پنجشنبه 23 آبان 1387

قطره اشکی در اقیانوس

ecuadurian1.jpg
عکس از دوست خوبم رضا دل قوی است.

نیم قرن شوخی شوخی گذشت. نیم قرن. وحشتناکه. یعنی چی؟ اصلا آدم باورش نمی شه، هنوز باورم نمی شه که به همین زودی و با همین سرعت این همه سال گذشت. نه این که فکر کنید که خیلی دارم غصه می خورم و از گذشت این سالها ناراحتم و خدای ناکرده و دور از جون دلم می خواد مثلا چهل سال یا سی سال یا بیست ساله بشم، اصلا، چیزی که ازش بیزارم بازگشت به جوانی یا تکرار مجدد زندگی دوران جوانی است. منتهی مشکلم اینه که اصلا انتظار نداشتم به این صورت و به این سرعت بگذره. یعنی اصلا هرجوری فکر می کنم می بینم قرار نبود اینجوری بگذره.

فکر می کردم وقتی بیست سالگی می آد، قدم دراز می شه و شور زندگی باد می کنه توی قلبم و توفانی از عشق و جوانی در دلم راه می افته، دقیقا به همین اندازه جواد! خوشبختانه نه توفان شد و نه خیلی از اون جوان بازی های عجیب و غریب داشتیم. البته به سهم خودم از خریت ویژه بیست سالگی بهره هایی بردم، ولی واقعیتش اینه که خداوند به دلیل شرایط ویژه منطقه خاورمیانه و بحران های سیاسی دهه هفتاد میلادی در جهان و چرخش های خاص تاریخ ایران، رید توی کاسه جوانی ما و هنوز هجده ساله نشده، شدیم رهبر انقلاب و هنوز بیست ساله نشده تصمیم گرفتیم خلق ها و امت شهیدپرور رو نجات بدیم و هنوز 25 ساله نشده شدیم موجودی شکست خورده و از دو طرف باخته که هرجوری نگاه می کردیم، سوخته بودیم. اگر قدرت پیدا می کردیم، می شدیم صاحبان یک انقلاب مزخرف که یک جامعه رو به باد داده بود و اگر می باختیم می شدیم قربانیان یک انقلاب که توی چرخ گوشت خشونت یک جامعه له می شدیم. اگر فرار می کردیم زبان و فرهنگ و سنت های ملی و هویت مون رو از دست می دادیم و اگر می موندیم شرافت و زندگی و قدرت و حیثیت مون به باد می رفت. بیست سالگی که شد اینطوری و مجبور شدیم هر کدوم وسط جهنم عمومی برای خودمون یک بهشت خصوصی کوچک درست کنیم که هر لحظه ممکن بود با یک توفان اجتناب ناپذیر نابود بشه. این قصه خنده دار یک نسل بود. نه اینکه فکر کنی دارم چسناله می کنم و می خوام از سرنوشت خودم گله کنم. فرقی نمی کرد، نسل ما افتاده بود توی سرازیری، من و دوستانم و یا دشمنانم هم همین سرنوشت رو داشتن.

سی سالگی هم مشکلی رو حل نکرد. وقتی سی ساله شدم، تازه باور کردم که هجده سالم تموم شده. شاید این رو احساس کرده باشی، این که بعد از هجده سالگی نمی تونی گذشت زمان رو باور کنی. سی سالگی تا زمانی که ازش عبور نکردی مثل یک دیوار بلند و پهن و سنگی غیرقابل عبوره. به همین دلیل باورش دشواره. این که سی ساله شدی. و من باورش نمی کردم. نسل ما البته سی سالگی عجیبی داشت. سال 1367 ما سی ساله شدیم. سالی عجیب برای همه آدمهایی بود که در انفجار انقلاب هر کدوم یک گوشه ای افتاده بودند. دقیقا در سال 67 بود که بزرگترین کشتار نسل ما اتفاق افتاد. در داخل حکومت هم انقلاب به بن بست رسیده بود. جدال آرمانگرایی و واقعگرایی به مرگ ته مانده آرمانگرایی درون حکومت منجر شد. ما همراه با همین تغییر دچار بحران شدیم. در سال 1367 ریش ها تراشیده شد، چادرها کنار گذاشته شد، نمازها ترک شد. خیلی از بچه های انقلاب، ایران رو ترک کردن تا در خلوت درس خواندن خود گم شده شون رو پیدا کنن. خیلی از بچه های جبهه و بچه های انقلاب سیاست رو ترک کردن و رفتن سراغ تجارت و دیگه تلویزیون نگاه نکردن و دیگه روزنامه نخوندن. خیلی از هنرمندان انقلاب سرودهای پایان انقلابیگری رو سرودن و خوندن و فیلمهاش رو ساختن. و این سی سالگی عجیبی بود. یک سال بعد رهبر انقلاب مرد، جنگ تمام شد، دولت انقلاب برنامه رفاه رو جلوی چشم جامعه گذاشت و جامعه شروع کرد به پوست انداختن. سی سالگی ما سالهای پوست انداختن ما بود. نسل ما باورهای خودش رو از دست می داد، هنجارهای خودش رو از دست می داد، ایمان خودش رو از دست می داد و انقلاب دچار بی هنجاری شده بود. سی سالگی خیلی از هم نسل های ما سال تغییر، مرگ، فرار، بی هنجار شدن، طلاق، خودکشی، بی آرمانی، و مهاجرت وسیع اجتماعی بود. سی سالگی من هم با همین شکل گذشت.

چهل سالگی دوران بازگشت بود. دورانی که بچه های نسل ما به این نتیجه رسیدند که باید گند و کثافت بیست سالگی خودشون رو جمع و جور کنند. اصلاح مهم ترین راه حل بود. چهل سالگی ما همزمان شد با بلوغ سنی انقلاب و آغاز اصلاحات. ما که در نومیدی سالهای دهه شصت سیاست رو ترک کرده بودیم و به هنر و فرهنگ و ادبیات و سینما و کار آکادمیک و یا تجارت و دوری از سیاست پناه برده بودیم، برگشتیم تا راهی برای اصلاح جامعه پیدا کنیم. شاید داستان اصلاحات به همین جدیتی که می گویم اتفاق نیفتاده باشد. شاید واقعا کسی خاتمی را از بالای آبشار هل داده بود. شاید واقعا روحانی خوش تیپ ما قهرمان شیرجه نبود و فقط شیطنت مردی مثل سعید حجاریان یا دوستی دیگر او را هل داد به دل رودخانه پرآشوبی که غوغایی به راه انداخته بود و ریخته بود به مانداب و گنداب و مرداب جمهوری اسلامی و داشت همه چیز را دگرگون می کرد. چهل سالگی ما با بازگشت آغاز شد. آمدیم و تلاش کردیم اصلاح کنیم آنچه را که درهم ریخته بودیم. اما چهل سالگی ما فقط بازگشت من و دوستان من به جنبش اصلاحات نبود. سال 1377 سال به بن بست رسیدن هرگونه حرکت خشونت طلب هم بود. سال 1377 سال اصلاح چپ های وامانده و درمانده بیرون کشور هم بود، آنها هم مارکسیسم لنینیسم را کنار گذاشتند و فکری تازه کردند. پیرمردهای ملی گرا هم تابلوهای قدیمی شان را توی انبار گذاشتند و روایتی نو از داستان تحول اجتماعی را نوشتند.

پنجاه سالگی حالا دیگر نزدیک شده است. تجربه چهل سالگی ما را به آنجا که می خواستیم نبرده است. حالا نسل ما آشفته تر از گذشته، باید نگاهی واقعی و ممکن را به جای تصورات شیرین و محتمل و رویایی بنشاند. فرزندان اصلاحات، گروهی شان شکست خورده و به انزوا رفته، گروهی شان گریخته از خراجات شهر و جورکش غول بیابان غربت، گروهی شان منتظر و نه چندان نومید، گروهی شان یکسره در ویرانی و شاید که حال این نسل به خصلت پنجاه سالگی می ماند، پختگی از یکسو و نومیدی از سوی دیگر، زمان زیادی باقی نیست.

اما، در تمام این سالها، برای من به عنوان کسی که قصد نداشت عمر خود را در مسیر پرشتاب انقلاب بگذارد و در حقیقت قربانی این سرنوشت شد، گویی داستانی دیگر مقرر شده بود. داستان من کمابیش داستان همان نسل بود. همان نسلی که با همدیگر جشن رفتن شاه را گرفته بودیم، همان نسلی که پای سخنرانی های گروههای سیاسی در دانشگاه تهران نشسته بود، همان نسلی که صدای گلوله ها را در خرداد شصت در شهر شنید و مجبور شد جای خود را در این سو یا آن سوی قربانگاه مشخص کند، همان نسلی که سکوت وحشتناک و روزهای سیاه زیر بمباران را تلاش کرد تا تحمل کند، همان نسلی که سعی کرد تاریخ سینمای جهان را با ویدئوهای رنگ و رو رفته و درب و داغان بتاماکس غیرقانونی ببیند، همان نسلی که با کتابهای نشرنو در آغاز دهه شصت زنده شد، همان نسلی که با " محله بهداشت" و " محله بروبیا" ته مانده فرهنگ را حفظ می کرد، همان نسلی که اندیشه و فکر و زیبایی را با خروس زری پیرهن پری به نسل بعد منتقل می کرد، همان نسلی که وقتی " اندک اندک جمع مستان می رسند" منتشر شد جشن زنده ماندن موسیقی گرفت، همان نسلی که ساعتها توی صف جشنواره فیلم فجر می ایستاد تا پاراجانف و تارکوفسکی ببیند، همان نسلی که با تک تک شماره های مجله فیلم و نقدهای فیلم خسرو دهقان و دفترهای سینمای بهزاد رحیمیان زندگی می کرد، همان نسلی که دیوار پینک فلوید را اینقدر می دید تا نوار وی اچ اس مچاله می شد و دیگر کار نمی کرد، همان نسلی که اولین کنسرت های موسیقی زنده را در تالار وحدت جشن می گرفت، همان نسلی که مخملباف را بر شانه هایش نشاند و به سینمای جهان فرستاد تا تصویرمان را نشان دهد تا باورمان کنند که هنوز در ایران زنده ایم، همان نسلی که یکی یکی صفحه های بیتلز را از مغازه های دست دوم فروشی میدان ناصرخسرو و پشت سفارت روسیه نجات می داد و به دست اهلش می رساند، همان نسلی که سینمای ایران را ساخت، همان نسلی که نهضت ترجمه را برای بازبینی و بازنگری فرهنگ جهان در دهه شصت به راه انداخت، همان نسلی که مفید و دنیای سخن و آدینه می خواند و با مقاله های بهنود و علی نژاد و سرکوهی زندگی می کرد، همان نسلی که پشت سر کرباسچی ایستاد تا شهر را دوباره بسازد، همان نسلی که کشتارگاه را تبدیل به فرهنگسرای بهمن کرد، همان نسلی که بینوایان غریب پور را در شرایطی که نمایش و کوزت و ژان والژان هم ممنوع بودند روی صحنه برد، همان نسلی که روزنامه همشهری را به عنوان اولین روزنامه متمدن و مدرن ایجاد کرد، همان نسلی که کی یر که گور و هایدگر و هابز و مارکس را دوباره خواند و این بار فارغ از پرچم ها و فریادها تلاش کرد تا آن را بفهمد، همان نسلی که هامون را به عنوان هیبت ظاهری خود به جلوه درآورد، نسل حاتمی کیا و ملاقلی پور و فرزندان محمد بهشتی که یاد گرفته بودند چطور باید فیلم بسازند، همان نسلی که اصلاحات را آغاز کرد، همان نسلی که یاد گرفت به جای جنگیدن حرف بزند و از قلم برای نوشتن استفاده کند نه برای شلیک کردن. نسلی که در روزهای سیاه و تاریک شهر، تلاش کرد با کورسوهایی که می شد و می بایست زندگی آنان که نمی خواستند بی معنا زندگی کنند روشنایی بخشید و معنا داد.

نسل ما، در زندگی سی ساله خود در ایران، برای خود معنایی یافت، ما در تمام سالهایی که تصویر سیاه و کریهی از زندگی ایرانی در همه جا منتشر می شد داشتیم زندگی می کردیم. ما زنده بودیم، ما فکر می کردیم، ما می خوانیدم، ما موسیقی می شنیدیم، ما همه فیلم های تاریخ سینما را دیده بودیم، ما تمام کتابهای ممنوع را در بازار قاچاق منتشر می کردیم. ما نفس می کشیدیم. ما زنده بودیم.

پنجاه سال گذشت. راستش را بخواهید " ما را به سخت جانی مان این گمان نبود" اصلا فکر نمی کردم که تحمل پنجاه سالگی را داشته باشم و بتوانم روزهایی را بگذرانم که به پیری نزدیک شوم و احتمالا نشانه های فرسودگی را بر چهره و پوست و ذهن و دل خود ببینم. تا پیش از این فکر می کردم که قطعا قبل از رسیدن به پنجاه سالگی یا خودش تمام می شود و یا تمامش می کنم، این هم از آن بازی ها بود که ذهن وحشی من همیشه گرفتارش بود. اتفاقا در ماه گذشته که مجبور شدم سیگارم را بعد از 25 سال ترک کنم، به این فکر می کردم که چرا باید موجودی سالم باشم که هفتاد سال عمر کنم؟ اصلا تصور شصت سالگی و هفتاد سالگی برایم غیرممکن است، شاید به همین اندازه که تصور پنجاه سالگی حتی ده سال قبل هم برایم ناممکن بود. این روزها وقتی به خودم نگاه می کنم که با چه دقتی برنامه غذایی و رژیم دارویی ام را حفظ می کنم، اصلا باورم نمی شود. چطور چنین شدم؟ احتمالا اگر در سن سی سالگی این تصاویر را از امروز خودم می دیدم، حتما خودکشی می کردم. اما، امروز زنده ام. البته تا این لحظه. طبیعتا معلوم نیست که تا دو ساعت بعد هم زنده باشم. اما دلم می خواهد چیزی را برایتان بگویم.

در این پنجاه سال، هر سال چیزهای تازه ای پیدا کردم، چیزهایی که زندگی را برایم قابل تحمل می کرد. چیزهایی که زندگی را برای من معنی دار می کرد، گاهی اوقات یک فیلم را می بینی و فکر می کنی تا زمانی که این فیلم را ندیدی می ارزد که زندگی کنی. گاهی اوقات از اینکه فلان شاعر روی کره زمین زنده است و هنوز شعر می سراید چنان شاد می شوی که فکر می کنی جهان بیهوده خلق نشده است. گاهی اوقات دیدن نقاشی های یک نقاش یا آثار یک مجسمه ساز یا معماری یک ساختمان که ندیده ام، برایم آنقدر اهمیت پیدا می کند که فکر می کنم دنیایی که در آن خوان میرو یا موریس اشر یا داوینچی وجود داشت می توان دوست داشت و تا زمانی که آثار این آدمها را ندیدی هنوز می توانی زنده بمانی.

حافظه ام را مرور می کنم و تلاش می کنم آن پنجاه چیزی که در این پنجاه سال یافته ام و هنوز برایم اهمیت دارد، بازیابی کنم. این " چیز" ها آثار یا افراد یا مکان هایی است که کشف شان زندگی را برایم زیبا کرده است. شاید بد نباشد شما هم بنشینید و ببینید هر سال چه چیزی را پیدا کرده اید که جهان را برایتان زیبا یا با کمی بدبینی قابل تحمل می کند.

1) فکر می کنم دنیا بدون " حافظ" سخت می گذرد، همیشه می توان با او سخت ترین روزها را گذراند، بی آنکه به تو دروغ بگوید.

2) کشف شاملو البته کار ساده ای است، اما " ابراهیم در آتش" تقریبا همیشه به داد من رسیده است، شاید کاشفان فروتن شوکران صدایی است که همیشه در من تکرار می شود.

3) فیلم " آمادئوس" اشکم را در می آورد، دستم را می گیرد و توی دست کسی می گذارد که فکر می کنم موتزارت است، سالیاری حسادت می کند و روایت می کند. تقریبا دهها بار آمادئوس میلوش فورمن را دیده ام و باز هم می توانم ببینم.

4) گفته اند که لذت خواندن ادبیات عرفانی گاهی مهم ترین دلیل باقی ماندن عرفان ماست. هزار بار " تذکره الاولیاء " را به هزار دلیل خوانده ام و تقریبا بیست سال است هر هفته مثل یک کتاب مقدس خواندنش را تکرار می کنم. بعضی بخش های آن را از فرط تکرار و لذت بردن از خواندن، می توانم از حفظ بنویسم.

5) بارها چنان شده ام که مثل " آبلوموف" دهها روز بی هیچ انگیزه ای باقی مانده ام و هیچ دلیلی برای تکان خوردن نداشته ام، گاهی اوقات " آندره ی" از راه می رسد، کتاب " آبلوموف" گنچاروف را می گذارد کف دستم و می گوید بخوان، نجات ات می دهد.

6) شازده کوچولو را نمی دانم چرا خداوند ننوشته است، و اصولا در این مورد خیلی مطمئن نیستم، نمی دانم چرا با وجود اینکه خیلی باآثار قلمی خداوند ارتباط ندارم، فکر می کنم هر اثر مهمی را باید ایشان نوشته باشد. شازده کوچولو یک پنجره است برای نفس کشیدن، در سن ده سالگی، بیست سالگی، سی سالگی، پنجاه سالگی، و بعد از آن را خبر ندارم.....

7) اگر حافظ بزرگترین شاعر ایرانی نبود و من شک داشتم که آنچه حافظ سروده وحی شده است، حتما فکر می کردم مولوی بزرگترین شاعر فارسی زبان است. نمی دانم چطور می شود اینقدر شعر به جان نزدیک باشد و اینقدر معرفت به زیبایی به شعر درآید، مولوی و شمس چنانند که انگار می توان فقط با همان ها ساختمان باشکوه زبان فارسی را چنان بناکرد که به هیچ چیز دیگری نیاز نباشد.

8) فیلم " مرگ در ونیز" ویسکونتی را وقتی دیدم از اینکه سینما و چشم وجود دارد و از اینکه گفته می شود سینما امتداد چشم است، احساس خوشنودی کردم. البته هنوز مطمئن نیستم سینما امتداد چشم است. ولی مطمئنم ویسکونتی، درک بوگارد، گوستاو ماهلر و حتی سیلوانا مانگانو و چه بسا آن پسرک زیباروی موجودات بسیار مهمی هستند. به نظرم مرگ در ونیز یک دلیل مهم برای اثبات ضرورت چشم برای آدمی است.

9) " فلوت سحرآمیز" ولفگانگ آمادئوس موتزارت، و روایت هشت دقیقه ای اینگمار برگمن در ابتدای فیلمی به همین نام از موسیقی و اپرای موتزارت.

10) " رساله دلگشا" ی عبید زاکانی را می توانی هر ماه یک بار بخوانی و بخندی، می توانی هفته ای یک بار بخوانی و بخندی، می توانی هر روز یک بار نگاهش کنی و انگار کنی که پنجره ای به رویت باز شده تا ایران قرن هشتم را به تماشا بنشینی.

11) این خصوصیت موسیقی است که تو ممکن است دو هزار بار یک صدای چهار دقیقه ای را در طول زندگی ات بشنوی و همچنان بشنوی و همیشه با شنیدنش احساس کنی فقط همین را باید می شنیدی. فکر کنم پنج هزار بار " الهه ناز" بنان را شنیدم و احتمالا 2347 بار دیگر هم خواهم شنید.

12) " صد سال تنهایی" مارکز از آن کارهایی است که هر ده سال می خوانم و هر بار که آن را می خوانم انگار یک آدم دیگر یک کتاب دیگر را می خواند.

13) هر وقت فراموش کردی که فارسی چه زبان باشکوهی است، حتما " تاریخ بیهقی" را بخوان و بدان ایدک الله فی الدارین که خواندن تاریخ بیهقی ربطی به خواندن تاریخ ندارد، لذتی است که از خواندن ادبیات بر جان آدم می نشیند.

14) گفته است احمد غزالی در سوانح العشاق که " جباری معشوق با مذلت عاشق، کی فراهم آید؟ ناز مطلوب با ناز طالب کی با هم افتد؟ او چاره این و این بیچاره او" خواندن سوانح العشاق نه هر پنجاه سال یک بار بلکه در اولین فرصت برای آدمی لازم است.

15) اصرار من بر اینکه بگویم " دیوار" پینک فلوید از آن کارهای اصلی است که هر کس باید آن را ببیند، بشنود و با آن دنیای امروز را بفهمد، احتمالا خیلی مفید نیست، چون احتمالا سووال خواهید کرد که چرا فقط در میان این همه کارهای پینک فلوید روی این آلبوم خاص تاکید می کنم؟ اول به این خاطر که به نظر من این کار اوج اقتدار موسیقی راک است و دیگر اینکه وقتی 25 ساله بودم با آن زندگی کردم.

16) یکی از کسانی که دیدنش به زندگی من معنی داد و همه وجودش برای زندگی ام معنی دار است کیومرث صابری فومنی( گل آقا) است. سه سال کنارش نفس کشیدم و به معنای دقیق از حرف زدن، نوشتن، رفتار کردن، کردارش و حتی راه رفتنش چیز یاد گرفتم.

17) شاید معنای زندگی را نمی توانستم بفهمم اگر " با آخرین نفسهایم" بونوئل را به سفارش بهروز افخمی باهوش نخوانده بودم.

18) زندگی در دوران خاتمی یکی از بزرگترین شانس های زندگی من است، این شانس دیگر تکرار نخواهد شد، نه دیگر من 40 ساله خواهم شد و نه دیگر خاتمی به سال 1376 برخواهد گشت، یک عشق کهنه است، همان که بود.

19) فیلم " فانی و الکساندر" یک موضوع مهم در زندگی بشر است، دیدنش می تواند نگاه شما را نسبت به خیر و شر تغییر دهد، طبیعی است که خیر و شر مهم ترین موضوعات بشری هستند، واقعا این موضوع توضیح دادن دارد؟

20) ترانه " تصور کن" را با صدای جون بائز بیشتر دوست دارم، اما چه کنیم که کار جان لنون است. یکی از ترانه هایی است که هنوز می تواند دلیلی باشد برای اینکه بگوئیم دیگران هم وجود دارند.

21) لوئی فردینان سلین بیرحم است، بی ادب است، یک فاشیست کثافت ضد روشنفکر است که " دسته دلقک ها" ی او می تواند تصویر زشت جهان را نشانت دهد تا جایی که حالت به هم بخورد، چیزی در حد " بلع بزرگ" مارکو فرری. " دسته دلقک ها" را که خواندم با خودم گفتم، اوی! بعضی فرانسوی ها گنده دماغ نیستند.

22) بدون هیچ توضیحی تمام کارهایی که جون بائز خوانده است، اصولا هر ترانه ای که با صدای جون بائز اجرا شده، دقیق تر بگویم هر صدایی که از جون بائز شنیده شده است.

23) وقتی هجده ساله بودم با دوستم کتابی را در بخش کتب ممنوعه کتابخانه مرکزی کرمان دیدیم، آن را دور از دسترس گذاشته بودند. کتاب را برداشتم و آن را خواندم، یک بار، یک سال بعد، ده بار، تمام این سالها، بیش از صد بار آن کتاب را خوانده ام و بدون اغراق بیش از پنجاه بار این کتاب را خریده ام و همین الآن در جاهای مختلف جهان و ایران حداقل بیست نسخه از این کتاب در کتابخانه من است. " کویر" دکتر شریعتی را حتما بخوانید، مهم است وگرنه بیخودی اصرار نمی کردم.

24) خیام یک شیوه نگاه کردن است، شرقی، زمینی، عمیق و انگار در عالمی دیگر که چندان هم از عالم ما جدا نیست، گاهی می رویم به شرق وجود مان و برمی گردیم.

25) " بابا لنگ دراز" را زمانی که در سن جودی آبوت بودم نخواندم، بلکه هنگامی خواندم که خودم در سن بابا لنگ دراز بودم و متاسف شدم که چرا دیر خواندمش به همین دلیل همیشه می خوانمش.

26) " توتالیتاریسم" هانا آرنت مغزم را تکان داد، مثل اینکه یکی یک سطل آب بپاشد روی سرت و محکم بزند توی گوش ات و چشمان ات را باز کند و نگذارد آن را ببندی.

27) پانزده سال قبل نگاه کردن به " خوان میرو" را شروع کردم، اولین بار که دیدمش و دوستش داشتم و بعد سعی کردم فریدا کاهلو را هم بگذارم کنارش، بعدا پشیمان شدم، همان خوان میرو برای هزار بار دیدن کفایت می کند.

28) صادق هدایت را دوست دارم، نمی توانم بگویم برای کدام اثرش. اصلا در ذهنم بوف کور یا توپ مرواری یا داستانهای کوتاهش نیست. حتی تحقیقاتش درباره ادبیات فولکلوریک هم خیلی در ذهنم نیست. می توانم بگویم که " وغ وغ ساهاب" بیش از همه کارهای هدایت در ذهن من مانده است و دهها بار قضایای مربوطه را خوانده ام، اما از همه مهم تر 83 نامه هدایت است و زندگی او به روایت فرزاد و اصولا آدمی به اسم صادق هدایت که به نظرم روشنفکرترین نویسنده ایرانی تاریخ ماست و سالها به او فکر کرده ام.

29) " ناطور دشت" سالینجر را وقتی اولین بار خواندم نمی دانستم چرا چنین مرا تسخیر کرده است، بعدها " دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم" و بعدها " فرانی و زوئی" و اصولا آدم مهمی است، دلیل بزرگی هم هست....

30) زمانی فکر می کردم که ایمان مثل یک موج در فیزیک یک منطقه باقی می ماند و شاید بتوانی ایمان های انباشته در یک محیط را با ذهن و بدنت جذب کنی. وقتی به سفر حج رفتم با تمام روح و بدن و دلم سعی کردم از آن محیط لذت ببرم. یکی از مهم ترین موضوعاتی که در زندگی من برای همیشه اثر گذاشت آن سفر غریب بود.

31) " درد جاودانگی" اونا مونو سی سالگی ام را از بلاهت نجات داد. موجود مهمی است. داستان قدیس مانوئل او هم اثری مهم است. بیخود نیست که بهاء الدین خرمشاهی ترجمه اش کرد.

32) مونولوگ دون کورلئونه در حضور خانواده ها، در قسمت اول فیلم " پدرخوانده" و پیش از بازگشت مایکل جزو درخشان ترین مونولوگ های سینماست که بخاطر همین مونولوگ بارها فیلم را دیده ام.

33) کتاب " دائرالمعارف شیطان" آمبروز پیرس را حتما باید خواند. اولین بار فرنگیس حبیبی کتاب را برایم فرستاد، بعدها آمبروز پیرس را شناختم، صد سال بعد از مرگش. کمی دیر بود ولی نگاه او به جهان و سیاست و انسان بکلی مرا به هم ریخت.... تمام مشکلات بعدی ام ناشی از همین است.....

34) موسیقی " کاش اینجا بودی" پینک فلوید را صدها بار شنیده ام، هزاران بار، خیلی عجیب نیست، فکر کنم در زندگی میلیونها انسان همین اثر را گذاشته باشد.

35) وقتی " بچه های نیمه شب " سلمان رشدی را می خواندم از این قدرت غریب در رمان شگفت زده بودم. اثری عظیم است که همیشه به آن فکر می کنم. چقدر بد شد که آیت الله خمینی به سلمان رشدی شهرتی بی مانند و ثروتی بی نظیر داد و او را از تاریخ ادبیات انداخت بیرون.

36) زبان فرانسه را اولین بار در سن نوزده سالگی آغاز کردم و هرگز جز همان یکی دو قدم پیش نرفتم، شاید به این خاطر که زمانی مجبور بودم فرانسه را یاد بگیرم که چهل سال را گذرانده بودم و در سن خنگی زبانی بسر می بردم. اما این باعث نشد که فکر کنم زبان زیبای فرانسه فقط یک دلیل برایش کافی است و آن صدای " ادیت پیاف" است. صدای ادیت پیاف همیشه زبان فرانسه را زیباتر می کند...

37) البته که وقتی یک رمان را می خوانی ماهها ممکن است روی ذهن ات اثر بگذارد، ولی " مرشد و مارگریتا" ی بولگاکف سالها با من بود، هنوز هم هست، اصلا تصویر مرا از مسکو و سوسیالیسم و استبداد به هم ریخت.

38) مثل گلوله ای که در مغزت شلیک کنند، نه اینکه تصادفی تیر بخوری، نه، اسلحه را بگذارند روی پیشانی ات و شلیک کنند. " ماه تلخ" رومن پولانسکی دقیقا چنین اثری روی من داشت، دارد، خواهد داشت. به شکل عجیبی داستان عشق را با همه بیماری های موجود در آن روایت می کرد. قبلا نوع دیگرش را در " تابستانی با مونیکا" ی برگمان دیده بودم.

39) مانس اشپربر از آن موجوداتی است که می تواند تو را در وسط استبداد نجات بدهد، چشم ات را به روی دیکتاتوری باز می کند و وسط آن بساط حال به هم زن کمک می کند تا ببینی کجا ایستاده ای. " قطره اشکی در اقیانوس" و " تحلیل جباریت" او در سالهای بعد از دهه شصت کمک می کرد تا نکبت دیکتاتوری را بشناسیم.

40) " عقاید یک دلقک" هاینریش بل را در اوایل دهه شصت خواندم، نجات دهنده بود. نشر چشمه جایی بود که هر چه کتاب درست و حسابی می خواستی می شد آنجا پیدا کنی.

41) " جیم جارموش" از آدمهایی است که می شود همه فیلمهایش را دید، بخصوص پنج دقیقه اول و تیتراژ فیلم Down by Law

42) دکتر شریعتی بیش از ده سال در زندگی به جای من فکر می کرد و به جای من حرف می زد و حتی به جای من نگاه می کرد، بالاخره تصمیم گرفتم بکلی رهایش کنم، اما جز کتاب کویر، نوشته ای میان شعر و داستان و یادداشت شخصی مرا برای همیشه به او پیوند زد. مقاله ای به نام " تفسیر سمفونی استقبال در اورلی اثر شاندل" را در جلد دوم گفتگوهای تنهایی بخوانید.

43) گاهی اوقات یک آدم می تواند به زندگی تان مفهوم بدهد، شاید خودش هم متوجه نشود چه اثری بر شما داشته است. من مدتهاست که " مسعود بهنود" را می شناسم.

44) مجموعه عکس های کارتیه برسون مثل یک رمان، مثل ده کتاب تاریخی، مثل یک سفر به سرزمینی ناشناخته می تواند چشمانت را به روی جهانی دیگر باز کند، با برسون می توانی بفهمی که عکاسی موضوع مهمی است، چیزی که مکمن است با جمشید بایرامی فراموش کنی.

45) فیلم " همشهری کین" را نمی شد نگویم، مهم است، از هر نظر، اگر چه گفتن ندارد از بس که گفته شده.

46) " هامون" مهرجویی زندگی همه ماست، طبیعی است که خیلی جالب نباشد آدم زندگی خودش را تماشا کند، ولی من بیش از صدبار هامون را نگاه کردم، تقریبا همه دیالوگ های آن را از حفظ می توانم بگویم و بی تردید سالها زندگی مرا ساخته است. ما همه دنبال علی عابدینی می گشتیم.

47) " لئوناردو داوینچی" یکی از مهم ترین موضوعات بشری است، طبیعی است که چنین باشد، ولی وقتی همیشه به او فکر کنی یک جور دیگر می شود.

48) " محسن مخملباف" آدم عجیبی بود، منحصر بفرد و ذاتا هنرمند. اینقدر که هرگز نمی شود فکر کرد نیست. سالها از زندگی من را او بنا کرد، گاهی اوقات هنوز هم فکر می کنم بی آنکه متاثر از او باشم به او فکر می کنم.

49) " تسلی ناپذیر" ایشی گورو یک دنیای عجیب است، می افتی توی مخلوط کن، یک نفر دکمه را می زند و می چرخی، می چرخی و می چرخی. ایشی گورو را بتازگی خوانده ام، البته بتازگی هم نوشته و ترجمه شده است. عجیب است. عجیب. بازمانده روز او به دو دلیل شاهکار است، از یک طرف شاهکاری در ادبیات است و از سوی دیگر شاهکار ترجمه.

50) " دائی جان ناپلئون" مهم ترین اثر فارسی طنز است که هر جمله اش ضرب المثل شده است. پزشک زاد سهم بزرگی در ذهن و زبان من در ادبیات، طنز و سیاست دارد.

درباره ابراهیم نبوی | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/515

Comments

البته جالب بود و 50 سالگی شما با خاطراتش همه مانند فیلمی از زندگی خود دیدم ولی من بیشتر دیدم. من دیدم که چگونه سوسیالیزم از قله به دره افتاد. من دیدم دیوار برلیت چگونه سقوط کرد و تیکه های آنرا برای یادگاری خریدند. من دیدم که چگونه برجهای فخر و بزرگی فرو افتادند. من دیدم چگونه 10 میلیون آدم در تشییع جنازه ای شرکت کردند. من دیدم که چگونه یک قداره بند عرب را آویزان کردند همانی که بارها در 20 30 سالگیمان دعا می کردیم اینطور بشود. من کتابهای ماکسیم گورکی را هم خوندم . من کتاب مادر گورکی و کویر شریعتی را همزمان خوندم. من نابود شدن همه همکلاسیهای دوره راهنماییم را دیدم از سی نفر همکلاسیهایم 3 نفر ماندند. یکی از زندان رهانیده یکی از جنگ چلاقیده و یکی هم از ابتدا دستی نداشت که در آتش کند. من فیلم کرخه تا راین را دیدم مخصوصا آن صحنهیی که زد تو گوش رزمنده متقاضیپ پناهندگی که چرا اینقدر مفت خودتو می فروشی. من نامردی دوست را دیدم آنجایی که فردوست دوست دیرینه و نزدیکتر از برادر شاه خصلت ماندگاری ما ایرانیان در تاریخ را نشان داد. من شکم پاره کردنهای جلادان صرب را دیدم. من به تانک بستن زن و بچه غزه را دیدم. من به سخره گرفتن پایگاههای سازمان ملل توسط زورداران را دیدم. من فیلم ریش قرمز را دیدم. من خیلی چیزهای دیگر هم دیدم و نمی خواهم مطلب به چنین زیبایی سید را با دیده هایم نا معطر کن پس فقط می گویم سید گر چه 6 سال از شما کوچکترم ولی من هم در تمام شیطنتهای شما و دل شسکتنهای شما شریک بودم ولی هنوز امیدوارم.
تولدت مبارک رفیق.

Posted by: MMF at August 21, 2009 05:12 AM

سلام آقای نبوی
مقاله پنجاه سالگی اشکمونو در آوردولی می خواستم بگم وجود خود شما هم مسلما یکی از چیزهایی است که دنیا رو برای خیلی از ایرانیا نه تنها قابل تحمل تر بلکه زیبا ترکرده.

Posted by: مریم at December 9, 2008 06:48 PM

Nabavi jan

hanooz darde ghoshe ghapemon dorost nashode ghoshdarde rast shro mishe

Happy birthday to you

Posted by: Gita at November 20, 2008 09:43 PM

با سلام
بسه به خدا دیگه لوث میشه زیادی از این موضوع بنویسید! خب عمر مثل باد میگذره دیگه نه مثل هوا!
شدید مثل اونایی که وقتی برای اولین بار بچه دار می شند هی پیش همه از حرکات بچه شون مخصوصا از صداها یا کلمه های نامفهوم و ناقصی که بچه از خودش صادر می کنه با آب و تاب تعریف می کنند و اصلا احتمال این رو هم نمی دند که بابا جان این ها برای بابا و مامان شیرینه نه لزوما برای شنونده که گاه هیچ نسبتی هم با شما نداره!
کمی ملال آور می شه. این طور نیست؟
اما اگر این گذر عمر و عبور از مرز به قول شما نیم قرن رو دستمایه ی تفکری عمیقتر نسبت به آنچه تا کنون انجام داده ایم قرار دهیم و از آن نتیجه گیری کنیم به یقین برد کرده ایم.
خلاصه بهتره کمر رو سفت کنیم برای ما بقی عمر که خدا داند و بس که چه مقدار در کاسه ی مان باقی مانده است.
پیروز و سربلند باشید.
یا علی مدد

ما بعد التحریر
ضمنا من خاصیتی در عدد 50 نمی بینم که این مقدار برای شما جالب است. از قدیم و چه بجا به 40 دقت خاصی داشته اند که این سن سن شکل یافتن شخصیت افراد است و پس از آن بسیار بعید می نماید که تغییرات آنچنانی در روح و روان فرد صورت پذیرد.
50 سالگی تنها لطافت و تلمیحش همان است که شما اشاره کردید: نیم قرن عمر! و معنای ویژه و نهانی ندارد!

Posted by: حسن at November 20, 2008 01:49 PM

Dear Nabavi

har roz ba maghalehat taze misham,

mamanoon

Gita

Posted by: Gita at November 20, 2008 09:26 AM

سلام آقای نبوی
تولدتون مبارک
الهی نیم قرن دیگه تولد 100 سالگیتونو تبریک بگم!

Posted by: میلاد at November 19, 2008 10:08 PM

سلام
من 23 سالمه.اين نوشتتون به شدت روم اثرگذاشت.به جز يكی دو مورد(شازده كوچولو ، بابالنگ دراز،تصوركن)هيچ كدوم رو نخوندم و نشنيدم.
واقعا ممنون
در ضمن تولدتون هم مبارك

Posted by: نسيم at November 19, 2008 07:41 PM

آقای نبوی ممنون ، این لیست ِ 50 تایی شما یه جورایی عُصاره است ! برا همین خیلی به من ( ما ) کمک می کنه ، ماهایی که اول راهیم :)

Posted by: sasha at November 19, 2008 05:12 PM

سلام اقای نبوی
میدونم چرا با خوندن این نوشته دلم به حال خودم سوخت ! لبخند زدم اما ... و بغض حنجرمو فشار داد!
اطراف شما کسایی بودن که تونستن حتی به غلط برای 20 سالگیشون تصمیم بگیرن
اما تکلیف من و نسل من چیه؟
هیچ کار از دستمون بر نمیاد ...
یا باید بمونیم ، ببینیم ، بشنویم ولی وانمود کنیم که نفهمیم
یا باید بریم و هویت و اصالتو یک عمر خاطره رو رها کنیم
مرددم ، خیلی ...
بمونم... یا ...
این روزها سیاست بیشتر از هرچیزی داره به من ، باورهام و افکارم لطمه میزنه
چی کار میتونم بکنم؟

Posted by: الناز at November 18, 2008 08:33 PM

رييس جمهوري ادامه داد: بايد آنهايي که مسوول هستند و وارد کار اقتصادي مي شوند، موارد سوال قرار گيرند نه اينکه کسي از مسووليت کنار باشد و کار اقتصادي بکند، اين کجايش عيب و ايراد دارد؟


انتهای خبر / خبرگزاری جمهوری اسلامی (ايرنا) / کد خبر 229976

Posted by: mohammad at November 18, 2008 12:46 PM

مجمع تشخيص مصلحت نظام پس از بررسى عملكرد دولت احمدى نژاد در اين چهار سال مناسب ديد كه سرود جمهورى اسلامى به آهنگ پت و مت تغيير يابد

Posted by: Amin at November 18, 2008 09:29 AM

سيد خيلي لذت بردم نميدانم چون خودم الان سي سالمه و با وجود تغيير شرايط تقريبا با اختلافاتي وضعيتي مشابه دارم و مهمتر انكه تازه فهميدم 18 سلگي ام گذشته است يا دلايل ديگر ولي خيلي به دلم نشست براي دوستان ميل كردم يه نسخه ام براي خودم پرينت گرفتم كه بازم بخونم وبازم لذت ببرم يه كار ديگر هم كه ميخوام بكنم خوندن و ديدن و گوش كردن اثاري از مجموعه اي است كه شما به نوعي معرفي كرديد و تا كنون وفق به ثبت انها در ارشيو ذهنم نشدم
موفق باشيد

Posted by: محسن at November 18, 2008 09:12 AM

سلام آقای نبوی
من قبل از وبلاگتان شما را کتاب میدیدم اما الان دارم خودتان را هم کمرنگ کمرنگ میبینم خوب است
من افغانی ام و در نیمه ی عمر شما دقیقااینجا هیچ چیز باور کردنش سخت نیست
واقعا خوب است که آدمی هست به نام ابراهیم گاهی نسیمی میدواند در این تفت باد

Posted by: zahara at November 18, 2008 08:07 AM

nabavijan pishnehad mikonam ye "sharhe ahval" baraye aghaye elmol hoda ham benevisi.

Posted by: ali at November 18, 2008 08:05 AM

داور جان تا حالا ندیدمت، ولی مثل اینکه یک عمره میشناسمت...

زنده و سلامت و اگه تونستی، یه کم شاد باشی کیشی.

آرزو میکنم که روز تولدی را هر دومان در وطن کنار یاران و یاوران و نورچشمان بی دغدغه از مزاحمت دهان بوی کنان نوش پیاله کنیم...

نوش...

Posted by: پیاله چی at November 18, 2008 03:22 AM

bi nazir bod,nemidonam chi begam, chandin bar khondam va chandin bar geristam,bayane hale mast, ta alan ba neveshtehat khandeye talkh mikardam ama inbar...........nabod shodam, dast marizad ebrahime nabavi, in ghalame sehramiz be har kasi hadiyat nemishe

Posted by: DEKART at November 18, 2008 02:44 AM

salam
az inke dar iran nemitoonid jashne tavalod dashte bashid narahat nabashid
chera ke shoma dar oonja faght mishenavid ke dar inja che khabar ast va momkene zood faramoosh konid
amma agar inja boodid digar rooz tavalodetanra be yad nemiovordin
pas shad bashin ke bazham yadetoon bood ke che roozi bedonya oomadin
omidvaram panjah sale baad bachehaye ma matalebe zibaye shomaro bekhoonan va lezatt bebaran

Posted by: Anonymous at November 17, 2008 04:53 PM

تولدت مبارک داور جان. انشاالله 50 سال دوم دلپذیرتر باشه.

Posted by: arjang at November 17, 2008 03:53 PM

Happy birthday Mr. Nabavi!! wish you health , wealth and all happiness

Posted by: Sam at November 17, 2008 01:02 PM

جناب نبوي يه نيگايي به زندگينامه اي كه تو ويكيپديا واسه تون نوشته ن بكنين.

در ضمن تولدتون خيلي خيلي مبارك باشه.

Posted by: سينا at November 17, 2008 11:09 AM

دو سه سال بیش از نصف شما سن دارم و می دونم وقتی هم که به پنجاه رسیدم عمراً حتی قدر نصف شما زندگی رو درک کنم، تعارف نیس چون حس تعارف نیس، خلاصه کنم حرفمو : جداً جنس طنز شما رو دوست دارم، گاهی از روی جوونی چنتا جمله سر هم می کنم که ناخوداگاه رنگ و بوی شیطنت قلم شما رو به خودش می گیره، از همه ی اون پنچاه موردی که اسم بردید (نه از فقط از شما، منظورم از خود فیلما، موسیقیا، کتابا و اینا) ممنونم! ازشون ممنونم که باعث شدن ما الان یه ابراهیم نبوی اینجوری داشته باشیم! شاد باشی

Posted by: آتنا at November 17, 2008 10:26 AM

Salam Happy birth day. Mr Nabavi you will go back to your root and you will be content.

Posted by: tirdad at November 17, 2008 12:35 AM

یکی از دوستان من در سوئد در بلاگش برای شما نوشته:

http://mazdakmojdehi.blogspot.com/

Posted by: میلان at November 16, 2008 11:02 PM

Davar jan, tavalodet mobarak. Yeki az behtarin neveshteh hayat ro dar 50 salegi neveshti. Mobarak basheh!
Parham

Posted by: Parham at November 16, 2008 10:59 PM

tavalodet mobarak aghaye nabavi... 50 sal sene ziady nist ... taze aval javonite

Posted by: ali-ranjbar at November 16, 2008 06:15 PM

dar rooz on line esmesh ghatre ashki dar panjaah saalegi bood injaa ghatre ashki dar oghiyaanoos. zaaheran Davor mesle japoni haa yek mahsool ro baa 2 esm mifrooshe

Posted by: medi at November 16, 2008 01:36 PM

سلام ابراهیم جان نبوی
من همیشه طنزاتو می خونم, واقعا محشرن. افکارتو خیلی دوست دارم احساس می کنم خیلی به هم نزدیکیم. این مقاله ات یه چیز دیگه بود, یه نوع امید به زندگی. برای همین هم پرینتش کردم که همیشه باهام باشه و مخصوصا از پیشنهادات استفاده کنم.
من الان 24 سالمه امیدوارم یه روز از نزدیک ببینمت تو ایران
به امید دیدار در تهران

Posted by: احسان at November 16, 2008 10:55 AM

سلام
داداش به خوبی و خوشی انشالا 100 سال زنده باشی
خیلی خاطرت واسمون عزیز
حساب کن ما چقد کلاسمون پائین تر از شماست که شما با اینا حال میکنی من میشینم کتابای تو رو 10 بار میخونم
سالن 6 رو تا تنها میشم میخونم

Posted by: میثم at November 16, 2008 10:29 AM

سرکلاس اقتصاد حوصله لهجه اسپانیایی استادو درس نداشتم، یواشکی کامپیوترمو روشن کردم و طبق معمول سایت روز و طنز روزانه اش. ایندفعه بجای لبخند ناخود آگاه چشمام پر اشک شد. همکلاسیم به فرانسه گفت:
Tu pleures pour l'economie iranienne?!!
گفتم: نه، واسه یه مرد طناز که امروز تراژدی نوشته...

Posted by: حسام at November 16, 2008 03:18 AM

سلام
علاوه بر خیلی از 50 تاسوژه ی بالا ( حدود 30 تاش ) که تا حالا به دوستامون توصیه کردیم ، ابراهیم نبوی رو هم توصیه می کنیم .
ارادتمندیم

Posted by: آرش at November 16, 2008 02:28 AM

mishe adrese site j in ketabha va filmha va muzikha ra bedahid ? tavalodat mobarak

Posted by: ebi at November 16, 2008 01:20 AM

nabavi jan. ameli gofta ke olum tabiei sekolar saz ast .kahesh mikonam agar dar morede fizik islami shimiye islami va biologiye islami chizi naveshta knid , janabe javade ameli ba haktan duaa mikonad .

Posted by: masoud hadad at November 15, 2008 07:12 PM

salam aghaye nabavi,
aval az hame tavalodet mobarak dombe davar 3-4 rang! mese khodam abani hasty age eshtebah nakonam,vase hamin enghad bahali! vali joda az shokhi beza behet ye razi ro begam: alan 5 sale ke to ghorbatam va to in modat ba vojodee nim gharn ekhtelafe seni(ino goftam ke bishtar ehsase piri koni chon badjensam!)joze mohemi az zendegim shodi,taghriban khondane tanzat jozi az barnameye roozanam shode.tasmim daram bargardam.mikham kharabkariye 30 sale pishe babamo dorost konam(ke onam hamsene to va abaniye!)
mikham to entekhabat sahmi dashte basham chon khaste shodam az birone good neshestan vabakhshi az dalilesh shayad to va ghalame to bashe, va be hamin khater azat mamnonam
davar be gardane ma hagh dari ziyad!

Posted by: sanam at November 15, 2008 05:47 PM

Barayetan behtarin ha ra arezoo mikonam, omidvaram ke salian deraz salamat va paydar va dast be ghalam bashin ta ma ham az neveshte haye shoma lezzat bebarim. tavallodet mobarak

Posted by: parisa at November 15, 2008 05:20 PM

سلام مونولوگ آخر Scent of woman که ال پاچینو اجرا کرده را حتما ببین آدم مو به تنش سیخ میشه مجید

Posted by: مجید at November 15, 2008 04:26 PM

ziba bood ziba , cheghadr kareh zibaee ke kardio inharo neveshti taseer jalehbi tooye fekreh man dasht. avalan ke cheghadr noghateh moshtarak darim ba in ke 20 sal ekhtelafeh senni darim va man ham tashvigh shodam be dobareh fekr kardan , midoonin mohmatrin noktash injast ke baraye ayandeh behtar fekr mikonil. bebakhhsid hamasho fingilisi neveshtam.:)

Posted by: sina at November 15, 2008 04:19 PM

تولدت مبارک

Posted by: علی at November 15, 2008 03:05 PM

من به اينكه يك طبقه تز كتابخانه ام مخصوص كتابهاي شماست افتخار مي كنم تولدتون مبارك

Posted by: elham at November 15, 2008 01:39 PM

vaghti ghalbeton gereft ye mail zadam goftam ke ;avalin bare ke ye site khandeh daro baz kardam va gheryam gerft;.garche be esme kasi digeh neveshtanesh ama mohem nist,emroz shoma ye daricheh digeh ro baram to zendegi baz kardin,ke chi ro bayd khond,chera bayd khond ,va hatman bayd 100 bar khond.merci,

Posted by: mohsen at November 15, 2008 01:20 PM

Davar e aziz
Mesle hamish e ziba va tasirgozar neveshti
bazi vaghta ye neveshte mitone omide adamo be zende bodan bishtar kone. inam yeki az on neveshtehast. binahaiat az tamame lahazate zibai ke khalgh mikoni sepasgozaram.
hamishe khob o paiande bashi

Dostare hamishegi e to.
amir

Posted by: amir at November 15, 2008 01:03 PM

... انسان در حال گريستن به دنيا مي‌آيد، وقتي به قدر كافي گريست؛ مي‌ميرد.

آكيرا كوروساوا

Posted by: يك آدم at November 15, 2008 12:55 PM

آقای سید ابراهیم نبوی عزیز

خواندم...خیلی با دقت و با حوصله...می دونین؟ ناراحت کننده بود...مگه آدم چند بار متولد میشه که جوونی کته؟ که اونجوری که می خواد جوونی کنه؟
اما آقای نبوی عزیز
بیشتر از اینکه برای شما و هم نسلیاتون ناراحت شم,برای خودم و هم نسلیام ناراحتم...
فکر می کنید ابراهیم نبوی های 20 ساله الان,در سن 50 سالگی,وقتی بخوان یه مرور به نیم قرن گذشته زندگیشون بندازن,چی می نویسن؟ شما جنگیدین,شختی کشیدین,شکنجه شدین,تبعید شدین,روزی هزار بار مردین و زنده شدین,"اما" هدف داشتین,"دوست" داشتین,"دوست داشته" شدین,اگر معنی جوونی کردن رو نفهمیدین معنی زندگی کردن برای رسیدن به چیزی که می خوای رو فهمیدین...
اما من و هم نسل هام....؟؟؟!
وقتی 50 ساله شدیم...از چی بنویسیم؟ از اینکه هر روز می شنویم که یه گوشه شهر شلوغ شده امافردامونم مثله دیرزمونه و حتی بدتر...
از اینکه مثه یه گله گوسفند هر کی از راه می رسه و 2 تا ناسزا بار مملکت می کنه ما از فردا می شیم مریدش تا وقتی گند اونم در میاد,یا از سید ابراهیم ها و مسعود بهنود ها و غیره و ذالکی که حالا فقط دلمون و خوش کردیم به تلخ خند هایی که اونا برامون میارن؟ به هخا و امثالهمی که 1 سال مردم و با مزخرفاتشش می زارن سر کار و تو نمی دونی بخندی یا گریه کنی به حال خودت و مملکتی که نه براش کاری می کنی نه می تونی بکنی! کتاب هایی که دوست داریم بخونیم چی؟ خاطرات من و گشت ارشاد؟؟!!
اگه خواستیم لیستی از چیزایی که دوست داشتیم تو 50 سال پیش بنویسیم چی بنویسیم؟
به نظرتون نسلی پوچ تر از نسل من و هم نسلیام پیدا می کنید؟!

Posted by: فرانک at November 15, 2008 11:59 AM

آقای نبوی سلام
اولین با که مطلبتان را خواندیم لذت بردم ونظری برایتان گذاشتم که گو یا دارید وصیت مکنید .در طول دوروزی که مطلبتان را خواندم به آن بسیار فکر کردم و امروز دوباره آنرا در دوم دام خواندم و باز لذت بردم و فکر میکنم باز بتوانم بخوانم چون با تفاوت چند ما با شما همسنم خوشحالم که شما دلایل زیادی برای زندگی دارید و از 50 سال زندگی لذت بردید و استفاده کردید به قول خودتان 50سالگی یعنی تجربه همراه با نومیدی . وقتی خودم را با شما مقایسه میکنم میبینم به غیر از صدسال تنهای و رباعیات خیام شاملو و دو سه مورد دیگر بقیه عمر را فقط کار کردم و اکنون بعد از پنجاه سال فقط کار را دارم و یک دنیا نومیدی به آینده بچه هایم که حالا تحصیلات را تمام کرده اند و می ترسم که مثل خودم دوباره در موجی قرار بگیرند که ما قرار گرفتییم و قول معروف سوختیم خوشحالم کهتا حدودی از عمرتان استفاده کردید .تولدتان مبارک امیدوارم در کنار خانواده همیشه تنتان سالم و دلتان هر گز غبار غم نگیرد. و یک خواهش هر چند وقت یکبار لابلای طنزتان مقاله ای نیز بگذارید. خوشحالم با شما درد دل کردم . یا حق

Posted by: محمد at November 15, 2008 11:37 AM

GHATRE ASHKI BAR MAZARE ROOSHANFEKRIE IRAN VA JAHANE 3VOM:

ba salam va tabrike tavalode shoma,man hamishe neveshtehaye shumaro mikhonam,...ba khondane inyeki kheili ghamgin va naomid shudam,...hamontorike hamishe behem sabet shude bare dige behem sabet shud ke tabagheye be estelah roshanfekre ma hezarha kilometr az mardome addi fasele daran...baraye hamin ham mardome ma paye basate akhond neshastan va khahand neshast,..chon az chizaike shuma migi sar dar nemiaran...yek negah be liste mavarede morede alagheye shuma in faselaro neshon mide,...engar roshanfekre jahane 3vomi hatman bayad yek mosht esme ketab va adam ro(ke aksaran gheire irooni hastan) sare ham bandi kone ke sabet kone kheili mifahme,...man be onvane kasike 7 sal tahsilate daneshgahi daram...be 3 zaban mosalat hastam...be yek reshteye honari tasalote herfei daram va dar 2 reshteye varzeshi madrake international daram,...hanooz harfaye shuma baram gharibas,..az man nist,..bishtar yade darsaye theorie salaye avale daneshga mioftam ta inke betonam ertebate fardi bar gharar konam,(nemigam ke begam khodam kasiam,faghat majboram begam ke manzooram ro beresonam)...vai be hale mardome koche va bazare ma,...ke bekhatere hamin faselehast ke paye manbar mishinan,...va mano maham,ghorbat neshin,ei kash az labelaye safeye in ketaba va in esma biron miamadi ta bebini ke hata 1 darsade mardome iran ham be aksare in asami ke radif kardi ashnai nadaran,mage inke to hayate daneshkade honarhaye ziba neshaste bashi,agaram daran,lazem nadaran,mardome ma chandta ghahremane malmoos mikhan,kasi ke be zaboone khodeshon harf bezane,...ezat ziad,..omidvaran hazf nashe nazaram

Posted by: bara at November 15, 2008 10:52 AM

سلام
برای من یکی از اون اتفاقای روزانه که باعث می شه بگم زندگی اینقدرام بد نیست خوندن کارای توئه گرچه فکر می کنم یکیم نیشت کند شده ولی هنوزم تا جایی که باید فرو میره دمت گرم.تولدت مبارک

Posted by: سینا at November 15, 2008 10:42 AM

داور جان :
تولدت مبارك .الهي هميشه شاد ، سالم و سربلند باشي.

Posted by: مهتاب at November 15, 2008 07:32 AM

جناب نبوی با درود و مهر
سلامتی، آسایش و آرامش را برای پنجاه سال دوم زندگیت آرزو دارم.

Posted by: عبدالقادر بلوچ at November 15, 2008 06:15 AM

من دقیقا نصف تو عمر دارم. ببین چقدر پیری که آدمی مثل من که فکر می کنه دیگه بیش از حد زندگی کرده، فقط نصف تو عمر داره! نصف خیلی نسبت بزرگیه! باز مثلا 80 درصد یا 75 درصد قابل قبولتر بود...!!!
من که احساس می کنم برای همیشه تو حماقت بیست سالگی عینهو چیز نو چیز گیر کردم...باز تو اوضات خوبه که میگی تموم شد...
دلم میخواد فحشت بدم! می دونی چرا؟!... چون به خودت و لیستت حسودیم شد...

Posted by: Esmaeil at November 15, 2008 01:27 AM

٥٠ سالگی مبارک. پنجاه سال بعدی را در اروپا واقعاً زندگی کنید به روش اروپایی!

به اصلاح طلبان و اون آخوند یزدی هم زیاد دل نبندید ... از شجاعت یزدیها اینکه زمان شاه هم توی خونه عرق معروف میکده را میخوردند و جرات نداشتند.

درست کردن کار کشور امام زمان با کرام الکاتبین است.

موفق باشید.

Posted by: انقلابی سابق at November 15, 2008 01:05 AM

تاریخ مختصر یک نسل ...شاید هم نسلهای بعد وقتی گفتی قرار نبود این جوری باشه یاد هویدا افتادم بعداز این که توراهرو اوین بهش گلوله زدن عین همین جمله رو گفت "قرار نبود این جوری باشه"پس نسل قبل هم مثل این که وقایع مطابق توقعش نبود. اما همه این حرف ها وتلخی کردن ها باعث نمی شه که تولدت رو به تو داور عزیز تبریک نگم .آخه می دونی هر وقت که من هم به پنجاه سالگی برسم و بخوام وقایعی که زندگی رو برام شیرین و با معنی کرده بشمرم حتمن یکی از اون ها آشنایی با قلم توئه.از روزهای گل آقا تا ایام اصلاحات واز اون دوران پر امید تاهمین روزها. ازخداوند به خاطر داشتن چنین عزیزی سپاسگزارم .با بهترین آرزوها پیروز از رشت

Posted by: pirooz at November 15, 2008 12:43 AM

داور جان،
تولدت مبارک
ان شالله که همیشه سالم و سرحال باشی و مثل همیشه عالی قلم بزنی
:)

Posted by: امید at November 14, 2008 11:49 PM

داور آقا جان، مبارکا باشه تولدت.

Posted by: من و ونکوور at November 14, 2008 11:39 PM

منم با این نظر موافقم :

Bebin, 50 sal ro ke ba siasat tabah kardi, hala pls beshin in 50 sale badi ro mesle obeide zakani asari besaz ke tasvir saze irane gharne 14 khorshidi bashe.

طنزهای روزانه خوبن ولی ماندگار نیستن. این نوشته ها تاریخ مصرف دارن مثل روزنامه که وقتی فردا میاد ارزششون از دست میدن... یه اثر ماندگار... یه کتاب بنویس. بزار سالها بعد یکی هم پیدا بشه و بگه کتاب ابراهیم نبوی رو من تاثیر گذاشت....

Posted by: حامد at November 14, 2008 10:58 PM

هنوز ۱۵ سالم نشده بودکه ستون پنجم رو به جای کتابهای مدرسه ام می خوندم...

یادتون رفت بگین که بعد از اینهمه سرگشتگی حالا باید تولد ۵۰ سالگی رو تو غربت جشن گرفت. . .
همیشه دوست داشتم خیلی از این ۵۰ مورد رو بخونم، اما الان دیگه واجبه که بخونمشون. امیدوارم بتونم همه شونو پیدا کنم.

تولدتون مبارک، آرزو می کنم۵۰ سال دیگه که واسه ۱۰۰ سالگیتون می نویسین، دیگه نسل سوخته نباشین 

Posted by: shadi at November 14, 2008 09:55 PM

راستی خرمگس رو هم خوندین؟ گاهی اوقات شما منو یاد اون می ندازین.

Posted by: مریم at November 14, 2008 09:44 PM

تخت جمشيد سرود جاودانه سنگها

اينك دارم گفتاري

اينك بشنويد

اينك گوش فراسپاريد

و به ياد بسپاريد همه گفتار آشكار مرا

اي گرد آمدگان از دور و نزديك

اي خواستاران شنيدن

بشود تا در پرتو انيشه نيك

راستي و دانش نيك

براي پيشرفت همه مردمان جهان بكوشيم.

(سخنان زرتشت)

راستي بهترين خوشبختي است, خوشبخت كسي است كه خواهان خوشبختي ديگران باشد. (دعاي ايرانيان باستان)

گذشته چندين هزار ساله اين مرز و بوم كهن حكايتي است ماندگار از تاريخ پرفراز و نشيب ملتي با روحي جاودانه.

اجداد ما ايرانيان همواره در عرصه تمدن بشري يادگارهاي شگفت انگيزي از فرهنگ مادي و معنوي آفريده و سهم بالايي در تمدن جهاني داشته اند.

در اين ميان تمدن هخامنشيان كه تجلي بي بدليل آن در بناي جاودانه تخت جمشيد رخ مي نمايد منبعي الهام بخش و سرچشمه اي ماندگار در نشان دادن باورهاي ايرانيان در وسعتي به اندازه تاريخ حيات ايران قلمداد مي گردد.

اين بنا را تخت جمشيد يا قصر شاهي جمشيد پادشاه اسطوره اي ايران مي نامند كه در شاهنامه فردوسي بزرگ ساختن كاخهاي باشكوه به او كه ديو و جنها تختش را حمل مي كردند نسبت داده شده.

بر اساس سنگ نبشته هاي كشف شده نام اصلي تخت جمشيد پارسه بوده است. اروپاييان آنجا را پرسپوليس ناميده اند مركز تمدن پارس شهر پارسيان. صدف كهنسالي كه جاي جاي آن در نهايت صلابت, استواري و سكوت فرياد فرياد انساندوستي, صلح, دانش, هنر و زيبايي را به گوش جهانيان مي رساند.
http://geocities.com/persepolisguide/

Posted by: حسن at November 14, 2008 08:14 PM

هر کدام را که خواندم، دوست داشتم شماره بعدی «فارست گامپ» یا «بوی خوش زن» باشد. حیف شد که نبود. در عوض با «کاش اینجا بودی» دوباره تازه شدم.

Posted by: alireza at November 14, 2008 04:36 PM

سلام آقای نبوی.
من از خوانندگان جدی مطالب شما هستم و بیشتر نوشته های شما را خوانده ام و با آن تلخند زده ام و به شما آفرین گفته ام.شناسنامه سن شمارا 50 نشان می دهد . باور نکنید یعنی من باور نمی کنم. شما و نوشته های شما برای من که در آستانه 29 یالگی هستم تا سالهای زیادباقی خواهید ماند. شاید در سن 90 سالگی بنویسم 1) طنز های سید ابراهیم نبوی را در اوایل دهه 70 خواندم، بیادماندنی بود.
شما جاودانه اید.

Posted by: hossein at November 14, 2008 04:35 PM

tavalodet mobarak,omidvaram ke hamishe salamat bashi o shad ;D

Posted by: Azadeh at November 14, 2008 04:03 PM

آقای نبوی جدا اینارو که می گی 100 بار خوندی 100 بار خوندی یا غلو می کنی ؟

غلو که صد بار نیست، صد بار معمولی یه، غلو یعنی هزار بار
در مورد کارهایی که گفتم صدبار خوندم بی اغراق و حداقل صد بار رو خوندم
ابراهیم نبوی

Posted by: نوید at November 14, 2008 03:44 PM

با حوصله خواندمت ...

Posted by: حباب at November 14, 2008 12:16 PM

ابراهیم خان نبوی تولدت مبارک٫ مطلبت خیلی جالب بود بخصوص اون ۵۰تا مورد آخری
چند سال پیش پدرم داشت از خاطرات دانشگاه شیراز برام تعریف میکرد٫ خوابگاه کشاورزی و کسایی که اونجا میشناخته ٫ اولین بار اونجا بود که فهمیدم دوستهای نزدیک داور صدات میکنند... امیدوارم نسلی که من توی دانشگاه و خوابگاه شناختم٫ بعد از چند سال اینجور پدر نسل قبل و بعد خودش رو در نیاره

Posted by: وحید at November 14, 2008 11:41 AM

جانا سخن از دل ما گفتی
ابراهیم جان حالا باید چه کار کرد
50 سال که گذشت با دیکتاتوری چه بکنیم

Posted by: mohammad at November 14, 2008 11:12 AM

......HAPPY BIRTHDAY AND BAGHIYEYE AYYAME SAL

Posted by: Roya at November 14, 2008 09:26 AM

by the first glance at your text I say to my self who wanr to read such a long story, but when I start to read I couldnt stop it even for the second time/one day you should start to write history of the revolution in Iran/thanks

Posted by: Mehrdad Madani at November 14, 2008 05:55 AM

تولد پنجاه سالگی مبارک
امید که از نیم قرن به یک قرن برسی و بلکه بیشتر
تو یکی از همون آدم های نازنینی هستی که زندگی با اونها زیباتره

شاد باشی و تندرست

Posted by: آبی ژرف at November 14, 2008 05:01 AM

ostad tavalodat mobarak

Posted by: lyya at November 14, 2008 01:05 AM

سلام داور خان
من نه طرفدار حسین درخشان هستم ، نه خیلی از کارهای او را قبول دارم ولی به عنوان یک انسان از شما یک خواهش دارم
احتمالا همان جور که خودتون می دونید یک دوهفته ای هست که وبلاگش را اپ دیت نکرده است، احتمالا در تهران گرفتندش ، می دونم خیلی ازش متنفر هستید ، ولی به خدا به هر کی ایمیل زدم و خواهش کردم حداقل دو خط در مورد گرفتنش بنویسید ، گوش نکرد و ما را به تخم مبارکش حساب نکرد ، از شما خواهش می کنم برای اینکه نشون بدی چه قدر بزرگوار هستی که حتی جون دشمنت که این همه بد و بیراه بهت گفته برات مهمه یکی دو خط در مورد گرفتنش بنویس تا بقیه هم بفهمند
ممنون

Posted by: زبان بسته at November 14, 2008 12:57 AM

همزمان با پنجاه سالگی شمامن هم سی سالگی خود را شروع کردم. تعجب می کنم چقدر افکارتان به من نزدیک است. مطلب آخرتان را که خوندم انگار یک لیست کارهایی که باید انجام بدهم پیدا کردم.
به قول فرنگیهاto do list
چرا اینکار را همیشه نمی کنید؟
فقط کافیست آخر هر دو یا سه مطلب یه کتاب یا موزیک یا هر چیز دیگری معرفی کنید تا خوراک جند وقتمون جور بشه. مخصوصاالان 4 ساله اومدم آمریکا و واقعا کفگیر به ته دیگ خورده.
تولد خوبی داشته باشین.

Posted by: مجید جامع at November 14, 2008 12:50 AM

Bebin, 50 sal ro ke ba siasat tabah kardi, hala pls beshin in 50 sale badi ro mesle obeide zakani asari besaz ke tasvir saze irane gharne 14 khorshidi bashe.

Heife in ghalam nist!!!

Posted by: aaa at November 13, 2008 11:45 PM

Post a comment




Remember Me?