پنجشنبه 28 شهریور 1387

روزهای روزنامه ها: کبوتر دو برجه

newspaper1.jpg

اينکه چطور شد رفتم بنيان و ستون طنز بنيان را آغاز و اتمام کردم، خيلي پاسخ عجيبي ندارد، اما اينکه چطور شد سر از روزنامه جام جم درآوردم و ستون طنز آنجا را مي نوشتم، از عجايب بود، توضيحش زمان مي برد و بايد از اول بگوييم که... که من الان قصد گفتنش را ندارم. اما، داستان اينکه اغلب نوشته هاي من در روزنامه تازه تاسيس جام جم همان نوشته هاي وب سايت نبوي آنلاين بود و نوشته هاي بنيان اندکي سياسي تر بود. تقريباً مي توانم بگويم در هيچ کدام شان تحت فشار نبودم. البته در جام جم بالطبع فشارهاي بيشتري موجود بود که با زبان خوش انتظامي مي شد بتمرگي را بنشين ترجمه کرد.

قصه آنکه دو مقاله در آن روز نوشته بودم، يکي اش نقدي بود عليه صدا و سيما و لاريجاني که البته صورت قضيه طبعاً طنز بود و قرار بود در بنيان منتشر شود و دومي نقدي بود بر شيوه رفتاري اصلاح طلبان که آن هم طنز نسبتاً نرمي بود که بايد در جام جم منتشر مي شد، به حکم اينکه نوشته بودمش براي ستون سخن روز نبوي آنلاين و نوشته هاي نبوي آنلاين در جام جم بازچاپ مي شد.

يک رفيق داشتم که حکايت اين دوبرجه بودن کبوتر طنز مرا نمي فهميد، برج طولاني جام جم علي لاريجاني کجا و برج هزار بار حمله و تسخير شده بي بنيان نشريات اصلاح طلب کجا؟ برايش گفتم که مقاله يي عليه لاريجاني نوشتم و مي فرستم براي بنيان و مقاله يي در نقد اصلاح طلبان نوشته ام و مي فرستمش براي جام جم. شيطان آمد گوشه لبش و زهر خنده يي نيش زد به من که؛ دندان هايشان را خوب شمرده يي، عليه راست در نشريه چپ ها مي نويسي و عليه چپ در نشريه راست ها... و خنديد، خنديدني،

تازه متوجه شدم، راستش تا آن لحظه اصلاً به اين حکايت فکر نکرده بودم، يعني اينکه از اين طرف بزنم به آن طرف و بالعکس، عجيب و عجب بود اگر چنين بود، با خودم فکري کردم و نوشته ها را عوض کردم، نقد صدا و سيما را فرستادم براي جام جم و نقد اصلاح طلبان را فرستادم براي بنيان.

فردا، وقتي به بن بست پنجم (اسم کوچه و ستون طنز روزنامه بنيان) رفتم، مسوول صفحه گفت؛ مطلب امروز مطلب خوبي بود، از آن حالت يک طرفه ستون طنز را درمي آورد، خواننده ها دوست دارند که آدم يک سوزن هم به خودش بزند. البته کسي با زدن جوالدوز طبيعتاً مشکلي نداشت. دو، سه ساعت بعد هم وقتي به روزنامه جام جم رفتم، سردبير گفت؛ مطلب امروز خوب بود، بچه هاي سازمان زنگ زدند و گفتند گاهي از اين چيزها بنويسيد، خوب است.

البته جام جم ماند و هنوز هم هست، گاهي اوقات برايم اي ميل هاي بامزه يي مي آيد، مثلاً خواننده يي مي نويسد، آقاي نبوي، هيچ وقت آن طنزهاي عميق روزنامه جام جم يادم نمي رود، من هميشه خواننده مطالب شما بودم، اصلاً عده يي مرا به عنوان طنزنويس آن روزنامه مي شناسند. گروهي هم، مثل پدرهايي که ده تا بچه دارند و چون اسم يکي از بچه ها يادشان نمي آيد همه را صدا مي زنند، مي گويند؛ ما طنزهاي تو را از روزنامه هاي جامعه، طوس، نشاط، عصرآزادگان بود صبح آزادگان بود چي بود، آريا و صبح امروز و مشارکت مي خوانديم. البته معمولاً کسي ياد طنزهاي بنيان نمي افتد، حالا چي شد گير داده ام امروز به بنيان، چون فکر مي کنم اصلاً بنيان قضايا خيلي مهم است، اگر در همان نشريات دوم خردادي بنيان درستي هم وجود داشت خيلي خوب بود، البته مي دانم کبوتر و قلم و قطره هاي خون و پرواز را به خاطر بسپار خيلي مهم است، ولي اين را هم مي دانم که گاهي بايد ريگ ته جوي باشيم.

يادم مي آيد که يک روز يک جوان را آورده بودند به روزنامه نشاط، فکر کنم نشاط بود. يک نفر زير گوشم گفت؛ گزارش نويس خوبي است. با خودم گفتم؛ باز هم اين شمس الواعظين نويسنده کشف کرده، شب جلسه تشکيل شد و من که هيچ جايي نداشتم و مجبور بودم در اتاق سردبير بنشينم شنيدم که قرار است مطلب او را بگذارند گزارش روز. شمس الواعظين مي گفت؛ خيلي حرفه يي يه. البته آن جوان که محمد قوچاني بود حالا آدم بزرگي است، البته آن روزها هم آدم بزرگي بود.

بحث جام جم بود و بنيان. فکر کنم در ميان نويسندگان نشريات اصلاح طلب محمد قوچاني بهترين کار را کرد، روزنامه نگاري را جدي گرفت.

سيد ابراهيم نبوي

این نوشته در روزنامه امروز اعتماد منتشر شده بود، اصل مطلب را در اعتماد ببینید

مقالات | بازگشت به صفحه اول

دنبالک

آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/425

Comments

thanks

Posted by: vahid at September 22, 2008 02:13 PM

salam
davar khan filaye sowtie hasanairo az koja maishe gir avord?
.........

دوست عزیز می توانید تعدادی از فایل های صوتی را در قسمت حسنی بشنوید.
ابراهیم نبوی

Posted by: meisam at September 21, 2008 10:39 AM

thanks for your notes which we all enjoy reading them,b regards

Posted by: mohammad at September 19, 2008 08:11 PM

Post a comment




Remember Me?