شنبه 6 مهر 1387

مرگ نوازنده پژواک ها

wright-385_399553a.jpg

ريچارد رايت، راجر واترز و نيک ميسون؛ وقتي آنها در دانشکده پلي تکنيک به هم رسيدند، تازه 20 سالگي را پشت سر گذاشته بودند، بچه هايي که زير بمباران هاي جنگ دوم جهاني به دنيا آمده بودند، چرخش جهان را به چشم ديده بودند و همزمان با 20 سالگي در دهه 60 شاهد جنبش جهاني ضدجنگ ويتنام و جنبش براي آزادي هاي مدني بودند. شهر سانفرانسيسکو پايتخت ديوانه هاي هيپي بود که با هر چه بوي غرب و ماشين مي داد دشمن بودند و اگر حالش را داشتند شايد به غارهايي برمي گشتند که اجدادشان بدون اينکه گيتار را بشناسند در آتش جلوي غارها رقصيده بودند.

نسخه منتشر شده مطلب را در اعتماد می توانید ببینید

ريچارد رايت، يا بهتر است صدايش کنيم ريک رايت، در سال 1943 به دنيا آمد، در دانشکده پلي تکنيک با نيک ميسون و راجر واترز آشنا شد. خودش گفته بود؛ «از اينکه در دانشکده پلي تکنيک پذيرفته شدم خوشحال بودم، نه به خاطر اينکه آرشيتکت مي شدم، بلکه به خاطر اينکه در دانشکده با ميسون و واترز آشنا شده بودم.» اين مثلث خوش ترکيب در همان ابتدا تصميم خودش را گرفت. آنها گروه زيگما 6 را تشکيل دادند. بعد از اين توفاني در گرفت. چرا که مدتي بعد سه نفر ديگر، کليو مناف( نوازنده گيتار باس)، جوليت گيل و کيت نوبل به عنوان خواننده، به اين گروه پيوستند. يک آقايي هم به اسم کن چاپمن پيدا شد که مديريت گروه را پذيرفت. در همين هيري ويري يک نوازنده گيتار به نام باب کلوز که در همسايگي واترز و نيک ميسون زندگي مي کرد، به گروه پيوست. در آن زمان مناف و نوبل از گروه خارج شده بودند و ريچارد رايت هم گيتارش را گذاشته بود زمين و به نواختن ارگ و کيبورد روي آورده بود.

ريچارد رايت شايد بيشترين گرايش کلاسيک را در ميان بچه هاي پينک فلويد داشت، در همان دوره هم گير داده بود به بررسي آثار برگزيدگان و بزرگان موسيقي الکترونيک مانند کارل هاينس و اشتوکهاوزن که با توليد صداهاي عجيب و غريب داشتند به مسير يکنواخت موسيقي آن دوران لگد مي زدند تا شايد راهي به سوي آينده پيدا کنند. همکاري باب کلوز با گروه خيلي طول نکشيد.

wright 111.jpg

يکباره مثل اينکه يکي دستمال کشيده باشد به چراغ جادو. سيد بارت مثل غول پريد بيرون و مثل توفان چند دور چرخيد و مثل تندباد همه چيز را به هم ريخت. هنوز بيست و يکي، دو ساله بود که به پينک فلويد پيوست. باب کلوز يک آدم با روحيه مقرراتي و با نظم و ترتيب حسابي بود و درست در مقابل يک ديوانه مثل سيد بارت که به موسيقي شرقي و عرفاني گرايش داشت و مثل يک چشمه خروشان دائماً داشت توليد مي کرد، هر روز يک کار تازه و يک فکر نو. دعواي کلوز مقرراتي و منظم با سيد بارت به کناره گيري کلوز انجاميد، سيد بارت همه کاره گروه شد. سيد بارت نام پينک فلويد را براي گروه پيشنهاد کرد.

قبل از اينکه شناخت دقيق تري از ريچارد رايت پيدا کنيم، بايد بدانيم که او هفته گذشته مرده است، در سن 65 سالگي و به خاطر سرطاني که مدتي طولاني با آن دست و پنجه نرم مي کرد. و پيش از اين سرطان هميشه ريچارد رايت يکي از آرام ترين و محبوب ترين مردان پينک فلويد بود. شايد آرام ترين بودن با محبوب ترين بودن در ساير گروه هاي موسيقي هرگز به يک معني گرفته نشود، اما براي گروه پينک فلويد که جدايي اعضاي آن يکي از مهم ترين لطمه ها را به ميليون ها طرفدار حرفه يي موسيقي جادويي پينک فلويد در جهان زد، محبوب ترين مرد گروه ريچارد رايت بود، همان کسي که هيچ نقشي در جدايي اعضاي گروه از همديگر نداشت. سيد بارت رفت و برايش ترانه «اي کاش اينجا بودي» را خواندند، چون اول پياله بدمستي کرده بود و مصرف وحشتناک مواد مخدر چنان مغزش را آشفته بود که ديگر ادامه کارش مقدور نبود. وقتي سيد بارت براي سال ها ناپديد و شايد بهتر است بگويم محو شد، کسي گمان نمي کرد پينک فلويد باقي بماند. در همان دو، سه سال حضور درخشان سيد بارت، او همه کاره گروه شده بود، موسيقي مي ساخت، مي خواند، شعر مي گفت و فکر مي داد، تصوير مي ساخت، بازي مي کرد. اما سيد بارت رفت و گروه پينک فلويد نابود نشد. مثلث ريچارد رايت، راجر واترز و نيک ميسون به زودي جوان خوش قيافه و خوش صدا و گيتاريست بي نظيري به نام ديويد گيلمور را پيدا کردند که علاوه بر اينکه گوش ها و حنجره اش براي ساختن موسيقي و خواندن کار مي کرد، شامه اش نيز براي احساس کردن بوي پول و ثروت کار مي کرد. شايد او بود که توانست پينک فلويد را به يک ماشين چاپ اسکناس تبديل کند. البته اينها شايعات و بدگويي هاي راجر واترز است و نبايد به آنها بهاي زيادي داد.

وقتي «ديوار» را ساختند کارشان مثل ديوار چين آنقدر بزرگ بود که حتي از روي تاريک ماه هم ديده مي شد. آنها تبديل به يک موضوع متفاوت در موسيقي راک شدند. چيزي بين رمان، سمفوني، اپرا، يا بهتر است اسامي ديگري نگذاريم، همان ديوار پينک فلويد ساخته شد. ديوار بيش از همه معماري راجر واترز را به عنوان خالق اثر بر خود حمل مي کرد، اگرچه اين شايد قضاوتي نه چندان درست باشد، ولي همين شد. راجر واترز ناخودآگاه رهبر گروه شد و ساختن فيلم ديوار و فاصله ميان توليد 1979 و توليدات بعدي باعث شد ميان اعضاي خانواده چهار نفري پينک فلويد اختلاف بروز کند. وقتي راجر واترز ضربه نهايي را با فاينال کات (1983) زد، گروه با او همراهي نکرد. راجر واترز به راه خودش رفت، معترض تر از ديگران و شايد با انعطافي کمتر. ديويد گيلمور و نيک ميسون نيز کارهاي مشترک ديگري را با هم انجام دادند، البته ريچارد رايت هميشه همراه آنها بود، نه هميشه، که اغلب اوقات. راجر واترز وقتي فاينال کات را ساخت ريک رايت با او همراهي نکرد، او از اندي بون به عنوان نوازنده کيبورد استفاده کرد. شايد به همين دليل است که دوستداران پينک فلويد سيد بارت جوان و قاطي پاتي، راجر واترز تکرو و راديکال، ديويد گيلمور تاجر مسلک و البته بهترين نوازنده گيتار و يکي از بهترين خوانندگان تاريخ موسيقي راک را در جدايي هاي مختلف گروه مقصر مي ديدند، اما ريچارد رايت همچنان آرام تر از ديگران و طبيعتاً محبوب تر از آنان بود.

شايد به همين خاطر بود که ديويد گيلمور در نامه يي که پس از مرگ ريچارد منتشر کرد، چنين نوشت؛ «هيچ کس جاي ريچارد رايت را نمي گيرد. او شريک موسيقايي و دوست من بود. در کشاکش جدال ها بر سر اينکه پينک فلويد چيست و چه کسي است، قدرت او اغلب فراموش مي شد. او مهربان، بي ادعا و سر به زير بود اما صدا و نوازندگي پراحساس و زنده اش، در بهترين کارهاي پينک فلويد نقشي جادويي داشت. در سال هاي مياني، به بسياري دلايل او مسير خود را گم کرد، اما در اوايل دهه 90 و با آلبوم ناقوس جدايي، سرزندگي، اشتياق و ذوق به او بازگشت و سپس واکنش تماشاچيان به حضور او در تور 2006 من سبب خوشحالي بسيار بود. اين نشان فروتني او بود که از آن همه تشويق هاي بي امان شگفت زده مي شد.»

Pink_Floyd_350720a.jpg

شايد بهتر باشد به نکته يي در مورد پينک فلويد اشاره کنم که اغلب از چشم ها پنهان مي ماند. براي من پينک فلويد و به خصوص برخي آثار آن مانند «ني زن در آستانه سپيده دم»، «پژواک ها»، «ديوار»، «حيوانات»، «روي تاريک ماه» و «سا ايرا» (راجر واترز) بيش از آنکه فقط آثار برجسته راک نيستند، اين آثار مثل آثار موتزارت که آثاري يگانه و منحصر به فرد در موسيقي کلاسيک هستند، آثاري متفاوت اند. پينک فلويد توانست سه نسل را با اين شيوه ساخت موسيقي و روايت و شيوه ترانه سرايي به طرفداران خود تبديل کند. من هرگز نخواهم گفت که راجر واترز نابغه يي چون موتزارت بود، اين انکار مکتبي است در موسيقي راک که شيوه يي نوين در توليد موسيقي را آموخت و بسياري از راک بازها هنوز متاثر از اين نوع نگاه و موسيقي اند. بهتر است به شيوه ترانه سرايي، نحوه توليد موسيقي، نگاه پينک فلويد به توليد تصاوير متحرک و ثابت موسيقي ها (پوسترها، عکس ها، کليپ ها و انيميشن) و شيوه اجراي موسيقي روي صحنه آنان نگاهي بيندازيم تا درک کنيم که يک تصادف دلپذير اين پنج نفر را در سال هاي مختلف کنار هم گذاشت تا خالق شيوه يي ويژه در موسيقي شوند. آنها بدون يکديگر نتوانستند به آثاري که با همديگر ساختند، برسند. آثاري مانند «ديوار»، «حيوانات»، «روي تاريک ماه» و «اي کاش اينجا بودي». تصور اين آلبوم ها بدون تمام گروه تصوري موهوم است.

دو بار توانستم به کنسرت راجر واترز بروم، يک بار در دوبي و با جمعيتي که به شوق ديدن راجر واترز 15 برابر پول بليت يک کنسرت عادي را داده بودند تا صداي راجر واترز را بشنوند و بار دوم در هلند و در ميان ده ها هزار طرفدار پينک فلويد که اغلب مثل هم لباس پوشيده بودند، 20 ساله ها مثل 60 ساله ها. در هر دو کنسرت به يک احساس فکر مي کردم، آيا اين آخرين کنسرت راجر واترز است؟ واقعيت مي گفت که بچه هاي بي ريخت موبلند آشفته موي سال هاي 1965 که ديدن لباس هاشان آدم را مريض مي کند، حالا ديگر 60 ساله شده اند و طبيعي است که يکي از همين روزها وقتي تلويزيون را باز مي کني خبر مرگ شان را بشنوي. البته طبيعتاً واکنش ما اين نخواهد بود که گريه کنيم يا آه بکشيم يا مثل طرفداران جوان جيم موريسون قرص بخوريم و خودکشي کنيم، نه، ما ويش يو ور هير را خواهيم گذاشت و به موسيقي فکر خواهيم کرد که شايد توليد انواع مشابه آن ديگر تکرار نشود.

ريچارد رايت پس از طي يک دوره دشوار بيماري سرطان در 65 سالگي درگذشت. او به جز اينکه نوازنده افسانه يي کيبورد پينک فلويد بود، در بسياري از آلبوم ها خواند و ترانه سرود. ترانه تابستان 68 را در آلبوم «مادر قلب اتمي» ترانه هاي پشت و رو شدن يا فرسودن درون را در آلبوم ناقوس جدايي و تعداد زيادي از ترانه هاي «روي تاريک ماه» و «کاش اينجا بودي» را ساخت و خواند. او در خواندن ترانه هاي آلبوم پژواک ها هم نقش زيادي داشت. ريچارد رايت علاوه بر همراهي با پينک فلويد، مانند اعضاي ديگر گروه آلبوم هاي جداگانه يي را نيز منتشر کرد. آلبوم «روياي خيس» (1978) و آلبوم «هويت» (1984) دو کار ويژه اوست. خيلي از آدم ها وقتي مي خواهند پينک فلويد را به تصوير درآورند، ناخودآگاه تصوير باب گلداف جلوي چشم شان مي آيد؛ خواننده بسيار موفق و محبوب انگليسي که در فيلم «ديوار پينک فلويد» آلن پارکر نقش بازيگر اصلي را بازي کرد. باب گلداف مثل جون بائز و بونو يکي از آنها است که هميشه ميان سياست و موسيقي پل زده است و توانسته است ميليون ها دوستدار موسيقي را متوجه مشکلات بزرگ بشري به خصوص فقر کند. وقتي باب گلداف خواست با کمک نلسون ماندلا کنسرت عظيم «لايو ايت» را براي کمک به آفريقا و گرسنگان برگزار کند، کسي باور نمي کرد که او بتواند گروه پينک فلويد را يک بار ديگر دور هم جمع کند. اما تلفن همه مشکلات را حل مي کند. در روز دوم جولاي 2005 براي آخرين بار پس از سال ها چهار مرد کنار هم ايستادند؛ راجر واترز، ديويد گيلمور، ريچارد رايت و نيک ميسون. اتفاقي که ديگر تکرار نخواهد شد. ريچارد رايت هفته گذشته در گذشت. او در يکي از سروده هايش که خود خوانده است چنين گفت؛

هيچ کس براي من لالايي نمي خواند
هيچ کس مجبورم نمي کندچشمانم را ببندم
پس پنجره را باز مي کنم و تو را در آسمان صدا مي زنم

ترانه ها | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/433

Comments

با سلام
آقا دستت درد نکنه ، خیلی تشنه خوندن مطلبت بودیم, دمت گرم!
شما که اونجائی چرا ضعیف عمل کردی ما دستمون از کنسرتای اونور کوتاست ,شما چرا دیگه !؟

Posted by: mahdi khalili at September 29, 2008 11:05 AM

دستت درد نکنه، خودم تا حالا کسی رو ندیدم که کارای
پینک فلوید رو شنیده باشه و مریدشون نشده باشه، برای من، اولین آهنگی که ازشون شنیدم کافی بود.
بازم ممنون، روح ریکی شاد بادا.

Posted by: آرش at September 29, 2008 12:05 AM

بازم از این مطلبها بذارین!
یاد ریک رایت بخیر! آرزوی دیدن پینک فلوید در کنار هم رو باید به گور ببریم

Posted by: javad at September 28, 2008 12:29 AM

ممنون بابت اين مطلب ِ بسيار زيبا، من با موسيقي ِ پينک فلويد به اصطلاح بزرگ شدم. روحش شاد. هنوز خاطره‌ي ديدن ِ اجراي معرکه‌ي ريچارد رايت و ديويد گيلمور در ترانه‌ي echos در پمپي را فراموش نمي‌کنم. هر بار که آن اجرا را مي‌بينم، اشک در چشمان‌ام حلقه مي‌زند.

Posted by: کاوه at September 27, 2008 05:27 PM

Post a comment




Remember Me?