چهارشنبه 10 مهر 1387

ذکر احوال شیخنا و مولانا عباس کیارستمی

kiarostami 100.jpg

تذکره ای که می خوانید در سال 1375( یحتمل) یا کمی بعد، یا قبل، یا وسط درباره عباس کیارستمی نوشته شده و قبلا در ویژه نامه سینمایی دهه فجر منتشر شده است.

فی المقدمه
از زمانی که در نشریه گل آقا بودم، فکر نوشتن تذکره به سیاق تذکره الاولیاء عطار را در سر داشتم. البته این را من باب نکردم، بلکه شیخ اجل، جوان طولانی و وزین و بسیار خوش نویس و خوش قریحه یعنی حضرت ابوالفضل زروئی نصرآباد، که در گل آقا با نام مستعار " ملانصرالدین" می نوشت، این شیوه را شروع کرد و من بعدها ادامه اش دادم. تقریبا تا امروز پنجاه تا شصت تذکره نوشته ام که برخی از آنها در کتاب " راپورت های یومیه و تذکره ها"( انتشارات روزنه، 1378) منتشر شده است و برخی در اینترنت موجود و تعدادی نیز نزد خودم است. قصد دارم که در دوم دام بخشی را بگذارم که از این پس تذکره ها را در آن می توانید بخوانید. در روزآنلاین هم قصد دارم پنجشنبه ها را تذکره بنویسم که طبعا هر چه بنویسم در دوم دام خواهد آمد، بعون الله تعالی. ضمنا تذکره های قدیمی را هم در دوم دام خواهم گذاشت، اصولا قصد دارم همه کارهایم را در دوم دام معرفی کنم.

ذکر احوال شیخنا و مولانا عباس کیارستمی

آن ناجی اطفال صغیر، آن خالق افلام بی نظیر، آن کاندیدای هر مسابقه، آن مسبوق به سابقه، آن قبله سینمای منور الفکر، آن عارف دایم الذکر، آن یاور یتیمان و ابن السبیل، آن رژیسور فرانکوفیل، آن فنا شده عدمی، آن نماینده هر غصه و غمی، شیخنا و مولانا و وتدنا، شیخ عباس کیارستمی - رضی الله عنه - متفاوت با این و آن بود و دایم در فستیوال کان بوده و از چشم عوام الناس نهان بود.

ابتدای کار او چنان بود که به ایام طفولیت به روزی درهمی ستانده به بازار همی شد تا قرصی نان جوین ستاند، چون بازگشت سگی دید که در شارع ایستاده و به لسان سگان همی گوید: « واق واق»، شیخنا از این گفت سخت بترسید و خواست به سرای خویش همی شود، سگ نگذاشت و چهل شبانروز شیخنا در کوچه بود و همان نان جوین خوردی و سگ بر او تعرض بکرد تا شیخی بر او ظاهر شدی و به لسان آدمی سگ را بگفت که: « برو». و سگ برفت. شیخنا از این معجزت ده روز بگریست و شیخ را دعا نموده از او پندی خواست تا شیخ گفت که به سینما رو و فیلم بساز تا نان از فستیوال کان یابی.

نقل است که به یومی فیلم او در کان نمایش بدادند؛ و آن فیلم را « طعم گیلاس» نام همی بود، پس چون نمایش آن تمام بشد شیخ مسعود همدانی فراستی کثرالله محاسنه، که معاند شیخنا بود طی الارض بکرده از طهران به افرنسیه همی شد به طرفه العینی و خواست جانش بستاند. شیخنا از رؤیت شیخ مسعود هراسان شده به بیابان همی گریخت تا شیخ مسعود در هیبت شیری بر او ظاهر شد و این از کرامات شیخ مسعود بود و خواست او را بدرد، تا شیخ کیارستمی از دام او بجست. و شیخ مسعود به هیبت ماری درآمد و خواست تا بر او زهر زند و شیخ از دام او بجست. و این حیلت به چند کرت متفق شد تا ژیل ژاکوب از شیوخ ممالک افرنسیه به مدد شیخنا بیامد و از کرامات شیخنا یکی این بود که شیخ مسعود همدانی ثم فراستی او را ندرید.

نقل است که از جمعیت گریزان بود و دایم به بیابان بود و زین سبب او را « شیخ پنهان» گفتندی. شیخی او را پرسید: از چه روست که در مملکت خویش از انظار مردم نهان شوی و دایم رهسپار لندن و لوکارنو و سایر فستیوال های جهان شوی؟ شیخنا بگفت: « از انک شاعر فرموده: یار در خارج و ما گرد جهان می گردیم.»

نقل است که ژیل ژاکوب رئیس فستیوال کان را محبت شیخنا در دل اوفتاده بر بازوی خویش به نقش خوش منقوش بکرده، نبشت: به عشق عباس، و نقل است که چون او را پرسیدند که: « ایها الژیل! از چه رو فیلم های شیخ عباس را دایم به فستیوال کان آوردی؟ و دیگران را عنایتی نکردی؟» ژیل ژاکوب از این سؤال گریبان چاک داده، اشک افشانده، به بانگ بلند همی خواندی که:

بیت
تمام دنیا یک طرف اول یک طرف عزیزم! عزیزم!

و دایم ذکر می کرد که:
آهسته و پیوسته، مهرش به دل نشسته، جونش به جونم بسته، عزیزم! عزیزم!
و آورده اند که چون شیخ عباس دیگر فیلم نساخت، ژیل ژاکوب فستیوال کان تعطیل بکرد و در فراق او به بیابان همی شد و بمرد.

نقل است که چون نخل طلای کان ببرد، از این خبر چنان بر کاترین دونو - که یک ضعیفه بی مثال در جمال بوده - شوق عارض شده که او را در برگفته بر وی هجمه بکرد و لپش بگرفت و هی بماچ بماچج و این مصیبت بر او گران آمدی و تا زنده بود دایم می گریست.

او را کلمات عالی است، بگفت: « اسهل الاعمال الپروداکشن الفیلم، المشاهدین رو وللش» ( ترجمه: ساده ترین عمل فیلمسازی است، به شرط آنکه به فکر تماشاگر نباشی.) و گفت: «ازلف منا، لا تزعجنی» (ترجمه: برو کنار، باد بیاد) و گفت: « و ماذا بعد؟ » (ترجمه: آخرش که چی؟) و گفت: «الطقس بارد، اذا ممکن تغلق النافذه؟ (ترجمه: هوا سرده، می شه اون پنجره رو ببندی؟ ) و از این کلمات از او فراوان صادر شده، به آب زر می نبشتند.

نقل است که چون شیخ محسن مخملباف را بدید، قصد رفاقت با او کرده، در باب او فیلمی بساخت سخت غریب که ده تن از تماشای هیبت آن بمردند و صد خلعت و جایزه بگرفت تا شیخ میرسلیم - مؤلف احتراق موتورهای درونسوز- اسباب ریاست راست کرد و پس بر آن دو شیخ از این مصیبت نگرانی عارض شد. و از این رو دایم خواستی که به فرنگ رود و دایم مخملباف را گفتی:

بیت
بیا که برویم از این ولایت من و تو
تو دست منو بگیر و من دامن تو، من آمده ام

تا احوال واژگون گشته، شیخ عطا وزارت گرفت.

نقل است که به سی سال فیلم بساخت در رودبار و منجیل و هر زلزله که بر زمین عارض شد مشغول ساختن فیلم بشد، تا آب دریای خزر پیشروی کرده، رودبار و منجیل به زیر آب برفت. شیخنا از این مصیبت ده سال بگریست و دیگر هیچ فیلم نساخت تا فوت بکرد. رحمه الله علیه.

تذکره ها | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/455

ليست زير سايت هايي هستند که به اين مطلب لينک داده اند:ذکر احوال شیخنا و مولانا عباس کیارستمی:

» Soma valium. from Soma valium.
Antidote soma valium. Soma valium. [Read More]

Tracked on July 16, 2009 09:55 PM

» Soma and how to taper off. from Soma and how to taper off.
Soma and how to taper off. [Read More]

Tracked on July 19, 2009 12:21 AM

» stratosphere casino from stratosphere casino
saltier?helplessly assertion,assured beatings [Read More]

Tracked on October 4, 2009 05:32 AM

Comments

NABAVI AZIZ ,SHOMA BINAZIRID.

Posted by: VIDA GHAVAMZADEH at October 3, 2008 01:09 AM

سلام
لطفا ذكرالاحوال شيخنا و مرادنا و مولادنا ابو سميرا محسن مخملباف را هم برشته تحرير در اوريد
ممنون

قبلا نوشته ام، به زودی منتشرش می کنم
ابراهیم نبوی

Posted by: محسن at October 2, 2008 03:54 PM

استاد این تذکره نویسی واقعا سخته فقط شما از پس این کار میای چون باید در یک ساختار مشخص و با با نثر آهنگین طوری بنویسی که در عین حال محتوا هم داشته باشه دست مریزاد

Posted by: محمد at October 2, 2008 03:38 PM

سلام مجدد آقای نبوی عزیز!
دلخور نشو باید از نامه ی فدایت شوم که برای "حاج آخوند سید" نوشتی میفهمیدم خیلی حساسی! اما درباره ی سوالت باید بگم این مقایسه غلط است چون کردان و مشایی طبیعتا" تذکره خورشون ملسه! به زبان آدمیزاد اینجوری میشه که از آنجا که ما ملت "مستضعف" لبریز از عقده های سیاسی هستیم هر چه درباره ی حکومت باشد بیشتر به دلمون می چسبه! چه جوری اعتراف کنم استبداد ذوق و سلیقه یمان را هم ( در صورت وجود!) یکوری نموده!
اشکال از اونجای شما نیست نازنین!

Posted by: بیژن at October 1, 2008 02:47 PM

آقاي نبوي واقعا خسته نباشيد و دستتان درست .

بسيار زيبا بود .
البته گمان ميكنم دليل اينكه بعضي دوستان خوش نميايد اين است كه تذكره را مطالعه نكرده اند.
اگر يك بار فقط يك بخش از تذكره را مطالعه كنند زبان به تحسين اثر شما خواهند گشود.

بي صبراهنه منتظر احوال نفر بعدي هستم .

موفق باشيد.

Posted by: بهمن at October 1, 2008 02:26 PM

salam Nabavi Aziz.
Az vaghti Az mamlakat rafti Keili tanzhat ra nemikhondam.Rastash hesse khobi ham nadashtam. be saytat ham ke az tarighe gooya miamadam har chandvaghti yek bar matlabi mididam ke fekr mikardam gheid neveshtan ra zadi . alan chandvaghti hast ke Do dat com ra khob faal kardi az name be khatemi hal kardam ali bood , hamin tawr benvis ke ham dar tarikh bemanad va ham esar gozar bashi. Dar zemn be yeki az doostan ham goftam Tazkeratolmoghamha nabavi oft karde . raje be 2 nafar antawri ke entezar miraft nabood. eidat (FETR)mobarak.

Posted by: abbas at October 1, 2008 01:32 PM

با سلام
تذکره‌ی مشایی که خدایی خیلی قشنگ بود!
این هم خوب بود ولی من اگه قرار باشه بین‌شون انتخاب کنم مشایی رو انتخاب می‌کنم.
فقط یه نکته بگم. به نظرم بعضی از تکنیک‌های ِ طنزی که برای تذکره‌نویسی به کار می‌برین قدیمی شده. منظورم اینه که بعضی از تکنیک‌هایی که تو این مقاله و مقاله‌ی مشایی به کار رفته٬ دقیقاً یکیه. (با وجود اینکه 13 سال بین‌شون فاصله است.)
مثلاً بخش ِ جملات قصار هر شخص. خب این‌که بعضی از جمله‌ها هیچ بار معنایی خاصی نداره یا مثلاً بعضی وقت‌ها اشتباه ترجمه میشه٬ برای چند بار خیلی خنده‌داره (یادم میاد اولین تذکره‌ای که ازتون خوندم٬ فکر می‌کنم درباره‌ی رئیس پلیس تهران بود٬ نیم ساعتی دلم رو گرفته بودم و می‌خندیدم!) ولی بعد دیگه یواش یواش اثر خودش رو از دست میده.
حالا نمی‌دونم. شاید من اشتباه می‌کنم. استاد شمایید نه ما!
پاینده باشید و پیروز جناب ِ نبوی

Posted by: نوید at October 1, 2008 12:29 PM

تذکره کردان ومشایی بهتر بود از این . یه جورایی لوسه . ولی تذکره کردان ومشایی اون اخرش که عزراییل میاد خیلی باحاله . با این حال فکر کنم مال زرویی نصر اباد بهتر بود مخصوصا اون تذکره ایی که در باب ولایتی نوشته بود هیچ وقت یادم نمی ره .

Posted by: نادر at October 1, 2008 11:11 AM

سلام
بر عکس خیلی هم جالب بود، من که‌ کردم و از این الفاظ غریب سر در نمیارم کلی به‌ قول شما یدخلونه‌ کردیم در معانات بسیار زیبای متن!
همیشه‌ کارهایت را میخوانم!
آزاد اهل مریوان
اما بدیلا در نروژ

Posted by: azad at October 1, 2008 11:07 AM

خداییش آخر جفنگ بود! من میگم بیاتذکره نویسی رو بذار واسه همون ملا نصرالدین یا فوقش خواجه فریدالدین! نظرت چیه؟!

یک کار قدیمی بود
جون من نگاهی به تذکره کردان و مشائی که هفته قبل نوشتم در همین سایت بکن ببین اونها بهتره یا این؟ همه اش به من می گن قبلا بهتر بودی حالا اونجات( قریحه ات) خشک شده. یه نظری بده جای دوری نمی ره
ابراهیم نبوی

Posted by: بیژن at October 1, 2008 02:23 AM

Post a comment




Remember Me?