
Posted by: ehsan at March 5, 2009 06:24 PM
من عاشق اين عكسه بودم؛الان كه قصه اش رو هم خوندم ديوونش شدم.......
Posted by: پاليزا at March 5, 2009 05:58 PM
چون پدر نگارنده هستم نمیگم انصافا خوب نبشته ای بود.
Posted by: shahbaz ajiri at March 5, 2009 10:03 AM
سید می دونی از اون احمدی نفرت انگیز تر کیه؟ اونیانی هستن که گذاشتن و می ذارن این فسقل تو محله شاهی کنه.
Posted by: علی at March 5, 2009 09:16 AM
kheili jaleb bood aghaye nabavi vaghean honar mandin dastetoon dard nakone ke delharo khonak mikonin
Posted by: rahelan at March 5, 2009 05:42 AM
از زمانی که توی همشهری می نوشتی تا حالا این بهترین نوشته ات بود که تا حالا خوندم بابا شما که میتونی به این سبک انسانی _من اسمشو میزارم سبک انسانی_ بنویسی خوب بازم بنویس من این نوشته را برای همه دوستام ایمیل کردم.
Posted by: سعید at March 5, 2009 05:07 AM
salam agaye nabavi aziz
khaste nabashin ,omidvaram toye in rahi ke shoro kardin moafag bashin, motmaen hastam tamam kasani ke mesle ma biron az keshvar hastan va ranje mardomo toye iran mibinan deleshon baraye abadie iran mitape, be omide on roz
Posted by: mohsen, UK at March 5, 2009 02:32 AM
It was great. I love the way you put it. So "gooya"
Posted by: Juliet at March 5, 2009 12:21 AM
توووووووووووووووووووووووووووووووووپ بود. ترکوند!
Posted by: Danial behzadi at March 4, 2009 11:03 PM
گرچه احمدی نژاد با کارهایش به شعور و تاریخ و ... این مردم و مملکت توهین کرده، ولی این دلیل نمی شود که ما هم از این روش برای نقد یا هجو او استفاده کنیم.تصویر بالا را در صورت صلاحدید تغییر دهید لطفا.
Posted by: اتوپیا/ حاج کاظم at March 4, 2009 06:33 PM