پنجشنبه 11 مهر 1387

ذکر احوال شیخنا و مولانا خسرو شکیبایی

shakibayi taz.jpg

آن خسرو نیکو خصال، آن مظهر درایت و کمال، آن اکتور تیارت، آن پیرو کی یرکه گور و سارت(1)، آن صاحب صورت داوودی، آن کورکننده چشم رقبا از حسودی، آن شهره عام و خاص، آن آکتور های کلاس(2)، آن اسوه جمال و زیبایی، شیخنا و مولانا خسرو شکیبایی - رضی الله عنه- ازاعاظم بازیگران بود و دستمزدش گران بود و حسابش جدا از دگران بود.

نقل است که از مادر فیلسوف بزاد، پس به یک روز بود که به کلام آمده، به لسان فصیح عجم بگفت: « من به دنیا آمده ام پس من هستم.» و به سه سال بود که همی گفت: «تاپ تاپ خمیر، شیشه پر پنیر، دست کی بالا؟» و به بیست سال بود که دایم گفتی: «مرغ سحر ناله سر کن» و از این گفت او مرغان هوا مجتمع شدندی و گریستندی و بر او شفقت کردندی و اینها از کرامات شیخنا بود.

نقل است که به روزگار جوانی پای در بادیه نهاده، بیتوته کرد به چهل شبانروز تا چه کند. پس شب چهلم شیخ الشیوخ الویلیام شکسپیر – غفرالله ذنوبه- به خواب او آمدی و بر او بانگ زدی که: « بودن یا نبودن، مسئله این است.» و شیخنا بدین بانگ فی الفور از جای بجست و دوان دوان به شهر آمده، بازیگر تیارت شد.

نقل است که بیست سال نان جوین آب زدی و خوردی و نمایش بازی کردی از شفقت که به خلق خدای داشت تا زخم معده بر او عارض شد. پس نزد طبیب شد. طبیب شد. طبیب بگفت: چه نامی؟ گفت: خسرو. گفت: چه کنی؟ گفت: آکتوری. گفت: کجا باشی؟ گفت: مستاجر باشم. گفت: با چه روی؟ گفت: با تاکسی روم. گفت: چه خوری؟ گفت: نان و جو و خاک صحنه. گفت: بهر چه؟ گفت: بهر خلق خدای. گفت: دبیا، اینا دیگه کی ان؟ واسه چی خاک صحنه می خوری، کثیفه؟! و طبیب ده من دارو نسخه نبشت و از این بود که شیخنا محتاج مواجب عظیم شد و به دنبال زر و سیم شد. و نقل است که تا به دنیا بود زر و سیم نداشت و از افقر فقرای تیارت بود، رضی الله عنه.

او را کلمات عالی است، گفت: « ملولاً من کثره قراته الاشعار السهراب السپهری» (ترجمه: از بس شعرای سهراب سپهری رو خواندم خسته شدم.» و گفت: «اکف! لعبت مره فی نقش هامون فانت بعد ذلک تعطینی هذا النقش فی کل افلامی» ( ترجمه: بابا! بسه، یه بار نقش هامون رو بازی کردیم، همه اش همین نقش رو به ما می دین) و در فراق همی خواندی: « دوستت دارم می دونی که این کار دله، گناه من نیست تقصیر دله» و گفت: «الاخ، المهشید» ( آخ! مهشید!) و گفت: « اگه من اونی باشم که تو می خوایی من باشم که دیگه اون من، من نیست.» ( ترجمه: بابا ولمون کن حال نداری!) و کلمات عالی از شیخنا فراوان است.

نقل است به روزگار جوانی به سیما نقش شیخی از شیوخ کبار آکتوری نموده، به نیم ساعت نطق فرمود طابق النعل بالنعل و هیچ نسیان بر وی عارض نشد از کرامتی که در او بود و از این علم بود که شیخ اکبر المارلون البراندو از حکمای فرنگ از این بابت بگفت: «شاهکاره، حرف نداره»

نقل است که به روزی در بادیه شیری بر او حمله برد، پس خواست بگریزد، اما از مهابت که در آن شیر بود از دست و پا بمرد، پس بانگ زده، راه نجات همی جست. ناگهان ازغیب شیخی بر او ظاهر شد و شیر به رؤیت شیخ دست و پای او ببوسید از کرامت که در وی بود، پس گفت: «کیستی و چه نامی؟ » شیخ بگفت: « علی عابدینی.» گفت: « اهل کجایی؟» بگفت: « اهل کاشانم من، روزگارم بد نیست.»(3) پس شیخنا به سی سال خدمت آن شیخ بکرد و دایم پیرامون وی بودی.

نقل است چون شیخ علی عابدینی - رحمه الله علیه- از کاشان هجرت کرد، شیخنا از فراق او همی نالید و خاک بر سر همی ریخت و به بانگ بلند در شارع و بادیه همی خواند: « ای علی عابدینی! ای رفیق قدیمی! چی شد که یهو غیبت زد؟» و از عظمت آن مصیبت بود که دایم گریستی و او را از این سبب « خسرو دایم البکاء» گفتندی.

در آخر کار او نقل است که ملکی بر وی نازل شده گفت: بر آسمان روی؟ گفت: روم، گفتند: سنگ و خاک خوری؟ گفت: خورم. گفتند: بر آب روی؟ گفت: روم. گفتند: خب: اگه راست می گی برو. شیخنا بر آب برفت، اما غریق گشت و به موت دچار آمد. و هر چه گشتند جسدش نیافتند. چون خبر موت شیخنا را بر شیوخ بدادند، هرکس شیخ را به لمحه ای مشاهدت نموده بود مجتمع گشته، خون گریستند و جز سخن نیک از او هیچ گفته نیامد، رحمه الله علیه.

این تذکره به سال 1375 مکتوب شد و در سال 1387 بازنویسی شد.
1)«سارت» : نقل از نسخه «چاله میدان»، منظور همان ژان پل سارتر فیلسوف است که از شیوخ بلاد کفر است.
2)های کلاس: رفیع مرتبه. High Class
3) این شعر را سهراب سپهری در کتابش استفاده کرده.

مرتبط: هامون ما بودیم.

تذکره ها | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/460

Comments

agha damet garm

Posted by: edri at October 11, 2008 01:39 AM

ostad! che seyghal yafte sharh ra bar ma roshan nemoodid va dar in ahvale insomnia be faryade ma chizi joz NACL pasihdid amma basi dar shegeftam babate sansoore chand beyte fahesh az in toystory...
zaeeife Joliet va majaraye khastegari e abbas az vey anzaman ke Joliet khanoom mojegai be toole 20cm dashto pahna-e kamar faratar az arze dar bood...be khater daram mahe asal ra be esfahan(velayate sabeghe shoma)
gashtandi o anja joliet jahaze messi e khod ra tahaye farmood angah pas az hazme bohto boghz az didane anboohi siyah-chador zanan e ma va ranandegane shirin dasti ke ghaste jane abassi ash ra karde boodand, ba domi be rooye kool afrashte be pari(s) rahsepar gashtand ta jahaz chinand balke shabe hejle ahle beyte damad be didane jahaz ayand va mabada gooyand: jahaze aroos khanoom naghes bood!

Posted by: somayye at October 4, 2008 12:24 AM

روحش شاد و یادش گرامی.
با تشکر از شما برای زنده نگه داشتن یاد این بزرگوار.

Posted by: wanabeunknown at October 3, 2008 08:56 PM

آقاي نبوي عزيز.
اولين بار كه تذكره شما در باب سردار زارعي را خوندم حسابي كيف كردم و به اين شيوه طنز شما احسنت گفتم.از نظر من كسي كه بتونه با اين ادبيات سنگين تذكره الاوليا طنز بنويسه آدم منحصر به فرد و مسلطي به ادبيات فارسي هستش.فقط از شما خواهش ميكنم اين تذكره ها رو پشت سر هم منتشر نكنيد.چون مزه اش به همينه كه كم باشه.

Posted by: محسن at October 2, 2008 12:51 PM

khoda bood!

Posted by: Me at October 2, 2008 02:43 AM

Post a comment




Remember Me?