دوشنبه 4 شهریور 1387
دوشنبه 4 شهریور 1387

هر روز دارم می جنگم، مثل یک سرباز که دیگر نه برای وطن و مردم، بلکه فقط برای اینکه بلد است شلیک کند می جنگد. انگار می ترسم که اگر اسلحه را رها کنم، گلوله ای به قلبم شلیک می شود. عادتی شده است این جنگ هر روزه ژورنالیسم که اگر نجنگی انگار که نیستی، عادت می کنی که هر روز صبح بلند بشوی و یک روز دیگر و یک روز دیگر و یک روز دیگر.....
می گوید: رهایش کن، تمام
می گویم: او رهایم نمی کند
می گوید: ننویس، مگر مجبوری؟
می گویم: مجبورم و بدتر، عادت کرده ام
می گوید: ترک عادت کن، مرض که نمی گیری؟
می گویم: شاید، نمی دانم، اضطراب دارم
می خواهم رها کنم، نمی توانم. نمی خواهم نویسنده روزانه باشم. نمی خواهم از سیاست بنویسم، مریض شدم، هر روز دارم بیشتر و بیشتر با سر در آشغالدانی سیاست فروتر می روم. فروتر و فروتر.
پنجاه سال گذشت، چند ماهی مانده البته. پنجاه کتاب حاصل این ده سال است، از 77 تا 87 و وقتی ورق شان می زنم می بینم تهش آن نیست که می خواستم، کمیت وحشتناک که اگر در ایران بودم و می توانستم همه کارها را منتشر کنم، الآن صد تایی کتاب بیرون آمده بود. حالا می خواهم از پنجاه سالگی از ژورنالیسم و روزانه نویسی و سیاست زدگی بیرون بزنم. می خواهم از نوشتن لذت ببرم، می خواهم با زبان کار کنم، می خواهم به فرم بپردازم. می خواهم یک بار تمام آن سی هزار صفحه ای که نوشتم را غربال کنم و از میان آنها بیست جلدی نگه دارم و از این پس فقط کارهایی بکنم که ذهنم را قلقلک می دهد، قلقلک نیست، خارشی است ده ساله که به جانم افتاده است. فقط نوشتن درمانش می کند.
کلی رمان و داستان کوتاه و تحقیق و طنزهای فرمالیستی دارم که بخاطر نوشتن روزانه نمی توانم به آنها بپردازم. همه چیز نصفه نیمه مانده و من حسرت کار دارم، کار نوشتن برای خودم. دیوانه وار، حقیقی، عمیق. در مغزم شخصیت هایی متولد شده اند، عاشق شده اند، ترسیده اند، گریخته اند، رفته اند و بازگشته اند، یکی شان گلوله خورده و وسط جنگ مانده و من آنها را در بسته های کاغذ کتابخانه ام یا لابلای فایل های کامپیوترم نصفه و نیمه ول شان کرده ام. از دستم عصبانی اند. آنها را باید رها کنم تا زندگی کنند. رهایشان نکنم، رهایم نمی کنند.
می گوید: نوشتن طنز روزانه را دوست نداری.
می گویم: دیوانه وار، من همانم که می توانم و باید هر روز بنویسم.
می گوید: پس چه مرگت است، تو که داری می نویسی؟
می گویم: من به حافظه ام بدهکارم
باور نمی کنید اگر بگویم فقط به این دلیل اعدام شد که به هر که گفته بود می خواهد بکشد کنار و همه چیز را رها کند، همه درها را برویش بسته بودند. باور نمی کنید اگر بگویم عاشق زندانبانش شده بود و چنان دل به هم بسته بودند که هر دو همه چیز را رها کردند و در شهر رها شدند. باور نمی کنید اگر بگویم دختر مجتهد شهر که تغییر ایدئولوژی داده بود، در خانه تیمی قبل از انقلاب یک شب ده بار توسط تنها کسانی که به آنان اعتماد داشت مورد تجاوز قرار گرفت، و فردای آن روز به ساواک پناهنده شد، چون اعدام برایش راحت تر بود. باور نمی کنید اگر بگویم مست لایعقل رفته بود دفتر نخست وزیر جمهوری اسلامی که پولی بگیرد و اجاره خانه اش را بدهد و همه می گفتند از عشق امام دیوانه شده، به هیچ چیز باور نداشت. باور نمی کنید اگر بگویم فقط به این دلیل تمام عمر حسرت کشورش را کشید و در بیابان های اردوگاهی در عراق بی باور و بی یاور ماند تا مرد که یک روز عاشق چشمان دختری شده بود که اسلحه و عدالت و آزادی را هم خانواده می دانست. باور نمی کنید اگر بگویم سالها گوشه خانه آواز می خواند، در حالی که همه ترانه هایش را حفظ بودند و او نمی خواست در خیابان کسی را ببیند. باور نمی کنید اگر بگویم زن فمینیست عاشق مرد روشنفکر شده بود و در زندان مجبور شد به عنوان همسر دوم با او ازدواج کند. باور نمی کنید اگر بگویم یکی از تئوریسین های فاشیست ترین روزنامه مذهبی کشور سالها با معشوق زنش مجبور بود در یک خانه زندگی کند و می ترسید دیگران بفهمند و جرات نمی کرد حتی از زنش جدا شود. باور نمی کنید اگر همه این باورنکردنی ها داستان نشوند، جان نگیرند، آن سالهای دشوار 1356 تا 1370 را روایت نکنند. سالهایی که زیر پوست شهر زندگی دیگری جریان داشت و گویی که خانه و خیابان نه پنج متر که هزاران کیلومتر فاصله دارند. من زیر پوست شهر را دیده ام و باور نمی کنی که آن زندگی وجود داشت و شاید که دارد. مثل پیرمردی که می خواهد تمام آنچه را که دیده است روایت کند تا بمیرد، تشنه نوشتن آن روزگارم. روزگار زندگی های وارون و خیابان های ویران. زبان نوشتن اش را می دانم و اگر ننویسمش با حسرت خواهم مرد.
می گوید: چه می خواهی بنویسی که دیگران ننوشته باشند؟
می گویم: نوشتند، اما روایت من روایت دیگری است.
می گوید: همه همین را فکر می کنند، چرا فکر می کنی حرفی تازه داری؟
می گویم: عشق و نفرت تصویری غیر زمینی از آدمها ساخته است، من تصویر زمینی شان را می خواهم روایت کنم.
می گوید: کدام تصویر را دیگران نگفته اند؟
می گویم: هنوز کسی نگفته است عشق و ترس چگونه همخانه می شوند.
می گوید: می خواهی بنویسی که چه بشود؟
می گویم: می خواهم بنویسم تا از شر حافظه ام راحت شوم، موریانه ها مغزم را می خورند.
می گوید: حالا که می نویسی و می خندانی و دل آدم ها را خنک می کنی، چرا راهی دیگر؟
می گویم: آنچه می خواهم بنویسم آخر خنده است، طنزی است تلخ از زندگی همه ما
ذهن و زبان آدمی یگانه است. جهان از نگاه هر کس چیزی است متفاوت با دیگران. من روایتی دیگر دارم. نه، اشتباه نکن. من نمی خواهم رازی را فاش کنم که نمی دانی. رازی در دل من نیست، من می خواهم بگویم آن که تو را ترسانده بود، از همه بیشتر می ترسید. می خواهم بگویم آن که تلخ ترین نگاه را داشت عاشق ترین بود. می خواهم از زندگی دوگانه بنویسم.
می گوید: همه اش می گویی می خواهم بنویسم، می خواهم می خواهم می خواهم....
می گویم: نوشته ام، بارها نوشته ام، زمانی می خواهم تا خاطرات را به زبان زمان تبدیل کنم.
می گوید: از همان بازی های روشنفکری؟
می گویم: برای من ارزش نوشتن فقط در بازی هاست، بازی با زبان
می گوید: چرا نمی جنگی تا از زبانت برای پیروزی استفاده کنی؟
می گویم: پیروزی در کار نیست، اگر بکشم شکست می خورم و اگر بمیرم هم شکست می خورم.
می گوید: چه خنده ای می شود داستانت
می گویم: اگر بدانی که زیر بمباران تهران داشتیم جوک می گفتیم بیشتر می خندیدی
می گوید: اگر به جای جوک گفتن می جنگیدی الآن پیروز شده بودی
می گویم: پیروزی افسانه است. ما همه شکست خوردیم. وقتی رویای مان 2500 سال قبل از ماست یعنی سالهاست که شکست خورده ایم.
آشفته ام. از جنگیدن خسته ام. از خندیدن خسته ام. از گریستن خسته ام.
نگاهی می کند و هیچ نمی گوید.
آدرس دنبالک اين مطلب: http://www.doomdam.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/386
نوشته های شما رو هراز چند گاهی که هنوز فیلتر شکنم کار می کند،میخوانم.من با کتاب سالن 6،با شما آشنا شده ام ولی باید بگویم که بدبختانه با سیاست چندان آشنا نیستم.و به جرات می توانم بگویم 95 درصد از هم سن و سالان خودم هم بدین گونه اند.من که دانشجوی سال دوم کامپیوتر هستم، احساس می کنم چه فرق بزرگی است میان ما ها و کسانی که بر خواستشان پافشاری می کردند و به هدفشان می رسیدند.نادانی اعملا زور را بر ما آسان تر کرده است.تا زمانی که نتوانیم دلایل اصلی و اهداف اساسی دولتمردان را کشف کنیم حتی به ظلمی که بر ما روا می داند آگاه نخوایم شد و اگر ندانیم در چه جاکعه ای زندگی می کنیم و اگر ندانیم چه آینده ای در انتظار فرزندان ما خواهد بود،آیا اجازه ی زندگی داریم؟ما تنبلان از خود راضی بی شعور.
از شما ممنونم.فقط اجازه می خواهم که گاه گداری مطالب شما را البته با ذکر منبع در وبلاگم قرار دهم.
اگر جواب مثبت بود،چگونه از آن مطلع شوم؟
هیچ اشکالی ندارد، از همین جا مطمئن شو
ابراهیم نبوی
Posted by: مسعود حسینی at September 9, 2008 03:40 PM
davar azize ma ....nabavi hamishe .... yadet hast 7 sale pish vaghty avalin bar matlabi neveshte boodam cheghdar ba shogho zogh amadam pishet o barayat khandam .... daftare nader kashani.. roberooye parke saiee... hala man gharghe in kar shodam ... minevisam .. barname televisioni misazam ... mojri gari mikonam va behich koja naresidam ... khaste shodam .... ama ashegham...
Posted by: sam allameh at September 9, 2008 02:28 PM
داور جان
با خواندن اين نوشته ات غمي عميق در قلبم لانه كرد. البته تو در سياست غرق شده اي چون بابت سرزمين مادري ات احساس مسووليت ميكني. چون بابت بدبختي مردمي كه در اين سرزمين كابوس تلخ زيستن را تجسمي همواره بخشيده اند، رنج مي بري. من درد تو را ميفهمم. از وقتي خودم را شناخته ام ، جامعه با حقايق تلخ و مصيبت بار هر روزه اش بر من تاخته است. با جلوه هاي غير انساني خشونت بارش كه براي جهان مدرن هر يكي از آنها فاجعه اي نا بخشودني است. احساس تو را مي فهمم: تو عاشق وطنت هستي. ولي به جز آن جامعه شناسي پخته، دردشناسي با ذوق،هنرمندي بي نظير و نويسنده اي جامع الاطرافي.طنز هاي سياسي روزانه ات از همين احساس عميق مسووليت تو سرچشمه ميگيرند و احساس شيرين فرو نشاندن عطش را براي خوانندگانت به ارمغان مي آورند. با اين وصف به قول ما اعتماد كن. حتي اگر رنج اين محروميت را به ما بچشاني، در آرزوي خواندن داستانهايي كه در دل داري،صبورانه به انتظار خواهيم نشست. همه هر چه نوشته اند متفاوت از تو بوده است. چون هر بشر با ديگري تفاوت دارد. آنچه از چشمه ي حافظه ي تو بجوشد به يقين منحصر به فرد و يكتا خواهد بود.
Posted by: بامداد اميد at September 9, 2008 11:28 AM
لطفا" دیگه ننویسید چون نوشته هاتون هم مثل حرفهای رهبر تکراری شده و هم مثل حرفهای احمدی نژاد مبتذل!
Posted by: رکسانا at September 8, 2008 11:40 AM
ye melato shad mikoni age dast az siasi neveshtan bardari ... zemnan aghaye nabavi vaght kame! bejonb har akri ke mikhai bekoni faghat bejonb
Posted by: faranak at September 8, 2008 08:48 AM
آقای نبوی... شما دیگه اشکمونو در نیارید. سیاهی های این رژیم فقط با طنزهای شماست که لبخند به لب ما میاره... مسایلی که فقط باید براش گریه کردو شما به قدری شیرین به طنز می گید که آدم به همه حماقتها می خنده. بنویسید آقای نبوی.. بدونید تو دل خیلی از مردم ایران جا دارید. من فقط می خوندم نوشته هاتونو. اما نمی نوشتم براتون اما الان لازم دیدم تشکر کنم از شما
Posted by: لیلا at September 6, 2008 09:40 PM
هميشه متنهاتو مي خونم و ازش نمي تونم دل بكنم ولي اگه اين قسمت رو براي جمع اوري امار نوشتي بايد بگم من از لدت طنزات ميگذرم چون با طنز سياسي روز ماندگار نمي شي ولي با داستان اگه وصلش نكي به زمان پايدارو ماندگار ميشي و خيلي دوست دارم ماندگار بشي
Posted by: anik at September 6, 2008 07:57 AM
عدم انتشار کامنتم که به این معنی نیست که به دستتون نرسیده؟
بعضی وقت ها که کامنت هام منتشر نمیشه احساس اهمیت می کنم
اوهوم
به هر حال پیر شدی
همین!
Posted by: سرگیجه ها at September 6, 2008 01:45 AM
با سلام!
جناب نبوی
نوشته ی تلخی بود. نمی دونم میشه نام طنز تلخ رو بر رو اون گذاشت یا نه! "باور نمی کنید اگر بگویم دختر مجتهد شهر که تغییر ایدئولوژی داده بود، در خانه تیمی قبل از انقلاب یک شب ده بار توسط تنها کسانی که به آنان اعتماد داشت مورد تجاوز قرار گرفت، و فردای آن روز به ساواک پناهنده شد، چون اعدام برایش راحت تر بود." اما اطمینان دارم که میشه گفت که نوشته ای تلخ بود... و البته بسیار تاثیر گذار...
هر چند که معتقد نیستم که نوشته های جدی شما از نوشته های طنزتون بهتره؛ بلکه معتقدم تمام نوشته های شما با هر شکل و هر موضوع و هر مضمونی قوی و گیراست .
معتقدم که شما یکی از نوابغ دوران ما هستید. یکی از برجسته ترین شخصیت های دوران.
به هر شکلی که بنویسید و در هر کجا که بنویسید (چه طنز روزانه ی سیاسی چه کتاب های طنز و غیر طنزی که دوست دارید) ما همیشه همراه شما هستیم!
امیدوارم پاینده و پیروز باشید!
Posted by: نوید at September 6, 2008 12:00 AM
Ebrahim khan
Zendegi sakhti dare,dahane baste,lab haye dookhte,cheshmane sookhte goosh haye parde daride ziadand,man khodam be shakhse tanz nevisam,moghallede shoma,az shoma ytaad gereftam,vali hanuz too maktabetun too kelase avvalam...
be ma hyam hagh bedid bedunim doonestani ha ro,beshnasim nagofte ha ro,hess konim dard ha ro...
shoma harvaght dastoor befarmayid,dar har amri dar khedmatetunim
Baradar ba naneveshtan nagozar barge haye khat nakhordeye hagh be janeb gerefte, kambude ettelaate amsale mano be rokhemun bekeshan;) chakerim
Posted by: ,ali at September 5, 2008 01:40 PM
سلام.
خوبين؟
خسته نباشي هم درد
حظ كردم و گريستم با خستگيت و گريستنت!
ما نسل سوخته ايم
برايمان بگو!
از زير پوست شهر!
تشنه ي دانستنيم!
آگاهمان كن!تا باورتان كنيم!
شايد جنگيديم!
2500 سال ميجنگيم!
تا آنگونه شويم كه 2500 سال پيش بوديم!
Posted by: كيان at September 4, 2008 07:23 PM
سلام
من با شما هم عقیده ام آقای نبوی
راستی به نظرت اگر روزنامه اعتماد تیتر بزند
"نبوی مرد!"
تو مردی یا بهزاد؟
تو همه فاکتورها را برای اینکه یک نویسنده خوب باشی داری
ساده است
یک نویسنده با قریحه طنز بالا(طنز را بو میکشی لا مذهب) تو!
وقتی این همه موجود خنده دار یکجا جمع شده اند و خصوصا اینکه دستشان برای پس گردنی زدن به تو نمی رسد!
اما ظرفیت هر چیزی تمام میشود
دیگر نمی شود به محمود 666 خندید
تو می توانی فوق العاده بنویسی
ما دیگر نمی توانیم بخندیم
تو نوشتن را میفهمی
دغدغه کلمات میدانی چیست
داستان های کوتاه تو بد نیست......
اما آقای نبوی عزیز درست است که شما در جایگاهی هستید که میتوانید برنامه های آینده خود را برای عموم اعلام کنید و آنها به سرو کول شما بپرند(حتی برنامه هایی چون رانندگی مینی بوس در خط آستارا اردبیل)....
اما...
تو دیگر نکن!
هر کاری میخواهی بکن اما بازی نکن
با مردمی که طنز تلخ هر روز روی صفحه موبایلشان جاری است
من خوب میدانم که آشغالدانی سیاست جای تو نیست
گفتی تند روی کردیم، گفتند دیدید تند روی کردند؟
از سر در دربست اوین تو را آوردند جلوی چشممان
دیدید تندروی کرده؟ روم به دیوار غلط کرده؟
من از همان موقع میدانستم جای تو کجاست
سالهاست که هروقت همدستان برانداز!!!(دانشجویان بی گناه) سابق را میبینم و سخن از تو می آید در مقابل الفاظ نه چندان خوشایند آن ها میگویم و فقط میگویم
نویسنده فوق العاده ایست!
پس همان باش که هستی
Posted by: سامان at September 4, 2008 11:32 AM
من دانشجوي ارشد جامعه شناسيم.غرض اين كه منم زير پوست شهر رو ميبينم و نميتونم ساكت بشينم.حداقلش اينه كه به جاي صحبت از رنگ مانتو گپ سياسي ميزنم.آقاي نبوي شما نوشته هاتون رنگ ادبي قوي داره.من الان 25 سالمه و از 19 سالگي نوشته هاي شما رو ميخوندم. چاپلوس نيستم اما به ندرت طنزي به اين زيبايي و گويايي خوندم. شما عينكي هستين كه كمك ميكنه ماها زير پوست شهر رو بهتر ببينيم. شما بنويسين. روايت شما رو هيچكس ديگه اي نداره و نميتونه داشته باشه. شما يه مارك هستيد.سايتتون كه فيلتر شده جووناي ايراني نوشته هاتونو به هم ايميل ميزنن.لطفا درمورد دوستهاي ما كه 50 روزه تو بازداشت هستند هم چيزي بنويسين. دوست هايي كه از نخبه ترين بچه هاي دانشگاه بودن و ممنوع التحصيل شدن.بعد هم به ناكجا آباد فرستاده شدن.دوستايي كه براشون خون گريه ميكنيم و كسي صداي گريه هامونو نمي شنوه. دوستون دارمhttp://tabriz-peygiri.blogfa.com
Posted by: مهرناز at September 4, 2008 02:26 AM
مرد! همون کاریو بکن که قلبت میگه.....
Posted by: MK at September 3, 2008 11:45 PM
بيا بشكن !
تو هم :"قلك..."
مگر اندخته هايت
از لجام مرگ بگريزند...
وگر نه همچو گنجي در حجاب خاك
مي پوسي !
و ماري از غرورت
پاسبان تو!
Posted by: masoud at September 3, 2008 11:09 AM
صحیفه ی وبیه ی "ملانصرالدین"تازه آمده ومی خواهد طنز را جدی بگیرد.می گوییدنه.بسم الله..
http://mollanasraddin.blogfa.com
اقل عباددرادراک الفاظ ومعانی _ میرزاجلیل ثانی
سرمحررصحیفه ی وبیه ی "ملانصرالدین"
Posted by: میرزاجلیل ثانی at September 2, 2008 06:48 AM
بسمه تعالي
خدمت مقام معظم امام زمان (عج)
با اسلام،
احتراما به استحضار مي رساند اينجانبان سكنه روستاي دورافتاده “كركانج آباد مكتانه” عاجزانه استدعا داريم فكري به حال ما بنماييد.
همانطور كه خودتان هم مي دانيد چند سنه اي است كه شخصي به نام محمود احمدي نژاد رئيس جمهور اين مملكت شده است. البته ما كه به خاطر 50 هزارتومن شيخ به ايشان راي داده بوديم و به خاطر اينكه وقتي خواب بود راي هايش را ريخته اند جلوي گوسفندها، در دور دوم شركت نكرديم. اما حالا ديگر كارد به استخوانمان رسيده. طبق روزنامه هايي كه هفته پيش برايمان آوردند روستا و ميرزا بنويس برايمان خواند اين آقا گفته است كه شما مملكت را اداره مي كنيد. ما هر چه ميان خودمان مشورت كرديم به نتيجه اي نرسيديم پس گفتيم نامه اي براي شما بنويسيم و از كم و كيف قضايا سوال كنيم:
آيا شما واقعا داريد مديريت مي كنيد؟ پس اين گراني ها و مصيبت ها چيست؟ اگر اينگونه است لطف كنيد و دست از مديريت برداريد و بگذاريد ما به زندگي مان برسيم. آقا گراني به درك!! ما قبلا هم گراني ديده بوديم. حتي زمان حمله انگليسي ها كه نان هم گيرمان نمي آمد زنده مانده بوديم. ولي حالا با اين واردات فراواني كه مي شود و اين خشكسالي، ديگر امسال چيزي چيزي نكاشته ايم و احتمال دارد اين بار جان سالم به در نبريم!!
اما اگر شما مديريت نمي كنيد پس اين آقا دروغ مي گويد؟ ببينيد آقا اين مش رجب ما كه خيلي آدم رك و صريحي مي باشد مي گويند از شما بپرسيم كه دست شما و محمود در دست هم است يا نه؟ و آيا واقعا عده اي وجود دارند كه دارند مافيايي مي كنند؟ پس اينكه محمود تا حالا اسم هيچكدام را نگفته تا ما با همين بيل هايمان حسابشان را برسيم براي چيست؟ آيا زورتان به اينها نمي رسد؟ يا اينكه نمي خواهد اسمشان را بگويد؟ آيا نگفتن اسم اينها خيانت به ما مردم ستمديده و مظلوم نيست؟ اگر هم اينها وجود ندارند و خودش عرضه ندارد يا اقتصاد نمي داند چرا نمي گويد تا ما همين پسر غلامحسين را كه در دانشگاه شهر در رشته اقتصاد درس خوانده ولي الان در شهر بيكار و علاف است را براي كمكش بفرستيم؟
آقا شما هم مي دانيد قيمت برنج الان چند است؟ قند يا شكر را چه؟ حالا البته پودر رختشويي زياد به ما ربطي ندارد. ما هنوز هم خدا را شكر لباسهايمان را با همان گل رختشويي مي شوييم.
آقا جان لطفا تكليف ما را روشن كنيد. يا شما مديريت مي كنيد يا نمي كنيد. اگر مي كنيد اين چه وضع كردن است؟ اگر نمي كنيد خوب بگوييد كه مي كند تا ما تكليفمان را بدانيم.
زياده عرضي نيست آقا. فقط جانمان فدايتان زودتر يك جوابي بدهيد كه مي ترسيم فردا صبح كه بيدار شديم آب خوردن هم گيرمان نيايد.
با تشكر و آرزوي تعجيل در فرجتان
اهالي روستاي كركانج آباد مكتانه
كتبت في التاريخ 27 جمادي الأول 1429 بقلم العبد الضعيف ميرزا بنويس
Posted by: hassan at September 2, 2008 05:32 AM
با درود :
اميدوارم هيچوقت اين جنگ را رها نكني . بجنگ و به ما اميد برسان . به مايي كه جنگيدن را از ياد برده ايم . و .... مرده ايم .
Posted by: حبيب at September 1, 2008 10:41 PM
مرگ بر جمهوری اسلامی
زنده باد جمهوری سوسیالیستی
Posted by: Zohre Sogoli at September 1, 2008 05:37 PM
سلام آقای نبوی
ببخشید این کامنت در اصل مربوط به نوشته اخیرت در روز آنلاین تحت عنوان خلاصه تاریخ معاصر ایران هست. باورم نمیشه ولی از لحظه ای که خوندمش بغض داره گلومو فشار میده...
Posted by: رامین at September 1, 2008 02:42 PM
با سلامی به ابراهیم نبوی که دلش شکسته و دل گرفته که می شود من هم بی اختیار اه می کشم. 27 سال دارم و در همان زمان که در توس و نشاط و جامعه می نوشتی یادم می اید روزی 100 توان پول توجیبی داشتم 50 توانش را بلیط اتوبوس می خریدم و 50تومان بقیه را از کیوسک روزنامه ای را می خریدم که در ان نبوی و بهنود می نوشتند. به نظر من سربازت که تیر خورده فرار نمی کند می خواهی چکارش کنی غیر از اینست که یا در قصه ات می میرد یا می ماند و شیمیای شده باید بسوزد و بسازد غیر از اینست که سالها بعدش که امروز باشد از خدمتی که کرده نادم است و یا گوشه ای برای خودش می خزد و در فقر و نداری اما مردانه و با صلابت می زید یا غیر از اینست که شده است کاسب.ابراهیم نبوی می دانی همیشه هستند کسانی که قلمشان جدی است و می نویسند انچه که می توانند .اما بسیاری از حرفهاست که در قالب طنز فقط بیانشان میسر است و اگر بخواهی در یک نوشته ای جدی بگویی خیلی ها را تاب شنیدن برایشان میسر نیست.
طنزت ، طنزت کارت درست است بدون اینکه قلم را الوده به آلات اساقل کنی و هرزگی داشته باشی انچه را که باید بگویی می گویی .چه کسی می تواند غیر از تو بنویسد ابن سینا ممنوع الورود شد یا بگید روشنفکر ما زمانی که حکومت اجازه سخن گفتنش می دهد فکر می کند باید شورش کند. چه کسی به غیر از تو می تواند بگوید اگر قالیباف ویروس چرکین احمدی نژاد یا خاتمی و نمی دانم میتی خان کروبی رییسجمهور شود چه می شود و چه نمی شود باور کن من بسیاری از واقعات جامعه ام را در طنزهای تو پیدا می کنم مختصر و مفید.ابراهیم نبوی می دانم دلت گرفته است تو با ان که می گوید اگر رژیم عوض شد من 3 ماه می مانم در ایرا وبرمی گردم لندن فرق داری تو با تمام وجودت جامعه ما را می شناسی طنزت رابنویس که برخی وقتها ی گریاندمان بنویس ابراهیم بنویس ما تنها یک ابراهیم نبوی داریم.
Posted by: mahdi at August 31, 2008 11:47 PM
آدم وقتي شب و روز با كسي باشه ديگه بهش هي سلام نمي كنه
ولي سلام
.
راجع به عشق و ترس هم نوشتن. هرمان هسه . چند بار اينكار رو كرده.
.
شايد بشه خلاصه ي داستانها و نوشته ها رو نشون ملت مشتاق داد. تا اونجايي كه به كپي رايت و بقيه ي مسايل ضربه نزنه. گزارش پيشرفت كار و ...
التبه هر كسي تو نوشتن سبك خودش رو داره(مثلا دوست امريكاييمون "همينگوي" به شدت اينكار كه قبل از اتمام نوشته، كسي بخونتش رو نهي كرده)، ولي خوب؟! بعضيا مثل ابراهيم نبوي اگه بخوانم نمي تونن رو قواعد و اصول عادي راه برن. خصوصا كه خودشون خط شكنم باشن!
.
بديش اينجاست كه يه جورايي به ميلونها، نه، هزارها، اصلا همون يدونه مخاطب بدهكار ميشه آدم.
مسئوليتش شبيه مسئوليت آقايان نيست كه بزور دارن حجاب رو از سر مردم برميدارن(آخرش برداشته مي شه ديگه!)، ولي ...
نمي دونم
...
يادمه همه مي رفتن بالا شعراي طنزشون رو مي خوندن.
يه دفه يكي مي يومد كاسه ي همه رو بر مي چيد
بعدش هيش كي روش نمي شد بره بالا!
...
"بزرگترين كشف جانور شناسي سياسي" . واژه اي كه نميدونم از كجاي ابراهيم نبوي در اومده بود و باعث شد بعد از مدتها از ته مهاي دل بخندم.
...
خالي از اشكال نبود.
خالي از ترس نبود.
خالي از ابداع نبود.
ولي بود
و هست
و تا باد چنين بادا!
Posted by: majid at August 31, 2008 05:07 PM
سلام داور,
می خواستم صفحه ها برایت بنویسم,یعنی شاید یک روز هم اگر مجالی باشد کلمات را پخش کنم روی کاغذ و آنقدر غربالشان کنم که...حیف که غربال ما هم سوراخ هایش به بزرگی رویا هاییست که در گذشته(اگر دوست داشتی بخوان 2500 سال پیش) جا گذاشتیم.
نه,پس در نهایت خستگی انگار محکوم هستیم به نوشتن,جنگیدن,خندیدن و گریستن.
شخصیت خودت و نوشته هایت را بسیار دوست دارم.
پاینده باشی,
میرزا
Posted by: میرزا at August 31, 2008 04:31 AM
به نام جــــــــــانبخش
نوشته ات تکانم داد، مثل همیشه
اما این بار…
یادم آمد روزهایی راکه تازه سری توی سرها در آورده بودم. تازه خودم را در مسیر جریان نوپا اما پر حکایت اصلاح طلبی بعد از سالها سکوت پیدا کرده بودم.
دانشجویی بودم مشتاق و پر امید که دلش برای خاک استوار و زرین میهنش می تپید.
عاشقی بودم که جان و روحش فدای مردمی خونگرم، آرام و صبور با فرهنگی بدیع و اصیل بود. مردمی که در عین اندوه،همیشه شــــــــاد و غرق شادی ، ….
جوانی بودم که در دوران پر مشقت ، پر حکایت و پر از باید ها و شاید های جنگ خانمانسوز پا گرفته بود،
در خانه پدری جز عشق به مام میهن نیاموخته بود و آرزویش تنها جرعه ای آسایش برای مردم درمانده از سرنوشت نامعلوم و بیچاره از جبر حماقتها بود.
تو می نوشتی و دیگران هم.
آنانکه میخواندند اما مردمان بودند.
تو را پیدا کردم در حاشیه صفحۀ روزنامه ای دگراندیش.
زیبا می نوشتی…
دلم شاد میشد از نکته سنجی ات.
گاه خنده بر لبم می نشست و گاه اشک بر گونه. گاه دلم می لرزید از جسارتت.
نامت را به خاطر سپردم،
ستون پنجم ات شد روزنامه ام…
خبر داغ از تو می خواندم
روزنامه ها پی هم بسته می شدند و ما همه نگران از دست دادن سوسوی نور امیدی که تو و دوستانت حافظ آن بودید.
زبان تو، زبانتان، شد زبان دانشجو…
حسنی ات شد گرمی بخش محفل ها.
نوشتی و ما آلودۀ خواندن. نه به خاطر شادی و خنده، نه…
به خاطر بازگوی آنچه که هر روز میدیدیم و می شنیدیم.
اما آنچه تو می نوشتی حرف دل عام بود، صدای خاموش ملت…
میدانم که سنگ خارا هم در برابر امواج فرسایش جبری را به جان میخرد، اما همچنان سنگ خاراست.
میدانم که روح و جسم مردان و زنان این مرز و بوم زیر آماج ناملایمات نه امروز، نه تنها در دهه های اخیر، که در طول تاریخ به دست نا مردمان ساییده و پژمرده شده، اما با این حال طراوت و اصالت باطنی خود را به هر قیمتی که شده حفظ می کند.
میدانم که دغدغه ات عین کلمۀ ” تضاد ها ” ست
میدانم که خسته ای…
نه از نوشتن، که هنر توست
نه از جنگیدن، که هدف توست
نه از تکرار آنچه باید یادآوری شود…که میراث آیندگان است و بس.
تو خسته ای چون حکایات سرنوشتمان مسلسل وار بر پیکرۀ بی رمق روزمره گی بیداد می کند.
تو خسته ای چون به دنبال گمشده مان در طوفانی سخت فریاد می کشی ، اما صدایت …
باز دلنشین است.
ما هم خسته ایم ، یاور.
نه از خواندن…که سلاح ماست
نه از جنگیدن… که هدف ماست
نه از تکرار آنچه باید تکرار شود.
که ساییده روح مان را سیل عظیم و عصیانگر، اما تو خالی.
که صدایمان در سکوت بعد از طوفان گم است
که یاریگری نیست.
ما هم خسته ایم از تضــــــــــــــادها
ما هم پر شکسته ایم، یاور.
که شکستند پرهامان را به وقت اوج گرفتن.
نه فقط به وقت تموز،که هر زمان که موسم پر گشودن بود.
الغرض…
عادت نکن به نوشتن!
عادت سوزنده است و بازدارنده.
که آنچه به ما کرد همین عادت بود به آنچه نمی بایست باشد.
که….
بنویس آنچه باید…
به خاطر عطش منتظران.
تا مرهمی باشد برای آنانکه زبان به داغ زمانه بسته دارند.
بنویس تا زنده بماند روح بزرگ و خستگی ناپذیر مام میهن که در عین آرامش و گذشت، تازیانۀ نامردمان را بر شانه های خود با استقامتی بزرگوارانه پذیراست به امید روزی که سربلند برخیزد.
بنویس تا یادمان نرود، آنچه به آن خو گرفته ایم، آن نیست که باید،
که حقیقت ماندنی است،
که قیمت زندگی و آزادگی ارزان نیست.
بنویس تا دیگران، بازیگران، یاریگران بخاطر بیاورند آنچه باید.
بنویس به امید روزی که نوشتنت، خاطره ای خوش شود از سرنوشت خانۀ پدری.
و امید به ساختن فردایی بهتر…
بنویس به نام آنکه به نامش جهان به دوران است
به عشق آنچه نبودش، دوزخ مردمان است
سید،تو زبان مردمی،
بنویس!!!
یا حق.
Posted by: Pour e IRAN at August 30, 2008 10:23 PM
بی صبرانه منتظر کتاب زیر پوست شهر شما هستم.بی شک همه ما چیزهایی از زیر پوست شهرمان میدونیم اما سلیقه نوشتن نداریم. بنویس عزیز دل برادر که منتظرم کتابت را با جان و دل بخونم
Posted by: ararat at August 30, 2008 01:04 AM
سالها نوشته هات رو چه در روزنامه، کتاب و سایت ها خونده ام از سفر به خانه آزاد شده تا سفر دیگر که از خانه ات دور شدی همراهت بودم، میدانم که تا حالا روح تمام نوشته ها یکی بودن، و یک چیز رو فریاد میزدن ... سید ابراهیم نبوی!
Posted by: یک ایرانی at August 29, 2008 06:13 PM
سلام سيد.
راستش بعد از خوندن متن خواستم يک کامنت بلند بلا براتون بزارم. ولی چشمم افتاد به کامنتهای ديگر دوستان که همه حرف دل منو مبزدن. خيلی خوشحال شدم که ديگران هم با من هم نظرند. اين هنر شماست که اين مشکلات رو با تمام تلخيش به زيبای بيان ميکنيد. نوشتهايت در اوج طنز اتيش به دلها ميزنه. سيد توهر چه ميخواهد دل تنگت بنويس ما ميخونيم که تا حالا هرچی نوشتی بيراه نبوده. اميدوارم که روزی ما هم بتونيم کاري کنيم که دل شما شاد شود. خدا قوت
Posted by: Ali Habibi at August 29, 2008 04:56 PM
aghaye nabavie aziz
neveshtehayetan az hame nazar khub ast ama vazeh ast ke tanze gheire siasi ham mandegar tar ast ham tasir gozar tar
heif ast ke neveshte hyetan omre 24 saate dashte bashand makhsosan baraye hokomati ke be vozoh tanz ast
garche man az beine neveshtehayetan aasheghane booye tameshke vahshi ra miparastam amma harche doost darid benevisid ma ham dost khahim dasht ke bekhanim
bedrood
Posted by: ferial at August 29, 2008 03:13 AM
magnify
تهران شهر من......
به نفسهای سخت و جانکاهت سوگند
و ورود ممنوع های غافلگیر کننده ات
به مردم سرگردانت فشرده در اتوبوس های ارشاد
و انعکاس شیشه های برج های بی نظیرت
به موتور سواران بی باک و دلیرت
و دافهای قد کشیده چون سروچمان..
به خلاقیت معماران جسورت
در خلق اثری بی همتا..
به انبوه ماشین های فرسوده و جاندارت
سوگند می خورم
که زندگی در پستوی زیر زمین های روشنت را فراموش نکنم..
زیر زمینی که تاریک نشد در تاریک ترین لحظه های جنگ وبمب
و طعم خوش شراب
که لابه لای دالانهای تاریکت در خمره های صبر هزار ساله می شود..
...
تاریخ قهقه ی جاودان مارا مرور خواهد کرد
قهقه ی مردمی که جای درد .. و سکوت
زندگی در اعماق را کشف کردند
Posted by: گلرخ at August 29, 2008 01:30 AM
همه ما نسل سوخته ايم.
Posted by: amen at August 28, 2008 02:28 PM
من احساسم این است که شما همش میخوايد بجنگید با آدمهائی که درست مثل شما فکر نميکنند .به نظرم این جنگ با دیگرانی که به نفع مردم نیست شما رو خسته کرده . شما باید خودتان باشید .ضمن اینکه به نظرم الان خیلی ها توی این مشغله های روزمره حوصله ی خواندن طنزهای بلند رو ندارند . من فکر میکنم نوشته های جدی شما خیلی به دل ميشنه
Posted by: م.پ at August 28, 2008 12:58 PM
ابراهیم عزیز
به گمانم همان چیزهائی که دوست داری و حسرتش را میکشی بنویسی بهتر است.ما به همان نوشته های عمیق و پایدار بیشتر نیاز داریم.
احمدی نژاد ارزش طنز و وقتی که تو برای او میگذاری را ندارد.برای انسانهای حقیر همه چیز کاغذ پاره است و همه نوشته ها در مورد او نهایتا ارزشی بالاتر از خود او نخواهد داشت....
Posted by: سامان at August 28, 2008 07:57 AM
همانطور که شما از نوشتن خسته اید من هم از خواندن خسته شده ام. می خواهم هیچ نخوانم ولی نمی شود. آخرش سایتهای خبری را باز می کنم و بعد به خودم فحش می دهم. آین درد همه ماست. اگر درمانی یافتید به من هم خبر دهید.
دوستدار شما
حسین
Posted by: hossein at August 28, 2008 06:05 AM
به سراغ من اگر می ایید نرم و اهسته بیایید مبادا که .......
من عاشق نوشته های شما هستم چه طنز چه جدی فقط بنویسید و اجازه بدهید این شهد مکرر به کام ما روان شود
Posted by: mina at August 28, 2008 01:55 AM
به چه مى انديشى ........هنوز هيچ نديدى......لحضات حادثه بارند......شايد عشق جويبارى باشد.
Posted by: shhhe at August 28, 2008 01:34 AM
خٌنٌك آن قماربازي كه بباخت هر چه بودش
بنماند هيچش الا هوس قمار ديگر
Posted by: yaser at August 28, 2008 12:39 AM
salam aghaye nabavi,
in avalin bar ke man aslan chizi to internet minevisam.ya nazar midam.taghsireh shomast.
in maghalatono 3 bar khondam.
32salameh dar alman daneshjo hastam.7 sale inja omadam.
har rooz be donbale neveshtehaton hastam.
benevisid.benevisid.
khahesh mikonam be royahaton ahamyat bedid
beheshon jan bedid.
droud bar shoma
Posted by: hatef at August 27, 2008 06:45 PM
داورخان سلام
در پاسخ به "به من بگویید چه کنم" پیشنهاد کرده بودم که روزهای پنج شنبه را به کار ماندگارتری از طنز روزانه اختصاص بدهید. حالا می گویم لااقل پنج شنبه ها را طنز روزانه بنویسید.
چرا میخواهید از طنز روزانه بروید؟ مگر نمی دانید که طنز روزانه بستنی اش خوشمزه تر است؟! اگر شما از طنز روزانه بروید، ما از چه کسی کار یاد بگیریم؟
فاطی رجا - کارآموز پا در هوا
Posted by: فاطی رجا at August 27, 2008 04:40 PM
الله اکبر پاینده رهبر
Posted by: sepehr at August 27, 2008 07:07 AM
نبوی عزِيز
وقتی طنز مينويسی خيلی خوب مينويسی ولی وقتی جدی مينويسی بی نظيری،
عمرت را با احمدی نژاد و قاضی مرتضوی تلف نکن،اينان همين الان هم مرده اند و تازه مشکل اينها نيستند، مشکل ملتی است که چهار چوب های فکری درستی ندارد، حتما در خارج از کشور ديده ای
هموطنانی را که بيست سال در اروپا و يا امريکا زندگی کرده اند و فرق زيادی با حسين شريعتمداری ندارند.
قدرت قلمت آنچنان است که در عمق جان نفوذ ميکند در همين چند سطر بالا حداقل دو جمله داری که ارزش ماندگار شدن دارد. اميد که بتوانی فارق از جار و جنجال روزمره سياست، از درد اصلی ما بنويسی از اينکه اين باورهای غلط و روياهای مبهم، پوچ و خيالی با زندگی ما چه کرده، بنويسی و ..... بنويسی
دوستدارت
Posted by: KOROSH at August 26, 2008 07:46 PM
جناب آقای نبوی
همیشه از نوشته های جدی شما بیشتر از طنز های روزانه شما لذت برده ام. طنر روزانه درباره سیاست باعث کشیده شدن به ورطه روزمرگی و تکرار می شود. حیف است که بخاطر روزانه نویسی، مطالب عمیقتر ، داستانها و ایده های جدی تری که دارید نانوشته بماند.
موفق باشید
Posted by: ایران at August 26, 2008 03:30 PM
آقا ابراهيم عزيز...شما حداقل رو ذهن يك نفر تاثير مي ذلرين.مهم نيست كه چه تاثيري.حداقل باعث مي شين در مورد زندگي فكر كنه.زندگي كردن هم جز اين نيست كه اومدن آدم تو اين دنيا يه تاثيري تو بهتر زندگي كردن مردم داشته باشه.البته بعد از اين مساله كه خود آدم بتونه از زندگي لذت ببره. دوست داريم.
Posted by: پويا at August 26, 2008 02:37 PM
محروممان نکن از خواندن هر روز. گر چه می دانم نمی کنی. اگر هم بروی تا چند ماه دیگر بر می گردی مانند دفعات قبل. من متوجه نمی شوم نوشتن کوتاه در هر روز چگونه مانع کار های دیگر شما می شود.
کوتاه تر بنویس اما بنویس لطفا.
Posted by: هومن at August 26, 2008 11:46 AM
سلام
ابی په چته ، چه مرگت شده ؟ ، تو هر غلطی میخوای بکنی بکن فقط بنویس ، خوب و بدش رو هم خودت نمیخوای تشخیص بدی ، په ما چه کاره ایم . راستی هوس کردم یه فیلمنامه بنویسی (جمله رو حال کردی) . جدی میگم ، چه شود بعدم بدی هالیوود بسازنش . امیدوارم ناراحت نشده باشی ، چون اگر هم شده باشی آخرش که چی
Posted by: پیمان at August 26, 2008 08:55 AM
من آخرش نفهمیدم کردان مدرک تقلبی از آکسفورد گرفته یا کمبریج ، شما همش مینویسی کمبریج ملت میگن آکسفورد.
این تکلیف ما رو روشن کنین لطفا!
Posted by: Mehraz at August 26, 2008 05:00 AM
با سلام من نوشته های طنز شما را دوست دارم لطفا فراوان بنویسید و حتما بنویسد
i like your writing. please werite more
Posted by: fvagv at August 26, 2008 03:12 AM
با سلام به آقای نبوی عزیز.آقای نبوی چرا چند ماه است من نمی توانم مطالب شما را از روزآنلاین به صورت آرشیو دریافت کنم یعنی آرشیوش مربوط به ماههای قبل می باشد.آیا مشکلی در روز پیش آمده لطفا جواب مرا بدهید
............
بله آرشیو روزآنلاین ایراد دارد. بخشی از مطالب را می توانید در سایت دوم دام بخوانید.
سید ابراهیم نبوی
Posted by: saba at August 26, 2008 01:33 AM
سلام
واقعا خسته نباشید.
هر روز از خواندن نوشتهای شما احساس میکنم چیزی که در قلبم است و قادر به بینش نیستم را میخوانم.
ممنونم.
Posted by: taghipour at August 26, 2008 12:19 AM
این ابراهیم را تا به حال ندیده بودم
ابراهیم برو چیز ماندگار بنویس
این هایی که می نویسی خوب است ولی تو خیلی فراتر از اینها می توانی بروی
Posted by: علی قادری at August 25, 2008 10:32 PM
(من مطالبتون رو در بالاترین خوندم ولی والا روم نشد اونجا بنویسم. اینجا هم اگه خصوصی باشه بهتره.)
ترک عادت، ترک عادت، ترک عادت.
خیلی کار خوبی میکنی که با خودتون رو راستید و به دنبال نتیجه میگردید. اینها رو میگم چون نقطه اشتراکی بین خودم و شما در همین ترک عادات و رو راست بودن با خود میبینم. و البته که شما در اینجا فقط خود رو ندیدید و خواستید نطر مخاطبتون رو بدونید چونن براتون مهم بود. البته من مخاب خاص شما نیستم ولی به این دلیل که کاملا درکتون میکنم میخواستم مقداری جسارت کنم وچند تا مورد بگم، میخوام بگم که این مساله خیلی راحته بر عکس چیزی که به نظر میاد. اما راه داره. از نظر مخاطب که تکلیف شما مشخص هست و صد البته که شما هم کار رو راحتتر کردید با این در میان گذاشتن. ولی قدم اصلی اینه که 1هفته به طور کامل این کار رو و هر چیزی که به اون مربوط میشه رو کنار بذارید و به مسافرت برید و ذهن خودتون رو خالی کنید از مسائل گذشته تا این عادت هم ترک شود. بعد از 1هفته شما خواهید دید که چه رضایتی از عمل خودتون به ست آوردید و یک ذهن آماده و بشاش آماده کار جدیدتونه. اما چیزی که شما رو به قهقهرا خواهد برد چیزی نیست جز اولین قدمتون به سوی عمل گذشته، که این بدترین سم برای شما خواهد بود. پس بدون توجه به حتی وسوسه انگیز ترین مطالب به کار خودتون برسید و روبه عقب کار نکنید. تا آیندگان هم از این عمل شما سود ببرند زیرا که کار فعلی شما روزانه است و روزانه هم به فراموشی سپرده میشوند. (از این که به عنوان یه کوچکتر بی ادبی کردم بسیار بسیار عذر میخوام، اما ادامه این کار شما خیانت به خود خود و خود ماست).
.
راستی شما یک قول داده بودید به مردم و اون ساخت مستند احمدی نژاد هست. امیدوارم اول اون رو تا همینجاش (بسشه بدبخت) تموم کنید تا حالمون گرفته نشه، بعد هم شما به حالتون برسید و ما هم از اینکه شما حال میکنید حال کنیم. (ولی حتما به نظرات دوستان که نظرات خوبی هم بود عمل کنید.) پیروز باشید.
Posted by: ahmad at August 25, 2008 10:22 PM
میگویی : خسته ای
میگویم :تو وخستکی باورکردنی نیست
میگویم :تکلیف ماچیست ؟! مایی که چشم باز کردیم
تو به ما کفتی در شهر خبری نیست !!!!!!!!!!!!!!!
مایی که به طنازی تو عادت کرده ایم خو گرفته ایم
به شوق این که در شهرمان خبری نیست روزنامه را در
جستجوی تو خوانده ایم .
Posted by: hesam at August 25, 2008 08:35 PM
آقای نبوی عزیز
هر چند که به خواندن روزانه طنز شما عادت کرده ام اما دوست دارم که آن چیزی را بنویسید که اهمیت بیشتری برای شما دارد. زمان به سرعت میگذرد و افسوس بر جای میماند. از توشته های شما میتوان فهمید که دلتان جای دیگر است. پس همان کاری را بکنید که درست میدانید. اگر هفته ای یک بار هم برای ما نوشتید سپاسگذار خواهیم بود.
Posted by: Alireza at August 25, 2008 08:22 PM
Hi, I usually read your writings. I have some suggestions (please spend less than a minute before deleting them):
1. Instead of completely avoiding the daily writings, you can do it weekly: like weekly political reviews. (don't withdraw completely)
2. you can start making a group of writers and giving them the ideas and just being an editor. I am sure you have many ideas and little time. use others as help.
3. sometimes (once a month) you can write serious articles. they are always interesting.
4.prioritize your ideas and give attention to the important ones. the rest can be delegated to the group in item 2.
Many thanks,
T.
Posted by: T at August 25, 2008 07:13 PM
tazeh dari miresi be sadeghe hedayat...
shayadam mikhai khodkoshi bokoni!!!
anyway, I like your art, and have been following you last 10 years.......
good luck
Posted by: ali at August 25, 2008 06:39 PM
shoma ra ta hadi ehsas mikonam, ta konun chand baar in mataleb ra gofteiid, barha wa har baar ham be hagh, gofteiid ke khaste shodeiid, rast ham miguiid, hagh ham darid. wali faghat mikhaham be shoma beguyam ke hame maa iraniha intor hastim. shoma tanha nistid, hame ma iraniha, bedune dar nazar gereftane inke daraye che sho-ghli hastim, hamingune hastim wa kam-o-bish ingune ehsas mikonim. hamegi ham hagh darim, aan che ke bar saare ma refte ast, besyar besyar sakht bude ast, bepazirim ke roozha wa shabhaye besyar sakhti wa hata bawar nakardani poshte saar gozashteiim, hamin be onwane mesaal kafist, ke chand baar ta konun hame sherkat konandegane dar1 aroosi ra gerefteand wa bordeand shalagh zadeand!! akhar dar kodam keshwar chenin shizi dide shode ast, az mardo zan , piro jawan hame ra shalagh bezanand ke chera shad budid?in faghat 1 mesaal kuchak bud, ke hatman siyasi ham nagofte bashim. nemidanam ke kodam hamsaye almani man agar in ra beshanawad bawar khahad kard?aghaye nabawi aziz in dardi ke dar siniye shomast dar hame maa iranian moshtarak ast. man be tazegi 2 baar be iran rafteam wa har bar badtar az bare ghabl bude ast, anghadr hale mardom bad ast ke engar kasi geluyam ra ba 2 daast feshar midad, besyar bad gozasht. be fekre khodetan bashid, man ke har rooz maghalate shoma ra mikhanam wa lezat mibaram, khaste nabashid wa payande bashid.
Posted by: jasmin at August 25, 2008 06:25 PM
oooooof ba hamin matn araghe sard neshast roo badanam che berese un dastanha bekhad neveshte beshe.Montazerim
Posted by: Ghazal at August 25, 2008 06:03 PM
من در تمام آن سالها کودک بوده ام. هنوز هم کودکم! زیر بمب باران من هم می خندیدم هم می ترسیدم ... زیر پوست شهر را هم دیده ام ... فاحشه های آخوند زاده ... چادر به سرهای همه کاره ... رباخواران صف اول نماز جمعه! خیلی دیده ام ... اما من که ابراهیم نبوی نیستم ... هنوز هم ربع قرنم بیشتر نیست (البته چند ماهی مانده) ... بنویس ! سید بنویس که زیر پوست این شهر چه دیدی ... آشفتگی ندارد که ... بنویس ... من می خوانم .
Posted by: mory at August 25, 2008 03:15 PM
متن زیبایی بود داستان زندگی این پنجاه سال چند میلیون نفر رو کی بنویسه.سراشیبی و باز هم سراشیبی
Posted by: ahmad at August 25, 2008 02:03 PM
از مطلب دنباله دار سال قبلتان با عنوان در سال گذشته اتفاق افتاد، بسیار لذت بردم. امسال از آن کارها نکردید. اگر می شود لطفا برای امسال هم بنویسید. ممنون
Posted by: hmd at August 25, 2008 01:09 PM
shoma ra ba khalvatat tanha migozaram.har che mikhahid benevisid azadid vali (gaf nameh ahmadi)ra faramush nakonid ke ma montazerim.mamnun
Posted by: omid at August 25, 2008 01:00 PM
akhjoon!belakhare khodam be inja rah yaftam!!!mordam az bas goftam doosta yaddashtatoono baram mail konan!aabe dahan be har chi filtere!
Posted by: ununoctium at August 25, 2008 11:16 AM
سلام آقای نبوی.
قلم و ذهن توانایی دارین. همیشه از خوندن نوشته های شما لذت بردم و دوست دارم بنویسین.
شاد باشین
Posted by: میلاد at August 25, 2008 11:02 AM
حس شکست را یا باید پذیرفت یا آن را کنار زد.
انتظار برای روزی که بتوانی شکست را کنار بزنی بیهوده است. چون دلیلش تنها همان شکست است که نمی گذارد به مقصودت برسی.
پس یا باید همین امروز دست به کار شد یا اینکه قبول کرد شکست خورده ای.
Posted by: طاها بذري at August 25, 2008 06:43 AM
داور جان؛
مرا نمی شناسی اما همواره تا جایی که به گرد نوشته های پر شمار تو رسیده ام خواننده ات بوده ام. من هم می پندارم وقتی جدی می نویسی بسیار بهتر می شوی و بهتر می نویسی هر چند که از وسوسه طنزهای پر مغزت هم نمی توانم خود را هیچ گاه خلاص کنم.
گاهی که چنین «کویریاتی» می نویسی حس می کنم که کلماتت در هنگام خواندن آتش می گیرند و می سوزند و می سوزانند؛ آنها اصیل ترین احساسات و درونی ترین لایه های روح مرا نیز باز می تابانند و باز می گویند. من هم می پندارم که اگر ننویسی وقتی که چنین قدرت قلمی داری بدهکار خواهی بود. این آفرینش را از وجودت بیرون بریز؛ این مفاهیم نطفه بسته در ذهنت را نمیران و بزا.
چقدر زجر کشیدیم از دیدن این داستان های باور نکردنی، از حس کردن این شکنجه تاریخی و تاریخ شکنجه ای که در این سالها بر سر همه ما بعنوان یک ملت رفته است که خود نشانه گذار از این دورانی است که با خصیصه هایی که دارد در آن واقع شده ایم. چنین تجربیاتی باید بماند و در آینده ای دورتر خوانده شود.
چنین تجربیاتی نیز فارغ از آنچه به لحاظ فلسفی یا سیاسی در آینده به وقوع بپیوندد، جزو سرمایه های این ملت است و لذا باید آنها را مستند کرد.
تردید نکن که نویسنده ای ارزشمند هستی و تردید نکن که خواننده ای ناشناس چون من نیز، خویشاوندی عمیقی با تو و روح تو احساس می کند. این عشق را نسبت به کسانی چون تو که در میان حوادث بوده اند و روشنفکر و «روشن درد» بوده اند در قلب خود به وضوح حس می کنم و از آن اصیل تر در زندگی چیزی نیافته ام. من زندگیم را در همدردی با چنین دردهایی بازشناخته و تعریف کرده ام.
بنویس و تاخیر مکن
ارادتمند و دوستدار تو
مهبد ص.
Posted by: مهبد ص. at August 25, 2008 06:12 AM