شنبه 19 بهمن 1387
شنبه 19 بهمن 1387

جناب آقای نوری علا!
نوشته شما را در وب سایت گویا خواندم و دیدم که برخلاف انتظار، به جای اینکه به موضوع نوشته خودتان بپردازید، به انگیزه من در نوشتن مطلب پرداخته اید. برای اینکه موضوع روشن شود، لازم می دانم ابتدا توضیحی بدهم و آنگاه چند سووال را مطرح کنم:
نوشته ای که موضوع دعوای شماست، نوشته زیر است که در وب سایت زمانه، در نوشته روزشمار انقلاب، 20 آذر 1357 نقل شده است:
" نوریعلا: امام خمینی پدیدهای تازه و دلگرم کننده در تاریخ تشیع
اسماعیل نوریعلا، نویسنده و اندیشمند، در پاسخ به مقاله چهار نویسنده در هفتهنامه ایرانشهر، در مقالهای با عنوان «اسلام واقعی که بت میشکند، نه آنکه بت میآفریند!» نوشت:
« امام خمینی پدیدهای تازه و دلگرم کننده در تاریخ تشیع است. او رهبر سیاسی جنبش است، جنبشی که تعریفی جز برانداختن ظلم و تقلید کورکورانه و شکستن بتهای دیکتاتوری سیاسی و مذهبی ندارد. چه کسی امتحان کرده تا بداند آیا از همه علما به علم و دین واقفتر است یا نه؟ و چگونه این اعلمیت، در نتیجه، رهبری غیر انتخابی و تحمیلی، مردم را به تقلید از او کشانده است؟»
نوریعلا در ادامه مینویسد: «نه! امام خمینی را مردم «انتخاب» کردهاند، به جهت آنکه در عین علم به احکام شرع به مقام ارشدیت نیز رسیده است. او در پی آن نیست تا قشر روحانیت را حاکم بر سرنوشت ما کند، بلکه در پی آن است تا ما را از دیکتاتوری همه اقشار حاکم و خواستار اطاعت کورکورانه برهاند. و هر آن کس از روحانیت سنتی که در این راه قدم گذارد مقدمش گرامی است، اما اگر تردیدی در این راه از خود نشان دهد دیگر کسی برای رساله و اعلمیت و زهدش فاتحه هم نمیخواند.»
این نویسنده و اندیشمند ادامه میدهد: «اکنون علم را با عمل میسنجند. اکنون نقاب عبا و عمامه کنار زده شده است و رهبری مردم شیعه باید از آن کسی باشد که امام کفنپوش کربلا را در پیش روی دارد. جز این، هر رهبری، حتی در اوج محبوبیت، یکشبه در بایگانی تاریخ مطول ما مدفون خواهد شد. پس باکی نیست، اگر جنبش مردم ایران ماهیتی «سیاسی ـ مذهبی» دارد.»
نوریعلا در ادامه مینویسد: «این در واقع ذات طبیعی هر جنبش تودهای در مشرق زمین است. ملت ایران خواستار حکومت علما نیست، بلکه خواستار حکومت اسلامی است. مگر ما فراموش کردهایم که شاه سلطان حسین هم عالم به علم مذهبی بود؟ مگر او را «ملاحسین» نمیخواندند؟ نه! ما خواستار حکومت هیچ شاه سلطان حسینی نیستیم.»
اسماعیل نوریعلا در پایان مینویسد: «از همین روی از طرح مسأله «حکومت اسلامی» در ایران نباید باکی داشته باشیم، چرا که اکنون ایرانیان خواستار آن اسلام واقعیاند که بت میشکند، نه آنکه بت میآفریند. آن اسلام که مردمگرایی واقعی علی را با خود میآورد، نه آن اسلام که زیر پایههای تخت بهاصطلاح «الهی» اموی و عباسی و در زیر عبای کعبالاخبارها و غزالیها فرو مرده است. آن اسلام که زاینده زینب است، نه آن اسلام که حرمسرای شاهان صفوی را پر کرده.»"
نوشته فوق، مطلبی است که شما آن را نوشتید و در سال 1357 در هفته نامه ایرانشهر منتشر شده است. من برای نقل این مطلب ساده ترین کار را کردم، یعنی همان سوتیترهایی را که آقای شاملو از مطلب شما انتخاب کرده بود، برداشتم و همانها را در مطلبم نوشتم. حتی تیتر مطلب هم با عنوان " اسلام واقعی که بت می شکند، نه آن که بت می آفریند!" را من انتخاب نکردم، این انتخاب هفته نامه ایرانشهر است. در واقع، مطلبی که من نوشتم و بخاطرش این همه مرا مورد لطف قرار دادید و این همه توهم کردید که من چه کرده ام و چه نیتی داشتم، مطلب زیر است که در 59 کلمه بیان شده است:
" نوریعلا: امام خمینی پدیدهای تازه و دلگرم کننده در تاریخ تشیع
اسماعیل نوریعلا، نویسنده و اندیشمند، در پاسخ به مقاله چهار نویسنده در هفتهنامه ایرانشهر، در مقالهای با عنوان «اسلام واقعی که بت میشکند، نه آنکه بت میآفریند!» نوشت:.... نوریعلا در ادامه مینویسد:.... این نویسنده و اندیشمند ادامه میدهد..... نوریعلا در ادامه مینویسد..... اسماعیل نوریعلا در پایان مینویسد..."
به عبارت دیگر، اگر نام شما که گمان نمی کنم ذکر آن گناه بزرگی باشد و جملات تان را که عینا نوشته شده است، از نوشته زیر حذف کنیم، در حقیقت نوشته من درباره شما یک متن 31 کلمه ای و چنین خواهد بود:
" نویسنده و اندیشمند، در پاسخ به مقاله چهار نویسنده در هفتهنامه ایرانشهر، در مقالهای نوشت: ... در ادامه مینویسد:.... این نویسنده و اندیشمند ادامه میدهد..... در ادامه مینویسد..... در پایان مینویسد..."
تمام آنچه من نوشتم همین است، باقی نوشته که گویا به نقل از گویا موجب آزار و اذیت و واکنش عجیب تان شده است، حرف هایی است که خودتان در سال 1357 زدید. آیا بهتر نبود به جای حمله کردن به من، که تمام آنچه نوشتم 31 کلمه بود و خلاصه اش این بود که " یک نویسنده و اندیشمند در هفته نامه ایرانشهر یک مقاله نوشته است" به خودتان بپردازید و نگاه کنید که آن مقاله چه بود و چرا برای توضیح آن این همه زحمت بخود روا می دارید و این همه عرض ما را که تنها نقل کننده آن مطلب هستیم می برید.
1) توضیحات شما درباره مقاله " اسلام واقعی که بت می شکند، نه آن که بت می آفریند" نشان می دهد که شما آن مقاله را که در پاسخ به گروهی از نویسندگان لائیک نوشتید تا توهم آنان را درباره حکومت اسلامی روشن کنید، بخوبی به یاد ندارید. احتمالا در سالهای جوانی آن را نوشتید و حالا سن و سال کمی بالا رفته و حافظه ضعیف شده و طبیعتا فکر می کنید در آن مقاله می خواستید چیزی دیگر بگویید. من برای اینکه این توهم از بین برود و به دلیل اینکه نوشتید دوست داشتید مقاله را در اختیار داشته باشید، تمام مقاله را منتشر می کنم. اگر باز هم مشکلی وجود داشت می توانم مقاله را اسکن کنم و بفرستم.
2) نوشته اید که من بخشی از مقاله را انتخاب کرده ام و از طریق گزینش بخش هایی از آن خواسته ام دیدگاهی خاص را دنبال کنم. توضیح اول اینکه نوشته شما بیش از 3000 کلمه بود و ما هر روز پنج خبر را منتشر می کنیم، یعنی برای هر خبر حدود 300 کلمه جا داریم، پس طبیعی است که مطلب شما را خلاصه کنیم. توضیح دیگر این که من به دلیل اهمیت هفته نامه ایرانشهر، تمام مقالات مهم این هفته نامه را معرفی کردم. پس شبهه نداشته باشید. من قصد تخریب شما را ندارم. در حقیقت در دویست روز مطلب " روزشمار انقلاب" نام شما در دو بخش آمده است، در حالی که در این برنامه هزار خبر و مطلب نقل شده است، یعنی شما یک پانصدم این واقعیت بودید. باور کنید قضیه آنقدر اهمیت نداشت که یک برنامه رادیویی برای تخریب شما وقت بگذارد و یا مثلا رادیو زمانه برای تخریب شما ساخته شود. باور کنید قضیه آنقدر جدی نیست.
3) من در برنامه " روزشمار انقلاب" یک کشف کردم، اینکه بقول خانم مهشید امیرشاهی در مورد مرحوم بختیار " حتی یک نفر نیست که از بختیار دفاع کند؟" واقعا در ماه بهمن 1357 حتی یک نفر جز خانم امیرشاهی نبود که رسما از بختیار دفاع کند، در حالی که در سال 1387 در نوشته هایی که از زمین و آسمان می بارد، حتی یک نفر نیست که به بختیار حمله کند و یا به او ارادتش را ابراز نکند. فکر می کنید این وسط چه اتفاقی افتاده است؟ چه شد که بعد از سی سال بختیار این همه طرفدار پیدا کرد؟ آیا جز این است که دوستان امروز بختیار یا در مورد سال 1357 دروغ می گویند و همه شان طرف آیت الله خمینی و منتقد بختیار بودند یا در حالت بهتر دچار آلزایمر تاریخی هستند.
4) نوشته اید که من بخاطر اینکه اصلاح طلب هستم و به دلیل اینکه با شما در مورد تحریم انتخابات اختلاف نظر دارم، این پروژه " روزشمار انقلاب" را به راه انداخته ام؛ این گفته شما درست نیست، به این دلیل که در این پروژه شما فقط به میزان یک پانصدم اهمیت داشتید و سایر افرادی که در موردشان نظری یا خبری نقل شده است، اصلا هیچ کاری به انتخابات ندارند و هیچ اختلاف نظری در این باب با من ندارند. عقل هم می گوید که نمی شود من بخاطر یک روز دعوا با شما پانصد روز خودم را معطل کنم، یا حداقل اگر اختلافی با شما داشته باشم، که ندارم، من چنین کاری نمی کنم. از سوی دیگر، فکر این روزشمار و اجرا و تحقیق آن که کاری است بس دشوار، حاصل کار دو نفر است، ابراهیم نبوی و سعید بشیرتاش. شما بدرستی می گوئید که من اصلاح طلب هستم و از حضور در انتخابات دفاع می کردم و می کنم، اما نفر دومی که در این برنامه حضور دارد و بخش وسیعی از کار را ایشان می کند و نظر شخصی در این باره دارد، یعنی آقای سعید بشیرتاش، نه اصلاح طلب است و نه طرفدار شرکت در انتخابات.
5) نوشتید که همه ما در " اتاق شیشه ای" هستیم و نسبت به خطرات پنهانکاری در اتاق شیشه ای هشدار دادید. ما کار بدی نکردیم، ما در مطلب روزشمار انتخابات در حقیقت آینه ای در اتاق شیشه ای شما گذاشتیم تا شما بتوانید خودتان را ببینید، شما به آینه نگاه کنید، البته در آینه تصویری که می بینید آشناست، اگر چه دقیقا مثل امروز شما نیست. موهایش سیاه تر است و چین و چروکی کمتر از امروز شما بر چهره دارد. چشم هایش برق می زند و نگاهش تیز تر است و البته کم تجربه تر است. او خود شما هستید، البته نه نوری علای امروز، همان است که شما سی سال قبل بودید. ما به شما و همه کسانی که به اتاق شیشه ای می آیند این فرصت را می دهیم که خودشان را چنان که بودند در سی سال قبل ببینند. آینه نمی تواند شما را چنان نشان بدهد که دوست دارید، شما را چنان نشان می دهد که هستید که بودید. به جای آنکه قدر آینه بدانید، آن را نشکنید.
آقای نوری علا!
من که نمی دانم آن مطلب " اسلام واقعی که بت می شکند، نه آنکه بت می آفریند!"(1) مطلب خوبی بود یا نه، اما می خواهم بگویم که اگر فکر می کنید نوشتن آن مقاله در آن زمان کار خوبی نبود، به جای این همه تلاش برای خراب کردن من، توجیه تاریخ، ضایع کردن اصلاحات، خراب کردن رادیو زمانه، بد و بیراه به همه رسانه های مخالف تان، یک کلمه اگر می گفتید من در نوشتن آن مقاله اشتباه کردم، مساله حل شده بود.
ارادتمند
ابراهیم نبوی
1) به دلیل علاقه آقای نوری علا به این مطلب و لزوم دسترسی شان به آن مطلب متن کامل " اسلام واقعی که بت می شکند، نه آنکه بت می آفریند!" را از شماره هشتم ایرانشهر که در تاریخ 24 آذر 1357 منتشر شده است، می آورم.
اسلام واقعی که بت می شکند، نه آنکه بت می آفریند!
دو هفته پیش " نامه سرگشاده به همه مبارزان جنبش مردم ایران" ( 2) به امضای چهار تن از روشنفکران ایرانی در ایرانشهر به چاپ رسید به این نیت که بحثی روشنگرانه به دنبال آن پدید آید، و در مقدمه آن گفتیم که ایرانشهر نظریاتی را که در تایید یا رد یا اصلاح مطالب این نامه دریافت کند با حفظ موضع بی طرفانه خود منعکس خواهد کرد.لازم نمی بینیم باردیگر تکرار کنیم که چاپ مطالبی که در ادامه این بحث می آید به هیچ رو نباید نظرات و مواضع تلقی شود و شرکت کنندگان در این بحث شخصا مسوول نوشته های خویشند. امیدواریم دیگر خوانندگان صاحبنظر ما نیز شرکت در این بحث را برخود فرض بشمارند.
شاملوی گرامی!
چندی پیش جناب حسین ملک لطف کرده و یک نسخه از نامه سرگشاده ای را که هفته قبل در ایرانشهر چاپ شد برای من فرستاده بود. همان زمان مطالبی به فکرم رسید که چون دیدم آن نامه را کمتر کسی خوانده و من هم وسیله ای برای انتشار حرفهایم ندارم آنها را نانوشته و ناگفته رها کردم اما اکنون که تو آن را به دست چاپ سپرده ای و از دیگران هم خواسته ای در این مقوله شراکتی داشته باشند، من نیز دیگرباره به صرافت طرح آن مطالب افتاده ام و انشاء الله این مطالب آنقدرها هم " بی منطق" نباشد که نتوانی چاپشان کنی.
به نظرم می رسد که نویسندگان نامه سرگشاده، با توجه به خطر " دامنه گرفتن آتش اختلاف بین روشنفکران مذهبی و غیرمذهبی" خواسته اند به خصوص مساله ای بنام " روحانیت در ایران" را مورد بررسی قرار داده و نشان دهند که در پی جنبش مردم ایران " مشکلات از زمانی شروع می شود که روحانیت بخواهد، با توجه به ضعف موقتی سازمان های سیاسی موجود، خود بطور دائمی جانشین همه احزاب گردد....( و) احتمال دارد که در طی مدت کوتاهی دین اسلام هم مانند فلسفه شاهنشاهی بهانه ای برای زورگوئی و حق کشی و برقراری استبداد جدیدی گردد....( اما) مراجع عالیقدر خود بهتر از هرکسی می دانند که جامعه روحانیت نباید و نمی تواند در سازمانهای سیاسی و حکومتی مداخله و شرکت کند." به عبارتی دیگر نویسندگان نامه سرگشاده می گویند که، اگرچه اکنون در ایران براساس شرایطی خاص روحانیت جانشین رهبری سیاسی شده است، اما همین شرایط ایجاب می کند که اکنون، و نیز پس از پیروزی جنبش مردم ایران، این روحانیت موقع و حدود طبیعی خود را بازشناسد.

این استدلال در محدوده خویش منطقی بنظر می رسد. اما به گمان من اساس آن بر دو پیش فرض نهاده شده که هر دو از بنیاد غلط و ناشی از غفلت نسبت به ماهیت جنبش کنونی مردم ایرانند. این دو پیش فرض عبارتند از اینکه، نخست، چون خواسته های مردم ایران به " زبان" و " رنگ" و " پوشش" مذهبی بیان می شود، پس بواقع روحانیت ایران رهبری جنبش را در اختیار دارد و نتیجه اینکه روحانیت و مذهب در ایران یکی هستند، و دو دیگر اینکه چون سیاست و مذهب دو مقوله جدا از همند از هم اکنون باید بفکر اختلافات احتمالی بود.
من از این " تز" دوم آغاز می کنم که طرفداران بسیار دارد و در بین آنها همه گونه آدمی یافت می شود. " دولت ها" و " آخوند دولتی" همین را می گویند و " روشنفکران غیر مذهبی" هم بر همین عقیده اند. و این همه از سر چیست؟ چرا همه می کوشند مذهب را بعنوان رابطه ای " شخصی" بین انسان و خدا تعریف کنند و آن را از حوزه سیاست و عمل سیاسی خارج نمایند؟ پاسخ روشن است: مذهب جذابیت دارد و توده ها را بسوی خود جلب می کند، پس می تواند بنیاد دولت و نیز همه اقشار منتفع از وضع موجود را بلرزاند و از سوی دیگر در برابر تبلیغ دائم روشنفکر غیرمذهبی سد شود. مذهب می تواند خصم هر دوی این طرفین تخاصم باشد، پس هر دو توافق می کنند که مذهب را با امور سیاسی نباید کاری باشد و در عین حال هر دو می کوشند از آن بعنوان نیروئی بر علیه دیگری استفاده کنند.
اما در این میان مذهب( پیش از آنکه به دست دولتیان قلب شود، به دست آخوندهای وابسته ارتجاعی شود، و از یکسو از روشنفکران غیرمذهبی دشنام بخورد که تریاک توده هاست، و از سوئی دیگر بعنوان چیزی مفید اما کهنه و ناهماهنگ با زمان، بدست آنها بایگانی شود) چه بوده است و چه می تواند باشد؟ به آغاز مذهب بنگریم تا دریابیم که مذهب ندای توده مظلومی است که در آمد و شد و تغییر و تبدیل قدرتها همیشه له شده. مذهب در چهره واقعی خویش گریز انسان است از پرستش خدایان سیاسی، نفی دستگاه ظلم و مغزشوئی، و پرواز اوست به سوی آزادی واقعی. و همین مذهب است که همه " اراده های معطوف به قدرت" را می ترساند. مذهب در شکل ناب خویش نه دستگاهی دارد، نه سلسله مراتبی، نه لباسی، و نه هیچ کاخی. هیچ قشری نماینده او نیست- نه به این معنی که آنچه می ماند انسان منفرد است و خدا، بلکه به این معنی که آنچه می ماند جامعه است و خدایش، یعنی همان مفهومی که در خلاء بتخانه ها و بت ها می روید.
یکی گرفتن مذهب با قشری که خود را سخنگوی مذهب می داند و مذهب را در پوشش کتب مرموز ناخواندنی، کلمات ناشناس، علوم غریبه و دانشی دست نیافتنی مخفی می کند یک اشتباه تاریخی است. و درست به همین دلیل است که هر از چند گاه یکبار روشندلی از راه می رسد، جرات می کند، از چماق تکفیر و حبس و شکنجه نمی هراسد، بت ها را می شکند، و مذهب را در افق طبیعت واقعی آن پیش روی توده مظلوم قرار می دهد.
اما در این کار هیچ اراده معطوف به قدرتی در کار نیست. هدف این پالایش شکستن قدرتهاست که صرفا برای دوشیدن و بهره کشی در کارند. پس اگر سیاست را به معنی کوششی برای دستیابی به ماشین دولت و حکومت و استفاده از " مزایای" آن معنی کنیم مذهب واقعی به راستی سیاسی نیست، اما اگر مذهب را کوشش جاودان بشر برای شکستن این ماشین و بت خانه های حاکم بر آن بدانیم آن گاه مذهب چیزی جز سیاست نیست. آنچه طالبان قدرت را به خطر می اندازد نه نماز است و نه روزه و نه حتی خرافاتی که در طول زمان با مذهب درمی آمیزد. آنان از این می ترسند که انسان آشنا با مفهوم توحید، انسان بت شکن، انسان مخالف زور، انسان مبارز بر علیه تجمع ثروت و وسائل تولید در دست مشتی مفتخور زالو، از دل مذهب برخیزد. آنگاه چه اتفاقی خواهد بود بین قصر فرعون با بت خانه مکه و کاخ کرملین و قصر نیاوران؟
این مقدمه را گفتم تا بتوانم بیافزایم که مقوله کنونی ایران از آن مقوله های باصطلاح " کلاسیک" نیست. این را باید بیشتر توضیح داد، می دانم نویسندگان نامه سرگشاده می نویسند: " علیرغم ظواهر امر، ماهیت واقعی مبارزات کنونی مردم ایران بیشتر اجتماعی و سیاسی است تا مذهبی... بیش از هر چیز این شرایط اجتماعی و اقتصادی خاص نواستعمار در ایران بود که موجبات خشم و نارضائی توده مردم را فراهم آورد و بخشی از جامعه روحانیت را به بلندگویان این خشم و نارضائی مبدل ساخت." و خلاصه اینکه رنگ مذهبی گرفتن مبارزه در ایران ناشی از بسته شدن کلیه مجاری طبیعی اعتراض سیاسی است.
اینها همه درست است، اما این فقط یک روی سکه را نشان می دهد. در آن روی دیگر باید بر جنبشی وقوف یافت که سالهاست در خاک امت های اسلامی رشد کرده و در ایران ما، در همین پانزده ساله اخیر، به بر نشسته است. و این دیگر تنها در حوزه های مدارس علیمه و در میان قشر روحانیت رخ نکرده است. اتفاقا روحانیت رسمی در ایران- شاید از ترس از بین رفتن مبانی معنوی دین- چند سالی با این پدیده مبارزه کرده و ماهیت ان را به درستی تشخیص نمی داده است. و این پدیده همان پالایشی است که از پس قرن ها سکوت و جمود در دل مذهب تشیع رخ داده و معنای تشیع دیگرباره سرخی خون حسینی و غرور بت شکن توحیدی را در خود پرورانده است. تشیع امروز ایران در واقع خویشتن را از تسلط بی چون و چرای قشر روحانیت آزاد می سازد و رهبری این نهضت آنگونه نیست که بیش از این تعریف می شده. اکنون اگر مردم از امام تشیع نام می برند این امامت به معنی آن تعریف قدیمی " فقیه مسلط بر عربی آب نکشیده، و آداب وضو و استنجاء" نیست. اکنون کسی صرفا به خاطر " اعلمیت" و " زهد دنیاگریز" کسی پای علم او سینه نمی زند. امام تشیع اکنون مقامی دیگر دارد، نه عمامه نشانه اوست، نه عبا، نه ریش بلند، و نه تسبیح. امام اکنون کسی است که با تکیه بر مواریث خون زده تشیع قیام کند، بت بشکند، امر به معروف حقیقی و نهی از منکر واقعی کند. اکنون شرط امامت اعلمیت تنها نیست، بلکه امام باید " ارشدیت" داشته باشد. و این ارشدیت از همان جنس " رشادت" است و نه " مرشدیت" نه کبر سن و ریش سفید! پس روحانیت را نیز اکنون باید در افق جدیدی دید و تصفیه کرد.
اما اگر از این مفهوم اثباتی امامت سخن گفتم لازم است از جنبه سلبی آن هم حرف بزنم. اکنون امام انتخاب می شود- نه بوسیله شورای روحانیت، بلکه بوسیله مردمی که از ستم به جان آمده اند- و خلع می شود، اگر که در این راه نتواند ارشدیت خویش را حفظ کند. اکنون در واقع عصر اعلمیت گذشته است، منابع فقه هزاران بار ورق خورده اند، اصول و فروع بیرون کشیده شده اند. رساله ها نوشته شده اند، و " باب اجتهاد هم که همچنان باز است و جای جولان در فروع فراوان. ما اکنون پای در عصر ارشدیت امام نهاده ایم. هرکسی از علوم دینی خواست بهره ای بگیرد قدمش روی چشم همه، اما بهره گیری از آن علوم و " عالم" شدن در آن حوزه به معنی کشیدن مردم به زنجیر " تقلید" بی چون و چرا و اطاعت کورکورانه نباید باشد.
ارشدیت کمال بخشنده اعلمیت است، و تقلید مذهبی اکنون جای خود را به پیروی آگاهانه و انتخابی مردم از امام سیاسی می دهد.
ترس نویسندگان نامه سرگشاده ترس بجایی بود، اگر ملت ایران به امام خمینی صرفا بعنوان یکی از اعضای روحانیت سنتی می نگریست و می خواست از او تقلید کورکورانه کند، و یا امام خمینی خود ماهیتا تفاوتی با آن مراجع تقلید سنتی نداشت. اما امام خمینی پدیده ای تازه و دلگرم کننده در تاریخ تشیع است. او رهبر سیاسی جنبش است، جنبشی که تعریفی جز برانداختن ظلم و تقلید کورکورانه و شکستن بت های دیکتاتوری سیاسی و مذهبی ندارد. چه کس او را امتحان کرده تا بداند آیا از همه علماء به علم دین واقف تر است یا نه؟ و چگونه این اعلمیت، و در نتیجه، رهبری غیرانتخابی و تحمیلی، مردم را به تقلید از او کشانده است؟ نه! امام خمینی را مردم " انتخاب" کرده اند، به جهت اینکه در عین علم به احکام شرع به مقام ارشدیت نیز رسیده است. او در پی آن نیست تا قشر روحانیت را حاکم بر سرنوشت ما کند، بلکه در پی آنست تا ما را از دیکتاتوری همه اقشار حاکم و خواستار اطاعت کورکورانه برهاند. و هر آنکس از روحانیت سنتی که در این راه قدم گذارد مقدمش گرامی است، اما اگر تردیدی در این راه از خود نشان دهد دیگر کسی برای رساله و اعلمیت و زهدش فاتحه هم نمی خواند. اکنون علم را با عمل می سنجند. اکنون نقاب ابا( اشتباه از متن است، عبا صحیح است) و عمامه کنار زده شده است و رهبری مردم شیعه باید از آن کسی باشد که امام کفن پوش کربلا را در پیش روی دارد. جز این، هر رهبری، حتی در اوج محبوبیت، یکشبه در بایگانی تاریخ مطول ما مدفون خواهد شد.
پس باکی نیست اگر جنبش مردم ایران ماهیتی " سیاسی- مذهبی" دارد. این در واقع ذات طبیعی هر جنبش توده ای در مشرق زمین است. ملت ایران خواستار حکومت علماء نیست، بلکه خواستار حکومت اسلامی است. مگر ما فراموش کرده ایم که شاه سلطان حسین هم عالم به علم مذهبی بود؟ مگر او را " ملا حسین" نمی خواندند؟ نه! ما خواستار حکومت هیچ شاه سلطان حسینی نیستیم. و از همین روی از طرح مساله " حکومت اسلامی" در ایران نباید باکی داشته باشیم، چرا که اکنون ایرانیان خواستار آن اسلام واقعی اند که بت می شکند، نه آنکه بت می آفریند. آن اسلام که زیر پایه های تخت باصطلاح " الهی" اموی و عباسی و در زیر عبای کعب الاخبارها و غزالی ها فرومرده است. آن اسلام که زاینده زینب هاست، نه آن اسلام که حرمسراهای شاهان صفوی را پر کرده.
طلاب دینی دانشجویان حقوق دینی اند و فقها و مجتهدین حقوقدانانند و نه بیش. و امام خمینی چه برنامه ای ارائه داده جز بازگشت به ایران، انجام انتخابات آزاد، و برقراری حکومت مردم بر مردم؟ این تفاوت اوست با آن روحانیتی که خواستار اجرای قانون اساسی است، صرفا برای بدست آوردن حق " وتو" با فرستادن پنج نماینده به مجلس- گوئی که همه مشکلات ما از همین عدم حضور آقایان ناشی می شود و بس! باری، به همین علت ها است که امام خمینی در راس جنبش امروز مردم ایران قرار دارد، اما آنان که جز این فکر کنند به ناچار کنار گذاشته می شوند.
خلاصه اینکه خلط " دینی بودن" جنبش مردم ایران با " رهبری سیاسی قشر روحانیت" نباید موجب پیدایش سوء تفاهم شود. اگر اراده مردم ایران مطرح است، این مردم چنین می خواهند: حکومتی اسلامی، یعنی حکومت مردم بر مردم با تکیه بر مبانی مترقی حقوق اسلامی و تشیع سرخ علوی.
این از روز روشن تر است که آن قشری از اجتماع ما به دیکتاتوری، زور و سانسور دست می زند که بر مردم تکیه ندارد- خواه آن قشر روحانی باشد خواه روشنفکر غیرمذهبی. نهضت امروز مردم ایران، درست براساس همان قولی که از مرحوم آیت الله نائینی نقل شده بود، " نه استبداد دینی می خواهد نه استبداد ضددینی" نه دیکتاتوری روحانیت و نه دیکتاتوری پرولتاریا.
اما نویسندگان نامه سرگشاده در پایان پیشنهادهائی هم طرح کرده بودند که نشانه آینده نگری و دوربینی آنهاست، لکن من این پیشنهادها را نه جامع یافتم و نه مانع. آنچه گفتم برای روشن کردن این بود که ملت ایران اکنون دنباله رو رهبران از پیش ساخته نیست، بلکه مجهز به ایدئولوژی و معیاری است که به مدد آن سره را از ناسره می تواند جدا کند و رهبران واقعی خویش را بازشناسد و انتخاب کند. اما این مانع آن نیست که اذعان کنیم هنوز، بقول نویسندگان نامه سرگشاده دچار مشکل فقدان یک نیروی جانشینی هستیم. اما به نظر من شتاب جریان و تنگی زمان هیچکدام مهلت آن را نمی دهد که وقت را به کنفرانس ترتیب دادن و نشست و برخاست کردن بگذرانیم. به نظر من اکنون وقت آنست که این نیروی جانشین هرچه زودتر آفریده شود و در جریان عمل و از طریق آزمایش های عملی بخود شکل نهائی بگیرد.
آیت الله خمینی اکنون از پشتیبانی کامل ملت ایران برخوردار است، پس می تواند به کمک افراد مورد اعتماد خود – که خود بخود مورد اعتماد مردم ایران هم خواهندبود- به آفریدن سازمان های رهبری سیاسی دست زند. به نظر من نخستین قدم در این راه تشکیل یک دولت در تبعید است. این دولت با پشتیبانی مردم ایران از هم اکنون می تواند تمرین اداره مملکت را شروع کند. ایران اکنون جامعه ای وسیع است، با تشکیلاتی پیچیده و سازمانی بغرنج. اعضای این دولت باید مطالعات خود را درباره برنامه های فردای ایران از هم امروز آغاز کنند و در همه زمینه ها – و از جمله نفت و سیاست خارجی که از مهمترین عوامل تعیین کننده آینده اند، به پیش بینی بپردازند، کمیته مطالعه و برنامه ریزی تشکیل دهند، و مواضع خود را در قبال مسائل مملکتی روشن سازند. آنگاه این ماشین آماده بصورت همان نیروی جانشینی درخواهد آمد که فقدان آن کار را به بن بست فعلی کشانده است. و در این حال خون گرانبهائی که اکنون بی دریغ شهرهای ما را رنگین می کند موجب انتقال این دولت به ایران و ضامن اجرای صحیح و بدور از فساد و ندانم کاری برنامه های آن خواهد بود.
اسماعیل نوری علا، هفته نامه ایرانشهر، 23 آذر 1357
2) " نامه سرگشاده به همه مبارزان جنبش مردم ایران" عنوان نامه ای بود که در تاریخ دهم آذرماه 1357 در هفته نامه ایرانشهر به چاپ رسید. این نامه که توسط چهار نفر، امیر پیشداد، مولود خانلری، حسین ملک و حسین مهدوی امضا شده بود، سعی کرده بود با نگاهی سکولار تردید ها و سووال هایی را که نسبت به جهت گیری دینی و نقش روحانیون در انقلاب داشت مطرح کند. نوشته آقای نوری علا در حقیقت پاسخی به این تردیدها بود.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/564
آخه تو کجا نوری علی کجا ؟. مردک تو انگشت کوچیکه اونم نمیشی.برو به یه کی در سطح معلومات خودت بند کن.
نوری علی نه نوری علا
Posted by: korrosh at March 1, 2009 09:39 PM
اولا ، يکی دو ماه گذشته ، همين آقای نوری علاء در مقاله ای انتقاد آميز با عنوان " معمای رضا پهلوی " فرموده بودند که از پسوند " زاده " در کلمات شاهزاده ، آقازاده و .... نوعی تفاخر و امتياز خواهی به مشام می رسد لذا از بکار بردن لقب شاهزاده در مورد رضا پهلوی خود داری می کند ۰ اين شاعر ، منتقد و فعال سياسی فراموش کرده بودند که همسر وهمکار ايشان يعنی خانم شکوه ميرزادگی نيز لقب مير زاده را بعنوان نام خانوادگی يدک می کشد ۰
ثانيا ، اگر اين خانم شکوه ميرزادگی همان " شکوه فرهنگ " خودمان باشد که قبل از انقلاب در مجلات ادبی مانند مجله " فردوسی " شعر و معر به هم می بافت و گاه نام مستعار " پديده رازی " را بالا و پايين آثار خود می گذاشت که بايد خدمت ايشان و شوهر عزيزشان يادآور شوم که اينجانب و افراد هم سن وسال ، هنوز قيافه گريان و سخنان ندامت بار ايشان را در تلويزيون به خاطر داريم که چگونه از شاه عذرخواهی می کرد ۰
راستی که اين زن و شوهر به بيماری الزايمر دچارند ۰
Posted by: Farshad at February 28, 2009 11:10 AM
It was really sad to see Dr.Nooriala , without cheking the facts, reacted in such a harsh way in his first response. We expected a lot more than this from him. True , thirty years is a long time to remember an article, but to forget what you believed in, in regard to such an important subject is disappointing, even if age has caught-up with you. Regardless of how you look at it, he lost a lot of credibility and ifluence over what he is doing. A simple admission to the fact that he was wrong or deceived could have prevented this damage. The silver lining is that from now on he can not blame others for changing their minds
Posted by: Motahayer at February 18, 2009 02:38 AM
تغییر عقیده و نظر اشکالی نداره ولی چیزیو نمی شه مخفی کردضمنا بقول دیکتاتور مقدس حال کنونی افراد ملاک است
از نظر من هیچ اشکالی نداره که کسی نظرش رو عوض کنه، ولی درست نیست بگه من همیشه همین بودم و من رو بخاطر اینکه نظرش عوض شده به سانسور واقعیت مجبور کنه.
طبیعتا وقتی هم که می گیم میزان حال فعلی افراد است، منظورمون همه افراد خواهد بود، نه فقط من، آره دیگه؟
ابراهیم نبوی
Posted by: سیامک at February 15, 2009 12:33 AM
با سلام
آقای نبوی به نظر شما; اینکه آقای نوری علا سی سال پیش نظری همانند بسیاری از مردم وروشنفکر های آن دوره که گرفتار موج انقلاب بودند داشته، گناهی نابخشودنی است؟و او هیچ تغییر مثبتی نکرده است که 'پرونده' اش را رو کرده اید. متاسفانه کارتان شبیه همان کسانی است که نه از روی دلسوزی بلکه برای رو کم کردن می نویسند
اصلا چنین قصدی نداشتم
برخلاف تصور شما من اصلا نه از آقای نوری علا بدم می آید و نه مشکلی با ایشان دارم. بار اول من در مرور تاریخ انقلاب به مقاله ایشان که بسیار مهم بود بسیار محترمانه و کاملا محققانه و بدون هیچ جهت گیری اشاره کردم. ایشان نامه ای نوشت و مرا متهم کرد که بخشی از نامه را گزینش کردم، من هم همه نامه را منتشر کردم.
من اصلا با آقای نوری علا مشکل ندارم و اتفاقا خیلی هم نثر و نوشته های ایشان را دوست دارم.
ابراهیم نبوی
Posted by: kevan at February 14, 2009 03:39 AM
آقای نبوی خیلی ها در زمان انقلاب اشتباه کردند خیلی ها دودوزه بازی کردند خیلی ها گول خوردند و خیلی ها پیرو یک مشت احمق بودند و اینکار هنوز هم ادامه دارد فقط شهامت کسانی دارند که به این مسئله اعتراف می کنند
البته اخلاق بعضی ها هم اینست که یک اشتباه را همیشه بیاد دارند و تاریخ مصرفش را عوض می کنند که این هم اخلاق پسندیدهای نیست
بگذارید بعضی ها فراموش کنند که چه خطائی کرده اند
من نمی دانم که آقای نوری علا در زمان پیش از انقلاب از کدام دسته سکولارها بودند، ولی طرفداری از دین و آیت الله خمینی بیشتر کار توده ای ها بود هم چنین لودادن فدائی ها و مجاهدین
Posted by: منصور خرسندی at February 13, 2009 08:16 AM
aqaye nabavi gerami dorood barshoma ,man dar alman dard qorbat ra ba hameh janam 1sal ast lams mikonam ,mataleb shoma ra hamisheh dar iran m ikhandam ,jesarat o marefat shoma dar in roozegar namardomi qabel tahsin ast ,baazi az maha fekr mikonim agar begooeem eshtebah kardim ,az shaan o arzesh man kam mishavad ,man mtaleb aqaye noori ala ra mikhanm.khaili chiz ha ham amookhtam ,amma in neveshteh ke shoam be an estenad kardid be hich rooy qabel defaa nist ,pirooz bashid ,be omid iran azad ,va ham zaban gerami be khoda in hokoomat eslah pazir nist ,be omid didar shoma dar frankfurt
Posted by: bahareh at February 12, 2009 02:15 PM
سلام
زمان انقلاب اصلا سکولار نداشتیم. همه یا دوآتیشه و طرفدار روحانیت و شریعت بودند یا یک کمی ملایم تر بودند. همه امام رو می خواستند و امام گفت روحانیت دخالت نمی کنه. اون ها دروغ گفتند. آقای نوری علا دروغ نگفت، اعتماد کرد. الآن هم ایشون بعد از سی سال تجربه می گه سکولاریسم دوای ماست. این اشکال داره؟ آقای نبوی یه غرضی داره از انتشار این مقاله، صداقت توش نیست.خدا می دونه. تنکس.
Posted by: ALEX at February 12, 2009 01:51 PM
مهرنوش جان. جواب سوالت یک چیز است: نفع شخصی. در دوره خاتمی، با یکی از به اصطلاح اپوزیسیون اینجا حرف می زدم...بعد از کلی توضیح در مورد اینکه همه این روحانی ها سر و ته یک کرباسند و خاتمی ژست فقط می گیره و یک حقه بازه و اینها...درد اصلی اش را گفت. دیگه کشوری که ایشون و همه رفقا توش پناهنده هستند هیچ توجهی به اینها دیگه نداره و هر چی اینها به عنوان مشاوران امور ایران حزب فلان در فلان کشور در مورد تهدیدهای ایران و نقض های جدید حقوق بشر و غیره هشدار می دهند و درخواست بیانیه و کمک مالی برای برگزاری همایش و تظاهرات (معمولا چندنفری!)و غیره می کنند هیچ اعتنایی بهشان نمی شود چون اینها زیادی دل به خاتمی بسته اند(البته و صد البته مثل ماهایی که در ایران بودیم). من در مدت نه چندان کوتاه اقامتم در غرب دیده ام که هر موقع حکومت ایران وحشی تر و سخت تر شده، دوستان ایرانی در تبعید بر شعف خود افزدوه اند که دارند فاتحه خودشان را می خوانند. وقتی دانشجویی خودکشی کرده بود و بچه های دانشگاهشان برایش هی اعتراض و اعلامیه می دادند و دور هم جمع می شدند یکی از این روشنفکران در تبعید عزیز را دیدم که با کلی هیجان و شعف گفت شنیدی که یه دانشجویی خودکشی کرده و بعدش... و.... و ادامه داد که همین چیزها کلک رژیمو می کنه....من با چشمانی گرد نگاهش کردم که این خبر خون به چشم و دل من آورد و لبخند بر لب تو. جای خون خوردن داره نه لذت پیروزی نزدیک!! بر رژیم .... و آدم می ماند که اینها بیشتر غم مردم و کشور را می خورند و یا همچنان تنها و تنها به انتقام فکر می کنند و شکستن کمر آنها که کمرشان را شکستند. می دانم زندگی همه ما سخت است و برخی از ما نان صبحمان را به خون دل می زنیم و به دهان می بریم اما دلیل نمی شود که ذهنمان را در تب انتقام فاسد کنیم. همان ها هم قربانی هستند ...مثل همه ماهای دیگر.
ابراهیم نبوی عزیز از اینکه خسته و افسرده و بریده نمی شوی ممنونم. کاش من هم می توانستم تلخ تر و بدتر و پریشان تر نشوم از اینکه هستم.
Posted by: . at February 12, 2009 12:36 PM
Thank you Mr.Nabavai,
Without your clarification I thought He was born a secular man.Now I realized he was also infant in 1357.
Posted by: Darvish Ranjbar at February 10, 2009 12:56 PM
جالبه همین آدمهایی که الان به طور ۱۰۰% مخالف جمهوری اسلامی هستن یک زمانی به طور ۱۰۰% موافق اون بودن ،ظاهرا اینها همیشه صد در صدی هستن. از همینجا باید فهمید چقدر ایدههای این جور ادمها و تبلیغاتشون برای تحریم و انقلاب تو خالی و اشتباه هست. آقای نوری علاء طوری از حمایت آقای نبوی از خاتمی صحبت کرده انگار که حمایت از خاتمی جرم محسوب میشه ؟ آخه آقای عزیز اگه جرم بود و یا خاتمی اینقدر آدم بدی بود پس چرا اینهمه از رهبران کشورهای اروپایی گرفته تا دبیر کل وقت سازمان ملل براش احترام قائل بودن؟ چرا اینهمه خاتمی راحت به آمریکا میره و تو دانشگاههایی که خیلیها خوابش رو هم نمی بینن مثل هاروارد و... سخنرانی میکنه و اینهمه تحویلش می گیرن. این جور ادامها انگار همه زندگیشون تو خواب بسر می برن.
Posted by: mehrnoosh at February 10, 2009 04:28 AM
salam aghaye Nabavi
kheili doostet daram vali ya maghale az in agha khoondam ke onvanesh khoroje bedoone hazine az bon bast bood man ba ye chizaeeish movafegham va oon ine ke avaz kardane ahmadinejad ba khatami faghat mosakene va tooye ye linke dige vasatoon neveshtam sade sivandoo khatami dorodst kard , ahmadinejad ab endakht( ke albate to siteton nazashtinesh) va ino ham ghabool konid ke ensan jayezol khatast, chon emrooz mano amsale man taghase kariro pas midim ke shoma ha 31 sale pish kardin, hala ma che konim ke shoma dast az sare ma bardari, baba khare ma az koregi dom nadasht.
Posted by: Mehdi at February 8, 2009 12:06 PM
آقای نوری علاء گویا اخیرا سکولار شدن ولی خانم ایشان اگر همان شکوه میرزادگی باشد که جزو گروه علامه زاده، سماکار، گلسرخی و غیره در سال ٥٢ بازداشت شدند قاعدتا می باید از قبل از انقلاب سکولار باشند.
Posted by: Ali at February 8, 2009 04:46 AM
آقای نبوی با سلام
شما واقعا با عالم غیب ارتباط دارید ؟
چگونه توانستید فورا آرزوی این آقا را برآورده کنید
که سی سال در انتظار آن بوده.
ضمنا فورا به تمام جنایتهایی که در زمان بازداشت در زندان جمهوری اسلامی کرده اید اعتراف کنید و گرنه آقای نوری علا آنها را افشا خواهد کرد!!!
موفق باشید
Posted by: Alireza at February 7, 2009 06:23 PM